فروردین 92
12 شب از
خانه دستمالچی در تبریز راه می افتند . غضنفر سه تا ژیلت و یک چراغ قوه و کلی لباس
و حوله و مسواک و خمیردندان و 8 تا باطری قلمی قابل شارژ و یک شارژر باطری و یک
شارژر موبایل و یک سه تار مشقی و یک جفت دمپایه برداشته است . 4 صبح به گردنه
حیران می رسند و طلوع آفتاب به آستارا و انزلی و رامسر و چالوس و نور که ساعت 12
ظهر می شود و هنوز نخوابیده اند . می روند در غذاخوری ناهار می خورند و می پیچند
به آبشار آب پری و طرفهای یوش بلده . آنوقت وسط روز کنار جاده پتو رویشان می کشند
بخوابند صدای ماشین ها نمی گذارد و دوباره بلند می شوند می آیند سر جاده کنار دریا
که خیلی شلوغ است در ساحل روی ماسه ها نیم ساعتی چشمهایشان را می بندند خوابشان
نمی گیرد .
ویلاها دست
بومی نیست اگر دست بومی بود ارزان بود . این ویلا را خودم درست کرده ام . به خانه
آقا ابوالفضل می روند . یک مستراح دنجی دارد که نگو . و سه تا چای می آورند . زنها
در حیاط نشسته اند . ناهار بمانید . صرف شده است . نرسیده به رویان ماهی با کته
خورده اند . نفری 27 هزار تومن . آنقدر سیر می شوند که شام هم نمی خورند .
جلوی آبشار
آب پری ترافیک است . چالوس ترافیک سنگین است . 12 شب داخل ماشین کج و کوله می
خوابند و 7 صبح راه می افتند . از فومن ترشی سیر و زیتون می خرند . در سربالایی
بوی سیر می آید . صندوق عقب را که باز می کنند ترشی سیر پتوها را خیس کرده است .
ناهار را در اردبیل برگ مخصوص می خورند . کیفیت غذا خوب و قیمتش مناسب است . سراب
، مهربان ، بخشایش ، خواجه . خوشید غروب نکرده به اتوبان پاسداران تبریز می رسند .
آذر ماه 92
غضنفر می
گوید مغزم خودکار شده و خیلی از خاطره ها را از خودش در می آورد . شهناز دارد ایکی
دونیانین آراسی را در ترک ست می بیند . عباس می گوید ساعت 10 سریال در حریم سلطان
را می دهد . شهناز می گوید امشب عید قربان است شاید نشان ندهد . شهناز شب ها می
رود طبقه پایین خانه عباس می خوابد . غضنفر می گوید در فیس بوک نوشته ام عباس از
پاهای سریه می گیرد و تا وسط اتاق می کشد . عباس می گوید از تشک کوچکش می گرفتم و می
کشیدم و می گفتم باید پیاده برگردی .
ویلای ننه
بلقیس در جاده هراز طرفهای رویان و یوش بلده . شهناز بفهمد تا صبح نمی تواند
بخوابد . این سالار یک روده راست در شکمش ندارد . تا سالار در ماشین را باز می کند
دزدگیر آژیر می کشد و سالار دستپاچه می شود . آن وقت ماشین استارت نمی زند و غضنفر
هل می دهد .
سالار پیاده
می شود از سوپرمارکت آن ور خیابان سیگار و نوشابه بخرد . غضنفر هم ماشین را خاموش
می کند و پیاده می شود قدم بزند . دوباره هلش می دهند تا روشن شود . سالار به آقا
ابوالفضل زنگ می زند که آب ویلا را باز کند . آقا ابوالفضل می گوید هوای اینجا
خیلی سرد است . سالار می گوید ویلا بخاری ندارد اما پتو و لحاف تشک زیاد است . از
رودهن و بومهن و عوارضی می گذرند . با این ترافیک تا فردا ظهر هم به ویلای ننه
بلقیس نمی رسند . راهنمای چپ می زنند و از دور برگردان بر می گردند . آقا ابوالفضل
نگهبان ویلاها است . می گوید ویلای افسانه بایگان هم اینجا است . می برد یکی یکی
ویلاها را نشان می دهد . این صد تومن ، این صد و پنجاه تومن ، این هشتاد تومن .
شهناز پشتی
در را انداخته است . غضنفر می گوید به کارخانه برویم . سالار می گوید صدای دیگ نمی
گذارد بخوابیم . ماه تا بالای کارخانه پایین آمده است . سالار بخاری ماشین را روشن
کرده است . چرمشهر وسط کویر است . سالار زنگ می زند کارگرها گوشی را بر نمی دارند
. ساعت چهار صبح است . سالار می گوید من وزنم سنگین است و دستهایش را قلاب می کند
تا غضنفر بالا برود . غضنفر یک پایش را روی دستگیره در می گذارد . اسب عباس روی
ماسه ها خوابیده است غضنفر را که می بیند بلند می شود . سالار می گوید من تا حالا
فکر می کردم اسب ها سر پا می خوابند .
چراغ
نگهبانی عباس روشن است . روح اله خواب است . سالار به شیشه می زند و بیدارش می کند
تا بیاید در را باز کند . روح اله یک افغانی است . کارگرهای شب کار سرشان را
گذاشته و خوابیده اند . روح اله تا در را باز کند می رود بیدارشان می کند . دیگ ها
هنوز گرم نشده اند . فشار یکی از دیگ ها سیصد است که نباید از صد و بیست بالاتر
باشد و کم مانده بترکد دیگ کوچک هم در هشتاد درجه گیر کرده است . غضنفر و سالار به
دفتر می روند و سالار در کامپوتر دوربین ها را چک می کند .
ساعت نزدیک 5
صبح است و سالار چای دم کرده است و غضنفر دارد با دوربینش از وسایل درهم بر هم
دفتر عکس می گیرد . دارد شارژ موبایلش تمام می شود . شارژرش در تبریز مانده است .
یکی از کارگرها می آید در می زند و سالار دویست و پنجاه هزار تومن می دهد و روی
کاغذ یاد داشت می کند . غضنفر روی تخت که پارچه لحافش مال لحاف سریه است می خوابد
. سالار هم روی زمین می خوابد و پارچه ها را مچاله می کند و رویش می کشد .
خور و پف
سالار بلند می شود غضنفر دارد در تاریکی دنبال خمیر دندانی چیزی می گردد که پیدایش
نمی کند و کمی از مایع دستشویی روی مسواک می زند که تلخ است . بعد هم وضو می گیرد
و معلوم نیست که اذان شده نشده دارد چه نمازی می خواند تازه مهر و جانماز و از این
حرفها هم پیدا نمی کند و همینجوری روی فرش نماز می خواند . قبله را هم نمی داند
کدام وری است دارد به طرف پنجره دفتر نماز می خواند آنوقت پیشانی اش را که روی فرش
می گذارد فرش بو می دهد و غضنفر فکر می کند که حتما سالار و عباس و کارگرها با کفش
روی فرش راه رفته اند و یادش می افتد که یک سال پیش که آمده بود یک سگ سفید بود که
روی فرش بازی می کرد . غضنفر نشسته بقیه نمازش را می خواند .
نزدیک ظهر
غضنفر بیدار می شود . چند تا مگس دارند روی پیراهن سیاه و موهای سالار وز وز می
کنند . سالار وقتی می خوابد یک دستمال جلوی چشمهایش می بندد . مثل اینکه نور از
پایین پلک هایش رد می شود و نمی تواند بخوابد . غضنفر لپ تابش را روشن کرده و دارد
می نویسد .
عباس و حیدر
دارند یک منجنیق سی متری می سازند . عباس یکی یکی بلبرینگ ها و کاسه نمدها را داخل
یک استوانه فلزی می گذارد و گریس می زند . حیدر هم دارد لولا ها را جوش می دهد . منجنیق
مثل یک هیولای آهنی است . عباس می گوید اسمش استنتر است و خوراکش پارچه های بغل
باز است . آن یکی استنتر که با آجر و سیمان درست کرده بودند برای پارچه های بغل
بسته بود . سالار زنگ می زند که بیا برویم .
گردبادی از
وسط کویر دارد می آید . سالار می گوید از آن گردبادها است که در آمریکا ، کامیون
ها را بلند کرده بود . نرسیده به آب باریک یک گله بزرگ شتر در کنار جاده دارند
خارها را می خورند . غضنفر اولین بار است که شتر می بیند . با خودش فکر می کند که
چرا شترها قوز دارند و بعد یادش می افتد که این قوز نیست و ذخیره چربی شان است و
یاد صندوق ذخیره ارزی می افتد که خالی است .
ضبط ماشین
سالار خراب است . رادیو باز کرده است . استاد نریمان درباره استاد شهناز و استاد
صبا حرف می زند . سالار با غضنفر می گوید که به جای نوشتن این داستانها اگر موسیقی
را ادامه می دادی الان تو هم در رادیو صحبت می کردی و ما افتخار می کردیم . کارگر
افغانی در صندلی عقب نشسته است اما ترکی متوجه نمی شود . در آب باریک گاز می زنند
. کارگر افعانی در ورامین پیاده می شود . سالار می گوید نگیرندت و کارگر افعانی می
خندد . ساعت سه بعد از ظهر است . ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شده اند . سالار
چند تا ساقه طلایی خورده اما غضنفر چیزی نخورده است . می گوید دیشب با کلی زحمت
مسواک زدم دندانهایم خراب می شود . می روند دو تا پیتزا می خرند می خورند . سوس
قرمز روی شلوار غضنفر می ریزد و غضنفر با انگشتش پاک می کند .
صدرا زنگ
زده است که به خانه ما هم بیایید . غضنفر می گوید باید بروم دوش بگیرم و شیرینی
بخرم . صدرا می گوید یخچالمان پر از شیرینی است که همه از تبریز آورده اند . چیزی
نخرید . غضنفر به سالار می گوید که فکر می کنند عید قربان بود و همه مغازه ها
تعطیل بود و برای همین کادو نخریده ایم . صدرا و غضنفر روبوسی می کنند . غضنفر می
گوید ببخشید که دست خالی آمدیم . می گویند اینها چه جرفی است . صدرا برای غضنفر
پافین جدید نصب می کند . و یک شارژر می آورد تا موبایلش را شارژ کند . چای و
شیرینی و میوه می آورند . میوه نمی خورند . سالار سیگار می کشد .
دی ماه 92
دو طرف جاده
پر از برف است . داخل اتوبوس گرم است . یک ولووی سی و چند نفره . غضنفر شلوار
کتانی اش را از روی زیرشلواری اش پوشیده . مردم قیمه و کوبیده می خورند . غضنفر کیف
در دست به مستراح آقایان می رود . غضنفر سه راه تقی آباد پیاده می شود . رودهن
بومهن جاده هراز آمل نور رویان . در محمود آباد روی تخته های کنار ساحل می نشینند
و صبحانه می خورند . ساقه طلایی با چای شاهسبرنی . غضنفر با ماسه های ساحل اسب
درست می کند که شبیه اسب تروا می شود . می رود از کنار دریا سنگ های رنگی و صدف
جمع می کند .
در رویان
دسته های عزاداری است . 18 هزار تومن ماهی سفید . 15 هزار تومن سیر و 5 هزار تومن
زیتون . سه تا نی هفت بند دانه ای 13 هزار تومن و یک شطرنج چوبی 60 هزار تومن .
گوشت چرخ کرده یک کیلو 31 هزار تومن . سالار در کابینت ها دنبال بشقاب می گردد .
سمند سالار
نود و چند هزار تا کار کرده است . ساعت 11 صبح به ویلا می رسند . 600 متر . 90
میلیون . نی ها یک سوراخشان کم است اما جنسشان خوب است . اینجا روستای دستر است .
در میانبند . در جاده رویان به طرف یوش بلده . جوجه ها دارد در ذغالهای ایوان سرخ
می شود . دودش از پنجره دیده می شود . جاده هراز ترافیک بود .
ناهار را در
ایوان می خورند . سالار برنج را بدون روغن و نمک پخته است اما جوبجه کباب و ترشی
سیر و زیتون پرورده و منظره جنگل روبرو ، طعم ناهار را خاطره ای به یاد ماندنی در
اولین روز سال دو هزار و چهارده می کند . بخاری گازی اتاق بغل دودکش ندارد . کپسول
گازش هم خالی است . می رویم از حیاط هیزم می آوریم و شومینه را روشن می کنیم که
خاموش می شود . هیزم ها بزرگ هستند و هر قدر که سالار ماده آتش زا می زند نمی
سوزند .
غضنفر می
رود چوبهای کوچک می آورد زیر هیزم ها می گذارد . به رویان برای پر کردن کپسول ها
بر می گردند به نور اما همه جا بسته است . عکس های غضنفر ناطق نوری را به دیوار
زده اند که مشاور عالی وزارت نفت شده است . غضنفر در ماشین هم نی می زند .
سوراخهای نی فقط به ماهور می خورد . یک کتری کوچک پنج هزار تومنی می خرند و روغن و
آب معدنی و نوشابه و سم برای سمپاشی ویلا و برنج نه هزار تومنی . ساعت هفت شب است
. هنوز سه شنبه است .
کنده های
بزرگ درخت را داخل شومینه گذاشته اند اما هنوز اتاق سرد است . شام ماهی سفید را در
منقل ایوان سرخ می کنند و با کته می خورند . سالار کلاه سرش گذاشته و لحاف رویش
کشیده و دارد گوش می کند . سالار فکر می کند که غضنفر از وقتی روزی چهار تا
فلوکستین می خورد مغزش معیوب شده است .
صدای اره
برقی می آید . دارند درخت ها را می برند . ابوالفضل دویست هزار تومن هیزم در حیاط
ویلا ریخته است . سالار کته می پزد . یادش رفته است کره و روغن بخرد . دارد جوجه
ها را به سیخ می کشد . داخل ویلا از بیرون سرد تر است . دو نفری فرش کهنه را از
ماشین به طبقه دوم می آورند . شش تا تخم مرغ مهر خورده . پنج تا لواش هزار تومن .
سالار دارد
به شیخ انصاری در شبکه دو گوش می کند . هیزم ها دارند در شومینه چرت چرت می سوزند
. سالار به شبکه یک می زند مشهد مقدس را نشان می دهد . مردم دارند گریه می کنند .
در کتری 5 هزار تومنی یک چای کیسه ای می اندازند و با بیسکویت ، چای می خورند
. سالار می گوید آن وقت می گویند چرا کسی
تلویزیون ایران را نگاه نمی کند . شطرنج ها را همینجور از شب روی میز چیده اند .
سالار کلاه سیاه غضنفر را به سرش گذاشته است و روی مبل دراز کشیده است . غضنفر با
یکی از نی ها ، جوه جوه جوجه لریم را می زند . دارد از دهان سالار بخار بیرون می
آید . اول صبح می روند در حیاط با دو تا هیزم ، گل کوچک درست می کنند . سالار 1 ـ
4 می برد .
سالار می
گوید من اگر رئیس جمهور بشوم اول می روم با آمریکا صلح می کنم بعد سپاه را برمی
دارم اقتصاد را آزاد می کنم و شمال را توریستی می کنم . می گوید رفتم در شورا ثبت
نام کنم گفتند باید سابقه جبهه داشته باشی و لیسانس باشی . سالار جارو برداشته
دارد ذغالهای جلوی شومینه را پاک می کند . سالار می گوید من اگر به شورا بروم و
بعد به مجلس بروم و رئیس جمهور شوم جنتی مرا بعلت کهولت سن رد صلاحیت می کند و می
خندد . سالار تلویزیون را خاموش کرده است .
شب بخاری
گازی را از ترس مونو اکسید کربن خاموش می کنند و نفری هفت تا لحاف رویشان می کشند
. ساعت ده شب شطرنج بازی می کنند . سالار سفید و غضنفر سیاه است . سالار با اسب
شروع می کند . آخر بازی سالار دو تا اسب و
یک فیل دارد و غضنفر یک وزیر دارد یک وزیر دیگر هم می آورد .
سالار از
مستراح بیرون آمده و جوه جوه جوجه لریم می خواند . هنوز کلاه سیاه روی سرش است .
به غضنفر می گوید خالوغلی لحاف تشک ها را بده در اتاق خواب بگذارم غضنفر می گوید
خالوغلی رفته ام به حس اگر از جایم بلند شوم حسم می پرد . همه هیزم ها سوخته و
خاکستر شده است . سالار می گوید الان چالوس ترافیک است و انزلی را بی خیال بشویم
در آمل چهل تا مغازه صنایع دستی بغل هم است که همه شان نی هفت بند با سوراخ های
ایرانی می فروشند . از آمل هم با زنجیر چرخ و سرعت سی به تهران می رویم .
سالار همه
خانه را سمپاشی می کند و جارو می کشد . هیزم های حیاط را هم به انباری می برد تا
خیس نشوند . چای می گذارند و کنار شومینه که خاموش شده می نشینند و با چای داغ ،
آخرین ساقه طلایی را می خورند .
مهر ماه 93
اکنون که این را می
نویسم شکر خدا چهل سال بعد است من و سالار مرده ایم و من هنوز وقت نکرده ام بروم
ببینم ویلای ننه بلقیس در چه حال است و ابوالفضل زنده است یا مرده . یکبار سالار
را دیدم که اصلا در باغ نبود و در حال و هوای دیگری بود و من نخواستم مزاحم مردگی
اش بشوم از همه اینها بگذریم از وقتی به تبریز برگشته ایم دارد باران می بارد و
امروز صبح که بیدار شدم دیدم روی ماشین برف است و تازه 28 مهر چهل سال پیش است و
من یادم می آید که در ویلا یوگا کار می کردم یعنی بیدار شدم دیدم ساعت یک شب است و
سالار خوابیده است و با زیر پیراهنش چشمهایش را بسته است و در گوگل نوشتم یوگا که آورد
یوگا از کلمه یوج است به معنی یگانگی و شاید از کلمه یوغ که به گاوها هنگام شخم
زدن می بستند .
دارد یک تب خال از گوشه
لبم بیرون می زند . به سالار می گویم اینها را که دارم می نویسم برای هفت سال بعد
است و شاید هفتاد سال بعد و کسی نمی خواند و تازه جوری نمی نویسم که به کسی
بربخورد و من یادم می افتد به اکرم زنگ بزنم که حتما فکر می کند اینجا نشسته ایم
مشروب می خوریم و همه اش تقصیر سالار است که همه کارهای خلاف به قیافه اش می خورد و
گرنه خودش بچه خوبی است و خیلی از سن و سالش بیشتر نشان می دهد و ریش گذاشته و
موهایش را شانه نکرده که می خواهم درویش بشوم و آنوقت زیر پیراهن رکابی پوشیده و
زیر شلواری اش مثل همیشه دارد از کمرش می افتد و شکمش که دو بار روی خودش تا خورده
و حتما می خواهد از شنبه رژیم بگیرد و عاشق برات است که با پارچه برای خودش لباس
یکدست دوخته تا در گرمای 50 درجه چرمشهر ، هوا در زیر لباسش بچرخد و عرق نکند و
کارگرهای دیگر پشت پارچه لباسش با ماژیک عکس نمی دانم چی کشیده اند که عصبانی شده است
.
و ما از اوشان و فشم و
معدن های آهن و خانه های ویلایی چند طبقه گذشتیم و به جای لواسان و دماوند و پردیس
به اتوبان امام علی رسیدیم که ترافیک بود و من به اکرم که زنگ زدم دعوایم کرد که
به جای مجردی شمال رفتن می خواستی زن و بچه ات را ببری که تک و تنها با دو تا بچه
با قطار به پرند نروند و من ماشینم در کارخانه چرمشهر جا مانده بود که یحیی به
پارکینگ خانه عباس آورده بود و هنوز چند روز بیشتر نبود که شهناز از طبقه دوم خانه
عباس به خانه جدیدشان که طبقه دوم خانه سالار بود رفته بود و هنوز نسیم که یک
کارگر افعانی بود داشت راه پله ها را تمییز می کرد و هنوز آسانسورشان راه نیفتاده
بود و راه پله هایشان نرده نداشت و سالار می ترسید که شهناز از پله ها بیفتد و چند
بار به آسانسورچی زنگ زده بود .
و من یاد هشت پایی
افتاده بودم که سالار در من و تو دیده بود و کلی خندیده بودیم و یاد سیمکش ساختمانشان
که از اهالی مهربان بود و یاد کاکا که به سالار گفته بود که زن کرد زن اصیل آریایی
است با نژادهای دیگر قاطی نشده است شوهر دوست است و با همه چیز می سازد و گفته بود
که این دختر برادرهایم دوازده سالشان است و هنوز نمی توانند خدمت کنند برو و چهار
سال دیگر بیا و هر کدام را که خواستی با خودت ببر و بحث کشید به اینکه اسلام دین
حق است و مرد می تواند تا چهار تا زن بگیرد و اینکه چرا زن نمی تواند چند تا شوهر
داشته باشد و من هنوز در خانه سالار بودم و ناهار قرمه سبزی بود .
و دختر سالار می خواست
به کلاس تئاتر برود و معلمشان گفته بود استعداد دارد و سالار گفت به معلمتان بگو
بابام از این قرطی بازی ها خوشش نمی آید و همین قرطی بازی را سه روز در ویلا سر
سالار کوبیدم که قلبی قره است و استعدادهای بچه را سرکوب می کند و سالار که برای
هر حرفی جوابی در چنته اش داشت و بحث به آسانسور و حرف آن یکی شوهر خاله صحرا رسید
که به هر کجا که رسیدی گلی بچین و برو یعنی زیاد به یک گل گیر نده و گرنه پاپیچت
می شود و موی دماغت می شود و اینکه چرا زن حق ندارد به هر کجا که می رسد گلی بچیند
و برود و فقط مرد حق دارد .
و من خواستم بگویم
زندانی های معتاد از سربازهای زندان پول می گرفتند و آنها را سراغ زنهایشان می
فرستادند که سالار حرف دیگری زد و من فکر کردم شکم سالار قار و قور می کند که
سالار گفت صدای گاوهایی است که وسط جنگل دارند می چرند و رضا شاه این جنگل ها را
به کد خدا و اهالی دستر داده و پدر بزرگ ابولفضل وسط جنگل گاوداری زده بعد همین ده
بیست سال پیش یک مقام حکومتی این جنگل ها را گرفته و درخت های دره را قطع کرده و
دیوار کشیده و به پولدارها فروخته است و هنوز ویلا آب نداشت و پمپ خراب بود و
سالار نمی خواست به ابوالفضل زنگ بزند که آب تانکر را باز کند و دو دبه بیشتر در
دستشویی آب نداشتیم و آن چند تا آب معدنی که خریده بودیم و سالار که سپرده بود به
تبریز که رسیدم تایرهای عقب ماشین را که صاف شده عوض کنم و اینکه ویلا مال
اسفندیار است که به استرالیا رفته است و کلیدش را داده به ننه بلقیس .
سالار کلید های در گاراژ
را داخل یکی از کفش های جای کفشی گذاشته بود تا من صبح بردارم و شهناز که خواست
بلند شود صبحانه بدهد نگذاشتم که من ساعت 9 صبح در اداره صبحانه می خورم و صبح زود
اشتها ندارم و هنوز پرده های توری شان را نزده بود و شهناز یک ملافه گل گلی قرمز به پنجره زده بود
تا شب خانه دیده نشود و من گفتم که اکرم هم از این ملافه ها داشت و شهناز گفت که
این ملافه ها را از فروشگاه اتکای ارتش می دادند و شهناز شب داشت ترک ست نگاه می
کرد همان استار ست و سامان یولی و وکس و شو تی وی و همان سریال ها و خیلی خوب ترکی
استانبولی را متوجه می شد و بحث های من و سالار که به جاهای باریک می کشید .
و آخرش نفهمیدیم که آیا
راه مسالمت آمیزی برای تجدید فراش هست یا نه و کار به تفکیک جنسیتی شهرداری رسید و
اینکه چرا سالار نگذاشت صحرا به دانشگاه برود و سالار گفت که اگر دانشگاه هم تفکیک
جنسیتی بود می گذاشتم صحرا به دانشگاه برود و من به سالار گفتم که با این همه
قیافه خلافش دارد در امور جنسیتی مثل داعش و طالبان فکر می کند و برای خودش همه
آزادی ها را دوست دارد اما برای زنها از آزادی می ترسد و گفتم که وقتش رسیده که به
زنها و دخترانمان اطمینان کنیم و به آنها اجازه بدهیم خودشان در جامعه آزاد با
سلیقه خودشان زندگی کنند .
و اینکه اگر در دبستان و
دبیرستان هم مثل مهدکودک و کودکستان تفکیک جنسیتی نبود پسرها در دانشگاه و جامعه
دخترها را مثل یک طعمه جنسی نمی دیدند و روابط انسانی زن و مرد اینقدر عقده ای و
جنسی و موش و گربه ای نمی شد و بحث دوباره به عطیه رسید و شوهر هدیه که از تفکیک
جنسیتی خوشش آمده بود و اینکه عطیه دوست داشت در مجلس عروسی مختلط بلند شود برقصد
و شوهرش نمی گذاشت و آنوقت اسفندیار پس از شش سال در استرالیا ماندن دلش هوای وطن
کرده بود و می خواست بچه هایش را در استرالیا بگذارد و خودش و زنش به ایران بیایند
.
و من به سالار گفتم که
خودش را به آب و آتش می زند که مثل اسفندیار شود و برای همین با اینهمه پول و پله
و سرمایه و کارخانه نمی تواند احساس خوشبختی کند و حرف به حاج ممد خوشچی رسید که
ده پانزده سال پیش هشتصد هزار تومن را برای یک شب با یک زن زیبا رو داده بود و سخن
به کاباره های ارمنستان رسید و اینکه اصلا این زیبا رویی یک توهم جنسی در ذهن مرد
است و کلا حاج ممد خوشچی سرش کلاه رفته و به خاطر یک توهم جنسی هشتصد هزار تومن را
که آن روزها پول زیادی بود از دست داده بود .
و اینکه اصلا نیاز مرد
به زن عاطفی است یا جنسی یا انسانی و بحث به جاهای دیگر رسید که اصلا چرا مرد باید
به زنش مثل دیگر وسایل خانه اش احساس مالکیت داشته باشد و این همه از خودخواهی و
حسادت مرد ناشی می شود که اسمش را غیرت می گذاریم و من از سالار پرسیدم اصلا تعریف
ناموس چه می شود و سالار گفت یک وجب زیر شکم و من گفتم که این تعریف کلی نیست و
منظور من از ناموس چیزی در مایه های غیرت بود .
و سالار گفت که در
حیوانات هم اینجوری است و یک شیر برای خودش قلمروی دارد و زنهایی برای خودش دارد و
من یاد مثال هشت پایش افتادم که در شبکه من و تو یک دیده بود که می گفت یک هشت پای
ماده چیزی مثل قیف درست می کند و آنوقت چهار پنج تا هشت پای نر که اعضای جنسی شان
همان پای هشتمشان است سلولهای جنسی شان را داخل قیف رها می کنند و دست آخر هم
هنگام زاییدن هشت پای مادر می میرد و بحث به کتاب راسل رسید که تک شوهری برای مشخص
شدن بچه و سهم ارث بچه بود و الان که با دی ان آ می شود پدر بچه را شناخت به قول
خود سالار نیازی به این قرطی بازی ها نیست .
سالار گفت تو اصلا خودت
هم نمی دانی چه می گویی و قول می دهم که به این چیزهایی که می گویی اصلا پایبند
نیستی و من گفتم معلوم است که پایبند نیستم من هم همان افکار تو را دارم و مثل تو
در باغمیشه تبریز بزرگ شده ام اما دارم بدنبال حقیقت می گردم و این حرفها را برای
آن می گویم که حقیقت را بدون تعصب پیدا کنیم و حرف به مرد سالاری رسید و اینکه چرا
مرد نباید در خانه دست به سیاه و سفید بزند .
و اینکه اصلا چرا زن و
مرد باید مثل کنه بهم بچسبند تا کانون زندگی را مثلا حفظ کنند و زن و مرد باید
همدیگر را آزاد بگذارند تا هر جور کیفشان می کشد زندگی کنند و دوباره همان بحث
آزادی و غیرت و از این حرفها پیش آمد که در فیلمهای خارجی و رمان ها هر کس دوست
دارد با زن آن دیگری می رقصد و اصلا خلاف اخلاق نیست و حتی زنهای با حیا هم که
عاشق شوهرشان هستند با مردهای دیگر در مهمانی ها می رقصند و کسی هیچ خیالی بدی به
ذهنش راه نمی دهد و این ما هستیم که فکر می کنیم اگر نگاهمان به یکی افتاد حتما
باید دنبالش راه بیفتیم و شماره اش را بگیریم و او را از چنگ شوهرش در بیاوریم و
از این حرفها و گرنه خارجی ها زیاد ذهنشان مثل ما آفت زده نیست .
و الان که دارم فکر می
کنم که در این یک روز و چند ساعت چقدر حرفهای بی سر و تهی زده ایم و یادم می آید
که سالار تلویزیون را روشن کرد و امام جمعه با چشمهای از حدقه بیرون زده می گفت که
عربستان می خواهد آیت اله شیعه را اعدام کند و این لقمه ای نیست که از گلویش پایین
برود و آنوقت قدرت های جهانی که میگویند در ایران حقوق بشر نیست سکوت کرده اند و
مردم تکبیر می گفتند و سالار پشت ماشین یک بشقاب ماهواره و رسیور قدیمی اش را هم
آورده بود و یادش رفته بود ال ان بی بیاورد و دنبال قبله می گشت و به ماهواره های
همسایه ها نگاه می کرد تا جهت را پیدا کند و یک چادر که هر کار کردیم بسته نشد و
دیوار کنار پله ها که ترک خورده بود و صبح که بیدار شدیم دیدیم در ویلا باز است و
با خودمان گفتیم که حتما اول صبح ابوالفضل آمده در ویلا را باز کرده است و سالار
نمی خواست ابوالفضل بهفمد که ما به ویلا آمده ایم .
و اصلا من چکارش دارم و
به من چه که عطیه از شوهرش طلاق گرفته است و هدیه دوست دارد آرایش کند و به
بیمارستان برود و همراه مریض نگاهش کند و اینکه چرا فلانی همه جایش را بیرون
گذاشته به مهمانی آمده حتما می خواهد خودش را به مردها نشان دهد می گویم تو چرا
دکمه بالای پیراهن مردانه ات را باز می گذاری و موهای سینه ات را بیرون می گذاری
می خندد که این دکمه ام بسته نمی شود من که مثل تو لاغر نیستم .
هنوز چهل سال پیش است .
آنوقت آفتابه ویلا سوراخ است و ما دو دبه بیشتر آب نداریم و من در حیاط ویلا یک
صدف بزرگ حلزون پیدا می کنم که برای چیچک می آورم و 7 صبح در این باران و برف
میترا می رود از آرا کوچه نان می خرد و یکی هم می دهد من به طبقه دوم برای اکرم می
برم و آنوقت می گوید صفوره در کوچه مرا دیده و گفته پیر شده ای و من می دانم که
دروغ گفته است و میترا هر روز از سال قبل زیباتر می شود و ما در این 17 سال هر سال
بیشتر عاشق هم شده ایم نه اینکه میترا می رود نان می خرد و من در خانه می نشینم یا
اینکه شب من حال ندارم بروم شیر و پوشک برای چیجک بخرم و میترا دعوایم نمی کند نه
اصلا به این چیزها نیست و همین سالار می گوید اولین بار که صحرا را دیدم همه
موهایش زیر روسری اش بود و من عاشق متانتش شدم و اینها همه حرف است و آنوقت صحرا
دوست دارد همیشه روسری سرش باشد و اینجوری راحت تر است و ربطی به قلبی قره بودن من
ندارد .
و شاید اصلا عشق یک توهم
دوست داشتن است و زیبایی یک توهم تصویری در بیولوژی این ذهن صاحب مرده و شاید خدا
خواسته اینهمه سال ما را با زن و زیبایی و عشق سر کار بگذارد و گرنه ما که داریم
زندگی خودمان را می کنیم و اینکه گوگوش چند بار شوهر کرده و چرا سالار عاشق شکلیلا
است و می گوید که اگر گوگوش در فلان فیلم بازی نمی کرد برای من یک الهه موسیقی بود
و می پرستیدمش و در ماشینش به آهنگ گوردوم ایکی پری گلیر سالانا سالانا و آن یکی
آهنگ که می گوید دینه بیلمه دیم و این حرفها گوش می کند و آهنگ های معین و داریوش
و شهرام صولت و ماشینش را از چند ماه پیش به کارواش نبرده است و همه این خاطراتی
که مرده ها می نشینند برای هم تعریف می کنند .
سالار تازه زنگ زده که
رسیدی می گویم همه حرفهایمان را در ویلا نوشتم و در فیس بوک گذاشتم می گوید مگر
قرار نبود پس از مرگمان چاپ کنی می گویم تاریخ چهل سال بعد را زده ام هر جایش خطری
بود بگو پاکش کنم می گوید می روم الان از سر کوچه شارژ می خرم می روم در فیس بوک
می خوانم . می گوید دیروز که نی هفت بند را به خانه شان برده دخترش چند بار فوت
کرده و صدایش را در آورده و من یادم می افتد که چند ماه فوت کردم تا اولین صدا از
نی هفت بند مثل پارازیت رادیوهای بیگانه بیرون آمد .
و من دستهای چیچک را که
اناری شده می برم در روشویی می شویم که بلوزش هم خیس می شود و دانه های اناری را
که روی پتویم در اتاق بالا ریخته با دست بر می دارم و می خورم و چیچک می گوید تو
که خانم نیستی داری پتو را تمییز می کنی و بعد می گوید که مامان ها جارو می زنند و
بابا ها با دستشان آشغالها را بر می دارند می خورند و یادم می افتد که داستان
اسکیموها و مهمان نوازی شان را که دکتر مزرعه گفته بود و من در ویلا برای سالار
گفتم هنوز ننوشته ام .
و چقدر الکی خندیدیم و
باور کنید اصلا مشروب نبرده بودیم و قرار هم نبود که ببریم و امروز صبح به دکتر
دهگردشی گفتم که من تا حالا لب به سیگار و مشروب نزده ام و دکتر دهگردشی خنده
مشکوکی کرد که خودم هم به خودم شک کردم و تازه یادم می افتد که هنوز چهل سال پیش
است و من به سالار در ایوان ویلا گفتم که زمان مثل نخ قرقره ای است که از وسط بی
نهایت سوراخ دکمه رد شده باشد و این نخ زمان نیست که جلو می برد این دکمه های ذهن
ما است که یکی یکی از دکمه ای به دکمه دیگر می پرد و دست خودمان است که سریع تر
بپریم یا سر هر دکمه کلی نشخوار کنیم و سالار همینجور داشت نگاهم می کرد و من خیال
کردم که دارم حرفهای بی سر و ته می زنم .
بهمن ماه 94
یک چای خوردم و رفتم در
حیاط اداره قدم بزنم که دیدم آسمان آبی و هوا آفتابی است و به سرم زد که به سالار
زنگ بزنم که خالولی بلند شو بیا انزلی و سالار گفت تو بیا اینجا هوا گرم است و
خداحافظی کردیم که تا بخواهم تصمیم بگیرم رسیده بودم به کوچه سپاه و خانه شهناز و
سالار و بچه هایش داشتند من و تو نگاه می کردند و من اولین بار بود استیج را می
دیدم گفت این پسر انوشیروان روحانی است و آن یکی بابک سعیدی است و یکی شان که سرش
را تراشیده بود و ساز مخالف می زد و خواننده ها یکی یکی آمدند خواندند که اسم یکی
شان مژده بود .
و سالار 3 تا چای آورد
خوردیم و رفتیم طبقه دوم و شهناز را دیدم که ماچ موچم کرد و گفت چرا اکرم را
نیاوردی گفتم از مراسم ختم فرار کردم و با موبایل خودم شماره اکرم را گرفتم و دادم
شهناز صحبت کند و من یک پرتقال پوست کندم و ساعت 12 شب شهناز رفت طبقه پایین در
خانه سالار بخوابد و من و سالار نشستیم برنامه بک روزه بریزیم که همین الان بلند
شیم بریم ویلای ننه بلقیس در شمال یا بخوابیم 6 صبح بلند شیم بریم و آخرش رفتیم
کارخانه چراغعلی در چرمشهر و تکه پاره های دیگ را دیدیم که در جلوی کارخانه افتاده
بود و رفتیم پیش صدرا .
دو تا ماشین بافندگی گرد
باف وکامپیوتر صدرا روی میز و یک بخاری گازی که دودکش نداشت و سالار نشست در صندلی
صدرا و من رفتم دنبال صدرا که یک کلاه سیاه به سرش گذاشته بود و با نور چراغ قوه
موبایلش داشت از مستراح می آمد و روبوسی کردیم . داشت فیلم می دید در کامپیوتر و
من با ساعت دیجیتالی موتورولایش را که یک میلیون و خرده ای خریده بود ور می رفتم
که صحبت رسید به بحث های مذهبی فک و فامیل در تلگرام و تاریخ طبری و رضا شاه و
اعراب و جوک اسماعیل حیدری درباره چاه 35 متری و ساعت 3 شب خداحافظی کردیم و آمدیم
خانه و سالار روی مبل خوابید و من روی همان تشکی که شهناز جلوی مبل ها انداخته بود
.
10 صبح که بیدار شدم
سالار دستمال روی چشمهایش بسته بود و گفت که صدای خورخورت دیشب نگذاشت بخوابم و
صبحانه نان و پنیر خوردیم و با ماشین سالار راه افتادیم به طرف مثلا لواسان .
پیچیدیم به پوئینک و رسیدم به جاده مشهد و سر راه از وانتی هر کدام یک جفت کفش
نارنجی 30 هزار تومنی خریدیم و رسیدیم به افسریه یا نمی دانم اتوبان امام علی و
خلاصه به لواسانات و دریاچه سد لتیان که راهش بسته بود و از بالای کوه تماشایش
کردیم و زیر درخت های کاج نشستیم و سنگ را به هوا می انداختیم و با سنگ دیگر می
زدیم که من 100 هزار تومن بردم و ناهار رفتیم 2 تا پیتزای لبنانی با 3 تا نوشابه
خوردیم و راه افتادیم به طرف پاساژ علاالدین که مثلا از آن ساعت هایی که صدرا داشت
بخریم و یک ارگ یاماها هزار که سالار عاشقش بود و می خواست من بخرم و یک کیف چرمی
برای گوشی سامسونگ اس 5 سالار و خلاصه رسیدیم به بلوار کشاورز و خیابان فلسطین و
خیابان جمهوری و در کوچه سخنور از فرعی های خیابان شیخ هادی ماشین را پارک کردیم .
سالار می خواست برویم به
قهوه خانه و چای بخوریم که نرفتیم و از دکه روزنامه فروشی دو تا چای داغ 500 تومنی
سر پایی خریدیم خوردیم که سالار چای کیسه ای اش را انداخت درجوب خیابان جمهوری و
لیوان یکبار مصرف را نمی دانم چه کرد و من لیوان یکبار مصرف در دست دنبال سطل
آشغال می گشتم . دست فروش های جلوی پاساژها گوشی های چینی قاچاقی و لوازم جانبی
موبایل و از این جور چیزها می فروختند و پاساژ علالدین که جای سوزن انداختن نبود و
یک ساعت دیجیتالی سامسونگ منحنی سیم کارت خور پرسیدیم گفت یک میلیون و صد هزار
تومن و رفتیم آن طرف پل حافظ که مثلا ارگ یاماها هزار بخریم .
در ویترین یک مغازه یک
پیانوی 70 میلیون تومنی گذشته بود و یک سطل آشغال که لیوان یکبار مصرف را انداختم
و رفتیم طرف خانه موبایل بعد از بازار بورس که همه جا گوشی های گلکسی اس 6 اج می
فروختند و رفتیم طرف ماشین و سالار دو تا دلستر شیشه ای کوچک خرید و من از میدان
شوش تا قرچک چرت زدم و گفتم برویم پاساژ توحید که سالار در ماشین نشست و من پنج تا
نی هفت بند و چند تا سر نی و یک ارگ نمی دانم چی 250 هزار تومنی خریدم و رفتیم
خانه که شهناز شام برنج و کباب پخته بود و من ارگ را وصل کردم و سالار بند اول
آهنگ آیریلیق را زد و بند دومش را بلد نبود و از خودش یک چیزهایی می زد و گفت نه
این صدایش مصنوعی است و به یاماها هزار نمی رسد .
به سالار گفتم وای فایت
کار نمی کند برو درستش کن رفت طبقه پایین اما هر قدر اینستاگرام رفتم نرفت و زنگ
هم که زدم موبایلش خاموش بود وای فای ها را هم که اسکن کرد سالار در محدوده نبود و
من کانالهای ماهواره را این ور و آن ور زدم و کمی نی زدم و خوابیدم تا ساعت 10 صبح
که بلند شدم و شهناز از طبقه پایین آمده بود و روی مبل خوابیده بود گفت صبحانه می
خوری یا ناهار را گرم کنم و من تا رفتم دوش بگیرم ناهار را گرم کرده بود . ارگ را
در کیفش گذاشتم و شارژر ارگ را در ساکی که شهناز گفت مال اکرم است و داخلش دو تا
چادر گذاشته بود گذاشتم . شهناز هم با من تا چند کوچه آن ورتر آمد و پیاده شد .
گفت هر روز پیاده می آیم اما به خاطر زانویم با ماشین بر می گردم .
پیچیدم به طرف همان
خیابانی که به پاساژ توحید می رسید اما به یک خیابان دیگری رسیدم و یکساعت در
خیابانهای ورامین دور خودم گشتم تا ساعت یازده و نیم پاساژ توحید را پیدا کردم و
پارک بان یک برچسب روی شیشه ماشین چسباند و 5 هزار تومن گرفت و من گفتم تبریز هم
این برچسب بدرد می خورد خندید و گفت آره و من درست رفتم به همان مغازه ای که دیروز
ارگ دست دوم را با کیفش 260 هزار تومن خریده بودم . آقایی بود مسن با موهای کمی
سفید که سر نی ها را دانه ای چهار تومن و نی های مروتی 40 هزار تومنی را 33 هزار
تومن حساب کرد . به میترا زنگ زدم که برای پرهام ارگ خریدم گفت برای چیچک هم بخر و
من رفتم از اسباب بازی فروشی پاساژ توحید برای چیچک عروسک 50 هزار تومنی خریدم و
رفتم کارخانه چراغعلی در چرمشهر .
سالار داشت حساب و کتاب
می کرد و با یحیی روبوسی کردیم گفتم آمدنی نگهبان شهرک گفت فریدی چی و من گفتم هیچ
چی و سالار خندید و داستان فریدی چی را به یحیی گفت که نگهبان فامیل فریدی است که
سالار نمی دانست و پشت سرش فحش داده بود که نگهبان شنیده بود و هر بار سالار را می
دید می گفت فریدی چی . و رفتم کارخانه عباس که نبود رفتم در اتاق نگهبانی خوابیده
بود و خور و پف می کرد پتو را از صورتش کشیدم خندید و سلام کرد و گفت بخاری را
زیاد کن تا گرم شوم و دوباره خوابید و یک کارگر آمد که شما فامیل آقا سالار هستید
آقا سالار فرستاد گفت دکتر است بگو برایت دارو بنویسد .
یبوست داشت و از دو ماه
پیش که به کارخانه آمده بود شکمش کار نمی کرد که گفتم میوه و سبزیجات بخورد و قبل
از غدا آب بخورد و قرص سی لاکس و شربت منیزیوم هم برایش نوشتم و رفتم کارخانه عباس
را هم دیدم که پارچه هایی که مثل چادر شب بود را رنگ و اتو می کردند و یک سر نی به
یحیی دادم و خداحافظی کردم . نرسیده به اتوبان قم ، عباس زنگ زد که بیدار شدم بیا
و من گفتم که دارم می روم تبریز ، اکرم گفت زود بیا غروب هوا برفی می شود .
از طرفهای رباط کریم
نرسیده به شهریار دو کیلو پرتقال و دو کیلو و نیم سیب زرد خریدم که شد 9 هزار تومن
که یک 10 هزار تومنی سبز دادم و بقیه اش دو تا موز کوچک برداشتم . فروشنده گفت سیب
دماوند است اما دو تا که خوردم آب نداشت . پرتقال هایش هم ریز بود و من تا یکی دو
تابشان را پشت فرمان با ناخن پوست بکنم چند بار انحراف به راست و چپ داشتم . خلاصه
از پل فردیس پیجیدم به آزاد راه کرج قزوین و ساعت فکر کنم سه عصر بود و یکساعت
مانده بودم تا به مجتمع رفاهی آفتاب درخشان صحرا که بعد از اولین عوارضی بود برسم
. سالار برایم نقشه کشیده بود تا راه را گم نکنم از کارخانه شان در چرمشهر می پیچیدم
به جاده حسن آباد تا می رسیدم به جاده قدیم قم و از دور برگردان جلوی پاسگاه می
پیچیدم به جاده فرودگاه امام که به اتوبان قم می رسید و از زیر گذری که رباط کریم
نوشته بود از زیر اتوبان می رفتم به طرف شهریار و گفته بود که حواست باشد به جاده
ملارد نپیچی .
سر راه یک وانتی بود که
تابلو و عروسک می فروخت . تابلوها 8 تومن که چهار تا برداشتم دانه ای 6500 تومن .
دو تا وان یکاد و یک تابلوی کشتی و یک کشتی که دو تا دختر کنار رودخانه ای در
روستا نشسته بودند . عروسک های کوچک 5 هزار تومن و بزرگ ها تا 25 تومن . که پنج شش
تا خریدم . چند کیلومتر جلوتر هم از یک وانتی کفش ورزشی 41 برای پرهام خریدیم 26
تومن . شماره 39 نداشت گفت به چهل و یکش نگاه نکن قالبهایش کوچک است . پوست موزها
را که خوردم کف ماشین انداختم . پرتقال ها را هم که پوست کندم همینطور و فرمان
ماشین ، پرتقالی شد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر