غضنفر مشق هایش را ریز می نویسد تا دفترش دیر
تمام شود . معلم پنجم می گوید این کتاب تاریخ غلط
است بروید خودتان در کتابهای تاریخ حمله اعراب به ایران را بخوانید . غضنفر فکر می
کند اگر 13 سالش شود خیلی بزرگ شده است . اکرم به نهضت سواد آموزی می رود . اکرم و
غضنفر می دهند نازلی برایشان انشا می نویسد :
" به نظر من جنگ خوب است و باید ادامه پیدا کند چون این جنگ را ما شروع
نکردیم بلکه بدست ابرقدرت های شرق و غرب بر ما تحمیل شده است . "
نازلی یک چیزهایی می نویسد که خودش قبول ندارد . معلم پنجم می گوید بروید به من بگو چرا بخرید .
اکرم در بازار شیشه گرخانه ، حواسش به دست فروش هایی است که برگ های انگور می
فروشند . اکرم عاشق دلمه درست کردن با برگ انگور است . نازلی و اکرم از مغازه ها
می پرسند آقا " به من بگو چرا " دارید . اکرم وقتی می پرسد زبانش می گیرد و نازلی از خنده غش
می کند . آخرش می خرند . هر جلد 25 تومن .
100 تومن چهار جلد .
اکرم و نازلی به فروشگاه بنیاد شهید می روند .
موهای نازلی از مقنعه اش بیرون زده است . مسئول فروشگاه به اکرم می گوید به خواهر
بگویید موهایش را زیر مقنعه اش بگذارد . نازلی ناراحت می شود .
در این کوچه شش متری ، پسر قحطی است . غضنفر
با ناهید دختر کوچک رحمتعلی و عذرا دختر ماهرخ و الناز دختر
نصرت ، لس لس و کش کش بازی می کند . نازلی رمانهای زمان شاه را می خواند . کوکب دختر بزرگ رحمتعلی می گوید این کتابها ، شیطانی است
.
نازلی هر وقت به خانه اکرم می آید صفوره زن
رحمتعلی نشسته است . از در که بیرون می کنی از پنجره می آید . آنقدر حرف می زند که
اکرم و نازلی سر گیجه می گیرند . از وقتی که می آید از رحمتعلی تعریف می کند تا
وقتی که می رود . نیم ساعت هم جلوی در هال حرف می زند و نیم ساعت جلوی در کوچه .
نازلی ناخن هایش را بلند می کند و لاک می زند
. صفوره زن رحمتعلی به نازلی می گوید که با این
ناخن ها ، طهارت نمی شود . رحمتعلی همسایه دیوار
به دیوار خانه اکرم است . در پیشانی اش جای مهر دارد . در دکه جلوی مدرسه ابوریحان
، بلیط اتوبوس و بیسکویت و کیک و دفتر چهل برگ می فروشد .
نازلی در دفتر نقاشی غضنفر نیمرخ یک دختر زیبا
را می کشد که آرایش کرده است . غضنفر فقط بلد است پرچم ایران و تانک بکشد و یک
خانه با دو تا پنجره که پشتش چند تا کوه است و بالای کوه چند تا ابر و یک خورشید .
یحیی فقط بلد است هواپیمای اف چهارده بکشد .
* * *
آراکوچه . روبروی شورچمن . مدرسه ابوریحان .
اکرم می گوید قبلا قبرستان گوشا بوده . روی شیروانی مدرسه مرگ بر آمریکا نوشته اند
. دهه شصت مثل یک کاغذ خط خطی است . غضنفر اول راهنمایی است . یک کلاس پنجاه نفره
که غضنفر ردیف ما قبل آخر می نشیند . یکی از بچه ها ، کتاب علوم سوم راهنمایی را
آورده است . همان صفحه که نوشته سلول جنسی نر وارد سلول جنسی ماده می شود و سلول
تخم تشکیل می شود . غضنفر به حرفهای ممنوعه فکر می کند . به فکرهای ممنوعه .
و چه حرفها که غضنفر یاد نمی گیرد از بچه های
این مدرسه . حرفهایی که نمی شود اینجا نوشت . غضنفر را به مسابقات علمی می فرستند
که نمی رود . به زور می فرستند و دوم می شود . سر صف یک فرهنگ عمید جایزه می دهند
. غضنفر غرورش می شکند پیش دوستانش . حس خوبی ندارد در این مدرسه جایزه گرفتن .
غضنفر دوست دارد شاگرد آخر باشد .
سیزده آبان است . بچه ها را به راهپیمایی می
برند . چند تا از بچه ها ، بازوبند انتظامات بسته اند و مواظب هستند که کسی در
نرود . ناظم مدرسه پشت وانت با بلند گو شعار می دهد . . . خلیج فارس ایران ، محل
دفن ریگان . . . خیلی از بچه ها قاطی پاطی شعار می دهند .
دهه فجر است . مبصر از بچه ها پول جمع می کند
کاغذ رنگی و شیرینی بخرد . همان پرچم های رنگی که عکس امام رویش است . غضنفر پول
نمی دهد . صندلی ها را دور کلاس می چینند و کف کلاس را موکت می کنند و نوار ترانه
می گذارند و می رقصند . معلم که می خواهد درس بدهد داد می زنند " آ . . . دهه
فجر دی " .
بمباران هوایی است . غضنفر دوم راهنمایی است .
بچه ها در حیاط مدرسه هستند که بمب می افتد و امتحان تعطیل می شود و بچه ها فرار
می کنند . بالاخان می آید که برویم مرند . همه
فامیل جمع می شوند می روند مرند . یک خانه با دو تا اتاق بزرگ . مردها از بیکاری
می نشینند و پاسور بازی می کنند . پاسورها را نمی دهند بچه ها بازی کنند .
غضنفر به سرش می زند با مقصود به تبریز برود و
پاسورهای نورالدین را بیاورد . اکرم هم دنبالشان راه می افتد . تا به تبریز می
رسند وضعیت قرمز می شود . مغازه دار ها کنار جوب خیابان نشسته اند تا اگر بمب
افتاد داخل جوب ، شیرجه بزنند . غضنفر دلش برای خانه شان تنگ شده است .
غضنفر در مرند پاسورهایش را به کسی نمی دهد .
شایعه می شود که صدام گفته مرند را هم می زند و بالاخان ماشین می گیرد به علمدار
گرگر می روند . همان هادی شهر نرسیده به جلفا . نزدیک مرز شوروی . خانه مردی بنام
اروج عمی را اجاره می کنند . دخترهای اروج عمی آن طرف حیاط ، قالی می بافند .
تلویزیون سیاه و سفید اروج عمی با آنتن معمولی ، تلویزیون باکو را می گیرد . دارند
بو قالا داشلی قالا می خوانند و می رقصند . غضنفر با میترا ، بش داش بازی می کند .
آتش بس که می شود بالاخان ، مینی بوس دربست می گیرد برمی گردند تبریز .
تابستان به ارومیه می روند . خانه سیفعلی . عموی اکرم . سیفعلی می گوید یکماه است با سنگ
، گنجشک ها را می زنم که گلابی ها را نخورند تا شما بیایید . غضنفر آنقدر گلابی می
خورد که شب جایش را خیس می کند . تا صبح لحافش را تکان می دهد تا تشکش خشک شود و رباب زن سیفعلی نفهمد . رباب همه احکام نجاست و طهارت را
بلد است . زنهای همسایه را در خانه شان جمع می کند و قرآن درس می دهد .
غضنفر در ارومیه دست از سر اکرم بر نمی دارد
که برویم تاناکورا . همان بازار که لباس های دست دوم خارجی می فروشند . لابد همان
کمک های انسان دوستانه خارجی ها به مصیبت دیدگان که سر از گونی های این دستفروش ها
در آورده است . بهروز داماد سیفعلی ، فیلمنامه می نویسد . تکنیک های فیلم را به غضنفر
یاد می دهد .
* * *
جاده شاه گلی . یا همان ائل گلی . اصلا به من
چه . مدرسه شاهد . یک کلاس بیست نفری . سال 67 . سوم راهنمایی . کف کلاس ها سنگ
مرمر است . یک آزمایشگاه مجهز و یک سالن ورزشی و یک پناهگاه در زیر حیاط مدرسه .
کلاس کامپیوتر با کمودور 32 . مثلا یاد می گیرند رنگ پس زمینه صفحه را عوض کنند .
یک مینی بوس سبز رنگ که غضنفر لب صندلی تک نفری می نشیند . در خود صندلی پسری می
نشیند که به غضنفر می گوید فیلسوف . لابد از سر تمسخر . هفت صبح می روند و چهار
عصر بر می گردند . صبحانه و ناهار هم می دهند . از فرزند شهید ها پول نمی گیرند .
پسری است که پدرش استاد دانشگاه است و به
غضنفر می گوید یابو . لابد چون مثل یابو درس می خواند . شاگرد اول می شود و یک
پازل لاک پشت های رنگی که باید سرشان را با دمشان جور کنی جایزه می دهند . معلم
حرفه گفته که با یک قوطی خالی شیر خشک و یک لوله مسی ، توربین بخار درست کنند .
پسری که خانه شان بمب افتاده یک ده تومنی که عکس مدرس رویش است از غضنفر قرض گرفته
و پس نمی دهد . اکرم می خواهد به خاطر آن ده تومنی بلند شود بیاید مدرسه .
غضنفر یک دوچرخه فرمان بلند ژاپنی دارد که از
صبح تا غروب در کوچه شش متری شان می رود و بر می گردد . اکرم نمی گذارد از سر کوچه
آن ور تر برود . غضنفر دو پایش را در یک کفش کرده که آتاری می خواهم . دوچرخه
فرمان بلند را با یحیی می برند در بازار 6200 تومن
می فروشند و یک آتاری دست دوم 6700 می خرند . غضنفر از صبح تا شب می نشیند هواپیما
بازی می کند و تانک و هلی کوپتر می ترکاند .
* * *
ششگلان . نرسیده به پل قاری . دبیرستان والفجر
. دهه هفتاد مثل یک منچ است که پشتش مار پله است . صفوره به اکرم می گوید فردا که
غضنفر زن بگیرد تو سربارش می شوی . غضنفر که می آید اکرم وسط هال افتاده است . تا
چند ماه سرگیجه و تهوع دارد . عباس ، اکرم را به بیمارستان رازی برده است . بازی
برزیل اسکاتلند است . نصف شب رودبار و منجیل ، زلزله می آید .
دکتر برای اکرم ، قرص آرام بخش نوشته است .
فینال جام جهانی 90 ایتالیا است . اکرم استفراغ دارد . غضنفر صدای تلویزیون سیاه و
سفیدشان را کم می کند . مارادونا چاق شده است . نور تلویزیون حال اکرم را بهم می
زند . غضنفر برای اکرم سطل می آورد . آلمان یک هیچ می برد . غضنفر سطل را می برد
در حیاط خالی می کند .
غضنفر دوم دبیرستان است . برای اکرم خواستگار
آمده است . غضنفر در دفتر فیزیک آینه مقعر می کشد . مردی است با سبیل های جو گندمی
و چشمهای خمار . دلال فرش است . اسمش منوچهر است .
از زن اولش دختری بنام فرنگیس دارد . غضنفر دنبال
گونیا می گردد . فرنگیس نامزد است . اکرم موهایش را رنگ کرده است . غضنفر با کله
به آینه مقعر می خورد و به فاصله کانونی بر می گردد .
اکرم و منوچهر که در کوچه راه می روند ماهرخ
زن نقی از پنجره آشپزخانه نگاهشان می کند و سرش را تکان می دهد . صفوره به اکرم می
گوید که این خانه مال صغیر است و اکرم دو پایش را در یک کفش می کند که به خانه
منوچهر در شهرک باغمیشه بروند . غضنفر مهره های شطرنج را چیده و دارد خودش با خودش
بازی می کند . اکرم در یخچال شیشه عرق پیدا می کند . منوچهر
می گوید من پیش از انقلاب به چیزهایی که نمی دیدم هم باور داشتم اما الان به
چیزهایی که می بینم هم باور ندارم . ذهن غضنفر در قانون کیریشهف گیر کرده
است . نازلی ادای با افاده حرف زدن فرنگیس را در می آورد و اکرم می خندد . غضنفر
پزشکی تهران قبول می شود و می رود .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر