۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

کتابهای باغمیشه . در آلزایمرسلطنت




پرهام را در آن یکی خوابم دیده بودم . در این یکی خوابم بچه ای نداشتیم . زیاد هم فکر بچه نبودیم و من می خواستم تخصص قبول بشوم و از این حرفها و میترا که هر روز به درس و مشق های عروسک هایش می رسید اما اکرم و مهناز دست بردار نبودند .

خودمان هم آن اواخر رفته بودیم دکتر اما گفتند نه نمی شود باید این دکتری که ما می گوییم بروید . آدم وقتی کتاب سنگی بر گوری جلال را می خواند تازه می فهمد آن بنده خدا چی نوشته . کلی معاینه و آزمایش که آدم حالش بهم می خورد . گفتند باید بروی عمل . نرفتم . یکی دو سالی که گذشت رفتم عمل . کسی ندانست . هفت صبح رفتیم بیمارستان . میترا رفت یک کتاب دو جلدی سینوهه خرید آورد تا در بخش بخوانم . در مقدمه اش نوشته بود :

" ممکن است که لباس و زبان ورسوم و آداب و معتقدات مردم عوض شود ولی حماقت آنها عوض نخواهد شد و در تمام اعصار می توان بوسیله گفته ها و نوشته های دروغ مردم را فریفت زیرا همانطور که مگس عسل را دوست دارد مردم هم دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز عملی نخواهد شد دوست می دارند . من چون نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند همرنگ جماعت نمی شوم و اوهام و خرافات او را تجلیل نمی کنم . مردم تصور می کنند که امروز غیر از دیروز است ولی من می دانم که چنین نیست و در آینده هم مثل امروز و مانند دیروز کسی حقیقت را دوست نمی دارد . "

به هوش که آمدم شب شده بود . سونو گرافی می رفتیم و همه اش نگران بودم که نکند ناقص الخلقه باشد . خلاصه پرهام با موهای سیخ سیخ و صورت چروک بدنیا آمد . فکر کردم همانجوری خواهد ماند ، گفتم باز خدا را شکر که سالم است . همه فامیل کار و زندگی شان را ول کرده بودند و هر روز دسته دسته با کادویی در دست می آمدند خانه ما .

سلطنت هم آمد . گفت اسمش چیه ، گفتم پرهام ، گفت ، فرمان ؟ گفتم پرهام ، گفت آره دیگه ، فرمان . آلزایمرش داشت هر روز بیشتر می شد . چند دقیقه بعد دوباره پرسید اسمش چیه . گفتم پرهام و باز گفت فرمان . اولش خوشمان می آمد و می خندیدیم اما آنقدر پرسید که حسابی کلافه شدیم . هیچ چیز یادش نمی ماند . مراد و مخدومعلی کار داشتند و سلطنت را یکساعتی پیش ما گذاشته بودند .

پرسید اینجا کجاست گفتم خانه ماست مگر نمی شناسی گفت راست می گویی خانه شماست ، یادم رفته بود . نیم دقیقه ای نگذشته بود که دوباره پرسید غضنفر اینجا کجاست ، گفتم خانم خانه ماست دیگه . خنده ای کرد و گفت آره خانه شماست . رفتم اتاق بالا و میترا ماند پیشش . از میترا هم فکر کنم هفت هشت باری پرسید که اینجا کجاست و میترا هم می گفت که خانه ماست .

دوربین را وصل کردم به کامپیوتر و میکروفون را گذاشتم پیشش و سر صحبت را باز کردم . با آنکه آلزایمر داشت و از حرفی به حرف دیگر می پرید اما خوب از آب در آمد . خوب شد ضبط کردم . الان دیگر حتی یک جمله درست هم نمی تواند بگوید . چندی پیش با میترا و اکرم رفتیم دیدنش . نشناخت . یعنی هیچ کس را دیگر نمی شناسد .

* * *

سلطنت سر سفره همه چیز را بهم می ریزد . مخدومعلی ، آن ور اتاق سفره ای کوچک برایش باز می کند و آرام آرام به او غذا می دهد تا در گلویش گیر نکند . 

ژاله می گوید مخدومعلی دارد حق فرزندی را به جا می آورد تا مدیون مادرش نباشد . هر روز چند بار پوشاکش را عوض می کنند . مجید خان ترکی را متوجه می شود اما فارسی جواب می دهد . کاوش با آنکه ترکی متوجه نمی شود اما با تبسم دارد به حرفهایی که ما داریم درباره سلطنت و گذشته اش می زنیم گوش می کند .

عکس های نورالدین را در لپ تاپ می آورم . مخدومعلی اشک از چشمهایش سرازیر می شود . مخدومعلی به نورالدین ، آداش می گوید . مخدومعلی می گوید آنروزها خیلی ها از جنگ فرار کردند و زنده ماندند اما آداش این کار را نکرد .


* * *

بیمارستان خامنه بودم که مخدومعلی زنگ زد . از شبستر تا تبریز 40 دقیقه ای آمدم . اول رفتم خانه دستمالچی گواهی فوت برداشتم . سلطنت وسط اتاق دراز به دراز خوابیده بود و رویش چادر شب کشیده بودند . گل خاتون گریه می کرد . با مراد و مخدومعلی روبوسی کردیم . همه دور تا دور اتاق نشسته بودند . سلطنت را فردا 10 صبح در وادی رحمت به خاک سپردیم .

و من زده بود به سرم و اکرم که داشت از دستم دیوانه می شد . دوست نداشتم پیراهن سیاه بپوشم و بروم سر در مسجد بایستم و همه تسلیت بگویند . دوست نداشتم به تالار غذا خوری بروم و سوپ و کباب کوبیده بخورم . از بلندگوهای بزرگی که عرش خوان با خودش می آورد خوشم نمی آمد .

دوست داشتم خودم باشم و خودم . شب که می خوابیدم دوست داشتم هیچ وقت صبح نشود . دوست داشتم زمین را بکنم و بروم زیر خاک . یک جای تاریک و بی صدا و بی مسئولیت و بی استرس . کتاب نت جان مریم همینجوری بغل کاغذهایی که چیچک پاره کرده بود مانده بود . حوصله نداشتم شارژر لپ تاب را به برق بزنم . دوست داشتم یکی را جای خودم بگذارم و بروم .

یکی می خواست حرفی بزند دوست داشتم بگیرم دو دستی خفه اش کنم ، روزی ده بیست ساعت می خوابیدم . رضیه زیر بالشم  نمک می گذاشت ، اکرم برایم اسفند دود می کرد ، گل خاتون با پنبه ترسم را برمی داشت ، همه زنگ می زدند و احوالم را می پرسیدند و من دوست داشتم که سیم تلفن را با انبردست قطع کنم و کم کم شروع کرده بودم به چهار تا چهار تا فلوکستین خوردن و همینجور بی هوا نوشتن . . .

و آن عقرب که از کجا آمده بود روی دست میترا رفته بود و میترا ، پرهام و چیچک را برداشته بود و به تبریز رفته بود و شب که اکرم زنگ زده بود . . .  یک توده چند در چند سانتی متر . . . و شکل حروف انگلیسی اش را هم یکی یکی پشت تلفن برایم گفته بود و من . . .

به روی خودم نیاورده بودم و با خنده گفته بودم که چیزی نیست و مثل سرخپوست ها شیرجه زده بودم به گلهای فرش 12متری مان که بالاخان و میترا از پنج شنبه بازار خامنه خریده بودند و همه چیز را به خدایی که از عرش تا فرش پایین آمده بود سپرده بودم .

گفتم فقط می رویم نمونه برداری . . . و فقط یک جراحی کوچک . . . و فقط چند جلسه رادیوتراپی . . . و فقط یک اسکن ساده . . . و فقط چند جلسه شیمی درمانی . . . دوست نداشتم کسی بداند و همه ایل و طایفه بریزند بیمارستان و گریه و زاری که انگار . . . دوست داشتم دست کمش بگیریم و با شوخی سر و تهش را هم بیاوریم . . .

اکرم را به دختر پرستار که پیراهن چارخانه اش از زیر روپوش سفیدش پیدا بود سپرده بودم و زیر باران از بیمارستان شمس تا میدان آبرسان دویده بودم و از انتشارات فروزش ، هشتاد سال داستان کوتاه ایران را خریده بودم و از ماشین هایی که در ترافیک مانده بودند سریع تر آمده بودم و نشسته بودم در صندلی کنار تخت اکرم و رفته بودم در حال و هوای . . . داش آکل . . . گیله مرد . . . به کی سلام کنم . . .


* * *

اکرم روی تختش خوابیده است . چشمهایش را بسته است اما وقتی من وارد اتاق می شوم می فهمد . تختش رو به قبله است ، خوابیده در تختش قرآن می خواند ، تختش تاشو است . بقچه هایش را زیر تختش می گذارد . دو تا عینک دارد و یک عصا به رنگ قهوه ای سوخته . وقتی از خانه بیرون می رود دمپایه های آبی اش را جلوی خانه ما می گذارد .

خودش قند خونش را می گیرد . روزی سه تا متفورمین می خورد و یک آتنولول 50 و یک نورتریپ 25 و یک لتروزول و . . . دوست دارد که شانه هایش را ماساژ بدهم . در اسکنش چند تا لکه سیاه در مهره های پشتی اش دیده می شود . مبل را جلوی تلویزیون می گذارد و می نشیند سریال نگاه می کند . صدایش را هم خیلی بلند می کند .

وقتی آشغالی می آید سمفونی پنجم بتهوون را پخش می کند شاید هم خواب های طلایی باشد شاید هم آهنگ سارا کورو . پرهام به طبقه بالا می دود و به اکرم می گوید که آشغالی آمده است .

سبزی ها روی میز آشپزخانه است . از ایوان خانه ، قله و توتدوغ دیده می شود . اکرم دارد با تلفن با طرلان حرف می زند . بیست دقیقه بیشتر است که حرف می زند . سه تا لیمو ترش داخل پیاله انداخته تا خیس بخورد . اکرم می گوید نباید این چیزها را بنویسم . اما من همه را می نویسم .

اکرم نمی گذارد شکلات بخورم می گوید دندانهایت خراب می شود . یک سوسک دارد روی دمپایه ها راه می رود . . . اکرم این کیه . . .

اکرم برایم یک پیراهن آستین کوتاه شیک خریده است . هر کاری می کند نمی پوشمش . در مسجد حاجی ولی دارند برای جبهه کمک جمع می کنند . اکرم قند شکسته می دهد به مسجد ببرم . می گویند قند زیاد آورده اند و من قندها را بر می گردانم . خانه پسری که در ردیف سوم کلاسمان می نشیند با خاک یکسان می شود و فردا معلم حرفه می پرسد چرا آن صندلی خالی است و چند تا از بچه ها هق هقشان بلند می شود .

سر صف آنقدر شعار می دهیم که صدایمان می گیرد . دیگر نامه ای از نورالدین نمی آید . دیگر کسی روی دیوارها جنگ جنگ تا پیروزی نمی نویسید . بچه ها فارسی صحبت می کنند ، کم کم بزرگتر ها هم به یئر کوکی ، هویج می گویند . سید سبزی فروش ، کافی نت می شود و مش ممی ، شارژ ایرانسل می فروشد .

همسایه همسایه را نمی شناسد . آدم ها بسته بندی می شوند . چشمه ها خشک می شود . باغ دستمالچی می شود کوی دستمالچی و هزار هزار خانه و حتی یک درخت هم نمی ماند .

دیگر صدای گاو و گوسفند از کوچه شور چمن به گوش نمی رسد . دیگر پیرمردی با الاغ از آرا کوچه نمی گذرد . دیگر کله سحر ، خروسی در حیاط همسایه نمی خواند . دیگر کسی در تنور خانه اش نان نمی پزد . دیگر بوی یاپپا به مشامت نمی رسد .

به خیابان می روی . بوق ماشین ها دیوانه ات می کند . عکس ابراهیم قلی را روی تیرهای چراغ برق زده اند . مجلس ترحیم . هزار سال گذشت . ابراهیم قلی بی دندان باغمیشه . بزرگ خاندان . پدر بزرگوار اسماعیل و مزدک . داماد بزرگوار مرحوم عباسقلی و مرحوم جعفر . شوهر خواهر گرامی شهید نورالدین . پدر بزرگ گرامی اینجانب مجید و سرمه .

اگر فضه زنده بود می گفت سرمه هم شد اسم ؟ دلم برای فضه و نیش و کنایه هایش تنگ شده است . دلم برای سارای نقاشی و دختری که بلوز چارخانه می پوشید تنگ شده است . دلم برای بوی عرق حمزه علی تنگ شده است . دلم برای خنده های بالاخان تنگ شده است .

بالاخان یک دوچرخه کوهستانی خریده و به سفر دور دنیا رفته است و من و میترا هر جمعه از داش دربندی می رویم و نرسیده به سلام اله در چاله های خالی آنهمه درخت . . . به میترا می گویم همه اش یک خواب بود . حتی کفتر های علی اشرف در آسمان دالی کوچه یک خواب بود . و ما بیدار که شدیم چیزی در مایه های پف فیل بودیم و آن روزها هنوز پفک نبود و تامارا در تشت مسی ، لواشک آلبالو درست می کرد و سلطنت هنوز زن نصراله نشده بود .

و ما هنوز بوی پهن می دادیم و زانوی شلوارمان وصله داشت و هنوز آشپزخانه مان اوپن نبود و من می رفتم از مش احد کانادا می خریدم و بالاخان همه شیشه را یک نفس قولوب قولوب سر می کشید . هنوز سالهای دور بود و سلطنت یادش نرفته بود کفش هایش را کجا گذاشته است .


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر