همه اسباب و اثاثیه مان را پشت کامیون جلال چپاندیم
برد تبریز . میترا هم رفت . فقط همین کامپیوتر مانده است . بیست روز است که دنبال
تسویه حساب هستم . اداره فارغ التحصیلان . اداره طرح . کامپیوتر را می برم خانه
طرلان . طبقه دوم . طرلان به حیدر علی ، عموغلی می گوید . همه فامیل به حیدر علی ،
عموغلی می گویند . حیدر علی از حسن آباد تا اعدام پیاده می رود . بافنده است .
ماشین های گرد باف . ناهار را در کارخانه ، آبگوشت می خورد . می گوید سالاد کاهو
خوب است . یک کارت اینترنت 10 ساعته از بازار رضا می خرم و تا صبح تمامش می کنم .
شهناز با چراغعلی از ورامین آمده اند خانه
جمهوری . خیابان شیخ هادی . طبقه دوم . سالار یک ترقه می اندازد در مستراح نیم متر
هوا می پرم . شهناز دعوایش می کند . چراغعلی می خندد . سالار فیلم های ماهواره را
در نوار ویدیو ضبط می کند و می دهد اسماعیل تبدیل به سی دی می کند . اسماعیل سرش
بوی قرمه سبزی می دهد . شهناز و نازلی ترشی درست می کنند و چراغعلی که دستهایش را
بغل کرده و از این ور خانه تا آن ور خانه می رود و بر می گردد . و افکاری که رهایش
نمی کنند . و سیگار پشت سیگار .
کامپیوتر را به خانه چراغعلی می برم . به صدرا
یاد می دهم نیو فولدر درست کند . هنوز مهر ندارم . فقط یک شماره نظام پزشکی پنج
رقمی . هشتاد و چند هزار تا پزشک که شاید خیلی هایشان مرده اند .
سالار می خواهد آشپزخانه ورامین را اوپن کند .
شاه عباسی . از روی کاهگل ها ، گچ می کشد . کوچه شهید اردستانی . خانه ای دراز که
مثل قطار چند تا واگن دارد . در واگن آخر ، سالار آکواریوم گذاشته است و یک ارگ
135 هزار تومنی که از جمهوری خریده و دو جلسه بیشتر به کلاسش نمی رود . فقط یاد
گرفته آمنه گل منه را بزند . به جای لوکوموتیو ران هم شهناز در آشپزخانه دارد
ناهار می پزد . دو تا ماهی بزرگ سیاه که همه ماهی های کپی را خورده اند .
سالار یک آردی خریده است . سبز لجنی . شاید 6
میلیون . پیکان 5 میلیون است . هنوز یکسال پیش است . من و میترا هنوز در شهرک
دانشگاه هستیم . کیلومتر 12 جاده مخصوص کرج . خوابگاه دانشجویان . یک مونیتور ال
جی 15 اینچ خریده ام 156 هزار تومن و یک سی دی پر از عکس که به سالار نشان می دهم
. سوار آردی سالار می شویم و به ورامین می رویم . و باغچه خالد می ماند به امان
خدا و پنیرهایشان را که در یخچالمان است . ترک و عرب که همسایه باشند اینجوری می
شود . خالد می گوید عرب ها شادند . پدر خالد از کویت خمیر دندان خارجی می آورد .
خالد شب امتحان شکمش راه می افتد . در مستراح هم جزوه می خواند .
* * *
با کامیون جلال به تبریز می روم . کامپیوتر را
روی بارها بسته ایم . با میترا می رویم خانه دستمالچی را می بینیم . ابراهیم قلی و
منوچهر رفته اند 39 متر مجوز بهار خواب با راه پله از شهرداری باغمیشه گرفته اند و
آن وقت دو طبقه غیر قانونی بالای خانه دستمالچی ساخته اند . اکرم طبقه دوم تنها
است . منوچهر رفته از کردستان ، فرش کهنه بخرد . مهناز برایمان از طبقه سوم چای می
آورد .
مستاجر طبقه اول یک هفته بیشتر نیست که رفته است
. میترا می گوید دیوار آشپزخانه بماند . و فردا صبح که دو تا کارگر با کلنگ به جان
دیوار ها می افتند . موکت پیازی با طرح برجسته که ابراهیم قلی و منوچهر چند بار
متر می کنند و آخرش 20 سانت کوتاه می آید .
می روم نبش خیابان تربیت می دهم مهر درست کنند
. داروخانه چی گوید دو تا که نسخه بنویسی حساب کار دستم می آید و من هنوز مرکب
مهرم خشک نشده است . 30 تا مریض می بینم . مغزم دارم می ترکد . شام خانه اکرم
هستیم . میترا نشسته است به حرفهای بی سر و ته مهناز و اکرم گوش می کند . مزدک مشق
هایش را می نویسد . تا صبح خواب مریض ها را می بینم و داروهایی که نوشته ام . ساعت
7 و سی دقیقه فردا صبح است . داروخانه چی در صندلی جلو بغل دست راننده نشسته است و
یک ریز تا باسمنج حرف می زند و می خندد . راننده عینک دودی زده است و یک کلمه حرف
نمی زند . صبحانه املت می خوریم . وسط آزمایشگاه . و من هنوز در باغ خیلی چیزها
نیستم .
* * *
مثلا سیزده سال بعد است . اکرم دارد شام می پزد . یک دوربین باشد ظهر ببینم تو
آمدی . میترا چکار می کند . از اینجا سرما می آید . سه تا آیه است از اینترنت
بیاور معنی اش را پیدا کنیم . سه هفته است قرآن یاد نداده ای . چای ، چورک ،
بیسکویت ، میوه . اوخ . برف سنگین جاده هراز را مسدود کرد . آنجا کجاست . اکرم عینکش
را می زند تا از آشپزخانه تلویزیون را ببیند . عکس بالاخان روی دیوار خانه است .
دارد می خندد .
این را نمی توانی در خانه تان بازی کنی بالا که می آیی به من قرآن یاد بدهی .
روی دیوار آشپزخانه ، شماره تاکسی تلفنی ها است . اعتراض ها در تایلند . به من می
گویند اسمت را چرا عوض کردی اکرم خوب بود . ورشکستگی شهر دیترویت . آنها زمستان
چرا بستنی می خورند . آخر اینها چی است می نویسی بروم آمپولهایم را بیاورم بزنی
دستهایم درد می کند . باید حوله گرم رویش بگذاری . به جای نوشتن اینها درس بخوان .
* * *
یک نایلون در این خانه پیدا نمی شود . همه
کابینت های آشپزخانه را می گردم . به میترا زنگ می زنم گوشی اش از اتاق نشیمن زنگ
می زند . نایلون دوربین را که قوطی و گارانتی و سیم های دوربین را گذاشته ام کف
اتاق بالا خالی می کنم و دو تا شلوارم را در نایلون می گذارم و بازار می روم .
گوشی پرهام را هم بر می دارم . گوشی پرهام گلکسی نوت 3 است . چینی است . 285 هزار
تومن از بانه خریده ایم . 100 هزار تومن هم در خروجی دیواندره به خاطر گذشتن از خط
ممتد جریمه مان کردند می شود 385 هزار تومن . وسط شلوار سیاهم جر خورده است . رفته
بودیم در پارک مینیاتور والیبال بازی می کردیم اینجوری شد . و من پایم روی چمن ها
سر خورد . طبقه اول پاساژ امت . حسین خیاط . دو تا شلوار . بیست دقیقه بعد بیا . 4
هزار تومن . می روم یک شلوار کتان هم بخرم که نمی خرم . یعنی می پوشم خوشم نمی آید
. اصلا از این شلوار های جدید خوشم نمی آید . با وقار نیستند . بازار کویتی ها
طبقه دوم گوشی پرهام را می دهم می گوید قطعه اش نیست .
می روم در بستنی ممتاز بغل پاساژ تربیت یک
بستنی لیوانی می خورم . دو هزار تومن . ظرف بستنی را هم سه بار از آب سرد کن پر می
کنم می خورم . پاساژ تربیت همه جا دفتر مداد می فروشند . فردا اول مهر است . 33
سال پیش من 7 صبح با اکرم به مدرسه رفتم . دو قرن سکوت ، عایشه پس از پیامبر ،
ترانه های داریوش ، هوپ هوپ نامه و کتابهای دیگری که در کنار پیاده رو می فروشند .
از کتابفروشی بهارستان تهوع سارتر و عشق سالهای وبای مارکز را می خرم . 37 هزار
تومن . می خواهم قورباغه را قورت بده برایان تریسی را هم بخرم که نمی خرم . از آخر
عباسی تا راسته کوچه 800 تومن . هزار تومن می دهم و بقیه اش را نمی دهد . میترا
شام ماکارونی پخته است . اکرم فردا صبح قرآن می رود . چهار تا غلط دارد که می پرسد
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر