سالار
کلا من این سالار را از وقتی بچه بود می شناسم
از اول شکمو و لذت طلب بود اما قلب صافی داشت و حرف هایش رک و طنز آلود و رگه های
غلیظی از صداقت داشت که برایش رسوایی می آورد و کلا ضد ولایت فقیه بود و شانس
آورده بود که شغل دولتی نداشت و خلاصه اکرم راست می گوید هر چه می کشیم از دست
سالار است و من که غضنفر هستم حرف اکرم را تایید می کنم اما کلا مسافرت رفتن با
سالار حال می دهد و ملاک من مسافرت رفتن است و من دوست ندارم با یک آدم مذهبی
متعصب خشک متحجر به مسافرت بروم و کلا سالار برای خودش مرام دارد که مرام هایش با
مرام های من فرق می کند و چقدر حال می دهد اینجوری راحت و بی دردسر برای خودم
نوشتن و صدایش وقتی در می آید که بخواهم اینها را در وایبر بگذارم و اکرم یک هفته
دعوایم می کند که اینها چیه در وایبر گذاشتی مردم دارند بهت می خندند و من می گویم
که دوست دارم ضایع بشوم اما عقل مردم را قلقلک بدهم تا بخندند و کلا غضنفر و سالار
آفریده شده اند که رسوا بشوند تا درس عبرتی برای دیگران باشند .
ویلای ننه
بلقیس
فروردین 92
12 شب از
خانه دستمالچی در تبریز راه می افتند . غضنفر سه تا ژیلت و یک چراغ قوه و کلی لباس
و حوله و مسواک و خمیردندان و هشت تا باطری قلمی قابل شارژ و یک شارژر باطری و یک
شارژر موبایل و یک سه تار مشقی و یک جفت دمپایه برداشته است . چهار صبح به گردنه
حیران می رسند و طلوع آفتاب به آستارا و انزلی و رامسر و چالوس و نور که ساعت
دوازده ظهر می شود و هنوز نخوابیده اند . می روند در غذاخوری ناهار می خورند و می
پیچند به آبشار آب پری و طرفهای یوش بلده . آنوقت وسط روز کنار جاده پتو رویشان می
کشند بخوابند صدای ماشین ها نمی گذارد و دوباره بلند می شوند می آیند سر جاده کنار
دریا که خیلی شلوغ است در ساحل روی ماسه ها نیم ساعتی چشمهایشان را می بندند
خوابشان نمی گیرد .
ویلاها دست
بومی نیست اگر دست بومی بود ارزان بود . این ویلا را خودم درست کرده ام . به خانه
آقا ابوالفضل می روند . یک مستراح دنجی دارد که نگو . و سه تا چای می آورند . زنها
در حیاط نشسته اند . آقا ابوالفضل می گوید ناهار بمانید می گویند صرف شده است .
نرسیده به رویان ماهی با کته خورده اند . نفری بیست و هفت هزار تومن . عوضش آنقدر
سیر می شوند که شام هم نمی خورند .
جلوی آبشار
آب پری ترافیک است . چالوس ترافیک سنگین است . دوازده شب داخل ماشین کج و کوله می
خوابند و هفت صبح راه می افتند . از فومن ترشی سیر و زیتون می خرند . در سربالایی
بوی سیر می آید . صندوق عقب را که باز می کنند ترشی سیر پتوها را خیس کرده است .
ناهار را در اردبیل برگ مخصوص می خورند . کیفیت غذا خوب و قیمتش مناسب است . سراب
، مهربان ، بخشایش ، خواجه . خوشید غروب نکرده به اتوبان پاسداران تبریز می رسند .
آذر ماه 92
عباس هم
آمده است و نشسته است . غضنفر می گوید در فیس بوک نوشته ام که عباس از پاهای سریه
می گیرد و تا وسط اتاق می کشد . عباس می گوید از پاهایش نمی گرفتم از تشک کوچکش می
گرفتم و تا وسط اتاق می کشیدم و می گفتم باید پیاده برگردی . غضنفر می گوید مغزم
خودکار شده و خیلی از خاطره ها را از خودش در می آورد . شهناز دارد ایکی دونیانین
آراسی را در مسیر ترک ست می بیند . عباس می گوید ساعت ده سریال در حریم سلطان را
می دهد . شهناز می گوید امشب قربان است شاید نشان ندهد . شهناز شب ها می رود طبقه
پایین خانه عباس می خوابد .
ویلای ننه
بلقیس در جاده هراز طرفهای رویان و یوش بلده . شهناز بفهمد تا صبح نمی تواند
بخوابد . این سالار یک روده راست در شکمش ندارد . تا سالار در ماشین را باز می کند
دزدگیر آژیر می کشد و سالار دستپاچه می شود . آن وقت ماشین استارت نمی زند و غضنفر
هل می دهد .
سالار پیاده
می شود از سوپرمارکت آن ور خیابان سیگار و نوشابه بخرد . غضنفر هم ماشین را خاموش
می کند و پیاده می شود قدم بزند . دوباره هلش می دهند تا روشن شود . یک نوشابه
خانواده میراندا خریده است . لیوان ندارند . در همان شیشه نوشابه می خورند . شیشه
که تلق یا حالا هر چی . سالار می گوید مثل اینکه از آن پودر های پرتقال در آب
ریخته و قاطی کرده باشی . سالار نگه می دارد گاز بزند . به غضنفر می گوید استارت
خراب است خاموش نکنی .
سالار به
آقا ابوالفضل زنگ می زند که آب ویلا را باز کند . آقا ابوالفضل می گوید هوای اینجا
خیلی سرد است . سالار می گوید ویلا بخاری ندارد اما پتو و لحاف تشک زیاد است . از
رودهن و بومهن و عوارضی می گذرند . با این ترافیک تا فردا ظهر هم به ویلای ننه
بلقیس نمی رسند . راهنمای چپ می زنند و از دور برگردان بر می گردند . آقا ابوالفضل
نگهبان ویلاها است . می گوید ویلای افسانه بایگان هم اینجا است . می برد یکی یکی
ویلاها را نشان می دهد . این صد تومن ، این صد و پنجاه تومن ، این هشتاد تومن .
شهناز پشتی
در را انداخته است . غضنفر می گوید به کارخانه برویم . سالار می گوید صدای دیگ نمی
گذارد بخوابیم . ماه تا بالای کارخانه پایین آمده است . سالار بخاری ماشین را روشن
کرده است . چرمشهر وسط کویر است . سالار زنگ می زند کارگرها گوشی را بر نمی دارند
. ساعت چهار صبح است . سالار می گوید من وزنم سنگین است و دستهایش را قلاب می کند
تا غضنفر بالا برود . غضنفر یک پایش را روی دستگیره در می گذارد . اسب عباس روی
ماسه ها خوابیده است غضنفر را که می بیند بلند می شود . سالار می گوید من تا حالا
فکر می کردم اسب ها سر پا می خوابند .
چراغ
نگهبانی عباس روشن است . روح اله خواب است . سالار به شیشه می زند و بیدارش می کند
تا بیاید در را باز کند . روح اله یک افغانی است . کارگرهای شب کار سرشان را
گذاشته و خوابیده اند . روح اله تا در را باز کند می رود بیدارشان می کند . دیگ ها
هنوز گرم نشده اند . فشار یکی از دیگ ها سیصد است که نباید از صد و بیست بالاتر
باشد و کم مانده بترکد دیگ کوچک هم در هشتاد درجه گیر کرده است . غضنفر و سالار به
دفتر می روند و سالار در کامپوتر دوربین ها را چک می کند .
ساعت نزدیک 5
صبح است و سالار چای دم کرده است و غضنفر دارد با دوربینش از وسایل درهم بر هم
دفتر عکس می گیرد . دارد شارژ موبایلش تمام می شود . شارژرش در تبریز مانده است .
یکی از کارگرها می آید در می زند و سالار دویست و پنجاه هزار تومن می دهد و روی
کاغذ یاد داشت می کند . غضنفر روی تخت که پارچه لحافش مال لحاف سریه است می خوابد
. سالار هم روی زمین می خوابد و پارچه ها را مچاله می کند و رویش می کشد .
خور و پف
سالار بلند می شود غضنفر دارد در تاریکی دنبال خمیر دندانی چیزی می گردد که پیدایش
نمی کند و کمی از مایع دستشویی روی مسواک می زند که تلخ است . بعد هم وضو می گیرد
و معلوم نیست که اذان شده نشده دارد چه نمازی می خواند تازه مهر و جانماز و از این
حرفها هم پیدا نمی کند و همینجوری روی فرش نماز می خواند . قبله را هم نمی داند
کدام وری است دارد به طرف پنجره دفتر نماز می خواند آنوقت پیشانی اش را که روی فرش
می گذارد فرش بو می دهد و غضنفر فکر می کند که حتما سالار و عباس و کارگرها با کفش
روی فرش راه رفته اند و یادش می افتد که یک سال پیش که آمده بود یک سگ سفید بود که
روی فرش بازی می کرد . غضنفر نشسته بقیه نمازش را می خواند .
نزدیک ظهر
غضنفر بیدار می شود . چند تا مگس دارند روی پیراهن سیاه و موهای سالار وز وز می
کنند . سالار وقتی می خوابد یک دستمال جلوی چشمهایش می بندد . مثل اینکه نور از
پایین پلک هایش رد می شود و نمی تواند بخوابد . غضنفر لپ تابش را روشن کرده و دارد
می نویسد .
عباس و حیدر
دارند یک منجنیق سی متری می سازند . عباس یکی یکی بلبرینگ ها و کاسه نمدها را داخل
یک استوانه فلزی می گذارد و گریس می زند . حیدر هم دارد لولا ها را جوش می دهد . منجنیق
مثل یک هیولای آهنی است . عباس می گوید اسمش استنتر است و خوراکش پارچه های بغل
باز است . آن یکی استنتر که با آجر و سیمان درست کرده بودند برای پارچه های بغل
بسته بود . سالار زنگ می زند که بیا برویم .
گردبادی از
وسط کویر دارد می آید . سالار می گوید از آن گردبادها است که در آمریکا ، کامیون
ها را بلند کرده بود . نرسیده به آب باریک یک گله بزرگ شتر در کنار جاده دارند
خارها را می خورند . غضنفر اولین بار است که شتر می بیند . با خودش فکر می کند که
چرا شترها قوز دارند و بعد یادش می افتد که این قوز نیست و ذخیره چربی شان است و
یاد صندوق ذخیره ارزی می افتد که خالی است .
ضبط ماشین
سالار خراب است . رادیو باز کرده است . استاد نریمان درباره استاد شهناز و استاد
صبا حرف می زند . سالار با غضنفر می گوید که به جای نوشتن این داستانها اگر موسیقی
را ادامه می دادی الان تو هم در رادیو صحبت می کردی و ما افتخار می کردیم . کارگر
افغانی در صندلی عقب نشسته است اما ترکی متوجه نمی شود . در آب باریک گاز می زنند
. کارگر افعانی در ورامین پیاده می شود . سالار می گوید نگیرندت و کارگر افعانی می
خندد . ساعت سه بعد از ظهر است . ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شده اند . سالار
چند تا ساقه طلایی خورده اما غضنفر چیزی نخورده است . می گوید دیشب با کلی زحمت
مسواک زدم دندانهایم خراب می شود . می روند دو تا پیتزا می خرند می خورند . سوس
قرمز روی شلوار غضنفر می ریزد و غضنفر با انگشتش پاک می کند .
صدرا زنگ
زده است که به خانه ما هم بیایید . غضنفر می گوید باید بروم دوش بگیرم و شیرینی
بخرم . صدرا می گوید یخچالمان پر از شیرینی است که همه از تبریز آورده اند . چیزی
نخرید . غضنفر به سالار می گوید که فکر می کنند عید قربان بود و همه مغازه ها
تعطیل بود و برای همین کادو نخریده ایم . صدرا و غضنفر روبوسی می کنند . غضنفر می
گوید ببخشید که دست خالی آمدیم . می گویند اینها چه جرفی است . صدرا برای غضنفر
پافین جدید نصب می کند . و یک شارژر می آورد تا موبایلش را شارژ کند . چای و
شیرینی و میوه می آورند . میوه نمی خورند . سالار سیگار می کشد .
دی ماه 92
دو طرف جاده
پر از برف است . داخل اتوبوس گرم است . یک ولووی سی و چند نفره . غضنفر شلوار
کتانی اش را از روی زیرشلواری اش پوشیده . مردم قیمه و کوبیده می خورند . غضنفر کیف
در دست به مستراح آقایان می رود . غضنفر سه راه تقی آباد پیاده می شود . رودهن
بومهن جاده هراز آمل نور رویان . در محمود آباد روی تخته های کنار ساحل می نشینند
و صبحانه می خورند . ساقه طلایی با چای شاهسبرنی . غضنفر با ماسه های ساحل اسب
درست می کند که شبیه اسب تروا می شود . می رود از کنار دریا سنگ های رنگی و صدف
جمع می کند .
در رویان
دسته های عزاداری است . 18 هزار تومن ماهی سفید . 15 هزار تومن سیر و 5 هزار تومن
زیتون . سه تا نی هفت بند دانه ای 13 هزار تومن و یک شطرنج چوبی شصت هزار تومن .
گوشت چرخ کرده یک کیلو سی و یک هزار تومن . سالار در کابینت ها دنبال بشقاب می
گردد .
سمند سالار
نود و چند هزار تا کار کرده است . ساعت یازده صبح به ویلا می رسند . ششصد متر .
نود میلیون . نی ها یک سوراخشان کم است اما جنسشان خوب است . اینجا روستای دستر
است . در میانبند . در جاده رویان به طرف یوش بلده . جوجه ها دارد در ذغالهای
ایوان سرخ می شود . دودش از پنجره دیده می شود . جاده هراز ترافیک بود .
ناهار را در
ایوان می خورند . سالار برنج را بدون روغن و نمک پخته است اما جوبجه کباب و ترشی
سیر و زیتون پرورده و منظره جنگل روبرو ، طعم ناهار را خاطره ای به یاد ماندنی در
اولین روز سال دو هزار و چهارده می کند . بخاری گازی اتاق بغل دودکش ندارد . کپسول
گازش هم خالی است . می رویم از حیاط هیزم می آوریم و شومینه را روشن می کنیم که
خاموش می شود . هیزم ها بزرگ هستند و هر قدر که سالار ماده آتش زا می زند نمی
سوزند .
غضنفر می
رود چوبهای کوچک می آورد زیر هیزم ها می گذارد . به رویان برای پر کردن کپسول ها
بر می گردند به نور اما همه جا بسته است . عکس های غضنفر ناطق نوری را به دیوار
زده اند که مشاور عالی وزارت نفت شده است . غضنفر در ماشین هم نی می زند .
سوراخهای نی فقط به ماهور می خورد . یک کتری کوچک پنج هزار تومنی می خرند و روغن و
آب معدنی و نوشابه و سم برای سمپاشی ویلا و برنج نه هزار تومنی . ساعت هفت شب است
. هنوز سه شنبه است .
کنده های
بزرگ درخت را داخل شومینه گذاشته اند اما هنوز اتاق سرد است . شام ماهی سفید را در
منقل ایوان سرخ می کنند و با کته می خورند . سالار کلاه سرش گذاشته و لحاف رویش
کشیده و دارد گوش می کند . سالار فکر می کند که غضنفر از وقتی روزی چهار تا
فلوکستین می خورد مغزش معیوب شده است .
صدای اره
برقی می آید . دارند درخت ها را می برند . ابوالفضل دویست هزار تومن هیزم در حیاط
ویلا ریخته است . سالار کته می پزد . یادش رفته است کره و روغن بخرد . دارد جوجه
ها را به سیخ می کشد . داخل ویلا از بیرون سرد تر است . دو نفری فرش کهنه را از
ماشین به طبقه دوم می آورند . شش تا تخم مرغ مهر خورده . پنج تا لواش هزار تومن .
سالار دارد
به شیخ انصاری در شبکه دو گوش می کند . هیزم ها دارند در شومینه چرت چرت می سوزند
. سالار به شبکه یک می زند مشهد مقدس را نشان می دهد . مردم دارند گریه می کنند .
در کتری 5 هزار تومنی یک چای کیسه ای می اندازند و با بیسکویت ، چای می خورند
. سالار می گوید آن وقت می گویند چرا کسی
تلویزیون ایران را نگاه نمی کند . شطرنج ها را همینجور از شب روی میز چیده اند .
سالار کلاه سیاه غضنفر را به سرش گذاشته است و روی مبل دراز کشیده است . غضنفر با
یکی از نی ها ، جوه جوه جوجه لریم را می زند . دارد از دهان سالار بخار بیرون می
آید . اول صبح می روند در حیاط با دو تا هیزم ، گل کوچک درست می کنند . سالار چهار
یک می برد .
سالار می
گوید من اگر رئیس جمهور بشوم اول می روم با آمریکا صلح می کنم بعد سپاه را برمی
دارم اقتصاد را آزاد می کنم و شمال را توریستی می کنم . می گوید رفتم در شورا ثبت
نام کنم گفتند باید سابقه جبهه داشته باشی و لیسانس باشی . سالار جارو برداشته
دارد ذغالهای جلوی شومینه را پاک می کند . سالار می گوید من اگر به شورا بروم و
بعد به مجلس بروم و رئیس جمهور شوم جنتی مرا بعلت کهولت سن رد صلاحیت می کند و می
خندد . سالار تلویزیون را خاموش کرده است .
شب بخاری
گازی را از ترس مونو اکسید کربن خاموش می کنند و نفری هفت تا لحاف رویشان می کشند
. ساعت ده شب شطرنج بازی می کنند . سالار سفید و غضنفر سیاه است . سالار با اسب
شروع می کند . آخر بازی سالار دو تا اسب و
یک فیل دارد و غضنفر یک وزیر دارد یک وزیر دیگر هم می آورد .
سالار از
مستراح بیرون آمده و جوه جوه جوجه لریم می خواند . هنوز کلاه سیاه روی سرش است .
به غضنفر می گوید خالوغلی لحاف تشک ها را بده در اتاق خواب بگذارم غضنفر می گوید
خالوغلی رفته ام به حس اگر از جایم بلند شوم حسم می پرد . همه هیزم ها سوخته و
خاکستر شده است . سالار می گوید الان چالوس ترافیک است و انزلی را بی خیال بشویم
در آمل چهل تا مغازه صنایع دستی بغل هم است که همه شان نی هفت بند با سوراخ های
ایرانی می فروشند . از آمل هم با زنجیر چرخ و سرعت سی به تهران می رویم .
سالار همه
خانه را سمپاشی می کند و جارو می کشد . هیزم های حیاط را هم به انباری می برد تا
خیس نشوند . چای می گذارند و کنار شومینه که خاموش شده می نشینند و با چای داغ ،
آخرین ساقه طلایی را می خورند .
سه روز در دستر
اکنون که این را می
نویسم شکر خدا چهل سال بعد است من و سالار مرده ایم و من هنوز وقت نکرده ام بروم
ببینم ویلای ننه بلقیس در چه حال است و ابوالفضل زنده است یا مرده . یکبار سالار
را دیدم که اصلا در باغ نبود و در حال و هوای دیگری بود و من نخواستم مزاحم مردگی اش
بشوم از همه اینها بگذریم از وقتی به تبریز برگشته ایم دارد باران می بارد و امروز
صبح که بیدار شدم دیدم روی ماشین برف است و تازه 28 مهر چهل سال پیش است و برای
شنبه و یکشنبه پرهام گواهی نوشتم که بعلت گاستروآنتریت دو روز استراحت در منزل
داشته و سرویس هشت و دو دقیقه آمد و من از داخل ماشین عکس پرهام را که آن طرف
خیابان زیر درخت ایستاده بود گرفتم و به میترا زنگ زدم که سرویس آمد و من به اداره
رفتم و کارگرها دارند اداره مان را نقاشی می کنند و صبحانه همه سیب زمینی تخم مرغ
آب پز خوردند و من پنیر پگاه خوردم و عکس های ویلا را به دکتر دهگردشی نشان دادم
که سالار دارد روی منقل جوجه کباب باد می زند و با چنگال زیتون پرورده می خورد و
من همان لحظه عکس هایشان را با وایبر در گروه فک و فامیل نود و سه گذاشتم که همه
لایک کردند و نوشتند آدرس بده شام بیاییم گرسنه مان است و میترا نوشت یوش بلده و
آنها نوشتند یوش کیه که آدرس را بلده و الان فرج آمد عکس ها را نشان دادم و کروکی
اش را روی نسخه های شبکه کشیدم و دکتر دهگردشی دارد آماده می شود به منور برود .
و من یادم می آید که در
ویلا یوگا کار می کردم یعنی بیدار شدم دیدم ساعت یک شب است و سالار خوابیده است و
روی چشمهایش مثل همیشه زیر پیراهنش را بسته است تا نور از پلک هایش داخل چشم هایش
نرود و در گوگل نوشتم یوگا که ویکی پدیا آورد که یوگا از کلمه یوج است به معنی
یگانگی و یکپارچگی و شاید از کلمه یوغ که به گاوها هنگام شخم زدن می بستند و اصلا
از همان کلمه یک و یگانه فارسی خودمان است و من خوشم آمد و به سرم زد که به تبریز
که برگشتم یوگا کار کنم و پرهام و چیچک و میترا را هم به کلاس یوگا ببرم و قبل از
رفتن به ویلا یه سرم زده بود که پرهام را به کلاس والیبال ببرم که دندانپزشک گفت
اول شنا بعد ورزش های دیگر همین پسر بزرگ من از وقتی به شنا رفته کلی بلند قد شده
گفتم شاید قدش به خاطر شنا نباشد گفت شاید . دکتر دهگردشی می گوید این پسر خاله ات
بچه با نمکی است حیف که سیگار از لبش پایین نمی افتد . می گویم شکمش از شکم تو
بزرگتر است .
دارد یک تب خال از گوشه
لبم بیرون می زند و یادم می افتد که دیشب سقف خانه اکرم چکه می کرد و کابینت
آشپزخانه پر از آب شده بود و اکرم داروهایش را از کابینت برداشته بود روی اوپن
داخل یک کاسه بزرگ ملامین گذاشته بود تا خیس نشود و برایمان شام قرمه سبزی پخته
بود و من هفت هشت تا از کتابهای صدرا را از ماشین برداشتم و در راه پله گذاشتم که
آخرین شطحیات نیچه و کتابهای ماکس وبر و زبان شناسی نوام چامسکی و کتاب تاریخ
دبیرستان و گرگ بیابان هرمان هسه و زبان و شعر شاملو و کتاب کوچک یونگ و چند تا
کتاب دیگر بود و الان صدای مش اسماعیل است که دارد با تی به کف بهداری می کشد . و
جمال هم با چتر همان ساعت شش عصر که ما از تهران رسیدیم آمد و من چیچک را بغل کردم
در راه پله ها گذاشتم تا زیر باران خیس نشود و دو تا نی هفت بند را هم که در پشت
صندلی های عقب جلوی شیشه گذاشته بودم برداشتم که دانه ای پانزده هزار تومن از
بازار رویان خریده بودم و می گفت یک پیرمرد گیلانی هر سال چند تا از این نی ها از
انزلی می آورد و فقط به جای شش سوراخ پنج تا سوراخ داشتند که گفت این نی ها محلی
است و عجب صدایی داشت .
و من کنار ساحل روی سنگ
در محمود آباد نشستم و سالار عکسم را انداخت که در وایبر گذاشتم و شوهر دریا نوشت
سریال سلطان و شبان و بعد یادش افتاد که شبان نی می زد و نوشت که منظورش سلطان
بوده است . و ما برگشتنی صبحانه را در خانه دریا در پرند خوردیم که نان و پنیر و
مربای گل و خامه پاستوریزه بود که گردو هم داخل مربای گل بود و کاوه و کاوش به
مدرسه شان در رباط کریم رفته بودند و من آمدنی اشتباه از عوارضی اتوبان ساوه رد
کرده بودم و هزار تومن داده بودم که تابلوی کاترینگ پرند را دیدم و به میترا زنگ
زدم که خواب بود و بیدار شد و گوشی را به شوهر دریا داد و شوهر دریا گفت که نمی
شناسد و از یک نفر بپرسد و من داخل کاترینگ رفتم و یک نگهبان که به نظر شمالی بود
و لباس سفید پوشیده بود گفت که از پشت کاترینگ و پشت فنس ها و از پشت جایگاه و
دیوار شطرنجی رد بشوم و ار روی ریل راه آهن رد کنم و جاده خاکی را تا جلوی دانشگاه
آزاد پرند بروم که خروجی به پرند دارد و من اشتباهی از جلوی جایگاه رفتم و چند دور
در جاده های پیچ در پیچ که مخصوص ماشین های مسابقه بود و دورش تایر چیده بودند دور
خودم چرخیدم که دیدم همان نگهبان شمالی دوان دوان دارد می آید که آقا داری چکار می
کنی اینجا ورود غدغن است گفتم از پشت جایگاه و فنس ها و من هنوز نمی دانستم که فنس
دیگر چیست و تازه کاترینگ را هم برای بار اول می شنیدم خلاصه از همان جایی که گفته
بود از میدان آزادی پرند گذشتم و به خانه دریا رفتم
و شوهر دریا گفت که
برگشتنی از جاده شهریار به کرج برویم که راحت تر است و کمردردش خوب شده بود که من
به تخته های مبل زدم و خندیدیم و از گوشی موبایلش که رمش 512 بود ناراضی بود که
خوب صفحات را بالا نمی آورد و من گوشی ام جا مانده بود که دوباره برگشتیم و گوشی
را گرفتیم و کلی خندیدیم و میترا حالش خواست بهم بخورد که رفت صندلی عقب پیش چیچک
و کارتن کتابهای صدرا نشست و پرهام به صندلی جلو آمد و من ام پی تری از کرانه زنده
رود حسن کسایی را باز کرده بودم و پرهام پرسید مامان این موسیقی سنتی است و میترا
گفت آره پرهام جون نی است دیگر و پرهام از تبریز آمدنی نگذاشته بود نی گوش کنیم که
از صدایش خوشش نمی آید و سنتی است اما برگشتنی شاید چون در صندلی جلو نشسته بود
گوش می کرد و خودش ضبط ماشین را انگولک می کرد و ما اینبار کلا جریمه نشدیم و فقط
دو سه بار از سرعت صد و بیست رد کردیم که خوشبختانه افسر نبود و جاهایی هم که افسر
بود از چند کیلومتر مانده ماشین های آن طرف باند چراغ می دادند تا سرعتمان را کم
کنیم و از خط ممتد نگذریم و کلا همکاری خوبی داشتند ما هم هیچ عجله ای نداشتیم
و رفتنی ساعت 4 عصر حرکت
کردیم و دوازده و نیم شب به پرند رسیدیم که شوهر دریا یک و نیم روز بود کشیک بود و
تازه به خانه رسیده بود و اصلا وقت نشد که کاوش برایمان سه تار بزند و اکرم تا
ساعت یک شب که ما زنگ زدیم که رسیدیم بیدار مانده بود و فردایش پنج شنبه صبح به
قرآن می رفت و عصر مراسم زن قبله علی بود و همزمان جشن نوه آهو بود و تازه زن رسول
بقال هم فوت کرده بود و فردایش جمعه هم تالار زن قبله علی در آذر ساتراب بود که
نفری چهل هزار تومن آب خورده بود و این را گل خاتون از صاحب رستوران پرسیده بود و
به اکرم گفته بود و من امروز صبح که به اداره آمده ام هنوز کارتن کتابهای صدرا به
جز آن چند کتابی که دیشب برداشتم در صندلی عقب ماشین مانده است و کف ماشین پر است
از آت آشغال چیپس و شیشه نوشابه و بیسکویت هایی که در راه خورده ایم .
و این دو تا زن که آمدند
و من برایشان پاپ اسمیر و آزمایش به خاطر قرصهایی که می خورند نوشتم و من همینجور
که پشت صندلی نشسته ام دارم نسخه می نویسم و تایپ می کنم برای خودم یوگا کار می
کنم و عضلاتم را شل و سفت می کنم و گردن و کمرم و پاهایم را درست می کنم و صدای
نقاش ها را که با موبایلشان موسیقی باز کرده اند و ما هم چیزی نمی گوییم می شنوم و
من پاک یادم رفت و شاید تنبلی کردم و شاید حسش را نداشتم که به قول اکرم زنگ بزنم
به خاله هایم و بگویم که رسیدیم نگران نباشند و اصلا معلوم است که رسیده ایم اگر
نمی رسیدیم خبرش را می شنیدند که تصادف کرده ایم یا در باران دیشت نرسیده به میانه
یا بستان آباد ماشین را چپ کرده ایم و هنوز تبخالم آنقدر بیرون نزده که کسی متوجه
شود اگر خودم اینقدر انگولکش نکنم و تا حواسم به جای دیگر می رود کمرم و گردنم جای
خودشان بر می گردند و من با یوگا درستشان می کنم .
به سالار می گویم اینها
را که دارم می نویسم برای هفت سال بعد است و شاید هفتاد سال بعد و کسی نمی خواند و
تازه جوری نمی نویسم که به قبای کسی بربخورد . . . می گوید چرا حرف در دهان من می
گذری چرا ذهن شوم خودت را به من نسبت می دهی من فقط گفتم که شاید رفتم از کردستان
زن گرفتم تا راه برای شما هم باز شود و من یادم می افتد به اکرم زنگ بزنم می گوید
چرا به موبایلم زنگ می زنی و کلی دعوایم می کند که دیگر نمی گذارد با سالار بروم و
فکر می کنم که سالار مرا از راه بدر می کند و اینجا نشسته ایم مشروب می خوریم و
همه اش تقصیر سالار است که همه کارهای خلاف به قیافه اش می خورد و شرارت از سر و
صورتش می بارد وگرنه خودش بچه خوبی است و خیلی از سن و سالش بیشتر نشان می دهد و
ریش گذاشته و موهایش را شانه نکرده که می خواهم درویش بشوم و آنوقت زیر پیراهن
رکابی پوشیده و زیر شلواری اش مثل همیشه دارد از کمرش می افتد و شکمش که دو بار
روی خودش تا خورده و حتما می خواهد از شنبه رژیم بگیرد و عاشق برات است که با
پارچه برای خودش لباس یکدست دوخته تا در گرمای پنجاه درجه چرمشهر هوا در زیر لباسش
بچرخد و عرق نکند و کارگرهای دیگر پشت پارچه لباسش با ماژیک عکس نمی دانم چی کشیده
اند که عصبانی شده و سالار می گوید که اگر دست خودش بود چند تا حیدر بیرون می کرد
و چند تا برات می آورد و این فرج که بادکنک سفید بزرگ را به موهای دم اسبی عاطفه
بسته است و دارد می خندد و تا من بخواهم عکسش را بگیرم مادر عاطفه بادکنک را باز
می کند .
و ما از اوشان و فشم و
معدن های آهن و خانه های ویلایی چند طبقه گذشتیم و به جای لواسان و دماوند و پردیس
به اتوبان امام علی رسیدیم که ترافیک بود و من به میترا زنگ زدم که می خواست با
قطار از خانه طرلان و جمال ساعت ده دقیقه به هفت به پرند برود و به اکرم که زنگ
زدم دعوایم کرد که به جای مجردی شمال رفتن می خواستی زن و بچه ات را ببری که تک و
تنها با دو تا بچه با قطار به پرند نروند و من ماشینم در کارخانه چرمشهر جا مانده
بود که یحیی به پارکینگ خانه عباس آورده بود و هنوز چند روز بیشتر نبود که شهناز
از طبقه دوم خانه عباس به خانه جدیدشان که طبقه دوم خانه سالار بود رفته بود و
هنوز نسیم که یک کارگر افعانی بود داشت راه پله ها را تمییز می کرد و هنوز
آسانسورشان راه نیفتاده بود و راه پله هایشان نرده نداشت و سالار می ترسید که
شهناز از پله ها بیفتد و چند بار به آسانسورچی زنگ زده بود .
و من یاد درخت های اناری
که قبل از عید که هنوز ساختمان قدیمی را خراب نکرده بودند افتاده بودم که عکسشان
را انداخته بودم یعنی همان دی ماه سال قبل که به دستر رفته بودیم و هنوز این
ساختمان دو طبقه را شروع نکرده بودند و عید که رفتم بتن کاری اش تمام شده بود و
بشیر داشت آجرهایش را می چید و هنوز یک هفته تمام مانده بود که مزدک از بالای طبقه
سوم خانه عباس به حیاطشان بپرد و شهناز و اکرم و مهناز از ایوان طبقه دوم جیغ
بکشند و یحیی سه بار دنبال آمبولانس رفته باشد همان عصر جمعه که من و میترا تازه
از سفر جلفا و کلیبر به خانه رسیده بودیم و هنوز لباسهایم را در نیاورده بودم که عباس
زنگ زد و من کلی خوش و بش کردم که چند روز پیش که به تبریز آمده بود وقت نکردم
زیاد ببینمش که عباس گفت ببین حرف نزن دقیق گوش کن ببین چه می گویم مزدک از پله ها
پایش سر خورده افتاده همین الان با اتوبوس حرکت کن و به تهران بیا و خداحافظی کرد
و بنده خدا در آمبولانس بود و از بیمارستان ورامین به تهران اعزام کرده بودند و سر
راه مهناز با موبایل با مزدک صحبت کرده بود و فکر می کرد که خطر رفع شده و در کوچه
قفل بود و ما فکر کرده بودیم که ابراهیم قلی خانه نیست .
و از ترمینال تبریز از
داخل اتوبوس به میترا زنگ زدم برود از طبقه بالا شماره ابراهیم قلی را از دفتر
تلفن مهناز پیدا کند آمد و زنگ زد که ابراهیم قلی در خانه است و همان چند لحظه پیش
رضا شوهر نازلی و یحیی زنگ زده بودند که ابراهیم قلی هم شناسنامه اش را بردارد و
به بیمارستان امام حسین تهران برود و من در تلفن به ابراهیم قلی گفتم که مزدک از
پله ها افتاده و ابراهیم قلی گفت که امروز خسته است و نمازش را نخوانده و فردا صبح
حرکت می کند گفتم باید الان حرکت کند و چهار صبح نشده بود که به ترمینال خزانه
تهران رسیدم و چند دور چرخیدم تا ده هزار تومن دادم و دربست از خزانه به شوش آمدم
و سوار ماشین های ورامین شدم و همان ساعت یازده شب در اتوبوس به عباس زنگ زده بودم
و عباس گفته بود که طحالش پاره شده و به اتاق عملش برده اند که وضعش زیاد خوب نیست
و شاید تا صبح دوام نیاورد و کم کم حالی ام کرد که فوت شده و دیگر به بیمارستان
امام حسین نروم .
و صبح که رسیدم عباس به
ورامین برگشته بود و یحیی و صحرا هم در خانه عباس بودند و اصلا گریه نکردیم و تنها
حواسمان بود که چه جوری به مهناز خبر بدهیم که از هوش نرود و هوا که روشن شد با
یحیی رفتیم یک آمپول تری فلوپرازین و یک آمپول دیازپام و یک ورق قرص کلونازپام از
داروخانه گرفتیم و شاگرد داروخانه تازه از خواب بیدار شده بود و بدون نسخه نمی داد
که کارت نظام پزشکی ام را نشان دادم و هنوز شهناز و اکرم و مهناز در طبقه دوم بودند و شوهر نازلی هم
پایین آمده بود و ما نقشه می کشیدیم چه جور به مهناز بگوییم و ابراهیم قلی که همان
شب راه افتاده بود و ساعت هفت نشده از ترمینال آزادی زنگ زده بود که گفتیم
بیمارستان نرود و به خانه طرلان برود و عباس را به خانه طرلان فرستادیم تا همانجا
به ابراهیم قلی بگوید و به حیدرعلی زنگ زدیم که جمال و شوهر ترانه سر کارشان نروند
تا وقتی عباس به ابراهیم قلی می گوید آنجا باشند و کمک کنند . و در طبقه دوم مهناز
مثل مجسمه نشسته بود و اکرم روی میز و صندلی اش نماز می خواند که من رسیدم و روبوسی
کردیم و من گریه کردم و نازلی هم کنارش ایستاده بود . مهناز گفت راستش را بگو مرده
است گفتیم نه بابا فقط بعد از عمل هر کاری کرده اند به هوش نیامده و ده دقیقه کشید
که بگوییم و هنوز شهناز در یکی از اتاق ها خواب بود و نازلی شب چند تا قرص خواب
داده بود بخوابد .
و تا یکساعت بعد که در
صندلی عقب ماشین یحیی نشسته بودند شهناز هنوز گیج و منگ بود و خوابش نپریده بود و
از کرج که گذشتیم شهناز پرسید چرا پس به بیمارستان امام حسین نمی رویم و تازه
فهمید که مزدک فوت شده و از ترس مهناز زیر روسری اش هق هق گریه کرد و حالی اش کردیم
که به مهناز گفته ایم که خبر دارد و تا تبریز هق هق گریه کردند و یحیی همه اش
حواسش به جلو بود که تصادف نکنیم که عباس زنگ زد که مدرک شناسایی خود مزدک را می
خواهند و من کیف دستی مزدک را که برداشته بودم گشتم و کارت معافیت پزشکی اش از
خدمت را پیدا کردم و حال نداشتیم آنهمه راه را دوباره از تاکستان تا تهران برگردیم
و بیمارستان جنازه مزدک را تحویلشان نمی داد . و همان عوارضی بود که کارت را به
راننده اتوبوس دادیم که به تهران ببرد و شوهر ناز خاتون با موتور رفته بود کارت را
از راننده اتوبوس گرفته بود و تبلت گلکسی نوت سه مزدک که تا چهلم در ورامین مانده
بود .
و سالار که رفته بود از
بانه وسایل بخرد و موبایلش خاموش بود و شب که یحیی گفته بود ساعت دوازده به خانه
دستمالچی آمده بود و من خواب بودم که بیدار شدم و گفتم که اینجوری است و کلی پکر
شد و من دو روز بود نخوابیده بودم و گفتم برو فردا صبح بیا همه اش را بگویم و صبح
ساعت ده بیدار شدم و با یحیی رفتیم از دارایی خرما و قند و چای و دستمال کاغذی و
کیک و ساندیس برای سر قبر خریدیم و هنوز ابراهیم قلی و عباس و جمال کارشان در بهشت
زهرا تمام نشده بود و شنبه ده شب بود که رسیدند و آمبولانس هم فردا یازده صبح با
زن و بچه اش جنازه را آورد و من کارت نظام پزشکی ام را دادم و یک برانکارد گرفتم و
همه جا برف و کولاک بود و ابراهیم قلی خواست داخل قبر برود که مجید نگذاشت و عباس
داخل قبر رفت .
و همانجا داخل نماز خانه
که نماز میت می خواندیم مجید میکروفون را گرفت چیزی بگوید که من دستش را گرفتم و
گفتم فعلا چیزی نگوید و ترسیدم که مهناز تا مجید را ببیند دعوا راه بیاندازد و
مراسم بهم بخورد و بنده خدا مجید هم چیزی نگفت تا سر ناهار در تالار که مجید نیامد
و میثم صدایم کرد که چرا دست مجید را گرفتی و بیست سال پدر را از پسرش جدا کردی و
یک مشت به صورتم زد و من مثل احمق ها می خندیدم و می خواستم آرامش کنم تا مراسم
بهم نخورد و عصر که در صندلی چندم مسجد نشسته بودم و برای خودم قرآن می خواندم و ابراهیم
قلی و مجید سر در مسجد ایستاده بودند و خودش را می زدند .
همین چهارشنبه که از
اداره آمدم هر کاری کردم اکرم گفت که من به ورامین نمی روم و ترسید خاطرات مزدک
زنده شود و مرا هم نمی گذاشت که می ترسم اگر می روی با زن و بچه ات برو تازه مراسم
زن قبله علی است و اگر نرود مردم چه می گویند . و سالار که به پسر عموی صدرا زنگ
زد برایش پیراهن سیاه بخرد و او پیراهن سیاه خودش را اتو کرده آورده بود و سالار
که به تبریز می آمد با پسر عموی صدرا می رفت قلیان می کشیدند و مشروب می خریدند و
همین عید سال پیش عروسی صدرا بود و تا می توانستند نوشیده بودند و من یاد هشت پایی
افتاده بودم که سالار در من و تو دیده بود و کلی خندیده بودیم و یاد سیمکش
ساختمانشان که از اهالی مهربان بود .
و یاد کاکا که بچه اش را
به تبریز آورده بود و در ترمینال شوهر خاله صحرا سوارش کرده بود و شب به خانه شان
برده بود و سالار اینبار که به بانه رفته بودند در خانه کاکا خوابیده بود و کاکا
گفته بود که زن کرد زن اصیل آریایی است با نژادهای دیگر قاطی نشده است شوهر دوست
است و با همه چیز می سازد و گفته بود که این دختر برادرهایم دوازده سالشان است و
هنوز نمی توانند خدمت کنند برو و چهار سال دیگر بیا و هر کدام را که خواستی با
خودت ببر و بحث کشید به اینکه اسلام دین حق است و مرد می تواند تا چهار تا زن
بگیرد و اینکه چرا زن نمی تواند چند تا شوهر داشته باشد و من هنوز در خانه سالار
بودم و ناهار قرمه سبزی بود .
و دختر سالار می خواست به
کلاس تئاتر برود و معلمشان گفته بود استعداد دارد و سالار گفت به معلمتان بگو
بابام از این قرطی بازی ها خوشش نمی آید و همین قرطی بازی را سه روز در ویلا سر
سالار کوبیدم که قلبی قره است و استعدادهای بچه را سرکوب می کند و سالار که برای
هر حرفی جوابی در چنته اش داشت و بحث به آسانسور و حرف آن یکی شوهر خاله صحرا رسید
که به هر کجا که رسیدی گلی بچین و برو یعنی زیاد به یک گل گیر نده وگرنه پاپیچت می
شود و موی دماغت می شود و اینکه چرا زن حق ندارد به هر کجا که می رسد گلی بچیند و
برود و فقط مرد حق دارد .
و من خواستم بگویم
زندانی های معتاد از سربازهای زندان پول می گرفتند و آنها را سراغ زنهایشان می
فرستادند که سالار حرف دیگری زد و من فکر کردم شکم سالار قار و قور می کند که
سالار گفت صدای گاوهایی است که وسط جنگل دارند می چرند و رضا شاه این جنگل ها را
به کد خدا و اهالی دستر داده و پدر بزرگ ابولفضل وسط جنگل گاوداری زده بعد همین ده
بیست سال پیش یک مقام حکومتی این جنگل ها را گرفته و درخت های دره را قطع کرده و
دیوار کشیده و به پولدارها فروخته است و اینکه آن ویلا مال افسانه بایگان است و آن
یکی مال جواد زرینچه است و آن یکی مال یکی از دوازده نفر شورای نگهبان است و آن
بالایی ها مال ناطق نوری است و هنوز ویلا آب نداشت و پمپ خراب بود و سالار نمی
خواست به ابوالفضل زنگ بزند که آب تانکر را باز کند .
و اینکه ویلا مال
اسفندیار است که به استرالیا رفته است و داده ننه بلفیس و من در وایبر نوشتم ویلای
ننه بلقیس و دو دبه بیشتر در دستشویی آب نداشتیم و آن چند تا آب معدنی که خریده
بودیم و من لپ تابم و پیراهن اسکی یقه ام در خانه دریا در پرند جا مانده بود و من
در پرند که بودم یادم افتاده بود که بروم مسعود را در دانشگاه آزاد ببینم و اینبار
ساعت هفت صبح از ورامین به طرف چرمشهر راه افتادم ساعت هشت از حسن آباد و جاده
قدیم قم و وهن آباد گذشته بودم و از رباط کریم به طرف پرندک می رفتم و سر راه
کاروانسراهای قدیمی جاده ابریشم را تماشا می کردم و هنوز شنبه همین دو روز پیش بود
و من از عوارضی اتوبان ساوه رد نکرده بودم و میترا برایم نخندیده بود و چیچک در
پشت چادر میترا وقتی در خانه دریا صبحانه می خوردیم قایم نشده بود .
شوهر دریا گفت که سر راه
می توانی از مغازه ها رابط فندک ماشین به یو اس بی بخری موبایل پرهام را شارژ کنی
تا در ماشین بازی کند و سالار که سپرده بود به تبریز که رسیدم تایرهای عقب ماشین
را که صاف شده عوض کنم و من امروز سر صبحانه که به جای سیب زمینی پنیر را روی سنگک
با نان له می کردم به راننده گفتم که تایر ها را عوض کنیم و دو تا از آن برف پاک
کن های ژلاتینی بخریم و یادم باشد که ضد یخ هم بریزم . فرج ماژیک را از کشوی راست
میزم برداشته دارد روی بادکنک سفید دختر راننده شکلک می کشد دو تا چشم بزرگ میکی
موسی و یک دهن که می خندد .
فرج به نقاش گفته اتاق
تزریقات را سبز پسته ای کمرنگ بزند و من یاد دیوارهای بیمارستان روزبه تهران می
افتم . امور عمومی امروز نیامده در وایبر برایم پی ام گذاشته دوحتور رسیدن بخیر
سفر خوش گشدی دکتر دهگردشی هم دیشب ساعت 9زنگ زده بود که امروز صبح شماره اش را
دیدیم و گفتم که از هشت و نیم خواب بودم و تازه هفت و نیم صبح به زور بیدار شدم و
الان یاد آن نی هفت بند سوم می افتم که به زور به سالار هدیه دادم و سالار که دو
تا دندان جلویش فاصله داشت با کمی زور زدن و فوت کردن توانست صدای نی را در بیاورد
.
سالار کلید های در گاراژ
را داخل یکی از کفش های جای کفشی گذاشته بود تا من صبح بردارم و شهناز که خواست
بلند شود صبحانه بدهد نگذاشتم که من ساعت نه صبح در اداره صبحانه می خورم و صبح
زود اشتها ندارم و هنوز پرده های توری شان را نزده بود و شهناز یک ملافه گل گلی قرمز به پنجره زده بود
تا شب خانه دیده نشود و من گفتم که اکرم هم از این ملافه ها داشت و شهناز گفت که
این ملافه ها را از فروشگاه اتکای ارتش می دادند و شهناز شب داشت ترک ست نگاه می
کرد همان استار ست و سامان یولی و وکس و شو تی وی و همان سریال ها و خیلی خوب ترکی
استانبولی را متوجه می شد و بحث های من و سالار که به جاهای باریک می کشید .
و آخرش نفهمیدیم که آیا
راه مسالمت آمیزی برای تجدید فراش هست یا نه و کار به تفکیک جنسیتی شهرداری رسید و
اینکه چرا سالار نگذاشت صحرا به دانشگاه برود و سالار گفت که اگر دانشگاه هم تفکیک
جنسیتی بود می گذاشتم صحرا به دانشگاه برود و من به سالار گفتم که با این همه
قیافه خلافش دارد در امور جنسیتی مثل داعش و طالبان فکر می کند و برای خودش همه
آزادی ها را دوست دارد اما برای زنها از آزادی می ترسد و گفتم که وقتش رسیده که به
زنها و دخترانمان اطمینان کنیم و به آنها اجازه بدهیم خودشان در جامعه آزاد با
سلیقه خودشان زندگی کنند .
و اینکه اگر در دبستان و دبیرستان هم مثل
مهدکودک و کودکستان تفکیک جنسیتی نبود پسر ها در دانشگاه و جامعه دخترها را مثل یک
طعمه جنسی نمی دیدند و روابط انسانی زن و مرد اینقدر عقده ای و جنسی و موش و گربه
ای نمی شد و بحث دوباره به عطیه رسید و شوهر هدیه که از تفکیک جنسیتی خوشش آمده
بود و اینکه عطیه دوست داشت در مجلس عروسی مختلط بلند شود برقصد و شوهرش نمی گذاشت
و آنوقت اسفندیار پس از شش سال در استرالیا ماندن دلش هوای وطن کرده بود و می
خواست بچه هایش را در استرالیا بگذارد و خودش و زنش به ایران بیایند .
و من به سالار گفتم که
خودش را به آب و آتش می زند که مثل اسفندیار شود و برای همین با اینهمه پول و پله
و سرمایه و کارخانه نمی تواند احساس خوشبختی کند و حرف به حاج ممد خوشچی رسید که
ده پانزده سال پیش هشتصد هزار تومن را برای یک شب با یک زن زیبا رو داده بود و سخن
به کاباره های ارمنستان رسید و اینکه اصلا این زیبا رویی یک توهم جنسی در ذهن مرد
است و کلا حاج ممد خوشچی سرش کلاه رفته و به خاطر یک توهم جنسی هشتصد هزار تومن را
که آن روزها پول زیادی بود از دست داده بود .
و اینکه اصلا نیاز مرد
به زن عاطفی است یا جنسی یا انسانی و بحث به جاهای دیگر رسید که اصلا چرا مرد باید
به زنش مثل دیگر وسایل خانه اش احساس مالکیت داشته باشد و این همه از خودخواهی و
حسادت مرد ناشی می شود که اسمش را غیرت می گذاریم و من از سالار پرسیدم اصلا تعریف
ناموس چه می شود و سالار گفت یک وجب زیر شکم و من گفتم که این تعریف کلی نیست و
منظور من از ناموس چیزی در مایه های غیرت بود .
و سالار گفت که در
حیوانات هم اینجوری است و یک شیر برای خودش قلمروی دارد و زنهایی برای خودش دارد و
من یاد مثال هشت پایش افتادم که در شبکه من و تو یک دیده بود که می گفت یک هشت پای
ماده چیزی مثل قیف درست می کند و آنوقت چهار پنج تا هشت پای نر که اعضای جنسی شان
همان پای هشتمشان است سلولهای جنسی شان را داخل قیف رها می کنند و دست آخر هم
هنگام زاییدن هشت پای مادر می میرد و بحث به کتاب راسل رسید که تک شوهری برای مشخص
شدن بچه و سهم ارث بچه بود و الان که با دی ان آ می شود پدر بچه را شناخت به قول
خود سالار نیازی به این قرطی بازی ها نیست سالار گفت تو اصلا خودت هم نمی دانی چه
می گویی و قول می دهم که به این چیزهایی که می گویی اصلا پایبند نیستی و من گفتم
معلوم است که پایبند نیستم من هم همان افکار تو را دارم و مثل تو در باغمیشه تبریز
بزرگ شده ام اما دارم بدنبال حقیقت می گردم و این حرفها را برای آن می گویم که
حقیقت را بدون تعصب پیدا کنیم و حرف به مرد سالاری رسید و اینکه چرا مرد نباید در
خانه دست به سیاه و سفید بزند .
و اینکه اصلا چرا زن و
مرد باید مثل کنه بهم بچسبند تا کانون زندگی را مثلا حفظ کنند و زن و مرد باید
همدیگر را آزاد بگذارند تا هر جور کیفشان می کشد زندگی کنند و دوباره همان بحث
آزادی و غیرت و از این حرفها پیش آمد که در فیلمهای خارجی و رمان ها هر کس دوست
دارد با زن آن دیگری می رقصد و اصلا خلاف اخلاق نیست و حتی زنهای با حیا هم که
عاشق شوهرشان هستند با مردهای دیگر در مهمانی ها می رقصند و کسی هیچ خیالی بدی به
ذهنش راه نمی دهد و این ما هستیم که فکر می کنیم اگر نگاهمان به یکی افتاد حتما
باید دنبالش راه بیفتیم و شماره اش را بگیریم و او را از چنگ شوهرش در بیاوریم و
از این حرفها و گرنه خارجی ها زیاد ذهنشان مثل ما آفت زده نیست .
و الان که دارم فکر می
کنم که در این یک روز و چند ساعت چقدر حرفهای بی سر و تهی زده ایم و یادم می آید
که سالار تلویزیون را روشن کرد و امام جمعه با چشمهای از حدقه بیرون زده می گفت که
عربستان می خواهد آیت اله شیعه را اعدام کند و این لقمه ای نیست که از گلویش پایین
برود و آنوقت قدرت های جهانی که میگویند در ایران حقوق بشر نیست سکوت کرده اند و
مردم تکبیر می گفتند و سالار پشت ماشین یک بشقاب ماهواره و رسیور قدیمی اش را هم
آورده بود و یادش رفته بود ال ان بی بیاورد و دنبال قبله می گشت و به ماهواره های
همسایه ها نگاه می کرد تا جهت را پیدا کند و یک چادر که هر کار کردیم بسته نشد و
دیوار کنار پله ها که ترک خورده بود و صبح که بیدار شدیم دیدیم در ویلا باز است و
با خودمان گفتیم که حتما اول صبح ابوالفضل آمده در ویلا را باز کرده است و سالار
نمی خواست ابوالفضل بهفمد که ما به ویلا آمده ایم .
ناهار که خوردم حسم پرید
و من سعی می کنم در این سبک جدید برای نوشتن زور نزنم ناهار همان قرمه سبزی دیشب
بود که اکرم پخته بود میترا خربزه هم سر سفره آورده از آن آخرین خربزه های تابستان
می بینی که تابستان نرفته چه زود زمستان آمده و کوه عینالی برف شده آمدنی با فرج
آمدم که بلوار منجم پیاده شد برای خانه اش شیشه بخرد و یک سنگ از کوه مرو سر خورده
بود چهل پنجاه متر پایین افتاده بود به فرج گفتم که که در جاده ساوه انار می
فروختند و در تاکستان کنار جاده انگور می فروختند و نزدیکی های تبریز هم هندوانه
دیم می فروختند و فرج پرسید مگر به ساوه هم رفتید گفتم نه می خواستیم از پرند از
جاده شهریار به کرج برویم از اتوبان ساوه گذشتیم و فرج چتر برداشته بود و داشت فکر
می کرد و من ضبط ماشین را باز نکرده بودم گفتم اگر از نی کسایی خوشش بیاید خودش می
گوید که ضبط را روشن کن .
آسمان سوراخ شده از دیروز عصر تا الان دارد
باران می بارد سنگ های کوه عینالی وسط اتوبان پاسداران ریخته است هنوز کتابهای
صدرا داخل ماشین است باران نمی گذارد به خانه بیاورمشان بهورز یازده و نیم صبح دو
ساعت مرخصی ساعتی نوشت و رفت اکرم در اتاق سردش می شود می خواهد عصر برویم تختش را
به هال بیاوریم تا کنار تلویزیون بخوابد و تلویزیون ببیند . اصلا گیتی دوست دارد
دوست پسر داشته باشد اسفندیار هم دوست دارد دوست دختر داشته باشد و آنوقت گیتی و
اسفندیار عاشق هم هستند و اصلا برای همین است که همدیگر را آزاد گذاشته اند تا
دلخوش باشند و آن وقت سالار این را هضم نمی کند و اسمش را غیرت و ناموس و از این
حرفها می گذارد .
و اصلا من چکارش دارم و
به من چه که عطیه از شوهرش طلاق گرفته است و هدیه دوست دارد آرایش کند و به
بیمارستان برود و همراه مریض نگاهش کند و اینکه چرا فلانی همه جایش را بیرون گذاشته
به مهمانی آمده حتما می خواهد خودش را به مردها نشان دهد می گویم تو چرا دکمه
بالای پیراهن مردانه ات را باز می گذاری و موهای سینه ات را بیرون می گذاری می
خندد که این دکمه ام بسته نمی شود من که مثل تو لاغر نیستم و من آن وقت می گویم
بیسکویت بخور می گوید اشتهایم را می زند نمی توانم ناهار بخورم می گویم چه بهتر
لاغر می شوی می گوید نه بیسکویت معده ام را ترش می کند .
هنوز چهل سال پیش است .
آنوقت آفتابه ویلا سوراخ است و ما دو دبه بیشتر آب نداریم و من در حیاط ویلا یک
صدف بزرگ حلزون پیدا می کنم که برای چیچک می آورم و هفت صبح در این باران و برف
میترا می رود از آرا کوچه نان می خرد و یکی هم می دهد من به طبقه دوم برای اکرم می
برم و آنوقت می گوید حاج خانوم در کوچه مرا دیده و گفته پیر شده ای و من می دانم
که دروغ گفته است و میترا هر روز از سال قبل زیباتر می شود و ما در این هفده سال
هر سال بیشتر عاشق هم شده ایم نه اینکه میترا می رود نان می خرد و من در خانه می
نشینم یا اینکه شب من حال ندارم بروم شیر و پوشک برای چیجک بخرم و میترا دعوایم
نمی کند نه اصلا به این چیزها نیست و همین سالار می گوید اولین بار که صحرا را
دیدم همه موهایش زیر روسری اش بود و من عاشق متانتش شدم و اینها همه حرف است و
آنوقت صحرا دوست دارد همیشه روسری سرش باشد و اینجوری راحت تر است و ربطی به قلبی
قره بودن من ندارد .
و شاید اصلا عشق یک توهم
دوست داشتن است و زیبایی یک توهم تصویری در بیولوژی این ذهن صاحب مرده و شاید خدا
خواسته اینهمه سال ما را با زن و زیبایی و عشق سر کار بگذارد و گرنه ما که داریم
زندگی خودمان را می کنیم و اینکه گوگوش چند بار شوهر کرده و چرا سالار عاشق شکلیلا
است و می گوید که اگر گوگوش در فلان فیلم بازی نمی کرد برای من یک الهه موسیقی بود
و می پرستیدمش و در دی وی دی ماشینش به آهنگ گوردوم ایکی پری گلیر سالانا سالانا و
آن یکی آهنگ که می گوید دینه بیلمه دیم و این حرفها گوش می کند و آهنگ های معین و
داریوش و شهرام صولت و ماشینش را از چند ماه پیش به کارواش نبرده است و همه این
خاطراتی که مرده ها می نشینند برای هم تعریف می کنند .
میترا برای چیچک اناری
دانه دانه کرده و با پرهام رفته جواب نوار مغزی را بگیرد و همسایه آیفون زده و
کارت چهلم پدرش را آورده و سالار تازه زنگ زده که رسیدی می گویم همه حرفهایمان را
در ویلا نوشتم و در فیس بوک گذاشتم می گوید مگر قرار نبود پس از مرگمان چاپ کنی می
گویم تاریخ چهل سال بعد را زده ام هر جایش خطری بود بگو پاکش کنم می گوید می روم
الان از سر کوچه شارژ می خرم می روم در فیس بوک می خوانم . می گوید دیروز که نی
هفت بند را به خانه شان برده دخترش چند بار فوت کرده و صدایش را در آورده و من یادم
می افتد که چند ماه فوت کردم تا اولین صدا از نی هفت بند مثل پارازیت رادیوهای
بیگانه بیرون آمد و می گویم هر وقت نی زد دعوایش کن که برو درسهایت را بخوان
اینجوری بیشتر به نی علاقه مند می شود و یواشکی پس از چند سال برای خودش استاد نی
می شود .
و من دستهای چیچک را که
اناری شده می برم در روشویی می شویم که بلوزش هم خیس می شود و دانه های اناری را
که روی پتویم در اتاق بالا ریخته با دست بر می دارم و می خورم و چیچک می گوید تو
که خانم نیستی داری پتو را تمییز می کنی و بعد می گوید که مامان ها جارو می زنند و
بابا ها با دستشان آشغالها را بر می دارند می خورند و یادم می افتد که داستان
اسکیموها و مهمان نوازی شان را که دکتر مزرعه گفته بود و من در ویلا برای سالار
گفتم هنوز ننوشته ام .
و چقدر الکی خندیدیم و
باور کنید اصلا مشروب نبرده بودیم و قرار هم نبود که ببریم و امروز صبح به دکتر
دهگردشی گفتم که من تا حالا لب به سیگار و مشروب نزده ام و دکتر دهگردشی خنده
مشکوکی کرد که خودم هم به خودم شک کردم و تازه یادم می افتد که هنوز چهل سال پیش
است و من به سالار در ایوان ویلا گفتم که زمان مثل نخ قرقره ای است که از وسط بی
نهایت سوراخ دکمه رد شده باشد و این نخ زمان نیست که جلو می برد این دکمه های ذهن
ما است که یکی یکی از دکمه ای به دکمه دیگر می پرد و دست خودمان است که سریع تر
بپریم یا سر هر دکمه کلی نشخوار کنیم و سالار همینجور داشت نگاهم می کرد و من خیال
کردم که دارم حرفهای بی سر و ته می زنم .
از پنج شنبه تا یکشنبه (
15 تا 18 بهمن 94 )
ساعت دیواری مطب 8:55
عصر یکشنبه است . یعنی سه ساعت و پنج دقیقه تا پایان این چهار روز مانده است .
صدای موتورخانه می آید و صدای تایپ کردن من . اول ارتفاع صندلی چرخان را کمی بیشتر
کردم که حس بهتری داشته باشم . پایین که می آمدم میترا داشت در قابلمه کته را بر
می داشت که آبش را کشیده بود . با یک دست هفت هشت تا سر نی برنزی و با دست دیگر
چهار تا کاور سیاه رنگ نی ها و شش هفت تا نی که از ورامین خریده بودم برداشتم . به
چیچک گفتم در هال را پشت سرم ببندد تا سوخت هدر نرود . ابن همه نوشتم هنوز ساعت 9 نشده است . مهره های
گردنی را وقتی می نویسم حس می کنم . هنوز عضلات گردنم ریلکس نیستند . با فونت
شماره 10 یاهوما دارم می نویسم .
سر راه تافتون هم خریدیم
. بسته ای 5 هزار تومن از روبروی پمپ بنزین خیابان عباسی . چراغ ای بی اس ماشین
روشن است . یحیی گفت به ایران خودرو ببر جای دیگر نبر . اکرم یک میلیون کارت کشید
برای بیعانه گوشی و 40 هزار تومن برای شنوایی سنجی که اشتباهی یک ساختمان این ور
تر رفته بود . من رفته بودم در کوچه پس کوچه های خیابان 17 شهریور دنبال جای پارک
بگردم . دکتر گفت چرا به شنوایی سنجی سینا نرفتید . برایش بتاهیستین خارجی نوشت و
یک قطره و پرل ویتامین د 3 . و من رفتم ماشین را بیاورم و اکرم با داروها جلوی
داروخانه ایستاده بود . داروخانه چی گفت اولی خارجی اش را نداریم گفتم در خانه
داریم آن یکی ها را بده . اکرم به دکتر گفت ویزیت را پشت نسخه بنویسد تا از بیمه
تکمیلی بگیرد .
من دیشب ساعت 9:15 عصر
از این سفر سه روزه که می خواهم داستانش را بنویسم آمدم . از 12 دیشب تا 12 ظهر
امروز در اتاق بالا خوابیدم . با صدای گوشی میترا از خواب بیدار شدم . عکس کاوه
روی گوشی میترا افتاده بود . بعد هم گوشی خانه زنگ زد . میترا با چیچک رفته بودند
طبقه دوم ، اکرم را ببینند . آیفون هم زنگ زد که در تصویر ، کسی نبود . کاوه به
پلیس بعلاوه 10 رفته بود برای معافیت تحصیلی و دست نداد به خاطر جوهر اثر انگشت .
چند تا از سر نی ها را با انبردست روی اجاق گاز دو شعله آشپزخانه گرفتم تا به زور
اندازه نی ها کنم که نشد تازه انبردست یکی از سر نی ها را هم خم کرد . از طبقه
بالا که پایین آمدم قاب فلزی سوهان روی میز بود . به اکرم گفتم که شهناز گفت حتما
همه تان به جشن بیایید . جشن سلوا 22 بهمن است .
آمدنی از طرفهای رباط کریم
نرسیده به شهریار دو کیلو پرتقال و دو کیلو و نیم سیب زرد خریدم که شد 9 هزار تومن
که یک ده هزار تومنی سبز دادم و بقیه اش دو تا موز کوچک برداشتم . فروشنده گفت سیب
دماوند است اما دو تا که خوردم آب نداشت . پرتقال هایش هم ریز بود و من تا یکی دو
تابشان را پشت فرمان با ناخن پوست بکنم چند بار انحراف به راست و چپ داشتم . خلاصه
از پل فردیس پیجیدم به آزاد راه کرج قزوین و ساعت فکر کنم سه عصر بود و یکساعت
مانده بودم تا به مجتمع رفاهی آفتاب درخشان صحرا که بعد از اولین عوارضی بود برسم
. سالار برایم نقشه کشیده بود تا راه را گم نکنم از کارخانه شان در چرمشهر می
پیچیدم به جاده حسن آباد تا می رسیدم به جاده قدیم قم و از دور برگردان جلوی
پاسگاه می پیچیدم به جاده فرودگاه امام که به اتوبان قم می رسید و از زیر گذری که
رباط کریم نوشته بود از زیر اتوبان می رفتم به طرف شهریار و گفته بود که حواست
باشد به جاده ملارد نپیچی .
سر راه یک وانتی بود که
تابلو و عروسک می فروخت . تابلوها هشت تومن که چهار تا برداشتم دانه ای 6500 تومن
. دو تا وان یکاد و یک تابلوی کشتی و یک کشتی که دو تا دختر کنار رودخانه ای در
روستا نشسته بودند . عروسک های کوچک 5 هزار تومن و بزرگ ها تا 25 تومن . که پنج شش
تا خریدم . چند کیلومتر جلوتر هم از یک وانتی کفش ورزشی 41 برای پرهام خریدیم 26
تومن . شماره 39 نداشت گفت به چهل و یکش نگاه نکن قالبهایش کوچک است . پوست موزها
را که خوردم کف ماشین انداختم . پرتقال ها را هم که پوست کندم همینطور و فرمان
ماشین ، پرتقالی شد و امروز که با اکرم به دکتر گوش می رفتیم فرمان به دستم می
چسبید .
به سالار گفتم وای فایت
کار نمی کند برو درستش کن رفت طبقه پایین اما هر قدر اینستاگرام رفتم نرفت و زنگ
هم که زدم موبایلش خاموش بود وای فای ها را هم که اسکن کرد سالار در محدوده نبود و
من کانالهای ماهواره را این ور و آن ور زدم و کمی نی زدم و خوابیدم تا ساعت 10 صبح
که بلند شدم و شهناز از طبقه پایین آمده بود و روی مبل خوابیده بود گفت صبحانه می
خوری یا ناهار را گرم کنم و من تا رفتم دوش بگیرم ناهار را گرم کرده بود . ارگ را
در کیفش گذاشتم و شارژر ارگ را در ساکی که شهناز گفت مال اکرم است و داخلش دو تا
چادر گذاشته بود گذاشتم . شهناز هم با من تا چند کوچه آن ورتر آمد و پیاده شد .
گفت هر روز پیاده می آیم اما به خاطر زانویم با ماشین بر می گردم .
پیچیدم به طرف همان
خیابانی که به پاساژ توحید می رسید اما به یک خیابان دیگری رسیدم و یکساعت در
خیابانهای ورامین دور خودم گشتم تا ساعت یازده و نیم پاساژ توحید را پیدا کردم و
پارک بان یک برچسب روی شیشه ماشین چسباند و 5 هزار تومن گرفت و من گفتم تبریز هم
این برچسب بدرد می خورد خندید و گفت آره و من درست رفتم به همان مغازه ای که دیروز
ارگ دست دوم را با کیفش 260 هزار تومن خریده بودم . آقایی بود مسن با موهای کمی
سفید که سر نی ها را دانه ای چهار تومن و نی های مروتی 40 هزار تومنی را 33 هزار
تومن حساب کرد . به میترا زنگ زدم که برای پرهام ارگ خریدم گفت برای چیچک هم بخر و
من رفتم از اسباب بازی فروشی پاساژ توحید برای چیچک عروسک پنجاه هزار تومنی خریدم
.
همین الان که داشتم می
نوشتم یک مریض آمد و رفت و چون من می خواهم همه این چهار روز را تا ساعت 12 امشب
بنویسم این را هم نوشتم . برایش یک قوطی لوزارتان 25 و دو قوطی سیتالوپرام 20 و یک
قوطی متورال 50 و یک قوطی کلونازپام 1 میلی و یک قوطی آسپرین بچه و دو تا شربت خلط
آور نسخه کردم و الان ساعت ده و پنج دقیقه است که تلگرام باز شد و دیدم باجناق
عزیزم مرا به گروه فک و فامیل باغمیشه ادد کرد و چند لحظه بعد مهتاب خاتون را هم
ادد کرد و من دیروز همه گروه های را لفت کرده بودم . چیچک از بالا صدا میزند که
بابا بیا شام . من رفتم .
رفتم طبقه بالا و برگشتم
. ساعت ده و نیم است . شام برنج و کباب بود . چیچک نان تافتون و حلوا خورد . یک
قوطی حلوای تازه که بیشتر پسته هایش را چیچک خورد . سالاد هم بود . گوجه و کلم
سفید با آبغوره . یک میز چهار نفری در آشپزخانه . پرهام طرف کوچه شش متری نشسته
بود . میترا طرف سماور نشسته بود و من طرف یخچال و چیچک طرف حیاط . تابلوی کشتی بادبانی
را به اتاق بچه ها زدیم . همان اتاق نشیمن . کنار آینه روی رادیاتور . تخت چیچک
طرف پنجره حیاط است و تخت پرهام این طرف اتاق . میترا هم وسط دو تا تخت روی زمین
می خوابد . یک ماه پیش رفتم از ابزار فروشی روبروی مسجد المهدی یک نایلون سه در سه
متر خریدم زدم به پنجره اتاق نشیمن تا سرما نیاید و یک پرده فیروزه ای ضخیم که با
میترا از بازار سر پوشیده تبریز خریدیم متری 16 هزار تومن که سه تا ده متر خریدیم
که 14500 تومن حساب کرد . دو تا شیر موز هم در خیابان تربیت قدیم خوردیم شد 5 هزار
تومن همان آبمیوه فروشی بغل مغازه ای که ماشین های ریش تراش موذر را برای تعمیر
داده بودم و میترا می خواست برای پرهام کفش ورزشی شماره 39 بخرد .
همین ده بیست دقیقه ای
که رفتم بالا شام خوردم چیچک همه عروسک هایش را که روی تختش چیده بود یکی یکی
نشانم داد و من رادیاتورم اتاق نشیمن را که ظهر بسته بودم باز کردم امروز ظهر ساعت
چهار عصر یکدفعه برف های کله گنجشکی بارید و تصویر ماهواره قطع شد و من در اینترنت
دیدم بازی تراکتور و پدیده مشهد است و زدم شبکه سهند که آنجا هم برف می بارید و
تراکتور دو یک باخت و من تکیه داده بودم به ستون وسط هال چای می خوردم و نی می زدم
و ساعت 5 عصر که به دکتر رفتیم هوا خوب بود و اول رفتیم از خیابان ارتش جنوبی کنار
پاساژ بهارستان ، چرخ خیاطی اکرم را که برای تعمیر داده بودیم بگیریم که حاضر نبود
و من پیراهن اسکی یقه سرمه ای رنگم را پوشیده بودم و کاپشن قهوه ای تیره ام را و
ظهر که در حمام ریش پروفسوری را با ژیلت مرتب کرده بودم و فقط یادم رفت که از
داروخانه 17 شهریور که داروهای اکرم را می گرفتیم برای خودم مسواک اورال بی بخرم
یعنی یادم افتاد اما گفتم اینجا گران می دهند دفعه قبل هم نخ دندان پنجاه متری 6
هزار تومنی را 12 هزار تومن داده بودند و مطب دکتر طبقه هم کف بود و اکرم گفت که
آرزو دارد من هم همچین مطبی داشته باشم و از صبح تا شب ، مریض ببینم .
شام را که خوردم رفتم
اتاق بالا ، موبایلم را از شارژ در بیاورم که پرهام آمد که بابا تبلت را تو مخفی
کرده ای یا مامان و من گفتم این یک راز است و این ارگ را برایت خریده ام که تبلت
بازی نکنی و پرهام رفت سر وقت ارگ که به اتاق بالا آورده بود و چیچک هم آمد و من
چند تا سر نی دیگر با یک تابلوی وان یکاد که پشت در هال گذاشته بودیم برداشتم و به
زیر زمین آمدم . سر نی ها را در کسوی بالایی فایل پلاستیکی سه طبقه کنار پنجره زیر
زمین گذاشتم و تابلو را همینجا پشت طاقچه پشت سرم گذاشتم تا پریز برق دیده نشود .
دقیق نمی دانم این چهار
روز از کجا شروع شد فقط یادم است که پنج شنبه با صدای اذان صبح بیدار شدم و ساعت
را نگاه کردم و گرفتم خوابیدم تا هفت صبح که دوش گرفتم و پیراهن مردانه سبز رنگم
را پوشیدم و تبلت هشت اینچم را که به جای گوشی موبایل برایم انجام وظیفه می کند و
باعث خنده دیگران می شود در جیب کاپشنم گذاشتم و به اداره رفتم . و یک نان روغنی
کنجدی از یک کوچه بالاتر از اداره در شبستر خریدم و ساعت 8:15 دقیقه انگشت زدم .
دستگاه حضور و غیاب دم در نگهبانی و یادم بود که اول دکمه اف یک را که برای مرخصی
ساعتی است بزنم و رفتم زیر زمین اتاق ته سالن کنار اتاق بهداشت محیط و اول چراغ
اتاق را روشن کردم و بخاری گازی را و کامپیوتر را و بعد یک تکه از نان روغنی را در
دهانم گذاشتم و کاشپنم را در آوردم و شروع کردم در اتاق به در جا دویدن و هنوز
دندانپزشک نیامده بود و کارشناس تغذیه هم که یک ماه بیشتر بود که قطع طرح کرده بود
و رفته بود و دوشنبه ها که از مراکز می آمدند کارشناس مدارس می آمد فرم های تغذیه
را می داد و من هم چهار ماه بیشتر نبود که از امند به شبستر آمده بودم و نیامده
انتقالی گرفته بودم و منتظر جواب تبریز بودم و یکجورهایی از اینجا رانده و از آنجا
ماند و بیکار .
آمار سه ماهه سوم آموزش
بهداشت و داوطلبان سلامت را فرستاده بودم و یک پاسخ محکم برای گزارش وضعیت نامناسب
نیاز سنجی نوشته و با اتوماسیون به معاونت بهداشتی فرستاده بودم و کار خاصی نداشتم
و نشسته بودم داستان باغمیشه را ویرایش می کردم که حوصله ام سر رفت و یک سر به
اتاق گسترش زدم که گفتند نتایج پایش پزشکان را بیاور وارد برنامه کنیم تا حقوق
پزشکان را سر وقت بدهیم و کارشناس مسئول بهورزی هم گفت که در گزارش تدوین عملکرد از
بدو تاسیس شبکه باید نمودار تفکیکی و مقایسه ای هم بکشم و من فلاسکم را دادم مسئول
آبدارخانه پر کرد و رفتم از دبیرخانه برگه ماموریت شماره خورده دیروز را که با
کارشناس مدارس به مرکز بهداشت صوفیان رفته بودم گرفتم و یک چای کیسه ای که در کشوی
سمت راست گذاشته بودم داخل فلاسک انداختم و تکان دادم تا رنگ بگیرد و یادم افتاد
که عصر در مسجد المهدی از ساعت سه تا پنج مراسم سالگرد ختم فامیل است و شب هم شام .
و یک چای خوردم و رفتم
در حیاط اداره قدم بزنم که دیدم آسمان آبی و هوا آفتابی است و به سرم زد که به
سالار زنگ بزنم که کلی سلام و احوالپرسی که خالولی بلند شو بیا انزلی و سالار گفت
تو بیا اینجا هوا گرم است و خداحافظی کردیم که تا بخواهم تصمیم بگیرم دو ساعت مرخصی
ساعتی و دو روز مرخصی روزانه برای شنبه و یکشنبه 17 و 18 بهمن نوشته بودم و داده
بودم حراست امضا کرده بود و از ساعت 12 ظهر رانده بودم تا ساعت 6 عصر به مجتمع
رفاهی آفتاب درخشان صحرا بعد از عوارضی قزوین رسیده بودم و به سالار زنگ زده بودم
که بلند شو بیا از اینجا برویم رشت و انزلی .
پیچیدم به آزادگان جنوب
و تابلوهای آبی آزاد راه خلیج فارس و از خروجی های اتوبان ساوه و تند گویان و بهشت
زهرا رد کردم و پیچیدم به فدائیان اسلام و میدان معلم و از قرچک گذشتم و حول و حوش
ساعت ده شب رسیدم به کوچه سپاه و خانه شهناز و سالار و بچه هایش داشتند من و تو
نگاه می کردند و من اولین بار بود استیج را می دیدم گفت این پسر انوشیروان روحانی
است و آن یکی بابک سعیدی است و یکی شان که سرش را تراشیده بود و ساز مخالف می زد و
خواننده ها یکی یکی آمدند خواندند که اسم یکی شان مژده بود و سالار سه تا چای آورد
خوردیم و رفتیم طبقه دوم و شهناز را دیدم که ماچ موچم کرد و گفت چرا اکرم را
نیاوردی گفتم از مراسم ختم فرار کردم و با موبایل خودم شماره اکرم را گرفتم و دادم
شهناز صحبت کند و من یک پرتقال پوست کندم و ساعت 12 شب شهناز رفت طبقه پایین در
خانه سالار بخوابد و من و سالار نشستیم برنامه بک روزه بریزیم که همین الان بلند
شیم بریم ویلای ننه بلقیس در شمال یا بخوابیم 6 صبح بلند شیم بریم و آخرش رفتیم
کارخانه چراغعلی در چرمشهر و تکه پاره های دیگ را دیدیم که در جلوی کارخانه افتاده
بود و رفتیم پیش صدرا .
دو تا ماشین بافندگی گرد
باف وکامپیوتر صدرا روی میز و یک بخاری گازی که دودکش نداشت و سالار نشست در صندلی
صدرا و من رفتم دنبال صدرا که یک کلاه سیاه به سرش گذاشته بود و با نور چراغ قوه
موبایلش داشت از مستراح می آمد و روبوسی کردیم . داشت فیلم می دید در کامپیوتر و
من با ساعت دیجیتالی موتورولایش را که یک میلیون و خرده ای خریده بود ور می رفتم
که صحبت رسید به بحث های مذهبی فک و فامیل در تلگرام و تاریخ طبری و رضا شاه و
اعراب و جوک اسماعیل حیدری درباره چاه 35 متری و ساعت 3 شب خداحافظی کردیم و آمدیم
خانه و سالار روی مبل خوابید و من روی همان تشکی که شهناز جلوی مبل ها انداخته بود
.
ده صبح که بیدار شدم سالار دستمال روی چشمهایش
بسته بود و گفت که صدای خورخورت دیشب نگذاشت بخوابم و صبحانه نان و پنیر خوردیم و
با ماشین سالار راه افتادیم به طرف مثلا لواسان . پیچیدیم به پوئینک و رسیدم به جاده
مشهد و سر راه از وانتی هر کدام یک جفت کفش نارنجی 30 هزار تومنی خریدیم و رسیدیم
به افسریه یا نمی دانم اتوبان امام علی و خلاصه به لواسانات و دریاچه سد لتیان که راهش
بسته بود و از بالای کوه تماشایش کردیم و زیر درخت های کاج نشستیم و سنگ را به هوا
می انداختیم و با سنگ دیگر می زدیم که من 100 هزار تومن بردم و ناهار رفتیم 2 تا
پیتزای لبنانی با 3 تا نوشابه خوردیم و راه افتادیم به طرف پاساژ علاالدین که مثلا
از آن ساعت هایی که صدرا داشت بخریم و یک ارگ یاماها هزار که سالار عاشقش بود و می
خواست من بخرم و یک کیف چرمی برای گوشی سامسونگ اس 5 سالار و خلاصه رسیدیم به
بلوار کشاورز و خیابان فلسطین و خیابان جمهوری و در کوچه سخنور از فرعی های خیابان
شیخ هادی ماشین را پارک کردیم .
سالار می خواست برویم به
قهوه خانه و چای بخوریم که نرفتیم و از دکه روزنامه فروشی دو تا چای داغ 500 تومنی
سر پایی خریدیم خوردیم که سالار چای کیسه ای اش را انداخت درجوب خیابان جمهوری و
لیوان یکبار مصرف را نمی دانم چه کرد و من لیوان یکبار مصرف در دست دنبال سطل
آشغال می گشتم . دست فروش های جلوی پاساژها گوشی های چینی قاچاقی و لوازم جانبی
موبایل و از این جور چیزها می فروختند و پاساژ علالدین که جای سوزن انداختن نبود و
یک ساعت دیجیتالی سامسونگ منحنی سیم کارت خور پرسیدیم گفت یک میلیون و صد هزار
تومن و رفتیم آن طرف پل حافظ که مثلا ارگ یاماها هزار بخریم .
در ویترین یک مغازه یک
پیانوی هفتاد میلیون تومنی گذشته بود و یک سطل آشغال که لیوان یکبار مصرف را
انداختم و رفتیم طرف خانه موبایل بعد از بازار بورس که همه جا گوشی های گلکسی اس 6
اج می فروختند و رفتیم طرف ماشین و سالار دو تا دلستر شیشه ای کوچک خرید و من از
میدان شوش تا قرچک چرت زدم و گفتم برویم پاساژ توحید که سالار در ماشین نشست و من
پنج تا نی هفت بند و چند تا سر نی و یک ارگ نمی دانم چی 250 هزار تومنی خریدم و
رفتیم خانه که شهناز شام برنج و کباب پخته بود و من ارگ را وصل کردم و سالار بند
اول آهنگ آیریلیق را زد و بند دومش را بلد نبود و از خودش یک چیزهایی می زد و گفت
نه این صدایش مصنوعی است و به یاماها هزار نمی رسد .
و فردا صبح که رفتم از
همان مغازه هفت هشت تا نی دیگر هم خریدم و رفتم کارخانه چراغعلی در چرمشهر و سالار
داشت حساب و کتاب می کرد و با یحیی روبوسی کردیم گفتم آمدنی نگهبان شهرک گفت فریدی
چی و من گفتم هیچ چی و سالار خندید و داستان فریدی چی را به یحیی گفت که نگهبان
فامیل فریدی است که سالار نمی دانست و پشت سرش فحش داده بود که نگهبان شنیده بود و
هر بار سالار را می دید می گفت فریدی چی . و رفتم کارخانه عباس که نبود رفتم در
اتاق نگهبانی خوابیده بود و خور و پف می کرد پتو را از صورتش کشیدم خندید و سلام
کرد و گفت بخاری را زیاد کن تا گرم شوم و دوباره خوابید و یک کارگر آمد که شما
فامیل آقا سالار هستید آقا سالار فرستاد گفت دکتر است بگو برایت دارو بنویسد که
یبوست داشت و از دو ماه پیش که به کارخانه آمده بود شکمش کار نمی کرد که گفتم میوه
و سبزیجات بخورد و قبل از غدا آب بخورد و قرص سی لاکس و شربت منیزیوم هم برایش
نوشتم و رفتم کارخانه عباس را هم دیدم که پارچه هایی که مثل چادر شب بود را رنگ و
اتو می کردند و یک سر نی به یحیی دادم و خداحافظی کردم . نرسیده به اتوبان قم ،
عباس زنگ زد که بیدار شدم بیا و من گفتم که دارم می روم تبریز ، اکرم گفت زود بیا
غروب هوا برفی می شود .
مجید
مجید پسر
اسماعیل است . می آید در مطب می نشیند و کلی حرف می زند و غضنفر همه حرفهایش را می
نویسد . غضنفر سرطان نوشتن دارد . سرطان حرفهایی که سالها نگفته است . سرطان
حرفهایی که مثل ترشی سیر سالها مانده اند و غضنفر که می نویسد مزمزشان می کند .
مجید عاشق شاخسی است . از دو ماه مانده به محرم شاخسی آرا کوچه و دلی کوچه را نقد
و بررسی می کند . درست مثل تحلیل های قبل از جام جهانی فوتبال در شبکه سه . مجید
همیشه پیراهن سیاه می پوشد و به همه مراسم های کفن و دفن و ختم می رود . حواسش به
اعلامیه های ترحیم روی تیرهای چراغ برق است . در کوچه که راه می رود بلند نوحه می
خواند . گاهی از خانه شان که بیرون می آید بلند بلند فحش های رکیک می گوید . خنده
های ملیحی دارد که به درد پر کردن جای خالی صحنه های سانسور شده در پخش مسابقات
والیبال جهانی می خورد .
آخر صحبت
هایش می گوید : " من که مغزم قفل کرده است . تو هم مغزت قفل کرده است ؟ "
غضنفر حواسش به مجید نیست و دارد فقط تایپ می کند و می گوید نمی دانم . مجید می
گوید 18 سال درس خوانده ای و نمی دانی . از دکتری که سخت تر نیست . غضنفر می گوید
کاری است که شده است . مجید می گوید هزار تا قاضی هم بیاید نمی تواند این کار را
حل کند . آش حلیم را شنیده ای از آش حلیم هم قر و قاطی تر شده . به هرکس می گویی
می خندد که عقلتان را از دست داده اید . یک میلیون و هفتصد هزار تومن به مهدی
دادیم و سفته گرفتیم الان مهدی به آمریکا فرار کند این سفته به چه دردمان می خورد
. به دیوانه محله هم بگویی این را می فهمد . یکی حیاطش را می فروشد اول پولش را می
گیرد بعد سند را امضا می کند .
به سرم می
زند که بزنم در کوچه بکشمشان . اما اگر بکشمشان آن 14 میلیون بر نمی گردد و فوقش
دو دقیقه دلم خنک می شود و باید 120 میلیون دیه بدهی . امروز از 26 کاندید رئیس
جمهوری در افغانستان 10 نفر تایید صلاحیت شده اند . پدر خانوم می گوید شما کار خام
کرده اید برای چه می خواهی مردم را بکشی . مجید یک پیراهن مردانه با خطهای زرد و
بنفش پوشیده است که دکمه بالایش را باز گذاشته است . دستش هم یک تسبیح است . اصلا
جوری شده که گاهی مغزم مثل ماشین قیرپاچ می کند . مغز تو قیرپاچ نمی کند . غضنفر
که دارد یکی یکی کلمه های مجید را می نویسد می خندد و می گوید چرا ، کاری است که
شده است .
ملا در
تلویزیون می گفت باید هم فکر باشد هم توکل باشد . در فیس بوک نوشته ایران به
کشورهای پرتاب کننده ماهواره پیوست و عکس یک سرباز را که دارد دیش ماهواره را از
پشت بام به زمین پرتاب می کند گذاشته است . غضنفر به مجید می گوید ایران از پشت
بام ماهواره پرتاب می کند مجید می گوید من که نشنیده ام . مجید می گوید الان زمانی
شده است که برادر به برادر اطمینان نمی کند . مجید دارد پهلویش را می خارد . آن
موقع که من با آنها کار می کردم پنج میلیون جمع کرده بودم و آنها گفتند که پول را
بده سودش را بدهیم و من به خاطر بابا دادم بعنی بابا به آنها اطمینان داشت .
الان این
حرفهایی که با تو دارم می زنم به خاطر این است که تو فامیلم هستی و من به تو
اطمینان دارم . آدم که نباید به بیگانه اعتماد کند . خلاصه زمان بد زمانی شده
مواظب باش شوخی نمی کنم . درست است که از اول زمان خراب بوده و الان خراب تر شده .
به خدا قسم قرآن شاهد است این برنامه ها که اینجوری شده گاهی در کوچه یک نفر مرا
می بیند و می گوید چرا جواب سلام مرا در کوچه ندادی و من می گویم ببخشید فکرم
مشغول بود متوجه نشدم می بینی آدم شب و روز فکرش مشغول است ناهار و شام هم نمی
چسبد انگار مصیبت های امام حسین دارد سر ما می آید .
دو سه ماه
پیش به مشهد رفتم بچه ها گفتند از امام بخواه مشکلت را حل کند گفتم اگر حل می شد
که شده بود حتما از مشکل هایی است که قرار نیست حل شوند . صدای کفش از راه پله می
آید . مجید می گوید مریض است غضنفر می گوید نه مزدک است دارد پوتین هایش را می
پوشد به کوچه برود . مزدک در کوچه را می بندد و می رود . دادگاه هم که اصلا به
کارها نمی رسد . پرونده را به گوشه ای پرتاب می کند و یکسال آنجا خاک می خورد . در
دلش می گوید بمن چه ربطی دارد مشکل من که نیست . شاید قاضی در دلش اینجوری می گوید
و می گوید من که دارم حقوقم را می گیرم . واقعا گاهی فکر می کنم نکند مال ما حرام
بوده که این بلاها دارد سر ما می آید . البته این حرفها من در آوردی است مثل اسفند
دود کردن و چارشنبه سوری و خیلی ها دیگر به این حرفها اعتقاد ندارند سال دو هزار و
سیزده است . در پایانه راننده ها روی دیوار نوشته اند به درویشی قناعت کن که
سلطانی خطر دارد .
اکرم دارد
چیچک را از پله ها پایین می آورد . می گوید زمین بنشین و یکی یکی از پله ها پایین
برو تا زمین نخوری . مجید سکوت کرده است . دوباره شروع می کند . اینها هم مثل
اینکه می گویند در هسته ای کوتاه نمی آییم . یکی از شوفرها در پایانه می گفت اینها
می گویند به ما چه ، هر چه باشد به مردم فشار می آید که بیاید ما داریم چلوکبابمان
را می خوریم . کسی هم بخار ندارد صدایش در بیاید . مادر بزرگم می گفت ما در زمان
شاه هم نان و پنیر می خوردیم الان هم نان و پنیر می خوریم فردا هم به کوچه بریزیم
می زنند خونمان هدر می شود . اینها کلی جیره خوار دارند اگر حرفشان را گوش نکنند
خانه ای را که داده اند ازشان می گیرند . غضنفر همینجور دارد تایپ می کند . دعوای
تو نخور من بخورم است .
چند روز پیش
تا ساعت چهار صبح فکر کردم و دیدم در این دنیا قانون جنگل حاکم است . در بیلانکوه
یک گدا بود که مرد سه تا حیاط داشت و می خندد . می گوید او از من عاقل تر است . از
تهران می آمدم برای کار گواهینامه ام به تهران رفته بودم یکی پیشم آمد که از کربلا
می آیم پولهایم را دزدیده اند و من پانصد تومن دادم و از اتوبوس دو سه هزار تومن
جمع کرد . یکی از مسافرها گفت کارگر روزی چهل هزار تومن کار می کند . این اگر از
هر اتوبوس هزار تومن هم جمع کند صد تا اتوبوس نگه می دارد هر روز صدهزار می شود هر
ماه سه میلیون می شود سیصدهزار تومنش را خرج می کند و دو میلیون و هفتصد هزار
تومنش را پس انداز می کند . آنوقت کارگر سه روز کار دارد و سه روز بیکار است . عقل
گدا از صنعتکار و شوفر هم زیاد کار می کند . دنیا به هیچ کس وفا نمی کند . باید از
دنیا طلاق بگیریم با این وضعی که به پول معتاد شده ایم . حضرت علی می گوید من از
دنیا طلاق گرفته ام . می بینی در پنجاه سالگی سکته کردیم مردیم .
در محله پدر
خانوم دو برادر بود که یکی میوه فروش بود و یکی کفاشی می کرد و در یوسف آباد خانه
داشت . به کفاش گفتند خانه ات را بفروش برویم در تهران سرمایه گذاری کنیم . خانه
اش را فروخت و ور شکست شد و آمد در خانه پدرش ماند . آن برادر میوه فروش هم که
میوه می فروخت و در خانه پدرش می ماند پولهایش را جمع کرد و خانه خرید . این عقل
است خنده هم ندارد . کسی که عقل ندارد باید خودکشی کند . البته خودکشی حرام است .
مجید یکساعت تمام است که با سرعت تمام حرف می زند . اینها چه ربطی به خدا دارد .
این کفر نعمت است که بگوییم خدا کرده . طرف پولش را به تریاک می دهد و می کشد و می
گوید خدایا چرا اینجوری شده ام . طرف می رود نزول خوری می کند یک زمان هر روز یک
گاو می کشت و الان در تهران فراری است و زن و بچه هاش در خانه پدرش مانده اند .
آخر نزول خور همین می شود .
ساعت چند
است . نمی دانم . هفت و نیم می شود ؟ در مطب ساعت نداری . هشت می شود . نمی شود ؟
با من کاری نداری بروم . کجا می روی . می روم به داروخانه اگر تا حالا نبسته باشد
. می بینی همه چیز یادم می رود . اصلا یادم رفته بود بابا مرا به داروخانه فرستاده
است . آنروز بابا در پایانه گفت برو در مستراح با آفتابه دستهایت را بشور و آفتابه
را بیاور . آمدم گفت آفتابه کو گفتم یادم رفت . ما را دعا کن مشکلمان حل شود .
اصلا همه چیز یادم می رود . همه اش تقصیر خودمان است . تو می گویی فکر نکن اما من
دست خودم نیست که . شب و روز در فکر هستم . تا ساعت سه . به قرآن قسم . به جان بچه
ام قسم . یارانه هایتان را هم که قطع می کنند . غضنفر بلند می شود و مجید را بدرقه
می کند . مجید روی ترازو می رود و خودش را وزن می کند . می گوید ما برعکس هستیم
مردم فکر و خیال می کنند لاغر می شوند ما هم وزنمان بالاتر می رود . مجید از پله
های مطب بالا می رود . صدای شرشر آب می آید . حتما یکی حمام رفته است . باد می زند
مشعل موتورخانه را خاموش می کند . مجید رفته است و مطب سکوت محض است . غضنفر صدای
تایپ کردنش را هم می شنود .
از سقز تا بندر دیلم ،
از برازجان تا کاشان
شنبه 22 اسفند 94 . ساعت
11:35 صبح . روستای دیزج شیخ مرجان . چسبیده به تسوج . شهری در کله دریاچه ارومیه
. مرخصی ساعتی نوشتم و در سی ان جی ابتدای جاده سلماس ، گاز زدم و از قره تپه و
حیدر آباد و تیل و شیخ ولی و بندر شرفخانه و دریاچه خشک ارومیه که چند هفته است
بفهمی نفهمی خیس و مرطوب شده است و سفالگری های کوزه کنان و خامنه و شندآباد و شنگل
آباد گذشتم و ساعت 12 ظهر رسیدم به شبستر و زنگ زدم به میترا که حاضر شود می رویم
مسافرت و از دیزج خلیل و نوجه ده و علیشاه و سیس و سرکند دیزج و گل آباد و نظرلو و
سه راهی صوفیان و چله خانه علیا و تازه کند و قوم تپه و امند و پلیس راه و مایان و
میدان آذربایجان و اتوبان پاسداران که دارند دوباره سازی اش می کنند گذشتم و ساعت
یک ظهر رسیدم به میدان توانیر و باغمیشه خودمان و خانه سه طبقه مان در شش متری اول
کوی دستمالچی که داستانش را قبلا نوشته ام و هنوز پرهام از مدرسه نیامده بود .
لحاف تشک ها و چادر و
حصیر و بقچه لباس ها و هر چه که به ذهن میترا می رسید را در صندوق عقب ماشین و
صندلی های عقب و جلو ، چپاندیم و از اکرم خداحافظی کردیم و ساعت سه ظهر نشده راه
افتادیم و از پل توانیر و پل گلپارک که در حال ساخت بود و پل کابلی و جاده شاهگلی و
اتوبان کسایی گذشتیم و رسیدیم به سردرود و خسرو شهر و اسکو و ایلخچی و ممقان و
گوگان و آذر شهر و عجب شیر و بناب و میاندواب و بوکان و سقز .
اینجا هتل آزادی سقز است . همان شهری که من بدنیا آمدم . ساعت
من چه می دانم چند است . این شوفاژ دارد مثل چند تا موتور خانه ، گرما می دهد .
نتوانستم بخوابم . نصف شب بلند شده ام سفرنامه می نویسم . در عجب شیر ، دو لقمه
بزرگ سیب زمینی و تخم مرغ آب پز با شش تا نوشابه و آب معدنی کوچک کلا 12 هزار تومن
از وانتی بغل جاده خریدیم و رفتیم کنار پیاده رو روی نیمکت کنار درختان کاج نشستیم
خوردیم و من یک عکس انداختم و با تلگرام فرستادم برای اکرم و پرهام گفت که عجب شیر
، کاج ها و هوای خوبی دارد و شهر هم تمیز بود و کلا از اسکو که رد شده بودم شکوفه
های درختان باز شده بود و خلاصه رسیدیم به بناب و دو کیلو سیب زرد مراغه کیلویی
2800 تومن و دو کیلو پرتقال خونی کیلویی 3 هزار تومن خریدیم و پیچیدیم به طرف
میاندواب که عجب شهر درهم برهمی بود و غروب رسیدیم به بوکان که عجب شلوغ و ترافیک
بود و پیاده روهایش پر از آدم هایی بود که داشتند مغازه ها را می دیدند و میترا از
نرسیده به بوکان اضطراب کردستان را داشت و از تبریز تا سقز ، آلبوم چشمه نوش
شجریان را در دستگاه راست پنجگاه و آلبوم خلوت دل را در دستگاه سه گاه و بیات ترک
و آلبوم دود عود را در دستگاه نوا گوش کرده بودیم و رسیده بودیم به سیمین بری و گل
گلدون و از این حرفها و پرهام و چیچک در صندلی عقب به سر و کله هم می پریدند .
ساعت 7 عصر رسیدیم به همین سقز . چند دور شهر را زدیم تا
این اتاق سه تخته را در این مثلا هتل آزادی ، 80 هزار تومن گرفتیم و اسباب اثاثیه
مان را به اتاقمان در طبقه دوم آوردیم و رفتیم جایتان خالی یک پیتزای سه نفری با پنج
تا نوشابه 29 هزار تومن خوردیم و نان و پنیر خریدیم و برگشتیم به اتاقمان و
خوابیدیم تا اینکه الان که نمی دانم ساعت چند است من بیدار شده ام و دارم اینها را
می نویسم .
امروز یکشنبه بود . 23 اسفند . شهادت حضرت فاطمه . از سقز
به طرف سنندج حرکت کردیم . از دیواندره گذشتیم و در روستای حسین آباد نگه داشتیم و
من درباره درگیری های سی و چند سال پیش که نورالدین شهید شده بود از اهالی روستا
پرسیدم . گفتند آنروزها سه تا حزب کمله و دموکرات و فکر کنم رستگاری در این روستا
بودند و هر روز درگیری بود . یک بیسکویت و دو تا کیک و یک فلاکس آب داغ خریدم و
راه افتادیم و ساعت نزدیک 2 ظهر به سنندج و نزدیک ساعت 4 عصر به کرمانشاه رسیدیم .
نزدیک سه ساعت در خیابانهای کرمانشاه گم شدیم که دماغ چیچک
خون آمد و من که داشتم گوگل مپ را چک می کردم به سپر ماشین جلویی کوبیدم که چیزی
نشد و فقط گفت حواست کجاست تا ساعت 7 عصر که در هتل آزادگان یک اتاق سه تخته
گرفتیم 265 هزار تومن . اتاق 213 . رفتم کیک یزدی و بستنی و نوشابه خریدم و آوردم
در اتاق خوردیم و یک ساعت چرت زدم و ساعت 9 شب رفتیم طاق بستان که بسته بود و
گفتند از 8 صبح تا 8 شب باز است و دوباره از ساعت 9 و نیم تا 11 و نیم در
خیابانهای کرمانشاه تازه با هدایت گوگل مپ و گوگل ارت و از این حرفها گم شدیم تا
توانستیم هتل را پیدا کنیم و من ندانستم مشکل از شهرسازی کرمانشاه بود یا تابلوهای
مبهم آن یا از گرسنگی و خستگی من . الان ساعت 12 شب است و میترا و بچه ها خوابیده
اند .
امروز دوشنبه بود . 24 اسفند . رفتیم طبقه پایین هتل یا
همان لابی به قول خودشان ، صبحانه خوردیم . تخم مرغ آب پز و کره و مربا و پنیر و
چای و آب پرتقال و شیر و عدس و از این حرفها و بعد شناسنامه هایمان را گرفتیم و به
طاق بستان رفتیم و عکس گرفتیم و پرهام و چیچک در آب ، سنگ انداختند و من عکس ها را
در تلگرام برای اکرم فرستادم و از طاق بستان از جاده قدیم کرمانشاه تهران رفتیم به
بیستون در کیلومتر 20 جاده همدان که مجسمه هرکول و کتیبه سنگی و فرهاد تراش و کاخ
ناتمام ساسانیان را دیدیم و عکس انداختیم و برگشتیم به طرف پلیس راه و پیچیدیم به
طرف هرسین و نور آباد و خرم آباد .
نرسیده به خرم آباد تایر عقب ترکید که تایر زاپاس را با هر
زحمتی بود از صندوق عقب در آوردم و انداختم و چادر مسافرتی را که در سقف ماشین
گذاشته بودم افتاد و گم شد و چند کیلومتر جلوتر ، دو تا تایر کویر صادراتی خریدیم
و به چرخ های جلو انداختم که 245 تومن گرفت و بعد آمدیم در خرم آباد جایتان خالی
دو تا چلوکباب مخصوص سر آشپز و یک زرشک پلو با مرغ و دو تا زیتون پرورده خوردیم که
57 هزار تومن شد و بعد آمدیم 11 هزار تومن به عوارضی خرم آباد اهواز دادیم و به
اینجا رسیدیم که مجتمع سر راهی است و من دارم داخل ماشین تایپ می کنم و ساعت یک
ربع مانده به شش عصر است . تجربه اینکه هیچ وقت وارد شهر کرمانشاه نشوم بلکه همان
طاق بستان را در شمال شهر ببینم و بعد به بیستون بروم و از آنجا به خرم آباد و شب
را به جای کرمانشاه در خرم آباد بمانم یا از تاکستان به همدان و بیستون و خرم آباد
بروم و سفر کردستان را قاطی ایران گردی نکنم .
رفتم سرویس بهداشتی یک اتوبوس جوان قزوینی راهیان نور با
ریش و اورکت در صف مستراح ها بودند و شوخی های نوجوانمردانه باهم می کردند . سی و
سه تا بنزین هم زدم که مثل همه جا یک کارت سوخت آماده روی جایگاه بود که فقط باید
فشارش می دادی از خرم آباد تا اندیمشک ، تونل آباد بود ده بیست تا تونل کوتاه و
طولانی پشت سر هم ردیف شده بود . خرم آباد تا دزفول کلا دل باز کن بود و همه کوه
های مسیر پر از درخت های جنگلی بود و مراتع و کشت زار های سبز دور تا دور جاده .
ساعت 7 و نیم به دزفول رسیدیم که باران شدیدی می بارید خلاصه آخرش همین هتل آوان
را کنار هتل جهانگردی پیدا کردیم . سه ستاره شاید . اتاق سه تخته شبی 191 هزار
تومن . به اکرم زنگ زدم که داشت مریم مقدس را نگاه می کرد و امروز رفته بود از
بازار قدیمی تبریز شیرینی چای خریده بود . این خرم آبادی ها و لرها خیلی مردمان
مهربان و خونگرمی بودند . رعد و برق ها آدم را یاد موشک باران های دزفول می اندازد
. یاد قیصر امین پور نازنین و یاد احمد محمود و داستان کوتاه شهر کوچک ما .
امروز سه شنبه بود . 25 اسفند . ساعت 10 صبح از دزفول حرکت
کردیم و رفتیم شوش در کیلومتر 10 جاده دزفول به اهواز . مقبره دانیال نبی و موزه
شوش که حرف نداشت . سر ستون های سنگی و یک آینه با نقش مینیاتوری خاتون روی قابش
برای آیلی خریدیم 14 هزار تومن . کیلومتر 20 ، هفت تپه بود و چغارزنبیل که وقت نشد
بروم و ساعت 12 و نیم به اهواز رسیدیم که داخل شهر نرفتیم و از پل فرعی روی کارون
گذشتیم که چیزی در مایه های پل جلفا روی رودخانه ارس خودمان بود و به طرف بندر
امام یا ماهشهر یا سر بندر حرکت کردیم و در پارک مسافر بندر ماهشهر بچه ها سرسره
بازی و تاب بازی کردند و به طرف هندیجان راه افتادیم . ساعت 3 و نیم عصر در
هندیجان یک چلوماهی و یک قیمه خوردیم با نوشابه و ماست که 37 هزار تومن شد و راه
افتادیم .
ساعت 5 عصر به بندر دیلم رسیدیم و رفتیم در ساحل خلیج فارس
قدم زدیم و پرهام بادبادک خرید اما باد نبود تا پرواز کند و چیچک با ماسه های ساحل
مثلا برای خودش قلعه درست کرد و الان که آمده ایم به این سوئیت دو اتاقه تا فردا
10 صبح 80 هزار تومن و میترا ملحفه را به دستگیره های در بسته و برای چیچک ، چادر
درست کرده و در پیک نیک و همان قوری زرد که آورده ایم چای گذاشته و من در این یکی
اتاق دارم اینها را می نویسم .
سلام دیروز چهار شنبه بود . 26 اسفند . از بندر دیلم به طرف
بندر گناوه حرکت کردیم . گناوه بازار بزرگ و قشنگی داشت . نان سنتی سبوس دار
آذربایجان خریدیم و حلوا و پنیر و پرتقال و نارنگی و موز و فلاکس را هم از آب جوش
پر کردیم هزار تومن و در ماشین ، صبحانه خوردیم بعد رفتیم ساحل گناوه و من کفش ها
و جوراب هایم را در آوردم و مثلا داخل آب رفتم تا آب نیمه گرم خلیج فارس را حس کنم
و کمی هم از آب خلیج به صورتم و دهانم زدم که شور بود . پرهام و چیچک هم ، قلعه
ساحلی درست کردند و یک حشره هم بود که شبیه پوخ دیغیرلادان خودمان بود و روی شن
های ساحلی قدم می زد و با امواج دریا موج سواری می کرد و بر می گشت و پرهام و چیچک
خوششان آمده بود . عکس انداختم و در اینستاگرام و تلگرام گذاشتم . اینترنت همراه
خیلی بهتر از بندر دیلم بود .
در دیلم و گناوه ، کلی کشتی یا دنج ردیف شده بود . از گناوه
به طرف سه راهی برازجان حرکت کردیم و بندر بوشهر را بی خیال شدیم و از برازجان به
طرف شیراز پیچیدیم که مسیر پر از درخت های خرما بود مسیر کازرون تک بانده بود و
پشت کامیون ها گیر می کردیم و نمی توانستیم سبقت بگیریم و خیلی جاها با سرعت 40 می
رفتیم و مسیر سر بالایی و سراشیبی و تونل های کوچک و بزرگ بود و اگر به جای کازرون
کمی بالاتر یعنی از قائمیه به شیراز می پیچیدیم جاده بهتر بود . در کازرون بچه ها
در پارک بازی کردند و بستنی قیقی چهار تا خریدیم خوردیم که هشت هزار تومن شد و
آیلی کاکائویی اش را خورد .
ساعت 5 عصر به شیراز رسیدیم و مستقیم رفتیم و در ترافیک
بلوار کریمخان زند که پر از مطب دکترها بود گیر کردیم بعد همینجوری سر از آرامگاه
سعدی در آوردیم که بلیطش 3 هزار تومن بود و گفت 35 دقیقه دیگر بسته می شود و سریع
رفتیم و فاتحه فرستادیم و من حس عجیبی داشتم و دوست داشتم مثل سعدی گلستانی در باب
مسایل روزمزه و امروزی با زبان معاصر و ادبی بنویسم .
خلاصه چند تا مجسمه سعدی و حافظ و ستون تخت جمشید و یک
گلستان سعدی کوچک و یک شانه و آینه کوچک خریدیم و آمدیم جلوی آرامگاه ، پیتزا
خوردیم که پیشنهاد چیچک بود اما فلفل داشت و چیچک نتوانست بخورد و بعد سر از حرم
مطهر شاهچراع در آوردیم که ترافیک بود و دو ساعت دور خودمان در شیراز چرخیدیم و
چند تا مهمانسرا و مسافرخانه دیدیم که چنگی به دل نمی زد تا اینکه از خیابان
انقلاب اسلامی رسیدیم به میدان نمازی و خیابان ساحلی رودخانه خشک و پیچیدیم به طرف
خیابان فردوسی که به خیابان رودکی می رفت و همانجا ، این هتل آرین را که باید سه
ستاره باشد پیدا کردیم شبی 160 تومن که با مالیات می شود 174 تومن که اتاق را
دیدیم عالی بود . مسواک چینی و خمیردندان پاوه کوچک و مسواک و شامپو و حوله داشت .
گفت تا جمعه ظهر قیمت همین است بعد ایام عید محسوب می شود .
امروز پنج شنبه بود . 27 اسفند . از 7 و نیم صبح ، پرهام و
چیچک بلند شده بودند سر و صدا می کردند و میترا را هم بیدار کرده بودند . 9 و نیم
صبح رفتیم رستوران هتل برای صبحانه . حلوا و آب پرتقال و نیمرو و پنیر . ساعت 11
در حافظیه بودیم . آرامگاه حافظ و از آنجا رفتیم بازار وکیل و مسجد وکیل و موزه
پارس و ارگ کریم خان زند و هویج بستنی خوردیم لیوانی 2 هزار تومن و آمدیم هتل آرین
و غروب هم رفتیم چند ساعتی در خیابانهای شیراز گم شدیم و برگشتیم و من رفتم دو تا
همبرگر و دو تا کالباس و یک نوشابه خانواده که شد 24 هزار تومن خریدم و یک کتاب
شعرهای سید علی صالحی از انتشارات روبروی هتل آرین .
امروز جمعه بود . 28 اسفند . از دروازه قرآن شیراز به طرف
یزد حرکت کردیم . بعد از مرو دشت به تخت جمشید رسیدیم که خیلی قشنگ بود و کلی حرف
داشت که نمی شود نوشت یعنی سخت است نوشتنشان . بعد به حرکت ادامه دادیم تا به
مقبره کوروش در پاسارگاد رسیدیم . در ابرکوه از یخجال بلند خشتی یا کاهگلی و سرو 4
هزار ساله که قدیمی ترین موجود زنده جهان است دیدن کردیم و از تفت گذشتیم و ساعت 6
عصر به یزد رسیدیم و در هتل دو ستاره فرهنگ در خیابان امام یک اتاق چهار تخته 213
هزار تومن گرفتیم .
امروز شنبه بود . 29 اسفند 94 . شناسنامه هایمان را از هتل
فرهنگ گرفتیم و رفتیم آتشکده زرتشتیان یزد را دیدیم و از آنجا رفتیم بافت قدیمی
یزد را که خانه های کاهگلی و خشتی بود دیدیم که خیلی زیبا بودیم و از آنجا به باغ
دولت آباد رفتیم و بلند ترین بادگیر ایران را با بنای هشت ضلعی اش دیدیم و از آنجا
رفتیم به میبد و کارگاه های سفالگری اش و ساعت 5 عصر به باغ فین کاشان رسیدیم و
الان که یک اتاق گرفته ایم 120 هزار تومن .
امروز یکشنبه بود . 1 فروردین 95 . کارت ملی ام را صاحبخانه کاشانی ام گرفتم و به
طرف قمصر راه افتادیم و از قمصر به طرف قم و اتوبان آزادگان و کرج راه افتادیم و
ساعت 4 عصر به مجتمع بین راهی که نرسیده به قزوین بود رسیدیم و پیتزا و سیب زمینی
سرخ کرده خوردیم و راه افتادیم . از قزوین و زنجان و میانه گذشتیم و ساعت 11 شب به
خانه دستمالچی در باغمیشه تبریز رسیدیم و این نتیجه که هیچ کجا ، خانه خود آدم نمی
شود .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر