۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

کتابهای باغمیشه .مرد بالای بشکه



در شبکه یک خوابهایم ، زده اند همه درهای اتاقها را شکسته اند و من دارم شعارهای روی در و دیوارهای ساختمان 14 را در تکه کاغذی یاد داشت می کنم . و اذا وحوش حشرت . و آنک قصابانند بر گذرگاه . با وضو وارد شود . از غرفه اتاق 27 در طبقه 2 دیدن فرمایید . شیشه پنجره اتاقمان شکسته و میزها و تخت ها و ظرفهای غذا واژگون شده و ژتون ها و روزنامه ها و کتابها و عکس هایی که به دیوار زده بودیم کف اتاق ریخته است .

در شبکه دو خواب هایم ، خبری نیست . یک نفر نشسته و همینجور در چشم بینندگان زل زده است . پلک هم نمی زند . از صبح تا شب کارش همین است . اصلا برای همین است که حقوق می گیرد .

در شبکه  سه خوابهایم ، مقدماتی جام جهانی است . ایران و کویت در تلویزیون نمازخانه ساختمان 12 مساوی می کنند و من همینجوری وسط خواب و بیداری ، یاد میترا دختر بالاخان می افتم و از فاصله 600 کیلومتری عاشق می شوم . به آزادی می روم و سوار اولین اتوبوسی می شوم که به تبریز می رود . نرسیده به سه راه تاکستان خوابم می گیرد .

در خواب ، زندانی ها بشقاب و قاشق در دست در حیاط قرنطینه در صف انگشت نگاری ایستاده اند . مرد بالای بشکه با دست هایش از حلقه دار می گیرد و آویزان می شود و زندانی ها هورا می کشند . یک خواب سیاه و سفید با پس زمینه صدای موتور اتوبوس و قطره های بارانی که خودشان را به شیشه های اتوبوس می کوبند .

دختری که موهایش را از پشت بسته و بلوز چارخانه پوشیده می گوید که به جای پرستار قبلی که اعتصاب کرده آمده است . دکتر می گوید تعجب می کنم چطور یک دختر را برای کار در اینجا می فرستند به هر حال شما می توانید در اینجا مشغول کار شوید اما باید بدانید که اینجا فضایش و آدمهایش خیلی فرق می کند و امیدوارم که با شناخت کافی آمده باشید .

سربازی که یادش رفته بند پوتین هایش  را ببندد یک زندانی آورده که لبهایش را با نخ و سوزن دوخته است . آقای دکتر ، وایتکس خورده می گوید معده اش سوراخ می شود . دکتر می گوید اینکه لبهایش را دوخته اصلا چه جوری وایتکس خورده سرباز می گوید قربان شاید اول خورده بعد دهانش را دوخته دکتر می گوید برای چه خورده و سرباز می گوید که قربان به حکمش اعتراض داشته .

دکتر می گوید جرمش چه بوده و سرباز می گوید قربان خودش هم نمی داند برای همین اعتراض کرده دکتر به دختری که بلوز چارخانه پوشیده می گوید با تیغ بیستوری دهان زندانی را باز کند . دکتر از پشت توری پنجره چشمش به مرد بالای بشکه می افتد و می گوید باز بساط اعدام راه انداخته اند اصلا نمی دانم چرا می آورند اینجا اعدام می کنند ما کلی زور می زنیم زنده شان می کنیم و آنها یکی یکی اعدامشان می کنند . دکتر همیشه عصبانی است و همه اش پشت رئیس زندان فحش می دهد و چند بار هم استعفا نوشته که دیگر کار نمی کند اما یادش رفته و دوباره شروع به کار کرده است .

موشی از روی پای دختری که دارد به زندانی ها واکسن می زند رد می شود و دختر جیغ می زند . دکتر از سرباز می پرسد چرا سمپاشی نمی کنند سرباز می گوید قربان دستگاه سمپاشی چند ماه است خراب است . دکتر می گوید اصلا معلوم است که رئیس زندان برای چه آنجا نشسته و آنهمه حقوق می گیرد .

دکتر می پرسد الان رئیس زندان کیه و سرباز نمی داند دکتر می پرسد چند سال است در زندان کار می کند و سرباز نمی داند و در آخر دکتر به این نتیجه می رسد که سرباز کلا هیچ چیز نمی داند . زندانی بمب گذار که یک دستش قطع شده و دارد با آن یکی دستش اسم زندانی های جدید را می نویسد به دکتر می گوید موشها از زیر زمین قرنطینه که قبلا بند انفرادی بوده می آیند و دکتر به سرش می زند که به زیرزمین برود که بوی تعفن می دهد و سرباز می گوید زیرزمین برق ندارد و دکتر چراغ قوه برمی دارد .

دکتر وقتی از پله های زیرزمین پایین می رود به مرد بالای بشکه اشاره می کند و به سرباز می گوید که این بنده خدا را از اول صبح بالای بشکه علافش کرده اید و نه دارش می زنید و نه رهایش می کنید بگویید دارش بزنند . سرباز می گوید قربان مسئولیت دارد تازه باید تفهیم اتهام بشود اما نشده و اگر نداند به خاطر چه دارد اعدام می شود اثر تنبیهی نخواهد داشت دکتر می گوید پس پایینش بیاورید تا یک چای بخورد و کمی پاهایش استراحت کند سرباز می گوید قربان مسئولیت دارد ما که نمی توانیم جلوی حکم را بگیریم برایمان اضافه خدمت می زنند .

استخوانها و جمجمه ها در سیاهی زیر زمین با کوچکترین نوری در وسط آجرها و خاک ها و تخته ها می درخشند . دهان سرباز از وحشت دارد کج می شود . زمین زیر پای دکتر خالی می شود و سرباز فرار می کند . دکتر از پشت شیشه های اتاقکی که در آن افتاده چشمش به مسافران شیک و پیکی که روی صندلی های ایستگاه مترو نشسته اند می افتد .

ساعت ایستگاه مترو ، 7:45 صبح است و دکتر یادش می آید آن بالا که بوده ساعت قرنطینه 4 عصر بوده است . دکتر لباسهایش را می تکاند و سر و رویش را مرتب می کند و قاطی مسافرانی که بوی ادکلن و عرقشان قاطی شده خودش را داخل مترو می چپاند و پیش از آنکه از خواب بیدار شود و همه چیز از یادش رود تند تند در موبایلش شروع به نوشتن می کند :

" سالهای سال پیش و شاید سالهای سال بعد ، در شهری نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ، در شهری که خودش زندانی بزرگ بود زندانی بدون دیوار با مردمانی بدون زنجیر ، مردمانی که نه زشت بودند و نه زیبا ، نه خیلی خوب و نه خیلی بد ،  زندان کوچکی بود با دیوارهایی بلند که بالای دیوار هایش سیم خاردار بود و بالای پشت بام ساختمانهایش همیشه سربازی با اسلحه ای در دست نگهبانی می داد .

زندانی که نه خیلی مخوف بود و نه خیلی دل گشا ، زندانی با کلی زندانی با جرمهای مختلف ، جرمهایی که همیشه گریبان مردمان بدبخت را می گرفت و کسی هیچ وقت نمی دانست که چرا گرفتاری ها همه بر سر مردم بدبخت می آید .

و چه سرهای بی گناهی که تا پای دار و از آنجا تا بالای دار رفته و آونگ شده و دکتر معاینه شان کرده و مرگ قلبی و مغزی شان را تایید کرده و هزار بار  از خود پرسیده بود که چرا زندان و چرا اعدام و اصلا چرا مجازات و اصلا چرا جرم و اصلا چرا انسان و هیچ وقت پاسخی نیافته بود و هر طرف که سرش را چرخانده بود آدمهایی را دیده بود که خروار خروار زندگی را بر دوش های ناتوانشان می کشیدند در بندهایی که صدها تخت کیپ تا کیپ ، کنار هم چیده بودند و جایی و فضایی برای نفس کشیدن نبود و آنقدر پر بود از دود سیگار که باید با دست دود را کنار می زدی تا می توانستی بغل دستی ات را ببینی .

آنچه آرزو می کردی یک فراموشی تمام عیار بود تا دنیا را با همه دنگ و فنگ ها و فکر و خیالهایش فراموش کنی و یک چرت بی دغدغه بخوابی آرزویی که هیچ وقت برآورده نمی شد مگر با یک مشت قرص خواب و به قول خودشان با یک ورق لورازپام 2 میلی یا کلونازپام آبی رنگ که یکجا قورتشان بدهی یا اینکه خودت را آلوده کنی و قاطی بقیه منگی ها و بنگی ها شوی و به راهی بروی که برگشتی نباشد .

شهری که مردمانش با دروغ زاده می شدند و با دروغ می مردند ، شهری که دروغ هایش آنقدر بزرگ بود که کسی به خاطر دروغ های کوچک قسم نمی خورد ، شهری که دروغ های بزرگش ، حقیقت های بزرگشان بود و دروغ های کوچکش ، سنت های آبا و اجدادی شان . شهری با آسمان خاکستری و آدمهایی که نه سیاه بودند و نه سفید ، آدمهایی که همه چیز و همه کس را یا سیاه سیاه می دیدند و یا سفید سفید . شهری که هر قدر بزرگتر می شد مردمانش کوچکتر می شدند ، شهری که مردان بزرگش دنبال کارهای کوچک بودند و مردان کوچکش دنبال کارهای بزرگ .

زندانی که خودش شهری بود در مقیاس کوچک با آدمهایی که هر کدام برای خودشان غولی بودند غولهایی در مقیاس کوچک که روی تخت هایشان در بندهای پر از دود خوابیده و پاهایشان را تکان می دادند و به فردایی فکر می کردند که هیچ وقت بهتر از دیروز نبوده است . "


* * *

از خواب می پرم . میترا بالای سرم نشسته است و دارد با پارچه های رنگارنگی که با پول های زبان بسته من خریده عروسک می دوزد . دو ماه است که سر کار نرفته ام . چند بار زنگ زده اند و من گوشی را برنداشته ام . برایشان اس ام اس زدم که دکتر مرد . میترا دیگر برایم کاغذ خرید نمی نویسد . دو ماه است که میوه و گوشت چرخکرده نخریده ام .

ناهار قرمه سبزی بدون گوشت می خوریم . میترا با ماست ترشیده ، دوغ درست کرده است . نصف پارچ را می نوشم . در اتاق بالا خوابم می گیرد . خواب زندان را می بینم . این بار در پس زمینه ای از صدای ماشین سیمان مخلوط کن دستی از کوچه 6 متری مان . زندانی تخت سوم که سبیلهایش زرد بود در آینه برای خودش شکلک در آورد و رفت وسط اتاق ایستاد و تخت های سه طبقه را که دور تا دور اتاق بزرگ چیده بودند ور انداز کرد . کمی فکر کرد اما چیزی یادش نیامد از آقای لاغر مردنی که سلانه سلانه به طرف پنجره می رفت پرسید ببخشید اینجا کجاست و ما دقیقا اینجا چه می کنیم .

آقای لاغر مردنی که اخم هایش در هم بود برگشت و نگاهش کرد و یکدفعه چهره اش باز شد و با یک خنده انفجاری که همه آب دهانش را در اطراف و صورت زندانی تخت سوم پاشید گفت اینجا هتل 5 ستاره است داش مجید . آن شب داش مجید تا صبح کف اتاق خوابید . شب چند باری بیدار شد و نشست و با دقت به دستهایش و لباس هایش نگاه کرد و هر قدر فکر کرد نتوانست چیزی به خاطر بیاورد .

مردی که در حیاط قرنطینه سر و ته ایستاده بود تا موادی را که بلعیده بود برگرداند داشت به مردی که سر و ته از حلقه دار آویزان بود نگاه می کرد و ما داشتیم زبان مردی را که در حمام خودش را حلق آویز کرده بود از دهانش بیرون می آوردیم و نوک شلنگ اکسیژن را در سوراخهای دماغش می گذاشتیم و من هنوز نمی دانستم که چقدر عاشق دکتر شده ام و مردی که لبهایش را با سوزن و نخ قرقره سیاه دوخته بود داشت به ما می خندید .

اما همیشه چیزی بود برای خوردن و ما هیچ وقت گرسنه نخوابیدیم و همیشه چیزی بود برای دود کردن چیزی مثل سیگار و هر کوفت و زهرمار دیگری که گیرت می آمد و تو می توانستی دودش کنی و به دودش خیره شوی و با دودش به هوا بروی .

خودمان بودیم و خودمان . یک غزیزه تنها و بدوی . و یک جوهره انسانی دستکاری نشده و در امان مانده از فرهنگ ها . ما در آن فراموشی چنان همدیگر را دوست داشتیم که توصیف ناشدنی است . عشقی که درونمان بود اما طردش کرده بودیم . عشقی که هر لحظه بیشتر زبانه کشیده بود و ما محلش نگذاشته بودیم . ما در فراموشی به یک غریزه پاک و به یک عقل گستاخ رسیده بودیم . ما همه چیز را انگار برای اولین بار بود که می دیدیم . ما آنجا عینکی به چشم نداشتیم . ما همدیگر را با عینکی از تصورات قبلی مان نمی دیدیم .

آنها انسانهایی بودند که در محیطی نامتعارف گیر افتاده بودند . محیطی که آیین خودش را داشت . آدمهایی هم که تازه می آمدند چند وقت بعد مثل آنها می شدند و ما تخطئه شان نمی کردیم . آنجا همه برای خود حق داشتند . آنکه مواد آن یکی را کش می رفت هم حق داشت . آنکه نمک یا شکر یا پودر قرص را قاطی مواد می کرد و می فروخت هم حق داشت . آنجا دادگاه نبود . آنها محکوم شده بودند و دوباره محکوم شدن برایشان مفهومی نداشت و فرقی هم به حالشان نمی کرد . خیلی هایشان چند روز بعد قصاص می شدند . آنها آخر خط بودند و چیزی برای از دست دادن نداشتند . جامعه با آنها خوب تا نکرده بود .  

و من یادم افتاد که مربای آلو را در یخچال بهداری گذاشته ام و رفتم آوردمش و دوباره نشستیم پشت همان میز که روزنامه شرق را رویش پهن می کردیم . یک خوشبختی باور نکردنی و باز زل زدیم در چشمهای هم دیگر . آنقدر خندیدیم که اشک از چشم هایمان سرازیر شد و تازه فهمیدیم که داریم گریه می کنیم چرا که شانه هایمان تکان می خورد و خطوط درشت روزنامه زیر قطره های اشکمان محو می شد .

آنقدر خندیدیم که همه چیز یادمان آمد و این دردی بزرگ بود که بر شانه هایمان سنگینی می کرد شاید برای همین بود که شانه هایمان داشت می لرزید .


* * *

مهناز به اکرم گفته و اکرم به فرشته و فرشته به میترا که " یک دکتری چیزی بروید " و میترا برگشته گفته " خودتان دکتر بروید ". می ترسند نسلمان منقرض شود . گفتم " مگر دایناسوریم که نسلمان منقرض شود " .

چند تا از عروسک های میترا بزرگ شده اند و به مدرسه می روند و من رفته ام برایشان کیف و دفتر خریده ام . میترا می گوید بچه را می خواهیم چه کار . این عروسک ها نه مریض می شوند و نه سر و صدا می کنند . تهران که بودیم خیلی راحت بودیم . کسی به کارمان کاری نداشت . میترا به کلاس گل چینی می رفت و من که در بیمارستان سینا کشیک می دادم .

مردم قصابخانه می گفتند به سینا . اولین روز که شدم انترن ارتوپدی همان 8 صبح یک پای قطع شده دادند دستم که دکتر ببر بگذار داخل یخ تا با دکتر نمی دانم چی چی که جراح عروق بود صحبت کنیم بیاید پیوند بزند این پا را به این مرد .

با پایی در دستم دنبال یخ می گشتم در اورژانس سینا . اصلا معلوم نبود کی به کیه . از پرستار پرسیدم یخ را کجا می گذارند خبر نداشت . رزیدنت ارتوپدی مثل اینکه همینجوری اول صبح یک چیزی پرانده بود .
چند دقیقه بعد آمد که نشد و نمی خواهد . گفتم این پا را پس چکار کنم گفت بیندازش دور .

حیفم آمد در سطل آشغال بیاندازم . پای خوبی بود . جوراب و شلوارش هم رویش بود . کفشش افتاده بود وسط اورژانس . آشنا بود این کفش برایم . تا وقتی این پا دستم بود کسی کاری نمی گفت برایم . سلاحی بود در دستم . پا را دادم به همراه بیمار گفتم نگهش دارد شاید پیوندش زدیم . ینده خدا هی از این و آن می پرسید که این پا را چکار کنم آنها هم می گفتند ببر بگذارش داخل یخ . یک تریلی رفته بود روی پای بنده خدا .

داشتیم چای می خوردیم که حجاریان را آوردند . با گلوله زده بودند به سرش . یک اشعه سفید در زمینه سیاه در سی تی اسکن مغز . گلوله نرسیده به مهره پنجم گردنی متوقف شده بود . یکی دو هفته تیتر اول روزنامه ها بود این حجاریان . یک روز می نوشتند سعید لبخند زد و یک روز می نوشتند سعید نشست . خلاصه این سعید برگشت سر کار و زندگی اش و ما همچنان در سینا کشیک می دادیم .

از سینا رفتیم به امیر اعلم . فقط پنبه می کردیم در دماغ مردم . گوش هم می شستیم . استخوان هم از گلوی مردم بیرون می آوردیم . مگس و از این حرفها هم از گوششان . زنان افتادم شریعتی . پل گیشا . کلمپ می زدیم و نافش را می بریدیم و بینی اش را ساکشن می کردیم می گذاشتیمش لای پتو تا گرم بماند . رزیدنت می گفت محکم بگیر نیفتد .

پنج شنبه ها به خانه طرلان می رفتیم . طرلان از ظهر بشقاب و قاشق ها و لیوان های شام را داخل سینی می گذاشت و حیدرعلی غروب که از کارخانه می آمد ماست و کاهو و میوه می خرید . طرلان هیچ وقت در تهران فارسی یاد نگرفت و دوستی پیدا نکرد مگر ستاره که داستانش را اگر بخواهیم بنویسیم هزار جلد کتاب می شود .

شام را که می خوردیم طرلان چای می آورد و حیدرعلی اول داستان آن طبیبی را می گفت که وقتی از کنار قبرستان می گذشت سرش را از خجالت پایین می انداخت و بعد داستان آن کدخدایی را که رفته بود از شهر ، مرده شور آورده بود و بانگ برآورده بود که مرده شور دارد می رود هرکس می خواهد بمیرد عجله کند و آنوقت کلی می خندید و می گفت دکتر دارد می رود . . . و من که هنوز حس دکتر بودن نداشتم و هنوز هم که هنوز است در باغ دکتر بودن نیستم . . .


* * *


دختری که موهایش را از پشت بسته است دو ساعت است مدام حرف می زند :

" ما مسخ شده بودیم آقای دکتر . همه آدمها مسخ شده اند .  هیچ کس خودش نیست . حتی شما آقای دکتر . ما در زندان بزرگی که در ذهن هایمان ساخته بودیم بشقاب و قاشق در دست منتظر قصاص بودیم . ما از همدیگر یاد می گرفتیم که همه چیز را فراموش کنیم . و شاید بهتر آن بود که مسخ شده باشیم و ما دیگر هیچ وقت خودمان را با پیراهن چارخانه مان در حمام زندان حلق آویز نکردیم و دیگر هیچ گاه کسی ما را به خاطر جرمهای احمقانه ای که نکرده بودیم قصاص نکرد چرا که ما تنها مسخ شده بودیم و در هیچ کجای دنیا کسی آدم مسخ شده را قصاص نمی کند .

اما آنها یکبار ما را گلوله باران کردند و ما با پیراهنی که آتش گرفته بود به طرفشان دویدیم و آنها آنقدر ترسیده بودند که انگشتهایشان ماشه تفنگ هایشان را چکانده بود و ما داشتیم دودی را که از لوله تفنگ هایشان برخاسته بود تماشا می کردیم . ما آنها را بخشیدیم حتی وقتی که خون خود را در پشت سیم خاردارها جا گذاشتیم . ما خیلی زود یاد گرفتیم که دیگر نباشیم و آدمهای دیگری جایمان آمده بودند .

ما برای همیشه مرده بودیم و این چیزی فراتر از مسخ بود و چیزی بود که پیش از آن به ذهن هیچ جنبنده ای آنگونه که باید نرسیده بود . ما آنقدر مرده بودیم که آدم باورش نمی شد . "


* * *

اتوبوس ساعت 5 صبح به تبریز رسید . هوا به قدری سرد بود که دندانهایم داخل تاکسی بهم می خورد . میترا دانشگاه بود . نیم ساعتی نشستیم تا آمد . یادم نبود آخرین بار چند سال پیش دیده بودمش . چند لحظه آمد سلام کرد و رفت و من همینجوری یاد طینت در آن یکی خوابم افتاده بودم . . .

طینت در کاباره های ارمنی ها در محله دوه چی آواز می خواند . داداش اژدر عاشقش شده بود و برش داشته بود با خودش آورده بود . دده جان داداش اژدر را حالی کرد که بروند پیش میر مهدی ملای محل تا خطبه ای بخواند . طینت عاشق بود . ننه جان که خانه نبود طینت آواز می خواند و می رقصید . طینت گلدوزی می کرد و خانه آس و پاس ننه جان را با هنرمندی چنان تزئین کرده بود که آدم دهانش باز می ماند . طینت هیچ وقت صاحب بچه نشد . داداش اژدر چند بار حسابی طینت را کتک زده بود . دایی لطف اله که از تهران آمد کلی به داداش اژدر نصیحت داد که عزیز خواهر ، دوره این کارها گذشته ، مرد که نباید دست روی زنش بلند کند . طینت یک روز بی خبر گذاشت رفت . داداش اژدر هرجا رفت دنبالش پیدایش نکرد .


* * *

سر راه یک دسته گل هم خریدیم . کمی دستپاچه بودم . نصف عکس ها سوخت . آهو هم بود . گفتند شب بمان و من هم از خدا خواسته ماندم . بی موقع و سر زده بودم برایش . عاشق باران بود . پیاده می آمد وقتی باران می بارید . کوچه ای بود که خیلی دوست داشت . همیشه از آنجا می رفتیم . پل قدیمی بیلانکوه و چند کوچه باریک که دست نخورده مانده بود . دیوارهای کاهگلی و درهای چوبی قدیمی . گفتم سه سال نامزد می مانیم که نشد . یعنی نمی شد . تلفنی نمی شد . آن هم با آن کارت تلفن های 800 تومنی . هر دو هفته پیدایم می شد .

یک خوابگاه مجردی دادند میدان هفت تیر . هر روز از امیر آباد پا می شدم می رفتم دیدنش . پریز کنار تختش نبود . برایش یک سیم سیار ده متری خریدم تا بتواند واکمن گوش کند . واکمن را روز زن برایش خریده بودم . سال بعد روز زن برایش یک سی دی شاملو خریدم و یک کارت پستال و متنی که برایش نوشتم . آنروزها بیشتر حیرانی شهرام ناظری گوش می کرد و دستان شجریان ، قرار می گذاشتیم پارک لاله ، ساعت 5 عصر .


* * *

خوابگاه دانشجویان متاهل . کیلومتر  12 جاده مخصوص کرج . شهرک دانشگاه .  کل اتاق و آشپزخانه و مستراح و حمام ، 28متر بود . سقف مستراح چکه می کرد . بالاخان و میترا با وایتکس همه جای آشپزخانه را شستند .

و خرت و پرت هایی که رفتیم از فروشگاه رفاه چهار راه جمهوری خریدیم با حقوق انترنی 10 هزار تومن بانک رفاه کارگران شعبه گیشا . یک جا کفشی پلاستیکی سه طبقه که بیرون در گذاشتیم و یک جا صابون و یک جفت دمپایه .

میترا هر روز از شهرک دانشگاه تا میدان امام حسین می رفت و بر می گشت . دانشگاه آزاد ، واحد تهران مرکزی . و من می ترسیدم غروب که با چادر شب و عینک از کلاس می آید در چاله های شهرک دانشگاه بیفتد . جمال هم می آمد . با لباس سربازی . پادگان جی . می گفت فردوسی پور هم آنجاست . بچه ها ازش امضا می گیرند . از جی رفت وزارت دفاع . طبقه دهم . بغل اتاق شمعخانی . می گفت ضرغامی را در آسانسور می بینم .


* * *

از بهداری زندان شکایت کرده ام . در خواب هایم پارازیت انداخته اند . قیافه زندانی ها در خواب هایم مشبک است . از 800 نفر زندانی نزدیک 37 نفر مرده اند و 763 نفر دچار فراموشی شده اند . مرده ها را در زیر زمین قرنطینه دفن می کنند .

فجایع انسانی که در این چند ماه در زندان اتفاق افتاد به قدری زجر آور و گاهی شنیع است که امکان بازگو کردن و نوشتن آنها نیست و شاید تنها کاری که می توان کرد فراموش کردن همه آن فجایع است . خواننده از اینکه بداند زندانی ها برای گرفتن قرص اعصاب تن فروشی می کردند احساس خوشی نخواهد داشت .

زندانی بمب گذار هر روز می آید و در نیمکت حیاط بهداری زیر درخت گیلاس می نشیند و حتی یک کلمه هم با کسی حرف نمی زند . دکتر می گوید شاید زندانی بمب گذار واژه ها را هم فراموش کرده است . خبرنگاری که در توهم هایش برنده جایزه صلح نوبل شده هنوز به رژیم یک لیتر آب و 16 حبه قندش ادامه می دهد .

خیبر علی که پایش مصنوعی اش را در آورده و به کله قاضی کوبیده دارد به جای افسر نگهبانی داخل که حافظه اش پریده زندان را اداره می کند . خیبر علی می گوید برایش پاپوش دوخته اند اما دکتر دیگر به حرف کسی اطمینان ندارد . دکتر سه هفته است درخواست متادون کرده است اما هنوز متادون کافی نداده اند و زندانی ها پشت سر هم تشنج می کنند .




* * *


با صدای موبایلم که دارد مرغ سحر استاد شجریان را می خواند از خواب می پرم . میترا از آن یکی خوابم برایم اس ام اس فرستاده که از اداره برگشتنی پوشاک بچه 7 تا 18 کیلو و شیر کم چرب و دلستر لیمویی و خربزه شیرین بخرم .



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر