۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

کتابهای باغمیشه . سفر





نخچوان . تیر ماه 94

اینکه چرا به دیسکو نرفتیم بماند . گارسون گفت که بیست مانات ورودی می دهید و تا ساعت 3 شب هر چه خواستید می خورید و می نوشید و خواننده ها می آیند می خوانند . و ما پیش از آن سفارش دو تا پیتزا داده بودیم . هر پیتزا 5 مانات . و این مانات هایشان 3 هزار و چند تومن ایران بود و ما در جلفا نفری 100 مانات خریده بودیم . که 28 هزار تومن در گمرک ایران دادیم و 12 مانات و 2 هزار تومن ایران هم برای ویزای نخچوان دادیم و پسری که بچه خیابان قره آغاج تبریز بود و مثل من اعصابش از صف ویزا خرد شده بود و روی جدول ها نشسته بود گفت که این 2 هزار تومن رشوه است . گفت ارمنستان یا گرجستان یا ترکیه که می خواهی بروی اینجوری نیست فقط اینجا اینجوری است .

صاحبان تور بدون نوبت ، سی چهل تا پاسپورت از در پشتی به اتاق ویزا می بردند و ما زیر آفتاب تیر ماه یک روز مانده به عید فطر داشتیم جزغاله می شدیم و من به سرم زد که برگردیم به ایران و داشتم به حرفهای پسر قره آغاجی گوش می دادم که می گفت در تیفلیس ، دفتر دارد و حرفهایی می زد که وقت بگذرد . . . در دفترم نشسته بودم که صدای بوق ده یازده از خیابان آمد و رفتم پایین و دیدم یک پیکان مدل چند در میدان پارک کرده است رفیقش را صدا زد که مش ناصیر بیدانا اونی چیله . . .

دختری که پشت شیشه نشسته بود گفت که عکست شبیه خودت نیست . در عکس سبیل داشتم با کلی روتوش . عکاسی ساکو . شش هفت سال پیش . گفت کارت ملی که آن هم عکسش شبیه خودم نبود . عکاسی فوکس . ده سال پیش که ریش و سبیل داشتم و الان که هیچ چی نداشتم و قیافه ام به خاطر صف ویزا ، درب و داغون بود .
سوار تاکسی شدیم نفری 3 مانات تا نخچوان . صندلی جلو یک پسر ابهری نشسته بود .

اولش رفتیم به یک هتل و خانمی که صندلی عقب نشسته بود پیاده شد و راننده ما را برد به یک دریاچه کوچک و گفت اینجا می توانید شنا کنید و نوشیدنی هر چی خواستید هست عصر ها هم جمعیت موج می زند اما آن موقع که 12 ظهر بود کسی نبود و تازه هیچ چی نبرده بودیم دوست ابهری ماند و راننده ما را به گرند هتل برد که پر بود گفت فقط یک سوئیت مانده که 150 مانات می شود و رفتیم به هتل نقش جهان که بیرون شهر و آن طرف پل کابلی شان بود .

یک اتاق دو تخته نفری 30  مانات که 60 مانات دادیم و پاسپورت هایمان را نگه داشت و راننده ما را برد به بازار پنجاه و هفت و 4 مانات دیگر گرفت و پیاده کرد . و این بازار 57 یک پاساژ چند طبقه داشت و داخلش خنک بود و ما در طبقه دوم به دبیلیو سی رفتیم که خوشبختانه فرنگی نبود . دور تا دور پاساژ هم مثل کتدی بازاری تبریز بود . دو تا آب پرتقال خریدیم با یک بیسکویت که دو مانات شد و رفتیم در سایه خوردیم و کلی خندیدیم که نکند الکل داشته باشد .

دو تا حوله کوچک هم از پاساژ خریدیم یکی سه مانات که دو تایش را 5 مانات حساب کرد و پیاده رفتیم تا هتل نقش جهان اتاق 108 طبقه دوم و دوش گرفتیم و تا پنج عصر گرفتیم خوابیدیم و پیاده راه افتادیم تا پارک بازی که آن طرف پل کابلی بود و هنوز ناهار نخورده بودیم و همان املتی که 7 هزار تومن نرسیده به جلفا نفری با یک سنگک خورده بودیم هم داشت در روده هایمان ته می کشید و سوار تاکسی شدیم و 4 مانات دادیم و جلوی یک پارک پیاده شدیم و قدم زدیم .

بلندگوی پارک آهنگ استانبولی شاید هم آذری زیبایی پخش می کرد و راه افتادیم تا به خیابان حیدر علی اف رسیدیم که خیابان زیبا و بزرگی بود که دو طرفش ساختمانهای زیبای دو یا سه طبقه و پایین ساختمانها ، مغازه های شیکی بود که لباس و مبل و لوازم کامیپوتر و کتاب و چیزهای دیگر می فروختند و ما یک شارژر برای گوشی ، دو مانات و یک قرآن با ترجمه آذری لاتین هفده مانات خریدیم و هنوز چیزی برای خوردن پیدا نکرده بودیم .


از سقز تا دیلم ، از گناوه تا کاشان

امروز شنبه بود . 22 اسفند 94 . لحاف تشک ها و چادر و حصیر و بقچه لباس ها و هر چه که به ذهن میترا می رسید را در صندوق عقب ماشین و صندلی های عقب و جلو ، چپاندیم و از اکرم خداحافظی کردیم و ساعت 3 ظهر نشده راه افتادیم و از اسکو و آذر شهر گذشتیم و رسیدیم به عجب شیر .

در عجب شیر ، دو لقمه بزرگ سیب زمینی و تخم مرغ آب پز با 6 تا نوشابه و آب معدنی کوچک کلا 12 هزار تومن از وانتی بغل جاده خریدیم و رفتیم کنار پیاده رو روی نیمکت کنار درختان کاج نشستیم خوردیم و من یک عکس انداختم و با تلگرام فرستادم برای اکرم و پرهام گفت که عجب شیر ، کاج ها و هوای خوبی دارد و شهر هم تمیز بود و کلا از اسکو که رد شده بودم شکوفه های درختان باز شده بود و خلاصه رسیدیم به بناب و 2 کیلو سیب زرد مراغه کیلویی 2800 تومن و 2 کیلو پرتقال خونی کیلویی 3 هزار تومن خریدیم و پیچیدیم به طرف میاندواب که عجب شهر درهم برهمی بود .

غروب رسیدیم به بوکان که شلوغ و ترافیک بود و پیاده روهایش پر از آدم هایی بود که داشتند مغازه ها را می دیدند و میترا از نرسیده به بوکان اضطراب کردستان را داشت و از تبریز تا سقز ، آلبوم چشمه نوش شجریان را در دستگاه راست پنجگاه و آلبوم خلوت دل را در دستگاه سه گاه و بیات ترک و آلبوم دود عود را در دستگاه نوا گوش کرده بودیم و رسیده بودیم به سیمین بری و گل گلدون و از این حرفها و پرهام و چیچک در صندلی عقب به سر و کله هم می پریدند .

ساعت 7 عصر رسیدیم به همین سقز . چند دور شهر را زدیم تا این اتاق سه تخته را در این مثلا هتل آزادی ، 80 هزار تومن گرفتیم و اسباب اثاثیه مان را به اتاقمان در طبقه دوم آوردیم و رفتیم جایتان خالی یک پیتزای سه نفری با پنج تا نوشابه 29 هزار تومن خوردیم و نان و پنیر خریدیم و برگشتیم به اتاقمان و خوابیدیم تا اینکه الان که نمی دانم ساعت چند است من بیدار شده ام و دارم اینها را می نویسم .

امروز یکشنبه بود . 23 اسفند . شهادت حضرت فاطمه . از سقز به طرف سنندج حرکت کردیم . از دیواندره گذشتیم و در روستای حسین آباد نگه داشتیم و من درباره درگیری های سی و چند سال پیش که نورالدین شهید شده بود از اهالی روستا پرسیدم . گفتند آنروزها سه تا حزب کمله و دموکرات و فکر کنم رستگاری در این روستا بودند و هر روز درگیری بود . یک بیسکویت و دو تا کیک و یک فلاکس آب داغ خریدم و راه افتادیم و ساعت نزدیک 2 ظهر به سنندج و نزدیک ساعت 4 عصر به کرمانشاه رسیدیم .

نزدیک 3 ساعت در خیابانهای کرمانشاه گم شدیم که دماغ چیچک خون آمد و من که داشتم گوگل مپ را چک می کردم به سپر ماشین جلویی کوبیدم که چیزی نشد و فقط گفت حواست کجاست تا ساعت 7 عصر که در هتل آزادگان یک اتاق 3 تخته گرفتیم 265 هزار تومن . اتاق 213 . رفتم کیک یزدی و بستنی و نوشابه خریدم و آوردم در اتاق خوردیم و یک ساعت چرت زدم و ساعت 9 شب رفتیم طاق بستان که بسته بود و گفتند از 8 صبح تا 8 شب باز است و دوباره از ساعت 9 و نیم تا 11 و نیم در خیابانهای کرمانشاه تازه با هدایت گوگل مپ و گوگل ارت و از این حرفها گم شدیم تا توانستیم هتل را پیدا کنیم و من ندانستم مشکل از شهرسازی کرمانشاه بود یا تابلوهای مبهم آن یا از گرسنگی و خستگی من . الان ساعت 12 شب است و میترا و بچه ها خوابیده اند .

امروز دوشنبه بود . 24 اسفند . رفتیم طبقه پایین هتل یا همان لابی به قول خودشان ، صبحانه خوردیم . تخم مرغ آب پز و کره و مربا و پنیر و چای و آب پرتقال و شیر و عدس و از این حرفها و بعد شناسنامه هایمان را گرفتیم و به طاق بستان رفتیم و عکس گرفتیم و پرهام و چیچک در آب ، سنگ انداختند و من عکس ها را در تلگرام برای اکرم فرستادم و از طاق بستان از جاده قدیم کرمانشاه تهران رفتیم به بیستون در کیلومتر 20 جاده همدان که مجسمه هرکول و کتیبه سنگی و فرهاد تراش و کاخ ناتمام ساسانیان را دیدیم و عکس انداختیم و برگشتیم به طرف پلیس راه و پیچیدیم به طرف هرسین و نور آباد و خرم آباد .

نرسیده به خرم آباد تایر عقب ترکید که تایر زاپاس را با هر زحمتی بود از صندوق عقب در آوردم و انداختم و چادر مسافرتی را که در سقف ماشین گذاشته بودم افتاد و گم شد و چند کیلومتر جلوتر ، 2 تا تایر کویر صادراتی خریدم و به چرخ های جلو انداختم که 245 تومن گرفت و بعد آمدیم در خرم آباد جایتان خالی دو تا چلوکباب مخصوص سر آشپز و یک زرشک پلو با مرغ و دو تا زیتون پرورده خوردیم که 57 هزار تومن شد و بعد آمدیم 11 هزار تومن به عوارضی خرم آباد اهواز دادیم و به اینجا رسیدیم که مجتمع سر راهی است و من دارم داخل ماشین تایپ می کنم و ساعت یک ربع مانده به شش عصر است . تجربه اینکه هیچ وقت وارد شهر کرمانشاه نشوم بلکه همان طاق بستان را در شمال شهر ببینم و بعد به بیستون بروم و از آنجا به خرم آباد و شب را به جای کرمانشاه در خرم آباد بمانم یا از تاکستان به همدان و بیستون و خرم آباد بروم و سفر کردستان را قاطی ایران گردی نکنم .

رفتم سرویس بهداشتی یک اتوبوس جوان قزوینی راهیان نور با ریش و اورکت در صف مستراح ها بودند و شوخی های نوجوانمردانه باهم می کردند . 33 تا بنزین هم زدم که مثل همه جا یک کارت سوخت آماده روی جایگاه بود که فقط باید فشارش می دادی از خرم آباد تا اندیمشک ، تونل آباد بود . ده بیست تا تونل کوتاه و طولانی پشت سر هم ردیف شده بود . خرم آباد تا دزفول کلا دل باز کن بود و همه کوه های مسیر پر از درخت های جنگلی بود و مراتع و کشت زار های سبز دور تا دور جاده .

ساعت 7 و نیم به دزفول رسیدیم که باران شدیدی می بارید خلاصه آخرش همین هتل آوان را کنار هتل جهانگردی پیدا کردیم . سه ستاره شاید . اتاق سه تخته شبی 191 هزار تومن . به اکرم زنگ زدم که داشت مریم مقدس را نگاه می کرد و امروز رفته بود از بازار قدیمی تبریز شیرینی چای خریده بود . این خرم آبادی ها و لرها خیلی مردمان مهربان و خونگرمی بودند . رعد و برق ها آدم را یاد موشک باران های دزفول می اندازد . یاد قیصر امین پور نازنین و یاد احمد محمود و داستان کوتاه شهر کوچک ما .

امروز سه شنبه بود . 25 اسفند . ساعت 10 صبح از دزفول حرکت کردیم و رفتیم شوش در کیلومتر 10 جاده دزفول به اهواز . مقبره دانیال نبی و موزه شوش که حرف نداشت . سر ستون های سنگی و یک آینه با نقش مینیاتوری خاتون روی قابش برای آیلی خریدیم 14 هزار تومن . کیلومتر 20 ، هفت تپه بود و چغارزنبیل که وقت نشد بروم و ساعت 12 و نیم به اهواز رسیدیم که داخل شهر نرفتیم و از پل فرعی روی کارون گذشتیم که چیزی در مایه های پل جلفا روی رودخانه ارس خودمان بود و به طرف بندر امام یا ماهشهر یا سر بندر حرکت کردیم و در پارک مسافر بندر ماهشهر بچه ها سرسره بازی و تاب بازی کردند و به طرف هندیجان راه افتادیم . ساعت 3 و نیم عصر در هندیجان یک چلوماهی و یک قیمه خوردیم با نوشابه و ماست که 37 هزار تومن شد و راه افتادیم .

ساعت 5 عصر به بندر دیلم رسیدیم و رفتیم در ساحل خلیج فارس قدم زدیم و پرهام بادبادک خرید اما باد نبود تا پرواز کند و چیچک با ماسه های ساحل مثلا برای خودش قلعه درست کرد و الان که آمده ایم به این سوئیت 2 اتاقه تا فردا 10 صبح 80 هزار تومن و میترا ملحفه را به دستگیره های در بسته و برای چیچک ، چادر درست کرده و در پیک نیک و همان قوری زرد که آورده ایم چای گذاشته و من در این یکی اتاق دارم اینها را می نویسم .

سلام دیروز چهار شنبه بود . 26 اسفند . از بندر دیلم به طرف بندر گناوه حرکت کردیم . گناوه بازار بزرگ و قشنگی داشت . نان سنتی سبوس دار آذربایجان خریدیم و حلوا و پنیر و پرتقال و نارنگی و موز و فلاکس را هم از آب جوش پر کردیم هزار تومن و در ماشین ، صبحانه خوردیم بعد رفتیم ساحل گناوه و من کفش ها و جوراب هایم را در آوردم و مثلا داخل آب رفتم تا آب نیمه گرم خلیج فارس را حس کنم و کمی هم از آب خلیج به صورتم و دهانم زدم که شور بود . پرهام و چیچک هم ، قلعه ساحلی درست کردند و یک حشره هم بود که شبیه پوخ دیغیرلادان خودمان بود و روی شن های ساحلی قدم می زد و با امواج دریا موج سواری می کرد و بر می گشت و پرهام و چیچک خوششان آمده بود . عکس انداختم و در اینستاگرام و تلگرام گذاشتم . اینترنت همراه خیلی بهتر از بندر دیلم بود .

در دیلم و گناوه ، کلی کشتی یا دنج ردیف شده بود . از گناوه به طرف سه راهی برازجان حرکت کردیم و بندر بوشهر را بی خیال شدیم و از برازجان به طرف شیراز پیچیدیم که مسیر پر از درخت های خرما بود مسیر کازرون تک بانده بود و پشت کامیون ها گیر می کردیم و نمی توانستیم سبقت بگیریم و خیلی جاها با سرعت 40 می رفتیم و مسیر سر بالایی و سراشیبی و تونل های کوچک و بزرگ بود و اگر به جای کازرون کمی بالاتر یعنی از قائمیه به شیراز می پیچیدیم جاده بهتر بود . در کازرون بچه ها در پارک بازی کردند و بستنی قیقی چهار تا خریدیم خوردیم که هشت هزار تومن شد و آیلی کاکائویی اش را خورد .

ساعت 5 عصر به شیراز رسیدیم و مستقیم رفتیم و در ترافیک بلوار کریمخان زند که پر از مطب دکترها بود گیر کردیم بعد همینجوری سر از آرامگاه سعدی در آوردیم که بلیطش 3 هزار تومن بود و گفت 35 دقیقه دیگر بسته می شود و سریع رفتیم و فاتحه فرستادیم و من حس عجیبی داشتم و دوست داشتم مثل سعدی گلستانی در باب مسایل روزمزه با زبان معاصر بنویسم .

خلاصه چند تا مجسمه سعدی و حافظ و ستون تخت جمشید و یک گلستان سعدی کوچک و یک شانه و آینه کوچک خریدیم و آمدیم جلوی آرامگاه ، پیتزا خوردیم که پیشنهاد چیچک بود اما فلفل داشت و چیچک نتوانست بخورد و بعد سر از حرم مطهر شاهچراغ در آوردیم که ترافیک بود و دو ساعت دور خودمان در شیراز چرخیدیم و چند تا مهمانسرا و مسافرخانه دیدیم که چنگی به دل نمی زد تا اینکه از خیابان انقلاب اسلامی رسیدیم به میدان نمازی و خیابان ساحلی رودخانه خشک و پیچیدیم به طرف خیابان فردوسی که به خیابان رودکی می رفت و همانجا ، این هتل آرین را که باید 3 ستاره باشد پیدا کردیم شبی 160 تومن که با مالیات می شود 174 تومن که اتاق را دیدیم عالی بود . مسواک چینی و خمیردندان پاوه کوچک و مسواک و شامپو و حوله داشت . گفت تا جمعه ظهر قیمت همین است بعد ایام عید محسوب می شود .

امروز پنج شنبه بود . 27 اسفند . از 7 و نیم صبح ، پرهام و چیچک بلند شده بودند سر و صدا می کردند و میترا را هم بیدار کرده بودند . 9 و نیم صبح رفتیم رستوران هتل برای صبحانه . حلوا و آب پرتقال و نیمرو و پنیر . ساعت 11 در حافظیه بودیم . آرامگاه حافظ و از آنجا رفتیم بازار وکیل و مسجد وکیل و موزه پارس و ارگ کریم خان زند و هویج بستنی خوردیم لیوانی 2 هزار تومن و آمدیم هتل آرین و غروب هم رفتیم چند ساعتی در خیابانهای شیراز گم شدیم و برگشتیم و من رفتم دو تا همبرگر و دو تا کالباس و یک نوشابه خانواده که شد 24 هزار تومن خریدم و یک کتاب شعرهای سید علی صالحی از انتشارات روبروی هتل آرین .

امروز جمعه بود . 28 اسفند . از دروازه قرآن شیراز به طرف یزد حرکت کردیم . بعد از مرو دشت به تخت جمشید رسیدیم که خیلی قشنگ بود و کلی حرف داشت که نمی شود نوشت یعنی سخت است نوشتنشان . بعد به حرکت ادامه دادیم تا به مقبره کوروش در پاسارگاد رسیدیم . در ابرکوه از یخجال بلند خشتی یا کاهگلی و سرو 4 هزار ساله که قدیمی ترین موجود زنده جهان است دیدن کردیم و از تفت گذشتیم و ساعت 6 عصر به یزد رسیدیم و در هتل دو ستاره فرهنگ در خیابان امام یک اتاق چهار تخته 213 هزار تومن گرفتیم .

امروز شنبه بود . 29 اسفند 94 . شناسنامه هایمان را از هتل فرهنگ گرفتیم و رفتیم آتشکده زرتشتیان یزد را دیدیم و از آنجا رفتیم بافت قدیمی یزد را که خانه های کاهگلی و خشتی بود دیدیم که خیلی زیبا بودیم و از آنجا به باغ دولت آباد رفتیم و بلند ترین بادگیر ایران را با بنای هشت ضلعی اش دیدیم و از آنجا رفتیم به میبد و کارگاه های سفالگری اش و ساعت 5 عصر به باغ فین کاشان رسیدیم و الان که یک اتاق گرفته ایم 120 هزار تومن .

امروز یکشنبه بود . 1 فروردین 95 .  کارت ملی ام را از صاحبخانه کاشانی ام گرفتم و به طرف قمصر راه افتادیم و از قمصر به طرف قم و اتوبان آزادگان و کرج و ساعت 4 عصر به مجتمع بین راهی که نرسیده به قزوین بود رسیدیم و پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده خوردیم و راه افتادیم . از قزوین و زنجان و میانه گذشتیم و ساعت 11 شب به خانه دستمالچی در باغمیشه تبریز رسیدیم و این نتیجه که هیچ کجا ، خانه خود آدم نمی شود .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر