خانه کلانتر
به قول مش قاسم در کتاب
دایی جان ناپلئون دروغ چرا . داستان در خواب های غضنفر اتفاق می افتد گاهی هم خواب
و بیداری قاطی می شود و این تقصیر غضنفر نیست . غضنفر در مرکز بهداشت اوشتوقان کار
می کند . این اوشتوقان خواب نیست یک روستای واقعی است در 38 کیلومتری تبریز که
مردانش برای کار به تهران رفته اند و زنهایش از صبح تا غروب از این قالی های کوچک
یا به قول خودشان تابلو می بافند تابلوهای دختری زیبا با کوزه ای در دست و قطره
اشکی در چشم . کنگر زهتاب برادر رحمتعلی زهتاب ، آبدارچی مرکز بهداشت اوشتوقان است
. در خواب های غضنفر گاهی جای کنگر و رحمتعلی عوض می شود .
آدمها در خواب ، مرزی
ندارند . به هر شکلی در می آیند و در هر نقشی فرو می روند . همینجور که داری با
ابراهیم قلی صحبت می کنی می بینی ابراهیم قلی همان منوچهر است . در خواب های غضنفر
ابراهیم قلی طبقه سوم خانه دستمالچی زندگی می کند و منوچهر طبقه دوم و غضفر طبقه
اول . زیر زمین هم مطب است آن وقت رحمتعلی همسایه این وری است و ماهرخ همسایه آن
وری . خواب ها هزینه ای ندارند . مفت هستند . صفوره زن رحمتعلی خواهر ماهرخ است . نقی
شوهر ماهرخ سر کوچه شش متری ، بقالی دارد .
در خواب های غضنفر هنوز
گل های زرد دور تا دور خانه کلانتر دارند برای خودشان موج مکزیکی می زنند و شرشر
اسبه ریز که تا بالای قله می رود و شرف الدوله که در ایوان نشسته و خاطراتش را می
نویسد .
سالار و غضنفر به قهوه
خانه قله می روند و سالار قلیان می کشد و آن وقت می آیند از بالای قله ، خانه
کلانتر را پیدا می کنند . از بالای قله همه باغمیشه تا اتوبان پاسداران و حتی
تابلوی سفید بالای کوه سرخ رنگ عینالی دیده می شود . از روی تنه درختی که روی
رودخانه اسبه ریز است می گذرند و از قسمتی از دیوار پشتی که خراب شده وارد حیاط
خانه کلانتر می شوند . سگی در باغ بغلی پارس می کند .
سالار فوبی سگ دارد .
یکبار که رفته بود در باغ پشت خانه شان بازی کند یک سگ بزرگ دنبالش کرده بود . غضنفر
حواسش به صدای سگ نیست و دارد با هیجان تاریخ خانه کلانتر را برای سالار تعریف می
کند که یک سبیل کلفت و یک گردن گلفت از دور پیدا می شوند که شما اینجا چه می کنید
اینجا ملک شخصی است . سبیل کلفت ، زنجیری در دست راستش دارد که دور انگشتش می
چرخاند و گردن کلفت که یک تسبیح سی و چند تایی با دانه های خیلی درشت را لای
انگشتان دست چپش پیچانده است .
غضنفر می گوید پسر خاله
ام از تهران آمده می خواهد تاریخ این جا را بداند پدرش چراغعلی در این مدرسه درس
خوانده است . سبیل کلفت می گوید باید از میراث فرهنگی ، مجوز داشته باشید . غضنفر
می گوید چند لحظه می بینیم و می رویم . گردن کلفت می گوید معتاد ها اینجا جمع می
شوند تزریق می کنند سقف خانه هم دارد خراب می شود . غضنفر می گوید چند تا عکس می
گیریم و می رویم . سبیل کلفت و گردن کلفت می روند . غضنفر از سر ستون ها و گچ بری
های دیوارها عکس می گیرد . سالار یکی از ستون های خانه را نشان می دهد که جدا شده
و همینجور وسط زمین و آسمان معلق است . یکی از اتاق های طبقه همکف پر از بطری های
خالی است . سالار می گوید بطری مشروب است .
تلفن وسط خواب و بیداری
زنگ می زند . مرکز بهداشتی اوشتوقان ؟ بله بفرمایید . خانمی است که با غضنفر چایچی
کار دارد . سلام من معماری خوانده ام پایان نامه ارشد من درباره خانه کلانتر است
در گوگل سرچ کردم رمان شما را پیدا کردم می خواستم اگر وقت داشتید . . . خواهش می
کنم من هر روز 5 تا 9 عصر مطب هستم .
دختری که معماری می خواند
و می خواهد خانه کلانتر را بازسازی کند نقشه قدیمی باغمیشه را به مطب غضنفر آورده
است . در نقشه ، تونلی است که از خانه کلانتر به قلعه رشیدیه می رسد . غضنفر تلفن
قبله علی را می دهد . قبله علی می گوید پیشه وری که می خواست خان های تبریز را بگیرد جعفر قلی در
این تونل مخفی شده بود .
باغمیشه قدیم در خواب
های غضنفر دست نخورده است . همه چیز سر جای خودش است . شرف الدوله پشت میز اتاق
ناهار خوری نشسته و دارد روزنامه ملانصرالدین می خواند . حتی آخرین استکان چایی که
صاحب سلطان خانم برای شرف الدوله ریخته است سرد
نشده است . چشمه کلانتر کوچک از حیاط خانه کلانتر و مدرسه خیام و خانه آهو می گذرد
تا به حیاط خانه قبله علی می رسد . قبله علی در همین مدرسه خیام درس خوانده است .
می گوید از آذر ماه سال 24 که پیشه وری آمد در مدرسه کتابهای ترکی می خواندیم تا
آذر ماه سال 25 که پیشه وری رفت و همه کتاب های ترکی را در حوضی که وسط میدان ساعت
بود ریختند و سوزاندند .
از حیاط خانه قبله علی
پنج پله که پایین می روی به چشمه کلانتر کوچک می رسی که دو طرفش سکو است . آهو می گوید یکبار در کودکی که با سنگ به سر برادرش قبله
علی زده بود از ترس پدرش اسداله از این سکو تا خانه کلانتر رفته بود . اکرم می
گوید قدیم ها که یخچال نبود میوه ها را در این چشمه ها می گذاشتند تا خنک بماند . خانه
آهو بغل خانه قبله علی است .
در خانه آهو عکس رحمان و
سلمان را روی طاقچه گذاشته اند . رحمان در خیبر 5
شهید شده و سلمان سال 60 به خارج رفته و دیگر
نیامده است . نجف شوهر آهو در بازارچه کلانتر کنار
مدرسه خیام ، بقالی دارد . در خواب های غضنفر به اندازه عدد آدمها ، بقالی هست .
یعنی چون شغل دیگری نیست همه برای خودشان یک بقالی باز کرده اند .
در شلوغی های سال 42 در
بازار تبریز یک آجر به کله نجف خورده و از آن روز ، سیاست را بوسیده و روی طاقچه
گذاشته است . آهو هر روز در وایبر با سلمان حرف می زند . سروناز
دختر آهو ، عروس قبله علی است . بیوک آقا شوهر
سروناز در طاق یانی ، قصابی دارد . قبله علی غروب ها می رود در قصابی می نشیند .
جمشید و منوچهر رفته اند
در زیر زمین خانه کلانتر ، گنجینه های عباس میرزا را پیدا کنند . سالار که روی
دریچه چوبی زیر زمین راه می رود خاک روی سر منوچهر و جمشید می ریزد . جمشید و
منوچهر دفتر خاطرات شرف الدوله را که درون جعبه ای چوبی و قیر اندود است پیدا می
کنند :
. . . اکنون که این را
می نویسم سال 1310 شمسی است . اینجا خانه کلانتر است . این عمارت را پدرم حاج
کلانتر ساخته است و من باز سازی اش کرده ام . من میرزا ابراهیم هستم . ملقب به شرف
الدوله کلانتر . سال 1232 در همین عمارت زیبا بدنیا آمدم . پدرم حاج کلانتر ، کد
خدای باغمیشه و کلانتر تبریز بود . در جوانی مستوفی دربار مظفرالدین میرزا بودم . به
حساب و کتاب دربار مظفر یا همان حرمخانه می رسیدم . حرمخانه عمارت هایی تو در تو
بود که از غرب به بازار سر پوشیده تبریز و از شرق به درب باغمیشه می رسید .
مظفرالدین میرزا چهل سال
بود که ولیعهد قاجار در تبریز بود . پسری داشت بنام محمد علی میرزا که همه دربار
را بهم می ریخت . ناصرالدین شاه را که ترور کردند مظفرالدین میرزا به تهران رفت و
بر تخت پادشاهی نشست و محمدعلی میرزا ، ولیعهد شد و من پس از پدرم ، کلانتر تبریز
و مسئول ارزاق بودم . محمدعلی میرزا مزارع فراوان داشت و همه گندم هایش را انبار
کرده بود تا گران تر بفروشد و قحطی نان بود و مردم شورش کرده بودند . . .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر