تهران . خیابان لاله زار . خوابگاه شماره یک
پسران . طبقه دوم . اتاق 222 . اتاق چهار نفره . غضنفر
در تخت طبقه سوم می خوابد و دماغش به سقف اتاق می چسبد . غضنفر تا حرف می زند بچه
های اتاق می خندند . بچه های اتاق به قاشق ، غاشغ می گویند آنوقت به غضنفر می
گویند که تو به قاشق ، گاشگ می گویی . غضنفر یک ورق از وسط دفتر بافت عملی در می
آورد و با ماژیک فسفری سبز رویش می نویسد زین همرهان سست عناصر دلم گرفت و با نوار
چسب به سقف اتاق 222 می چسباند .
غضنفر می رود از خیابان جمهوری یک کیف سامسونت
می خرد و یک روپوش سفید و کلی کتاب از کتابفروشی های خیابان انقلاب روبروی دانشگاه
. آناتومی تنه دکتر بهرام الهی ، اطلس بافت شناسی دکتر رجحان ، بیوشیمی دکتر ملک
نیا . که پول همه کتابها می شود 5 هزار تومن .
دو تا دستشویی بیشتر نیست . هفت
صبح جلوی دستشویی ترافیک است . غضنفر عجله دارد و به دستشویی طبقه بالا می رود .بچه
های اتاق از غذاهای خوابگاه خسته شده اند . به سرشان زده بروند در لاله زار یک دست
چلوکباب بخورند . غضنفر
با مداد رنگی در دفتر بافت شناسی عملی ، نقاشی سلولهای پوششی روده باریک را می کشد
. یک دانشجوی پیراپزشکی هم هست که سنی مذهب است و هفته ای دو بار می آید و
هر وقت حضرت عمر و حضرت عایشه می گوید غضنفر عصبانی می شود .
خیابان انقلاب . دانشگاه تهران .
دانشکده پزشکی . غضنفر در سالن دانشکده علاف می گردد . می رود مقاله های ستون آزاد
را می خواند . می رود در صف ژتون می ایستد . می رود در باجه اطلاعات لیست نامه های
سفارشی رسیده را می بیند . می رود در بوفه دانشکده داروسازی چای می خورد . ژتون ده
تومن است آنوقت یادش نمی آید چای چند است . سرش را دراز می کند و می پرسد آقا چای
چند است دارم نوستالژی می نویسم . آقایی که دارد چای می ریزد همچین نگاهش می کند .
غضنفر به سرش می زند برود خیابان انقلاب کتاب شعر بخرد .
غضنفر برده جزوه های کنکور
رزمندگانش را در خیابان انقلاب بفروشد . 6000 تومن بیشتر نمی دهند . یک پسر هشت
ساله با خواهر شش ساله اش دارند آدامس می فروشند . یک دختر هم خر شده و دارد
عکسشان را می گیرد . غضنفر هم خر می شود و همه آدامس هایشان را می خرد و هزار تومن
می دهد . پسر هشت ساله یک کیف مدرسه روی کولش انداخته . غضنفر می رود بغل سینما
بهمن یک پیراشکی با آب پرتقال می خورد . بعد به کارگر شمالی می پیچد و از یک مغازه
که کتاب دست دوم می فروشد دیوان قدیمی شهریار را سه هزار تومن می خرد .
اسفند 72 . خیابان انقلاب . غضنفر
هر پنج قدم ساک را زمین می گذارد . چند ماه قبل در ضریح امام رضا بمب گذاشته اند .
غضنفر می خواهد ساک را در مغازه بگذارد و بدود دانشگاه نمره بیوشیمی اش را ببیند .
می ترسد مشروط شده باشد . مغازه دار می ترسد . این بمب نیست ضبط آیوای پدرم است و
کتابهایی که نرسیدم بخوانم می خواهم ایکی ثانیه بدوم دانشکده نمره هایم را ببینم
برگردم .
انگل ها را در قفسه های شیشه ای
گذاشته اند . غضنفر دارد نگاهشان می کند و شکلشان را در دفترش می کشد . انگل چهار
واحد است و میکروب شناسی پنج واحد . آن وقت این کتاب ویروس شناسی معلوم نیست قهوه
ای است یا نارنجی است یا قرمز است . غضنفر پس از این همه سال همه چیز یادش رفته
است .
غضنفر دارد به مدلاین فکر می کند
. یعنی در کتابخانه دانشکده پزشکی یک قسمت است که اسمش مدلاین است . غضنفر هنوز
درست و حسابی نفهمیده این مدلاین دیگر چه جور چیزی است . بچه شهرستان ها و بچه
سهمیه ای ها زیاد در این خط ها نیستند . خطشان فرق می کند . یعنی هنوز اینترنت
نیامده است معلوم نیست این مدلاین از کجا پیدایش شده . اصلا هنوز سی دی هم نیامده .
حتما یک فلاپی بوده .
دانشگاه تهران خوب است . یک
جورهایی اصیل است . یکجورهایی وقار دارد . یکجورهایی ترا می خواهد دیوانه کند . غضنفر
فکر می کند اگر دخترها موهایشان را از روسری شان بیرون نگذارند همه مشکلات حل می
شود . دیوارهای مسجد دانشگاه پنجره ندارد . سقفش هم بلند است و آن ستونهای مورب .
از زمان شاه سیاسی بوده . دو تا مناره سفید بلند دارد . دور تا دورش درخت و آب و
نیمکت و چمن است . غضنفر فکر می کند دانشگاه باید حتما دور تا دورش نرده باشد .
اینجوری حسش بیشتر است . و حتما در جیبش باید کارت دانشجویی باشد .
تهران . خیابان کارگر شمالی .
خوابگاه کوی دانشگاه . ساختمان 14 . اتاق 27 . غضنفر می گوید حاج آقایی که جای
امجد آمده چقدر صورتش نورانی است . مرتضی می گوید من هم اگر هر روز چلوکباب می
خوردم صورتم نورانی می شد . مرتضی رزمنده است . 14 ماه جبهه دارد . 25 سالش است .
مسئول ستون آزاد انجمن اسلامی دانشکده است . موهایش موج دارد . عینکی با چارچوب
قهوه ای سوخته می زند . چشمهایش آستیگمات است . یک ضبط صوت کوچک دارد که زیر تختش
می گذارد . هر شب تا کاست های دکتر را گوش نکند خوابش نمی گیرد . نمازش که تمام شد
آواز می خواند . همه کاست های شجریان را دارد .
بچه ها دارند جلوی ساختمان 14 گل
کوچک بازی می کنند . غضنفر که دلش می گیرد می رود در بوفه دانشکده علوم چای می خورد
و به در و دیوار نگاه می کند . غضنفر اسم آن کاغذی که حساب کتاب های اتاق را در آن
می نویسند یادش رفته است . مظفر مربا ، مرتضی تاید ، غضنفر حلوا ، اورنگ پرتقال .
مرتضی تامسون نمی خورد . جلوی اسمش خط می کشند .
لباس شخصی ها ریخته اند فیلم تحفه
هند را بهم زده اند . غضنفر فکر می کند همه چیز تقصیر هاشمی است که روی مبل سلطنتی
می نشیند .در زیر زمین کتابخانه مرکزی نمایشگاه کاریکاتور برگزار کرده اند رفاه را
محکوم می کنند . در ستون آزاد برای تهاجم فرهنگی کاریکاتور کشیده اند . یک دختر رپ
و یک دختر با چادر شب . فائزه می گوید باید دخترها بتوانند دوچرخه سواری کنند . غضنفر
کارت دانشجویی اش را برده در میدان انقلاب بغل سینما بهمن ، پرس نرم و خشک کند . انصار
حزب اله شعار می دهند فائضه موتور سوار ، عایشه شتر سوار .
مرتضی در ستون آزاد ، آسیب شناسی
نظام های ارزشی را نوشته است . غضنفر می رود در سینمای میدان ولیعصر فیلم بوی
پیراهن یوسف را می بیند . هنوز حاتمی کیا ، آژانس شیشه ای را نساخته است . فائزه و
ناطق دور اول در تهران رای می آورند . مرتضی می گوید روزهای اول جنگ کنسرو و
ساندیس که می دادند کسی نمی گرفت تا به بقیه برسد . اما روزهای آخر جنگ همه می
خواستند کنسرو بگیرند .
کوی دانشگاه . ساختمان 12 . طبقه
دوم . اتاق 25 . مرتضی طبقه اول تخت کنار پنجره می خوابد . اورنگ طبقه دوم می
خوابد . وقتی یکی حمام می رود مرتضی می گوید التماس دعا . مرتضی می گوید بچه های
اتاق 25 هورمون هایشان بهم خورده هیچ کدام غسل برایشان واجب نمی شود . اورنگ مجله
ایران فردا می خرد . غضنفر فکر می کند همه چیز تقصیر آمریکاست .
اتاق 26 چپی است . غضنفر هنوز نمی
داند چپی یعنی چه . اتاق 29 راستی است . اتاق 24 لیان شامپو است . مظفر کاری به
سیاست ندارد . می گوید همه اش خیمه شب بازی است . دعوای تو نخور من بخورم است .
مظفر معده اش مشکل دارد هر روز هر
روز نمی تواند روزه بگیرد . غضنفر وقتی نماز صبح می خواند شکمش قار و قور می کند .
مرتضی می گوید کرمها داخل شکمش دارند دعا می کنند . مظفر تدریس خصوصی می کند .
فیزیک درس می دهد . می گوید در آمدش از پزشکی بیشتر است . غضنفر وسواس دارد خودش
هم نمی داند که وسواس دارد . جلوی آینه کلی با موهایش ور می رود .
در میدان انقلاب پشت سینمای بهمن
یک کوچه است و یک مغازه که قفل سی دی ها را می شکند . صاحب مغازه ریش ستاری دارد .
می گوید نامردها برای سی دی قرآن هم قفل گذاشته اند . سی دی ها را 900 تومن کپی می
کنند . غضنفر رفته کلی سی دی خریده است . آنوقت جشنواره فجر است و سینما بهمن ،
جنگ نفت کش های بزرگی را نشان می دهد . یا تو فکر کن که بگذار زنده بمانم ایرج
قادری را نشان می دهد یا اصلا کلاه قرمزی را . یا همان سینمای آن ور میدان همان که
از آزادی می آید می پیچد به کارگر جنوبی دارد فیلم سارای یداله صمدی را پخش می کند
. چقدر بی ربط نوشتن حال می دهد .
غضنفر روی تختش دراز کشیده و
چشمهایش را بسته است اما شرشر ریختن چای را در فلاکس می شنود . مرتضی که می رود غضنفر
بلند می شود فلاکس را در زیر تخت پیدا می کند . غضنفر را تحریم می کنند . غضنفر ژتونش
را بر می دارد و می رود تنهایی در سلف غذا می خورد .
غضنفر یک کت قهوه ای اسپورت خریده
که شانه هایش می افتد . آنوقت در خیابان مثل مجسمه راه می رود . همه اش تقصیر این مرتضی
است . نه تقصیر این مظفر است . یعنی اول مظفر زن گرفت بعد مرتضی به سرش زد زن
بگیرد . مرتضی و مظفر به خوابگاه متاهلی رفته اند و جایشان چند نفر دیگر آمده اند
. دو تا ورودی 78 . غضنفر یک قوطی شیرینی نارگیلی از تبریز آورده است . عکس های
عقد را هم آورده لای کتابهایش مخفی کرده است . وقتی کسی نیست برشان می دارد نگاه
می کند . اصلا همه چیز یک دفعه اتفاق افتاد .
غضنفر سینوزیت دارد . می رود
دستشویی کلی خر خر می کند تا گلویش صاف شود . یکی از انترن ها که دیشب کشیک بوده
آمده دعوا راه انداخته که از خواب بیدارم کردی . مرتضی مقلد صانعی است . مظفر کاری
به تقلید و از این حرفها ندارد . جلوی کمدش دو تا بالش می گذارد و پایش را روی
پایش می اندازد و جزوه فارماکو می خواند . غضنفر کارآموز بخش جراحی در بیمارستان
امام است . مظفر می رود چند تا پفک بزرگ می خرد می آورد در اتاق می خورد . غضنفر
می گوید پفک خوب نیست ضرر دارد . چقدر این غضنفر پاستوریزه است . یک نوار ترانه هم
نمی گذارد بچه ها گوش کنند .
بچه های انجمن خودشان را می کشند
که نگذارند ناطق رای بیاورد . مظفر می گوید فقط زواره ای و می خندد . مرتضی عکس خاتمی
را به شیشه اتاقشان زده است . از وقتی خاتمی رای آورده انجمن خالی شده . بچه ها در
نمازخانه ساختمان 12 ، دادگاه کرباسچی را تماشا می کنند . مظفر زن گرفته و کاری به
سیاست ندارد . ایران آمریکا را برده و بچه های کوی با پیژامه رفته اند وسط خیابان
امیر آباد می رقصند .
مظفر سه دقیقه مانده که آفتاب در
بیاید بلند می شود نمازش را می خواند و تا خوابش نپریده می گیرد تا هفت صبح می
خوابد . هفته نامه مهر چند هفته است مقدمه چینی می کند که برای فیلم آدم برفی مجوز
بگیرد . مرتضی به سخنرانی دکتر در دانشکده فنی رفته است . با صورت کبود بر می گردد
. مظفر می گوید بدبخت شدیم اتاقمان را شناسایی کرده اند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر