۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

کتابهای باغمیشه . تبریز شهر بی دفاع





زیناقولی


به پدرم میرزا علی اکبر دلاک می گفتند . سلمانی بود دندان می کشید ختنه می کرد آبله می کوبید و به تنهایی یک مرکز آرایشی بهداشتی درمانی بود .

از کودکی هایم جز قشقرق ناخوش هایی که پدرم با کلبتین به جان دندانهایشان می افتاد چیزی یادم نیست . پدرم از آنطرف و ناخوش از اینطرف ، چارچوب درب را می گرفتند و آنقدر می کشیدند تا دندان در می آمد . گاهی هم دو سه تا دندان باهم در می آمد که پدرم پول آنها را هم می گرفت .

پدرم سه زن داشت و من تنها بچه از زن سوم بودم که یک زن صیغه ای بود . ملا احمد می گفت که چون خطبه صیغه را ملا یحیی خوانده صیغه محل اشکال بوده و سالها حلال زاده یا حرام زاده بودن من ، محل اختلاف دو ملای دالی کوچه و سیاوان و نقل محافل مردم باغمیشه در شب نشینی های زمستان بود . در باغمیشه آنروز که شناسنامه نبود مرا زیناقولی صدا می کردند و من هیچ وقت نفهمیدم که منظورشان زنا قلی است یا زنا قلو یعنی چیزی در مایه های دو قلو و سه قلو .

نَسَب پدر بزرگم از طرف پدری به قزلباش هایی که از آناتولی آمده بودند و از طرف مادری به گرجی هایی که در دامنه های قفقاز گاو می چراندند می رسید و خلیل خان که این را فهمید آدم فرستاد که آسمان هم به زمین بیاید ریحان را به من نمی دهد پدرم هم آدم فرستاد که مگر دختر قحطی است و من با تمام کند ذهنی ام دریافتم که میان من و ریحان به اندازه تمام سرهایی که قزلباش ها بریدند فاصله است .

فردا ریحان سر کلاس میرزا حسن چشمهایش پف کرده بود من آنقدر پریشان بودم که برای شرف الدوله به جای روزنامه ثریا ، روزنامه ملانصرالدین خریده بودم . شرف الدوله یقه آهار زده پیراهن سفیدش را درست کرد و گفت اجداد قزلباش تو سر از تن اجداد سنی خلیل خان جدا کرده اند تو و ریحان چه گناهی کرده اید .

قنبر برادر عین اله خبر آورد که ملا مهدی گفته میرزا حسن بابی شده و مردم با سنگ و چوب به جان میرزا حسن افتاده اند . ما که رسیدیم میرزا حسن با سر و وضع خونی جلوی نانوایی مش عباس افتاده بود . شرف الدوله فرستاد طبیب آوردند و تا چند هفته کلاس ها تعطیل بود .

شرف الدوله ، مستوفی دربار مظفری بود . دربار مظفری خرجش بیشتر از دخلش بود . سال  1275 که ناصرالدین شاه را ترور کردند خزانه خالی بود . از بازاری های تبریز پول قرض کردند و مظفرالدین میرزا را به تهران فرستادند .

سال 1276 نان در تبریز گران شد و مردم ریختند خانه نظام العلما را که از انبارداران بود غارت کردند . شرف الدوله که مسئول ارزاق بود در برابر محمد علی میرزای ولیعهد و امامجمعه که خودشان هم از انبارداران بودند کاری نمی توانست بکند .

ظهر که به خانه می آمدم مش عباس که می خواست به کربلا برود برای آنکه پولش حلال باشد مردم را جلوی نانوایی اش جمع کرده بود که بدانید و آگاه باشید یک منِ ما ، سه چارک است و این را هم دروغ می گفت چرا که سنگی در میانه نبود .

مظفرالدین شاه از تهران امین الدوله را فرستاد و امین الدوله که زورش به انبارداران نمی رسید شرف الدوله را به فلک بست و این کار بر محبوبیت شرف الدوله و نفرت مردم از قاجار افزود .

شرف الدوله در صف اول نیروهای مردمی قرار گرفت و سال 1285 که مشروطه شد با رای مردم به مجلس بهارستان در تهران رفت .

و این همان روزهایی بود که محمدعلی میرزا که هنوز در تبریز ولیعهد بود می خواست بساط انجمن ایالتی تبریز را جمع کند و نمی توانست تا اینکه مظفرالدین شاه مرد و محمد علی میرزا به تهران رفت و به جای پدر بر تخت نشست .

روزی که محمد علی شاه در تهران مجلس مشروطه را به توپ بست یعنی همان تیرماه  1288 عروسی ریحان با قنبر برادر عین اله بود و من رفته بودم از راسته کوچه چای بخرم که لوطیان دوه چی ریختند تا انجمن تبریز را خراب کنند اما مردم و مشروطه چی ها مقاومت کردند و تا چند روز درب باغمیشه بسته بود و من در بازار حرمخانه می خوابیدم و همانجا بود که با جوانی حکم آبادی بنام احمد که همه اتفاق های مشروطه را ریز به ریز در دفتری می نوشت آشنا شدم .

باقر خان و مشروطه چی ها طرف جنوبی رودخانه اسبه ریز سنگر گرفته بودند و نیروهای دولتی و سپاهیان شجاع نظام که از مرند آمده بودند و میر هاشم دوه چی در طرف شمالی رودخانه بودند . نیروهای ستارخان هم در محله امیرخیز با لوطیان دوه چی می جنگیدند .

مشروطه که یک روزه در تهران و دیگر شهرها برچیده شده بود در تبریز دوام آورد و محمدعلی شاه بیوک خان را با سوارانش فرستاد . بیوک خان در محله خیابان از باقرخان شکست خورد و به باغ صاحبدیوان فرار کرد .

باغمیشه دست نیروهای دولتی بود و فردا صبح بیوک خان به تلافی شکست دیروز ، تمام خانه ها و مغازه ها و مردم بی دفاع باغمیشه را غارت کرد تا به خانه شرف الدوله در محله کلانتر رسید و ابوالقاسم پسر خلیل خان را که رفته بود به پشت بام خانه کلانترلی ها ببیند چه خبر است با یک تیر کشت و قمر دختر ابوالقاسم را که آمده بود از زیر زمین خانه کلانتر برای مادرش عالیه سرکه ببرد با خودش برد .

***

یک هفته گذشت و از بیوک خان کاری جز غارت بر نیامد و محمد علی شاه رحیم خان را فرستاد .

روز 16 تیرماه ، رحیم خان با سپاه انبوهی به تبریز حمله کرد و بسیاری از مردم از ترس بر سر در خانه هایشان بیرق سفید آویختند و مجاهدان خیابان و نوبر با صلاحدید باقر خان و نویدهای کنسول روس برای در امان ماندن مردم ، تفنگهایشان را زمین گذاشتند .

رحیم خان با همه سواران قره داغ با دبدبه و کبکبه از خیابان های شهر گذشته و در باغشمال که در میان شهر و دارای عمارت های دولتی بود نشیمن گرفت .

مشروطه از همه شهرهای ایران و از همه محله های تبریز رخت بربسته بود . تنها ستارخان مانده بود و آن چند مجاهدی که آن شب در خانه ستارخان جمع شده بودند . ستارخان کلاهش را برداشت و دستی روی سرش کشید و دوباره کلاهش را روی سرش گذاشت .

گلوله ای از تفنگ یکی از مجاهدان ناخواسته شلیک شد که به سقف اتاق خورد . ستارخان آن گلوله را که به هیچ کس نخورده بود به فال نیک گرفت و بلند شد و گفت فردا بایراق ها را می خوابانیم .

فردا صبح ستارخان با گلوله زد و بیرق روس را که بر سر در یکی از مغازه ها بود پایین آورد . مردم که چنین دیدند به وجد آمدند و دور ستارخان را گرفتند و همهمه شهر را فرا گرفت .

باقر خان و مجاهدان خیابان و نوبر هم که تفنگ هایشان را زمین گذاشته بودند شور و شوق هواداران ستارخان را که دیدند به تکان آمدند و به باغشمال حمله کردند . رحیم خان که از ماجرا بی خبر بود غافلگیر شد و با سوارانش از دیوار پشتی باغشمال فرار کرد و شهر بدست مشروطه خواهان افتاد .

در مهرماه نبرد سختی در ورودی تبریز در محل آجی چای بین لشکر عین الدوله که در آناخاتون اردو زده بودند و مشروطه چی ها در گرفت که هفت ساعت تمام ادامه داشت و با آنکه مجاهدان دویست نفر در برابر هزاران نفر بودند توانستند نیروهای این طرف آجی چای را از پای در آورند . سربازهای آن طرف آجی چای هم از ترس پا به فرار گذاشتند اما هنوز از لشکرگاه عین الدوله در آناخاتون گلوله های توپ شلیک می شد .

با رسیدن سربازان فراری به آناخاتون همه لشکر دچار ترس شده و فرار کردند و محاصره تبریز پس از چهار ماه شکسته شد و کبریت و نفت و قند که کمیاب شده بود دوباره فراوان و ارزان شد و مردم دسته دسته به پل آجی چای می آمدند و شادمانی می کردند .

و همان شب لوطیان دوه چی و علمای اسلامیه به باسمنج گریختند و دوه چی بدست مشروطه چی ها افتاد و تعدادی از مجاهدان ریخته و انجمن اسلامیه را که میر هاشم دوه چی در برابر انجمن ایالتی علم کرده بود آتش زدند . ستارخان یک ملا و یک گورکن و یک مرده شور فرستاد تا کشته های سپاه ماکو را دفن کنند و قبرستانی در این ور پل آجی چای پدید آمد .

جنگ در آذرماه شدت گرفت . صمد خان با سواران مراغه از غرب حمله کرده و قراملک را تصرف کرد و از آنجا به هکماوار یورش برد و رحیم خان با تفنگ چی های قره داغ ، الوار را تصرف کرده راه آذوقه را بست . علیخان هم با سه تیر هایی که مظفرالدین شاه از فرانسه خریده بود و توپ های جدید و مسلسل های شصت تیری که دست قزاق ها بود از شرق حمله کرد و هکماوار در یک جنگ سخت و خونین بدست صمد خان افتاد . پس از جنگ هکماوار و غارت صمد خان که جنگ تا  کوچه پس کوچه ها رسیده بود شور عجیبی میان جوانها افتاد و همه داوطلب شده بودند که مجاهد شوند .

از بهمن ماه باسکرویل که یک جوان بیست و سه ساله آمریکایی بود و در مدرسه مموریال تبریز تدریس می کرد جوانها را در حیاط  ارک جمع می کرد و فنون نظامی یاد می داد . من و قنبر هم می رفتیم و همانجا بود که من عاشق تامارا شدم .

پدر و مادر تامارا در انقلاب روسیه توسط تزارها کشته شده بودند و تامارا همراه مجاهدان قفقازی به هوای مشروطه از مرز جلفا گذشته و به تبریز آمده بود . تامارا خاطرخواه باسکرویل بود اما باسکرویل در نبرد شام غازان کشته شد . دخترهای باغمیشه فرش نفیسی بافتند و برای مادر باسکرویل در آمریکا فرستادند و من و تامارا سر قبر باسکرویل نشسته بودیم علف می خوردیم یعنی آنروزها همه علف می خوردند و چیز دیگری نبود برای خوردن و شهر نزدیک ده ماه بود که در محاصره بود .

و ما واقعا علف خوردیم ، نه مثل الاغ ها و نه مثل گاو و گوسفند ها . ما علف خوردیم مثل مجاهدانی که برای آزادی می جنگیدند . ما زبان نفهم نبودیم . آنها زبان ما را نمی فهمیدند . و هنوز هیچ چیز بی سر و ته نبود .

محمدعلی شاه که با شنیدن سرکوب آزادیخواهان در استانبول دل گرم شده و به گرسنگی و تسلیم شدن تبریزی ها امید بسته بود به قولی که به کنسولهای روس و انگلیس برای رساندن آذوقه به تبریز داده بود عمل نکرد و با تمام مراقبت هایی که ستار خان می کرد تا بهانه بدست روسها نیفتد خبر رسید که سالدات های روس از مرز جلفا گذشته و به تبریز می آیند .

سالدات ها به کوچه و بازار ریخته تفنگ و فشنگ از مردم گرفته و از پول و ساعت هم چشم نپوشیدند . مجاهدان شکیبایی نموده خشم فرو می خوردند و مردم از دور و نزدیک دندان بهم فشرده جز خاموشی چاره نمی شناختند . روس ها در محلات هم سنگر ها را با دینامیت برانداخته و چه بسا در این میان خانه های پیرامون را هم ویرانه می نمودند .

روسها دنبال بهانه بودند تا تبریزی ها را به خشم بیاورند و آنان را به جنگ برانگیزند و بیدرنگ دسته های سپاه را از قفقاز ریخته شهر را کشتار کرده مجاهدان را از ریشه براندازند و پای خود را در آذربایجان استوارتر گردانند . آنچه تبریز را در آن هنگام نگه داشت فراخ حوصلگی ستار خان و باقر خان و دور اندیشی انجمن ایالتی بود .


***

سال 1289 مجلس مشروطه در قانونی لقب سردار ملی و سالار ملی را به ستارخان و باقرخان اهدا کرد و از هر دو خواست برای دریافت این حکم که بر لوحی نقره ای ثبت شده بود به تهران بیایند .

چون ستار خان و باقر خان به تهران رسیدند انبوهی بر سر ایشان گرد آمدند ولی خود آنان حال روشنی نداشتند و نمی دانستند چه بکنند و با چه دسته ای همراه باشند و از درون دلها آگاه نبودند . مردانی که به کشتن و کشته شدن خو کرده و جز مردانگی و جانبازی شیوه ای نشناخته در برابر این نیرنگها و رویه کاریها همچون پلنگ بیابان بودند که به کوچه های پیچاپیچ و بن بست شهری افتد و راه چاره را گم کند .

هنوز مراسم جشن ها به پایان نرسیده بود که خبر خلع سلاح رسید و از مجاهدان خواسته شد سلاحشان را تحویل بدهند یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند . به تدریج مجاهدان دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد .

. . . اصلا در پارک اتابک بودی یا نبودی !؟ که مشروطه چی بی تفنگ نمی شود که ده ماه علف خوردیم و تسلیم نشدیم و آنوقت از تبریز پا شدیم اینهمه راه آمده ایم که تفنگهایمان را بدهیم و مشروطه را دو دستی تقدیم شما کنیم و دست از پا درازتر برگردیم که چه . که تامارا چه بگوید اصلا همین گاو میش های گل احمد چه جوری نگاهمان می کنند نه زخمی نه تفنگی که مردم همه بدوند به دنبالتان برایتان هورا بکشند که چه . . .   

قوای دولتی ، که جمعاً سه هزار نفر می شدند به فرماندهی یپرم خان ، باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چند بار پیغام ، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدان آغاز شد . در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله چهار ساعت سیصد نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند . ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد .

در این روزها که مردان سیاست داشتند مشروطه را در تهران میان خودشان شقه شقه می کردند انفجاری ناگهانی تبریز را لرزاند . مجاهدان پس از دو سال و هشت ماه دوباره اسلحه بدست گرفتند و با نیروهای روس جنگیدند . آنها با تعصب و بی باکی ناشی از خشم و نفرت می جنگیدند .

اشغالگران که تا آن روز بر مردم بی دست و پا چیرگی مینمودند ناگاه خود را در میان آتش یافتند . روسها در باغ شمال محاصره شدند . جنگ چهار روز ادامه یافت و  نزدیک به هشتصد و پنجاه سالدات و قزاق در کوچه پس کوچه های شهر به خاک و خون افتادند .

ورود پنج هزار نیروی روسی و تاختن آنها به تبریز ماجرا را خاتمه داد . روسها شهر را زیر آتش سنگین توپخانه گرفتند و تبریز را به اشغال نظامی در آوردند و صمدخان شجاع الدوله را که دشمنی دیرینه ای با مشروطه داشت بر جان و مال مردم مسلط کردند .

احکام اعدام صادر و چوبه های دار بر پا گردید . رهبران مذهبی و آزادی خواهانی چون ثقه الاسلام , شیخ سلیم  ,حاجی علی دوا فروش و حتی دو پسر نوجوان علی مسیو بر دار شدند .

فرمانروایی صمد خان بر آذربایجان تا دو ماه پس از آغاز جنگ جهانی ادامه یافت . آدم کشی ها و شکنجه های وحشیانه افراد صمد خان به مراتب از درنده خویی های سربازان روس بیش تر بود . صمد خان حتی از برگزاری انتخابات دوره سوم مجلس در آذربایجان جلوگیری کرد و مجلس سوم بدون حضور نمایندگان آذربایجان تشکیل یافت .

صمدخان شرف الدوله را دستگیر و به باسمنج فرستاد . سالهای سختی بود . عباسقلی در شکم تامارا بود که روسها جنگ جهانی را نیمه کاره گذاشتند و رفتند . عباسقلی که بدنیا آمد علف هم برای خوردن پیدا نمی شد .

ارتش متفقین همه گندمها را با قیمت بالا از کشاورزان خریده و برای سربازان خود احتکار کرده بود و قیمت گندم از خرواری چهار تومن به چهارصد تومن رسیده بود و مردم سگ ها و گربه های مرده را می پختند و می خوردند و در این میان کلاغ و موش و خر هم استثنا نبودند .

در خیابانها و کوچه ها اجساد چروکیده زنان و مردان روی هم ریخته بود و در میان انگشتان چروکیده شان مشتی علف یا ریشه هایی که از مزارع کنده بودند تا گرسنگی را تاب بیاورند دیده می شد . زن ها نوزادان خود را سر راه می گذاشتند .

کودکان لخت که فقط پوست و استخوان بودند در گوشه و کنار شهر با سگ ها بر سر اجساد و زباله ها درگیر می شدند . مردم حتی دانه ها را از خیابانها جمع می کردند تا زنده بمانند . دیگر مردگان را کفن و دفن نمی کردند و توانگران دست بینوایان را نمی گرفتند و کسی از گرسنگی مردن خویشان و همسایگانش پروایی نداشت . گرسنگان که نای راه رفتن و حرف زدن نداشتند چهار دست و پا با چشمهای گود افتاده که دیگر شباهتی به انسان نداشتند در کوچه و بازار راه می رفتند و برای لقمه ای نان التماس می کردند .

گرسنگی و بیماری جان خیلی ها را در این سالها گرفت :

زیناقولی پدر عباسقلی ، فاطما باجی زن عین اله ، ریحان دختر خلیل خان ، طوطی بیگم مادر علویه و خیلی های دیگر که همه شان را در قبرستان قله به خاک سپردند .


تامارا

و اینک منم . تامارا . زنی تنها . هفتاد و چند ساله از قفقاز . در آستانه خانه عباسقلی . نشسته در پله اول . در ابتدای صندوقخانه سلطنت . دارم برای خودم فکر می کنم . و همینجور که دارم فکر می کنم کلمات هم نوشته می شوند . زینا قولی مرده است . عین اله هم مرده است . فاطما باجی هم مرده است . در دالی کوچه همه مرده اند . من پانزده سالم بود که به تبریز آمدم . به عشق ستارخان . این عنکبوت ها همان عنکبوت ها نیستند . شاید نوه هایشان باشند .

ابراهیم قلی هر روز آن ور حیاط با ماشین های جوراب بافی عباسقلی ور می رود . من جای فضه زن ابراهیم قلی بودم با خاک انداز مسی سلطنت می کوبیدم به سر آی پارا تا اینقدر از مرحوم گل احمد نور به قبرش ببارد تعریف نکند . بنده خداها به جای ناهار و شام ، گل احمد می خورند .

اسماعیل پسر ابراهیم قلی با سنگ به سر چراغعلی پسر جعفر زده است . چراغعلی چند روز است اسماعیل را کتک می زند دلش خنک نمی شود . سریه هم آب روی آتش می ریزد . جعفر گلیم خانه را فروخته و قارمان خریده است . سریه چادرش را زمین می اندازد رویش ناهار می خورند . 

نصراله برای سلطنت خواستگار فرستاده است . تشت مسی از دست سلطنت روی سنگ های حیاط می افتد و کفترهای علی اشرف از لب حوض می پرند . سلطنت اگر بداند من این حرفها را نشسته ام برای نورالدین می گویم . . . اصلا هیچ چی . می خواستم بگویم . . . عباسقلی روزی که مرد یک قوطی حلبی ، پول نقره داشت که سلطنت نمی دانم چکارشان کرده است . . . که بی خیال شدم .

جمعه ها با نورالدین به باغ دستمالچی می رویم . چوبی بر می دارم و ادای ساز زدن عین اله را در می آورم و اکرم و شهناز می خندند . نورالدین به مدرسه هاشمی می رود . غروب ها که دلم می گیرد می روم دم در با عالیه زن ابوالقاسم حرف می زنم . قمر دختر عالیه در جذامخانه است .

من که از قفقاز آمدم تبریز در محاصره بود . شبانه از آجی چای گذشتیم و به خانه زنی بنام طوطی بیگم که با دخترش علویه زندگی می کرد رفتیم . 

خانه طوطی بیگم در چای قیراغی بود . وسط باغی بزرگ در کنار اسبه ریز . شب ها در خانه طوطی بیگم می ماندم و روزها به ارک علیشاه می رفتم و همانجا بود که عاشق باسکرویل شدم . باسکرویل معلم تاریخ در مدرسه مموریال بود . جوانها را در حیاط ارک جمع می کرد و فنون نظامی یاد می داد . همان چیزهایی که در سربازی اش در آمریکا یاد گرفته بود .

 چای قیراغی ترسناک بود . از مسجد میر رسول تا به خانه طوطی بیگم می رسیدم قلبم از جا کنده می شد . صدای خش خش برگها و صدای شرشر اسبه ریز و صدای اسب سالدات ها . دیر که می کردم طوطی بیگم دخترش علویه را با فانوس سر کوچه می فرستاد . یکبار دو سالدات روس دنبالم کردند و اگر زیناقولی نرسیده بود خدا می دانست چه بلایی سرم می آمد .

زیناقولی جسد دو سرباز روس را در اسبه ریز انداخت و مرا سوار اسب به خانه شان برد . خانه شان ته کوچه خلیل خان بود . همین کوچه مش کریم عمی . مستاجری هم داشتند بنام عین اله که با زنش فاطما باجی و دو پسرش جعفر و علی اشرف زندگی می کرد . در اتاق و دهلیز کنار انباری . و این انباری یک در پشتی به کاروانسرای آرا کوچه داشت . عین اله می رفت در کاروانسرای آراکوچه برای سرباز های روس ساز می زد . فاطما باجی هم در حمام کلانتر کار می کرد .











هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر