۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

کتابهای باغمیشه . خانه چراغعلی





اینجا خانه ای در مه است . خانه ای در لایه های بالای آسمان . آنوقت همه کارها با شهناز است . سریه کنار سماور نشسته است . روی پوست گوسفند دباغی شده . علی اشرف هم که مثل زیور جایی گرم و نرم تر از اینجا پیدا نکرده است . چراغعلی و علی اشرف بعد از ظهرها می خوابند و یحیی و نازلی پاهایشان را ماساژ می دهند تا خوابشان بگیرد . عباس وقتی چای می خورد استکان را وسط اتاق پرت می کند تا صدای سریه را در بیاورد و کمی بخندد . سریه گنجه ای در زیر پله های پشت بام دارد که همه چیز را آنجا مخفی می کند . آنجا برای مردنش چای و قند و همه چیز می گذارد . زیور سیگار زر می کشد . عباس در جا سیگاری زیور شاشیده است . وقتی سریه نماز می خواند عباس مهرش را بر می دارد و فرار می کند .

یحیی دارد با آکواریومش ور می رود . نازلی دارد رمان می خواند . شهناز مثل تراکتور کار می کند . چراغعلی یک گوشی بزرگ روی گوشهایش گذاشته است تا صدای اذان را نشنود . علی اشرف صدای رادیوی ده موجش را بلند کرده است . چراغعلی و شهناز و یحیی شب ها در اتاق بغل حمام می خوابند . عباس و نازلی و علی اشرف هم در هال می خوابند . سریه و زیور هم در اتاق رو به حیاط می خوابند . علی اشرف و سریه در خورخور کردن باهم مسابقه می دهند . علی اشرف آنقدر سیگار کشیده است که سبیل های سفیدش زرد شده است . قیافه علی اشرف شبیه استالین است .

زندگی با تمام ابعادش در این خانه جریان دارد . حتی در چشمهای گربه هایی که از پشت پنجره نگاه می کنند . و در مرباهای آلبالو که شهناز سر سفره صبحانه می گذارد و کره شکلیلی . و این نان های لواشی که وسطش سوخته و دورش آنقدر خمیر است که نمی شود خورد .

علی اشرف فلفل را مثل نقل و نبات می خورد . علی اشرف که می آید زیور چادر سر می کند . زیور عروسی دخترش را برای سریه تعریف می کند . شهناز کمتر از همه در این خانه حرف می زند . فقط حواسش است که ناهار و شام دیر نشود تا صدای چراغعلی در نیاید .

یحیی گاز فندک چراغعلی را زیاد کرده است . چراغعلی که می خواهد سیگارش را روشن کند سبیل هایش می سوزد و یک پدر سوخته ای می گوید که یحیی مثل برق از اتاق بیرون می دود . شهناز دارد یقه بلوزش را با قیچی درست می کند . یقه اش آجری است و دارد یقه هفتش می کند .

یحیی دور کتابهایش یک کش می اندازد و با دوچرخه به مدرسه می رود . پنج تومنی کاغذی را در فرمان دوچرخه مخفی می کند . در مدرسه پول را می گیرند . انقلابی ها به همه چیز گیر می دهند . یحیی از مدرسه که می آید کتابهایش را می اندازد گوشه اتاق تا فردا صبح که برشان می دارد و به مدرسه می رود .

شهناز سر سفره سه تا لیوان آورده است . هر کدام از لیوانها شکلش فرق می کند . یحیی و عباس دارند با ذره بین و لامپ صد وات و تخته یک آپارات درست می کنند . می خواهند فیلمهای عکاسی را روی دیوار خانه بیاندازند . چراغعلی از این کارها خوشش می آید . چراغعلی معده اش درد می کند وقتی حرص می خورد . دکتر گفته معده اش بزرگ می شود و به قلبش گیر می کند و نمی گذارد قلبش خوب کار کند . شهناز لحاف تشک ها را جمع می کند و روی هم در صندوقخانه می گذارد .

علی اشرف یک حرفهایی می زند که شهناز می ترسد بلای آسمانی بیاید . عباس به سرش زده است که یک موتور جت درست کند . فکر می کند که به همین آسانی است که مجله ماشین نوشته است . تازه پولش کجا بود . چراغعلی پولهایش را داخل صندوقچه چوبی اش می گذارد و درش را با کلید کوچکش قفل می کند . صندوقچه را بالای کمد لباس ها می گذارد . دسته چک هایش هم داخل صندوقچه است . در همان اتاق بغل حمام که شب ها می خوابند .

عباس تیپش تیپ مدرسه نیست . از مدرسه و معلم ها و کتابهایش خوشش نمی آید . کتاب شیمی غضنفر را ور می دارد و ورق می زند . می گوید من از همه این کتابها زیاد می دانم . معلم که قرآن و عربی درس می دهد سرم درد می گیرد . همه اش تقصیر علی اشرف است . آنقدر آمده نشسته در خانه چراغعلی از این حرفها زده که بنده خدا بچه ها شستشوی مغزی شده اند . عباس اگر آلمانی ها به ایران حمله کرده بودند به جبهه نمی رفت . از آلمانی ها خوشش می آید . می گوید آریایی هستند . غضنفر می گوید اسب که نیستیم نژادمان مهم باشد .

یک حاج آقایی ، ملایی ، آخوندی  آن ور خیابان فولکس قورباغه ای اش را نگه می دارد و می رود . یحیی یک سیب زمینی می برد داخل اگزوز فولکس می چپاند و فشار می دهد . حاج آقا فولکسش را که روشن می کند خاموش می شود . مکانیک های اطراف مغازه بالاخان دور فلوکس جمع می شوند و هر کدام نظری می دهند .

شهناز همیشه یک دستمال دستش است . تا یک دانه برنج یا آشغال در روی فرش یا موکت می بیند خم می شود و بر می دارد . یحیی از کتاب آیین نامه رانندگی علامت بوق زدن ممنوع را بریده و برده به در آهنی مستراح حیاط از داخل چسبانده است . روی همان سوراخ روی در تا کسی داخل را نبیند .

چراغعلی سوره جمعه را از حفظ می خواند . می گوید بچه که بودم می رفتم سر قبرها می خواندم و پول می گرفتم . چراغعلی همه اش دوست دارد آبگوشت بخورد . یحیی و عباس هم دوست دارند کته و سیب زمینی بخورند . همه می نشینند و فقط شهناز کار می کند .

چراغعلی هر روز یک قوطی سیگار می کشد . می گوید حقوق ارتش برای پول سیگارم کافی نیست . طاقه های پارچه را اتو می کنند و داخل نایلون می گذارند و روی هم تا سقف مغازه می چینند . چراغعلی یک وانت پیکان قهوه ای رنگ خریده است تا با آن پارچه های اتو شده را ببرد .

زیور و سریه یک پتو انداخته اند و در ایوان نشسته اند . شب ها سریه پتو می اندازد و لحاف تشکش را می آورد و در ایوان می خوابد . یحیی و نازلی هم لحاف تشکشان را به ایوان می برند . شهناز تازه لحاف تشک ها را شسته است .

شهناز خیلی وقت است که از ته دل نخندیده است . در که می زنند فکر می کند برای نازلی خواستگار آمده و زود خانه را جمع و جور می کند . چراغعلی می گوید که نازلی از سال بعد به مدرسه نرود . چراغعلی حرفش دو تا نمی شود . نازلی دارد کوبلن می دوزد . یحیی دارد صدای آژیر قرمز در می آورد و شهناز می ترسد و دعوایش می کند . شهناز دعوا کردنش هم بی سر و صداست .

عباس از همه زودتر بیدار می شود اما از جایش بلند نمی شود و همانجور مثل مجسمه در لحاف تشکش می ماند و به سقف اتاق نگاه می کند . عباس دیگر به مدرسه نمی رود . می گوید وقتی معلم عربی درس می دهد سرم درد می گیرد . چراغعلی می خندد . خوشحال است که بچه هایش به خودش رفته اند .

چراغعلی می خواهد عباس را به ترکیه بفرستد تا جنگ تمام شود . سریه کبریت ها را از دست چراغعلی مخفی می کند . قندها را هم در میز زیر سماور مخفی می کند . یحیی آتاری اجاره کرده است . دسته آتاری خراب است و یحیی با پیچ گوشتی بازش کرده است .

شهناز هیچ وقت اشتباه نمی کند . همه کارهایش نظم دارد . می داند چه جوری چراغعلی را تر و خشک کند که صدایش در نیاید . یعنی دیگر حوصله دیوانه بازی های چراغعلی را ندارد . از چراغعلی مثل یک بچه مراقبت می کند . شب ها پشه بند توری را به دستگیره های در اتاق و دستگیره های کمد چوبی لباس می بندد . چراغعلی به پشه حساسیت دارد . صدای یک پشه که بیاید تا صبح نمی تواند بخوابد . همینجوری خارش می گیرد . می رود از آن زهر مارها که علی اشرف در یخچال گذاشته می خورد و تا صبح آواز می خواند و می خندد و گاهی گریه می کند . دیوانه بازی می کند و بچه ها نمی توانند بخوابند .

برق ها رفته و جارو وسط اتاق مانده است . یحیی و نازلی رفته اند در بالای پشت بام بازی می کنند و سقف خانه دارد بومب بومب می کند . سریه دارد پشت سرشان بد و بیراه می گوید و به شهناز غر می زند که اینها بچه اند که بزرگ کرده ای . کم مانده سقف روی سرمان خراب شود . سریه و زیور رفته اند در زیرزمین عرق شاهسبرن می گیرند . سریه شیشه های شاهسبرن را در گنجه اش در زیر پله های پشت بام مخفی می کند . یحیی که در گنجه را باز می کند سریه یک داد و هواری راه می اندازد که نگو . کم می ماند سکته کند . سریه برای مردنش ، سیگار و چای و قند در گنجه مخفی کرده است .

زیر پله های حیاط سریه چند تا مرغ و خروس نگه داشته است . یحیی به خروس کشمش داده و خروس وحشی شده است . از آن خروسهای لاری است . یحیی یک ماشین جوجه کشی درست کرده است . یک لامپ صد وات که عوض مرغ مادر به تخم مرغ ها گرما می دهد . دستگاه جوجه کشی را در زیر زمین گذاشته است . چراغعلی و عباس دارند در زیر زمین منگنه می سازند . پارچه دور استوانه داغ می پیچد و اتو می شود .

یحیی یک کلاغ گرفته و با طناب پایش را به بلوک سیمانی پشت بام بسته است . کلاغ یک قارقاری راه انداخته که نگو . صدای بقیه کلاغهای محله را هم در آورده است . یحیی می گوید که دیشب خواب دیدم که یک دست از زیر زمین دراز شد و دراز شد و آمد پای منو که در ایوان خوابیده بودم گرفت و کشید به زیر زمین . یحیی از این حرفهای بی سر و ته زیاد می زند و نازلی همه را باور می کند .

یحیی را هفت صبح می فرستند می رود لواش می خرد . چراغعلی ساعت نه صبح از خواب بیدار می شود و شهناز مراقب است که تا ساعت نه کسی سر و صدا نکند . عکس جوانی چراغعلی را به دیوار زده اند . رنگ لب هایش قرمز است مثل اینکه رنگش کرده اند .

فیلمهای جبهه را که نشان می دهد چراغعلی عصبانی می شود . چراغعلی شب ها یک دیازپام دو میلی می خورد . چراغعلی همه اش فکر می کند . چراغعلی وقتی فکر می کند یا در خانه قدم می زند یا چمباتمه می نشیند و پاهایش را زیر ران هایش جمع می کند و دود سیگار از سوراخهای بینی اش بیرون می زند .

چراغعلی چند سال است که یک لباس درست و حسابی نپوشیده است . وقت این کارها را ندارد . رادیو دارند تفنگ دردت به جونم می خواند و یحیی یک کاست سونی روی ضبط انداخته و دارد ضبط می کند . یحیی دوست دارد یک موتور گازی رکس بخرد اما چراغعلی همه پولها را به ریخته گر و تراشکار می دهد .

چراغعلی درخت های کنار پیاده رو را آب می دهد . مامور آب آمده آبشان را قطع کند . چراغعلی کلنگ را از دست مامور آب می گیرد و به وسط خیابان پرتاب می کند . همسایه ها جمع می شوند . مامور آب می گوید شستن کوچه قدغن است . چراغعلی می گوید پس این درختها را برای چه کاشته اید و می رود درخت هایی که تازه شهرداری در کوچه کاشته است را از ریشه در می آورد .

چراغعلی می گوید اینها یک یا زهرا می گویند و همه را به کشتن می دهند . چراغعلی می گوید در ارتش هم که بودم از دستم خسته شده بودند . هیچ وقت درست و حسابی خدمت نکردم . از این پادگان به آن پادگان و از این شهر به آن شهر می فرستادند . دوست نداشتم یکی به من دستور بدهد . سریه همه اش سر چراغعلی نق می زند که همه پولش را می دهد آهن قراضه می خرد . سریه به منگنه و فینیش بخار ، منجنیق می گوید . از وقتی زیور پیش دخترش رفته سریه زیاد به چراغعلی گیر می دهد . چراغعلی می گوید می خواهی شوهرت بدهم . جعفر ده سال بیشتر است که مرده است .

عباس به جبهه رفته است . چراغعلی کارد بهش بزنی خونش در نمی آید . شهناز لام تا کام حرف نمی زند . عباس فکر می کند آریایی ها از دماغ فیل افتاده اند . عباس مرامش با بسیجی های دیگر فرق می کند . رفته به جبهه خوزستان . گروه تخریب . می گوید مین های گوجه ای را خنثی می کنیم . عکس هایش را فرستاده . دارد در سنگرشان نماز می خواند . آنجا همه نماز می خوانند من هم نماز می خوانم . به بسیجی ها آموزش می دهم . اول آیه رب اشرح لی امری را تا آخرش می خوانم . وقتی بیکار می شوم کتابهای مطهری را که آنجا زیاد است می خوانم و با بسیجی ها بحث می کنم و آنها را عصبانی می کنم .

ترکش به یکی از چشمهایش خورده و در بیمارستان اهواز بستری است اما در نامه اش چیزی ننوشته . به مادرش نوشته که نترس میندار اسکی اوت دوتماز . یک ضرب المثل ترکی که می گوید لباس نجس هیچ وقت آتش نمی گیرد . زیاد در حال و هوای شهید شدن نیست . اصلا در فاز دیگری است . سریه دلش برای عباس و دیوانه بازی هایش تنگ شده است . دوست دارد وقتی نماز می خواند یکی مهرش را بردارد و فرار کند و او دعوایش کند . کسی نیست که دعوایش کند . شهناز هم که لالمونی گرفته است .

آهو آمده که رادیو گفته فردا بمب شیمیایی می اندازن . باید یک نایلون روی سرتان بکشید و یک پیاز جلوی بینی تان بگیرید . چراغعلی اعصاب این حرفها را ندارد . به شهناز می گوید وسایل ضروری را بردارد . به بالاخان و بچه هایش هم بگوید . اکرم و بچه هایش را هم سر راه بر می داریم . سوار وانت پیکان چراغعلی می شوند و به طرف خانه غلامحسن که اطراف تبریز است راه می افتند . زن غلامحسن آبگوشت پخته است . غلامحسن سالها است که برای چراغعلی کار می کند . نمک گیر شده است . دو روز در خانه غلامحسن می مانند . خبری از بمب شیمیایی نمی شود . به خانه بر می گردند .

بلندگوی مسجد دارد مارش حمله پخش می کند . چراغعلی قبض برق را که می بیند سیگار روشن می کند و چند تا فحش آبدار به همه انقلابی ها می دهد .

عباس شکل بسیجی ها شده است . یک چفیه هم انداخته . ریش و سبیل های حنایی اش خیلی بهش می آید . هنوز دور چشمش کبود است . چراغعلی با عباس حرف نمی زند . یعنی همین که خودش را کنترل کرده  و فحش و بد و بیراه نمی گوید هنر کرده است .

شهناز کوپن روغن را به یحیی داده برود از شاطر روغن بخرد . مغازه شاطر بغل سلمانی رحیم آقا است . جلوی مغازه یک صف سی چهل نفری است . یحیی آخر صف است . عباس نه می رود نان بخرد و نه در صف روغن و برنج می ایستد . هر کاری خودش دلش خواست می کند .

یحیی با تلفن حرف می زند و با خودکار بیک دارد روی مشمای روی میز یک قلب تیر خورده می کشد . یک بمب در ایستگاه علی آباد می افتد و شیشه های خانه چراغعلی می شکند . بالاخان هر روز می رود در ایستگاه علی آباد والیبال بازی می کند . چراغعلی دیگر اعصاب معصاب ندارد . می خواهد جمع کند برود . و تا می تواند پشت سر انقلابی ها فحش های رکیک می گوید و باز دلش خنک نمی شود . چراغعلی دلش به حال بچه هایش می سوزد که بعد از انقلاب بدنیا آمده اند .

چراغعلی در اتاق بغل حمام می خوابد . زیر یک پشه بند توری که شهناز به دستگیره های در بسته است . عکس امام را به دیوار هال زده است . بالای ساعت دیواری . صبح که از خواب بیدار می شود و چشمش به عکس امام می افتد به همه انقلابی ها فحش می دهد .

چراغعلی هنوز عشق زمان شاه را دارد . می گوید می رفتیم می خوردیم مست می شدیم و می زدیم و می شکستیم . اصلا عرق خور از جلوی مسجد رد می شد خجالت می کشید . مسجد جای سوزن انداختن نبود . پهلوی اینها رو آدم کرد . قبل از پهلوی ها هیچ چی نداشتند بخورن . نه مدرسه داشتن نه بهداشت . حرامی ها می آمدن خانه ها را غارت می کردن .

یحیی مگس ها را می گیرد و داخل تور عنکبوت می اندازد . زنبورها را هم زنده زنده داخل قوطی کبریت زندانی می کند . یحیی و نازلی دارند جوکهای سید کریم را گوش می کنند . سریه دارد به سماور آب می ریزد . هر وقت مهمان می آید سریه زود به سماور آب می ریزد و شهناز خجالت می کشد . کلی طول می کشد تا به مهمان چای بدهد .

چراغعلی خوشحال است . دستگاه فینیش راه افتاده است . چراغعلی دخترش نازلی را که می بیند شروع می کند در وسط خانه می رقصد . شهناز دارد ظرفها را می شوید . یحیی از وسط دفتر مشقش ورق کنده و دارد موشک درست می کند . سریه دارد نماز می خواند . علی اشرف از چراغعلی پول گرفته و گذاشته رفته است . شهناز می گوید آدم جای علی اشرف باشد .

یحیی به مدرسه رفته است . شهناز رفته دراز کشیده است . می ترسد کار کند سر و صدا شود چراغعلی بیدار شود . سریه تازه بلند شده و می رود آن پارچ استیل را از ظرفشویی آشپزخانه پر می کند و می آید در سماور می ریزد . شهناز جرات نمی کند دست به سماور بزند . با کتری روی اجاق گاز چای می گذارد . یحیی ساعت یازده صبح پیدایش شده است . معلم کار داشت گفت همه تان به خانه بروید . چراغعلی دوست دارد بچه از مدرسه در برود .

یحیی نوار آهنگران باز کرده است . دارد با نوای کاروان می خواند . چراغعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم آشپازخانا و کلی مثلا می خندد . خنده هایش از روی عصبانیت است . یحیی و نازلی هر چه ظرف پلاستیکی کهنه در خانه است جمع کرده اند و دارند به چهار راه عباسی می برند . در چهار راه عباسی پلاستیک ها و نان خشک ها را به مردی که دارد روی چرخ دستی وسایل می فروشد می دهند و به جایش یک قوری کوچک می گیرند . قوری را می آورند در دکور چوبی خانه رو به ایوان می گذارند .

یحیی گاز بوتان را داخل یک گونی باز می کند و گربه ای را  داخل گونی می اندازد و می بندد بعد از چند دقیقه گربه را ول می کند گربه یک در میان و زیگزاگ می دود .

عباس به سرش زده است که آب اکسیژنه درست کند . فکر می کند که اگر بتواند فقط یک اتم اکسیژن به مولکول آب اضافه کند میلیاردر می شود . دارد کتاب شیمی را ورق می زند . واقعا اگر امکانات بود این عباس نوبل می گرفت . یحیی سر صف نوک مداد را داخل گوش نفر جلویی می کند . ناظم می بیند و شلنگ قرمز رنگ نیم متری اش را در دست تکان می دهد . هنوز مدرسه دیوار ندارد . ناظم مواظب است کسی در برود .

یحیی دارد با کتاب فارسی به سر دوستش می زند . یک خانم معلمی آمده که صدایش خیلی بم و مردانه است و بچه ها وقتی حرف می زند خنده شان می گیرد . یحیی صدای خانم معلم را در می آورد و خانم معلم می شنود و از کلاس بیرونش می کند . عکس امام را بالای تخته سیاه زده اند . اصلا این مدرسه بوی خاصی دارد . آدم که این بو را می شنود یکجوری قلبش تند تند می زند . فکر می کند امتحان دیکته دارد .

سر صف پشت میکروفون پسری که در آن یکی کلاس است دارد اذا الوحوش حشرت را می خواند . صدایش را می لرزاند و از گلو در می آورد اما زیاد وارد نیست . بعضی جاها هم نفسش نمی رسد و قطع می کند . بعد کلی سر صف شعار می دهند . مرگ بر آمریکا مرگ بر شوروی مرگ بر انگلیس مرگ بر توده ای مرگ بر صدام یزید کافر . هر روز هم یک مرگ بر به فلانی اضافه می شود . اصلا بچه ها حال می کنند وقتی مرگ بر می گویند .

غضنفر و یحیی چهار تا نخ به دهانه کیسه زباله بسته و نخ ها را به یک تکه پنبه بسته اند . نازلی از بالای کیسه زباله نگه می دارد و یحیی به پنبه بنزین می زند و کبریت را می کشد . بالون به آسمان می رود . تا چراغعلی بیاید سه تا بالون به فضا فرستاده اند . یکی از بالون ها به سیم های چراغ برق گیر می کند و آتش می گیرد . مکانیک ها و مغازه دار ها جمع شده اند و دارند تماشا می کنند . یحیی و غضنفر هم دارند یواشکی از بین مردم تماشا می کنند . پشت خانه چراغعلی یک باغ بزرگ است . چراغعلی می گوید یک بالون افتاده عمارت وسط باغ آتش گرفته . یحیی و غضنفر آب دهانشان را قورت می دهند . اگر چراغعلی بفهمد پدرشان را در می آورد .

یحیی یک موش را گرفته و دارد زنده زنده با قیچی جراحی اش می کند . می گوید می خواهم بازش کنم ببینم قلبش چه جوری کار می کند . فکر می کند اسباب بازی است . چراغعلی وانت پیکان را فروخته و یک فیات زرد خریده است . یحیی پنج صبح ماشین را روشن می کند و به خیابان می رود . در طاق یانی دوست چراغعلی می بیند و بوق می زند . چراغعلی که از خواب بیدار می شود می بیند کاپوت ماشین داغ است . یحیی می گوید از دیشب داغ مانده است . چراغعلی کمربندش را در می آورد . شهناز رنگش می پرد .

یحیی و غضنفر موتور گازی همسایه را گرفته اند و سوارش شده اند . شلنگ بنزین جلوی مسجد المهدی در می آید و بنزین شرشر می ریزد . نگه می دارند و درستش می کنند . نرسیده به طاق یانی جلوی شیشه بری یک زن با بچه اش ایستاده است . یحیی با موتور هر طرف می رود زن هم همان طرف می رود و یحیی درست می زند به زن و زن وسط خیابان ولو می شود . مردم جمع می شوند و زن را از زمین بلند می کنند . مغازه دارها دارند یحیی را نصیحت می کنند . یحیی دارد نگاهشان می کند .

یحیی با انبردست و سیم روکش دار ، تیرکمان درست کرده است . مردی را که دارد از وسط خیابان می گذرد نشانه می گیرد . مرد وسط خیابان به هوا می پرد . وسط خیابان جدول کشیده اند . یحیی و نازلی دستهایشان را باز کرده اند از روی جدول ها پاورچین به خانه عباسقلی می روند سیب ترش بچینند . جدول ها که دور می زند نازلی و یحیی هم دور می زنند .

سر ظهر باز چراغعلی چند تا مهمان سبیل کلفت آورده است . شهناز پس این ناهار چی شد . فکر می کند هتل پنج ستاره است . شهناز که کف دستش را بو نکرده سر ظهر مهمان می آید . مهمان ها که ناهار را می خورند دراز می کشند و چراغعلی به یحیی و نازلی می گوید پاهای مهمان ها را هم ماساژ بدهند .

شهناز ناهار دلمه بادمجان پخته است . عباس و یحیی پوست بادمجان را کنار می گذارند و مخلفات داخلش را می خورند . می گویند پوستش را بده بالاخان باهاش کفش بدوزد و چراغعلی قاه قاه می خندد . سریه هم می خندد . شهناز چیزی نمی گوید . چراغعلی به عباس گفته برود نوار چسب پهن بخرد ضربدری به شیشه بچسباند بمب می افتد شیشه ها نشکند .

جمع می شوند و پشت کامیون مقصود سوار می شوند و به روستا می روند . پسر کدخدا با فانوس می آید و همه فامیل پشت سرش راه می افتند . شب برای خوابیدن جا کم است . مقصود گلیم زیر طاقچه را دور خودش می پیچد و می خوابد . پسر کد خدا آمده از طاقچه وسایل بردارد و روی گلیم لوله شده رفته است . مقصود آن تو صدایش را در نمی آورد . پسر کدخدا نمی داند همه دارند برای چه می خندند . هر بار که یکی از فامیل از اتاق بیرون می رود و دوباره برمی گردد بلند سلام علیکم می گوید . دارند مثلا ادای روستایی ها را در می آورند . هیچ جا خانه خود آدم نمی شود .

چراغعلی قاشق بزرگ را جلوی قابلمه آبگوشت گرفته تا نخودهایش نریزد و شهناز دارد آب قابلمه را داخل کاسه چینی که عکس گل سرخ رویش است خالی می کند . چراغعلی نانهایی را که  خرد کرده داخل کاسه می ریزد و با قاشق بهم می زند . یک پارچ پلاستیکی قرمز رنگ هم آورده اند که در سفید دارد . عباس دارد با پارچ در لیوانش آب می ریزد و کم کم پارچ را تا ارتفاع یک متری بالا می برد و شرشر آب بلند می شود . دارد مثلا ادای فرشته را در می آورد . فرشته یکبار وقتی آب می ریخت کمی پارچ را بالاتر از لیوان گرفته بود و حالا بچه های چراغعلی دست بردار نیستند . چراغعلی قاه قاه می خندد . لواشها را بنده خدا یحیی اول صبح رفته خریده است . چراغعلی یک استخوان بزرگ برداشته و آن یکی دستش را مشت کرده و دارد استخوان را به آن یکی دستش می کوبد تا مغز استخوانش داخل بشقابش بریزد .

ساعت دو ، شبکه یک برنامه کودک می دهد و بعد هم یک فیلم سینمایی و بعد هم هوا کم کم تاریک می شود و غروب دلگیر جمعه از راه می رسد . باید برای این غروب جمعه ها فکری بکنند . اینجوری که نمی شود . یحیی کلی نوار داریوش دارد . دو سه تا هم فیلم ویدیو کنسرت داریوش را دارد که از بس نگاهشان کرده رنگهایشان رفته است . یحیی دوست دارد مثل داریوش بنشیند و غضنفر عکسش را بگیرد . نوارهای داریوش را می گیرند . یعنی زیاد به نوار هایده و بقیه کاری ندارند . آنوقت یحیی رفته یک تی شرت خریده که عکس داریوش رویش است . اما می ترسد بپوشد .

یحیی همه ترانه های داریوش را حفظ است . یاور همیشه مومن ، شیره سنگ و می دوشم ، ای نازنین ، شقایق آی شقایق ، بوی گندم مال من ، خلاصه یحیی خیال می کنه خود داریوش است آنوقت در طاق یانی راهپیمایی بیست و دوی بهمن است و چراغعلی از صبح دارد فحش می دهد . سریه اخم کرده است . همینجور از اول صبح اخم کرده است . شهناز هم مثل همیشه بی صدا دارد کارهای خانه را می کند . درست مثل یک روبوت . درست مثل یک تراکتور . درست مثل یک زن قدیمی .

دست یحیی در منجنیق سوخته و دارد پماد ولی می زند . عباس و یحیی از این اسم پماد ولی خنده شان می گیرد . یحیی به سرش زده که با جیپ از سربالایی قله بالا برود . عباس و غضنفر هم داخل جیب نشسته اند . مردم پایین قله جمع شده اند و دارند نگاه می کنند . یحیی از شجریان خوشش نمی آید . می گوید شجریان سبیل هایش را می زند اما از شهرام ناظری خوشش می آید . یک نوار کیش مهر و یک نوار آتش در نیستان شهرام را خریده و دارد گوش می کند . این عباس نه به سرش می زند موتور بخرد نه ماشین بخرد نه زن بگیرد اصلا نرم افزارش فرق می کند . هر روز هم قد می کشد و بلند تر می شود .

عباس وسط مهمانی پاهایش را دراز می کند یعنی اولین کسی است که پاهایش را دراز می کند بعد کم کم چند نفر دیگر هم پاهایشان را دراز می کند . عباس گاهی وسط مهمانی چرت می زند . یعنی کلا خیلی راحت است . گاهی یک حرفهایی می زند و یک شوخی هایی می کند که آدم خجالت می کشد . خودش هم از کارهای خودش خوشش می آید و دو ساعت می خندد . به مدرسه نمی رود که مداد سوسمار نشان می خواهم . شهناز و سریه همه باغمیشه را دنبال مداد سوسمار نشان می گردند پیدا نمی کنند . مداد سوسمار نشان فقط یک بهانه است .

عباس از پاهای سریه می گیرد و بنده خدا را تا وسط اتاق می کشد و سریه داد و هوار راه می اندازد و شهناز دعوایش می کند که الان پایش از جا در می آید . چراغعلی عصبانی می شود و بعد می خندد . عباس گاهی وسط مهمانی یک سرفه خنده داری با صدای نازک می کند که شهناز کم می ماند از خجالت آب شود . آن هم در مهمانی های رسمی که اصلا با آدم شوخی ندارند . غضنفر را که در کوچه می بیند زانوهایش را خم می کند و سلانه سلانه راه می رود . دارد مثلا ادای غضنفر را در می آورد . به غضنفر قوجا قوت می گوید . قوجا قوت یعنی گرگ پیر . اصلان هم می گوید . اصلان یعنی شیر . غضنفر گوجا قوت زاده اصلانی تازه کندی قوش قوان گورچینی هم می گوید .

سریه یا باب الحوایج می گوید . عباس از شهناز می پرسد که باب الحوایج کدام یکی از امامها می شود . شهناز نمی داند و چشم غره می رود که از این حرفها نزند . شهناز حتی وقتی عباس قرآن را برمی دارد بخواند دعوا می کند . فکر می کند که اگر به قرآن دست بزند گناه می شود . سریه داخل جانمازش یک مهر دارد که شکل قلب است و پشتش آینه دارد . و یک تسبیح قدیمی که کم مانده است پاره شود . سریه یک مگس کش پلاستیکی دارد . با دسته مگس کش پشتش را می خارد . یحیی که مگس کش را بر می دارد داد و هوار راه می اندازد .

با کوچکترین صدایی که می آید چراغعلی به هوا می پرد . دیگر اعصاب بمب و راکت را ندارد . آدم آورده است کف زیرزمین را کنده اند پناهگاه درست کنند به آب رسیده اند . شهناز از ترس چراغعلی اخبار که می گوید تلویزیون را خاموش می کند . چراغعلی به دکتر اعصاب گفته که فقط یک بار به بنی صدر رای دادم او هم فرار کرد و دیگر هیچ وقت رای ندادم و دکتر قاه قاه خندیده است . .

چراغعلی اگر بداند عباس به جبهه رفته است دیوانه می شود می زند همه را می کشد . شهناز مانده چه کند . چراغعلی که می فهمد می زند شیشه های حیات خلوت را می شکند و هر چه فحش رکیک بلد است بلند بلند به همه آنها و اینها می گوید . این فحش ها اعدام دارد . خون از دست چراغعلی فواره می زند .

یحیی سوار گردن عباس شده است و آنوقت عباس چادر سریه را روی سرش کشیده است . یک زن دو سه متری شده اند . همه دارند ناهار می خورند . یحیی و عباس که وارد می شوند نازلی جیغ می زند و شهناز کم می ماند از هوش برود . شانس می آورند که سر یحیی به بالای در می خورد و زمین می خورند . چراغعلی هم اولش می ترسد و بعد می خواهد عصبانی شود اما یکدفعه خنده اش می گیرد . آنقدر می خندد که سیاه می شود . نازلی برایش آب می ریزد . یحیی و عباس هنوز می ترسند که چراغعلی وقتی خنده هایش تمام شود بلند شود و کتکشان بزند .

نازلی رفته میترا دختر بالاخان را آورده دارد با قیچی موهایش را می زند . جمال در زیرزمین دارد خاگینه درست می کند . در خانه بالاخان همه عاشق غذاهای شیرین هستند . بالاخان هر روز جمال را می فرستد از قنادی سولماز نرسیده به طاق یانی از آن شیرینی های کشمشی می خرد . در خانه چراغعلی کسی لب به غذای شیرین نمی زند . سرکه ترشی را با قاشق مثل آب می خورند . یحیی و نازلی می روند از بقالی حسین آقا معلم ، لواشک و ترشمزه می خرند . غوره ها را مثل نخود کشمش می خورند .

شطرنج را می گیرند . عباس و غضنفر یواشکی رفته اند با چوب سی و دو تا مکعب درست کرده اند و رویشان نوشته اند فیل ، اسب ، سرباز ، وزیر ، قلعه ، شاه و نشسته اند در هال دارند شطرنج بازی می کنند . عباس می گوید که به جای فیل ، شتر بنویسیم .

یحیی دارد با خودکار رکس مشق هایش را می نویسد . غضنفر خودکار قرمز را بر می دارد و مشق های یحیی را خط می کشد . یحیی همینجور دارد غضنفر را نگاه می کند . اصلا این یحیی یک چیزی می داند که مشق نمی نویسد . این غضنفر اصلا سادیسم دارد . کفر اکرم را در می آورد . بچه که پدر بالای سرش نباشد همین می شود دیگر .

یحیی رفته یک تلویزیون سونی رنگی چهارده اینچ خریده و یک شب ویدیو و چند تا نوار کرایه کرده بچه های فامیل جمع شده اند دارند در خانه چراغعلی ویدیو می بینند . یحیی جلوی ویدیو نشسته وقتی چراغعلی چپکی نگاه می کند می زند صحنه رد می شود . ویدیو کنترل ندارد . از آن نوارهای کوچک می خورد . فیلم ها را آنقدر کرایه داده اند که رنگهایش پریده است . یک فیلم بزن بزن است . آخر فیلم هم یک شوی هندی زده اند .

عباس از وقتی کار می کند دو بشقاب غذا می خورد . فینیش دارد می چرخد و پارچه ها را اتو می کند . عباس برای نازلی رمان دختر عموی من راشل را خریده است . نازلی ذهنش سیندرلاست . چراغعلی که غضنفر را می بنید می گوید گوی گوز عمر داغدا گزر میلچه دوشر باشین ازر و غضنفر عصبانی می شود و چراغعلی می خندد و بعد سرفه می کند و بعد سیگار روشن می کند . چراغعلی سیگار روشن کردن هایش اتوماتیک شده است . دست خودش نیست . چیزی مثل نفس کشیدن شده است .

چراغعلی عینکش را زده و دارد به حساب و کتابهایش می رسد . دو بسته صدتایی اسکناس ده تومنی و بیست تومنی آبی هم کنارش است . سبیل ها و موهایش را سیاه رنگ کرده است . غضنفر و یحیی می روند از شیشه مغازه نگاهش می کنند و می آیند این ور کلی می خندند . زنها در اتاق رو به حیاط دارند می رقصند . یحیی و غضنفر دارند از پله های زیر زمین نگاهشان می کنند . وضعیت قرمز می شود و زنها بنده خداها دارند در اتاق به این ور و آن ور می دوند و دنبال چادرشان می گردند . دو تا هواپیمای اف پنج در آسمان به پرواز در آمده اند . با صدای ضد هوایی ها ، زنها به هوا می پرند .

یحیی یکی از آن کشتی های آهنی خریده است . نفت می ریزد و آتش می زند و کشتی با صدای خور خور داخل تشت آب در  حمام دور می زند . ناوهای آمریکا به خلیج فارس آمده اند . عباس می گوید بسیجی ها می خواهند با قایق موتوری به ناوهای آمریکا بکوبند . چراغعلی می گوید آمریکایی ها قایق ها نرسیده با لیزر ذوبش می کنند . برای عباس جشن پایان خدمت گرفته اند . چراغعلی می ترسد که بچه های مسجد بریزند و همه را بگیرند .

یحیی به سربازی رفته است . کرمانشاهان . روی نامه هایش خلیج فارس ایران محل دفن ریگان نوشته است . از آن نامه های مخصوص رزمندگان . از زبل خان کردستان به زبل خان آذربایجان . پس از عرض سلام و آرزوی سلامتی . نگرانی فقط از دوری شما و نامه های شماست . و آخر نامه هم عکس زبل خان را با آن سبیل هایش کشیده و بالایش نوشته زبل خان اینجا زبل خان آنجا زبل خان همه جا . و بعد یک قلب کشیده که دو تا تیر خورده است .

عباس ذهنش ماژور است . عاشق دایناسور و هلی کوپتر و سیاهچاله است . دوست دارد رشید بهبودوف گوش کند . آهنگ ساری گلین را هزار بار گوش کرده است . عاشق آهنگ حسود مرجان است . حمومک مورچه داره مال گوگوش را هم دوست دارد . در جشن ها می رود وسط تالار و بالا و پایین می پرد که مثلا دارد می رقصد . منجنیق ترکیده همه پوستش سوخته و براده ها رفته قرنیه اش را سوراخ سوراخ کرده با آن ترکش دهه شصت دست به دست هم داده نمی تواند در شب رانندگی کند . ماشین راندنش هم عجیب است . در عرض چند ماه ماشین را درب و داغون می کند . آنوقت یحیی آنقدر با نظم و سلیقه است که نگو . یحیی کارهای برق را می کند . سیم کشی و مدار و الکترونیک و از این حرفها . موتور ماشین را زمین می گذارد دوباره سوارش می کند .

یحیی موتور گازی را فروخته و یک ژیان بیست و هشت هزار تومن از بنگاه قاسم قصاب خریده است . عباس شیهه می کشد و پاهایش را زمین می کوبد و ادای ژیان یحیی را در می آورد . یحیی دوربین را حاضر کرده تا عکس بگیرد به مجله ماشین بفرستد . موتور جت را که روشن می کنند آتش می گیرد . نازلی رفته یک اطلس نقاشی خریده و دارد از رویش نقاشی می کند . علی اشرف نیست . حتما باید تا حالا مرده باشد . از زیور هم خبری نیست . شاید خانه دخترش باشد .

 غضنفر خجالت می کشد در خانه چراغعلی نماز بخواند . عباس می گوید سنگواره ها نشان می دهد که آدم از میمون بوجود آمده . غضنفر می رود از معلم دینی می پرسد . معلم دینی پیراهن سفیدش را روی شلوار سرمه ای اش می اندازد . غضنفر رفته کتاب سیاهچاله های هاوکینگ را از کتابفروشی نوبل خریده است .

و این سالار که تازه بدنیا آمده است . اصلا اگر بخواهی درست حساب کنی دهه شصت با همین سالار شروع می شود . لب پایینش از آن لب های برگردان است . یک تب هایی می کند که نگو . شهناز زود ورش می دارد می بردش پاستور . یکبار تشنج کرده و شهناز ترسیده است . چراغعلی غروب ها سالار را بر می دارد و به قله می رود . از قبله دربندی و پل اسبه ریز می گذرند . در سربالایی قله مردم با بیل و کلنگ در زیر سنگها برای خودشان پناهگاه درست کرده اند . وقتی وضعیت قرمز می شود می روند آنجا پناه می گیرند .

سالار از شیر سماور گرفته و کشیده است . همه جایش سوخته است . شهناز هر روز می برد پانسمان می کنند . همانجا هم ختنه اش می کنند . بالاخان در مغازه اش دارد آواز می خواند . . . سالار سلامت . . . در آمد .

سالار جایش را خراب کرده است . در اتاق بغل حمام خودش لاستیکش را باز می کند و چند دور می چرخاند و پرتاب می کند . لاستیک و محتویاتش به دیوار می خورد و منفجر می شود . از وقتی سالار بدنیا آمده یحیی می آید در هال می خوابد . عباس رفته برای سالار یک موتور پلاستیکی سبز رنگ خریده است . یحیی خروس بزرگ را داده دست سالار عکسش را می گیرد . سالار موهایش وز وزی است . یخچالشان از آن یخچال های امرسون آمریکایی است .

چراغعلی می خواند سو گلیر بوروخ بوروخ . سووا ویردیم یومورخ . لاله لر هم می خواند . سالار می خواند آلوده اوتوروب اوش مرتبه ده و شهناز می خندد . سریه قصه های ابیله قوت را می گوید . قوت یعنی گرگ . قورد هم می گویند . ابیله هم یعنی ابله .

سریه هر کس را که می بیند از درد پاهایش می گوید . غضنفر همیشه کتاب دستش است . سریه از غضنفر خوشش می آید . به سالار می گوید یاد بگیر . سالار می گوید آبا کتاب درسی نیست دارد کتاب شعر می خواند .
سالار ذهنش شیر تو شیر است . عاشق انزلی و ترشی سیر و خواننده های زمان شاه است .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر