۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

کتابهای باغمیشه . خانه حمزه علی




خانه حمزه علی

خانه حمزه علی در شورچمن است . شورچمن از شمال به آرا کوچه و از جنوب به دالی کوچه می رسد . گل احمد پدر حمزه علی ، ریش سفید شورچمن است . حلیمه زن گل احمد مرده است و گل احمد زنی گرفته بنام آی پارا که از ونیار آمده است .

حمزه علی سه دختر و دو پسر دارد . طرلان ، شهناز ، اکرم ، بالاخان و مقصود . مقصود هنوز زن نگرفته است . بهمن ماه سال 61 است . همه دور تا دور خانه کوچک حمزه علی نشسته اند . بالاخان گفته کسی گریه نکند . تلویزیون سیاه و سفید که لب پنجره گذاشته اند عکس نورالدین را با لباس ارتشی نشان می دهد . بالاخان به غضنفر می گوید که تفنگهایمان را برمی داریم و با کامیون مقصود می رویم و همه عراقی ها را می کشیم .

خانه حمزه علی یک نیم دایره است . یعنی الان یک چهارم دایره است . آن یکی نیم دایره خانه گل احمد بود . گلدسته که مریض شد حمزه علی یک چهارم دایره را فروخت و خرج دوا و درمان گلدسته کرد . گل احمد سه پسر و سه دختر داشت . قدمعلی ، حمزه علی ، سیفعلی ، سودابه ، رودابه و نارین گل .

گل احمد زمستان 39 از دنیا رفت . اکرم می گوید برف سنگینی باریده بود و بالاخان با دوستانش رفته بود فوتبال بازی کند . خانه گل احمد را فروختند به مردی بنام صفر و ابراهیم قلی آمد عمه اش آی پارا را برد به خانه عباسقلی . گلدسته بهار 40 از دنیا رفت . سه ماه بعد از گل احمد . بعد از گلدسته ، حمزه علی زنی گرفت بنام زیور که سیگار زر می کشید .

به غضنفر گفته اند که حمزه علی را با هواپیما به آلمان برده اند اما غضنفر همه چیز را می فهمد . زنها جمع می شوند و هویج خرد می کنند و حلوا می پزند . غضنفر همه درهای خانه حمزه علی را قفل می کند و کیف مدرسه اش را به پشت بام می اندازد که دیگر به مدرسه نمی روم .

بالای تخت حمزه علی طاقچه ای است که یک دفتر قرمز رنگ دویست برگ گذاشته اند . غضنفر چشمش دنبال این دفتر است . می خواهند اموال خانه را در آن بنویسند و سهم زیور را بدهند برود . زیور یک گنجه چوبی دارد که درش را قفل می کند و یک دسته کلید که از قفل گنجه آویزان است .

غضنفر از بس لاغر است که هر کس اکرم را می بیند می گوید به این بچه ، نان نمی دهید بخورد . اکرم دست از سر غضنفر بر نمی دارد که باید یک لیوان شیر بخورد . غضنفر با دمپایه می زند شیشه های خانه حمزه علی را می شکند . یحیی و نازلی هنوز یادشان هست . هفت صبح یک روز زمستانی . سال 62 . یحیی می گوید شیشه های پنجره با دمپایه وسط آسمان و زمین داشتند به طرف ما می آمدند . نازلی می گوید زود لحاف را روی سرمان کشیدیم .

غضنفر هر روز صبح به خانه اسرافیل می رود و با حکیمه دختر مهتاج بازی می کند . حکیمه یک دختر پرورشگاهی است . غضنفر و حکیمه منچ و مار پله بازی می کنند . حکیمه درسهای غضنفر را از روی کتاب می خواند و غضنفر می نویسد . حکیمه ظرفهای ناهار را با تاید می شوید و غضنفر آب می کشد .

غضنفر و حکیمه با دو تا قوطی کنسرو خالی و یک نخ قرقره بلند ، زنگ اخبار درست کرده اند . آن ور حیاط اسرافیل یک اتاق است که به آرایشگاه زنانه اجاره داده اند . وقتی عروس می آورند حکیمه و غضنفر می روند از پشت پنجره نگاه می کنند .

غضنفر در شورچمن دارد دوچرخه سواری می کند . دوچرخه اش پنچر می شود . رحیم پسر صفر سه تومن به عیسی کرانی می دهد دوچرخه اش را درست می کند . در شور چمن همه هوای غضنفر را دارند .

بچه ها در حیاط مدرسه در صف آب ایستاده اند . دو تا شیر آب بیشتر نیست . ناظم هم محله ای غضنفر است . غضنفر لیوانش را به ناظم می دهد و ناظم لیوانش را بدون نوبت پر می کند و می دهد . بچه شهید بودن گاهی حال می دهد .

یکی از بچه ها به غضنفر می گوید که کردها سر پدرت را بریده اند و غضنفر در حیاط مدرسه می نشیند و زار زار گریه می کند . ناظم بالای سرش می آید اما غضنفر گریه امانش نمی دهد چیزی بگوید . غضنفر چقدر ساده است تازه یادش می آید که نورالدین داخل تابوت سرش روی بدنش بود . پیراهن مردانه چارخانه اش را پوشیده بود . و همان کمربند همیشگی اش را بسته بود و ته ریش داشت .

غضنفر با مقصود در خانه حمزه علی دوازده سنگ بازی می کند . سه سنگ هم بازی می کنند . در زمستان شیر مستراح یخ می زند . آفتابه مسی را از شیر آشپزخانه پر می کنند می برند . غضنفر دو متر مانده به در مستراح پایش سر می خورد و مقصود دست بردار نیست . می گوید غضنفر از این ور حیاط سر خورد و تا آن ور حیاط مثل پلنگ صورتی اسکی رفت و با کله وارد مستراح شد و دخترهای فامیل می خندند .

غضنفر و حکیمه می روند در کوچه بغلی که مثل رختخواب مار در کارتون رابین هود ، لاغر و دراز است بازی می کنند . لس لس بازی می کنند . حکیمه به لس لس ، لیلی لیلی می گوید . با گچ ، هشت خانه بزرگ روی اسفالت می کشند و یک سنگ پرتاب می کنند که نباید روی خط بیفتد . غضنفر با دختر ها کش کش هم بازی می کند . دو نفر این ور و آن ور می ایستند و کش را دور پاهایشان می اندازند و یک نفر آن وسط جفت پا روی کش می پرد چیزی مثل حرکات ژیمناستیک روی خرک . پسرها کمتر از این بازی ها می کنند .

غضنفر با احد پسر کوچک صفر ، آشیق بازی می کند . همان قاپ بازی . با گردو ، تیله بازی هم می کنند . لوموناد هم بازی می کنند . درب کاناداها و کوکاها را جمع می کنند و داخلشان قیر می ریزند و رویش از کاغذهای شکلات ها و آدامس ها می چسبانند و مثل تیله روی زمین می چینند و بازی می کنند . آرادا ویردی هم بازی می کنند . همان وسطی .

مقصود همه بچه های فامیل را سوار تریلی اش می کند و به پارک ولیعصر می برد . غضنفر سوار تاب شده و پیاده نمی شود تا بقیه بچه ها سوار شوند . مقصود به دخترهای فامیل گفته در آن یکی اتاق مثل گروه سرود ایستاده اند . در چوبی وسط دو تا اتاق بسته است و غضنفر دارد در این یکی اتاق بازی می کند . مقصود یک دفعه در را باز می کند و دخترها دسته جمعی می خوانند : غضنفر خودشو دوس داره . یار و رفیق نداره . تنها میره مدرسه . همیشه دیر می رسه . . .

مقصود عاشق حوری دختر کوچک صفر است . دخترهای صفر می آیند در خانه جعفر ، جهره می ریسند . اسم زن صفر ، خوشقدم است . صفر و خوشقدم ، پنج دختر و دو پسر دارند و سی و چند تا گوسفند .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر