خانه حمزه علی
خانه حمزه علی در شورچمن است . شورچمن از شمال
به آرا کوچه و از جنوب به دالی کوچه می رسد . گل احمد پدر حمزه علی ، ریش سفید
شورچمن است . حلیمه زن گل احمد مرده است و گل احمد زنی گرفته بنام آی پارا که از
ونیار آمده است .
حمزه علی سه دختر و دو پسر دارد . طرلان ،
شهناز ، اکرم ، بالاخان و مقصود . مقصود هنوز زن نگرفته است . بهمن ماه سال 61 است
. همه دور تا دور خانه کوچک حمزه علی نشسته اند . بالاخان گفته کسی گریه نکند . تلویزیون
سیاه و سفید که لب پنجره گذاشته اند عکس نورالدین را با لباس ارتشی نشان می دهد . بالاخان
به غضنفر می گوید که تفنگهایمان را برمی داریم و با کامیون مقصود می رویم و همه
عراقی ها را می کشیم .
خانه حمزه علی یک نیم دایره است . یعنی الان
یک چهارم دایره است . آن یکی نیم دایره خانه گل احمد بود . گلدسته که مریض شد حمزه
علی یک چهارم دایره را فروخت و خرج دوا و درمان گلدسته کرد . گل احمد سه پسر و سه
دختر داشت . قدمعلی ، حمزه علی ، سیفعلی ، سودابه ، رودابه و نارین گل .
گل احمد زمستان 39 از دنیا رفت . اکرم می گوید
برف سنگینی باریده بود و بالاخان با دوستانش رفته بود فوتبال بازی کند . خانه گل
احمد را فروختند به مردی بنام صفر و ابراهیم قلی آمد عمه اش آی پارا را برد به
خانه عباسقلی . گلدسته بهار 40 از دنیا رفت . سه ماه بعد از گل احمد . بعد از
گلدسته ، حمزه علی زنی گرفت بنام زیور که سیگار زر می کشید .
به غضنفر گفته اند که حمزه علی را با هواپیما
به آلمان برده اند اما غضنفر همه چیز را می فهمد . زنها جمع می شوند و هویج خرد می
کنند و حلوا می پزند . غضنفر همه درهای خانه حمزه علی را قفل می کند و کیف مدرسه
اش را به پشت بام می اندازد که دیگر به مدرسه نمی روم .
بالای تخت حمزه علی طاقچه ای است که یک دفتر
قرمز رنگ دویست برگ گذاشته اند . غضنفر چشمش دنبال این دفتر است . می خواهند اموال
خانه را در آن بنویسند و سهم زیور را بدهند برود . زیور یک گنجه چوبی دارد که درش
را قفل می کند و یک دسته کلید که از قفل گنجه آویزان است .
غضنفر از بس لاغر است که هر کس اکرم را می
بیند می گوید به این بچه ، نان نمی دهید بخورد . اکرم دست از سر غضنفر بر نمی دارد
که باید یک لیوان شیر بخورد . غضنفر با دمپایه می زند شیشه های خانه حمزه علی را
می شکند . یحیی و نازلی هنوز یادشان هست . هفت صبح یک روز زمستانی . سال 62 . یحیی
می گوید شیشه های پنجره با دمپایه وسط آسمان و زمین داشتند به طرف ما می آمدند .
نازلی می گوید زود لحاف را روی سرمان کشیدیم .
غضنفر هر روز صبح به خانه اسرافیل می رود و با
حکیمه دختر مهتاج بازی می کند . حکیمه یک دختر پرورشگاهی است . غضنفر و حکیمه منچ
و مار پله بازی می کنند . حکیمه درسهای غضنفر را از روی کتاب می خواند و غضنفر می
نویسد . حکیمه ظرفهای ناهار را با تاید می شوید و غضنفر آب می کشد .
غضنفر و حکیمه با دو تا قوطی کنسرو خالی و یک
نخ قرقره بلند ، زنگ اخبار درست کرده اند . آن ور حیاط اسرافیل یک اتاق است که به
آرایشگاه زنانه اجاره داده اند . وقتی عروس می آورند حکیمه و غضنفر می روند از پشت
پنجره نگاه می کنند .
غضنفر در شورچمن دارد دوچرخه سواری می کند .
دوچرخه اش پنچر می شود . رحیم پسر صفر سه تومن به عیسی کرانی می دهد دوچرخه اش را
درست می کند . در شور چمن همه هوای غضنفر را دارند .
بچه ها در حیاط مدرسه در صف آب ایستاده اند .
دو تا شیر آب بیشتر نیست . ناظم هم محله ای غضنفر است . غضنفر لیوانش را به ناظم
می دهد و ناظم لیوانش را بدون نوبت پر می کند و می دهد . بچه شهید بودن گاهی حال
می دهد .
یکی از بچه ها به غضنفر می گوید که کردها سر
پدرت را بریده اند و غضنفر در حیاط مدرسه می نشیند و زار زار گریه می کند . ناظم
بالای سرش می آید اما غضنفر گریه امانش نمی دهد چیزی بگوید . غضنفر چقدر ساده است
تازه یادش می آید که نورالدین داخل تابوت سرش روی بدنش بود . پیراهن مردانه
چارخانه اش را پوشیده بود . و همان کمربند همیشگی اش را بسته بود و ته ریش داشت .
غضنفر با مقصود در خانه حمزه علی دوازده سنگ
بازی می کند . سه سنگ هم بازی می کنند . در زمستان شیر مستراح یخ می زند . آفتابه
مسی را از شیر آشپزخانه پر می کنند می برند . غضنفر دو متر مانده به در مستراح
پایش سر می خورد و مقصود دست بردار نیست . می گوید غضنفر از این ور حیاط سر خورد و
تا آن ور حیاط مثل پلنگ صورتی اسکی رفت و با کله وارد مستراح شد و دخترهای فامیل
می خندند .
غضنفر و حکیمه می روند در کوچه بغلی که مثل
رختخواب مار در کارتون رابین هود ، لاغر و دراز است بازی می کنند . لس لس بازی می
کنند . حکیمه به لس لس ، لیلی لیلی می گوید . با گچ ، هشت خانه بزرگ روی اسفالت می
کشند و یک سنگ پرتاب می کنند که نباید روی خط بیفتد . غضنفر با دختر ها کش کش هم
بازی می کند . دو نفر این ور و آن ور می ایستند و کش را دور پاهایشان می اندازند و
یک نفر آن وسط جفت پا روی کش می پرد چیزی مثل حرکات ژیمناستیک روی خرک . پسرها
کمتر از این بازی ها می کنند .
غضنفر با احد پسر کوچک صفر ، آشیق بازی می کند
. همان قاپ بازی . با گردو ، تیله بازی هم می کنند . لوموناد هم بازی می کنند .
درب کاناداها و کوکاها را جمع می کنند و داخلشان قیر می ریزند و رویش از کاغذهای
شکلات ها و آدامس ها می چسبانند و مثل تیله روی زمین می چینند و بازی می کنند .
آرادا ویردی هم بازی می کنند . همان وسطی .
مقصود همه بچه های فامیل را سوار تریلی اش می
کند و به پارک ولیعصر می برد . غضنفر سوار تاب شده و پیاده نمی شود تا بقیه بچه ها
سوار شوند . مقصود به دخترهای فامیل گفته در آن یکی اتاق مثل گروه سرود ایستاده
اند . در چوبی وسط دو تا اتاق بسته است و غضنفر دارد در این یکی اتاق بازی می کند
. مقصود یک دفعه در را باز می کند و دخترها دسته جمعی می خوانند : غضنفر خودشو دوس
داره . یار و رفیق نداره . تنها میره مدرسه . همیشه دیر می رسه . . .
مقصود عاشق حوری دختر کوچک صفر است . دخترهای صفر
می آیند در خانه جعفر ، جهره می ریسند . اسم زن صفر ، خوشقدم است . صفر و خوشقدم ،
پنج دختر و دو پسر دارند و سی و چند تا گوسفند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر