زیناقولی
شرف الدوله می گفت زمان شاه اسماعیل نصف بیشتر تبریز ، سنی بودند از ترس شمشیر
قزلباش ها شیعه شدند . پدرم می گفت چرت می گوید . به پدرم میرزا علی اکبر دلاک می
گفتند . سلمانی بود دندان می کشید ختنه می کرد آبله می کوبید و به تنهایی یک مرکز
آرایشی بهداشتی درمانی بود .
از کودکی هایم جز قشقرق ناخوش هایی که پدرم با کلبتین به جان دندانهایشان می
افتاد چیزی یادم نیست . پدرم از آنطرف و ناخوش از اینطرف ، چارچوب درب را می
گرفتند و آنقدر می کشیدند تا دندان در می آمد . گاهی هم دو سه تا دندان باهم در می
آمد که پدرم پول آنها را هم می گرفت .
پدرم سه زن داشت و من تنها بچه از زن سوم بودم که یک زن صیغه ای بود . ملا
احمد می گفت که چون خطبه صیغه را ملا یحیی خوانده صیغه محل اشکال بوده و سالها
حلال زاده یا حرام زاده بودن من ، محل اختلاف دو ملای دالی کوچه و سیاوان و نقل
محافل مردم باغمیشه در شب نشینی های زمستان بود . در باغمیشه آنروز که شناسنامه
نبود مرا زیناقولی صدا می کردند و من هیچ وقت نفهمیدم که منظورشان زنا قلی است یا
زنا قلو یعنی چیزی در مایه های دو قلو و سه قلو .
نَسَب پدر بزرگم از طرف پدری به قزلباش هایی که از آناتولی آمده بودند و از
طرف مادری به گرجی هایی که در دامنه های قفقاز گاو می چراندند می رسید و خلیل خان
که این را فهمید آدم فرستاد که آسمان هم به زمین بیاید ریحان را به من نمی دهد
پدرم هم آدم فرستاد که مگر دختر قحطی است و من با تمام کند ذهنی ام دریافتم که میان
من و ریحان به اندازه تمام سرهایی که قزلباش ها بریدند فاصله است .
فردا ریحان سر کلاس میرزا حسن چشمهایش پف کرده بود من آنقدر پریشان بودم که
برای شرف الدوله به جای روزنامه ثریا ، روزنامه ملانصرالدین خریده بودم . شرف
الدوله یقه آهار زده پیراهن سفیدش را درست کرد و گفت اجداد قزلباش تو سر از تن
اجداد سنی خلیل خان جدا کرده اند تو و ریحان چه گناهی کرده اید .
قنبر برادر عین اله خبر آورد که ملا مهدی گفته میرزا حسن
بابی شده و مردم با سنگ و چوب به جان میرزا حسن افتاده اند . ما که رسیدیم میرزا
حسن با سر و وضع خونی جلوی نانوایی مش عباس افتاده بود . شرف الدوله فرستاد طبیب
آوردند و تا چند هفته کلاس ها تعطیل بود .
شرف الدوله ، مستوفی دربار مظفری بود . دربار مظفری خرجش بیشتر از دخلش بود .
سال 1275 که ناصرالدین شاه را ترور کردند
خزانه خالی بود . از بازاری های تبریز پول قرض کردند و مظفرالدین میرزا را به
تهران فرستادند .
سال 1276 نان در تبریز گران شد و مردم ریختند خانه نظام العلما را که از
انبارداران بود غارت کردند . شرف الدوله که مسئول ارزاق بود در برابر محمد علی
میرزای ولیعهد و امامجمعه که خودشان هم از انبارداران بودند کاری نمی توانست بکند
.
ظهر که به خانه می آمدم مش عباس که می خواست به کربلا برود برای آنکه پولش
حلال باشد مردم را جلوی نانوایی اش جمع کرده بود که بدانید و آگاه باشید یک منِ ما
، سه چارک است و این را هم دروغ می گفت چرا که سنگی در میانه نبود .
مظفرالدین شاه از تهران امین الدوله را فرستاد و امین الدوله که زورش به
انبارداران نمی رسید شرف الدوله را به فلک بست و این کار بر محبوبیت شرف الدوله و
نفرت مردم از قاجار افزود .
شرف الدوله در صف اول نیروهای مردمی قرار گرفت و سال 1285 که مشروطه شد با رای
مردم به مجلس بهارستان در تهران رفت .
و این همان روزهایی بود که محمدعلی میرزا که هنوز در تبریز ولیعهد بود می
خواست بساط انجمن ایالتی تبریز را جمع کند و نمی توانست تا اینکه مظفرالدین شاه
مرد و محمد علی میرزا به تهران رفت و به جای پدر بر تخت نشست .
روزی که محمد علی شاه در تهران مجلس مشروطه را به توپ بست یعنی همان
تیرماه 1288 عروسی ریحان با قنبر برادر
عین اله بود و من رفته بودم از راسته کوچه چای بخرم که لوطیان دوه چی ریختند تا
انجمن تبریز را خراب کنند اما مردم و مشروطه چی ها مقاومت کردند و تا چند روز درب
باغمیشه بسته بود و من در بازار حرمخانه می خوابیدم و همانجا بود که با جوانی حکم
آبادی بنام احمد که همه اتفاق های مشروطه را ریز به ریز در دفتری می نوشت آشنا شدم
.
باقر خان و مشروطه چی ها طرف جنوبی رودخانه اسبه ریز سنگر گرفته بودند و
نیروهای دولتی و سپاهیان شجاع نظام که از مرند آمده بودند و میر هاشم دوه چی در
طرف شمالی رودخانه بودند . نیروهای ستارخان هم در محله امیرخیز با لوطیان دوه چی
می جنگیدند .
مشروطه که یک روزه در تهران و دیگر شهرها برچیده شده بود در تبریز دوام آورد و
محمدعلی شاه بیوک خان را با سوارانش فرستاد . بیوک خان در محله خیابان از باقرخان
شکست خورد و به باغ صاحبدیوان فرار کرد .
باغمیشه دست نیروهای دولتی بود و فردا صبح بیوک خان به تلافی شکست دیروز ،
تمام خانه ها و مغازه ها و مردم بی دفاع باغمیشه را غارت کرد تا به خانه شرف
الدوله در محله کلانتر رسید و ابوالقاسم پسر خلیل خان را که رفته بود به پشت بام
خانه کلانترلی ها ببیند چه خبر است با یک تیر کشت و قمر دختر ابوالقاسم را که آمده
بود از زیر زمین خانه کلانتر برای مادرش عالیه سرکه ببرد با خودش برد .
***
یک هفته گذشت و از بیوک خان کاری جز غارت بر نیامد و محمد علی شاه رحیم خان را
فرستاد .
روز 16 تیرماه ، رحیم خان با سپاه انبوهی به تبریز حمله کرد و بسیاری از مردم
از ترس بر سر در خانه هایشان بیرق سفید آویختند و مجاهدان خیابان و نوبر با
صلاحدید باقر خان و نویدهای کنسول روس برای در امان ماندن مردم ، تفنگهایشان را
زمین گذاشتند .
رحیم خان با همه سواران قره داغ با دبدبه و کبکبه از خیابان های شهر گذشته و
در باغشمال که در میان شهر و دارای عمارت های دولتی بود نشیمن گرفت .
مشروطه از همه شهرهای ایران و از همه محله های تبریز رخت بربسته بود . تنها
ستارخان مانده بود و آن چند مجاهدی که آن شب در خانه ستارخان جمع شده بودند .
ستارخان کلاهش را برداشت و دستی روی سرش کشید و دوباره کلاهش را روی سرش گذاشت .
گلوله ای از تفنگ یکی از مجاهدان ناخواسته شلیک شد که به سقف اتاق خورد .
ستارخان آن گلوله را که به هیچ کس نخورده بود به فال نیک گرفت و بلند شد و گفت
فردا بایراق ها را می خوابانیم .
فردا صبح ستارخان با گلوله زد و بیرق روس را که بر سر در یکی از مغازه ها بود
پایین آورد . مردم که چنین دیدند به وجد آمدند و دور ستارخان را گرفتند و همهمه
شهر را فرا گرفت .
باقر خان و مجاهدان خیابان و نوبر هم که تفنگ هایشان را زمین گذاشته بودند شور
و شوق هواداران ستارخان را که دیدند به تکان آمدند و به باغشمال حمله کردند . رحیم
خان که از ماجرا بی خبر بود غافلگیر شد و با سوارانش از دیوار پشتی باغشمال فرار
کرد و شهر بدست مشروطه خواهان افتاد .
در مهرماه نبرد سختی در ورودی تبریز در محل آجی چای بین لشکر عین الدوله که در
آناخاتون اردو زده بودند و مشروطه چی ها در گرفت که هفت ساعت تمام ادامه داشت و با
آنکه مجاهدان دویست نفر در برابر هزاران نفر بودند توانستند نیروهای این طرف آجی
چای را از پای در آورند . سربازهای آن طرف آجی چای هم از ترس پا به فرار گذاشتند
اما هنوز از لشکرگاه عین الدوله در آناخاتون گلوله های توپ شلیک می شد .
با رسیدن سربازان فراری به آناخاتون همه لشکر دچار ترس شده و فرار کردند و
محاصره تبریز پس از چهار ماه شکسته شد و کبریت و نفت و قند که کمیاب شده بود
دوباره فراوان و ارزان شد و مردم دسته دسته به پل آجی چای می آمدند و شادمانی می
کردند .
و همان شب لوطیان دوه چی و علمای اسلامیه به باسمنج گریختند و دوه چی بدست
مشروطه چی ها افتاد و تعدادی از مجاهدان ریخته و انجمن اسلامیه را که میر هاشم دوه
چی در برابر انجمن ایالتی علم کرده بود آتش زدند . ستارخان یک ملا و یک گورکن و یک
مرده شور فرستاد تا کشته های سپاه ماکو را دفن کنند و قبرستانی در این ور پل آجی
چای پدید آمد .
جنگ در آذرماه شدت گرفت . صمد خان با سواران مراغه از غرب حمله کرده و قراملک
را تصرف کرد و از آنجا به هکماوار یورش برد و رحیم خان با تفنگ چی های قره داغ ،
الوار را تصرف کرده راه آذوقه را بست . علیخان هم با سه تیر هایی که مظفرالدین شاه
از فرانسه خریده بود و توپ های جدید و مسلسل های شصت تیری که دست قزاق ها بود از
شرق حمله کرد و هکماوار در یک جنگ سخت و خونین بدست صمد خان افتاد . پس از جنگ
هکماوار و غارت صمد خان که جنگ تا کوچه پس
کوچه ها رسیده بود شور عجیبی میان جوانها افتاد و همه داوطلب شده بودند که مجاهد
شوند .
از بهمن ماه باسکرویل که یک جوان بیست و سه ساله آمریکایی بود و در مدرسه
مموریال تبریز تدریس می کرد جوانها را در حیاط
ارک جمع می کرد و فنون نظامی یاد می داد . من و قنبر هم می رفتیم و همانجا
بود که من عاشق تامارا شدم .
پدر و مادر تامارا در انقلاب روسیه توسط تزارها کشته شده بودند و تامارا همراه
مجاهدان قفقازی به هوای مشروطه از مرز جلفا گذشته و به تبریز آمده بود . تامارا
خاطرخواه باسکرویل بود اما باسکرویل در نبرد شام غازان کشته شد . دخترهای باغمیشه
فرش نفیسی بافتند و برای مادر باسکرویل در آمریکا فرستادند و من و تامارا سر قبر
باسکرویل نشسته بودیم علف می خوردیم یعنی آنروزها همه علف می خوردند و چیز دیگری
نبود برای خوردن و شهر نزدیک ده ماه بود که در محاصره بود .
و ما واقعا علف خوردیم ، نه مثل الاغ ها و نه مثل گاو و گوسفند ها . ما علف
خوردیم مثل مجاهدانی که برای آزادی می جنگیدند . ما زبان نفهم نبودیم . آنها زبان
ما را نمی فهمیدند . و هنوز هیچ چیز بی سر و ته نبود .
محمدعلی شاه که با شنیدن سرکوب آزادیخواهان در استانبول دل گرم شده و به
گرسنگی و تسلیم شدن تبریزی ها امید بسته بود به قولی که به کنسولهای روس و انگلیس
برای رساندن آذوقه به تبریز داده بود عمل نکرد و با تمام مراقبت هایی که ستار خان می
کرد تا بهانه بدست روسها نیفتد خبر رسید که سالدات های روس از مرز جلفا گذشته و به
تبریز می آیند .
سالدات ها به کوچه و بازار ریخته تفنگ و فشنگ از مردم گرفته و از پول و ساعت
هم چشم نپوشیدند . مجاهدان شکیبایی نموده خشم فرو می خوردند و مردم از دور و نزدیک
دندان بهم فشرده جز خاموشی چاره نمی شناختند . روس ها در محلات هم سنگر ها را با
دینامیت برانداخته و چه بسا در این میان خانه های پیرامون را هم ویرانه می نمودند
.
روسها دنبال بهانه بودند تا تبریزی ها را به خشم بیاورند و آنان را به جنگ
برانگیزند و بیدرنگ دسته های سپاه را از قفقاز ریخته شهر را کشتار کرده مجاهدان را
از ریشه براندازند و پای خود را در آذربایجان استوارتر گردانند . آنچه تبریز را در
آن هنگام نگه داشت فراخ حوصلگی ستار خان و باقر خان و دور اندیشی انجمن ایالتی بود
.
***
سال 1289 مجلس مشروطه در قانونی لقب سردار ملی و سالار ملی را به ستارخان و
باقرخان اهدا کرد و از هر دو خواست برای دریافت این حکم که بر لوحی نقره ای ثبت
شده بود به تهران بیایند .
چون ستار خان و باقر خان به تهران رسیدند انبوهی بر سر ایشان گرد آمدند ولی
خود آنان حال روشنی نداشتند و نمی دانستند چه بکنند و با چه دسته ای همراه باشند و
از درون دلها آگاه نبودند . مردانی که به کشتن و کشته شدن خو کرده و جز مردانگی و
جانبازی شیوه ای نشناخته در برابر این نیرنگها و رویه کاریها همچون پلنگ بیابان
بودند که به کوچه های پیچاپیچ و بن بست شهری افتد و راه چاره را گم کند .
هنوز مراسم جشن ها به پایان نرسیده بود که خبر خلع سلاح رسید و از مجاهدان
خواسته شد سلاحشان را تحویل بدهند یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند
. به تدریج مجاهدان دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند
و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد .
. . . اصلا در پارک اتابک بودی یا نبودی !؟ که مشروطه چی بی تفنگ
نمی شود که ده ماه علف خوردیم و تسلیم نشدیم و آنوقت از تبریز پا شدیم اینهمه راه
آمده ایم که تفنگهایمان را بدهیم و مشروطه را دو دستی تقدیم شما کنیم و دست از پا
درازتر برگردیم که چه . که تامارا چه بگوید اصلا همین گاو میش های گل احمد چه جوری
نگاهمان می کنند نه زخمی نه تفنگی که مردم همه بدوند به دنبالتان برایتان هورا
بکشند که چه . . .
قوای دولتی ، که جمعاً سه هزار نفر می شدند به فرماندهی یپرم خان ، باغ اتابک
را محاصره کردند و پس از چند بار پیغام ، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین
قوای دولتی و مجاهدان آغاز شد . در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد
مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله چهار ساعت سیصد نفر از افراد حاضر در باغ
کشته شدند . ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله ها در یکی از
راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد .
در این روزها که مردان سیاست داشتند مشروطه را در تهران میان خودشان شقه شقه
می کردند انفجاری ناگهانی تبریز را لرزاند . مجاهدان پس از دو سال و هشت ماه
دوباره اسلحه بدست گرفتند و با نیروهای روس جنگیدند . آنها با تعصب و بی باکی ناشی
از خشم و نفرت می جنگیدند .
اشغالگران که تا آن روز بر مردم بی دست و پا چیرگی مینمودند ناگاه خود را در
میان آتش یافتند . روسها در باغ شمال محاصره شدند . جنگ چهار روز ادامه یافت
و نزدیک به هشتصد و پنجاه سالدات و قزاق
در کوچه پس کوچه های شهر به خاک و خون افتادند .
ورود پنج هزار نیروی روسی و تاختن آنها به تبریز ماجرا را خاتمه داد . روسها
شهر را زیر آتش سنگین توپخانه گرفتند و تبریز را به اشغال نظامی در آوردند و
صمدخان شجاع الدوله را که دشمنی دیرینه ای با مشروطه داشت بر جان و مال مردم مسلط
کردند .
احکام اعدام صادر و چوبه های دار بر پا گردید . رهبران مذهبی و آزادی خواهانی
چون ثقه الاسلام , شیخ سلیم ,حاجی علی دوا
فروش و حتی دو پسر نوجوان علی مسیو بر دار شدند .
فرمانروایی صمد خان بر آذربایجان تا دو ماه پس از آغاز جنگ جهانی ادامه یافت .
آدم کشی ها و شکنجه های وحشیانه افراد صمد خان به مراتب از درنده خویی های سربازان
روس بیش تر بود . صمد خان حتی از برگزاری انتخابات دوره سوم مجلس در آذربایجان
جلوگیری کرد و مجلس سوم بدون حضور نمایندگان آذربایجان تشکیل یافت .
صمدخان شرف الدوله را دستگیر و به باسمنج فرستاد . سالهای سختی بود . عباسقلی
در شکم تامارا بود که روسها جنگ جهانی را نیمه کاره گذاشتند و رفتند . عباسقلی که
بدنیا آمد علف هم برای خوردن پیدا نمی شد .
ارتش متفقین همه گندمها را با قیمت بالا از کشاورزان خریده و برای سربازان خود
احتکار کرده بود و قیمت گندم از خرواری چهار تومن به چهارصد تومن رسیده بود و مردم
سگ ها و گربه های مرده را می پختند و می خوردند و در این میان کلاغ و موش و خر هم
استثنا نبودند .
در خیابانها و کوچه ها اجساد چروکیده زنان و مردان روی هم ریخته بود و در میان
انگشتان چروکیده شان مشتی علف یا ریشه هایی که از مزارع کنده بودند تا گرسنگی را
تاب بیاورند دیده می شد . زن ها نوزادان خود را سر راه می گذاشتند .
کودکان لخت که فقط پوست و استخوان بودند در گوشه و کنار شهر با سگ ها بر سر
اجساد و زباله ها درگیر می شدند . مردم حتی دانه ها را از خیابانها جمع می کردند
تا زنده بمانند . دیگر مردگان را کفن و دفن نمی کردند و توانگران دست بینوایان را
نمی گرفتند و کسی از گرسنگی مردن خویشان و همسایگانش پروایی نداشت . گرسنگان که
نای راه رفتن و حرف زدن نداشتند چهار دست و پا با چشمهای گود افتاده که دیگر
شباهتی به انسان نداشتند در کوچه و بازار راه می رفتند و برای لقمه ای نان التماس
می کردند .
گرسنگی و بیماری جان خیلی ها را در این سالها گرفت :
زیناقولی پدر عباسقلی ، فاطما باجی زن عین اله
، ریحان دختر خلیل خان ، طوطی بیگم مادر علویه و خیلی های دیگر که همه شان را در قبرستان قله به
خاک سپردند .
تامارا
و اینک منم . تامارا . زنی تنها . هفتاد و چند ساله از قفقاز . در آستانه خانه
عباسقلی . نشسته در پله اول . در ابتدای صندوقخانه سلطنت . دارم برای خودم فکر می
کنم . و همینجور که دارم فکر می کنم کلمات هم نوشته می شوند . زینا قولی مرده است
. عین اله هم مرده است . فاطما باجی هم مرده است .
در دالی کوچه همه مرده اند . من پانزده سالم بود که به تبریز آمدم . به عشق
ستارخان . این عنکبوت ها همان عنکبوت ها نیستند . شاید نوه هایشان باشند .
ابراهیم قلی هر روز آن ور حیاط با ماشین های جوراب بافی عباسقلی ور می رود .
من جای فضه زن ابراهیم قلی بودم با خاک انداز مسی سلطنت می کوبیدم به سر آی پارا
تا اینقدر از مرحوم گل احمد نور به قبرش ببارد
تعریف نکند . بنده خداها به جای ناهار و شام ، گل احمد می خورند .
اسماعیل پسر ابراهیم قلی با سنگ به سر چراغعلی پسر جعفر زده است . چراغعلی چند روز است اسماعیل را کتک می
زند دلش خنک نمی شود . سریه هم آب روی آتش می ریزد
. جعفر گلیم خانه را فروخته و قارمان خریده است . سریه چادرش را زمین می اندازد
رویش ناهار می خورند .
نصراله برای سلطنت خواستگار فرستاده است . تشت مسی از دست
سلطنت روی سنگ های حیاط می افتد و کفترهای علی اشرف از
لب حوض می پرند . سلطنت اگر بداند من این حرفها را نشسته ام برای نورالدین می گویم
. . . اصلا هیچ چی . عباسقلی روزی که مرد یک قوطی حلبی ، پول نقره داشت که سلطنت
نمی دانم چکارشان کرده است .
جمعه ها با نورالدین به باغ دستمالچی می رویم . چوبی بر می دارم و ادای ساز
زدن عین اله را در می آورم و اکرم و شهناز می خندند . نورالدین به مدرسه هاشمی می
رود . غروب ها که دلم می گیرد می روم دم در با عالیه زن
ابوالقاسم حرف می زنم . قمر دختر عالیه در جذامخانه است .
من که از قفقاز آمدم تبریز در محاصره بود . شبانه از آجی چای گذشتیم و به خانه
زنی بنام طوطی بیگم که با دخترش علویه زندگی می کرد رفتیم .
خانه طوطی بیگم در چای قیراغی بود . وسط باغی بزرگ در کنار اسبه ریز . شب ها
در خانه طوطی بیگم می ماندم و روزها به ارک علیشاه می رفتم و همانجا بود که عاشق
باسکرویل شدم . باسکرویل معلم تاریخ در مدرسه مموریال بود . جوانها را در حیاط ارک
جمع می کرد و فنون نظامی یاد می داد . همان چیزهایی که در سربازی اش در آمریکا یاد
گرفته بود .
چای قیراغی ترسناک بود . از
مسجد میر رسول تا به خانه طوطی بیگم می رسیدم قلبم از جا کنده می شد . صدای خش خش
برگها و صدای شرشر اسبه ریز و صدای اسب سالدات ها . دیر که می کردم طوطی بیگم
دخترش علویه را با فانوس سر کوچه می فرستاد . یکبار دو سالدات روس دنبالم کردند و
اگر زیناقولی نرسیده بود خدا می دانست چه بلایی سرم می آمد .
زیناقولی جسد دو سرباز روس را در اسبه ریز انداخت و مرا سوار اسب به خانه شان
برد . خانه شان ته کوچه خلیل خان بود . همین کوچه مش کریم عمی . مستاجری هم داشتند
بنام عین اله که با زنش فاطما باجی و دو پسرش جعفر و علی اشرف زندگی می کرد . در
اتاق و دهلیز کنار انباری . و این انباری یک در پشتی به کاروانسرای آرا کوچه داشت
. عین اله می رفت در کاروانسرای آراکوچه برای سرباز های روس ساز می زد . فاطما
باجی هم در حمام کلانتر کار می کرد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر