۱۳۹۵ فروردین ۸, یکشنبه

باغمیشه . کتاب 2 . نورالدین




همه اش مثل فیلمی که نیم ساعت پییش دیده باشم یادم است . یک زایمان طبیعی که هنوز که هنوز است اکرم از دستم شاکی است . سوار یک تاکسی نارنجی شدیم و من بغل اکرم در صندلی عقب شیر می خوردم . تاکسی از میدان ساعت و سه راه منصور و پل سنگی و بیلانکوه و بازارچه کلانتر گذشت تا به سراشیبی دالی کوچه در باغمیشه رسید و نرسیده به مسجد حاجی ولی ، جلوی پای سلطنت که از صبح در پله های کوچه عباسقلی نشسته بود نگه داشت .

نمی دانم مشکل از شیر اکرم بود یا غذاهایی که گل خاتون می پخت یا رطوبت دیوارهای خانه عباسقلی یا بوی فضولات گاوهای نصراله که در کرت ها ریخته بودند که دل پیچه عجیبی امانم را می برید . اکرم روی پاهایش می انداخت و آنقدر تکان تکانم می داد که سرگیجه می گرفتم و دل و روده ام به دهانم می آمد . روز دوم ، سلطنت فقط چند قاشق کوچک روغن حیوانی به خوردم داد و صدایم به کل قطع شد و من مثل یک شبح از بالای خانه عباسقلی داشتم خودم را که مثل یک تکه گوشت بی جان آن پایین افتاده بودم و اکرم و سلطنت بالای سرم گریه می کردند تماشا می کردم .

ده روزه بودم که به خانه حمزه علی در شورچمن رفتیم و همانجا بود که بندنافم افتاد . حمزه علی برای دستمالچی ها باغبانی می کرد . گوشه اتاق یک گنجه بود که زیور درش را قفل می کرد . دومین سه شنبه زندگی ام شهناز و طرلان مرا برداشتند بردند مطب دکتر دریانی که در بازار کوروش بود برای ختنه . همان طرفهای کوچه انجمن و راسته کوچه که کتدی لر بازاری هم می گفتند و دهاتی ها می آمدند برای خرید . طبقه دوم یک ساختمان قدیمی . و صبح چهارشنبه رفتیم حمام همایون تاج در ششگلان . حمام زائو و من با همه عشقی که به بوی ترشیده شیر و عرق داشتم بوی شامپو بچه گرفتم . و پنج شنبه که نورالدین از سقز آمد و شام رفتیم خانه سلطنت که تاس کباب پخته بود و فردا صبح که خداحافظی کردیم و سوار اتوبوس شدیم و از عجب شیر و میاندواب و بوکان گذشتیم تا به سقز رسیدیم .

***

خانه ما طبقه بالا بود . غیر از ما مستاجرهای دیگری هم بودند . اکرم از کردها می ترسید . یک شیر آب در حیاط بود که اکرم می برد کهنه هایم را می شست . حمزه علی برای دیدنمان به سقز آمده بود . لبه دارش را روی سر من گذاشت و نورالدین عکس گرفت . و غروب که به سینما رفتیم که یک فیلم بزن بزن و عشق و عاشقی بود . سقز یک سینما بیشتر نداشت . شام را هم در پارک خوردیم . حمزه علی برایمان یک کناره آورده بود که انداختیم کنار فرشی که از خانه عباسقلی آورده بودیم .

پول نفت کم کم خودش را در زندگی مردم نشان می داد و ما هم یک یخچال خریدیم نهصد تومن و یک تلویزیون بیست و یک اینچ که کمد چوبی داشت و یک رادیو ضبط آیوا که روی تلویزیون گذاشته بودیم . و یک بشکه نفت که جلوی خانه مان بود و من فکر کرده بودم که آب است و تا می توانستم خورده بودم .

چراغعلی شوهر شهناز که به سنندج می رفت به خانه ما هم سر می زد . از سقز رفتیم به مریوان . اکرم می رفت پشم گوسفند و پارچه گل گلی از بازار می خرید و با یک چوب بلند که از تبریز آورده بود به جان پشم ها می افتاد و با چرخ خیاطی سینگرش که حمزه علی هشتصد و پنجاه تومن برایش خریده بود برای مهمانها ، لحاف تشک می دوخت .

همه چیز داشت خوب پیش می رفت که انقلاب شد و مردم ریختند به خیابانها و ما به خانه زری خانم در مرند رفته بودیم و اکرم ناهار آبگوشت پخته بود و منتظر بود نورالدین سنگک بیاورد که نیاورد و اکرم تا غروب چشمش به در ماند . هوا تاریک شده بود و اکرم در اتاق به این طرف و آن طرف می رفت و نمی دانست چه کند که دوست نورالدین خبر آورد که مردم در تبریز شیشه بانکها را شکسته و رختاویز را آتش زده اند و ژاندارمری کاری نتوانسته بکند . نورالدین را به تبریز فرستاده بودند و این رختاویز همان رستاخیز بود .

***

اصغر آقا ، شوهر بطول خانم هم کنار نورالدین نشسته بود . دست تکان دادیم و اتوبوسشان راه افتاد . گاهی من و اکرم شب ها می رفتیم خانه بطول خانم که تنها نمانند و من با داود و شیوا بازی می کردم . گاهی هم آنها می آمدند خانه ما . شیوا ، دختری بلند قد و لاغر بود و موهایش کمی فر بود . خانه شان بلوک روبرویی بود . طبقه اول . اکرم می گفت که بطول خانم وقتی تنها هستند شب ها یک خنجر ارتشی می گذارد زیر بالشش .

نورالدین که از جبهه آمد برایم یک نفر بر سبز آورده بود که شش تا سرباز سفید پشتش نشسته بودند . سربازها را می شد در آورد . باطری و چراغ و از این حرفها نداشت .

اصغر آقا برای داود یک تانک آورده بود که دو تا باطری متوسط می خورد و مثل دیوانه ها خودش را به این ور و آن ور می کوبید و برای شیوا دو تا عروسک که بی خیال جنگ ، کنار هم نشسته بودند و پیانو می زدند . من و داود سوار تاب می شدیم و شیوا هولمان می داد .

داود با یک قاشق پلاستیکی و یک کِش و چند تا چوب که به هم میخ زده بود ، یک مسلسل درست کرده بود که این قاشق پلاستیکی را که به کِش وصل کرده بود چند دور می پیچاند و بعد ول می کرد که قاشق مرتب به تخته می خورد و صدای رگبار می داد .

یک روز زمستان یادم هست که با بچه های پادگان که نورالدین بیشترشان جبهه بود ، رفته بودیم بالای تپه ماسه ها که رویش برف باریده بود و فریاد می زدیم ، " هاوا سویوخدی ، صدام تویوخدی " یعنی ، " هوا سرد است ، صدام مرغ است " . بیست سال که گذشت خیلی ها از این صدام برای خودشان قهرمانی ساختند اما برای ما بچه های پادگان که پدرانعباسمان رفتند و دیگر برنگشتند صدام همان صدام بود که بود .

اکرم نذر حضرت رقیه داشت و همه فک و فامیل از تبریز و تهران آمده بودند . آهو داشت در یک دیگ بزرگ ، شعله زرد می پخت . سلطنت هم آمده بود . از چندی قبل با اکرم رفته و از بازار مرند ، سیریش خریده بودیم . عباس با آن سیریش و چند شاخه درخت و چند تا روزنامه باطله برایم بادبادک درست کرد . نخ بستیمش و دویدیم . بادبادک با آن صورت لوزی و گوش ها و دم حلقه حلقه اش به پرواز در آمده بود . شش سالم که شد جمع کردیم آمدیم تبریز ، باغمیشه خودمان ، خانه عباسقلی در دالی کوجه .


***

اولین روز مدرسه ، یک آقا معلم خوش اخلاقی آمد . هیچکدام از بچه های کلاس فارسی بلد نبودیم . به ترکی پرسید شیشه ها چه رنگی است و همه یکصدا گفتیم ساری . خندید و گفت که در مدرسه باید فارسی اش را بگوییم . از روز دوم یک خانم معلمی آمد که خیلی عصبانی بود و من سرکلاسش آنقدر گیج و منگ بودم که هر روز مداد پاک کنم گم می شد . همان تابلوی معروف سگ گربه را دنبال می کند را می ترسیدم بگویم . من ردیف ما قبل آخر می نشستم و ردیف آخر هم خوشگواره بود . پسری که موهایم را می گرفت و می کشید و معلم چیزی به او نمی گفت .

مبصرمان هم یک پسر چوپان بود . بلد نبود اسم آنهایی را که شلوغ می کردند در تخته سیاه بنویسد و شلوغ ها را کشان کشان به جلوی تخته سیاه می برد تا خانم معلم وقتی آمد دعوایشان کند . وقتی مبصر می رفت آنطرف تر ما دوباره می دویدم و سرجایمان می نشستیم و مبصر دوباره با عصبانیت می آمد و ما را کشان کشان به جلوی تخته می برد و ما سر راه از نیمکت ها یا لباس بچه های دیگر می چسبیدیم تا نتواند ما را جلوی تخته ببرد .


***

مخدومعلی و مراد ، پنج صبح به کبریت سازی می رفتند . من هم شش و نیم صبح می زدم بیرون . هر قدر سلطنت می گفت زود است گوشم بدهکار نبود . یک روز آنقدر زود رسیده بودم مدرسه که فقط من بودم و کلاغ ها . اکرم بنده خدا ، همیشه سی ، چهل دقیقه ای ساعت خانه مان را عقب می کشید . یکروز آقای ناظم بچه هایی را که دیر رسیده بودند جلوی در مدرسه نگه شان داشته بود و گفته بود که دستهایشان را بگذارند زیر برفها . بعد هم با شلنگ زده بود کف دستشان . اشک ریزان آمدند کلاس . خانم یوسفی گفت ردیف اول بغل بخاری بنشینند تا گرم شوند .

شب قبل برف سنگینی باریده بود . بچه ها ، بیشترشان چکمه های پلاستیکی پوشیده بودند . این چکمه ها خیلی ارزان بودند ، زود هم پاره می شدند . جوراب هایم خیس خیس شده بودند . انگشتان پایم بی حس شده بود و جمعشان کرده بودم تا یخ نزنند . سر کلاس ، بچه ها پیچ بخاری را دستکاری کرده بودند . بچه های ردیف اول صدایشان در آمده بود که دارند می پزند . صورتشان سرخ شده بود . بخاری داشت منفجر می شد . خانم یوسفی فرستاد دنبال بابای مدرسه بیاید درستش کند .

خانم یوسفی ، زنی بود با صورتی گرد و موهای طلایی و عینکی با چارچوب صورتی . یک روز در کلاس ، مقنعه اش را در آورده بود که موهایش را مرتب کند و به ما سپرده بود حواسمان باشد اگر آقای ناظم پیدایش شد خبرش کنیم . فرهنگش به باغمیشه ما نمی خورد . یکبار دخترش را که یکی دو سالی از ما کوچکتر بود سرکلاس آورده بود که فارسی حرف می زد و خیلی شیک و پیک تر از ما بود و ما بچه های باغمیشه کلی عاشقش شده بودیم . زنگ که زد ، بچه ها مثل دیوانه هایی که زنجیرشان را باز کرده باشی جیغی زدند و از کلاس ها زدند بیرون . همدیگر را هل می دادند و خیلی هایشان کم مانده بود زیر دست و پا له شوند . بچه باغمیشه بودند دیگر .

مدرسه مان شش تا مستراح داشت که سه تایش خراب بود یعنی پُر پُر بود و هر کاری بابای مدرسه می کرد درست نمی شد . سه تای دیگر هم یک وضعی بود که نمی شد نزدیکش رفت . دویدم طرف مستراح اما نشد . یعنی نتوانستم . افتضاح بود . بنده خدا آقای برادری ، آنهمه جلوی صف درباره بهداشت مستراح صحبت می کرد اما بی فایده بود . فرهنگش جا نیفتاده بود هنوز . بی خیال شدم و دویدم . کوچه مدرسه هاشمی و بعد کوچه باغ دستمالچی . داشتم به خودم می پیچیدم . کیف کوله پشتی سربازی ام روی کولم بود .

رسیدم به آرا کوچه که جوب های بزرگی داشت و به سرم زد که راه مستراح را نزدیک کنم و همانجا خلاص اما جرات نکردم و دویدم تا شورچمن و دالی کوچه . اما نشد یعنی دیگر فایده ای نداشت و اتفاق افتاد آنچه غرور هشت سالگی ام را سخت جریحه دار کرد .

سلطنت گفت که تکان نخورم و رفت و یک تشت مسی بزرگ آورد و با آفتابه روی پاهایم سه بار آب ریخت و یک زیر شلواری آورد پوشیدم و شلوارم را شست و در بند رخت ایوان آویزان کرد و جوری که مثلا من نفهمم قضیه را با آب و تاب برای مخدومعلی و مراد که از کبریت سازی برگشته بودند تعریف کرد . مراد رفت کاغذ آورد تا نقطه نقطه بازی کنیم و طوری بازی کرد که من ببرم .

***

نورالدین را دو ماهی می شد که ندیده بودم . اکرم هم سه هفته ای می شد که به تهران رفته بود . خلاصه دلتنگ بودم . به سلطنت گفتم فردا از مدرسه می روم خانه شهناز . شهناز داشت با تلفن حرف می زد که رسیدم . مرتب بله ، بله می گفت و بعد هم ، نورالدین ، هان ! نورالدین ، هان ! و بعد رنگش مثل گچ سفید شد و خشکش زد و زل زد به من و همانجوری ماند . فردایش اکرم هم از تهران آمد . جرات نداشتم اکرم را ببینم . رفتم و در صندوقخانه شان نشستم . زن ها دور اکرم جمع شده بودند و بچه ها دور من . یکدفعه بغضم ترکید و هق هق زدم . و بعد هم یادمه که به خیابان رفتیم و آمبولانس می خواست به وادی رحمتش ببرد که بیرون شهر بود و اکرم نمی گذاشت و آوردیم به قبرستان ملک خودمان و من دست مراد را گرفته بودم و او دستم را می فشرد . تابوت را که باز کردند ، بی قراری کردم که می خواهم نورالدین را ببینم . مراد مردها را هل داد و جلو رفتیم :

تنها می نگریستیم ، نورالدین با چشمان نیمه باز به آسمان و من با دهان نیمه باز به نورالدین . امیدی نبود ، آرزویی بود شاید سخت کودکانه ، که آن مرد سرد شده برخواهد خاست .


* * *


با مراد و مخدومعلی می رفتیم سینما . تبریز شش تا سینما بیشتر نداشت که همه در چهار راه شهناز بود . . . عقاب ها . دستفروش . تعقیب مرگبار . انتقام  . اجاره نشین ها . پینگ پنگ هم می رفتیم . مخدومعلی یک سنتور زمینی خریده بود . من هم می زدم  دانگ دونگی در می آمد . گل خاتون می گفت خانه شده بازار مسگر ها .

یکبار همان هفته اولی که نورالدین شهید شده بود به خانه سلطنت رفته بودم و حواسم نبود و تا گفتم بابا اینجوری می گفت بنده خدا ها رنگ همه شان مثل گچ سفید شد . من اگر نبودم  زار زار می زدند زیر گریه . . .

عکسی انداخته اند در حیاط خانه عباسقلی جلوی پنجره خانه گوهر که اول نورالدین ایستاده و بعد سلطنت و مراد و گل خاتون و مخدومعلی . به ترتیب قد ایستاده اند در عکس .

ساعت 6:40 صبح بهمن ماه سال 62 فقط به خاطر یک لیوان شیر زدم با دمپایه شیشه 80 در 190 سانتی متری خانه حمزه علی را شکستم . به من گفته بودند که حمزه علی را با هواپیما به آلمان برده اند تا مداوا کنند . اما من همه چیز را می فهمیدم . مقصود با کامیون به بندر عباس رفته بود . با اکرم رفتیم شیشه بر آوردیم .

زنها جمع می شدند و هویج خرد می کردند و حلوا می پختند و می گذاشتند لب پنجره ای که رو به کوچه حسن کباب پز بود و ما از کوچه روی کول هم می رفتیم و بشقاب های حلوا را یواشکی برمی داشتیم و می خوردیم .

از بس لاغر بودم هر کسی می دید می گفت به این بچه نان نمی دهید بخورد . صبح ها اکرم پیله می کرد که باید یک لیوان شیر بخوری و من عصبانی می شدم . نان و پنیر هم که می داد به مدرسه ببرم قبول نمی کردم می بردم هم بچه ها از دستم می گرفتند می خوردند .

یک سکه دو تومنی که هنوز عکس شاه رویش بود از اکرم می گرفتم و تنقلات می خریدم و می خوردم . هنوز سکه های شاه را عوض نکرده بودند . با اکرم رفتیم و شیشه چی را آوردیم . اکرم بنده خدا از ترس حرف مردم ، تنهایی جایی نمی رفت و هر جا می رفت مرا هم کشان کشان با خودش می برد .

و یک روز که همه درهای خانه حمزه علی را قفل کردم و کیف مدرسه ام را به پشت بام انداختم و و دو پایم را در یک کفش کردم که دیگر به مدرسه نمی روم .


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر