از باغمیشه تا باغمیشه
چشمهایم را که می بندم کم کم یادم می آید :
پله های سه گوش به دهلیزی کوچک می رسند و یک در چوبی که جرجر می کند و صندوقخانه ای با یک پنجره کوچک به پشت بام خانه گوهر و یک یخدان قدیمی که شاید جهیزیه سلطنت بوده و یا جهیزیه مادرش فرخنده و کلی وسایل عجیب و غریب و قدیمی و بوی ادویه جات و گیاهان دارویی . از دهلیز وارد یک اتاق کوچک می شوی که پنجره ای رو به حیاط دارد و این اتاق یک در وسطی چوبی دارد که یک پله بالاتر است و به اتاق دیگری می رسد که دو تا طاقچه دارد . در یکی از طاقچه ها دو تا چراغ نفتی بلند نقره ای با شیشه های بزرگ لاله ای و در طاقچه دیگر یک سماور قدیمی برنزی گذاشته اند .
سقف اتاقها تیرهای چوبی است و وقتی کسی در پشت بام خانه راه می رود کاهگل ها از لای تیرهای چوبی به سرمان می ریزد . عنکبوت های بزرگی هم هستند که من از پاهای بلندشان می گیرم و به طرف گل خاتون می برم و او جیغ می زند و موش هایی که صدای جویدنشان شب ها به گوش می رسد .
***
حیاط خانه عباسقلی ، قَلَمه های بلندی داشت . این قَلَمه ها درخت های لاغر و بلندی بودند که گاهی قدشان به ده پانزده متر می رسید و شب ها که باد می وزید صدای برگهایشان ، خش خش ترسناکی داشت .
سلطنت می گفت که سه بار پشت سرهم بگو ؛
قَلَمه ، قَلَمه لَنمه ، قَلَمه لَنسن ، قَلَمه لَنه جاغام
و من وقتی می گفتم زبانم می گرفت و سلطنت می خندید .
یکبار به پیرمردی پول دادند که آمد و با تبر همه درخت ها را قطع کرد و با خود برد . خیلی عصبانی شده بودم . می گفتم درختهایمان را قطع کرده و با خود برده تازه پول هم بهش می دهید .
وسط حیاط یک حوض لوزی شکل بود و دو طرف حوض دو کرت بزرگ . دور تا دور حیاط را با سنگ های ریز و درشت ، قلمبه قلمبه سنگفرش کرده بودند . روی یکی از این سنگ های قلمبه ، نورالدین نام خودش را با میخ کنده بود .
هیچ وقت آن قیزیل گول ها و آن درخت آلبالوی کنار حوض و آن توت سفید کنار دیوار خانه مش کریم عمی و آن سیب های سرخ و زرد درخت عاشیق آلماسی که جلوی پنجره خانه گوهر بود و آن سیب های ترش درخت بمبل آلماسی از یادم نمی رود .
یک روز یحیی و نازلی ، کنار این حوض داشتند باغچه را می کندند و کرمهای خاکی را جمع می کردند و می ریختند داخل یک قابلمه که سلطنت آمد و پرسید چکار می کنید و یحیی گفت که داریم کمپوت درست می کنیم و کلی خندیدیم . نورالدین که جبهه بود ، شبها ، یحیی و نازلی و گاهی هم گل خاتون ، می آمدند پیش ما می خوابیدند تا تنها نباشیم .
سال شصت و یک که نورالدین در جنگ کشته شد ، خانه عباسقلی را فروختیم به یک دهاتی بنده خدا و همه اسباب و اثاثیه مان را ریختیم وسط خانه حمزه علی .
سالهای سال بعد هر وقت جرات می کردم می رفتم تا ته آن کوچه مش کریم عمی . دوست داشتم در بزنم و بگویم که من نوه عباسقلی هستم ، صاحب قدیمی این خانه . تکه ای از خاطرات من در این خانه جا مانده است ، می شود بگذارید بروم ببینم آن صندوقخانه مان الان چه جوری شده . کلی کتاب بود در آن انباری تاریک بغل خانه گوهر . می شود بگذارید بروم یکی دو تایشان را بردارم . نورالدین اسمش را روی یکی از سنگ های حیاط با میخ کنده بود . می شود آن سنگ را در بیاورید بدهید به من . پولش هر چقدر باشد می دهم . اما جرات نمی کردم در بزنم و برمی گشتم .
***
آهو ، دختر کوچک اسداله ، هر وقت که ما ، نوه های خواهرش گلدسته را می دید ، از ریز تا درشت ، یکی یکی ماچمان می کرد . هر وقت به خانه شان می رفتیم حتما سر سفره ، اوماج آشی و قویماخ هم بود . گاهی داخل این آش اوماج ، فلفل های درسته ای هم می انداخت . دُلمه برگ مو و کوکوی تره هم می گذاشت . کوفته هم می پخت . از آن کوفته های بزرگ تبریزی که داخلش تخم مرغ آب پز و گردو و بادام و آلبالو می گذارند .
ناهار را که می خوردیم یک چرتی می زدیم و عصر در ایوانشان که رو به قله بود می نشستیم و پنیر چورک سبزی و چای می خوردیم . حافظه خارق العاده ای داشت این آهو . داستانهای پنجاه شصت سال قبل را مثل پرده سینما برایت شرح می داد . محال بود چیزی را از قلم بیاندازد . تاریخ ها را هم به شمسی و هم به قمری می گفت . به روز و به ساعت . با تمام جزئیات و حوادث همزمان . رنگ و فرم لباس افراد را هم می گفت .
***
قبله علی پسر اسداله وقتی حرف می زند پشت سر هم پلک می زند . از چشمه ها می گوید و می رسد به پیشه وری . که یکسال کتابهای ترکی در مدرسه خواندند و پیشه وری که رفت کتابهای ترکی را جمع کردند و در میدان ساعت در حوض ریختند و همه را سوزاندند .
می پرسم از کتابها چیزی یادش هست که کلی زمینه سازی می کند که این حرفها و شعرها خطرناک است و جایی نگویم که می گیرند و همان ترس از نوع سلطنتی که یادگار خفقان سنگین آن سالهاست و بالاخره شعر را با همان لهجه خاص حاج زینالی اش می گوید :
آروادین بیلسه یازی
ئوزی یازار کاغاذی
یالوارماز یاد کیشیه
سن گئچنده آرازی
مانع اولسا یازیا
گئدین دیین قاضیا
غیری ملت ئورگدیر
یازی یازماق تازیا
اوخو روسجا و آلمانجا
مجتاج اولما دیلمانجا
هر کس دیسه گناهدی
باشین دولا قیرمانجا
می گوید که پیشه وری ، همه خان ها را از محلات تبریز جمع کرده بود و به اطراف مرند برده بود که بکشد و روزی که ماشین جیپ آمد تا جعفر قلی را از باغمیشه ببرد ، اوضاع برگشت و جعفر قلی جان سالم به در برد . می گوید که پیشه وری بیشتر طرفدار زجمت کش ها بود و یاد شعر دیگری می افتد که از آن کتابهای ترکی در خاطرش مانده است :
ساقیا ایراندا چوخ مشکل دی حالی ، رنجبرین
آلتی آی ایشلر گئنه دولماز چوالی ، رنجبرین
او اکه ر آرپانی بوغدانی آمما خان ییغار انبارینه
قیش دا یارماسیز یاتار اهل وعیالی ، رنجبرین
مُلک دار بخته ور هر گون بویار ساققالینی
ایلده بیر دفعه حنا گورمز عیالی ، رنجبرین
ساقیا بیر فیکر ائدئیدی رنجبر بو باره ده
لیک بورنون سیلمه گه یوخدور مجالی ، رنجبرین
می گوید که یکبار در اتوبوس این شعرها را برای یک جوان گفتم اما نام و آدرسم را به او نگفتم و به او هم گفتم که این شعرها خطرناک است و جایی نگوید . می گوید که بی ریا ، معاون پیشه وری ، اواخر عمرش به تبریز آمده بود و در خانه یکی از فامیل هایش در تبریز مرده بود .
***
میکروفون را داده ام دست آهو و سلطنت هم کنارش نشسته است دارم ضبط می کنم :
چورک چی مَسمه در جشن فاطماستان زن دایی ، قاوال می زد و مَری عمه ، آواز می خواند که :
حوض باشی داش اولی
سو توکولی یاش اولی
و بعد برمی گشت به طرف فاطماستان زندایی که عروس بود و زبانش را در می آورد و دوباره می خواند که :
من شوفره گئتمه رم
شوفر لر عیّاش اولی
و اشاره اش به داماد ، مش ممی دایی بود که شوفر فامیلهای فرح دیبا بود و این چورک چی مسمه و فاطماستان زندایی ، خواهر شوهرهای مَری عمه بودند .
سلطنت می گوید که آن روز ، صدای مری ، تا قله می رفت . و این قله ، تپه ای بود آن سوی رودخانه اَسبه ریز .
در اینجا ، آهو ، یاد جشن خان کیشی ، برادر بزرگ این مش ممی دایی می افتد که :
مرحمت ، دختر کوچک گل احمد را با روبندی سفید و سوار بر اسب به خانه حاج خلیل می آورند . چورک چی مَسمه و مَری عمه قاوال در دست می خوانند که :
توی دوگوسون آریتمیشیخ
دامدان داما داغیتمیشیخ
قیز ننه سین قاریتمیشیخ
بو توی موبارک ، موبارک بارک
هزار هزار دی بو گئجه
توکان بازاردی بو گئجه
وئرین آپاراخ گلینی
بَی انتظاردی بو گئجه
حلیمه و عروسش گلدسته ، گیردکان بادام روی سر عروس می پاشند . نارین گل ، نامزد قدمعلی کنار ساقدوش سولدوش نشسته و اولین کسی است که صدای ساز را از دور می شنود و فریاد می زند چالقیچیلار گلدیلر و می دود و خبر می آورد که داماد را دارند از حمام می آورند و زنها می دوند برای تماشا . نوازنده ها می نوازند و قره یحیی ، پیشاپیش نوازنده ها در دالی کوچه ، استکانها را بهم می زند و می رقصد .
و در اینجا ، آهو یاد گَلین حامامی مرحمت می افتد :
حمام کلانتر ، بسته است و به حمام پل سنگی می روند . در حمام پل سنگی ، هجر عمه و یویه عمه ، خواهران داماد نشسته اند و دارند سرشان را با گِل می شویند و گوهر ، دختر خجّه خالا به روی آنها آب می پاشد و می خندد . گلدسته هم دارد سر آهو را می شوید . عروس را هم داده اند دلاک حمامش کند . آهو می گوید که ؛
مادرم ، علویه در آن جشن برایم یک پارچه بامباز و دو تا گوشواره طلا به وزن ایکی میثقال ، یئتدی نوخود ، اوش بوغدا ( دو مثقال و هفت نخود و سه گندم ) خریده بود که این پارچه بامباز را دادیم به درزی خامیستان ، زن ایبان آقا در شورچمن ، برایم بدوزد .
***
از سر کوچه شورچمن ، چهارده پله که پایین می رفتی می رسیدی به چشمه حسن پادشاه و زنها و دختران را می دیدی که دارند لباس می شویند و از هر دری سخنی می گویند .
چشمه علی آباد از بارنج می آمده و از شازدا باغی بیرون می زده و آب بسیار خنک و گوارایی داشته . اهالی شورچمن ، روزهایی که آب این چشمه علی آباد نمی آمد ، به قله می رفتند که آن ور اسبه ریز بود و از چشمه های قله ، آب برای خوردن می آوردند . چشمه های بیوک کلانتر و شاه چلپی و مجتهد هم از طرفهای قجله و کندرود به باغمیشه می آمدند که اسداله بابا ، میرآب همین چشمه بیوک کلانتر بوده است .
چشمه های دیگری هم بودند مثل بالا کلانتر و امام جمعه و یئنگی و کروانگاه و سقّاوا و خوجالی بی که این یئنگی چشمه سی از حیاط خانه اسداله بابا می گذشته است . آنروزها که یخچال نبود ، میوه ها را برای اینکه خنک بمانند در این چشمه ها می گذاشتند .
و این چشمه ها ، شاهرگ باغمیشه قدیم ما بود . چشمه ها ، چرا خشکیدند یا خشکاندندشان ، نمی دانیم . چشمه ها که خشکید ، باغمیشه ما هم چشمهایش را برای همیشه بست و دستهایش خشکید . آن طبیعت سرسبز و آن همه باغهای میوه و بستانها برای همیشه از بین رفت . و این همان اوشودوم آی اوشودوم و ظلمی است که سلطنت هنوز زمزمه اش می کند :
آلمالاری آلدیلار ، منه ظولوم سالدیلار
نه درختی ماند و نه گاو و گوسفندی . از باغمیشه تنها نامی ماند و خاطره ای در آلزایمر سلطنت .
***
ایمام ایاغی ، سنگی بزرگ بود روی تپه ای و این تپه بعد از شازده باغی بود . همان ولی امر فعلی . روی این سنگ یک فرورفتگی بود که می گفتند شبیه جای پای انسان است . البته زیاد هم شبیه نبود و چند متر این ورتر ، یک فررفتگی دیگر بود که گرد بود و می گفتند که شبیه جای ته آفتابه است .
تفسیرشان این بود که روزی یکی از امام ها یا امام زاده ها که از اینجا می گذشته ، جای پایش و جای گذاشتن آفتابه اش روی این سنگ باقی مانده است و این یک معجره بوده است .
و این مکان مقدس شده بود و زن ها نذر می گفتند و اگر قبول می شد در آن محل احسان می دادند . اما اگر کسی می پرسید که این کدام امام بوده یا چرا فقط جای یک پایش روی سنگ مانده و جای پای دیگرش نمانده جواب درست حسابی و قانع کننده ای نمی گرفت و اکنون این سنگ هنوز باقی است اما آن تقدس پیشین را ندارد .
کسی دیگر برای ایمام ایاغی نذر نمی گوید . کسی دیگر نمی رود در ایمام ایاغی ، نماز باران بخواند . اتوبانی زده اند و آپارتمانهایی ساخته اند دور و برش . مانده زیر خاک . سخت است پیدا کردنش .
***
مش میر یحیی می آمد و در خانه ها مرثیه می خواند و زنها ، چادرشان را روی صورتشان می کشیدند و گریه می کردند و من در بغل مادرم می نشستم و اوضاع را زیر نظر داشتم . آنروزها مرثیه برای من خیلی جالب نبود اما سفره حضرت رقیه خیلی حال می داد و ما آمدنی ، نایلون هایمان را با خرما و شیرینی و نان و پنیر و گردو و سبزی پر می کردیم و به خانه می آوردیم .
اکرم می رفت از این مش میر یحیی ، ضامن نما می گرفت . دعایی بود نوشته شده بر کاغذی . سنجاقش می کرد به لباسم .
مش میر یحیی وقتی چای می خورد آخر چای را با تفاله هایش نگه می داشت و می گفت بدهید فلان زن بخورد که باقی مانده چای سید است و شفاست . مش میریحیی خطبه عقد هم می خواند . نماز باران هم در ایمام ایاغی می خواند .
فالچی هم داشتیم در تبریز . یکی اش قره سید بود . خدایش بیامرزد . من که ندیده بودمش . فالچی های دیگری هم بودند . روش کارشان فرق می کرد . گاهی دعایی می خواندند و فوتش می کردند در آب . آب را می دادند مریض می خورد و خوب می شد .
***
چوب های بلند یکدست برمی داشتند و پیراهن همدیگر را از پشت می گرفتند و شاخسی واخسی گویان و پا کوبان در آرا کوچه ، این ور و آن ور می رفتند . زنها هم می آمدند تماشا . سبب خیر می شد خیلی وقت ها این شاخسی . بخت خیلی ها باز می شد . ساعت یازده که می خواستیم بخوابیم تازه یک دو سه آزمایش می کنم هاشان از پشت میکروفون و طبل زدن هاشان شروع می شد و گرمش می کردند . یک ارکستری هم می آوردند . کم مانده بود خیلی هایشان برقصند .
اعتبار هر محله ای به شاخسی آن بود . اختلاف هایی هم بود بفهمی نفهمی بین شاخسی محلات . یکبار گفتند شاخسی آرا کوچه با شاخسی طاق یانی درگیر شده ، تا ما رسیدیم قائله خوابیده بود .
بچه ها ، درس و مشقشان را می گذاشتند کنار ، از ده شب می زدند کوچه و تا ساعت دو شب ، چشم مادرشان به در می ماند تا بیایند . اما خدایی اش عظمتی داشت برای خودش . همه فامیل و دوستان را می دیدی در کوچه .
گاهی شاخسی دالی کوچه هم از شورچمن می آمد به آرا کوچه . چرخی می زدند و برمی گشتند . اما شاخسی آرا کوچه یک چیز دیگر بود .
***
دخترها جهره می ریسیدند و برای خودشان جهاز می خریدند ، زنها جهره می ریسیدند و خرج خانه را در می آوردند . هر باتمان ( پنج کیلو ) هیجده تومن . خیلی ها این جهره ریسیدنشان را از بقیه مخفی می کردند . آنروزها در خانه قدمعلی و ام لیلی عمه و حاج خلیل بابا ، جَهره خانه دامی بود . در جَهره خانه قدمعلی ، نارین گل و سیاره و رویه دختر باللی فاطما و ثریا دختر آقولی فاطماسی و حاجیه دختر آن یکی فاطما و زهرستان دختر حسن آقا بقال دور هم می نشستند و جَهره می ریسیدند .
برای اینکه این همه فاطما باهم اشتباه نشوند مردم باغمیشه مجبور بودند برای هرکدام لقبی خوب یا بد بتراشند .
لقب ، شناسنامه یک باغمیشه ای با اصل و نسب بود . این لقب ، گاهی خنده دار یا رکیک بود اما صاحب لقب ناراحت نمی شد . مزه ای بود در ادبیات آنروز . اصلا اگر لقبی نداشتی ، افت داشت برایت .
***
از سوز دانیشما شروع می شد که همان قند سیندیرما یا إلچی گئتمه یا اوزوک تاخما بود تا می رسید به قیز گورمه و کبین کسمه و پالتار کسمه و جاهاز گورمه و جاهاز گئتمه یا خونچا آپارما و دو روز بعد از جاهاز آپارما ، گلین حامامی بود .
هزینه گلین حامامی را اوغلان ائوی باید می پرداخت و زنی بود بنام موشاطا که خانه به خانه می رفت مهمانها را دعوت می کرد . مثلا می گفت که ننه با دختر بزرگ فردا بیاید گلین حامامی و دو تا دختر کوچک پس فردا صبح بیایند گلین یولاسالما و پس فردا عصر هم ننه تنها بیاید برای بندیتخت . و موشاطا تعداد مهمانها را حساب می کرد و قبلا پول حمامشان را می پرداخت .
در گلین حامامی هم همه زنها حلقه می نشستند و عروس با مشقفه که همان جام بود روی شانه هایشان آب می ریخت و به آنها خوش گلسین می گفت . موشاطا هم یک ملافه بزرگ روی زمین پهن می کرد و روی آن یک پارچه توری نقش دار که به آن سوزه نی می گفتند می انداخت و روی سوزه نی ، دو تا بقچه می گذاشت یک بقچه ، بقچه حوله ها بود که شامل سه حوله بود ، حوله سر ، حوله بدن و حوله پا که ایاق آلتی می گفتند . موشاطا برای عروس کفش و حوله می برد و کمک می کرد خشک شود و لباس بپوشد و همه لباس ها و حوله ها را آخر کار در بقچه بزرگی که به آن منده یا باغلی می گفتند جمع می کرد .
قدیم تر ها ، عروس ، قیرمیزی فیته و بعدها آغ فیته می انداخت . از حمام ظهر راه می افتادند و برای ناهار و عصرانه به خانه عروس می رفتند . دنبال عروس هم عمه یا خاله ای از طرف داماد و عمه یا خاله ای از طرف عروس راه می افتاد و عروس را همراهی می کرد که به این همراهان یئنگه می گفتند . مردها هم عصر برای داماد حامامی می رفتند .
در حمام حاجی نقی ، مش عباس ، جان سورتن و خدمات بود و مش جعفر اوستای حمام بود . در حمام سیاوان هم ، دلاک سکینه ، باش یووان بود . زلیخا باجی هم سو وئره ن بود و شووه رن سکینه هم آب به مشقفه می ریخت. در حمام کلانتر هم که دختران اسداله به آنجا می رفتند کَبه خجّه که باش یووان بود . طرلان می گوید که یکبار این کبه خجّه به آبا گفت که مشه گلدسته از گِل هایتان می دهید بخورم .
آنروزها که به حمام می رفتند حامام یئری برمی داشتند که شامل نوشول ، کیسه ، لیف ، باش حوله سی ، اَیاخ حوله سی ، فیته ، مَنده ، مشقفه و ایاخ داشی و سایر اقلام بود . عبدالحسین می گوید که زنها فیته نداشتند و دستمالی را با نخ می بستند اما طرلان می گوید که زن ها فیته داشتند که حاشیه هایش هم چین دار بود .
***
در شب حَنا ، تا صبح می خوردند و می نوشیدند و می رقصیدند و می شکستند و می زدند و هوار می کشیدند و چه بسا داماد بیچاره در این وسط در یک دعوای ساختگی توسط خواستگار قبلی عروس به قتل می رسید . بعدها در مراسم حنا یک پاسبان هم از کلانتری می آوردند .
در مراسم حنا دو نفر از فامیل های عروس یا داماد برای ساقدوش یا سولدوش شدن داوطلب می شدند و هر کدام که پیشنهاد چرب و نرمتر و دهان گیر تری برای صبحانه فردا می داد برنده می شد . مثلا یکی می گفت من اگر ساقدوش شوم فردا به همه مهمانها کله پاچه می دهم . یکی می گفت من اگر سولدوش شوم فردا یک گوسفند قربانی می کنم و همه را به شاهگلی می برم و ناهار کباب می دهم .
گاهی هم سر ساقدوش و سولدوش شدن دعوا می شد . فردای جشن یا حنا هم مراسم بندیتخت یا همان پاتختی انجام می شد که زنها کادویی می خریدند و به خانه عروس می رفتند و تا عصر دلخوشی می کردند .
در مراسم گلین آپارما هم داماد نمی رفت و در خانه می نشست و وقتی گلین به خانه داماد می رسید داماد تنها یک قدم از خانه بیرون می آمد و بعد اول خودش و بعد عروس وارد خانه می شدند و این سمبلی از مردسالاری باغمیشه آنروز بود دریغ که مردها قدر آن دوران طلایی را ندانستند و دو دستی آن موقعیت تاریخی شان را که با گربه را دم حجله کشتن و زهر چشم گرفتن و قابلمه عذا را به سر زن کوبیدن هزاران مرد در طول تاریخ ، بدست آمده بود ، تقدیم این جنس دیگر کردند . ما البته بخیل نیستیم و از بزرگترها شنیده ایم که آسیاب به نوبت .
***
حیدر علی روی مبل نشسته است . طرلان میوه می آورد : " عموغلی تو این سیب خراب را بردار " و حیدر علی رو به من می کند و قاه قاه می خندد . به حیدر علی ، عموغلی می گوید . همه فامیل به حیدر علی ، عموغلی می گویند . مقلد آقای سیستانی است . قبلا مقلد آقای خویی و شریعتمداری بود . به موتور خانه شوفاژ علاقه دارد . هر وقت مرا می بیند داستان آن دکتری را تعریف می کند که وقتی از کنار قبرستان رد می شد سرش را از خجالت مرده ها خم می کرد و داستان آن کد خدایی که رفته بود پشت بام که مرده شور می خواهد برود هر کس می خواهد بمیرد عجله کند و به طرلان می گوید دکتر می خواهد برود هر دردی داری بگو .
و این شعر را هم که به یاد اصغر زمانه در قهوه خانه آرا کوچه می خواند و سرش را تکان می دهد و می خندد :
ای اولان صاحب میلیان جهان میگذرد
وی اولان مفلس دوران جهان میگذرد
نه قالیر شاهه بو دنیا ، نه درویشه قالیر
نه ستم دیده جهاندا ، نه ستم پیشه قالیر
بانی خیر اولا هر کیم ، آدی همیشه قالیر
چه گدا زاده ، چه سلطان جهان میگذرد
دم به دم کوچ ائدیری شام و سحر دوش بدوش
نا نجیبان و نجیبان جهان میگذرد
نه سخی قالدی جهاندا نه بخیل و نه حسود
شکر ای خالق سبحان ! جهان میگذرد
ــ کاروانسراها یادتان هست ؟
ــ سر شورچمن یک کاروانسرا بود . دهاتی ها با خر ، ماست و پنیر می آوردند و قند و شکر و داش کلم می بردند و در کاروانسرای شورچمن استراحت می کردند و آبدوغ چورک می خوردند و یک بار پسر فلانی از پشت بام به آبدوغ دهاتی ها شاشیده بود .
بعدها دهاتی ها با شتر می آمدند و یکبار این شترها در باغمیشه رم کردند و به سیم های تلگراف گیر کردند و همه سیم ها پاره شدند و تیرهای چوبی تلگراف برزمین افتادند و مردم همه چوب ها را بردند که خانه بسازند .
از پیشه وری و مصدق چیزی یادتان هست ؟ ــ
ــ پیشه وری بیست و یک آذر آمد و بیست و یک آذر رفت و از حزب توده بود و از شوروی حمایت می شد خیلی جدی کار می کرد یک بار یک نانوا از ترسش که می خواست در تنورش کند مرده بود او غزیل ایپی که از بز بود را با سوزن پالان دوز داخل نان می کرد و نباید تکه های خمیر نپخته با نخ بیرون می آمد که مجازات می کرد .
معلم ها با شاگردانشان ، پلاکارد در دست در خیابانها راه می افتادند و از مصدق حمایت می کردند . آنروزها که شاه فرار کرده بود و مصدق سرکار بود ، آمریکا در تبریز افرادی را اجیر کرده بود که طرفداران مصدق را بترسانند ، یک کارخانه داری هم بود در تبریز که شاهچی بود و جمعه ها کارگرهایش را لباس یک دست می پوشانید و در خیابان رژه می برد که به نفع شاه و علیه مصدق شعار بدهند و آخر شعارها هم ، دستشان را مثل نازی ها یکدفعه بلند می کردند و هو می گفتند و آخر سر به همه کارگرها و جماعتی که قاطی راهپیمایی شان شده بودند ، ناهار می داد .
یک اصغر آقایی بود که در این مراسم رژه شرکت می کرد . یکروز ازش پرسیدم که اصغر آقا ، مرام شما چیست و چه شعارهایی در رژه می دهید و اصغر آقا گفت که من هیچ وقت دقیقا متوجه شعارها نشده ام ، شعار ها را آنهایی که اول رژه هستند می دهند و من هم دنبالشان راه می افتم و هر وقت آنها دستهایشان را بلند کردند و هو گفتند من هم ، هو می گویم و آخرسر یک ناهاری هم گیرم می آید . حیدرعلی که این را می گفت پندی را منظور داشت که خیلی از این سیاهی لشکرها نه تنها مرام و تحلیل خاصی ندارند بلکه حتی لفظ شعارها را هم بلد نیستند .
ــ روسها یادتان هست ؟
ــ سربازهای روس گرسنه و فقیر بودند و نان خشک را در آب خیس می کردند و می خوردند . با شمشیرهای تیزشان ، قَلَمه ها را قطع می کردند و با گاری هایشان که شش اسب به آنها بسته بودند چوب قَلَمه ها را به بازار می بردند و می فروختند و پولی برای غذایشان و نوشیدنشان جور می کردند . باغ ها را چپاول می کردند و باغبان های باغمیشه از ترس چیزی نمی توانستند بگویند . یکبار یکی از آنها از بقال های باغمیشه کبریت خرید اما پولش را نداد و با اسب فرار کرد .
از کودکی هایتان بگویید .
یکبار سیفعلی رفت از حلیمه اجازه گرفت و مرا به چَرشنبه بازاری برد . پیاده راه افتادیم و در دانشسرا یک ریال دادیم و یک دوچرخه کرایه کردیم و به بازار رفتیم که ولوله بود . از بازار فوشقا و لولئین و گودوش با دسته دو طرفه خریدیم و داخلش نمک ریختیم که رسم خرید چهارشنبه سوری بود بعد از بازار دری عابّاس به بوتچی بازار رفتیم و یک دست و نیم چلوکباب خوردیم و برگشتیم .
چرا به تهران رفتید ؟
من سرمایی بودم . از تهران خوشم می آمد . تهران همیشه پر از آدم هایی بود که می دویدند اما تبریز شهر مرده ها بود . مردها سر کوچه ساعت ها بیکار می نشستند و حرفهای صد من یک غاز می زدند . اقتصاد تبریز خوابیده بود .
***
طرلان هیچ وقت در تهران فارسی یاد نگرفت و دوستی پیدا نکرد مگر عنّه که داستانش را اگر بخواهیم بنویسیم هزار جلد کتاب می شود . عنّه زنی بود مهربان و خوش صحبت با عینکی که شیشه های ته استکانی داشت . از وقتی که به خانه طرلان می رسید یک ریز صحبت می کرد تا وقتی که می رفت . از شوهرش یوسوف آقا می گفت و از برادرش آقا جَبی و از دخترانش فیریشته و لیلا ، داستان پشت داستان . خانه شان در بازارچه شاپور بود .
این زگیلت را چرا نمی روی در بیاوری ؟
عنّه دعا خواند و هفت تا برنج را برد در باغچه حیاط زیر خاک دفن کرد اما خوب نشد . اتین وزین ده سوتدوم دوشمدی .
از کودکی هایش می پرسم . می گوید :
ــ با رویه عمه قیزی و خجّه در دالان ام لیلی عمه بئش داش بازی می کردیم و َال اَله دومه دَله بازی می کردیم و قوناق باجی بازی می کردیم و قولچاق اَره وئره ردیخ یعنی عروسک شوهر می دادیم و برایشان جهاز می دادیم و این جهاز ، یک قوطی کبریت یا گودوش سینیغی ( سفال شکسته ) بود . دَوه دَوه خوتدان دَوه هم بازی می کردیم .
یک گاو یا دو تا گوسفند را سر می بریدیم و در گوورما قازانی می پختیم و همه اش را در یک گوورما کوپی می ریختیم و گوورما کوپی را هم تا سرش با ساری یاغ پرمی کردیم و این تکه گوشت های پخته در داخل روغن در این کوپ ، تمام زمستان می ماند و خراب نمی شد و هر روز از داخل این روغن چند تا تکه گوشت می کندیم و آبگوشت می پختیم ، گاهی هم بچه ها وقتی گرسنه می شدند یواشکی می رفتند سر این کوپ وگوشت ها را می کندند و می خوردند که خیلی خوشمزه بود . آنروزها ماشین گوشت نبود و داخل تخته ای بنام دیبک ، کوفته را می کوبیدند و داخل کوفته گیلانار می گذاشتند .
زمستانها روی میز کرسی ، شام مئژمئیی سی که مسی بود می آوردیم و داخل آن ، ساللاما اموروت ( گلابی آویخته و خشک شده ) و ساللامان اوزوم ( انگور آویخته ) و ایده ( سنجد ) و بادام و گیردکان می گذاشتیم و می خوردیم .
گلدسته ، حمزه علی را می فرستاد تا بال کدوسی ( کدو حلوایی ) بخرد و ما سر کرسی می نشستیم و کدو حلوایی ها را خرد می کردیم و گلدسته که آنروزها تا کلاس چهارم خوانده بود برایمان از کتاب ، داستان امیر ارسلان نامدار را می خواند و فردا صبح کدو را می پختیم که خیلی خوشمزه و شیرین می شد .
زمستانها آب در تلمبه حیاط یخ می زد و ما شبها آفتابه مسی را پر می کردیم و در سینی شام در دهلیز می گذاشتیم و کنارش چراغ نفتی می گذاشتیم تا یخ نزند .
در صندوقخانه خانه گل احمد که تاریک بود یک خامه گیر داشتیم که دو تا ناودان داشت و از یکی از ناودانها ، خامه می آمد و در پوتدوق ( ظرف حلبی ) می ریخت که ما در سینی با چاقو آنرا قسمت می کردیم و می بردیم به بقالی اسداله می دادیم و عوضش ، ده ن دوش ( حبوبات و غلات ) می گرفتیم و از ناودان دیگر هم شیر می آمد که با آن ماست درست می کردیم .
در باغ دستمالچی لار یک عمارت دو طبقه بود که تابستانها سه ماه می رفتیم و آنجا می ماندیم . آنروزها سیفعلی و توران در آن ور عمارت و ما در این ور عمارت می ماندیم . گاو ها را هم تابستانها از طویله خانه به باغ می بردیم و آنجا نگهشان می داشتیم و زمستان دوباره برمی گرداندیم . یک روز شهناز از بالای عمارت افتاد و دستش شکست .
یکبار هم شب دیرهنگام من و شهناز می خواستیم از باغ به خانه بیاییم که دیدیم در باغ که طرف باغچه قهرمان عمی بود قفل است و ما از قَلَمه لیق گذشتیم و از دیوار باغ بالا رفتیم و به کوچه باغ شازده پریدیم و از دور دیدیم که گرگ ها قدم می زنند و یواش یواش از بغل دیوار خودمان را به خانه رساندیم اما شهناز خیلی ترسید و فردایش گلدسته او را به بچّی برد .
خانه اسداله هم می رفتید ؟
علویه در تنبی و اسداله در دهلیز می نشست . علویه ناهار برنج می پخت و کنارش خامه و مربایی که از گل سرخ های حیاطشان پخته بود می گذاشت اما شام را نان و ماست و غذاهای سبک می خوردند و اگر ما شام خانه آنها می رفتیم علویه چون می دانست ما شام به غذای سبک عادت نداریم به خاطر ما برنج می پخت .
وقتی می خواستیم به اکرم جهیزیه بدهیم علویه آمد و یک لحاف را مثل مینجیق ، سیریماخ کرد و دوخت ، من هم از تهران بالش دوختم برایش فرستادم .
از پشت بام به جهار نگاه می کردیم اگر نه تا خونچا بود می گفتیم پولدارند و اگر سه تا خونچا بود می گفتیم فقیرند . اگر ما را به حنا دعوت نمی کردند یک جوری سوخولاردیخ باخاردیخ .
***
سلطنت کلمات هم یادش رفته است . ترکی خودش هم یادش رفته است . مخدومعلی ، پسرش را هم نمی شناسد . نمی گذارد آستین لباسش را که در آمده درستش کنند . داد و هوار راه می اندازد . صورتش لاغرتر و چروکیده تر شده و دندانهای مصنوعی اش شل شده و به داخل دهانش می افتد .
مثل کودک شش ماهه ، همه چیز را برمی دارد و به دهانش می برد تا بخورد . با موبایلم عکسش را می اندازم دستش را دراز می کند تا موبایل را بگیرد و به دهانش ببرد . نشسته نشسته و نیمه چمباتمبه در اتاق ، به این ور و آن ور می رود . هشتاد و هشت سالش است .
بیشتر حرفهایش وزن و قافیه دارد . کلمات مفهوم و نامفهوم را پشت سر هم ردیف می کند و شعر مانندی می گوید . انگار دارد بایاتی می خواند اما تنها سویگولومش مفهوم است . صورتم را نزدیک صورتش می گیرم و می پرسم خانم ، مرا می شناسی ، با محبتی که در چشمها و چروک های صورتش می دود ، تبسمی می کند و می گوید می شناسم ، می پرسم کیم ،می گوید حبیب . اما من حببیب نیستم . همینجوری یک چیزی می گوید .
برایش پوشاک می بندند و هر روز سه چهار بار عوضش می کنند . سلطنت سر سفره همه چیز را بهم می ریزد . مخدومعلی ، آن ور اتاق ، سفره ای کوچک برای سلطنت باز می کند و آرام آرام به او غذا می دهد تا در گلویش گیر نکند . سلطنت خوب نمی تواند غذا را ببلعد اما اصرار دارد که زود زود غذا بخورد و دستش را دراز می کند تا بشقاب غذا را از دست مخدومعلی بگیرد .
ژاله می گوید مخدومعلی دارد حق فرزندی را به جا می آورد تا مدیون مادرش نباشد . مخدومعلی با زنش لیلا ، سلطنت را به طبقه پایین می برند تا پوشاکش را عوض کنند . مجید خان ترکی را متوجه می شود اما فارسی جواب می دهد . کاوش با آنکه ترکی متوجه نمی شود اما با تبسم دارد به حرفهایی که ما داریم درباره سلطنت و گذشته اش می زنیم گوش می کند . مخدومعلی در راه پله خانه شان کلی قناری دارد .
لپ تابم را می آورم تا ادامه شجره نامه را از لطف اله و سیمین بپرسم و بنویسم و بعد عکس های نورالدین را در لپ تاب می آورم . مخدومعلی اشک از چشمهایش سرازیر می شود . مخدومعلی به نورالدین ، آداش می گفت . مخدومعلی می گوید که آنروزها خیلی ها از جنگ فرار کردند و زنده ماندند ، اما آداش این کار را نکرد .
لطف اله ، می گوید که عکس نورالدین را به سلطنت نشان بدهم ببینم می شناسد . سیمین می گوید نه بابا ، نمی شناسد .
سلطنت چند سالی قبل از آنکه آلزایمر شود کفش هایش را در خانه ، جایی می گذاشت و نمی توانست پیدا کند طلاهایش را نیز . گاهی که اسمها از یادش می رفت خودش هم خنده اش می گرفت . اجاق گاز را روشن می گذاشت و یادش می رفت ببندد و اصرار هم داشت که در آپارتمان خودش بماند .
***
در مسجد حاجی ولی دارند برای جبهه کمک جمع می کنند . اکرم قند شکسته می دهد به مسجد ببرم . می گویند قند زیاد آورده اند و من قندها را برمی گردانم . بعد از نمی دانم کدام عملیات ، اعلامیه ترحیم دسته جمعی بر دیوار های باغمیشه می زنند و عکس خیلی هایی را که می شناختم و شیون مادرها و ملودی حمله ؛ شنوندگان عزیز توجه فرمایید ، شنوندگان عزیز توجه فرمایید و چند سال بعد صدای آژیر قرمز و خانه پسری که در ردیف سوم کلاسمان می نشیند با خاک یکسان می شود و فردا معلم حرفه می پرسد چرا آن صندلی خالی است و چند تا از بچه ها هق هقشان بلند می شود .
ما را به راهپیمایی می برند و آنقدر شعار می دهیم که صدایمان می گیرد . دیگر نامه ای از نورالدین نمی آید .
جنگ تمام می شود و باغمیشه پوست می اندازد ، آرا کوچه اسفالت می شود و از وسط دالی کوچه ، یک خیابان رد می شود . دیگر کسی روی دیوارها ، جنگ جنگ تا پیروزی نمی نویسد . دیگر کسی لباس وصله دار نمی پوشد ، بچه ها فارسی صحبت می کنند ، کم کم بزرگتر ها هم به یئر کوکی ، هویج می گویند .دیگر کسی لقب ندارد ، دیگر همسایه ها همدیگر را نمی شناسند و این مرگ باغمیشه است . چشمه ها خشک می شود ، باغها را یکی یکی می فروشند ، باغ دستمالچی می شود کوی دستمالچی و هزار هزار خانه . باغ حصار می شود کوی حصار و حتی یک درخت نمی ماند .
آدم ها بسته بندی می شوند ، خانه ها هم . دیگر کسی رویش نمی شود سر کوچه شان آشیق بازی کند . کسی به حمام حاجی نقی نمی رود . دیگر همه در خانه هایشان حمام دارند . پسرها موهایشان را ژل می زنند و با لهجه دخترانه حرف می زنند . دخترها ازدواج نکرده ، هفت قلم آرایش می کنند . دیگر کسی از آن فحش های قدیمی نمی دهد .
خانه های کاهگلی را دوباره با آجر می سازند و درهای چوبی را آهنی می کنند ، دیوار اتاق ها را برمی دارند و یک پذیرایی بزرگ می سازند و آشپزخانه را با هر قرض و قوله ای که شده اوپن می کنند و مبل می خرند و کرکره افقی می خرند و بعد کرکره عمودی و بعد پرده توری مد روز .
همه تلویزیون سیاه سفید می خرند و بعد تلویزیون رنگی کوچک . بچه ها برنج و سیب زمینی سرخ کرده می خورند . مرد سالاری ، می شود زن سالاری و بعد هم بچه سالاری . به پشت بام می روی همسایه دارد ماهواره اش را تنظیم می کند و انگار که ترا نمی شناسد به زور سلامش می دهی و به سردی مجبور می شود پاسخی بگوید . سید سبزی فروش ، کافی نت می شود و مشه ممی ، شارژ ایرانسل می فروشد .
باغمیشه همان باغمیشه نیست و مردم همان مردم نیستند . دیگر صدای گاو و گوسفند از شور چمن به گوش نمی رسد . دیگر پیرمردی با الاغ از آرا کوچه نمی گذرد . دیگر کله سحر ، خروسی در حیاط همسایه نمی خواند . دیگر کسی در تنور خانه اش نان نمی پزد . دیگر بوی یاپپا به مشامت نمی رسد .
باغمیشه می میرد . با همه بزرگانش . با همه آدمهای بزرگ و عتیقه داستان ما .
و این آدمها هرکدام تنها چند حرف هستند در این شجره نامه . و نهایت کلمه ای . اما آدمها چیزی نیستند که بتوانی بنویسی شان . فراترند از ادبیات . فراترند از کلمات . فراترند از ذهن کوچک ما .
کسی چه می داند شاید همه این آدمها و همه این باغمیشه ، تنها خوابی بوده و خیالی شیرین ، در آلزایمر سلطنت . سلطنت هم می رود ، دیر یا زود ، همین فردا یا پس فردا ، مثل همه آن دیگران ، مثل همه درختها و چشمه های باغمیشه . سلطنت می رود و باغمیشه ما را هم با خود می برد . نمی شود که همیشه بماند . چه کسی مانده است که او بماند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر