خانه دستمالچی
اینجا
دستمالچی است . حمزه علی باغبان همین دستمالچی بود . باغ مال مردی بود بنام
دستمالچی . باغ را سال 52 فروختند . چشمه ها را خشکاندند و درخت ها را قطع کردند و
جایش خانه ساختند . اکرم می گوید این کوچه شش متری ، درخت های بادام بود .
دستمالچی در
شمال آرا کوچه است و دالی کوچه در جنوب آن .
آرا کوچه یعنی کوچه وسطی . تمدن باغمیشه از دالی کوچه برخاسته است تا به آرا کوچه
رسیده است . امروزه آرا کوچه قسمتی از خیابان عباسی است که از غرب به طاق یانی و
چهار راه عباسی و از شرق به سیاوان و میدان فهمیده می رسد .
قبله علی می گوید در باغمیشه قدیم ، چشمه
کلانتر تا از اولین باغ در میدان فهمیده به آخرین باغ در چهار راه عباسی برسد دوازده
روز طول می کشید . اسداله پدر قبله علی به حساب و کتاب و نوبت بندی آب چشمه کلانتر
می رسید .
چشمه کلانتر ، آب دامنه های کوه سهند بود که
از روستای لیقوان و باسمنج و نعمت آباد می آمد و از کرکج و بارنج می گذشت تا به
میدان فهمیده امروزی می رسید و اسداله با پولی که از باغبان ها می گرفت هر سال این
قنات را مرمت می کرد .
* * *
اکرم می رود ماهی تابه خورشت و قابلمه برنج را از آشپزخانه می آورد . غضنفر هم
بشقاب و قاشق ها و لیوان ها و پارچ آب را می آورد . یحیی هم پیاله بر می دارد می
رود از دبه آن ور حیاط که زیر برفها مانده ترشی می آورد .
یحیی و غضنفر ، تخم های گل صباح را از کاشی های حیاط جمع می کنند و داخل شیشه
خالی مربا می ریزند . برگها کم کم دارند زرد می شوند . برگ چسبیده های دیوار کم کم
دارند می ریزند . هنوز آهنگ کارتون مهاجران در گوش غضنفر هست . یحیی هنوز می تواند
درس بوقلمونی بنام مگاپوت را از حفظ بخواند . تلویزیون سیاه و سفید دارد دیدنی ها
را پخش می کند . جلوی پنجره اتاق نشیمن دو تا پتوی سیاه زده اند تا سرما داخل
نیاید . دفتر کتابهای غضنفر گوشه اتاق باز است . یحیی دارد آیین نامه رانندگی را
حفظ می کند .
عکس نورالدین را به دیوار خانه زده اند و دورش چراغ کشیده اند که روشن خاموش
می شود . اکرم عکس های رنگی نورالدین را که در جبهه گرفته مخفی کرده است . سر قبر
نورالدین که می روند غضنفر را نمی برند . نورالدین از کلمات ممنوعه است . اکرم
تنهایی خودش را دارد و غضنفر تنهایی خودش را .
نورالدین یک کاست دارد که سربازهایش آهنگ فردا که بهار آید صد لاله به بار آید
را خوانده اند و نورالدین با صدای بمش ایران ایران و الله الله لا اله الا الله
گفته است . غضنفر کاست را پیدا می کند . اکرم کاست را گم و گور می کند . غضنفر
دیگر هیچ وقت این کاست را پیدا نمی کند .
جمعه ها بعد از فیلم سینمایی عصر ، سریال پاییز صحرا را نشان می دهد و غضنفر
جمیله شیخی را که می بیند دلش می گیرد . جمیله شیخی نقش مادر بزرگ بد اخلاق و سخت
گیر را بازی کرده است . شنبه ها اوشین را نشان می دهد . یکشنبه ها هم دیدنی ها را
. جمعه ها صبح شبکه تبریز اسلام غنچه لری را پخش می کند . بعد غضنفر صبح جمعه با
شما را گوش می دهد . بعد از کارتون هم یک فیلم سینمایی نشان می دهد .
غضنفر زیر درخت آلبالو یک لوبیا کاشته است . لوبیا دور ساقه درخت آلبالو می
پیچد و بالا می رود . سلطنت می گوید این لوبیا نمی گذارد درخت آلبالو میوه بدهد .
اکرم هم لوبیا را در می آورد . غضنفر که از مدرسه می آید دیوانه می شود . دارد شاخه
های درخت آلبالو را یکی یکی می شکند . یحیی از پنجره نگاه می کند و می خندد .
سقف خانه چکه می کند . اکرم یک قابلمه گذاشته تا فرش خیس نشود . اکرم و غضنفر
رفته اند از بنیاد شهید حواله گونی بگیرند . مردی که حواله گونی را می نویسد کم
مانده وسط جمعیت خفه شود . زنها هر چه از دهانشان در می آید بهش می گویند . که چرا
اینجا نشسته ای باید می رفتی شهید می شدی بچه های ما را به کشتن فرستادین آنوقت یک
حواله گونی هم نمی نویسین . بالاخان به اکرم گفته هر جا به حرفت گوش نکردن کفشت را
در بیار بزن به کله شان .
تشک برای غضنفر کوتاه شده است اما غضنفر پاهایش را جمع می کند تا اکرم نفهمد .
تشک اکرم بزرگ است . اکرم نفسش گرم است . اکرم که به دستشویی می رود غضنفر به لحاف
تشک اکرم می رود و گرم می شود . اکرم کلکسیون درد است . اگر مریض نباشد حوصله اش
سر می رود .
غضنفر از پیرمرد جلوی مدرسه آلبالوی خشک می خرد . سنگک دانه ای دو تومن است .
غضنفر با پسر همسایه دعوا می کند . پسر همسایه می گوید نورالدین در آسمانها ماشین
سواری می کند . غضنفر زار زار گریه می کند . بچه ها دورش جمع می شوند .
غضنفر به حمام نمی رود . اکرم از پایش می گیرد و کشان کشان به حمام می برد .
نازلی و یحیی کلی می خندند . اکرم نمی گذارد یحیی از پنجره آشپزخانه بیرون نگاه
کند می گوید موهایت بلند است مردم فکر می کنند که منم .
برق ها رفته است . اکرم رفته زنبوری را آورده روشن کرده است . نصف توری زنبوری
ریخته است . غضنفر دستش را جلوی چراغ زنبوری گرفته و دارد با سایه دستش که روی
دیوار افتاده گرگ درست می کند .
غضنفر دارد پاک کن را می جود و به انیمیشن هایی که بغل کتاب حرفه و فن کشیده
است نگاه می کند . آدمک اول توپ را ازنقطه کرنر ارسال می کند و آدمک دوم با کله
توپ را وارد دروازه می کند . آدمک دروازه بان هم شیرجه جالبی می زند اما به توپ
نمی رسد .
اکرم می گوید زود درس و مشق هایت را تمام کن الان اوشین شروع می شود . کایو به
اوشین حسادت می کند . اوشین شب و روز کار می کند و خسته نمی شود . آدم آهنی است .
دخترها موهایش را اوشینی می کنند .
اکرم به برق ، بلق می گوید و نازلی می خندد . عباس با همان چکمه های چرمی که
در رنگرزی می پوشد به خانه اکرم آمده است . چراغعلی به شهناز گفته عباس دیگه بزرگ
شده براش دنبال زن بگردن . عباس اما در فاز زن گرفتن نیست . یحیی ژیان را فروخته و
یک جیب میوی رو باز آبی رنگ خریده است . شطرنج آزاد شده است . همه دارند در کوچه
ها و پارک ها شطرنج بازی می کنند .
غضنفر و اکرم رفته اند کتاب رستم نامه ترکی را بخرند . انتشارات فردوسی در
شیشه گرخانه . فروشنده می گوید نه خانم نمی تواند این کتاب را بخواند ترکی است .
اکرم می گوید شما چکار دارید پولش را می دهیم . غضنفر سوم ابتدایی است . تشکش را
خیس کرده است . نمی داند چرا اینجوری شده است . خیلی وقت بود اینجوری نمی شد .
اکرم تشک را می برد روی طناب رخت حیاط می اندازد تا جلوی آفتاب خشک شود .
غضنفر به سرش زده است شانس بفروشد . اکرم دعوایش می کند که آبرویمان در محله
می رود . داخل نایلون یک جقجقه ، یک بسته
سوزن ، یک حشره کش پلاستیکی ، یک توپ پلاستیکی ، یک آب کش و کلی خرت و پرت های
دیگر . بچه ها پنج ریال می دهند یکی از کاغذها را بر می دارند . خیلی هایش سوزن در
می آید .
غضنفر تیله را روی زانویش می گذارد و هوایی می زند . تیله در جوب وسط کوچه می
افتد و لای گل و لای فاضلاب گم می شود . غضنفر دستش را لای گل و لای کرده دنبال
تیله می گردد . پسر همسایه با کاغذ و سوزن ته گرد و یک تکه چوب ، فرفره درست کرده
دارد سر کوچه می فروشد . بچه ها اسفالت کوچه را با میخ سوراخ می کنند و بعد
گوگردهای چوب کبریت ها را در می آورند و داخل سوراخ می ریزند و آنوقت با میخ می
کوبند منفجر می شود . از عینالی که سیل می آید می پیچد به کوچه شش متری و می آید
ته کوچه می پیچد به خانه اکرم . زیر زمین پر از آب می شود .
این دهه شصت چرا تمام نمی شود . هی لفتش می دهند . هر کی هر چی دوست داره روی
دیوارها می نویسه . همین غضنفر را هم اگر بنویسیم برای هفت پشتمان کافی است با این
کارهایش . غضنفر همه را کتک می زند . کوچک و بزرگ هم سرش نمی شود . این بچه را چرا
برنمی دارید ببرید روانپزشک . این بچه عقده ای است . فرشته می گوید دارد زهرش را
بیرون می ریزد . بزرگ که شد درست می شود . اکرم می گوید مرا به گور می برد بعد
درست می شود .
کولر آبی در پشت بام ول معطل است . اکرم نمی گذارد غضنفر کولر را باز کند که
هوا خورد گردنم درد گرفت . زمستان که می آید نارنگی و لیمو شیرین و پرتقال هم می
آید و غضنفر خوشحال می شود . در اتاق نشیمن بخاری سیاه روشن می کنند و درش را می
بندند تا گرم شود . هال و آشپزخانه یخ بندان است . لحاف تشک ها از دور سرما می
دهند چه برسد که بخواهی داخلشان بخوابی .
غضنفر از مدرسه آمده و دیده اکرم نیست . هنوز موبایل اختراع نشده است . تلفن
هم ندارند . اکرم هم سوادش کجا بود کاغذی بنویسید وقتی بیرون می رود . حتما یکی
مرده است . حتما به خانه شهناز رفته است . غضنفر سردش شده است . ساعت پنج شده و
تلویزیون دارد نخودی را می دهد . بخاری را روزها روشن نمی کنند و گرنه نفت کم می
آورند .
غضنفر دریچه بخاری سیاه را باز می کند و کمی درجه بخاری را می چرخاند تا نفت
وارد بخاری شود . می رود از آشپزخانه کبریت می آورد . کبریت را می کشد و از دریچه
بخاری ، کبریت روشن را داخل بخاری می اندازد اما روشن نمی شود . نفت زیاد رفته و
شعله داخل نفت خاموش می شود . غضنفر یک ورق از وسط دفترش می کند و آتش می زند و
داخل بخاری می اندازد . بخاری روشن می شود . شعله ها کم مانده از سوراخ سمبه های
بخاری بیرون بزنند . بخاری سرخ سرخ شده است . غضنفر درجه نفت بخاری را می بندد .
تا یک متری بخاری نمی شود رفت اما هنوز این ور اتاق سرد است .
لامپ صد وات مثل فانوس نور می دهد . غضنفر می رود ترانس برق را روشن کند . چند
دقیقه بعد ترانش آژیر می کشد . دارد لولک و بولک را پخش می کند . شیشه تلویزیون
گرد است و رویش گرد و غبار می نشیند . جلوی شیشه تلویزیون یک تلق رنگی چسبانده اند
تا تصویرش رنگی شود .
اکرم می گوید زمان شاه که با پدرت به خیابان می رفتیم بغل خیابان موز می
فروختند دانه ای یک تومن بود پدر می خرید و تو می خوردی اما غضنفر چیزی یادش نمی
آید . یکبار وقتی مدرسه هاشمی بود یکی از بچه ها موز آورده بود خورده بود بچه ها
جمع شده بودند داشتند پوست موز را با تعجب نگاه می کردند .
غضنفر با لگد کپسول گاز را روی اسفالت کوچه قل می دهد . برگشتنی اکرم هم می
رود از آن طرف کپسول می گیرد می آورند . غضنفر می ترسد پولهایشان تمام شود . مشق
هایش را ریز ریز می نویسد تا دفترش دیرتر تمام شود . سیب را یواش یواش می خورد تا
مزه اش را بیشتر حس کند . از بنیاد شهید هزار و دویست تومن حقوق می گیرند . تا هوا
خیلی تاریک نشده لامپ ها را روشن نمی کنند تا پول برقشان زیاد نیاید . تلویزیونشان
برفک نشان می دهد .
اکرم به غضنفر می گوید زیاد در خانه راه نرود تا پاشنه جوراب هایش پاره نشود .
چرخ ماشین همسایه را باز کرده اند و جایش آجر چیده اند . زنی زیر چادرش یک دست قطع
شده را به خاطر النگوهایش برداشته است . دارد از دستش خون می چکد . نمی گذارد مردم
کمکش کنند . آقا قربان رفته کمک کند . زیر آوار یک کودک تکه پاره دیده از هوش رفته
است . مردم دارند به صورتش آب می زنند . آقا قربان نقاش اتومبیل است ول کرده رفته
دارد پارچه می فروشد .
اکرم می گوید من بروم نان بگیرم مردم پشت سرم حرف در می آورند . غضنفر از هفت
صبح رفته لواش بخرد . زنها لواش ها را در هوا می گیرند و غضنفر را هل می دهند .
غضنفر ساعت دوازده و نیم اشک ریزان و دست خالی به خانه می آید . اکرم به لواش پزی
می رود . خجالت نمی کشید در نوبت بچه شهید می روید . یکی از زنها که تازه از دهات
آمده به اکرم می گوید تو دیگه چی می گی دیر اومدی زود یاد گرفتی و اکرم بغض گلویش
را می گیرد .
شهریار را رفته اند سر پیری آورده اند تا پشت میکروفون برای خانواده های شهید
حیدر بابا بخواند . اکرم شهریار را نمی شناسد . می گوید این پیرمرد کیست که
گوشهایش بزرگ است . غضنفر می گوید اسمش حیدر بابا است . نمایش که تمام می شود همه
کف می زنند . یکی از پدران شهید بلند می شود و سر همه داد می زند که چرا کف می
زنید و دشمن را شاد می کنید صلوات بفرستید .
بچه های شهید را پشت تالار جمع کرده اند تا یکی یکی بیایند جایزه بگیرند . بچه
ها صبرشان تمام می شود و همانجا همه جایزه ها را باز می کنند . غضنفر هاج و واج
نگاه می کند . آقایی که در بنیاد کار می کند و غضنفر را می شناسد یک خودکار فشاری
و یک کلاسر بر می دارد و به غضنفر می دهد . قرابیه می آورند . بچه ها از ترس اینکه
بهشان نرسد حمله می کنند و سینی قرابیه واژگون می شود . غضنفر فکر می کند که در
بنیاد شهید آدم را به چشم گدا نگاه می کنند .
غضنفر می رود و در پله های حیاط می نشیند و مگس ها را می گیرد و با ذره بین می
سوزاند . بوی شیمی آلی بلند می شود . غضنفر یک ورق از دفترش می کند و در روی کاشی
های ایوان می گذارد و با ذره بین کاغذ را می سوزاند . دارد مرگ بر شاه می نویسد .
غضنفر یک تخم گل صباح از روی کاشی ها بر می دارد و زیر ذره بین می گذارد و نگاهش
می کند . تخم گل صباح را در دهانش می گذارد و می جود . مزه تلخی دارد .
غضنفر دو پایش را داخل یک کفش کرده که من دوایر جادویی اقلیدس می خواهم . اکرم
با نازلی به بازار می رود . اکرم زبانش می گیرد وقتی دوایر جادویی اقلیدس می گوید
. مغازه دارها می خندند که نه خانم از این چیزها نداریم . اکرم و نازلی هنوز هم که
یاد دوایر جادویی اقلیدس می افتند می خندند . غضنفر اسباب بازی هایش را در طاقچه
اتاق بالا چیده است . نمی گذارد کسی دست بزند .
امتحانات تمام شده است . از تیرماه شبکه دو صبح ها هم دو ساعت کارتون پخش می
کند . رامکار و استرلینگ را می دهد . واتو واتو ، بارباپاپا عوض می شه ، دختری
بنام نل ، بلفی و لیلیبیت ، هاج زنبور عسل ، خونه مادربزرگه ، هادی و هدی ، بانزی
، مهاجران .
غضنفر می خواهد به سینما برود . اکرم تنهایی نمی گذارد . می گوید با مخدومعلی
برو اما غضنفر با مخدومعلی قهر کرده است . دیگر به خانه سلطنت نمی رود .
نازلی به اکرم می گوید که نوار ترانه ها را بیاورد گوش کنند . اکرم می گوید
نورالدین که شهید شد همه کاست ها را داخل چاه انداختم . نازلی دست بر نمی دارد .
اکرم می رود کاست ها را از زیر زمین می آورد . روی کاست ها اسم خواننده ها را
نوشته . نازلی دکمه ضبط آیوا را فشار می دهد و درش بیرون می پرد و کاست را داخلش
می گذارد و درش را می بندد . رو ماسه های ساحل نوشته . شب های رامسر مثل بهشته .
شب که می شه پنجره ها وا می شه . غضنفر از صبح تا شب می نشیند با ضبط صوت ور می
رود . صدای اکرم را که دارد بایاتی می خواند ضبط می کند . یحیی یک نوار جدید آورده
است . آره دوست دارم بیشتر بیشتر .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر