۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

کتابهای باغمیشه . مجید




مجید . سال 92

مجید پسر اسماعیل است . می آید در مطب می نشیند و کلی حرف می زند و غضنفر همه حرفهایش را می نویسد . غضنفر سرطان نوشتن دارد . سرطان حرفهایی که سالها نگفته است . سرطان حرفهایی که مثل ترشی سیر سالها مانده اند و غضنفر که می نویسد مزمزه شان می کند . مجید عاشق شاخسی است . از دو ماه مانده به محرم شاخسی آرا کوچه و دلی کوچه را نقد و بررسی می کند . درست مثل تحلیل های قبل از جام جهانی فوتبال در شبکه سه . مجید همیشه پیراهن سیاه می پوشد و به همه مراسم های کفن و دفن و ختم می رود . حواسش به اعلامیه های ترحیم روی تیرهای چراغ برق است . در کوچه که راه می رود بلند نوحه می خواند . گاهی از خانه شان که بیرون می آید بلند بلند فحش های رکیک می گوید . خنده های ملیحی دارد که به درد پر کردن جای خالی صحنه های سانسور شده در پخش مسابقات والیبال جهانی می خورد .

آخر صحبت هایش می گوید : " من که مغزم قفل کرده است . تو هم مغزت قفل کرده است ؟ " غضنفر حواسش به مجید نیست و دارد فقط تایپ می کند و می گوید نمی دانم . مجید می گوید 18 سال درس خوانده ای و نمی دانی . از دکتری که سخت تر نیست . غضنفر می گوید کاری است که شده است . مجید می گوید هزار تا قاضی هم بیاید نمی تواند این کار را حل کند . آش حلیم را شنیده ای از آش حلیم هم قر و قاطی تر شده . به هرکس می گویی می خندد که عقلتان را از دست داده اید . یک میلیون و هفتصد هزار تومن به مهدی دادیم و سفته گرفتیم الان مهدی به آمریکا فرار کند این سفته به چه دردمان می خورد . به دیوانه محله هم بگویی این را می فهمد . یکی حیاطش را می فروشد اول پولش را می گیرد بعد سند را امضا می کند .

به سرم می زند که بزنم در کوچه بکشمشان . اما اگر بکشمشان آن 14 میلیون بر نمی گردد و فوقش دو دقیقه دلم خنک می شود و باید 120 میلیون دیه بدهی . امروز از 26 کاندید رئیس جمهوری در افغانستان 10 نفر تایید صلاحیت شده اند . پدر خانوم می گوید شما کار خام کرده اید برای چه می خواهی مردم را بکشی . مجید یک پیراهن مردانه با خطهای زرد و بنفش پوشیده است که دکمه بالایش را باز گذاشته است . دستش هم یک تسبیح است . اصلا جوری شده که گاهی مغزم مثل ماشین قیرپاچ می کند . مغز تو قیرپاچ نمی کند . غضنفر که دارد یکی یکی کلمه های مجید را می نویسد می خندد و می گوید چرا ، کاری است که شده است .

ملا در تلویزیون می گفت باید هم فکر باشد هم توکل باشد . در فیس بوک نوشته ایران به کشورهای پرتاب کننده ماهواره پیوست و عکس یک سرباز را که دارد دیش ماهواره را از پشت بام به زمین پرتاب می کند گذاشته است . غضنفر به مجید می گوید ایران از پشت بام ماهواره پرتاب می کند مجید می گوید من که نشنیده ام . مجید می گوید الان زمانی شده است که برادر به برادر اطمینان نمی کند . مجید دارد پهلویش را می خارد . آن موقع که من با آنها کار می کردم پنج میلیون جمع کرده بودم و آنها گفتند که پول را بده سودش را بدهیم و من به خاطر بابا دادم بعنی بابا به آنها اطمینان داشت .

الان این حرفهایی که با تو دارم می زنم به خاطر این است که تو فامیلم هستی و من به تو اطمینان دارم . آدم که نباید به بیگانه اعتماد کند . خلاصه زمان بد زمانی شده مواظب باش شوخی نمی کنم . درست است که از اول زمان خراب بوده و الان خراب تر شده . به خدا قسم قرآن شاهد است این برنامه ها که اینجوری شده گاهی در کوچه یک نفر مرا می بیند و می گوید چرا جواب سلام مرا در کوچه ندادی و من می گویم ببخشید فکرم مشغول بود متوجه نشدم می بینی آدم شب و روز فکرش مشغول است ناهار و شام هم نمی چسبد انگار مصیبت های امام حسین دارد سر ما می آید .

دو سه ماه پیش به مشهد رفتم بچه ها گفتند از امام بخواه مشکلت را حل کند گفتم اگر حل می شد که شده بود حتما از مشکل هایی است که قرار نیست حل شوند . صدای کفش از راه پله می آید . مجید می گوید مریض است غضنفر می گوید نه مزدک است دارد پوتین هایش را می پوشد به کوچه برود . مزدک در کوچه را می بندد و می رود . دادگاه هم که اصلا به کارها نمی رسد . پرونده را به گوشه ای پرتاب می کند و یکسال آنجا خاک می خورد . در دلش می گوید بمن چه ربطی دارد مشکل من که نیست . شاید قاضی در دلش اینجوری می گوید و می گوید من که دارم حقوقم را می گیرم . واقعا گاهی فکر می کنم نکند مال ما حرام بوده که این بلاها دارد سر ما می آید . البته این حرفها من در آوردی است مثل اسفند دود کردن و چارشنبه سوری و خیلی ها دیگر به این حرفها اعتقاد ندارند سال 2013 است . در پایانه راننده ها روی دیوار نوشته اند به درویشی قناعت کن که سلطانی خطر دارد .

اکرم دارد چیچک را از پله ها پایین می آورد . می گوید زمین بنشین و یکی یکی از پله ها پایین برو تا زمین نخوری . مجید سکوت کرده است . دوباره شروع می کند . اینها هم مثل اینکه می گویند در هسته ای کوتاه نمی آییم . یکی از شوفرها در پایانه می گفت اینها می گویند به ما چه ، هر چه باشد به مردم فشار می آید که بیاید ما داریم چلوکبابمان را می خوریم . کسی هم بخار ندارد صدایش در بیاید . مادر بزرگم می گفت ما در زمان شاه هم نان و پنیر می خوردیم الان هم نان و پنیر می خوریم فردا هم به کوچه بریزیم می زنند خونمان هدر می شود . اینها کلی جیره خوار دارند اگر حرفشان را گوش نکنند خانه ای را که داده اند ازشان می گیرند . غضنفر همینجور دارد تایپ می کند . دعوای تو نخور من بخورم است .

چند روز پیش تا ساعت چهار صبح فکر کردم و دیدم در این دنیا قانون جنگل حاکم است . در بیلانکوه یک گدا بود که مرد سه تا حیاط داشت و می خندد . می گوید او از من عاقل تر است . از تهران می آمدم برای کار گواهینامه ام به تهران رفته بودم یکی پیشم آمد که از کربلا می آیم پولهایم را دزدیده اند و من پانصد تومن دادم و از اتوبوس دو سه هزار تومن جمع کرد . یکی از مسافرها گفت کارگر روزی چهل هزار تومن کار می کند . این اگر از هر اتوبوس هزار تومن هم جمع کند صد تا اتوبوس نگه می دارد هر روز صدهزار می شود هر ماه سه میلیون می شود سیصدهزار تومنش را خرج می کند و دو میلیون و هفتصد هزار تومنش را پس انداز می کند . آنوقت کارگر سه روز کار دارد و سه روز بیکار است . عقل گدا از صنعتکار و شوفر هم زیاد کار می کند . دنیا به هیچ کس وفا نمی کند . باید از دنیا طلاق بگیریم با این وضعی که به پول معتاد شده ایم . حضرت علی می گوید من از دنیا طلاق گرفته ام . می بینی در پنجاه سالگی سکته کردیم مردیم .

در محله پدر خانوم دو برادر بود که یکی میوه فروش بود و یکی کفاشی می کرد و در یوسف آباد خانه داشت . به کفاش گفتند خانه ات را بفروش برویم در تهران سرمایه گذاری کنیم . خانه اش را فروخت و ور شکست شد و آمد در خانه پدرش ماند . آن برادر میوه فروش هم که میوه می فروخت و در خانه پدرش می ماند پولهایش را جمع کرد و خانه خرید . این عقل است خنده هم ندارد . کسی که عقل ندارد باید خودکشی کند . البته خودکشی حرام است . مجید یکساعت تمام است که با سرعت تمام حرف می زند . اینها چه ربطی به خدا دارد . این کفر نعمت است که بگوییم خدا کرده . طرف پولش را به تریاک می دهد و می کشد و می گوید خدایا چرا اینجوری شده ام . طرف می رود نزول خوری می کند یک زمان هر روز یک گاو می کشت و الان در تهران فراری است و زن و بچه هاش در خانه پدرش مانده اند . آخر نزول خور همین می شود .

ساعت چند است . نمی دانم . هفت و نیم می شود ؟ در مطب ساعت نداری . هشت می شود . نمی شود ؟ با من کاری نداری بروم . کجا می روی . می روم به داروخانه اگر تا حالا نبسته باشد . می بینی همه چیز یادم می رود . اصلا یادم رفته بود بابا مرا به داروخانه فرستاده است . آنروز بابا در پایانه گفت برو در مستراح با آفتابه دستهایت را بشور و آفتابه را بیاور . آمدم گفت آفتابه کو گفتم یادم رفت . ما را دعا کن مشکلمان حل شود . اصلا همه چیز یادم می رود . همه اش تقصیر خودمان است . تو می گویی فکر نکن اما من دست خودم نیست که . شب و روز در فکر هستم . تا ساعت سه . به قرآن قسم . به جان بچه ام قسم . یارانه هایتان را هم که قطع می کنند . غضنفر بلند می شود و مجید را بدرقه می کند . مجید روی ترازو می رود و خودش را وزن می کند . می گوید ما برعکس هستیم مردم فکر و خیال می کنند لاغر می شوند ما هم وزنمان بالاتر می رود . مجید از پله های مطب بالا می رود . صدای شرشر آب می آید . حتما یکی حمام رفته است . باد می زند مشعل موتورخانه را خاموش می کند . مجید رفته است و مطب سکوت محض است . غضنفر صدای تایپ کردنش را هم می شنود .


مجید ، بهار 95

پدربزرگم دو تا مغازه در بازار کفاشان داشت که هر دو تایش را فروخته و خورده بود . جمعه انتخابات مجلس است . اسفند رای دادی ؟ برای چه دادی . من فکر می کردم فقط انتخابات رئیس جمهوری رای می دهی . مادر بزرگم می گوید ما زمان شاه هم نان و پنیر خوردیم زمان امام هم نان و پنیر خوردیم برای ما چه فرقی می کند که چه کسی رای می آورد . می گویند این دوره ، احمدی نژاد هم می آید . ساعت 8 است یک ساعت مانده مطب را تعطیل کنی . کم مانده خورشید غروب کند .

خیلی خوب است دارم ردیف آخر را هم می بینم . سال 86 به جراحی چشم رفتم . لنز گذاشتم . یکی اش 2.5 بود یکی اش 3 . عینک می زدم . امروز هم مشتری نیامد . مثل دیروز شد . آن موقع 600 هزار تومن گرفتند الان گران است . آن موقع همسایه مان حیاطش را 70 میلیون فروخته بود الان 420 میلیون است . 210 متر است . 10 متر از خانه شما بزرگتر است . جنوبی است . دو طبقه است . مثل خانه ما است . الان متری 2 میلیون است . اگر بازار شیرین بود متری 2.5 میلیون بود . الان بازار خراب است . تو وقتی آن زمین را خریدی بازار شیرین بود . جماعت فکر می کرد هر روز گران تر می شود همه می خریدند . برعکس شد . اگر حیاط شما شمالی بود متری یک میلیون و 800 هزار تومن بود . جنوبی 200 هزار تومن از شمالی گران تر است . به جنوبی مجوز 5 طبقه می دهند به شمالی 4 طبقه .

الان تو پول داشتی جنوبی می خریدی یا شمالی ؟ شمالی خوبی اش این است که می توانی سه تا ماشین در حیاطش پارک کنی اما جنوبی فقط یک ماشین در گاراژ جا می شود . اسفندیار می گفت قدیم ها شمالی مد بود . اسفندیار ساعت یک ظهر می آید بنگاه را باز می کند ساعت دو ظهر می بندد . غروب هم یکساعت می آید می رود . دو بر جنوبی مثل سه بر شمالی است . آن خانه ما سه بر است . می شود از هر سه طرف پنجره گذاشت . یک برش به کوچه شش متری است یک برش به کوچه چهار متری و یک برش به کوچه یک متری . آره یک متری . عقب کشی ندارد . حیاط پدر بزرگم 80 متر بود 4 در 20 بود که 4 مترش بر بود . اول 100 متر بود پدر بزرگم 20 مترش را به همسایه داده بود شده بود 80 متر الان هم مادربزرگم از دستش ناراحت است . تو فکر می کنی با 6 تا بچه ، دیوانه بود که 20 متر زمین را مفت داده بود به همسایه ؟ ساعت هشت و نیم است دارد اذان می دهد . امروز هم آمدیم نشستیم اینجا . گوجه فرنگی 1500 تومن . می خواستم بروم بنگاه اسفندیار بنشینم آمدم اینجا .

قمبر می گوید چهل سال پیش دو تا گاو می فروختی می توانستی یک باغ بخری . آن موقع زمین ارزش نداشت . آدم کم بود . قمبر گاهی حرفهایی می زند که یادم می افتد خنده ام می گیرد . آن ماشین های گران نیست شاسی بلند ها ، می گوید آنهایی که سوارشان می شوند آدم کشته اند . کارهای خلاف کرده اند . می گوید ما سی و هفت سال است مرگ بر آمریکا می گوییم خودمان به روز سیاه افتاده ایم چیزی به آنها نشده . اسفندیار می گوید راننده عقل ندارد نمی داند زمین چیه . نریمان زمینش را دو میلیون فروخت ماشین خرید الان ماشینش دو میلیون می رود زمینش اگر مانده بود چهار صد میلیون بود .

همان در کوچه شما آپارتمان را متری یک میلیون و 900 هزار تومن التماس می کنند نمی توانند بفروشند . بازار که بازار نیست . صولت دو میلیارد بدهکار شده . یک میلیارد خانه شان را فروخته داده . نزول آخر و عاقبتش اینجوری است دیگه . قمبر می گوید خدا یک خورجین دارد که پر از پول است هر از چند گاهی سر یکی خالی می کند بعد بر می دارد سر آن یکی خالی می کند . این دنیا اینجوری است . یک روز همه چیز داری یک روز هیچ چیز نداری . اصلا عاقبت پول حرام اینجوری است . بنگاه که می روی باید دروغ بگویی . کرامت ها سه تا مغازه داشتند الان هیچ چی ندارند . آدمهای قدیم راست می گفتند دنیا دمش دراز است .

ختم خواهر منصور است . زمان های قدیم که دستگاه نبود کفاش ها هر روز یک جفت بیشتر نمی توانستند کفش بدوزند . پدر منصور راننده اتوبوس بود . پدر بزرگش به پای اسب ها نعل می بست . آخرش یکی پیدا می شود پول آدم را می خورد . منصور یکسال کفش دوخته همه را به خفاف داده نتوانسته پولش را بگیرد . خفاف گفته گردنم کلفت است پولت را نمی دهم .

قمبر این روزها مثل اینکه دین و ایمانش را از دست داده . می گویم مال حلال را نمی شود خورد می گوید می خورند از رویش یک لیوان آب هم می خورند . راننده تاکسی می گفت خیلی ها الان صبح که از خانه بیرون می آیند می گویند می روم سر مردم کلاه بگذارم قربت الی اللاه . هر روز دو تا مریض بیاید اجاره ات در می آید . خدا کند کار کند . چاره نیست . قمبر همه باغمیشه ای ها را می شناسد . می گوید قدرت اولش دزد فرش بود الان میلیاردرچی شده . در بنگاه حرفهای خنده داری می زنند . می گویند کلاهبرداری خوب است برای بقای آدمها لازم است . همه می خواهند زنده بمانند و خرجشان را در بیاورند برای همین کلاه سر همدیگر می گذارند . ساعت هشت رفتم هنوز اسفندیار بنگاه را باز نکرده بود . قمبر می گوید حتما از جایی در آمدی دارد که بنگاه را باز نمی کند . از پدرش 500 میلیون رسیده برایش بس است .

ستار یک آهنگی خوانده خیلی قشنگ است . می گوید وای به حال آن آدمی که پول داشته باشد اما در خانه اهل و عیالش تحویلش نگیرند . این خیلی سخت است . مرگ از آن بهتر است . منصور نماز نمی خواند می گوید پدر بزرگم آنقدر نماز خوانده که برای پدرم در قبر هم کافی است . پدرش هشت سال پیش مرد . اما پدرش آدم خوبی بود . برادرانش سرش کلاه گذاشته بوند و زمین نامرغوب را به او داده بودند شانس آورد خیابان از جلوی زمینش رد شد وضعش خوب شد . اسفندیار هر ماه 5 میلیون پول خرج می کند . قمبر می گوید اسفندیار آخرش همه زمین هایش را می فروشد می خورد به گدایی می افتد . سه میلیارد که چیزی نیست یکی که 30 میلیون را شش ماهه تمام کند سه میلیارد را هم چند ساله تمام می کند . اذان شد بروم ببینم اسفندیار آمده مغازه را باز کرده یا نه .

مرغ 300 تومن ارزان شده است . یک ماه پیش 5000 تومن بود یکدفعه شد 7000 تومن . حتما به خاطر رمضان است . بیست دقیقه به هفت مانده است . ماه رمضان بازار شما چه جوری است . رمضان کسی مریض نمی شود . ساندویچی ها و قهوه خانه ها که ماه رمضان می بندند . بروم یک لیوان آب بخورم . شیرینی نمی خوری . باید تا رمضان بیاید تمامش کنیم . رمضان نمی شود به کسی شیرینی تعارف کرد . مجلس تازه هم شروع شد . هوا ابری است .










هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر