۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

کتابهای باغمیشه . خانه دستمالچی







خانه دستمالچی

اینجا دستمالچی است . حمزه علی باغبان همین دستمالچی بود . باغ مال مردی بود بنام دستمالچی . باغ را سال 52 فروختند . چشمه ها را خشکاندند و درخت ها را قطع کردند و جایش خانه ساختند . اکرم می گوید این کوچه شش متری ، درخت های بادام بود .

دستمالچی در شمال آرا کوچه است و دالی کوچه در جنوب آن . آرا کوچه یعنی کوچه وسطی . تمدن باغمیشه از دالی کوچه برخاسته است تا به آرا کوچه رسیده است . امروزه آرا کوچه قسمتی از خیابان عباسی است که از غرب به طاق یانی و چهار راه عباسی و از شرق به سیاوان و میدان فهمیده می رسد .

قبله علی می گوید در باغمیشه قدیم ، چشمه کلانتر تا از اولین باغ در میدان فهمیده به آخرین باغ در چهار راه عباسی برسد دوازده روز طول می کشید . اسداله پدر قبله علی به حساب و کتاب و نوبت بندی آب چشمه کلانتر می رسید .

چشمه کلانتر ، آب دامنه های کوه سهند بود که از روستای لیقوان و باسمنج و نعمت آباد می آمد و از کرکج و بارنج می گذشت تا به میدان فهمیده امروزی می رسید و اسداله با پولی که از باغبان ها می گرفت هر سال این قنات را مرمت می کرد .


* * *

اکرم می رود ماهی تابه خورشت و قابلمه برنج را از آشپزخانه می آورد . غضنفر هم بشقاب و قاشق ها و لیوان ها و پارچ آب را می آورد . یحیی هم پیاله بر می دارد می رود از دبه آن ور حیاط که زیر برفها مانده ترشی می آورد .

یحیی و غضنفر ، تخم های گل صباح را از کاشی های حیاط جمع می کنند و داخل شیشه خالی مربا می ریزند . برگها کم کم دارند زرد می شوند . برگ چسبیده های دیوار کم کم دارند می ریزند . هنوز آهنگ کارتون مهاجران در گوش غضنفر هست . یحیی هنوز می تواند درس بوقلمونی بنام مگاپوت را از حفظ بخواند . تلویزیون سیاه و سفید دارد دیدنی ها را پخش می کند . جلوی پنجره اتاق نشیمن دو تا پتوی سیاه زده اند تا سرما داخل نیاید . دفتر کتابهای غضنفر گوشه اتاق باز است . یحیی دارد آیین نامه رانندگی را حفظ می کند .

عکس نورالدین را به دیوار خانه زده اند و دورش چراغ کشیده اند که روشن خاموش می شود . اکرم عکس های رنگی نورالدین را که در جبهه گرفته مخفی کرده است . سر قبر نورالدین که می روند غضنفر را نمی برند . نورالدین از کلمات ممنوعه است . اکرم تنهایی خودش را دارد و غضنفر تنهایی خودش را .

نورالدین یک کاست دارد که سربازهایش آهنگ فردا که بهار آید صد لاله به بار آید را خوانده اند و نورالدین با صدای بمش ایران ایران و الله الله لا اله الا الله گفته است . غضنفر کاست را پیدا می کند . اکرم کاست را گم و گور می کند . غضنفر دیگر هیچ وقت این کاست را پیدا نمی کند .

جمعه ها بعد از فیلم سینمایی عصر ، سریال پاییز صحرا را نشان می دهد و غضنفر جمیله شیخی را که می بیند دلش می گیرد . جمیله شیخی نقش مادر بزرگ بد اخلاق و سخت گیر را بازی کرده است . شنبه ها اوشین را نشان می دهد . یکشنبه ها هم دیدنی ها را . جمعه ها صبح شبکه تبریز اسلام غنچه لری را پخش می کند . بعد غضنفر صبح جمعه با شما را گوش می دهد . بعد از کارتون هم یک فیلم سینمایی نشان می دهد .

غضنفر زیر درخت آلبالو یک لوبیا کاشته است . لوبیا دور ساقه درخت آلبالو می پیچد و بالا می رود . سلطنت می گوید این لوبیا نمی گذارد درخت آلبالو میوه بدهد . اکرم هم لوبیا را در می آورد . غضنفر که از مدرسه می آید دیوانه می شود . دارد شاخه های درخت آلبالو را یکی یکی می شکند . یحیی از پنجره نگاه می کند و می خندد .

سقف خانه چکه می کند . اکرم یک قابلمه گذاشته تا فرش خیس نشود . اکرم و غضنفر رفته اند از بنیاد شهید حواله گونی بگیرند . مردی که حواله گونی را می نویسد کم مانده وسط جمعیت خفه شود . زنها هر چه از دهانشان در می آید بهش می گویند . که چرا اینجا نشسته ای باید می رفتی شهید می شدی بچه های ما را به کشتن فرستادین آنوقت یک حواله گونی هم نمی نویسین . بالاخان به اکرم گفته هر جا به حرفت گوش نکردن کفشت را در بیار بزن به کله شان .

تشک برای غضنفر کوتاه شده است اما غضنفر پاهایش را جمع می کند تا اکرم نفهمد . تشک اکرم بزرگ است . اکرم نفسش گرم است . اکرم که به دستشویی می رود غضنفر به لحاف تشک اکرم می رود و گرم می شود . اکرم کلکسیون درد است . اگر مریض نباشد حوصله اش سر می رود .

غضنفر از پیرمرد جلوی مدرسه آلبالوی خشک می خرد . سنگک دانه ای دو تومن است . غضنفر با پسر همسایه دعوا می کند . پسر همسایه می گوید نورالدین در آسمانها ماشین سواری می کند . غضنفر زار زار گریه می کند . بچه ها دورش جمع می شوند .

غضنفر به حمام نمی رود . اکرم از پایش می گیرد و کشان کشان به حمام می برد . نازلی و یحیی کلی می خندند . اکرم نمی گذارد یحیی از پنجره آشپزخانه بیرون نگاه کند می گوید موهایت بلند است مردم فکر می کنند که منم . 

برق ها رفته است . اکرم رفته زنبوری را آورده روشن کرده است . نصف توری زنبوری ریخته است . غضنفر دستش را جلوی چراغ زنبوری گرفته و دارد با سایه دستش که روی دیوار افتاده گرگ درست می کند .

غضنفر دارد پاک کن را می جود و به انیمیشن هایی که بغل کتاب حرفه و فن کشیده است نگاه می کند . آدمک اول توپ را ازنقطه کرنر ارسال می کند و آدمک دوم با کله توپ را وارد دروازه می کند . آدمک دروازه بان هم شیرجه جالبی می زند اما به توپ نمی رسد .

اکرم می گوید زود درس و مشق هایت را تمام کن الان اوشین شروع می شود . کایو به اوشین حسادت می کند . اوشین شب و روز کار می کند و خسته نمی شود . آدم آهنی است . دخترها موهایش را اوشینی می کنند .

اکرم به برق ، بلق می گوید و نازلی می خندد . عباس با همان چکمه های چرمی که در رنگرزی می پوشد به خانه اکرم آمده است . چراغعلی به شهناز گفته عباس دیگه بزرگ شده براش دنبال زن بگردن . عباس اما در فاز زن گرفتن نیست . یحیی ژیان را فروخته و یک جیب میوی رو باز آبی رنگ خریده است . شطرنج آزاد شده است . همه دارند در کوچه ها و پارک ها شطرنج بازی می کنند .

غضنفر و اکرم رفته اند کتاب رستم نامه ترکی را بخرند . انتشارات فردوسی در شیشه گرخانه . فروشنده می گوید نه خانم نمی تواند این کتاب را بخواند ترکی است . اکرم می گوید شما چکار دارید پولش را می دهیم . غضنفر سوم ابتدایی است . تشکش را خیس کرده است . نمی داند چرا اینجوری شده است . خیلی وقت بود اینجوری نمی شد . اکرم تشک را می برد روی طناب رخت حیاط می اندازد تا جلوی آفتاب خشک شود .

غضنفر به سرش زده است شانس بفروشد . اکرم دعوایش می کند که آبرویمان در محله می رود . داخل نایلون یک جقجقه ،  یک بسته سوزن ، یک حشره کش پلاستیکی ، یک توپ پلاستیکی ، یک آب کش و کلی خرت و پرت های دیگر . بچه ها پنج ریال می دهند یکی از کاغذها را بر می دارند . خیلی هایش سوزن در می آید .

غضنفر تیله را روی زانویش می گذارد و هوایی می زند . تیله در جوب وسط کوچه می افتد و لای گل و لای فاضلاب گم می شود . غضنفر دستش را لای گل و لای کرده دنبال تیله می گردد . پسر همسایه با کاغذ و سوزن ته گرد و یک تکه چوب ، فرفره درست کرده دارد سر کوچه می فروشد . بچه ها اسفالت کوچه را با میخ سوراخ می کنند و بعد گوگردهای چوب کبریت ها را در می آورند و داخل سوراخ می ریزند و آنوقت با میخ می کوبند منفجر می شود . از عینالی که سیل می آید می پیچد به کوچه شش متری و می آید ته کوچه می پیچد به خانه اکرم . زیر زمین پر از آب می شود .

این دهه شصت چرا تمام نمی شود . هی لفتش می دهند . هر کی هر چی دوست داره روی دیوارها می نویسه . همین غضنفر را هم اگر بنویسیم برای هفت پشتمان کافی است با این کارهایش . غضنفر همه را کتک می زند . کوچک و بزرگ هم سرش نمی شود . این بچه را چرا برنمی دارید ببرید روانپزشک . این بچه عقده ای است . فرشته می گوید دارد زهرش را بیرون می ریزد . بزرگ که شد درست می شود . اکرم می گوید مرا به گور می برد بعد درست می شود .

کولر آبی در پشت بام ول معطل است . اکرم نمی گذارد غضنفر کولر را باز کند که هوا خورد گردنم درد گرفت . زمستان که می آید نارنگی و لیمو شیرین و پرتقال هم می آید و غضنفر خوشحال می شود . در اتاق نشیمن بخاری سیاه روشن می کنند و درش را می بندند تا گرم شود . هال و آشپزخانه یخ بندان است . لحاف تشک ها از دور سرما می دهند چه برسد که بخواهی داخلشان بخوابی .

غضنفر از مدرسه آمده و دیده اکرم نیست . هنوز موبایل اختراع نشده است . تلفن هم ندارند . اکرم هم سوادش کجا بود کاغذی بنویسید وقتی بیرون می رود . حتما یکی مرده است . حتما به خانه شهناز رفته است . غضنفر سردش شده است . ساعت پنج شده و تلویزیون دارد نخودی را می دهد . بخاری را روزها روشن نمی کنند و گرنه نفت کم می آورند .

غضنفر دریچه بخاری سیاه را باز می کند و کمی درجه بخاری را می چرخاند تا نفت وارد بخاری شود . می رود از آشپزخانه کبریت می آورد . کبریت را می کشد و از دریچه بخاری ، کبریت روشن را داخل بخاری می اندازد اما روشن نمی شود . نفت زیاد رفته و شعله داخل نفت خاموش می شود . غضنفر یک ورق از وسط دفترش می کند و آتش می زند و داخل بخاری می اندازد . بخاری روشن می شود . شعله ها کم مانده از سوراخ سمبه های بخاری بیرون بزنند . بخاری سرخ سرخ شده است . غضنفر درجه نفت بخاری را می بندد . تا یک متری بخاری نمی شود رفت اما هنوز این ور اتاق سرد است .

لامپ صد وات مثل فانوس نور می دهد . غضنفر می رود ترانس برق را روشن کند . چند دقیقه بعد ترانش آژیر می کشد . دارد لولک و بولک را پخش می کند . شیشه تلویزیون گرد است و رویش گرد و غبار می نشیند . جلوی شیشه تلویزیون یک تلق رنگی چسبانده اند تا تصویرش رنگی شود .

اکرم می گوید زمان شاه که با پدرت به خیابان می رفتیم بغل خیابان موز می فروختند دانه ای یک تومن بود پدر می خرید و تو می خوردی اما غضنفر چیزی یادش نمی آید . یکبار وقتی مدرسه هاشمی بود یکی از بچه ها موز آورده بود خورده بود بچه ها جمع شده بودند داشتند پوست موز را با تعجب نگاه می کردند .

غضنفر با لگد کپسول گاز را روی اسفالت کوچه قل می دهد . برگشتنی اکرم هم می رود از آن طرف کپسول می گیرد می آورند . غضنفر می ترسد پولهایشان تمام شود . مشق هایش را ریز ریز می نویسد تا دفترش دیرتر تمام شود . سیب را یواش یواش می خورد تا مزه اش را بیشتر حس کند . از بنیاد شهید هزار و دویست تومن حقوق می گیرند . تا هوا خیلی تاریک نشده لامپ ها را روشن نمی کنند تا پول برقشان زیاد نیاید . تلویزیونشان برفک نشان می دهد .

اکرم به غضنفر می گوید زیاد در خانه راه نرود تا پاشنه جوراب هایش پاره نشود . چرخ ماشین همسایه را باز کرده اند و جایش آجر چیده اند . زنی زیر چادرش یک دست قطع شده را به خاطر النگوهایش برداشته است . دارد از دستش خون می چکد . نمی گذارد مردم کمکش کنند . آقا قربان رفته کمک کند . زیر آوار یک کودک تکه پاره دیده از هوش رفته است . مردم دارند به صورتش آب می زنند . آقا قربان نقاش اتومبیل است ول کرده رفته دارد پارچه می فروشد .

اکرم می گوید من بروم نان بگیرم مردم پشت سرم حرف در می آورند . غضنفر از هفت صبح رفته لواش بخرد . زنها لواش ها را در هوا می گیرند و غضنفر را هل می دهند . غضنفر ساعت دوازده و نیم اشک ریزان و دست خالی به خانه می آید . اکرم به لواش پزی می رود . خجالت نمی کشید در نوبت بچه شهید می روید . یکی از زنها که تازه از دهات آمده به اکرم می گوید تو دیگه چی می گی دیر اومدی زود یاد گرفتی و اکرم بغض گلویش را می گیرد .

شهریار را رفته اند سر پیری آورده اند تا پشت میکروفون برای خانواده های شهید حیدر بابا بخواند . اکرم شهریار را نمی شناسد . می گوید این پیرمرد کیست که گوشهایش بزرگ است . غضنفر می گوید اسمش حیدر بابا است . نمایش که تمام می شود همه کف می زنند . یکی از پدران شهید بلند می شود و سر همه داد می زند که چرا کف می زنید و دشمن را شاد می کنید صلوات بفرستید .

بچه های شهید را پشت تالار جمع کرده اند تا یکی یکی بیایند جایزه بگیرند . بچه ها صبرشان تمام می شود و همانجا همه جایزه ها را باز می کنند . غضنفر هاج و واج نگاه می کند . آقایی که در بنیاد کار می کند و غضنفر را می شناسد یک خودکار فشاری و یک کلاسر بر می دارد و به غضنفر می دهد . قرابیه می آورند . بچه ها از ترس اینکه بهشان نرسد حمله می کنند و سینی قرابیه واژگون می شود . غضنفر فکر می کند که در بنیاد شهید آدم را به چشم گدا نگاه می کنند .

غضنفر می رود و در پله های حیاط می نشیند و مگس ها را می گیرد و با ذره بین می سوزاند . بوی شیمی آلی بلند می شود . غضنفر یک ورق از دفترش می کند و در روی کاشی های ایوان می گذارد و با ذره بین کاغذ را می سوزاند . دارد مرگ بر شاه می نویسد . غضنفر یک تخم گل صباح از روی کاشی ها بر می دارد و زیر ذره بین می گذارد و نگاهش می کند . تخم گل صباح را در دهانش می گذارد و می جود . مزه تلخی دارد .

غضنفر دو پایش را داخل یک کفش کرده که من دوایر جادویی اقلیدس می خواهم . اکرم با نازلی به بازار می رود . اکرم زبانش می گیرد وقتی دوایر جادویی اقلیدس می گوید . مغازه دارها می خندند که نه خانم از این چیزها نداریم . اکرم و نازلی هنوز هم که یاد دوایر جادویی اقلیدس می افتند می خندند . غضنفر اسباب بازی هایش را در طاقچه اتاق بالا چیده است . نمی گذارد کسی دست بزند .

امتحانات تمام شده است . از تیرماه شبکه دو صبح ها هم دو ساعت کارتون پخش می کند . رامکار و استرلینگ را می دهد . واتو واتو ، بارباپاپا عوض می شه ، دختری بنام نل ، بلفی و لیلیبیت ، هاج زنبور عسل ، خونه مادربزرگه ، هادی و هدی ، بانزی ، مهاجران .

غضنفر می خواهد به سینما برود . اکرم تنهایی نمی گذارد . می گوید با مخدومعلی برو اما غضنفر با مخدومعلی قهر کرده است . دیگر به خانه سلطنت نمی رود .

نازلی به اکرم می گوید که نوار ترانه ها را بیاورد گوش کنند . اکرم می گوید نورالدین که شهید شد همه کاست ها را داخل چاه انداختم . نازلی دست بر نمی دارد . اکرم می رود کاست ها را از زیر زمین می آورد . روی کاست ها اسم خواننده ها را نوشته . نازلی دکمه ضبط آیوا را فشار می دهد و درش بیرون می پرد و کاست را داخلش می گذارد و درش را می بندد . رو ماسه های ساحل نوشته . شب های رامسر مثل بهشته . شب که می شه پنجره ها وا می شه . غضنفر از صبح تا شب می نشیند با ضبط صوت ور می رود . صدای اکرم را که دارد بایاتی می خواند ضبط می کند . یحیی یک نوار جدید آورده است . آره دوست دارم بیشتر بیشتر .


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر