۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

مقدمه ای بر آخرین باغمیشه



 


مقدمه


 

اسمش را باغمیشه گذاشته ام . یعنی اصلا اسمش باغمیشه است . من فقط نقاشی اش کرده ام . با رنگ و روغن . و کلمات . باغ ها و چشمه هایش را ، کوچه ها و خانه هایش را و آدمهایش را . چند وجب خاک در شمال شرقی تبریز . از چهار راه عباسی تا میدان فهمیده . که از شمال به کوه عینالی می رسد . یا همان ائینالی . یا همان عینال زینال . مسجدی که بالای کوه است و می گویند قبر عون بن علی و زید بن علی است . و از جنوب پایش را از رودخانه اسبه ریز آن ور تر نمی گذارد .



آن طرف اسبه ریز ، قله اخی سعدالدین است و بالایش پارک قله است . روزگاری قبرستان قله بوده . از اسبه ریز تا بالای قله برسی پای پیاده ده دقیقه بیشتر طول نمی کشد . اصلا باغمیشه از بالای قله که نگاه می کنی خودش را نشان می دهد . اول از همه خانه شرف الدوله را می بینی . همان مدرسه هاشمی . عمارت زیبای دو طبقه با ستون ها و گچ بری های زیبا که روزگاری محل آمد و شد عباس میرزا و مظفرالدین میرزا بوده . همان خانه کلانترلی ها .



شرف الدوله سال 1311 شمسی در همین خانه کلانترلی ها چشم از جهان فرو بست . سال 1330 تا 1360 این خانه زیبا را به مدرسه هاشمی اجاره دادند . و الان که سی و چند سال است متروکه رها شده است .



شرف الدوله و برادرش مجدالدوله بچه های حاج کلانتر بوده اند . و عمه این حاج کلانتر زن عباس میرزا بوده . قبله علی پسر اسداله می گوید : " عباس میرزا که به تبریز می آمده حاج کلانتر هر صد متر یک گوسفند جلوی پای عباس میرزا قربانی کرده و عباس میرزا در محل پل قاری امروز چند بار پرسیده حاج کلانتر چه می خواهی و پاسخ شنیده سلامتی امیر و با انگشت زمین ها و مراتع شمال اسبه ریز را نشان داده که قباله اش را بنام حاج کلانتر کنند . "



کلانترلی ها با احداث قنات و باغ و بستان و حمام و مسجد و بازارچه و مدرسه در این چند وجب خاک ، تفرجگاه زیبایی می سازند و اسمش را باغمیشه می گذارند و دهاتی ها از روستاهای اطراف می آیند برای کار .



خان کیشی پدر فرشته می گوید پدربزرگش ابوطالب همان روزها از روستای ناهار می آید و گل مراد و برادرش گل احمد از روستای اسکندر و جبرئیل و برادرش محرم از روستای ونیار و عین اله و برادرش قنبر از روستای بارنج و میرزا علی اکبر دلاک و پسرش زینا قولی از روستای خواجه و خلیل خان و بچه هایش از قفقاز .



حاج کلانتر و پس از او پسرش شرف الدوله ، کلانتر تبریز بوده اند . سلطنت دختر فرخنده می گوید که میرزا حسن رشدیه بچه های باغمیشه را در خانه شرف الدوله جمع می کرد و خواندن نوشتن یادشان می داد و در همین کلاسها بود که زیناقولی پدرعباسقلی عاشق ریحان دختر خلیل خان شده بود .



***



سال 1276 شمسی نان در تبریز گران می شود و مردم خانه نطام العلما را غارت می کنند و مظفرالدین شاه عین الدوله را می فرستد و عین الدوله که زورش به محمدعلی میرزای ولیعهد و امامجمعه نمی رسد شرف الدوله کلانتر را که مسئول ارزاق بوده به فلک می بندد .



شرف الدوله که مرد تحصیلکرده و آزادیخواهی بوده پرچمدار مشروطه چی های تبریز می شود و با 37 رای از طرف اعیان در سال 1285 به مجلس بهارستان درتهران می رود .



و این مشروطه یکسال و چند ماه بیشتر طول نمی کشد . روز دوم تیرماه سال 1287 ، محمد علی شاه مجلس مشروطه را به توپ می بندد و شرف الدوله به خانه سعدالدوله فرار می کند .



مشروطه از همه جای ایران پرجیده می شود اما ستار خان و باقر خان در تبریز یازده ماه مقاومت می کنند تا اینکه در خرداد 1288 مشروطه به تهران برمی گردد و محمدعلی شاه به روسیه فرار می کند اما ورود سربازان روس که هشت سال در تبریز جا خشک می کنند این پیروزی را بر کام مجاهدان تبریز تلخ می کند .



***



سال 1296 که در روسیه انقلاب شد سالدات های روس جنگ جهانی اول را نیمه کاره گذاشتند و رفتند . روسها و انگلیس ها همه گندم ها را برای مصرف سربازانشان یکجا خریده بودند و قیمت گندم صد برابر شده بود . عباسقلی که بدنیا آمد علف هم برای خوردن پیدا نمی شد . گرسنگی و بیماری جان خیلی ها را در این سالها گرفت . زیناقولی ، عین اله و زنش فاطما باجی ، ریحان دختر خلیل خان ، طوطی بیگم و خیلی های دیگر که همه شان را در قبرستان قله به خاک سپردند .



 

***



قدرت سیاسی کلانترلی ها پس از انقراض قاجار ، افول می کند . رضا شاه که می آید در باغمیشه مردی بنام جعفر قلی که از قره داغ آمده است عرصه را بر کلانترلی ها تنگ می کند . جعفر قلی تا پایان دهه سی در باغمیشه ، همه کاره بوده است . خان کیشی می گوید : " جعفر قلی لوطی و کلانتر محل بود . طپانچه داشت . خودش حکم می داد و خودش حکم را اجرا می کرد . "



قبله علی می گوید سیلی که از عینالی می آمد وارد خانه جعفر قلی شده بود و اگر اسداله نبود دعوای بزرگی بین کلانترلی ها و جعفرقلی راه می افتاد . اسداله شبانه بنا و کارگر آورد و درب خانه جعفر قلی را یک پله از کوچه بالاتر برد . صبح که حعفر قلی دیده بود گفته بود اللاه اکبر .





این قسمت را بگذارید وقتی داستان تمام شد بخوانید .


 

اینجا اتاق بالای گاراژ در طبقه اول خانه دستمالچی است . سال 1394 شمسی . من غضنفر هستم پسر نورالدین . اسم زنم میترا است . یک پسر و یک دختر دارم . پرهام و چیچک . الان در بهداری اوشتوقان کار می کنم . و پیش از آن در بهداری مرجان جوش و پیش از آن در بهداری بش گولاخ و پیش از آن در بهداری زندان و پیش از آن در بهداری شینگی . طبقه دوم ساختمان ، اکرم زندگی می کند . اکرم مادرم است . و طبقه سوم که ابراهیم قلی و مهناز و مزدک زندگی می کنند . ابراهیم قلی عصرها می آید در مطب می نشیند سیگار می کشد .



تا یادم نرفته بگویم که زیر زمین را مطب کرده ام . یک تابلو هم زده ام . داخلی ، کودکان ، اعصاب . بیشتر مریض هایم فامیل ها و همسایه ها هستند که پولی ازشان نمی گیرم . ساعت سه از اداره به خانه می رسم . ناهار می خورم و می خوابم تا ساعت شش . بلند می شوم و اگر میترا چای نگذاشته باشد می روم طبقه دوم با اکرم چای می خورم . بعد می روم در زیر زمین ، نی دمک امیر قاسم درست می کنم .



ابراهیم قلی هشتاد و چند سالش است اما هنوز عاشق سارا است . سارا سال 1325 با مردی بنام میرزا عبداله به شوروی فرار کرده است . ابراهیم قلی حرفهای دلش را به من می گوید . فقط یادتان باشد که سارا یک راز است . مهناز و فضه چیزی نمی دانند .



اسمش را سارای نقاشی گذاشته ام . برای اینکه بیشتر شبیه نقاشی است تا یک آدم از گوشت و پوست و استخوان . همین تابلو که به دیوار مطب زده ام .



 


این قسمت را نخوانید گیج می شوید .


 

یعنی من که خودم گیج می شوم . هر داستانی برای خودش یک واقعیت است و هر واقعتی برای خودش یک داستان . و این باغمیشه یک داستان نیست . یک واقعیت است . صد و چند سال واقعیت . و شاید بیشتر . یک واقعیت چهار بعدی . برای همین است که این همه شخصیت دارد .



یک شجره نامه با هزار تا اسم . که نه در یک کاغذ آ چاهار جا می شود و نه در یک مقوای بزرگ . مثلا همین گل مراد و گل احمد که از روستای اسکندر آمده اند .



گل مراد مردی کوتاه قد و بالاجا مالاجا است و گل احمد مردی بلند قد و چهار شانه . گل مراد مردی مهربان و مومن و خوش اخلاق است و گل احمد مردی لوطی منش و زحمتکش و بدرد بخور .



گل مراد ریش حنایی دارد و غسل جمعه می کند و گل احمد شاخسی می رود . در خانه گل احمد هر ماه یکبار نان می پزند . گل احمد آخر شب ، نان ها را در سینی بزرگ می گذارد و می دهد پسرش سیفعلی برای فقیر بیچاره ها ببرد .



خانه گل مراد در محله کلانتر است و خانه گل احمد در کوچه شورچمن . گل مراد برای کلانترلی ها کار می کند و گل احمد برای دستمالچی ها . گل احمد پسری دارد بنام حمزه علی و دختری بنام مرحمت . و گل مراد پسری بنام اسداله و دختری بنام فرخنده .



داستان همین فرخنده را اگر بنویسیم هزار صفحه می شود . فرخنده اول زن ذکریا می شود . ذکریا از زن اولش سه دختر دارد بنامهای کلثوم ، مرضیه و سکینه . فرخنده و ذکریا صاحب دو دختر بنامهای سلطنت و حوا می شوند . ذکریا می میرد و فرخنده زن صلاح الدین می شود . صلاح الدین از زن اولش دو پسر دارد بنام های تقی و نقی . فرخنده و صلاح الدین صاحب پسری بنام لطف اله می شود .



لطف اله می گوید صلاح الدین ، مباشر شرف الدوله بود و شرف الدوله که از دنیا رفت صلاح الدین فرخنده و حوا را برداشت و به تهران رفت و من و سلطنت به خانه گل مراد آمدیم . از همه پیچیده تر داستان حوا است که زن نقی می شود . یعنی واقعا آدم گیج می شود .



یا اصلا همین داستان خلیل خان که از قفقاز آمده است . تزارهای روس ، سارا زن خلیل خان را کشته اند . قفقاز که بدست روسها می افتد خلیل خان بچه هایش ابوالقاسم و ریحان را بر می دارد و به تبریز می آید .



ابوالقاسم با عالیه نوه کلانترلی ها ازدواج می کند و صاحب دختری بنام قمر می شود و ریحان که زن قنبر می شود و صاحب دو دختر بنامهای آسیه و آی پارا و یک پسر بنام قربانعلی . . .



و این قربانعلی همان پدر ابراهیم قلی است .



 

 

 


1


 

 


فرار از باغمیشه



 

اکنون که این را می نویسم سالها از آن روزها می گذرد و خانه عباسقلی مثل خانه ارواح شده است . من احساس می کنم که همه واقعیت های تردید ناپذیر دور و برم گوشه هایی تسخیر ناپذیر از یک خواب عمیق هستند مثلا همین مترو یا همین دختر که بلوز چارخانه پوشیده و موهایش را از پشت بسته و آمده کنار من نشسته و زیر چشمی دارد نوشته های مرا می خواند هیچ کدام با واقعیت های شهری که من در آن زندگی می کنم جور در نمی آید .


اکنون که اینها را می نویسم هنوز در شهر من تبریز مترو راه نیفتاده و اگر دختری بخواهد موهایش را از پشت ببندد و بلوز چارخانه و دامن کوتاه بپوشد کلاهش سر معرکه است چه برسد به بیست و چند سال پیش که همه دیوارهای باغمیشه پر از شعارهای انقلابی بود و مردم به همه چیزت گیر می دادند از شلوار لی پوشیدنت یا الکی در خیابان خندیدنت و یا ترانه گوش کردنت .




همان روزها که نمی دانم کدام از خدا بی خبر به فضه گفته بود که ابراهیم قلی عاشق شده و من به هر چه بلد بودم و نبودم قسم خوردم اما کسی باور نکرد و فضه هر چه از دهانش در آمد پیش در و همسایه به من گفت و من که تنها در خواب عاشق سارای نقاشی شده بودم آنهم در زیر زمین خانه کلانترلی ها که چشم چشم را نمی دید ساکم را برداشتم و به ترمینال قدیم تبریز رفتم و سوار اولین اتوبوسی شدم که به تهران می رفت .


به تونل های میانه رسیده بودیم که یک تریلی از لاین روبرو سبقت گرفت و کم مانده بود آه فضه همان یکساعت اول نفله مان کند .




میدان توپخانه روی پناهگاه های بتنی جلوی مخابرات پوسترهای تبلیغاتی مجلس سوم را چسبانده بودند و من . . .




همینجوری یاد سبیل های قاجاری و چشمهای نجیب و قد و قامت قلمی و کت و شلوار خوش دوخت و پیراهن یقه ایستاده شرف الدوله کلانتر افتاده بودم . محمدعلی شاه که مجلس را به توپ بسته بود شرف الدوله به خانه سعدالدوله فرار کرده بود و من . . .




به سرم زده بود بروم خانه شرف الدوله را از بالای قله پیدا کنم و اصلا برای چه آنجا و باید یکی از دیوار بالا می رفت و سر و گوشی آب می داد و تو همیشه از صدای سگ می ترسیدی و این چیزهای عجیب و غریب در کف اتاقها و حیاط و این گلدان های سفالی خالی .


و تو فکر می کنی که من قاطی کرده ام یا شعر فی البداهه می گویم نه آقاجان اشتباه گرفته ای ما آنقدر ها هم که تو فکر می کنی بیکار نیستیم کلی زن و بچه و مشغله داریم و حالا تو نگاه نکن که این مطب چقدر خالی است .


اصلا می خواستی شرف الدوله فرار نکند که چه کند جلوی توپ و تفنگ محمدعلی شاه بایستد و تو در خانه بنشینی و این یکی پایت را روی آن یکی پایت بیاندازی و تلویزیون نگاه کنی و آنوقت خجالت هم خوب چیزی است و من با دیوار که صحبت نمی کنم .


می بینی دارند چینی های صاحب سلطان خانم را می شکنند اگر ترسیده ای کمی جلوتر برویم و به ستار خان برسیم بلدی که تفنگ دستت بگیری . نامردها محاصره مان کرده اند . از غذا مذا هم خبری نیست و باید مثل گوسفند بیفتیم به جان علف ها .




اینجوری برایت بهتر است . مشروطه که الکی نیست باید هزینه بدهی . از انجمن تبریز به مشروطه خواهان رشت ، ما قوای محمد علی شاه را در هم شکستیم فردا با تمام قوا به طرف تهران حرکت کنید ، اصلا دیده ای چه جوری تلگراف می فرستند . نه تو سنت قد نمی دهد .


کجا بودیم . . آهان میدان توپخانه . . . جلوی پنجره ادارات دولتی و بانکها گونی های شن و ماسه چیده بودند . از میدان حسن آباد می گذشتم که زمین زیر پایم لرزید و شیشه مغازه های کاموا فروشی شکست و من مثل دیوانه ها دویدم درست جلوی موتور سواری که مثل من هول کرده بود .


چشمهایم را که باز کردم در اورژانس بیمارستان سینا بودم . چند هفته ای پایم در گچ بود . شبکه یک داشت خطبه های نماز جمعه را نشان می داد . مردم شعار می دادند موشک جواب موشک . در پرونده ام نوشته بودند بیمار فکر می کند دارند افکارش را از شبکه یک تلویزیون کنترل می کنند . آنروزها هنوز تلویزیون ها ریموت کنترل نداشتند .


صبح یک روز دوشنبه چشمهایم را که باز کردم دیدم چراغعلی و خواهرش مهناز بالای سرم ایستاده اند . با یک نایلون پر از ساندیس . مثل فنر از جایم پریدم . همه بیمارستانهای تهران را دنبالم گشته بودند . چراغعلی باجناق نورالدین بود . چراغعلی در کار فینیش بود و این فینیش برای خودش داستانی داشت .


چراغعلی با دکتر بخش صحبت کرد و مرا تبریز آورد . بیمارستان رازی . جاده شاه گلی . تخت من کنار پنجره بود . یک اتاق شش تخته بزرگ با دیوارهای سبز کمرنگ و یک گلدان شمعدانی کنار پنجره و یک تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ . بقیه اتاقها تلویزیون نداشتند و دیوانه ها جمع می شدند در اتاق ما فوتبال می دیدند و یک دیوانه بازاری می شد که نگو . سیگار کشیدن دربخش ما آزاد بود .


کم کم داشت خوشم می آمد . برگه ای هم از تهران داده بودند که در موشک باران زخمی شده ام و هزینه بیمارستان برایم رایگان بود .




قرصهای آبی را که می خوردم خواب های عجیبی می دیدم . در خواب هایم نورالدین در سردشت شیمیایی شده بود . سلطنت نمی دانست شیمیایی یعنی چه . گفتیم دو سه روزه خوب می شود .



 


ابراهیم قلی



 

تلویزیون می گوید آتش بس شده است . سرپرستار که پیشانی اش جای مهر دارد می گوید اینهمه جنگیدیم آخرش صلح کردند . دکتر بخش می گوید می خواستی تا آخرین نفر کشته شویم بعد تمام کنیم .

دیوانه ها دارند در سالن بخش می رقصند و من دارم با روزنامه باطله ای که کاریکاتور صدام رویش است قایق درست می کنم . می خواهم به سفر دور دنیا بروم .


از وقتی تلویزیون رنگی آورده اند من هم خوابهایم را رنگی می بینم . خوابهایم گاهی واقعی تر از این چرت و پرت هایی است که در این بخش خراب شده بعنوان واقعیت به خورد آدم می دهند . خودشان بیشتر از همه توهم دارند و تا آدم یک حرفی می زند زرتی به آدم شوک می دهند .


اینجا کسی نمی داند که دارد خواب می بیند . اگر بداند که خواب نمی شود و من از وقتی در میدان حسن آباد سرم به اسفالت خورده همه چیز را فهمیده ام .


من آنقدر خواب دیده ام که نمی دانم الان داخل کدام یکی از خواب هایم هستم و شما که دارید این نوشته ها را می خوانید یا داخل خواب من هستید یا داخل خواب یک نفر دیگر که دارد هم من و هم شما را یکجا خواب می بیند .


در این خوابی که می بینم همیشه خدا سه شنبه است و همه ساعت ها یازده و نیم شب است و خبری از دیوانه های محترم و دکتر ها و پرستارهای متوهم نیست و حوری ها از صبح تا شب دف می زنند و می رقصند . اینجا آدم نه گرسنه است و نه سیر است و هر طرف تا چشم کار می کند درخت زیتون است . اینجا کسی چیزی از گذشته ها یادش نمی آید . مثل اینکه همه را شستشوی مغزی داده باشند .




در اینجا کسی عاشق نمی شود . عشق مال کسی است که بخواهد چیزی را تصاحب کند و نتواند به آن برسد و کورکورانه سر آن خودش و دیگران را به دردسر بیاندازد اما این جا هر چیزی مهیاست و نیازی به آن دیوانه بازی ها نیست .




در این باغ زیتون همه لخت و عور هستند و هیچ جنگی بر سر تصاحب زنها اتفاق نمی افتد و من چند وقتی است که از این آدمهای بی خاصیت که هیچ چی حالی شان نمی شود خسته شده ام و دنبال هیجان دیگری می گردم و از شما چه پنهان چند وقتی است که فراتر از تمام خدایان و ناخدایان و فراتر از هر چه نگفتیم و دور از چشم حوریان لخت و عور اینجا که حیا را خورده اند و آبرو را قی کرده اند عاشق دختری زمینی شده ام که پیراهنی چارخانه و دامنی زیبا پوشیده و چارقدش را باد با خود برده است .




در خواب هایم دستهای این دختر را با طناب بسته اند و زنهای چهار ملوان خواب دیده اند که باید دختر را برای خدای طوفان قربانی کنند .


کشتی به صخره های کوه آرارات می خورد و تا ملوانها به خودشان بیایند من و دختر که اسمش سارا است فرار می کنیم و به کوهی سرخرنگ بنام عینالی و دشتی زیبا که نامش باغمیشه است می رسیم .


سارا که می رود از اسبه ریز آب بیاورد روادی های یمنی که آنطرف اسبه ریز زندگی می کنند عاشق سارا می شوند و فردا صبح چند تا مرد گردن کلفت با یک کله قند و چند تا گل زرد که از کنار اسبه ریز چیده اند پیدایشان می شود و من کله قند را بر می دارم و به سر مردی که جلویم نشسته است می کوبم و دست سارا را می گیرم و از پل اسبه ریز فرار می کنیم .


سارا خودش را در اسبه ریز می اندازد و روادی ها مرا دست بسته به طویله ای می برند که بوی پهن عجیبی می دهد و من " آرپا چایی درین اولماز ، سارا کیمی گلین اولماز ، آپاردی سئل لر سارانی " می خوانم تا اینکه یک شب زمین لرزه ای می آید و همه بغموشه روی سر روادی ها خراب می شود و یک تیر چوبی از سقف طویله روی سر من می افتد و من هر چه توهم و خواب است از سرم می پرد .


چند سال در آن طویله از هوش رفتم یادم نیست . به هوش که آمدم ترکهای سلجوقی رسیده بودند و هنوز از دهان اسب هایشان کف می آمد و بلد نبودند روی زمین راه بروند و حتی شب ها روی اسب می خوابیدند و نمازشان را هم روی اسب می خواندند .




حسابی شلم شوربا شده بود . از همه طایفه ها بودند از اعراب روادی گرفته و تات هایی که چند هزار سال بود آنجا بودند تا نوه های چنگیز خان مغول که تازه از مراغه رسیده بودند و داشتند طرفهای خیابان دامپزشکی تبریز برای خودشان شنب غازان می ساختند و برای من که داشتم خواب می دیدم حسن صباح شش امامی فرقی با هولاکو خان چشم بادامی نداشت و اهمیتی نداشت که چه جانوری می آید و چه جانوری می رود .


رشید الدین وزیر غازان خان همه زمین هایش را فروخته و آمده بود در باغمیشه ما یک دانشگاه آزاد ساخته بود که چهار دانشکده در چهار طرفش و یک بیمارستان و یک حمام و یک مدرسه و یک دار الایتام و یک کتابخانه داشت و من که آنروزها کار و زندگی نداشتم می رفتم هر روز در کتابخانه این ربع رشیدی می نشستم و خواب هایم را پیش نویس می کردم . زلزله ای که با قدرت حالا من از کجا بدانم چند ریشتر آمد همه تبریز و باغمیشه و ربع رشیدی و شنب غازان را روی سر ایلخانان خراب کرد و یک تیرک چوبی از سقف کتابخانه روی سر من افتاد و من از هوش رفتم .




آغ قویونلو ها داشتند از بارنج تا دوه چی قنات حسن پادشاه را می کشیدند که با صدای بیل و کلنگشان به هوش آمدم و دیدم اوزون حسن دارد قلیان خوانسار می کشد و از میان دودی که از سوراخ های بینی اش بیرون می زند چپکی نگاهم می کند . ایکی ثانیه بلند شدم و گرد و خاک لباس هایم را تکاندم و سلام کردم اول فکر کرد که از کارگرها هستم اما وقتی دید قیافه ام و لباس هایم عجق وجق است کمی جا خورد اما به روی خودش نیاورد .


به خودم که آمدم با قزلباش های اوزون حسن برای پابوسی شاه اسماعیل رفته بودم . در جنگ چالدران مرا به جنگ سلطان سلیم فرستادند اما من که فکر می کردم حق با همه است و با هیچ کس نیست و از طرف دیگر مطمئن بودم که با این تیر و کمان ها و نیزه و شمشیر ها که دستمان داده اند در برابر تفنگ ها و توپخانه مجهز عثمانی ها به جایی نخواهیم رسید وسط کار جنگ را رها کردم و با سربازانم از آناتولی به روم گریختم .




در روم یک رنسانسی راه انداخته بودند که نگو و نپرس . سربازانم از دیدن نقاشی ها و مجسمه های لخت و عور رومی ها گیج و منگ شده بودند و من که یاد دختران لخت و عور باغ زیتون افتاده بودم اشک در چشمانم حلقه زده بود . در فلورانس دوره گردی دیدم که نقاشی های قدیمی می فروخت و پرتره ای از دختری بود که خودش را در اسبه ریز انداخته بود و هنوز موهایش خیس بود . هزار سکه دادم و نقاشی را خریدم و با سربازانم از بالای کارا دنیز به طرف قفقاز حرکت کردم .


به قفقاز که رسیدیم عباس میرزا داشت با روسها می جنگید . سارای نقاشی را که دید ضعف کرد و برایش آب قند آوردند . به خودش که آمد روسها تا ارس رسیده بودند .


این قرارداد که مخلوطی از ترکمنچای و گلستان می باشد بین امپراطوری قدر قدرت روس و پادشاهی خاک بر سر ایران منعقد می گردد . به موجب این قرارداد ، قفقاز دیگر مال شما نیست . بروید با سبیل های فتحعلی شاهتان حال کنید .


با ارنست ژوبر که از طرف ناپلئون آمده بود و خلیل خان و برادرش رستم بیگ به تبریز برگشتیم . ژوبر از عباس میرزا خوشش آمده بود .


ـ در مدت زمان کوتاهی که در خدمت عباس میرزا بودم از امور پوچ و یاوه‌گویی خودداری و همواره نکته‌های دقیقی را مطرح می‌کرد . یکبار از سر درد به من چنین گفت : نمی‌دانم این قدرتی که شما را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه ؟ مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می‌تابد تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست ؟ گمان نمی‌کنم . اجنبی حرف بزن ! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم .



در استانبول قاپیسی خداحافظی کرده و ژوبر و رستم بیگ به طرف خانه میرزا تقی خان که هنوز امیر کبیر نشده بود رفته و من و خلیل خان از باغمیشه قاپیسی به طرف باغمیشه که هنوز خیابان فرح نشده بود راه افتادیم . در پل بیلانکوه که از بالای اسبه ریز می گذشت خداحافظی کرده و خلیل خان به دالی کوچه که هنوز کوی شهریار نشده بود رفته و در کوچه مش کریم عمی که هنوز کوچه شهید نورالدین نشده بود خانه ای خریده و در حوض وسط حیاط پاهایش را شسته و یاد زنش سارا که بدست تزارها کشته شده بود افتاده و اشک در چشمهایش حلقه زده بود .




و من خسته و گرسنه با نقاشی سارا در دست از پل بیلانکوه و حسن کوچه سی گذشته و از قبرستان قله خودم را به خانه شرف الدوله رسانده و در شرشر اسبه ریز و صدای پرندگان توتدوغ و عطر گلهای زردی که خانه زیبای کلانترلی ها را چون عروسی در میان گرفته بودند از هوش رفته بودم .


پیرمردی مثل مجسمه دماغش را به پنجره چسبانده بود و داشت از پشت شیشه دود گرفته خانه کلانترلی ها که رو به قله بود با تعجب مرا نگاه می کرد و من فهمیدم که پیرمرد همه پایین آمدن و سر خوردن های مرا از بالای قله تا پای اسبه ریز بدون پلک زدن تماشا کرده است . کس دیگری در آن موقع روز که ساعت سه بعد از ظهر آذرماه بود در آن دور و برها نبود و من یادم افتاد که هنوز ناهار نخورده ام و با خودم گفتم این یکی دیگر خواب نیست و باید مراقب باشم داخل ساختمان معتادی چیزی نباشد . از تیرکی که روی اسبه ریز انداخته بودند گذشتم و از قسمتی از دیوار که تخریب شده بود وارد حیاط شدم .


اطراف استخرها ، ساقه ها و شاخ و برگهای خشکیده تاکها و بوته گل های خشک شده مثل انگشتان لاغر و چروکیده پیرزن های قاجاری داشتند بافتنی می بافتند و من یادم آمد که این صحنه را یکبار وقتی سر کلاس بافت شناسی مرحوم دکتر رجحان خوابم برده بود دیده بودم و نمی دانم از کجا یاد آقای هاشمی مسئول کتابخانه دانشکده پزشکی افتادم و یاد اولین روز انترنی ام در بیمارستان روزبه و خورشت های قیمه طرلان و سالاد کاهو و پیاله های ماست سر سفره شان و خنده های حیدرعلی و یاد درهای شکسته ساختمان چهارده و آن اتاق سوخته و یاد محسن رتبه یک کنکور که با گلوله اشک آور درست به چشمش زده بودند و ما برای دیدنش به فارابی رفته بودیم .


سکوتی به سنگینی سالهایی که بر آن خانه قدیمی گذشته بود داشت زیر خش خش برگهای پاییزی در زیر کفش های تابستانی ام که هنوز وقت نکرده بودم عوضشان کنم می شکست .

زیناقولی رفته بود از پستخانه برای شرف الدوله روزنامه ثریا بخرد . یکی از ستونهای عمارت جدا شده و بین زمین و آسمان معلق بود . یاد زمین لرزه ای افتادم که همین چند ماه پیش همه تبریز و ورزقان را لرزانده بود . گفتم چند تا با موبایلم عکس می گیرم و تا اتفاقی نیفتاده بر می گردم .


داخل عمارت همه چی از لاستیک ماشین گرفته تا کفش های بی لنگه و گلدان های خالی و حلبی های خالی روغن نباتی قو و شیشه نوشابه پیدا می شد . شرف الدوله پرسید ابراهیم قلی چرا تنها آمدی و من دنبال میخی چیزی می گشتم و دیواری جایی که نقاشی سارا را بزنم که یکدفعه زمین زیر پایم خالی شد و با کله به زیر زمین خانه کلانترلی ها افتادم و از هوش رفتم .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر