۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

کتابهای باغمیشه . خانه بالاخان



هیجده متری شهید ابراهیمی از غرب به ربع رشیدی می رسد و از شرق به طاق یانی و از شمال به قبرستان ملک و از جنوب به خیابان عباسی ، جایی که خانه و مغازه بالاخان است و چند تا صافکار و نقاش اتومبیل و آن طرف یک قهوه خانه و یک کله پاچه پزی و یک قصابی و خانه و مغازه دو دهنه چراغعلی که پارچه ها را اتو می کنند .

غضنفر یک توپ پلاستیکی بر می دارد و می رود خانه بالاخان بازی می کند . بالاخان همیشه شاد است . کم مانده بلند شود وسط کفاشی برقصد . بالش های خانه بالاخان قرمز رنگ است . روکش بالش ها سر می خورد . جمال بالش ها را زیر پایش می گذارد و می پرد دستش را به شیشه بالای در می زند . خانه را زیر و رو می کنند اما فرشته چیزی نمی گوید . غضنفر مگس ها را لای کتاب حیدربابا می گذارد و یکدفعه کتاب را می بندد و مگس ها آن تو له می شوند .

در طاقچه عکس سیاه و سفید بالاخان را گذاشته اند که سبیل دارد و ریش هایش را زده است و موهای جلوی سرش کمی ریخته است و کت و شلوار دارد . کرکره هایشان آبی رنگ است . میز زیر سماورشان دو تا آینه کشویی دارد . کشوها را می کشند و قندان و استکان ها را از داخل میز بر می دارند . اکرم می گوید که چایشان مثل شربت گلابی است . ببخشید مثل شربت آلبالو است . بالاخان دو تا دمبیل دارد . حالا نمی دانم فارسی اش چه می شود . از همان گرزهای چوبی سنگین که پهلوانها در زورخانه بالای سرشان می چرخانند .

بالاخان 4 صبح بیدار می شود و می رود سنگک می خرد . رادیوی بالاخان همیشه آهنگ شاد می خواند . از آن رادیو گرام های زمان شاه که گرامش خراب شده است . بوی چسب کفاشی آدم را دیوانه می کند . غضنفر میخ های کفاشی را با چکش روی میز می کوبد . بالاخان با قاشق در کانادا را باز می کند و یک نفس قولوب قولوب همه کانادا را سر می کشد . غضنفر همینجور دهانش باز می ماند .

صدای شاخسی نمی گذارد بالاخان بخوابد . بالاخان هم مثل چراغعلی فحش می دهد . فقط فحش هایشان فرق می کند . فرشته چای می گذارد . بچه ها یکی یکی به مدرسه می روند . فرشته می رود از طاق یانی سبزی بخرد . خانه نارین گل هم می رود . ته کوچه ملاحسن . خان کیشی این خانه را از شوهر آهو خریده است . خانه ای با سقف نیمدایره با یک حیاط بزرگ .  خان کیشی نوشابه را می خورد و ته شیشه را به نارین گل می دهد . نارین گل به شلوغ ، سولوخ می گوید . موهایش فر است . گربه ها می آیند از پشت پنجره ، نگاهش می کنند .

گوشه ایوان بالای پنجره ، یک لانه چوبی است که دو تا یا کریم دارد . یا کریم ها رفته اند غذا پیدا کنند . یک کلاغ می آید و جوجه یا کریم ها را بر می دارد و می برد . فرشته چند روز مریض می شود . آهو می گوید از وقتی آخوندها آمده اند قجله ها از تبریز رفته اند . نمی دانم فارسی قجله چه می شود . یک جور پرنده است . بالاخان به دیوار حیاط یک آینه زده و داده نجار یک صندلی درست کرده پنج صبح بلند می شود جلوی آینه ورزش می کند .

بالاخان دو تا پک که می زند سیگار تمام می شود . روزی یک دو قوطی سیگار بهمن می کشد . زمان شاه وینستون می کشید اما دیگر نمی تواند وینستون گیر بیاورد . زمان شاه از آن شربت ها هم می خورد اما الان دیگر پیدا نمی کند . بالاخان جمال و جلال را بر می دارد و به عینالی می روند . بالاخان دارد کفش زنانه می دوزد . به همه فامیل یک جفت می فرستد .

خانه بالاخان یک پنکه است که پره هایش آبی است و دکمه های تند متوسط آرام و خاموش دارد . بالاخان وقتی تهران بوده این پنکه را خریده اند . جمال مگس ها را می گیرد و داخل پره های پنکه پرت می کند . غضنفر و دریا هم مگس ها را می گیرند و لای کتاب حیدربابای شهریار می گذارند و یکدفعه کتاب را می بندند و مگس ها آن تو له می شوند . غضنفر دارد با ترکی شکسته بسته حیدربابای شهریار را می خواند . اکرم از شهریار خوشش نمی آید .

جمال و جلال یک دوچرخه بیست و چهار دارند . جلال روی صندلی می نشیند و جمال سر پا روی میله های چرخ عقب می ایستد . در راه پله پشت بام خانه بالاخان کلی گلدان و گل و گیاه است . بچه ها بزرگ شدند و هنوز بالاخان برای پله ها نرده درست نکرده است . یکی دو بار بچه ها از بالای پله ها افتاده اند و چیزی نشده است . جمال می رود از پله نهم می پرد . میترا هم از پله هفتم می پرد .

بالاخان سنگک ها را وسط سفره می گذارد و سفره را تا می کند تا خشک نشوند . آشپزخانه شان در زیر زمین است . بنده خدا فرشته برای یک ناهار درست کردن ده بار به زیر زمین می رود و برمی گردد .

بالاخان دارد برای غضنفر داستان تعریف می کند . الاغ وسط جنگل بلند عر عر می زند که آواز خواندنم گرفته و آدمها می آیند الاغ و شیر و شتر را می گیرند وقتی می خواهند از رودخانه رد شوند الاغ را سوار شتر می کنند شتر هم وسط رودخانه بلند می شود و به الاغ می گوید که الاغ جان من هم الان رقصیدنم گرفته و الاغ در آب می افتد و غرق می شود . بالاخان دیگر سیگار نمی کشد . می رود در کوهستان درخت می کارد . سریه سیگارهای چراغعلی را با سوزن سوراخ کرده است .

بالاخان وقتی می خوابد یک بالش زیر پاهایش و یک بالش زیر دستش و یک بالش هم آن ورش می گذارد . زیر پیراهنش را هم در می آورد و می خوابد . بدنش ورزیده و پشمالو است . جمال کنترل تلویزیون را زیر پیژامه اش مخفی می کند . صدای تلویزیون را بلند کرده اند . بالاخان وسط خواب بیدار می شود و یک فحش می دهد که صدای تلویزیون را کم کنند و دوباره سرش را روی بالش نگذاشته خور و بفش بلند می شود . بالاخان دندانهایش مصنوعی است . بالاخان با اشتیاق و عجله غذا می خورد . فرشته می گوید من و بچه ها می ترسیم که الان بالاخان همه غذاها را بخورد و ما گرسنه بمانیم . آدم که به خانه بالاخان می رود اشتهایش باز می شود .

بالاخان آبگوشت را داخل یک کاسه بزرگ می ریزد و با ته شیشه آبلیمو نخودها و سیب زمینی ها و گوشت هایش را له می کند . فرشته دارد پیاز پوست می کند . پیاز ها را حلقه ای می برد و در بشقاب می گذارد . هنوز به بشقاب نگذاشته پیازها تمام می شود . جمال دو تا پیاز برداشته است .

جلال رفته یک سبد بسکتبال خریده به دیوار حیاط زده است . یک توپ بستکبال هم خریده . توپ به دیوار می خورد و برمی گردد به شیشه های زیر زمین می خورد و در همین نیم ساعت دو تا از چهار تا شیشه زیر زمین را شکسته اند . بالاخان توپ را به انباری بالای مغازه می اندازد .

بالاخان مرد همه یا هیچ است . مرد صفر یا یک است . حوصله اعداد اعشاری را ندارد .  بالاخان یک کفش هایی می دوزد که ده سال هم که بپوشی پاره نمی شود . مثل آلمان و روسیه است . مثل فرانسه و اسپانیا نیست . حوصله کارهای کوچک و ریز را ندارد . دیجیتال نیست . کوانتوم نیست . مکانیک است . حوصله تشریفات و رسم و رسوم ها را ندارد .

بالاخان نشسته و دارد پیر و پاتالهای فامیل را به ترتیب سن می شمارد . سریه که مرد نوبت علی اشرفه بعد نوبت سلطنته بعد نوبت زیوره . خلاصه بالاخان همیشه عجله دارد . دوست دارد ایکی ثانیه همه کارها را ردیف کند برود . دوست ندارد یکی کاری را لفت بدهد . سریه هم اینجوری بود . عصر مهمان های شهناز که می آمدند و هوا کمی می خواست تاریک بشود به مهمانها اگر زن بودند می گفت که اگر می خواهید بروید هوا تاریک نشده بروید .

در خانه بالاخان همه عاشق غذاهای شیرین هستند . بالاخان هر روز جمال را می فرستد از قنادی سولماز نرسیده به طاق یانی از آن شیرینی های کشمشی می خرد . در خانه چراغعلی کسی لب به غذای شیرین نمی زند . سرکه ترشی را با قاشق مثل آب می خورند . یحیی و نازلی می روند از بقالی روبروی قبله دربندی ، لواشک و ترشمزه می خرند . غوره ها را مثل نخود کشمش می خورند .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر