۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

کتابهای باغمیشه . خط خطی



غضنفر مشق هایش را ریز می نویسد تا دفترش دیر تمام شود . معلم پنجم می گوید این کتاب تاریخ غلط است بروید خودتان در کتابهای تاریخ حمله اعراب به ایران را بخوانید . غضنفر فکر می کند اگر 13 سالش شود خیلی بزرگ شده است . اکرم به نهضت سواد آموزی می رود . اکرم و غضنفر می دهند نازلی برایشان انشا می نویسد :

" به نظر من جنگ خوب است و باید ادامه پیدا کند چون این جنگ را ما شروع نکردیم بلکه بدست ابرقدرت های شرق و غرب بر ما تحمیل شده است . "

نازلی یک چیزهایی می نویسد که خودش قبول ندارد .  معلم پنجم می گوید بروید به من بگو چرا بخرید . اکرم در بازار شیشه گرخانه ، حواسش به دست فروش هایی است که برگ های انگور می فروشند . اکرم عاشق دلمه درست کردن با برگ انگور است . نازلی و اکرم از مغازه ها می پرسند آقا " به من بگو چرا " دارید . اکرم  وقتی می پرسد زبانش می گیرد و نازلی از خنده غش می کند . آخرش می خرند . هر جلد 25 تومن .  100 تومن چهار جلد .

اکرم و نازلی به فروشگاه بنیاد شهید می روند . موهای نازلی از مقنعه اش بیرون زده است . مسئول فروشگاه به اکرم می گوید به خواهر بگویید موهایش را زیر مقنعه اش بگذارد . نازلی ناراحت می شود .

در این کوچه شش متری ، پسر قحطی است . غضنفر با ناهید دختر کوچک رحمتعلی و عذرا دختر ماهرخ و الناز دختر نصرت ، لس لس و کش کش بازی می کند . نازلی رمانهای زمان شاه را می خواند . کوکب دختر بزرگ رحمتعلی می گوید این کتابها ، شیطانی است .

نازلی هر وقت به خانه اکرم می آید صفوره زن رحمتعلی نشسته است . از در که بیرون می کنی از پنجره می آید . آنقدر حرف می زند که اکرم و نازلی سر گیجه می گیرند . از وقتی که می آید از رحمتعلی تعریف می کند تا وقتی که می رود . نیم ساعت هم جلوی در هال حرف می زند و نیم ساعت جلوی در کوچه .

نازلی ناخن هایش را بلند می کند و لاک می زند . صفوره زن رحمتعلی به نازلی می گوید که با این ناخن ها ، طهارت نمی شود . رحمتعلی همسایه دیوار به دیوار خانه اکرم است . در پیشانی اش جای مهر دارد . در دکه جلوی مدرسه ابوریحان ، بلیط اتوبوس و بیسکویت و کیک و دفتر چهل برگ می فروشد .

نازلی در دفتر نقاشی غضنفر نیمرخ یک دختر زیبا را می کشد که آرایش کرده است . غضنفر فقط بلد است پرچم ایران و تانک بکشد و یک خانه با دو تا پنجره که پشتش چند تا کوه است و بالای کوه چند تا ابر و یک خورشید . یحیی فقط بلد است هواپیمای اف چهارده بکشد .


* * *

آراکوچه . روبروی شورچمن . مدرسه ابوریحان . اکرم می گوید قبلا قبرستان گوشا بوده . روی شیروانی مدرسه مرگ بر آمریکا نوشته اند . دهه شصت مثل یک کاغذ خط خطی است . غضنفر اول راهنمایی است . یک کلاس پنجاه نفره که غضنفر ردیف ما قبل آخر می نشیند . یکی از بچه ها ، کتاب علوم سوم راهنمایی را آورده است . همان صفحه که نوشته سلول جنسی نر وارد سلول جنسی ماده می شود و سلول تخم تشکیل می شود . غضنفر به حرفهای ممنوعه فکر می کند . به فکرهای ممنوعه .

و چه حرفها که غضنفر یاد نمی گیرد از بچه های این مدرسه . حرفهایی که نمی شود اینجا نوشت . غضنفر را به مسابقات علمی می فرستند که نمی رود . به زور می فرستند و دوم می شود . سر صف یک فرهنگ عمید جایزه می دهند . غضنفر غرورش می شکند پیش دوستانش . حس خوبی ندارد در این مدرسه جایزه گرفتن . غضنفر دوست دارد شاگرد آخر باشد .

سیزده آبان است . بچه ها را به راهپیمایی می برند . چند تا از بچه ها ، بازوبند انتظامات بسته اند و مواظب هستند که کسی در نرود . ناظم مدرسه پشت وانت با بلند گو شعار می دهد . . . خلیج فارس ایران ، محل دفن ریگان . . . خیلی از بچه ها قاطی پاطی شعار می دهند .

دهه فجر است . مبصر از بچه ها پول جمع می کند کاغذ رنگی و شیرینی بخرد . همان پرچم های رنگی که عکس امام رویش است . غضنفر پول نمی دهد . صندلی ها را دور کلاس می چینند و کف کلاس را موکت می کنند و نوار ترانه می گذارند و می رقصند . معلم که می خواهد درس بدهد داد می زنند " آ . . . دهه فجر دی " .

بمباران هوایی است . غضنفر دوم راهنمایی است . بچه ها در حیاط مدرسه هستند که بمب می افتد و امتحان تعطیل می شود و بچه ها فرار می کنند . بالاخان می آید که برویم مرند . همه فامیل جمع می شوند می روند مرند . یک خانه با دو تا اتاق بزرگ . مردها از بیکاری می نشینند و پاسور بازی می کنند . پاسورها را نمی دهند بچه ها بازی کنند .

غضنفر به سرش می زند با مقصود به تبریز برود و پاسورهای نورالدین را بیاورد . اکرم هم دنبالشان راه می افتد . تا به تبریز می رسند وضعیت قرمز می شود . مغازه دار ها کنار جوب خیابان نشسته اند تا اگر بمب افتاد داخل جوب ، شیرجه بزنند . غضنفر دلش برای خانه شان تنگ شده است .

غضنفر در مرند پاسورهایش را به کسی نمی دهد . شایعه می شود که صدام گفته مرند را هم می زند و بالاخان ماشین می گیرد به علمدار گرگر می روند . همان هادی شهر نرسیده به جلفا . نزدیک مرز شوروی . خانه مردی بنام اروج عمی را اجاره می کنند . دخترهای اروج عمی آن طرف حیاط ، قالی می بافند . تلویزیون سیاه و سفید اروج عمی با آنتن معمولی ، تلویزیون باکو را می گیرد . دارند بو قالا داشلی قالا می خوانند و می رقصند . غضنفر با میترا ، بش داش بازی می کند . آتش بس که می شود بالاخان ، مینی بوس دربست می گیرد برمی گردند تبریز .  

تابستان به ارومیه می روند . خانه سیفعلی . عموی اکرم . سیفعلی می گوید یکماه است با سنگ ، گنجشک ها را می زنم که گلابی ها را نخورند تا شما بیایید . غضنفر آنقدر گلابی می خورد که شب جایش را خیس می کند . تا صبح لحافش را تکان می دهد تا تشکش خشک شود و رباب زن سیفعلی نفهمد . رباب همه احکام نجاست و طهارت را بلد است . زنهای همسایه را در خانه شان جمع می کند و قرآن درس می دهد .

غضنفر در ارومیه دست از سر اکرم بر نمی دارد که برویم تاناکورا . همان بازار که لباس های دست دوم خارجی می فروشند . لابد همان کمک های انسان دوستانه خارجی ها به مصیبت دیدگان که سر از گونی های این دستفروش ها در آورده است . بهروز داماد سیفعلی ، فیلمنامه می نویسد . تکنیک های فیلم را به غضنفر یاد می دهد .


* * *

جاده شاه گلی . یا همان ائل گلی . اصلا به من چه . مدرسه شاهد . یک کلاس بیست نفری . سال 67 . سوم راهنمایی . کف کلاس ها سنگ مرمر است . یک آزمایشگاه مجهز و یک سالن ورزشی و یک پناهگاه در زیر حیاط مدرسه . کلاس کامپیوتر با کمودور 32 . مثلا یاد می گیرند رنگ پس زمینه صفحه را عوض کنند . یک مینی بوس سبز رنگ که غضنفر لب صندلی تک نفری می نشیند . در خود صندلی پسری می نشیند که به غضنفر می گوید فیلسوف . لابد از سر تمسخر . هفت صبح می روند و چهار عصر بر می گردند . صبحانه و ناهار هم می دهند . از فرزند شهید ها پول نمی گیرند .

پسری است که پدرش استاد دانشگاه است و به غضنفر می گوید یابو . لابد چون مثل یابو درس می خواند . شاگرد اول می شود و یک پازل لاک پشت های رنگی که باید سرشان را با دمشان جور کنی جایزه می دهند . معلم حرفه گفته که با یک قوطی خالی شیر خشک و یک لوله مسی ، توربین بخار درست کنند . پسری که خانه شان بمب افتاده یک ده تومنی که عکس مدرس رویش است از غضنفر قرض گرفته و پس نمی دهد . اکرم می خواهد به خاطر آن ده تومنی بلند شود بیاید مدرسه .

غضنفر یک دوچرخه فرمان بلند ژاپنی دارد که از صبح تا غروب در کوچه شش متری شان می رود و بر می گردد . اکرم نمی گذارد از سر کوچه آن ور تر برود . غضنفر دو پایش را در یک کفش کرده که آتاری می خواهم . دوچرخه فرمان بلند را با یحیی می برند در بازار 6200 تومن می فروشند و یک آتاری دست دوم 6700 می خرند . غضنفر از صبح تا شب می نشیند هواپیما بازی می کند و تانک و هلی کوپتر می ترکاند .


* * *

ششگلان . نرسیده به پل قاری . دبیرستان والفجر . دهه هفتاد مثل یک منچ است که پشتش مار پله است . صفوره به اکرم می گوید فردا که غضنفر زن بگیرد تو سربارش می شوی . غضنفر که می آید اکرم وسط هال افتاده است . تا چند ماه سرگیجه و تهوع دارد . عباس ، اکرم را به بیمارستان رازی برده است . بازی برزیل اسکاتلند است . نصف شب رودبار و منجیل ، زلزله می آید .

دکتر برای اکرم ، قرص آرام بخش نوشته است . فینال جام جهانی 90 ایتالیا است . اکرم استفراغ دارد . غضنفر صدای تلویزیون سیاه و سفیدشان را کم می کند . مارادونا چاق شده است . نور تلویزیون حال اکرم را بهم می زند . غضنفر برای اکرم سطل می آورد . آلمان یک هیچ می برد . غضنفر سطل را می برد در حیاط خالی می کند .

غضنفر دوم دبیرستان است . برای اکرم خواستگار آمده است . غضنفر در دفتر فیزیک آینه مقعر می کشد . مردی است با سبیل های جو گندمی و چشمهای خمار . دلال فرش است . اسمش منوچهر است . از زن اولش دختری بنام فرنگیس دارد . غضنفر دنبال گونیا می گردد . فرنگیس نامزد است . اکرم موهایش را رنگ کرده است . غضنفر با کله به آینه مقعر می خورد و به فاصله کانونی بر می گردد .

اکرم و منوچهر که در کوچه راه می روند ماهرخ زن نقی از پنجره آشپزخانه نگاهشان می کند و سرش را تکان می دهد . صفوره به اکرم می گوید که این خانه مال صغیر است و اکرم دو پایش را در یک کفش می کند که به خانه منوچهر در شهرک باغمیشه بروند . غضنفر مهره های شطرنج را چیده و دارد خودش با خودش بازی می کند . اکرم در یخچال شیشه عرق پیدا می کند . منوچهر می گوید من پیش از انقلاب به چیزهایی که نمی دیدم هم باور داشتم اما الان به چیزهایی که می بینم هم باور ندارم . ذهن غضنفر در قانون کیریشهف گیر کرده است . نازلی ادای با افاده حرف زدن فرنگیس را در می آورد و اکرم می خندد . غضنفر پزشکی تهران قبول می شود و می رود .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر