۱۳۹۵ فروردین ۸, یکشنبه

باغمیشه . کتاب 6 . مرگ گلدسته


اسداله

با انقراض قاجار و آمدن رضا شاه ، قدرت سیاسی کلانترلی ها افول کرد و مردی بنام جعفر قلی که از قره داغ آمده بود قدرت را در باغمیشه بدست گرفت .

خانه جعفر قلی روبروی خانه اسداله بود . کنار خانه میرزا غلامعلی . خان کیشی می گوید : " جعفر قلی لوطی و کلانتر محل بود . طپانچه داشت . خودش حکم می داد و خودش حکم را اجرا می کرد . "

قبله علی می گوید سیلی که از عینالی می آمد وارد خانه جعفر قلی شده بود و اگر اسداله نبود دعوای بزرگی بین کلانترلی ها و جعفرقلی راه می افتاد . اسداله شبانه بنا و کارگر آورد و درب خانه جعفر قلی را یک پله از کوچه بالاتر برد . صبح که حعفر قلی دیده بود گفته بود اللاه اکبر .

اسداله زنی داشت بنام علویه و سه دختر و یک پسر بنامهای گل چهره ، گلدسته  ، آهو و قبله علی .

علویه سال 61 مرد و اسداله سال 63 . من و اکرم که از مرند می آمدیم به خانه شان می رفتیم . علویه با کمر خمیده از پله ها بالا می آمد و در را باز می کرد . اسداله این یکی اتاق می نشست و علویه آن یکی اتاق . آخر عمری آبشان به یک جو نمی رفت .

گلچهره و گلدسته در جوانی مردند . گلچهره سال 39 و گلدسته سال 40 . سلطنت می گوید گلدسته یکی از سه دختری بود که در باغمیشه آن روز به مدرسه می رفت .


گلدسته

قبله علی عقدنامه  گلدسته را این همه سال نگه داشته است . صداق یک هزار ریال و یک حلقه انگشتر طلا بمبلغ پنجاه ریال . و اثر انگشت گل احمد و اسداله و مهر گل مراد و جعفر قلی .

صورت اشیا جهیزیه گلدسته دختر اسداله میرآب که به خانه زوجش حمزه علی پسر گل احمد باغبان برده به قرار ذیل است فی تاریخ 23 شهریور 1317شمسی . ظروف مس 33 پارچه ، چراغ ورشو ، جانماز ، عرقچین ، صندل دو عدد ، سفره غذای سفید ، گردن بند و گوشواره طلا جمعا هفت مثقال ، پارچه ابریشم و . . .

طرلان می گوید گلدسته روبند سیاه با کش می بست و دستکش و ایاخلیق می پوشید وقتی به مدرسه می رفت . شهناز می گوید وقتی گلدسته به مدرسه می رفت پسر ابوالقاسم دنبالش راه می افتاد برای همین به مدرسه نرفت . اکرم می گوید از روزی که سربازهای رضا شاه چارقد سلطنت را باز کردند گلدسته به مدرسه نرفت .


***

گلدسته بچه های شورچمن را در دهلیز خانه حمزه علی جمع می کرد و قرآن یادشان می داد و این دهلیز یک در پشتی به حیاط خانه گل احمد داشت . وسط حیاط گل احمد یک چاله بود که فضولات گاو میش ها را می ریختند . حلیمه زن گل احمد هر روز گاو میش ها را می دوشید .

گلدسته خجالت می کشید هر روز برود در خانه گل احمد ناهار بخورد . برایش از خانه اسداله غذا می آوردند . طرلان در شکم گلدسته بود که جنگ جهانی دوم شروع شد و حمزه علی را به سربازی فرستادند .


***

گلدسته سرطان داشت . دکتر برایش بلق نوشته بود . و این بلق همان برق است . همان رادیوتراپی که آن روزها در تبریز نبود . و بالاخان هر ماه یکبار گلدسته را به تهران می برد . 

حمزه علی نصف خانه را به سوتچی اصغر فروخت و خرج دوا و درمان گلدسته کرد اما فایده ای نکرد . بالاخان چهل روز برای شفای گلدسته نماز خواند اما گلدسته خوب نشد .

 سال چهل که گلدسته مرد ، مقصود پنج سالش بود . اکرم هشت سال . شهناز چهارده سال . بالاخان هفده سال و طرلان بیست سال . طرلان نامزد بود .

اکرم می گوید مرا به خانه اسداله فرستاده بودند . برگشتنی دیدم جلوی خانه مان شلوغ است . شهناز می گوید علویه سرمان داد کشید که خیالتان راحت شد حالا هر قدر دلتان می خواهد سر و صدا کنید .

سال 43 ، حمزه علی زنی گرفت بنام زیور که سیگار زر می کشید . روزی که زیور را آوردند طرلان با حیدرعلی به تهران رفت .

اکرم می گوید برای من و شهناز که خواستگار می آمد زیور می گفت دختر نداریم دو تا دلخشه داریم به فتح دال و لام یعنی دختر جلف و در را می کوبید .


طرلان

حیدر علی که خانه نبود تا صبح می نشستم گریه می کردم . یک اتاق سه در چهار متری که دهلیز نداشت و از پنجره رفت و آمد می کردیم و همه اثاثمان یک گلیم کوچک یک در دو متری بود و یک پیلته سوز برای گرم کردن اتاق و پختن غذا که لب پنجره می گذاشتیم . غیر از ما شش هفت تا مستاجر دیگر هم بودند . عفت خانم زن صاحبخانه حتی مرغدانی بالای مستراح را هم به یک مرد معتاد به اجاره داده بود .

به تبریز که می رفتم با زیور سر بچه ها دعوا می کردم . یکبار یخدان گلدسته را که باز کردم دیدم هفت تا موش دارند این ور و آن ور می روند . موشها لباس های اکرم و شهناز را جویده بودند .

حیدر علی شب کار بود . ماشین های گرد باف . هر روز بیست تومن می گرفت که پانزده تومنش را جمع می کرد . بالاخان هم آمده بود . در خیابان لاله زار کفاشی می کرد .

حیدر علی پنج هزار تومن جمع کرده بود چهار هزار تومن هم قرض کرد و خانه بازارچه شاپور را خرید و همانجا بود که بالاخان از فرشته خواستگاری کرد .

فرشته دختر خان کیشی بود . خان کیشی سرایه دار کارخانه پیراموس سازی بود . کیلومتر 17 جاده قدیم کرج . نارین گل گفته بود دختر به فامیل نمی دهیم .


بالاخان

گلدسته که مرد ، بالاخان گوسفند هایش را فروخت و به ارتش رفت . با پنجم ابتدایی . افتاد پسوه . سه ماه بیشتر نماند . فرار کرد آمد تهران . خانه طرلان . همان خانه عفت خانم . جمعه ها می رفتند چیتگر و سد کرج .

انقلاب که شد آمدند تبریز .  همان خانه کنار اسبه ریز که جمال از این ورش تا آن ورش ملق می زد و من هیچ وقت یاد نگرفتم ملق بزنم . مخچه ام تعطیل بود . هنوز هم هست . و از آنجا به خانه ای که آشپزخانه اش در زیر زمین بود . همان هیجده متری شهید ابراهیمی . بغل صافکار و مکانیک و آهنگر و قفل ساز و آن طرف که نجاری بود و کله پاچه پزی و قهوه خانه و قصابی و خانه چراغعلی .


شهناز

شهناز ، ترک ست نگاه می کند . خانه شان در ورامین است . کوچه سپاه . طبقه دوم . طبقه اول سالار می نشیند و طبقه پایین که پارکینگ است . و چند کوچه این ور و آن ور که خانه عباس و یحیی و صدرا پسر نازلی و خانه مهتاج خواهر چراغعلی است .

کارخانه شان در چرمشهر است . چراغعلی به رحمت خدا رفته است . شهناز به چراغعلی ، عموغلی می گوید . مزدک به چراغعلی ، کاراته عموغلی می گوید .

چراغعلی تنها پسر جعفر بود . چراغعلی سه خواهر داشت بنامهای مهناز ، مهتاج و مرجان . مهتاج زن اسرافیل شد و مهناز زن ابراهیم قلی و مرجان زن اسماعیل .

چراغعلی به ارتش رفت و انقلاب که شد باز خرید شد و در کار لوله کشی ساختمان بود و پیمانکاری و ساخت و ساز و فینیش بخار و رنگرزی پارچه و هر کاری که یک لقمه نان حلال در می آمد .

چراغعلی سر سفره به من می گفت : " یه پی سر یوغونلاسین " . یعنی بخور گردنت کلفت شود . بس که لاغر و مردنی بودم . خوابگاه تهران که بودم جمعه ها به ورامین می رفتم و با چراغعلی بحث های مذهبی سیاسی می کردم . چراغعلی طرفدار شاه بود و من به قول چراغعلی ، طرفدار آخوندها و هنوز 18 تیر نشده بود  .

چراغعلی ارتشی بود هر جا می رفت خانه ای اجاره می کرد و شهناز و جعفر و سریه و علی اشرف را هم با خودش می برد . در مرند سه تا خانه عوض کردند و همانجا بود که عباس و یحیی و نازلی بدنیا آمدند و من هنوز کروموزوم بودم .

از مرند رفتند به سرپل ذهاب و سنندج و من که پستانک می خوردم و به مریوان که می رفتیم شب را خانه چراغعلی در سنندج می ماندیم و سال 57 برگشتند به تبریز خانه آلت حاج هاشم که از پشت پنجره هایش لانه لک لک ها بالای مناره های کبریت سازی خویلی ها دیده می شد و من و اکرم از مرند آمده بودیم و مردم در خیابان کفن پوشیده بودند و مرگ بر شاه می گفتند و من می ترسیدم و از آنجا رفتند به خانه یوسف آباد و خانه ای که همسایه مرده شور خانه بود و من و عباس رفته بودیم از فروشگاه ایده آل نبش قبله دربندی برای هفت تیر اسباب بازی ، فشنگ بخریم .

و از آنجا به خانه ای که نبش 18متری شهید ابراهیمی بود و با بلوک های دو تایی ساخته بودند و یک مغازه دو دهنه داشت و یک حیاط خلوت که یحیی آکواریومش را گذاشته بود و یک زیر زمین که با منگنه های حرارتی ، پارچه ها را اتو می کردند و نازلی که کوبلن می دوخت و رمان دختر عموی من راشل می خواند و عباس که مجله ماشین می خرید و موتور جت درست می کرد و به سرش زده بود به جبهه برود و یحیی که هم آهنگران گوش می کرد و هم داریوش و معین و همانجا بود که سالار بدنیا آمد و نازلی شوهر کرد و یحیی به سربازی رفت و سالها گذشت .

سال 72 که کار فینیش در تبریز کساد شد رفتند به قلعه نو ، خانه ای که روی دیوارهایش شعرهای داریوش را نوشته بودند و یک گاوداری با پشه های سمج که تیان گذاشته بودند و پارچه ها را رنگ می کردند و از آنجا به خیرآباد که من می رفتم به سالار عربی دوم راهنمایی یاد می دادم و آخرش هفت شد که پانصد تومن دادیم و قبولش کردند و از آنجا به ورامین خانه قشقایی طبقه دوم و همانجا بود که سالار می رفت از میدان توپخانه شوی 75 می خرید و همانجا بود که سریه عمرش را داد به شما . شهناز که می شمارد سی و چند بار اسباب کشی کرده اند .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر