خانه نصراله
غضنفر رفته از صندوقخانه سلطنت یک دیوان حافظ پیدا کرده است . نورالدین اسمش
را با مداد قرمز روی جلد سیاه رنگ دیوان حافظ نوشته است . ورق هایش کاهی است و بوی
گرد و غبار می دهد . غضنفر دیوان حافظ را به گل خاتون نشان می دهد . چشمهای گل
خاتون پر از اشک می شود .
گل خاتون آب داغ می گذارد کنار کرت موهایش را می شوید . گل خاتون می ترسد
خواستگار بیاید و خانه بهم ریخته باشد . مخدومعلی را دعوا می کند که آشغال نریزد .
مخدومعلی طرفدار استقلال است . عکس ناصر حجازی و گوگوش را به دیوار طاقچه زده است
.
مخدومعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم آشپازخانا . اعلامیه دسته جمعی شهید
های دالی کوچه را به دیوار ها زده اند . تلویزیون اجساد سوخته را نشان می دهد .
اکرم می ترسد و تلویزیون را خاموش می کند . عراقی ها خرمشهر را گرفته اند .
خانه حمزه علی
تلویزیون اخبار پخش می کند . قبل از اخبار
انگجه انگجه انگجه وعده لاشریک لاشریک لاشریک له می خواند و غضنفر کلاه ارتشی
نورالدین را سرش می گذارد و تفنگ چوبی اش را بر می دارد و در وسط خانه رژه می رود
و حمزه علی می خندد . زیور یک گنجه چوبی دارد که درش را قفل می کند . زیور یک دسته
کلید دارد که از قفل گنجه آویزان است . غضنفر که دسته کلید را بر می دارد زیور
دعوایش می کند .
بالاخان به غضنفر می گوید که تفنگهایمان را
برمی داریم و با کامیون مقصود می رویم همه عراقی ها را می کشیم و غضنفر همه را
باور می کند . حمزه علی می گوید غضنفر شلوغ کند یا نکند دوستش دارم . غضنفر تب می
کند . نمی تواند به مدرسه برود . گلویش باد کرده است . تلویزیون لاشریک لاشریک
لاشریک له می گوید . غضنفر چند بار بلند می شود که رژه برود نمی تواند . و زمین می
خورد . اشک از جشمهای حمزه علی سرازیر می شود .
بالای تخت حمزه علی یک طاقچه خیلی کوچک است که
یک دفتر قرمز رنگ دویست برگ گذاشته اند . غضنفر همه اش چشمش دنبال این دفتر است .
دفتر مال بزرگترهاست . حمزه علی مرده است و می خواهند در این دفتر اموال خانه را
بنویسند و سهم زیور را بدهند برود . مرد ها و زنها در اتاق کوچک حمزه علی جمع شده
اند . انگار مرده ندیده اند . کم مانده غضنفر زیر دست و پا له شود . غضنفر هم دوست
دارد حمزه علی را ببیند . غضنفر یک ورقه امتحانی می دهد همه اموال را می نویسند
تمام می شود و دفتر دویست برگ قرمز رنگ به غضنفر می رسد .
بغل تخت حمزه علی یک گنجه است که در ندارد و
یک پرده از بالایش آویخته اند و لحاف تشک ها را آنجا می گذارند . این خانه های
قدیمی در زمستان گرم و در تابستان خنک است . مثل خانه های امروز از این دیوارهای
ده سانتی و سی سانتی نیست که باد ازش رد شود .
غضنفر هر روز صبح به خانه همسایه می رود و با
حکیمه دختر همسایه بازی می کند . حکیمه سه سال از غضنفر بزرگتر است . حکیمه دیگر
به مدرسه نمی رود . غضنفر و حکیمه منچ و مار پله بازی می کنند . حکیمه درسهای
غضنفر را از روی کتاب می خواند و غضنفر می نویسد . حکیمه ظرفهای ناهار را با تاید می
شوید و غضنفر آب می کشد تا زودتر ظرفها تمام شود و بیشتر بازی کنند .
غضنفر و حکیمه با دو تا قوطی کنسرو خالی و یک
نخ قرقره بلند ، زنگ اخبار درست کرده اند . حکیمه آن ور حیاط قوطی کنسرو را جلوی
دهانش گرفته و دارد حرف می زند . غضنفر هم آن یکی قوطی را روی گوشش گذاشته دارد
مثلا گوش می کند . حکیمه مثل پسرها بازیگوش است و دوست دارد کارهای پسرانه بکند .
یک جا بند نمی شود . آن ور حیاطشان یک اتاق است که به یک آرایشگاه زن اجاره داده
اند . وقتی عروس می آورند حکیمه و غضنفر می روند از پشت پنجره نگاه می کنند . یعنی
غضنفر زیاد خوشش نمی آید اما حکیمه دارد همه جزئیات را در ذهنش یادداشت می کند .
غضنفر در شورچمن دارد دوچرخه سواری می کند .
دوچرخه اش پنچر می شود . پسر همسایه سه تومن به بقالی عیسی کرانی که دوچرخه هم
تعمیر می کند جوراب هم می بافد می دهد دوچرخه اش را درست می کند . نورالدین و حمزه
علی تازه مرده اند و همه هوای غضنفر را دارند . در مدرسه هم ناظم هوای غضنفر را
دارد . بچه ها در حیاط مدرسه در صف آب ایستاده اند . دو تا شیر آب بیشتر نیست .
ناظم هم محله ای غضنفر است . غضنفر لیوانش را به ناظم می دهد و ناظم لیوانش را
بدون نوبت پر می کند و می دهد . بچه شهید بودن گاهی حال می دهد .
یکی از بچه ها به غضنفر می گوید که کردها سر
پدرت را بریده اند و غضنفر در حیاط مدرسه می نشیند و زار زار گریه می کند . ناظم
بالای سرش می آید اما غضنفر گریه امانش نمی دهد چیزی بگوید . اما نورالدین داخل
تابوت سرش روی بدنش بود . حتی جای تیر هم نبود . شاید زیر پیراهنش بود . چشمهایش
نبمه باز بود و همان لبخند همیشگی روی لبهایش خشک شده بود . و آن پیراهن مردانه
چارخانه اش را پوشیده بود . و همان کمربند همیشگی اش را بسته بود و ته ریش داشت .
غضنفر با مقصود در خانه حمزه علی دوازده سنگ
بازی می کند . مقصود استاد دوازده سنگ است . سه سنگ هم بازی می کنند . در زمستان
شیر مستراح یخ می زند . آفتابه مسی را از شیر آشپزخانه پر می کنند می برند . غضنفر
دو متر مانده به در مستراح پایش سر می خورد و مقصود دست بردار نیست . می گوید
غضنفر از این ور حیاط سر خورد و تا آن ور حیاط مثل پلنگ صورتی اسکی رفت و با کله
وارد مستراح شد و دخترهای فامیل می خندند .
غضنفر و حکیمه می روند در کوچه بغلی که مثل
رختخواب مار در کارتون رابین هود ، لاغر و دراز است بازی می کنند . لس لس بازی می
کنند . حکیمه به لس لس ، لیلی لیلی می گوید . با گچ ، هشت خانه بزرگ روی اسفالت می
کشند و یک سنگ پرتاب می کنند که نباید روی خط بیفتد . غضنفر با دختر ها کش کش هم
بازی می کند . دو نفر این ور و آن ور می ایستند و کش را دور پاهایشان می اندازند و
یک نفر آن وسط جفت پا روی کش می پرد چیزی مثل حرکات ژیمناستیک روی خرک . پسرها
کمتر از این بازی ها می کنند .
غضنفر با رحیم و احد ، آشیق بازی می کند . همان
قاپ بازی . با گردو ، تیله بازی هم می کنند . لوموناد هم بازی می کنند . درب
کاناداها و کوکاها را جمع می کنند و داخلشان قیر می ریزند و رویش از کاغذهای شکلات
ها و آدامس ها می چسبانند و مثل تیله روی زمین می چینند و بازی می کنند . آرادا
ویردی هم بازی می کنند . همان وسطی .
مقصود همه بچه های فامیل را سوار تریلی اش می
کند و به پارک ولیعصر می برد . غضنفر سوار تاب شده و پیاده نمی شود تا بقیه بچه ها
سوار شوند . مقصود به دخترهای فامیل گفته در آن یکی اتاق مثل گروه سرود ایستاده
اند . در چوبی وسط دو تا اتاق بسته است و غضنفر دارد در این یکی اتاق بازی می کند
. مقصود یک دفعه در را باز می کند و دخترها دسته جمعی می خوانند : غضنفر خودشو دوس
داره . یار و رفیق نداره . تنها میره مدرسه . همیشه دیر می رسه . . .
خانه دستمالچی
اکرم می رود ماهی تابه خورشت و قابلمه برنج را از آشپزخانه می آورد . غضنفر هم
بشقاب و قاشق ها و لیوان ها و پارچ آب را می آورد . یحیی هم پیاله بر می دارد می
رود از دبه آن ور حیاط که زیر برفها مانده ترشی می آورد .
یحیی و غضنفر ، تخم های گل صباح را از کاشی های حیاط جمع می کنند و داخل شیشه
خالی مربا می ریزند . برگها کم کم دارند زرد می شوند . برگ چسبیده های دیوار کم کم
دارند می ریزند . هنوز آهنگ کارتون مهاجران در گوش غضنفر هست . یحیی هنوز می تواند
درس بوقلمونی بنام مگاپوت را از حفظ بخواند . تلویزیون سیاه و سفید دارد دیدنی ها
را پخش می کند . جلوی پنجره اتاق نشیمن دو تا پتوی سیاه زده اند تا سرما داخل
نیاید . دفتر کتابهای غضنفر گوشه اتاق باز است . یحیی دارد آیین نامه رانندگی را
حفظ می کند .
عکس نورالدین را به دیوار خانه زده اند و دورش چراغ کشیده اند که روشن خاموش
می شود . اکرم عکس های رنگی نورالدین را که در جبهه گرفته مخفی کرده است . سر قبر
نورالدین که می روند غضنفر را نمی برند . نورالدین از کلمات ممنوعه است . اکرم
تنهایی خودش را دارد و غضنفر تنهایی خودش را .
نورالدین یک کاست دارد که سربازهایش آهنگ فردا که بهار آید صد لاله به بار آید
را خوانده اند و نورالدین با صدای بمش ایران ایران و الله الله لا اله الا الله
گفته است . غضنفر کاست را پیدا می کند . اکرم کاست را گم و گور می کند . غضنفر
دیگر هیچ وقت این کاست را پیدا نمی کند .
جمعه ها بعد از فیلم سینمایی عصر ، سریال پاییز صحرا را نشان می دهد و غضنفر
جمیله شیخی را که می بیند دلش می گیرد . جمیله شیخی نقش مادر بزرگ بد اخلاق و سخت
گیر را بازی کرده است . شنبه ها اوشین را نشان می دهد . یکشنبه ها هم دیدنی ها را
. جمعه ها صبح شبکه تبریز اسلام غنچه لری را پخش می کند . بعد غضنفر صبح جمعه با
شما را گوش می دهد . بعد از کارتون هم یک فیلم سینمایی نشان می دهد .
غضنفر زیر درخت آلبالو یک لوبیا کاشته است . لوبیا دور ساقه درخت آلبالو می
پیچد و بالا می رود . سلطنت می گوید این لوبیا نمی گذارد درخت آلبالو میوه بدهد .
اکرم هم لوبیا را در می آورد . غضنفر که از مدرسه می آید دیوانه می شود . دارد
شاخه های درخت آلبالو را یکی یکی می شکند . یحیی از پنجره نگاه می کند و می خندد .
سقف خانه چکه می کند . اکرم یک قابلمه گذاشته تا فرش خیس نشود . اکرم و غضنفر
رفته اند از بنیاد شهید حواله گونی بگیرند . مردی که حواله گونی را می نویسد کم
مانده وسط جمعیت خفه شود . زنها هر چه از دهانشان در می آید بهش می گویند . که چرا
اینجا نشسته ای باید می رفتی شهید می شدی بچه های ما را به کشتن فرستادین آنوقت یک
حواله گونی هم نمی نویسین . بالاخان به اکرم گفته هر جا به حرفت گوش نکردن کفشت را
در بیار بزن به کله شان .
تشک برای غضنفر کوتاه شده است اما غضنفر پاهایش را جمع می کند تا اکرم نفهمد .
تشک اکرم بزرگ است . اکرم نفسش گرم است . اکرم که به دستشویی می رود غضنفر به لحاف
تشک اکرم می رود و گرم می شود . اکرم کلکسیون درد است . اگر مریض نباشد حوصله اش
سر می رود .
غضنفر از پیرمرد جلوی مدرسه آلبالوی خشک می خرد . سنگک دانه ای دو تومن است .
غضنفر با پسر همسایه دعوا می کند . پسر همسایه می گوید نورالدین در آسمانها ماشین
سواری می کند . غضنفر زار زار گریه می کند . بچه ها دورش جمع می شوند .
غضنفر به حمام نمی رود . اکرم از پایش می گیرد و کشان کشان به حمام می برد .
نازلی و یحیی کلی می خندند . اکرم نمی گذارد یحیی از پنجره آشپزخانه بیرون نگاه
کند می گوید موهایت بلند است مردم فکر می کنند که منم .
برق ها رفته است . اکرم رفته زنبوری را آورده روشن کرده است . نصف توری زنبوری
ریخته است . غضنفر دستش را جلوی چراغ زنبوری گرفته و دارد با سایه دستش که روی
دیوار افتاده گرگ درست می کند .
غضنفر دارد پاک کن را می جود و به انیمیشن هایی که بغل کتاب حرفه و فن کشیده
است نگاه می کند . آدمک اول توپ را ازنقطه کرنر ارسال می کند و آدمک دوم با کله
توپ را وارد دروازه می کند . آدمک دروازه بان هم شیرجه جالبی می زند اما به توپ
نمی رسد .
اکرم می گوید زود درس و مشق هایت را تمام کن الان اوشین شروع می شود . کایو به
اوشین حسادت می کند . اوشین شب و روز کار می کند و خسته نمی شود . آدم آهنی است .
دخترها موهایش را اوشینی می کنند .
اکرم به نهضت سواد آموزی می رود . غضنفر و اکرم می دهند انشاهایشان را نازلی
می نویسد . انشاها را حفظ می کنند تا در امتحان هم بنویسند . " به نظر من جنگ
خوب است چون این جنگ را ما شروع نکردیم بلکه بدست ابرقدرت های شرق و غرب بر ما
تحمیل شده است . " نازلی یک چیزهایی می نویسد که خودش قبول ندارد . نازلی به
ناخن هایش لاک می زند .
اکرم به برق ، بلق می گوید و نازلی می خندد . عباس با همان چکمه های چرمی که
در رنگرزی می پوشد به خانه نازلی رفته است . چراغعلی به شهناز گفته عباس دیگه بزرگ
شده براش دنبال زن بگردن . عباس اما در فاز زن گرفتن نیست . یحیی ژیان را فروخته و
یک جیب میوی رو باز آبی رنگ خریده است . شطرنج آزاد شده است . همه دارند در کوچه
ها و پارک ها شطرنج بازی می کنند .
غضنفر و اکرم رفته اند کتاب رستم نامه ترکی را بخرند . انتشارات فردوسی در
شیشه گرخانه . فروشنده می گوید نه خانم نمی تواند این کتاب را بخواند ترکی است .
اکرم می گوید شما چکار دارید پولش را می دهیم . غضنفر سوم ابتدایی است . تشکش را
خیس کرده است . نمی داند چرا اینجوری شده است . خیلی وقت بود اینجوری نمی شد .
اکرم تشک را می برد روی طناب رخت حیاط می اندازد تا جلوی آفتاب خشک شود .
غضنفر به سرش زده است شانس بفروشد . اکرم دعوایش می کند که آبرویمان در محله
می رود . داخل نایلون یک جقجقه ، یک بسته
سوزن ، یک حشره کش پلاستیکی ، یک توپ پلاستیکی ، یک آب کش و کلی خرت و پرت های
دیگر . بچه ها پنج ریال می دهند یکی از کاغذها را بر می دارند . خیلی هایش سوزن در
می آید .
غضنفر تیله را روی زانویش می گذارد و هوایی می زند . تیله در جوب وسط کوچه می
افتد و لای گل و لای فاضلاب گم می شود . غضنفر دستش را لای گل و لای کرده دنبال
تیله می گردد . پسر همسایه با کاغذ و سوزن ته گرد و یک تکه چوب ، فرفره درست کرده
دارد سر کوچه می فروشد . بچه ها اسفالت کوچه را با میخ سوراخ می کنند و بعد
گوگردهای چوب کبریت ها را در می آورند و داخل سوراخ می ریزند و آنوقت با میخ می
کوبند منفجر می شود . از عینالی که سیل می آید می پیچد به کوچه شش متری و می آید
ته کوچه می پیچد به خانه اکرم . زیر زمین پر از آب می شود .
این دهه شصت چرا تمام نمی شود . هی لفتش می دهند . هر کی هر چی دوست داره روی
دیوارها می نویسه . همین غضنفر را هم اگر بنویسیم برای هفت پشتمان کافی است با این
کارهایش . غضنفر همه را کتک می زند . کوچک و بزرگ هم سرش نمی شود . این بچه را چرا
برنمی دارید ببرید روانپزشک . این بچه عقده ای است . فرشته می گوید دارد زهرش را
بیرون می ریزد . بزرگ که شد درست می شود . اکرم می گوید مرا به گور می برد بعد
درست می شود .
کولر آبی در پشت بام ول معطل است . اکرم نمی گذارد غضنفر کولر را باز کند که
هوا خورد گردنم درد گرفت . زمستان که می آید نارنگی و لیمو شیرین و پرتقال هم می
آید و غضنفر خوشحال می شود . در اتاق نشیمن بخاری سیاه روشن می کنند و درش را می
بندند تا گرم شود . هال و آشپزخانه یخ بندان است . لحاف تشک ها از دور سرما می
دهند چه برسد که بخواهی داخلشان بخوابی .
غضنفر از مدرسه آمده و دیده اکرم نیست . هنوز موبایل اختراع نشده است . تلفن
هم ندارند . اکرم هم سوادش کجا بود کاغذی بنویسید وقتی بیرون می رود . حتما یکی
مرده است . حتما به خانه شهناز رفته است . غضنفر سردش شده است . ساعت پنج شده و تلویزیون
دارد نخودی را می دهد . بخاری را روزها روشن نمی کنند و گرنه نفت کم می آورند .
غضنفر دریچه بخاری سیاه را باز می کند و کمی درجه بخاری را می چرخاند تا نفت
وارد بخاری شود . می رود از آشپزخانه کبریت می آورد . کبریت را می کشد و از دریچه
بخاری ، کبریت روشن را داخل بخاری می اندازد اما روشن نمی شود . نفت زیاد رفته و
شعله داخل نفت خاموش می شود . غضنفر یک ورق از وسط دفترش می کند و آتش می زند و
داخل بخاری می اندازد . بخاری روشن می شود . شعله ها کم مانده از سوراخ سمبه های
بخاری بیرون بزنند . بخاری سرخ سرخ شده است . غضنفر درجه نفت بخاری را می بندد .
تا یک متری بخاری نمی شود رفت اما هنوز این ور اتاق سرد است .
لامپ صد وات مثل فانوس نور می دهد . غضنفر می رود ترانس برق را روشن کند . چند
دقیقه بعد ترانش آژیر می کشد . دارد لولک و بولک را پخش می کند . شیشه تلویزیون
گرد است و رویش گرد و غبار می نشیند . جلوی شیشه تلویزیون یک تلق رنگی چسبانده اند
تا تصویرش رنگی شود .
اکرم می گوید زمان شاه که با پدرت به خیابان می رفتیم بغل خیابان موز می
فروختند دانه ای یک تومن بود پدر می خرید و تو می خوردی اما غضنفر چیزی یادش نمی
آید . یکبار وقتی مدرسه هاشمی بود یکی از بچه ها موز آورده بود خورده بود بچه ها
جمع شده بودند داشتند پوست موز را با تعجب نگاه می کردند .
غضنفر با لگد کپسول گاز را روی اسفالت کوچه قل می دهد . برگشتنی اکرم هم می
رود از آن طرف کپسول می گیرد می آورند . غضنفر می ترسد پولهایشان تمام شود . مشق
هایش را ریز ریز می نویسد تا دفترش دیرتر تمام شود . سیب را یواش یواش می خورد تا
مزه اش را بیشتر حس کند . از بنیاد شهید هزار و دویست تومن حقوق می گیرند . تا هوا
خیلی تاریک نشده لامپ ها را روشن نمی کنند تا پول برقشان زیاد نیاید . تلویزیونشان
برفک نشان می دهد .
اکرم به غضنفر می گوید زیاد در خانه راه نرود تا پاشنه جوراب هایش پاره نشود .
چرخ ماشین همسایه را باز کرده اند و جایش آجر چیده اند . زنی زیر چادرش یک دست قطع
شده را به خاطر النگوهایش برداشته است . دارد از دستش خون می چکد . نمی گذارد مردم
کمکش کنند . آقا قربان رفته کمک کند . زیر آوار یک کودک تکه پاره دیده از هوش رفته
است . مردم دارند به صورتش آب می زنند . آقا قربان نقاش اتومبیل است ول کرده رفته
دارد پارچه می فروشد .
اکرم می گوید من بروم نان بگیرم مردم پشت سرم حرف در می آورند . غضنفر از هفت
صبح رفته لواش بخرد . زنها لواش ها را در هوا می گیرند و غضنفر را هل می دهند .
غضنفر ساعت دوازده و نیم اشک ریزان و دست خالی به خانه می آید . اکرم به لواش پزی
می رود . خجالت نمی کشید در نوبت بچه شهید می روید . یکی از زنها که تازه از دهات
آمده به اکرم می گوید تو دیگه چی می گی دیر اومدی زود یاد گرفتی و اکرم بغض گلویش
را می گیرد .
شهریار را رفته اند سر پیری آورده اند تا پشت میکروفون برای خانواده های شهید
حیدر بابا بخواند . اکرم شهریار را نمی شناسد . می گوید این پیرمرد کیست که
گوشهایش بزرگ است . غضنفر می گوید اسمش حیدر بابا است . نمایش که تمام می شود همه
کف می زنند . یکی از پدران شهید بلند می شود و سر همه داد می زند که چرا کف می
زنید و دشمن را شاد می کنید صلوات بفرستید .
بچه های شهید را پشت تالار جمع کرده اند تا یکی یکی بیایند جایزه بگیرند . بچه
ها صبرشان تمام می شود و همانجا همه جایزه ها را باز می کنند . غضنفر هاج و واج
نگاه می کند . آقایی که در بنیاد کار می کند و غضنفر را می شناسد یک خودکار فشاری
و یک کلاسر بر می دارد و به غضنفر می دهد . قرابیه می آورند . بچه ها از ترس اینکه
بهشان نرسد حمله می کنند و سینی قرابیه واژگون می شود . غضنفر فکر می کند که در
بنیاد شهید آدم را به چشم گدا نگاه می کنند .
غضنفر می رود و در پله های حیاط می نشیند و مگس ها را می گیرد و با ذره بین می
سوزاند . بوی شیمی آلی بلند می شود . غضنفر یک ورق از دفترش می کند و در روی کاشی
های ایوان می گذارد و با ذره بین کاغذ را می سوزاند . دارد مرگ بر شاه می نویسد .
غضنفر یک تخم گل صباح از روی کاشی ها بر می دارد و زیر ذره بین می گذارد و نگاهش
می کند . تخم گل صباح را در دهانش می گذارد و می جود . مزه تلخی دارد .
غضنفر دو پایش را داخل یک کفش کرده که من دوایر جادویی اقلیدس و بمن بگو چرا
می خواهم . اکرم با نازلی به بازار می رود . اکرم زبانش می گیرد وقتی دوایر جادویی
اقلیدس می گوید . مغازه دارها می خندند که نه خانم از این چیزها نداریم . اکرم و
نازلی هنوز هم که یاد دوایر جادویی اقلیدس می افتند می خندند . غضنفر اسباب بازی
هایش را در طاقچه اتاق بالا چیده است . نمی گذارد کسی دست بزند .
امتحانات تمام شده است . از تیرماه شبکه دو صبح ها هم دو ساعت کارتون پخش می
کند . رامکار و استرلینگ را می دهد . واتو واتو ، بارباپاپا عوض می شه ، دختری
بنام نل ، بلفی و لیلیبیت ، هاج زنبور عسل ، خونه مادربزرگه ، هادی و هدی ، بانزی
، مهاجران .
غضنفر می خواهد به سینما برود . اکرم تنهایی نمی گذارد . می گوید با مخدومعلی
برو اما غضنفر با مخدومعلی قهر کرده است . دیگر به خانه سلطنت نمی رود .
نازلی به اکرم می گوید که نوار ترانه ها را بیاورد گوش کنند . اکرم می گوید
نورالدین که شهید شد همه کاست ها را داخل چاه انداختم . نازلی دست برنمی دارد .
اکرم می رود کاست ها را از زیر زمین می آورد . روی کاست ها اسم خواننده ها را
نوشته . نازلی دکمه ضبط آیوا را فشار می دهد و درش بیرون می پرد و کاست را داخلش
می گذارد و درش را می بندد . رو ماسه های ساحل نوشته . شب های رامسر مثل بهشته .
شب که می شه پنجره ها وا می شه . غضنفر از صبح تا شب می نشیند با ضبط صوت ور می
رود . صدای اکرم را که دارد بایاتی می خواند ضبط می کند . یحیی یک نوار جدید آورده
است . آره دوست دارم بیشتر بیشتر .
خانه بالاخان
غضنفر یک توپ
پلاستیکی بر می دارد و می رود خانه بالاخان بازی می کند . بالاخان همیشه شاد است . کم
مانده بلند شود وسط کفاشی برقصد . رادیوی بالاخان همیشه آهنگ شاد می خواند . از آن
رادیو گرام های زمان شاه که گرامش خراب شده است . بوی چسب کفاشی آدم را دیوانه می
کند . غضنفر میخ های کفاشی را با چکش روی میز می کوبد . بالاخان با قاشق در کانادا را باز می کند و یک نفس قولوب قولوب همه
کانادا را سر می کشد . غضنفر همینجور دهانش باز می ماند . غضنفر فکر می کند
بالاخان قوی ترین مرد دنیا است .
میز زیر سماورشان دو تا آینه کشویی دارد . کشوها
را می کشند و قندان و استکان ها را از
داخل میز بر می دارند . اکرم می گوید که چایشان مثل شربت گلابی است . ببخشید مثل
شربت آلبالو است . بالاخان دو تا دمبیل دارد . حالا نمی دانم فارسی اش چه می شود .
از همان ها که پهلوانها در زورخانه بالای سرشان می برند و می چرخانند . از همان
وزنه های بزرگ چوبی گرزی شکل . بالاخان چهار صبح بیدار می شود و می رود سنگک می
خرد .
بالش های خانه بالاخان قرمز رنگ است . روکش بالش ها سر می خورد . جمال بالش ها
را زیر پایش می گذارد و می پرد دستش را به شیشه بالای در می زند . خانه را زیر و
رو می کنند . فرشته چیزی نمی گوید . فرشته هیچ وقت بچه ها را دعوا نمی کند . اما بالاخان گاهی عصبانی می
شود . در طاقچه عکس بالاخان را گذاشته اند که سبیل دارد و ریش هایش را زده است و
موهای جلوی سرش کمی ریخته است و کت و شلوار دارد . عکس سیاه سفید است . کرکره
هایشان آبی رنگ است . غضنفر مگس ها را لای کتاب حیدربابا می گذارد و
یکدفعه کتاب را می بندد و مگس ها آن تو له می شوند .
صدای شاخسی نمی گذارد بالاخان بخوابد . بالاخان هم مثل چراغعلی فحش می دهد . نوع فحش هایشان فرق می کند . فرشته چای می گذارد . بچه
ها یکی یکی به مدرسه می روند . فرشته می رود از طاق یانی سبزی بخرد . خانه نارین
گل هم می رود . ته کوچه ملاحسن . خان کیشی این خانه را از شوهر آهو خریده است .
خانه ای با سقف نیمدایره با یک حیاط بزرگ .
خان کیشی نوشابه را می خورد و ته شیشه را به نارین گل می دهد . نارین گل به
شلوغ ، سولوخ می گوید . موهایش فر است . گربه ها می آیند از پشت پنجره ، نگاهش می
کنند .
گوشه ایوان بالای پنجره ، یک لانه چوبی است که
دو تا یا کریم دارد . یا کریم ها رفته اند غذا پیدا کنند . یک کلاغ می آید و جوجه
یا کریم ها را بر می دارد و می برد . فرشته چند روز مریض می شود . آهو می گوید از
وقتی آخوندها آمده اند قجله ها از تبریز رفته اند . نمی دانم فارسی قجله چه می شود
. یک جور پرنده است . بالاخان به دیوار حیاط یک آینه زده و داده نجار یک صندلی
درست کرده پنج صبح بلند می شود جلوی آینه ورزش می کند .
بالاخان دو تا پک که می زند سیگار
تمام می شود . روزی یک دو قوطی سیگار بهمن می کشد . زمان شاه وینستون می کشید اما
دیگر نمی تواند وینستون گیر بیاورد . زمان شاه از آن شربت ها هم می خورد اما الان
دیگر پیدا نمی کند . بالاخان جمال و جلال را بر می دارد و به عینالی می روند .
بالاخان دارد کفش زنانه می دوزد . به همه فامیل یک جفت می فرستد .
خانه بالاخان یک پنکه است که پره
هایش آبی است و دکمه های تند متوسط آرام و خاموش دارد . بالاخان وقتی تهران بوده
این پنکه را خریده اند . جمال مگس ها را می گیرد و داخل پره های پنکه پرت می کند .
غضنفر و دریا هم مگس ها را می گیرند و لای کتاب حیدربابای شهریار می گذارند و
یکدفعه کتاب را می بندند و مگس ها آن تو له می شوند . غضنفر دارد با ترکی شکسته
بسته حیدربابای شهریار را می خواند . اکرم از شهریار خوشش نمی آید .
جمال و جلال یک دوچرخه بیست و
چهار دارند . جلال روی صندلی می نشیند و جمال سر پا روی میله های چرخ عقب می ایستد
. در راه پله پشت بام خانه بالاخان کلی گلدان و گل و گیاه است . بچه ها بزرگ شدند
و هنوز بالاخان برای پله ها نرده درست نکرده است . یکی دو بار بچه ها از بالای پله
ها افتاده اند و چیزی نشده است . جمال می رود از پله نهم می پرد . میترا هم از پله
هفتم می پرد .
بالاخان سنگک ها را وسط سفره می
گذارد و سفره را تا می کند تا خشک نشوند . آشپزخانه شان در زیر زمین است . بنده
خدا فرشته برای یک ناهار درست کردن ده بار به زیر زمین می رود و برمی گردد .
بالاخان دارد برای غضنفر داستان
تعریف می کند . الاغ وسط جنگل بلند عر عر می زند که آواز خواندنم گرفته و آدمها می
آیند الاغ و شیر و شتر را می گیرند وقتی می خواهند از رودخانه رد شوند الاغ را
سوار شتر می کنند شتر هم وسط رودخانه بلند می شود و به الاغ می گوید که الاغ جان
من هم الان رقصیدنم گرفته و الاغ در آب می افتد و غرق می شود . بالاخان دیگر سیگار
نمی کشد . می رود در کوهستان درخت می کارد . سریه سیگارهای چراغعلی را با سوزن
سوراخ کرده است .
بالاخان وقتی می خوابد یک بالش
زیر پاهایش و یک بالش زیر دستش و یک بالش هم آن ورش می گذارد . زیر پیراهنش را هم
در می آورد و می خوابد . بدنش ورزیده و پشمالو است . جمال کنترل تلویزیون را زیر
پیژامه اش مخفی می کند . صدای تلویزیون را بلند کرده اند . بالاخان وسط خواب بیدار
می شود و یک فحش می دهد که صدای تلویزیون را کم کنند و دوباره سرش را روی بالش
نگذاشته خور و بفش بلند می شود . بالاخان دندانهایش مصنوعی است . بالاخان با
اشتیاق و عجله غذا می خورد . فرشته می گوید من و بچه ها می ترسیم که الان بالاخان
همه غذاها را بخورد و ما گرسنه بمانیم . آدم که به خانه بالاخان می رود اشتهایش
باز می شود .
بالاخان آبگوشت را داخل یک کاسه
بزرگ می ریزد و با ته شیشه آبلیمو نخودها و سیب زمینی ها و گوشت هایش را له می کند
. فرشته دارد پیاز پوست می کند . پیاز ها را حلقه ای می برد و در بشقاب می گذارد .
هنوز به بشقاب نگذاشته پیازها تمام می شود . جمال دو تا پیاز برداشته است .
جلال رفته یک سبد بسکتبال خریده
به دیوار حیاط زده است . یک توپ بستکبال هم خریده . توپ به دیوار می خورد و برمی
گردد به شیشه های زیر زمین می خورد و در همین نیم ساعت دو تا از چهار تا شیشه زیر
زمین را شکسته اند . بالاخان توپ را به انباری بالای مغازه می اندازد .
بالاخان مرد همه یا هیچ است . مرد صفر یا یک
است . حوصله اعداد اعشاری را ندارد .
بالاخان یک کفش هایی می دوزد که ده سال هم که بپوشی پاره نمی شود . مثل
آلمان و روسیه است . مثل فرانسه و اسپانیا نیست . حوصله کارهای کوچک و ریز را
ندارد . دیجیتال نیست . کوانتوم نیست . مکانیک است . حوصله تشریفات و رسم و رسوم
ها را ندارد .
بالاخان نشسته و دارد پیر و پاتالهای فامیل را
به ترتیب سن می شمارد . سریه که مرد نوبت علی اشرفه بعد نوبت سلطنته بعد نوبت
زیوره . خلاصه بالاخان همیشه عجله دارد . دوست دارد ایکی ثانیه همه کارها را ردیف
کند برود . دوست ندارد یکی کاری را لفت بدهد . سریه هم اینجوری بود . عصر مهمان
های شهناز که می آمدند و هوا کمی می خواست تاریک بشود به مهمانها اگر زن بودند می
گفت که اگر می خواهید بروید هوا تاریک نشده بروید .
در خانه بالاخان همه عاشق غذاهای
شیرین هستند . بالاخان هر روز جمال را می فرستد از قنادی سولماز نرسیده به طاق
یانی از آن شیرینی های کشمشی می خرد . در خانه چراغعلی کسی لب به غذای شیرین نمی
زند . سرکه ترشی را با قاشق مثل آب می خورند . یحیی و نازلی می روند از بقالی حسین
آقا معلم ، لواشک و ترشمزه می خرند . غوره ها را مثل نخود کشمش می خورند .
خانه چراغعلی چهار گوش است . گاهی هم مثلث است
. آنوقت خانه بالاخان خط خمیده باز است . خانه سلطنت خط خمیده بسته است . یک دایره
کج و کوله است . خانه عباسقلی یک چند ضلعی نامنظم است . خانه اکرم ذوزنقه است .
غضنفر یک نیم خط است . دهه شصت مثل یک کاغذ خط خطی است . دهه هفتاد مثل مار پله
است . دهه هشتاد مثل یک چای است که خواسته باشی بعد از یک بستنی لیوانی بخوری
آنوقت دهه نود مثل یک بچه تخس است که می خواهد خودش را قاطی بزرگترها کند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر