اینجا باغمیشه
است . خانه دستمالچی . طبقه اول . من غضنفر هستم
پسر نورالدین . اکرم در طبقه دوم زندگی می کند و طبقه سوم که ابراهیم قلی و مهناز هستند
.
ساعت سه از
اداره به خانه می رسم . ناهار می خورم و می خوابم تا ساعت شش . بلند می شوم و اگر
میترا چای نگذاشته باشد می روم طبقه دوم با اکرم چای می خورم . زیر زمین را مطب
کرده ام . ابراهیم قلی عصرها می آید در مطب می نشیند سیگار می کشد .
ابراهیم قلی
هشتاد و چند سالش است اما هنوز عاشق سارا است .
سارا زمان پیشه وری با مردی بنام میرزا عبداله به شوروی فرار کرده است . ابراهیم
قلی حرفهای دلش را به من می گوید . فقط یادتان باشد که سارا یک راز است . مهناز و فضه چیزی نمی دانند .
اسمش را سارای
نقاشی گذاشته ام . برای اینکه بیشتر شبیه نقاشی است تا یک آدم از گوشت و پوست و
استخوان . همین تابلو که به دیوار مطب زده ام .
کتاب چهارم
باغمیشه
من ابراهیم قلی بی دندان فرزند قربانعلی ، پاییز سال 1307 شمسی ، در اصطبل
قهوه خانه ونیار بدنیا آمدم . قهوه خانه نرسیده به روستای ونیار بود . سر راه
تبریز به اهر . پدرم کبک و خرگوش شکار می کرد و می آورد عمه ام آی پارا برای
مسافران قره داغ می پخت .
پدرم را در یک شب برفی گرگها در کنار آجی چای خوردند و مادرم گل خانم زن
کدخدای ونیار شد . من ماندم و برادرم نوروز علی که
همیشه خدا با خودش دعوا داشت و آی پارا که عاشق بود . عاشق سرگئی سرباز روس که به
قهوه خانه می آمد و ساری گلین می خواند . جبرئیل شوهر آی پارا در جنگ آناخاتون
کشته شده بود .
محرم و دخترانش لیلا و سارا آمده بودند در طبقه بالای قهوه خانه زندگی می کردند
. سربازهای رضا شاه قمر زن محرم را که جذام گرفته
بود به سویوتلوق برده بودند . نوروز علی عروسک های لیلا را بر می داشت و فرار می
کرد و من با سارا در کنار آجی چای بش داش بازی می کردم .
سالها گذشت و لیلا زن نوروز علی شد و یک سرباز روس که آمده بود قهوه خانه را
غارت کند محرم را کشت . . . تنها بوی باروت بود و جیب های خالی من و تو و سکه های روی میز قهوه خانه و استکانی که از
دست سارا افتاد . اصلا فکر می کنی ساعت چند بود و چه سالی بود . کجا بودی که ندیدی
. می دیدی هم کاری نمی توانستی بکنی . و دیگر دیر شده بود .
میرزا عبداله از سرباز روس سوال و جواب
می کرد که جعفر دم اسب را کشید و اسب رم کرد و سرباز روس دست بسته زمین افتاد و من
دور از چشم آی پارا دست سارا را گرفته بودم و سارا که زل زده بود در دستهای میرزا
عبداله که زخم سرباز روس را می بست .
لیلا با خودش حرف می زد . نوروز علی می گفت لیلا جن زده است . نوروز علی چشمش
دنبال سارا بود و لیلا همه را می دانست . دیوانه جد و آبادش بود و لیلا تلافی کرد
. در یک شب بارانی و من و سارا و آی پارا بیرون دویدیم . لیلا نصف شب دست های
نوروز علی را بسته و قهوه خانه را آتش زده بود . شعله های آتش از در و دیوار قهوه
خانه زبانه می کشید .
نوروز علی نصف صورتش سوخته بود . لیلا را به دارالعجزه بردند . قهوه خانه جای
ماندن نبود . فردا آفتاب نزده ، سارا و آی پارا سوار الاغ و من مثل همیشه پیاده به
طرف خانه عباسقلی در باغمیشه راه افتادیم .
***
خانه عباسقلی
ته کوچه مش کریم عمی در دالی کوچه بود . یک خانه بزرگ که از زیناقولی به عباسقلی
رسیده بود . عمه ام آسیه ، زن عباسقلی بود . آسیه چرا نازا بود ما نمی دانیم .
هورمونهایش بالا و پایین بود یا یک عفونت ساده ، خدا می داند .
این ور حیاط عباسقلی ، لانه مرغ و خروس ها بود
و مستراح و مطبخ و اتاق و دهلیزی که آسیه زندگی می کرد و طبقه بالایش من و سارا و آی پارا . آن ور
حیاط هم یک انباری بزرگ بود که چراغ نداشت و یک اتاق و دهلیز که تامارا به جعفر و
برادرش علی اشرف کرایه داده بود و یک آشپزخانه که
بالایش یک دهلیز و دو تا اتاق بود که عباسقلی و سلطنت زندگی می کردند و تامارا
مادر عباسقلی و فضه دختر سلطنت .
ما که رسیدیم نورالدین در شکم سلطنت هفت ماهه بود . علی
اشرف یک چشمش به کفترهایش در آسمان بود و یک چشمش به سارا که در حوض وسط حیاط
ظرفها را می شست . سرگئی که برای دیدن آی پارا می آمد
عباسقلی سه بار پشت سر هم استغفراله می گفت . جنگ جهانی که تمام شد روسها رفتند ،
سرگئی هم رفت و آی پارا زن گل احمد شد .
***
نورالدین که
بدنیا آمد عباسقلی مثل دیوانه ها وسط حیاط می رقصید . سارا با میرزا عبداله که از
فدایی های پیشه وری بود به شوروی فرار کرد و مرزها برای چهل سال بسته شد و من در
فراق سارا رفته بودم برای قورباغه های اسبه ریز ، ساری گلین می خواندم .
زنهای خانه عباسقلی جمع شدند و فضه دختر سلطنت را به عقد من در آوردند و تا من
خواستم چیزی بگویم عباسقلی دستم را گرفت و برد سر ماشین های جوراب بافی اش و سالها
گذشت .
فرار از باغمیشه
نمی دانم کدام از خدا بی خبر به فضه گفته بود که ابراهیم قلی عاشق شده و من به
هر چه بلد بودم و نبودم قسم خوردم اما کسی باور نکرد و فضه هر چه از دهانش در آمد
پیش در و همسایه به من گفت و من که تنها در خواب عاشق سارای نقاشی شده بودم آنهم
در زیر زمین خانه کلانترلی ها که چشم ، چشم را نمی دید ساکم را برداشتم و به
ترمینال قدیم تبریز رفتم و سوار اولین اتوبوسی شدم که به تهران می رفت .
به تونل های میانه رسیده بودیم که یک تریلی از لاین روبرو سبقت گرفت و کم
مانده بود آه فضه همان یکساعت اول نفله مان کند .
میدان توپخانه روی پناهگاه های بتنی جلوی مخابرات پوسترهای تبلیغاتی مجلس سوم
را چسبانده بودند و من . . .
همینجوری یاد سبیل های قاجاری و چشمهای نجیب و قد و قامت قلمی و کت و شلوار
خوش دوخت و پیراهن یقه ایستاده شرف الدوله کلانتر افتاده بودم . محمدعلی شاه که
مجلس را به توپ بسته بود شرف الدوله به خانه سعدالدوله فرار کرده بود و من . . .
به سرم زده بود بروم خانه شرف الدوله را از بالای قله پیدا کنم و اصلا برای چه
آنجا و باید یکی از دیوار بالا می رفت و سر و گوشی آب می داد و تو همیشه از صدای
سگ می ترسیدی و این چیزهای عجیب و غریب در کف اتاقها و حیاط و این گلدان های سفالی
خالی .
و تو فکر می کنی که من قاطی کرده ام یا شعر فی البداهه می گویم نه آقاجان
اشتباه گرفته ای ما آنقدر ها هم که تو فکر می کنی بیکار نیستیم کلی زن و بچه و
مشغله داریم و حالا تو نگاه نکن که این مطب چقدر خالی است .
اصلا می خواستی شرف الدوله فرار نکند که چه کند جلوی توپ و تفنگ محمدعلی شاه
بایستد و تو در خانه بنشینی و این یکی پایت را روی آن یکی پایت بیاندازی و
تلویزیون نگاه کنی و آنوقت خجالت هم خوب چیزی است و من با دیوار که صحبت نمی کنم .
می بینی دارند چینی های صاحب سلطان خانم را می شکنند اگر ترسیده ای کمی جلوتر
برویم و به ستار خان برسیم بلدی که تفنگ دستت بگیری . نامردها محاصره مان کرده اند
. از غذا مذا هم خبری نیست و باید مثل گوسفند بیفتیم به جان علف ها .
اینجوری برایت بهتر است . مشروطه که الکی نیست باید هزینه بدهی . از انجمن
تبریز به مشروطه خواهان رشت ، ما قوای محمد علی شاه را در هم شکستیم . وعده ما
تهران ، میدان بهارستان . اصلا دیده ای چه جوری تلگراف می فرستند . نه تو سنت قد
نمی دهد .
کجا بودیم . . آهان میدان توپخانه . . .
جلوی پنجره ادارات دولتی و بانکها گونی های شن و ماسه چیده بودند . از میدان
حسن آباد می گذشتم که زمین زیر پایم لرزید و شیشه مغازه های کاموا فروشی شکست و من
مثل دیوانه ها دویدم درست جلوی موتور سواری که مثل من هول کرده بود .
چشمهایم را که باز کردم در اورژانس بیمارستان سینا بودم . چند هفته ای پایم در
گچ بود . شبکه یک داشت خطبه های نماز جمعه را نشان می داد . مردم شعار می دادند موشک
جواب موشک . در پرونده ام نوشته بودند بیمار فکر می کند دارند افکارش را از شبکه
یک تلویزیون کنترل می کنند . آنروزها هنوز تلویزیون ها ریموت کنترل نداشتند .
و یک روز صبح در خیال یا واقعیت ، چشمهایم را که باز کردم دیدم چراغعلی و خواهرش مهناز بالای سرم ایستاده اند . با یک
نایلون پر از کمپوت هلو و ساندیس انگور . مثل فنر از جایم پریدم . همه
بیمارستانهای تهران را دنبالم گشته بودند . چراغعلی در کار فینیش بود و این فینیش برای خودش داستانی داشت .
چراغعلی با دکتر بخش صحبت کرد و مرا تبریز آورد . بیمارستان رازی . جاده شاه
گلی . تخت من کنار پنجره بود . یک اتاق شش تخته بزرگ با دیوارهای سبز کمرنگ و یک
گلدان شمعدانی کنار پنجره و یک تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ . بقیه اتاقها
تلویزیون نداشتند و دیوانه ها جمع می شدند در اتاق ما فوتبال می دیدند و یک دیوانه
بازاری می شد که نگو . سیگار کشیدن دربخش ما آزاد بود .
کم کم داشت خوشم می آمد . برگه ای هم از تهران داده بودند که در موشک باران
زخمی شده ام و هزینه بیمارستان برایم رایگان بود .
قرصهای آبی را که می خوردم خواب های عجیبی می دیدم . در خواب هایم نورالدین در
سردشت شیمیایی شده بود . سلطنت نمی دانست شیمیایی یعنی چه . گفتیم دو سه روزه خوب
می شود .
***
تلویزیون می گوید آتش بس شده است . سر پرستار که پیشانی اش جای مهر دارد می
گوید اینهمه جنگیدیم آخرش صلح کردند . دکتر بخش می گوید می خواستی تا آخرین نفر
کشته شویم بعد تمام کنیم .
دیوانه ها دارند در سالن بخش می رقصند و من دارم با روزنامه باطله ای که
کاریکاتور صدام رویش است قایق درست می کنم . می خواهم به سفر دور دنیا بروم .
از وقتی تلویزیون رنگی آورده اند من هم خوابهایم را رنگی می بینم . خوابهایم
گاهی واقعی تر از این چرت و پرت هایی است که در این بخش خراب شده بعنوان واقعیت به
خورد آدم می دهند . خودشان بیشتر از همه توهم دارند و تا آدم یک حرفی می زند زرتی
به آدم شوک می دهند .
اینجا کسی نمی داند که دارد خواب می بیند . اگر بداند که خواب نمی شود و من از
وقتی در میدان حسن آباد سرم به اسفالت خورده همه چیز را فهمیده ام .
من آنقدر خواب دیده ام که نمی دانم
الان داخل کدام یکی از خواب هایم هستم و شما که دارید این نوشته ها را می
خوانید یا داخل خواب من هستید یا داخل خواب یک نفر دیگر که دارد هم من و هم شما را
یکجا خواب می بیند .
در این خوابی که می بینم همیشه خدا سه شنبه است و همه ساعت ها یازده و نیم شب
است و خبری از دیوانه های محترم و دکتر ها و پرستارهای متوهم نیست و حوری ها از
صبح تا شب دف می زنند و می رقصند . اینجا آدم نه گرسنه است و نه سیر است و هر طرف
تا چشم کار می کند درخت زیتون است . اینجا کسی چیزی از گذشته ها یادش نمی آید .
مثل اینکه همه را شستشوی مغزی داده باشند .
در اینجا کسی عاشق نمی شود . عشق مال کسی است که بخواهد چیزی را تصاحب کند و
نتواند به آن برسد و کورکورانه سر آن خودش و دیگران را به دردسر بیاندازد اما این
جا هر چیزی مهیاست و نیازی به آن دیوانه بازی ها نیست .
در این باغ زیتون همه لخت و عور هستند و هیچ جنگی بر سر تصاحب زنها اتفاق نمی
افتد و من چند وقتی است که از این آدمهای بی خاصیت که هیچ چی حالی شان نمی شود
خسته شده ام و دنبال هیجان دیگری می گردم و از شما چه پنهان چند وقتی است که فراتر
از تمام خدایان و ناخدایان و فراتر از هر چه نگفتیم و دور از چشم حوریان لخت و عور
اینجا که حیا را خورده اند و آبرو را قی کرده اند عاشق دختری زمینی شده ام که
پیراهنی چارخانه و دامنی زیبا پوشیده و چارقدش را باد با خود برده است .
در خواب هایم دستهای این دختر را با طناب بسته اند و زنهای چهار ملوان خواب
دیده اند که باید دختر را برای خدای طوفان قربانی کنند .
کشتی به صخره های کوه آرارات می خورد و تا ملوانها به خودشان بیایند من و دختر
که اسمش سارا است فرار می کنیم تا به کوهی سرخرنگ بنام عینالی و دشتی زیبا بنام باغمیشه
می رسیم .
سارا که می رود از اسبه ریز آب بیاورد روادی های یمنی که آنطرف اسبه ریز زندگی
می کنند و به باغمیشه ، بغموشه می گویند عاشق سارا می شوند و فردا صبح چند تا مرد
گردن کلفت با یک کله قند و چند تا گل زرد که از کنار اسبه ریز چیده اند پیدایشان
می شود و من کله قند را بر می دارم و به سر مردی که جلویم نشسته است می کوبم و دست
سارا را می گیرم و از پل اسبه ریز فرار می کنیم .
سارا خودش را در اسبه ریز می اندازد و روادی ها مرا دست بسته به طویله ای می
برند که بوی پهن عجیبی می دهد و من "
آرپا چایی درین اولماز ، سارا کیمی گلین اولماز ، آپاردی سئل لر سارانی
" می خوانم تا اینکه یک شب زمین لرزه ای می آید و همه بغموشه روی سر روادی ها
خراب می شود و یک تیر چوبی از سقف طویله روی سر من می افتد و من هر چه توهم و خواب
است از سرم می پرد .
چند سال در آن طویله از هوش رفتم یادم نیست . به هوش که آمدم ترکهای سلجوقی
رسیده بودند و هنوز از دهان اسب هایشان کف می آمد و بلد نبودند روی زمین راه بروند
و حتی شب ها روی اسب می خوابیدند و نمازشان را هم روی اسب می خواندند .
حسابی شلم شوربا شده بود . از همه طایفه ها بودند از اعراب روادی گرفته و تات
هایی که چند هزار سال بود آنجا بودند تا نوه های چنگیز خان مغول که تازه از مراغه
رسیده بودند و داشتند طرفهای خیابان دامپزشکی تبریز برای خودشان شنب غازان می
ساختند و برای من که داشتم خواب می دیدم حسن صباح شش امامی فرقی با هولاکو خان چشم
بادامی نداشت و اهمیتی نداشت که چه جانوری می آید و چه جانوری می رود .
رشید الدین وزیر غازان خان همه زمین هایش را فروخته و آمده بود در باغمیشه ما
یک دانشگاه آزاد ساخته بود که چهار دانشکده در چهار طرفش و یک بیمارستان و یک حمام
و یک مدرسه و یک دار الایتام و یک کتابخانه داشت و من که آنروزها کار و زندگی
نداشتم می رفتم هر روز در کتابخانه این ربع رشیدی می نشستم و خواب هایم را پیش
نویس می کردم .
زلزله ای که با قدرت حالا من از کجا بدانم چند ریشتر آمد همه تبریز و باغمیشه
و ربع رشیدی و شنب غازان را روی سر ایلخانان خراب کرد و یک تیرک چوبی از سقف
کتابخانه روی سر من افتاد و من از هوش رفتم .
آغ قویونلو ها داشتند از بارنج تا دوه چی قنات حسن پادشاه را می کشیدند که با
صدای بیل و کلنگشان به هوش آمدم و دیدم اوزون حسن دارد قلیان خوانسار می کشد و از
میان دودی که از سوراخ های بینی اش بیرون می زند چپکی نگاهم می کند . ایکی ثانیه
بلند شدم و گرد و خاک لباس هایم را تکاندم و سلام کردم اول فکر کرد که از کارگرها
هستم اما وقتی دید قیافه ام و لباس هایم عجق وجق است کمی جا خورد اما به روی خودش
نیاورد .
به خودم که آمدم با قزلباش های اوزون حسن برای پابوسی شاه اسماعیل رفته بودم .
در جنگ چالدران مرا به جنگ سلطان سلیم فرستادند اما من که فکر می کردم حق با همه
است و با هیچ کس نیست و از طرف دیگر مطمئن بودم که با این تیر و کمان ها و نیزه و
شمشیر ها که دستمان داده اند در برابر تفنگ ها و توپخانه مجهز عثمانی ها به جایی
نخواهیم رسید وسط کار جنگ را رها کردم و با سربازانم از آناتولی به روم گریختم .
در روم یک رنسانسی راه انداخته بودند که نگو و نپرس . سربازانم از دیدن نقاشی
ها و مجسمه های لخت و عور رومی ها گیج و منگ شده بودند و من که یاد دختران لخت و
عور باغ زیتون افتاده بودم اشک در چشمانم حلقه زده بود . در فلورانس دوره گردی
دیدم که نقاشی های قدیمی می فروخت و پرتره ای از دختری بود که خودش را در اسبه ریز
انداخته بود و هنوز موهایش خیس بود . هزار سکه دادم و نقاشی را خریدم و با
سربازانم از بالای کارا دنیز به طرف قفقاز حرکت کردم .
به قفقاز که رسیدیم عباس میرزا داشت با روسها می جنگید . سارای نقاشی را که
دید ضعف کرد و برایش آب قند آوردند . به خودش که آمد روسها تا ارس رسیده بودند .
این قرارداد که مخلوطی از ترکمنچای و گلستان می باشد بین امپراطوری قدر قدرت
روس و پادشاهی خاک بر سر ایران منعقد می گردد . به موجب این قرارداد ، قفقاز دیگر
مال شما نیست . بروید با سبیل های فتحعلی شاهتان حال کنید .
با ارنست ژوبر که از طرف ناپلئون آمده بود و خلیل خان
و برادرش رستم بیگ به تبریز برگشتیم . ژوبر از عباس میرزا خوشش آمده بود .
ـ "
در مدت زمان کوتاهی که در خدمت عباس میرزا بودم از امور پوچ و یاوهگویی
خودداری و همواره نکتههای دقیقی را مطرح میکرد . یکبار از سر درد به من چنین گفت
: نمیدانم این قدرتی که شما را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه
؟ مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از
رسیدن به شما به ما میتابد تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست ؟ گمان نمیکنم
. اجنبی حرف بزن ! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم . "
در استانبول قاپیسی خداحافظی کرده و ژوبر و رستم بیگ به طرف خانه میرزا تقی
خان که هنوز امیر کبیر نشده بود رفته و من و خلیل خان به طرف باغمیشه که هنوز
خیابان فرح نشده بود راه افتادیم . در پل بیلانکوه خداحافظی کرده و خلیل خان به
دالی کوچه که هنوز کوی شهریار نشده بود رفته و در کوچه مش کریم عمی که هنوز کوچه
شهید نورالدین نشده بود خانه ای خریده و در حوض وسط حیاط پاهایش را شسته و یاد زنش
سارا که بدست تزارها کشته شده بود افتاده و اشک در
چشمهایش حلقه زده بود .
و من خسته و گرسنه با نقاشی سارا در دست از پل بیلانکوه و حسن کوچه سی گذشته و
از قبرستان قله خودم را به خانه شرف الدوله رسانده و در شرشر اسبه ریز و صدای
پرندگان توتدوغ و عطر گلهای زردی که خانه زیبای کلانترلی ها را چون عروسی در میان
گرفته بودند از هوش رفته بودم .
پیرمردی مثل مجسمه دماغش را به پنجره چسبانده بود و داشت از پشت شیشه دود
گرفته خانه کلانترلی ها که رو به قله بود با تعجب مرا نگاه می کرد و من فهمیدم که
پیرمرد همه پایین آمدن و سر خوردن های مرا از بالای قله تا پای اسبه ریز بدون پلک
زدن تماشا کرده است . کس دیگری در آن موقع روز که ساعت سه بعد از ظهر آذرماه بود
در آن دور و برها نبود و من یادم افتاد که هنوز ناهار نخورده ام و با خودم گفتم
این یکی دیگر خواب نیست و باید مراقب باشم داخل ساختمان معتادی چیزی نباشد . از
تیرکی که روی اسبه ریز انداخته بودند گذشتم و از قسمتی از دیوار که تخریب شده بود
وارد حیاط شدم .
اطراف استخرها ، ساقه ها و شاخ و برگهای خشکیده تاکها و بوته گل های خشک شده
مثل انگشتان لاغر و چروکیده پیرزن های قاجاری داشتند بافتنی می بافتند و من یادم
آمد که این صحنه را یکبار وقتی سر کلاس بافت شناسی مرحوم دکتر رجحان خوابم برده
بود دیده بودم و نمی دانم از کجا یاد آقای هاشمی مسئول کتابخانه دانشکده پزشکی افتادم
و یاد اولین روز انترنی ام در بیمارستان روزبه و خورشت های قیمه طرلان و سالاد
کاهو و پیاله های ماست سر سفره شان و خنده های حیدرعلی و یاد درهای شکسته ساختمان
چهارده و آن اتاق سوخته و یاد محسن رتبه یک کنکور که با گلوله اشک آور درست به
چشمش زده بودند و ما برای دیدنش به فارابی رفته بودیم .
سکوتی به سنگینی سالهایی که بر آن خانه قدیمی گذشته بود داشت زیر خش خش برگهای
پاییزی در زیر کفش های تابستانی ام که هنوز وقت نکرده بودم عوضشان کنم می شکست .
زیناقولی رفته بود از پستخانه برای شرف الدوله روزنامه ثریا
بخرد . یکی از ستونهای عمارت جدا شده و بین زمین و آسمان معلق بود . یاد زمین لرزه
ای افتادم که همین چند ماه پیش همه تبریز و ورزقان را لرزانده بود . گفتم چند تا
با موبایلم عکس می گیرم و تا اتفاقی نیفتاده بر می گردم .
داخل عمارت همه چی از لاستیک ماشین گرفته تا کفش های بی لنگه و گلدان های خالی
و حلبی های خالی روغن نباتی قو و شیشه نوشابه پیدا می شد . شرف الدوله که بار و
بندیلش را بسته بود و عازم قفقاز بود پرسید ابراهیم قلی چرا تنها آمدی و من دنبال
میخی چیزی می گشتم و دیواری جایی که نقاشی سارا را بزنم که یکدفعه زمین زیر پایم
خالی شد و با کله به زیر زمین خانه کلانترلی ها افتادم و از هوش رفتم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر