۱۳۹۴ مرداد ۲۱, چهارشنبه

فرار از باغمیشه . ویرایش مرداد ۹۴




فرار از باغمیشه



اکنون که این را می نویسم سالها از آن روزها می گذرد و خانه عباسقلی مثل خانه ارواح شده است . اینکه نکند من واقعا همان دکتر زندان باشم که دارم این نامه را در مترو برای تو می نویسم یا همین غضنفر پسر نورالدین که هر روز چهار تا فلوکستین می خورد نمی دانم .




من احساس می کنم که همه واقعیت های تردید ناپذیر دور و برم گوشه هایی تسخیر ناپذیر از یک خواب عمیق هستند مثلا همین مترو یا همین دختر که بلوز چارخانه پوشیده و موهایش را از پشت بسته و آمده کنار من نشسته و زیر چشمی دارد نوشته های مرا می خواند هیچ کدام با واقعیت های شهری که من در آن زندگی می کنم جور در نمی آید .




اکنون که اینها را می نویسم هنوز در شهر من تبریز مترو راه نیفتاده و اگر دختری بخواهد موهایش را از پشت ببندد و بلوز چارخانه و دامن کوتاه بپوشد کلاهش سر معرکه است چه برسد به بیست و چند سال پیش که همه دیوارهای باغمیشه پر از شعارهای انقلابی بود و مردم به همه چیزت گیر می دادند از شلوار لی پوشیدنت یا الکی در خیابان خندیدنت و یا ترانه گوش کردنت .





همان روزها که نمی دانم کدام از خدا بی خبر به فضه گفته بود که ابراهیم قلی عاشق شده و من به هر چه بلد بودم و نبودم قسم خوردم اما کسی باور نکرد و فضه هر چه از دهانش در آمد پیش در و همسایه به من گفت و من که تنها در خواب عاشق سارای نقاشی شده بودم آنهم در زیر زمین خانه کلانترلی ها که چشم چشم را نمی دید ساکم را برداشتم و به ترمینال قدیم تبریز رفتم و سوار اولین اتوبوسی شدم که به تهران می رفت .




به تونل های میانه رسیده بودیم که یک تریلی از لاین روبرو سبقت گرفت و کم مانده بود آه فضه همان یکساعت اول نفله مان کند .





میدان توپخانه روی پناهگاه های بتنی جلوی مخابرات پوسترهای تبلیغاتی مجلس سوم را چسبانده بودند و من . . .





همینجوری یاد سبیل های قاجاری و چشمهای نجیب و قد و قامت قلمی و کت و شلوار خوش دوخت و پیراهن یقه ایستاده شرف الدوله کلانتر افتاده بودم . محمدعلی شاه که مجلس را به توپ بسته بود شرف الدوله به خانه سعدالدوله فرار کرده بود و من . . .





به سرم زده بود بروم خانه شرف الدوله را از بالای قله پیدا کنم و اصلا برای چه آنجا و باید یکی از دیوار بالا می رفت و سر و گوشی آب می داد و تو همیشه از صدای سگ می ترسیدی و این چیزهای عجیب و غریب در کف اتاقها و حیاط و این گلدان های سفالی خالی .




و تو فکر می کنی که من قاطی کرده ام یا شعر فی البداهه می گویم نه آقاجان اشتباه گرفته ای ما آنقدر ها هم که تو فکر می کنی بیکار نیستیم کلی زن و بچه و مشغله داریم و حالا تو نگاه نکن که این مطب چقدر خالی است .




اصلا می خواستی شرف الدوله فرار نکند که چه کند جلوی توپ و تفنگ محمدعلی شاه بایستد و تو در خانه بنشینی و این یکی پایت را روی آن یکی پایت بیاندازی و تلویزیون نگاه کنی و آنوقت خجالت هم خوب چیزی است و من با دیوار که صحبت نمی کنم .




می بینی دارند چینی های صاحب سلطان خانم را می شکنند اگر ترسیده ای کمی جلوتر برویم و به ستار خان برسیم بلدی که تفنگ دستت بگیری . نامردها محاصره مان کرده اند . از غذا مذا هم خبری نیست و باید مثل گوسفند بیفتیم به جان علف ها .





اینجوری برایت بهتر است . مشروطه که الکی نیست باید هزینه بدهی . از انجمن تبریز به مشروطه خواهان رشت ، ما قوای محمد علی شاه را در هم شکستیم فردا با تمام قوا به طرف تهران حرکت کنید ، اصلا دیده ای چه جوری تلگراف می فرستند . نه تو سنت قد نمی دهد .




کجا بودیم . . آهان میدان توپخانه . . . جلوی پنجره ادارات دولتی و بانکها گونی های شن و ماسه چیده بودند . از میدان حسن آباد می گذشتم که زمین زیر پایم لرزید و شیشه مغازه های کاموا فروشی شکست و من مثل دیوانه ها دویدم درست جلوی موتور سواری که مثل من هول کرده بود .




چشمهایم را که باز کردم در اورژانس بیمارستان سینا بودم . چند هفته ای پایم در گچ بود . شبکه یک داشت خطبه های نماز جمعه را نشان می داد . مردم شعار می دادند موشک جواب موشک . در پرونده ام نوشته بودند بیمار فکر می کند دارند افکارش را از شبکه یک تلویزیون کنترل می کنند . آنروزها هنوز تلویزیون ها ریموت کنترل نداشتند .




صبح یک روز دوشنبه چشمهایم را که باز کردم دیدم چراغعلی و خواهرش مهناز بالای سرم ایستاده اند . با یک نایلون پر از ساندیس . مثل فنر از جایم پریدم . همه بیمارستانهای تهران را دنبالم گشته بودند . چراغعلی باجناق نورالدین بود . چراغعلی در کار فینیش بود و این فینیش برای خودش داستانی داشت .




چراغعلی با دکتر بخش صحبت کرد و مرا تبریز آورد . بیمارستان رازی . جاده شاه گلی . تخت من کنار پنجره بود . یک اتاق شش تخته بزرگ با دیوارهای سبز کمرنگ و یک گلدان شمعدانی کنار پنجره و یک تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ . بقیه اتاقها تلویزیون نداشتند و دیوانه ها جمع می شدند در اتاق ما فوتبال می دیدند و یک دیوانه بازاری می شد که نگو . سیگار کشیدن دربخش ما آزاد بود .




کم کم داشت خوشم می آمد . برگه ای هم از تهران داده بودند که در موشک باران زخمی شده ام و هزینه بیمارستان برایم رایگان بود .





قرصهای آبی را که می خوردم خواب های عجیبی می دیدم . در خواب هایم نورالدین در سردشت شیمیایی شده بود . سلطنت نمی دانست شیمیایی یعنی چه . گفتیم دو سه روزه خوب می شود .




ابراهیم قلی




تلویزیون می گوید آتش بس شده است . سرپرستار که پیشانی اش جای مهر دارد می گوید اینهمه جنگیدیم آخرش صلح کردند . دکتر بخش می گوید می خواستی تا آخرین نفر کشته شویم بعد تمام کنیم .



دیوانه ها دارند در سالن بخش می رقصند و من دارم با روزنامه باطله ای که کاریکاتور صدام رویش است قایق درست می کنم . می خواهم به سفر دور دنیا بروم .




از وقتی تلویزیون رنگی آورده اند من هم خوابهایم را رنگی می بینم . خوابهایم گاهی واقعی تر از این چرت و پرت هایی است که در این بخش خراب شده بعنوان واقعیت به خورد آدم می دهند . خودشان بیشتر از همه توهم دارند و تا آدم یک حرفی می زند زرتی به آدم شوک می دهند .




اینجا کسی نمی داند که دارد خواب می بیند . اگر بداند که خواب نمی شود و من از وقتی در میدان حسن آباد سرم به اسفالت خورده همه چیز را فهمیده ام .




من آنقدر خواب دیده ام که نمی دانم الان داخل کدام یکی از خواب هایم هستم و شما که دارید این نوشته ها را می خوانید یا داخل خواب من هستید یا داخل خواب یک نفر دیگر که دارد هم من و هم شما را یکجا خواب می بیند .




در این خوابی که می بینم همیشه خدا سه شنبه است و همه ساعت ها یازده و نیم شب است و خبری از دیوانه های محترم و دکتر ها و پرستارهای متوهم نیست و حوری ها از صبح تا شب دف می زنند و می رقصند . اینجا آدم نه گرسنه است و نه سیر است و هر طرف تا چشم کار می کند درخت زیتون است . اینجا کسی چیزی از گذشته ها یادش نمی آید . مثل اینکه همه را شستشوی مغزی داده باشند .





در اینجا کسی عاشق نمی شود . عشق مال کسی است که بخواهد چیزی را تصاحب کند و نتواند به آن برسد و کورکورانه سر آن خودش و دیگران را به دردسر بیاندازد اما این جا هر چیزی مهیاست و نیازی به آن دیوانه بازی ها نیست .





در این باغ زیتون همه لخت و عور هستند و هیچ جنگی بر سر تصاحب زنها اتفاق نمی افتد و من چند وقتی است که از این آدمهای بی خاصیت که هیچ چی حالی شان نمی شود خسته شده ام و دنبال هیجان دیگری می گردم و از شما چه پنهان چند وقتی است که فراتر از تمام خدایان و ناخدایان و فراتر از هر چه نگفتیم و دور از چشم حوریان لخت و عور اینجا که حیا را خورده اند و آبرو را قی کرده اند عاشق دختری زمینی شده ام که پیراهنی چارخانه و دامنی زیبا پوشیده و چارقدش را باد با خود برده است .





در خواب هایم دستهای این دختر را با طناب بسته اند و زنهای چهار ملوان خواب دیده اند که باید دختر را برای خدای طوفان قربانی کنند .




کشتی به صخره های کوه آرارات می خورد و تا ملوانها به خودشان بیایند من و دختر که اسمش سارا است فرار می کنیم و به کوهی سرخرنگ بنام عینالی و دشتی زیبا که نامش باغمیشه است می رسیم .




سارا که می رود از اسبه ریز آب بیاورد روادی های یمنی که آنطرف اسبه ریز زندگی می کنند عاشق سارا می شوند و فردا صبح چند تا مرد گردن کلفت با یک کله قند و چند تا گل زرد که از کنار اسبه ریز چیده اند پیدایشان می شود و من کله قند را بر می دارم و به سر مردی که جلویم نشسته است می کوبم و دست سارا را می گیرم و از پل اسبه ریز فرار می کنیم .




سارا خودش را در اسبه ریز می اندازد و روادی ها مرا دست بسته به طویله ای می برند که بوی پهن عجیبی می دهد و من " آرپا چایی درین اولماز ، سارا کیمی گلین اولماز ، آپاردی سئل لر سارانی " می خوانم تا اینکه یک شب زمین لرزه ای می آید و همه بغموشه روی سر روادی ها خراب می شود و یک تیر چوبی از سقف طویله روی سر من می افتد و من هر چه توهم و خواب است از سرم می پرد .




چند سال در آن طویله از هوش رفتم یادم نیست . به هوش که آمدم ترکهای سلجوقی رسیده بودند و هنوز از دهان اسب هایشان کف می آمد و بلد نبودند روی زمین راه بروند و حتی شب ها روی اسب می خوابیدند و نمازشان را هم روی اسب می خواندند .





حسابی شلم شوربا شده بود . از همه طایفه ها بودند از اعراب روادی گرفته و تات هایی که چند هزار سال بود آنجا بودند تا نوه های چنگیز خان مغول که تازه از مراغه رسیده بودند و داشتند طرفهای خیابان دامپزشکی تبریز برای خودشان شنب غازان می ساختند و برای من که داشتم خواب می دیدم حسن صباح شش امامی فرقی با هولاکو خان چشم بادامی نداشت و اهمیتی نداشت که چه جانوری می آید و چه جانوری می رود .




رشید الدین وزیر غازان خان همه زمین هایش را فروخته و آمده بود در باغمیشه ما یک دانشگاه آزاد ساخته بود که چهار دانشکده در چهار طرفش و یک بیمارستان و یک حمام و یک مدرسه و یک دار الایتام و یک کتابخانه داشت و من که آنروزها کار و زندگی نداشتم می رفتم هر روز در کتابخانه این ربع رشیدی می نشستم و خواب هایم را پیش نویس می کردم . زلزله ای که با قدرت حالا من از کجا بدانم چند ریشتر آمد همه تبریز و باغمیشه و ربع رشیدی و شنب غازان را روی سر ایلخانان خراب کرد و یک تیرک چوبی از سقف کتابخانه روی سر من افتاد و من از هوش رفتم .





آغ قویونلو ها داشتند از بارنج تا دوه چی قنات حسن پادشاه را می کشیدند که با صدای بیل و کلنگشان به هوش آمدم و دیدم اوزون حسن دارد قلیان خوانسار می کشد و از میان دودی که از سوراخ های بینی اش بیرون می زند چپکی نگاهم می کند . ایکی ثانیه بلند شدم و گرد و خاک لباس هایم را تکاندم و سلام کردم اول فکر کرد که از کارگرها هستم اما وقتی دید قیافه ام و لباس هایم عجق وجق است کمی جا خورد اما به روی خودش نیاورد .




به خودم که آمدم با قزلباش های اوزون حسن برای پابوسی شاه اسماعیل رفته بودم . در جنگ چالدران مرا به جنگ سلطان سلیم فرستادند اما من که فکر می کردم حق با همه است و با هیچ کس نیست و از طرف دیگر مطمئن بودم که با این تیر و کمان ها و نیزه و شمشیر ها که دستمان داده اند در برابر تفنگ ها و توپخانه مجهز عثمانی ها به جایی نخواهیم رسید وسط کار جنگ را رها کردم و با سربازانم از آناتولی به روم گریختم .





در روم یک رنسانسی راه انداخته بودند که نگو و نپرس . سربازانم از دیدن نقاشی ها و مجسمه های لخت و عور رومی ها گیج و منگ شده بودند و من که یاد دختران لخت و عور باغ زیتون افتاده بودم اشک در چشمانم حلقه زده بود . در فلورانس دوره گردی دیدم که نقاشی های قدیمی می فروخت و پرتره ای از دختری بود که خودش را در اسبه ریز انداخته بود و هنوز موهایش خیس بود . هزار سکه دادم و نقاشی را خریدم و با سربازانم از بالای کارا دنیز به طرف قفقاز حرکت کردم .




به قفقاز که رسیدیم عباس میرزا داشت با روسها می جنگید . سارای نقاشی را که دید ضعف کرد و برایش آب قند آوردند . به خودش که آمد روسها تا ارس رسیده بودند .




این قرارداد که مخلوطی از ترکمنچای و گلستان می باشد بین امپراطوری قدر قدرت روس و پادشاهی خاک بر سر ایران منعقد می گردد . به موجب این قرارداد ، قفقاز دیگر مال شما نیست . بروید با سبیل های فتحعلی شاهتان حال کنید .




با ارنست ژوبر که از طرف ناپلئون آمده بود و خلیل خان و برادرش رستم بیگ به تبریز برگشتیم . ژوبر از عباس میرزا خوشش آمده بود .




ـ در مدت زمان کوتاهی که در خدمت عباس میرزا بودم از امور پوچ و یاوه‌گویی خودداری و همواره نکته‌های دقیقی را مطرح می‌کرد . یکبار از سر درد به من چنین گفت : نمی‌دانم این قدرتی که شما را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه ؟ مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می‌تابد تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست ؟ گمان نمی‌کنم . اجنبی حرف بزن ! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم .





در استانبول قاپیسی خداحافظی کرده و ژوبر و رستم بیگ به طرف خانه میرزا تقی خان که هنوز امیر کبیر نشده بود رفته و من و خلیل خان از باغمیشه قاپیسی به طرف باغمیشه که هنوز خیابان فرح نشده بود راه افتادیم . در پل بیلانکوه که از بالای اسبه ریز می گذشت خداحافظی کرده و خلیل خان به دالی کوچه که هنوز کوی شهریار نشده بود رفته و در کوچه مش کریم عمی که هنوز کوچه شهید نورالدین نشده بود خانه ای خریده و در حوض وسط حیاط پاهایش را شسته و یاد زنش سارا که بدست تزارها کشته شده بود افتاده و اشک در چشمهایش حلقه زده بود .





و من خسته و گرسنه با نقاشی سارا در دست از پل بیلانکوه و حسن کوچه سی گذشته و از قبرستان قله خودم را به خانه شرف الدوله رسانده و در شرشر اسبه ریز و صدای پرندگان توتدوغ و عطر گلهای زردی که خانه زیبای کلانترلی ها را چون عروسی در میان گرفته بودند از هوش رفته بودم .




پیرمردی مثل مجسمه دماغش را به پنجره چسبانده بود و داشت از پشت شیشه دود گرفته خانه کلانترلی ها که رو به قله بود با تعجب مرا نگاه می کرد و من فهمیدم که پیرمرد همه پایین آمدن و سر خوردن های مرا از بالای قله تا پای اسبه ریز بدون پلک زدن تماشا کرده است . کس دیگری در آن موقع روز که ساعت سه بعد از ظهر آذرماه بود در آن دور و برها نبود و من یادم افتاد که هنوز ناهار نخورده ام و با خودم گفتم این یکی دیگر خواب نیست و باید مراقب باشم داخل ساختمان معتادی چیزی نباشد . از تیرکی که روی اسبه ریز انداخته بودند گذشتم و از قسمتی از دیوار که تخریب شده بود وارد حیاط شدم .




اطراف استخرها ، ساقه ها و شاخ و برگهای خشکیده تاکها و بوته گل های خشک شده مثل انگشتان لاغر و چروکیده پیرزن های قاجاری داشتند بافتنی می بافتند و من یادم آمد که این صحنه را یکبار وقتی سر کلاس بافت شناسی مرحوم دکتر رجحان خوابم برده بود دیده بودم و نمی دانم از کجا یاد آقای هاشمی مسئول کتابخانه دانشکده پزشکی افتادم و یاد اولین روز انترنی ام در بیمارستان روزبه و خورشت های قیمه طرلان و سالاد کاهو و پیاله های ماست سر سفره شان و خنده های حیدرعلی و یاد درهای شکسته ساختمان چهارده و آن اتاق سوخته و یاد محسن رتبه یک کنکور که با گلوله اشک آور درست به چشمش زده بودند و ما برای دیدنش به فارابی رفته بودیم .




سکوتی به سنگینی سالهایی که بر آن خانه قدیمی گذشته بود داشت زیر خش خش برگهای پاییزی در زیر کفش های تابستانی ام که هنوز وقت نکرده بودم عوضشان کنم می شکست .



زیناقولی رفته بود از پستخانه برای شرف الدوله روزنامه ثریا بخرد . یکی از ستونهای عمارت جدا شده و بین زمین و آسمان معلق بود . یاد زمین لرزه ای افتادم که همین چند ماه پیش همه تبریز و ورزقان را لرزانده بود . گفتم چند تا با موبایلم عکس می گیرم و تا اتفاقی نیفتاده بر می گردم .




داخل عمارت همه چی از لاستیک ماشین گرفته تا کفش های بی لنگه و گلدان های خالی و حلبی های خالی روغن نباتی قو و شیشه نوشابه پیدا می شد . شرف الدوله پرسید ابراهیم قلی چرا تنها آمدی و من دنبال میخی چیزی می گشتم و دیواری جایی که نقاشی سارا را بزنم که یکدفعه زمین زیر پایم خالی شد و با کله به زیر زمین خانه کلانترلی ها افتادم و از هوش رفتم .




تبریز شهر بی دفاع




شرف الدوله می گفت زمان شاه اسماعیل نصف بیشتر تبریز ، سنی بودند از ترس شمشیر قزلباش ها شیعه شدند . پدرم می گفت چرت می گوید . به پدرم میرزا علی اکبر دلاک می گفتند . سلمانی بود دندان می کشید ختنه می کرد آبله می کوبید و به تنهایی یک مرکز آرایشی بهداشتی درمانی بود .





از کودکی هایم جز قشقرق ناخوش هایی که پدرم با کلبتین به جان دندانهایشان می افتاد چیزی یادم نیست . پدرم از آنطرف و ناخوش از اینطرف ، چارچوب درب را می گرفتند و آنقدر می کشیدند تا دندان در می آمد . گاهی هم دو سه تا دندان باهم در می آمد که پدرم پول آنها را هم می گرفت .




پدرم سه زن داشت و من تنها بچه از زن سوم بودم که یک زن صیغه ای بود . ملا احمد می گفت که چون خطبه صیغه را ملا مهدی خوانده صیغه محل اشکال بوده و سالها حلال زاده یا حرام زاده بودن من ، محل اختلاف دو ملای دالی کوچه و سیاوان و نقل محافل مردم باغمیشه در شب نشینی های زمستان بود . در باغمیشه آنروز هر کسی لقبی داشت و خیلی ها مرا زیناقولی صدا می کردند و من هیچ وقت نفهمیدم که منظورشان زنا قلی است یا زنا قلو یعنی چیزی در مایه های دو قلو و سه قلو .



نَسَب پدر بزرگم از طرف پدری به قزلباش هایی که از آناتولی آمده بودند و از طرف مادری به گرجی هایی که در دامنه های قفقاز گاو می چراندند می رسید و خلیل خان که این را فهمید آدم فرستاد که آسمان هم به زمین بیاید ریحان را به من نمی دهد پدرم هم آدم فرستاد که مگر دختر قحطی است و من با تمام کند ذهنی ام دریافتم که میان من و ریحان به اندازه تمام سرهایی که قزلباش ها بریدند فاصله است .





فردا ریحان سر کلاس میرزا حسن چشمهایش پف کرده بود من آنقدر پریشان بودم که برای شرف الدوله به جای روزنامه ثریا ، روزنامه ملانصرالدین خریده بودم . شرف الدوله یقه آهار زده پیراهن سفیدش را درست کرد و گفت اجداد قزلباش تو سر از تن اجداد سنی خلیل خان جدا کرده اند تو و ریحان چه گناهی کرده اید .




قنبر برادر عین اله خبر آورد که ملا مهدی گفته میرزا حسن بابی شده و مردم با سنگ و چوب به جان میرزا حسن افتاده اند . ما که رسیدیم میرزا حسن با سر و وضع خونی جلوی نانوایی مش عباس افتاده بود . شرف الدوله فرستاد طبیب آوردند و تا چند هفته کلاس ها تعطیل بود .





شرف الدوله ، مستوفی دربار مظفری بود . دربار مظفری خرجش بیشتر از دخلش بود . سال هفتاد و پنج که ناصرالدین شاه را ترور کردند خزانه خالی بود . از بازاری های تبریز پول قرض کردند و مظفرالدین میرزا را به تهران فرستادند .




سال هفتاد و شش نان در تبریز گران شد و مردم ریختند خانه نظام العلما را که از انبارداران بود غارت کردند . شرف الدوله که مسئول ارزاق بود در برابر محمد علی میرزای ولیعهد و امامجمعه که خودشان هم از انبارداران بودند کاری نمی توانست بکند .




ظهر که به خانه می آمدم مش عباس که می خواست به کربلا برود برای آنکه پولش حلال باشد مردم را جلوی نانوایی اش جمع کرده بود که بدانید و آگاه باشید یک منِ ما ، سه چارک است و این را هم دروغ می گفت چرا که سنگی در میانه نبود .




مظفرالدین شاه از تهران امین الدوله را فرستاد و امین الدوله که زورش به انبارداران نمی رسید شرف الدوله را به فلک بست و این کار بر محبوبیت شرف الدوله و نفرت مردم از قاجار افزود .





شرف الدوله در صف اول نیروهای مردمی قرار گرفت و سال هشتاد و پنج که مشروطه شد با رای مردم به مجلس بهارستان در تهران رفت .




و این همان روزهایی بود که محمدعلی میرزا که هنوز در تبریز ولیعهد بود می خواست بساط انجمن ایالتی تبریز را جمع کند و نمی توانست تا اینکه مظفرالدین شاه مرد و محمد علی میرزا به تهران رفت و به جای پدر بر تخت نشست .



روزی که محمد علی شاه در تهران مجلس مشروطه را به توپ بست یعنی همان تیرماه هشتاد و هشت عروسی ریحان با قنبر برادر عین اله بود و من رفته بودم از راسته کوچه چای بخرم که لوطیان دوه چی ریختند تا انجمن تبریز را خراب کنند اما مردم و مشروطه چی ها مقاومت کردند و من تا صبح در بازار حرمخانه خوابیدم و تا چند روز درب باغمیشه بسته بود .




باقر خان و مشروطه چی ها طرف جنوبی رودخانه اسبه ریز سنگر گرفته بودند و نیروهای دولتی و سپاهیان شجاع نظام که از مرند آمده بودند و میر هاشم دوه چی در طرف شمالی رودخانه بودند . نیروهای ستارخان هم در محله امیرخیز با لوطیان دوه چی می جنگیدند .



مشروطه که یک روزه در تهران و دیگر شهرها برچیده شده بود در تبریز دوام آورد و محمدعلی شاه بیوک خان را با سوارانش فرستاد . بیوک خان در محله خیابان از باقرخان شکست خورد و به باغ صاحبدیوان فرار کرد .





باغمیشه دست نیروهای دولتی بود و فردا صبح بیوک خان به تلافی شکست دیروز ، تمام خانه ها و مغازه ها و مردم بی دفاع باغمیشه را غارت کرد تا به خانه شرف الدوله در محله کلانتر رسید و ابوالقاسم پسر خلیل خان را که رفته بود به پشت بام خانه کلانترلی ها ببیند چه خبر است با یک تیر کشت و قمر دختر ابوالقاسم را که آمده بود از زیر زمین خانه کلانتر برای مادرش عالیه سرکه ببرد با خودش برد .



***




روز شانزدهم تیرماه ، رحیم خان با سپاه انبوهی به تبریز حمله کرد و بسیاری از مردم از ترس بر سر در خانه هایشان بیرق سفید آویختند و مجاهدان خیابان و نوبر با صلاحدید باقر خان و نویدهای کنسول روس برای در امان ماندن مردم ، تفنگهایشان را زمین گذاشتند .




رحیم خان با همه سواران قره داغ با دبدبه و کبکبه از خیابان های شهر گذشته و در باغشمال که در میان شهر و دارای عمارت های دولتی بود نشیمن گرفت .




مشروطه از همه شهرهای ایران و از همه محله های تبریز رخت بربسته بود . تنها ستارخان مانده بود و آن چند مجاهدی که آن شب در خانه ستارخان جمع شده بودند . ستارخان کلاهش را برداشت و دستی روی سرش کشید و دوباره کلاهش را روی سرش گذاشت .




گلوله ای از تفنگ یکی از مجاهدان ناخواسته شلیک شد که به سقف اتاق خورد . ستارخان آن گلوله را که به هیچ کس نخورده بود به فال نیک گرفت و بلند شد و گفت فردا بایراق ها را می خوابانیم .




فردا صبح ستارخان با گلوله زد و بیرق روس را که بر سر در یکی از مغازه ها بود پایین آورد . مردم که چنین دیدند به وجد آمدند و دور ستارخان را گرفتند و همهمه شهر را فرا گرفت .




باقر خان و مجاهدان خیابان و نوبر هم که تفنگ هایشان را زمین گذاشته بودند شور و شوق هواداران ستارخان را که دیدند به تکان آمدند و به باغشمال حمله کردند . رحیم خان که از ماجرا بی خبر بود غافلگیر شد و با سوارانش از دیوار پشتی باغشمال فرار کرد و شهر بدست مشروطه خواهان افتاد .




در مهرماه نبرد سختی در ورودی تبریز در محل آجی چای بین لشکر عین الدوله که در آناخاتون اردو زده بودند و مشروطه چی ها در گرفت که هفت ساعت تمام ادامه داشت و با آنکه مجاهدان دویست نفر در برابر هزاران نفر بودند توانستند نیروهای این طرف آجی چای را از پای در آورند . سربازهای آن طرف آجی چای هم از ترس پا به فرار گذاشتند اما هنوز از لشکرگاه عین الدوله در آناخاتون گلوله های توپ شلیک می شد .





با رسیدن سربازان فراری به آناخاتون همه لشکر دچار ترس شده و فرار کردند و محاصره تبریز پس از چهار ماه شکسته شد و کبریت و نفت و قند که کمیاب شده بود دوباره فراوان و ارزان شد و مردم دسته دسته به پل آجی چای می آمدند و شادمانی می کردند . و همان شب لوطیان دوه چی و علمای اسلامیه به باسمنج گریختند و دوه چی بدست مشروطه چی ها افتاد و تعدادی از مجاهدان ریخته و انجمن اسلامیه را که میر هاشم دوه چی در برابر انجمن ایالتی علم کرده بود آتش زدند . ستارخان یک ملا و یک گورکن و یک مرده شور فرستاد تا کشته های سپاه ماکو را دفن کنند و قبرستانی در این ور پل آجی چای پدید آمد .





جنگ در آذرماه شدت گرفت . صمد خان با سواران مراغه از غرب حمله کرده و قراملک را تصرف کرد و از آنجا به هکماوار یورش برد و رحیم خان با تفنگ چی های قره داغ ، الوار را تصرف کرده راه آذوقه را بست . علیخان هم با سه تیر هایی که مظفرالدین شاه از فرانسه خریده بود و توپ های جدید و مسلسل های شصت تیری که دست قزاق ها بود از شرق حمله کرد و هکماوار در یک جنگ سخت و خونین بدست صمد خان افتاد . پس از جنگ هکماوار و غارت صمد خان که جنگ تا کوچه پس کوچه ها رسیده بود شور عجیبی میان جوانها افتاد و همه داوطلب شده بودند که مجاهد شوند .





از بهمن ماه باسکرویل که یک جوان بیست و سه ساله آمریکایی بود و در مدرسه مموریال تبریز تدریس می کرد جوانها را در حیاط ارک جمع می کرد و فنون نظامی یاد می داد . من و قنبر هم می رفتیم و همانجا بود که من عاشق تامارا شدم .




پدر و مادر تامارا در انقلاب روسیه توسط تزارها کشته شده بودند و تامارا همراه مجاهدان قفقازی به هوای مشروطه از مرز جلفا گذشته و به تبریز آمده بود . تامارا خاطرخواه باسکرویل بود اما باسکرویل در نبرد شام غازان کشته شد . دخترهای باغمیشه فرش نفیسی بافتند و برای مادر باسکرویل در آمریکا فرستادند و من و تامارا سر قبر باسکرویل نشسته بودیم علف می خوردیم یعنی آنروزها همه علف می خوردند و چیز دیگری نبود برای خوردن و شهر نزدیک ده ماه بود که در محاصره بود .



و ما واقعا علف خوردیم ، نه مثل الاغ ها و نه مثل گاو و گوسفند ها . ما علف خوردیم مثل مجاهدانی که برای آزادی می جنگیدند . ما زبان نفهم نبودیم . آنها زبان ما را نمی فهمیدند . و هنوز هیچ چیز بی سر و ته نبود .




محمدعلی شاه که با شنیدن سرکوب آزادیخواهان در استانبول دل گرم شده و به گرسنگی و تسلیم شدن تبریزی ها امید بسته بود به قولی که به کنسولهای روس و انگلیس برای رساندن آذوقه به تبریز داده بود عمل نکرد و با تمام مراقبت هایی که ستار خان می کرد تا بهانه بدست روسها نیفتد خبر رسید که سالدات های روس از مرز جلفا گذشته و به تبریز می آیند .




سالدات ها به کوچه و بازار ریخته تفنگ و فشنگ از مردم گرفته و از پول و ساعت هم چشم نپوشیدند . مجاهدان شکیبایی نموده خشم فرو می خوردند و مردم از دور و نزدیک دندان بهم فشرده جز خاموشی چاره نمی شناختند . روس ها در محلات هم سنگر ها را با دینامیت برانداخته و چه بسا در این میان خانه های پیرامون را هم ویرانه می نمودند .




روسها دنبال بهانه بودند تا تبریزی ها را به خشم بیاورند و آنان را به جنگ برانگیزند و بیدرنگ دسته های سپاه را از قفقاز ریخته شهر را کشتار کرده مجاهدان را از ریشه براندازند و پای خود را در آذربایجان استوارتر گردانند . آنچه تبریز را در آن هنگام نگه داشت فراخ حوصلگی ستار خان و باقر خان و دور اندیشی انجمن ایالتی بود .


***




سال هشتاد و نه مجلس مشروطه در قانونی لقب سردار ملی و سالار ملی را به ستارخان و باقرخان اهدا کرد و از هر دو خواست برای دریافت این حکم که بر لوحی نقره ای ثبت شده بود به تهران بیایند .





چون ستار خان و باقر خان به تهران رسیدند انبوهی بر سر ایشان گرد آمدند ولی خود آنان حال روشنی نداشتند و نمی دانستند چه بکنند و با چه دسته ای همراه باشند و از درون دلها آگاه نبودند . مردانی که به کشتن و کشته شدن خو کرده و جز مردانگی و جانبازی شیوه ای نشناخته در برابر این نیرنگها و رویه کاریها همچون پلنگ بیابان بودند که به کوچه های پیچاپیچ و بن بست شهری افتد و راه چاره را گم کند .




هنوز مراسم جشن ها به پایان نرسیده بود که خبر خلع سلاح رسید و از مجاهدان خواسته شد سلاحشان را تحویل بدهند یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند . به تدریج مجاهدان دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد .




. . . اصلا در پارک اتابک بودی یا نبودی !؟ که مشروطه چی بی تفنگ نمی شود که ده ماه علف خوردیم و تسلیم نشدیم و آنوقت از تبریز پا شدیم اینهمه راه آمده ایم که تفنگهایمان را بدهیم و مشروطه را دو دستی تقدیم شما کنیم و دست از پا درازتر برگردیم که چه . که تامارا چه بگوید اصلا همین گاو میش های گل احمد چه جوری نگاهمان می کنند نه زخمی نه تفنگی که مردم همه بدوند به دنبالتان برایتان هورا بکشند که چه . . .





قوای دولتی ، که جمعاً سه هزار نفر می شدند به فرماندهی یپرم خان ، باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چند بار پیغام ، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدان آغاز شد . در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله چهار ساعت سیصد نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند . ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد .




در این روزها که مردان سیاست داشتند مشروطه را در تهران میان خودشان شقه شقه می کردند انفجاری ناگهانی تبریز را لرزاند . مجاهدان پس از دو سال و هشت ماه دوباره اسلحه بدست گرفتند و با نیروهای روس جنگیدند . آنها با تعصب و بی باکی ناشی از خشم و نفرت می جنگیدند .




اشغالگران که تا آن روز بر مردم بی دست و پا چیرگی مینمودند ناگاه خود را در میان آتش یافتند . روسها در باغ شمال محاصره شدند . جنگ چهار روز ادامه یافت و نزدیک به هشتصد و پنجاه سالدات و قزاق در کوچه پس کوچه های شهر به خاک و خون افتادند .




ورود پنج هزار نیروی روسی و تاختن آنها به تبریز ماجرا را خاتمه داد . روسها شهر را زیر آتش سنگین توپخانه گرفتند و تبریز را به اشغال نظامی در آوردند و صمدخان شجاع الدوله را که دشمنی دیرینه ای با مشروطه داشت بر جان و مال مردم مسلط کردند .




احکام اعدام صادر و چوبه های دار بر پا گردید . رهبران مذهبی و آزادی خواهانی چون ثقه الاسلام , شیخ سلیم ,حاجی علی دوا فروش و حتی دو پسر نوجوان علی مسیو بر دار شدند .




فرمانروایی صمد خان بر آذربایجان تا دو ماه پس از آغاز جنگ جهانی ادامه یافت . آدم کشی ها و شکنجه های وحشیانه افراد صمد خان به مراتب از درنده خویی های سربازان روس بیش تر بود . صمد خان حتی از برگزاری انتخابات دوره سوم مجلس در آذربایجان جلوگیری کرد و مجلس سوم بدون حضور نمایندگان آذربایجان تشکیل یافت .




صمدخان شرف الدوله را دستگیر و به باسمنج فرستاد . سالهای سختی بود . عباسقلی در شکم تامارا بود که روسها جنگ جهانی را نیمه کاره گذاشتند و رفتند . عباسقلی که بدنیا آمد علف هم برای خوردن پیدا نمی شد .




ارتش متفقین همه گندمها را با قیمت بالا از کشاورزان خریده و برای سربازان خود احتکار کرده بود و قیمت گندم از خرواری چهار تومن به چهارصد تومن رسیده بود و مردم سگ ها و گربه های مرده را می پختند و می خوردند و در این میان کلاغ و موش و خر هم استثنا نبودند . در خیابانها و کوچه ها اجساد چروکیده زنان و مردان روی هم ریخته بود و در میان انگشتان چروکیده شان مشتی علف یا ریشه هایی که از مزارع کنده بودند تا گرسنگی را تاب بیاورند دیده می شد . زن ها نوزادان خود را سر راه می گذاشتند .




کودکان لخت که فقط پوست و استخوان بودند در گوشه و کنار شهر با سگ ها بر سر اجساد و زباله ها درگیر می شدند . مردم حتی دانه ها را از خیابانها جمع می کردند تا زنده بمانند . دیگر مردگان را کفن و دفن نمی کردند و توانگران دست بینوایان را نمی گرفتند و کسی از گرسنگی مردن خویشان و همسایگانش پروایی نداشت . گرسنگان که نای راه رفتن و حرف زدن نداشتند چهار دست و پا با چشمهای گود افتاده که دیگر شباهتی به انسان نداشتند در کوچه و بازار راه می رفتند و برای لقمه ای نان التماس می کردند .



***




من ابراهیم قلی بی دندان در یک روز اردیبهشتی در اصطبل قهوه خانه ونیار بدنیا آمدم . قهوه خانه نرسیده به روستای ونیار بود . سر راه تبریز به اهر . پدرم کبک و خرگوش شکار می کرد و می آورد آی پارا برای مسافران قره داغ می پخت .




پدرم دو خواهر داشت . آسیه و آی پارا . آسیه زن عباسقلی شده بود و آی پارا که عاشق بود . عاشق سرگئی سرباز روس که به قهوه خانه می آمد و ساری گلین می خواند . جبرئیل شوهر آی پارا در جنگ آناخاتون کشته شده بود .




پدرم را در یک شب برفی گرگها کنار آجی چای خوردند و مادرم گل خانم زن کدخدای ونیار شد . من ماندم و برادرم نوروز علی که همیشه خدا با خودش دعوا داشت و آی پارا که برایمان دستکش و جوراب می بافت .



***




محرم و دخترانش لیلا و سارا که به سویوتلوق می رفتند به قهوه خانه ما هم سر می زدند . سویوتلوق آن ور آجی چای بود . سربازهای رضا شاه ، قمر زن محرم را که جذام گرفته بود به سویوتلوق برده بودند و این قمر همان دختر ابوالقاسم بود که محرم از دست سواران بیوک خان نجاتش داده بود .




نوروز علی عروسک های لیلا را بر می داشت و فرار می کرد و لیلا دنبالش می دوید و من با سارا که پیراهن چارخانه و دامنی زیبا پوشیده بود می رفتم کنار آجی چای بش داش بازی می کردم .




اسبه ریز و آجی چای مثل دو خواهری بودند که غرق در چشمهای هم می رفتند و در دستهای خالی دریاچه گم می شدند . اسبه ریز از سهند می آمد و آجی چای از سبلان . اسبه ریز با ناز و افاده از وسط شهر می گذشت و آجی چای با هزار کوله بار درد از پشت عینالی . اسبه ریز آبش مثل چشمه حسن پادشاه زلال بود و آجی چای آبش مثل اشکهای سارا شور بود .




سالها گذشت و لیلا زن نوروز علی شد و من رفته بودم در کنار آجی چای نشسته بودم و با سنگ قورباغه ها را می زدم و ساری گلین می خواندم و سارا که چارقدش را باد با خود برده بود دستهایش را به طرف خورشید باز کرده بود و رقصیده بود .


***




جنگ جهانی دوم که شروع شد دوباره سر و کله روسها پیدا شد . می آمدند و می خوردند و غارت می کردند و می رفتند و آن سرباز روس که آنروز نمی دانم از کجا پیدایش شده بود .




تنها بوی باروت بود و جیب های خالی من و تو و سکه های روی میز قهوه خانه و استکانی که از دست سارا افتاد . اصلا فکر می کنی ساعت چند بود و چه سالی بود . کجا بودی که ندیدی . می دیدی هم کاری نمی توانستی بکنی . و دیگر دیر شده بود . محرم را در قبرستان گوشا به خاک سپردند و سرباز روس را برای محاکمه به باغمیشه بردند .




میرزا عبداله از سرباز روس سوال و جواب می کرد که حسنعلی دم اسب را کشید و اسب رم کرد و سرباز روس دست بسته زمین افتاد و من دور از چشم آی پارا دست سارا را گرفته بودم و سارا که زل زده بود در دستهای میرزا عبداله که زخم سرباز روس را می بست .




نوروز علی چشمش دنبال سارا بود و لیلا همه را می دانست . لیلا تلافی کرد . در یک شب بارانی و من و سارا و آی پارا بیرون دویدیم . شعله های آتش از در و دیوار قهوه خانه زبانه می کشید . لیلا دستهای نوروز علی را بسته و لباس عروسی اش را پوشیده بود و داشت در حیاط قهوه خانه می رقصید .




نوروز علی نصف صورتش سوخته بود . لیلا را به دارالعجزه بردند . قهوه خانه جای ماندن نبود . نوروزعلی و دوستانش از یک طرف و سالدات های روس از طرف دیگر . هر چه داشتیم را گذاشتیم و هر چه نداشتیم را برداشتیم و فردا آفتاب نزده ، سارا و آی پارا سوار الاغ و من مثل همیشه پیاده به طرف خانه عباسقلی در باغمیشه راه افتادیم .



***




از پاوارت ها و جوازخانه و سیابان گذشتیم و رسیدیم به آرا کوچه و شورچمن و دالی کوچه . خانه زیناقولی ته یک کوچه باریک در دالی کوچه بود . زیناقولی سالها پیش مرده بود . عباسقلی پسر زیناقولی در کارخانه کبریت سازی کار می کرد .




عمه ام آسیه در را باز کرد . آسیه نازا بود و عباسقلی زنی گرفته بود بنام سلطنت . ما که رسیدیم نورالدین در شکم سلطنت هفت ماهه بود و عباسقلی وسط حیاط داشت مثل دیوانه ها می رقصید .




اکنون که اینها را می نویسم سالها از آن روزها می گذرد و خانه زیناقولی مثل خانه ارواح شده است . من مانده ام و این دیوارها و این دفترچه بیمه که نوشابه رویش ریخته است و این تخت که مثل خودم جرجر می کند . می روم در حیاط ورزش می کنم و دخترهای همسایه از پنجره نگاه می کنند و می خندند .




وقتی حرف می زنم دندانهای مصنوعی در دهانم تق تق می کنند . گوشهایم مثل موتور دیزل صدا می دهند . دکتر گفته نمک نخورم . همه یکجورهایی منتظرند که بمیرم .



***




سارا با میرزا عبداله به شوروی فرار کرد و مرزها برای چهل سال بسته شد . زنهای خانه عباسقلی جمع شدند و فضه دختر سلطنت را به عقد من در آوردند و تا من خواستم چیزی بگویم عباسقلی دستم را گرفت و برد سر ماشین های جوراب بافی اش و سالها گذشت .




***




و اینک منم . تامارا . زنی تنها . هفتاد و چند ساله از قفقاز . در آستانه خانه عباسقلی . نشسته در پله اول . در ابتدای صندوقخانه سلطنت . دارم برای خودم فکر می کنم . و همینجور که دارم فکر می کنم کلمات هم نوشته می شوند . زینا قولی مرده است . عین اله هم مرده است . فاطما باجی هم مرده است . در دالی کوچه همه مرده اند . من پانزده سالم بود که به تبریز آمدم . به عشق ستار خان . این عنکبوت ها همان عنکبوت ها نیستند . شاید نوه هایشان باشند .




ابراهیم قلی هر روز آن ور حیاط با ماشین های جوراب بافی عباسقلی ور می رود . من جای فضه زن ابراهیم قلی بودم با خاک انداز مسی سلطنت می کوبیدم به سر آی پارا تا اینقدر از مرحوم گل احمد نور به قبرش ببارد تعریف نکند . بنده خداها به جای ناهار و شام ، گل احمد می خورند .




اسماعیل پسر ابراهیم قلی با سنگ به سر چراغعلی پسر جعفر زده است . چراغعلی چند هفته است اسماعیل را کتک می زند دلش خنک نمی شود . سریه هم آب روی آتش می ریزد . جعفر هم که قاه قاه می خندد . جعفر گلیم خانه را فروخته و قارمان خریده است . سریه چادرش را زمین می اندازد رویش ناهار می خورند .




نصراله برای سلطنت خواستگار فرستاده است . تشت مسی از دست سلطنت روی سنگ های حیاط می افتد و کفترهای علی اشرف از لب حوض می پرند . سلطنت اگر بداند من این حرفها را نشسته ام برای نورالدین می گویم . . . اصلا هیچ چی . عباسقلی روزی که سرش را به دیوار تکیه داد و مرد یک قوطی حلبی ، پول نقره داشت که سلطنت نمی دانم چکارشان کرده است .




جمعه ها با نورالدین به باغ دستمالچی می رویم . یک چوب بر می دارم و ادای ساز زدن عین اله را در می آورم و اکرم و شهناز می خندند . نورالدین به مدرسه هاشمی می رود . نورالدین اسمش را با میخ و چکش روی یکی از سنگهای قلمبه دور حیاط کنده است .





غروب ها که دلم می گیرد می روم دم در با عالیه زن ابوالقاسم حرف می زنم . قمر دختر عالیه در جذامخانه است . عالیه می گوید من در حیاط خانه خلیل خان نشسته بودم ترشی بادمجان درست می کردم و قمر را فرستاده بودم برود از زیر زمین خانه شرف الدوله ، سرکه بیاورد که صدای گلوله آمد و خلیل خان در مستراح بود که نیم تمبان با آفتابه بیرون دوید .


***




من که از قفقاز آمدم تبریز در محاصره بود . شبانه از آجی چای گذشتیم و به خانه زنی بنام طوطی بیگم که با دخترش علویه زندگی می کرد رفتیم .





خانه طوطی بیگم در چای قیراغی بود . وسط باغی بزرگ در کنار رودخانه اسبه ریز . زینال شوهر طوطی بیگم از بالای درخت گردو افتاده و مرده بود . آن طرف اسبه ریز ، قله اخی سعدالدین بود که قبر زینال آنجا بود .




شب ها در خانه طوطی بیگم می ماندم و روزها برای آموزش نظامی به ارک می رفتم و همانجا بود که عاشق جوانی بنام باسکرویل شدم . باسکرویل صبح ها در مدرسه مموریال تبریز ، تاریخ درس می داد و عصر ها در حیاط ارک به مجاهدان ، فنون نظامی می آموخت . همان چیزهایی که در سربازی اش در آمریکا یاد گرفته بود .




چای قیراغی ترسناک بود . از مسجد میر رسول تا به خانه طوطی بیگم می رسیدم قلبم از جا کنده می شد . صدای خش خش برگها و صدای شرشر اسبه ریز و صدای اسب سالدات ها . دیر که می کردم طوطی بیگم دخترش علویه را با فانوس سر کوچه می فرستاد . یکبار دو سالدات روس دنبالم کردند و اگر زیناقولی نرسیده بود خدا می دانست چه بلایی سرم می آمد .




زیناقولی جسد دو سرباز روس را در اسبه ریز انداخت و مرا سوار اسب به خانه شان برد .


خانه شان ته کوچه خلیل خان بود . همین کوچه مش کریم عمی . مستاجری هم داشتند بنام عین اله که با زنش فاطما باجی و دو پسرش جعفر و علی اشرف زندگی می کرد . در اتاق و دهلیز کنار انباری . و این انباری یک در پشتی به کاروانسرای آرا کوچه داشت . عین اله می رفت در کاروانسرای آراکوچه برای سرباز های روس ساز می زد . فاطما باجی هم در حمام کلانتر کار می کرد .



شرف الدوله



این حمام کلانتر را ، کلانترلی ها ساخته بودند . الان زیر خاک مانده است . هنوز کسانی هستند در باغمیشه که شرف الدوله و برادرش مجدالدوله ـ آخرین کلانترلی ها ـ را به خاطر می آورند . شرف الدوله بعد از پدرش حاج کلانتر ، کدخدای باغمیشه و کلانتر تبریز شده بود . خانه اش کنار اسبه ریز بود . یک عمارت زیبای دو طبقه که روزگاری محل آمد و شد عباس میرزا و مظفرالدین میرزا بوده .



سال هفتاد و پنج که ناصرالدین شاه را در شاه عبدالعظیم ترور می کنند مظفرالدین میرزا به تهران می رود و به جای پدر بر تخت سلطنت می نشیند و شرف الدوله در تبریز با محمدعلی میرزای ولیعهد در می افتد .



سال هشتاد و پنج مظفرالدین شاه ، مشروطه را امضا می کند و می میرد و محمد علی میرزا به تهران می رود و احدی از نمایندگان مجلس مشروطه را برای تاجگذاری اش دعوت نمی کند .




در انتخابات مجلس اول در تبریز شرف الدوله رای می آورد و به بهارستان تهران می رود و همانجا با محمدعلی شاه سر مشروطه کل کل می کند .



محمدعلی شاه صبرش لبریز می شود و تیرماه هشتاد و هفت به لیاخوف روسی دستور می دهد که مجلس مشروطه را به توپ ببندد .



مشروطه از تمام شهرهای ایران برچیده می شود اما ستارخان و باقرخان در انجمن ایالتی تبریز یازده ماه مقاومت می کنند تا مشروطه دوباره به تهران بر می گردد و محمدعلی شاه به روسیه فرار می کند .



***



سال نود و هفت که در روسیه انقلاب شد سالدات های روس جنگ جهانی اول را نیمه کاره گذاشتند و رفتند . روسها و انگلیس ها همه گندم ها را برای مصرف سربازانشان یکجا خریده بودند و قیمت گندم صد برابر شده بود . عباسقلی که بدنیا آمد علف هم برای خوردن پیدا نمی شد . گرسنگی و بیماری جان خیلی ها را در این سالها گرفت . دخترم محبوبه ، زیناقولی ، عین اله و زنش فاطما باجی ، ریحان دختر خلیل خان ، طوطی بیگم و خیلی های دیگر که همه شان را در قبرستان قله به خاک سپردیم .



مصدق در تهران نماینده بود و شرف الدوله در تبریز با حمایت مصدق دوباره کلانتر شهر شده بود . رضا شاه که آمد دور برگشت و شرف الدوله خانه نشین شد و جعفر قلی در باغمیشه دور گرفت و عرصه را بر کلانترلی ها تنگ کرد . خانه جعفر قلی روبروی خانه اسداله بود .



اسداله



قبله علی می گوید سیلی که از عینالی می آمد وارد خانه جعفر قلی شده بود و اگر اسداله نبود دعوای بزرگی بین کلانترلی ها و جعفرقلی راه می افتاد . اسداله شبانه بنا و کارگر آورد و درب خانه جعفر قلی را یک پله از کوچه بالاتر برد . صبح که حعفر قلی دیده بود گفته بود اللاه اکبر .




اسداله برای کلانترلی ها کار می کرد . میرآب بود . به حساب و کتاب و نوبت بندی چشمه کلانتر می رسید . زنی مهربان و کدبانو بنام علویه داشت که از هر انگشتش یک هنر می بارید . و سه دختر و یک پسر . گل چهره ، گلدسته ، آهو و قبله علی .



گلدسته



طرلان می گوید گلدسته روبند سیاه با کش می بست و دستکش و ایاخلیق می پوشید وقتی به مدرسه می رفت . اکرم می گوید وقتی گلدسته به مدرسه می رفت پسر ابوالقاسم دنبالش راه می افتاد برای همین به مدرسه نرفت . شهناز می گوید از روزی که سربازهای رضا شاه چارقد سلطنت را باز کردند گلدسته به مدرسه نرفت .



قبله علی عقدنامه گلدسته را این همه سال نگه داشته است . صداق یک هزار ریال و یک حلقه انگشتر طلا بمبلغ پنجاه ریال . و اثر انگشت گل احمد و اسداله و مهر گل مراد و جعفر قلی .




صورت اشیا جهیزیه مخدره گلدسته خانم دختر آقای حاج اسداله میرآب که به خانه زوجش آقای حمزه علی پسر حاج گل احمد باغبان برده به قرار ذیل است فی تاریخ بیست و سه شهریور هزار و سیصد و هفده شمسی . ظروف مس سی و سه پارچه ، چراغ ورشو ، جانماز ، عرقچین ، صندل دو عدد ، سفره غذای سفید ، گردن بند طلا و گوشواره طلا جمعا هفت مثقال ، پارچه ابریشم و . . .



***




گلدسته بچه های شورچمن را در دهلیز خانه حمزه علی جمع می کرد و قرآن یادشان می داد و این دهلیز یک در پشتی به حیاط خانه گل احمد داشت . وسط حیاط گل احمد یک چاله بود که فضولات گاو میش ها را می ریختند . حلیمه زن گل احمد هر روز گاو میش ها را می دوشید .




گلدسته خجالت می کشید هر روز برود در خانه گل احمد ناهار بخورد . برایش از خانه اسداله غذا می فرستادند . طرلان در شکم گلدسته بود که جنگ جهانی دوم شروع شد و حمزه علی را به سربازی فرستادند .



حلیمه




گل احمد و بچه هایش ، باغ دستمالچی ها را سالی پنج هزار تومان از ارباب ها اجاره کرده بودند . بالاخان می گوید گل احمد یک سبد میوه می داد به خانه براتعلی در سیابان ببرم . حیدر علی می گوید حلیمه که فهیمد گل احمد مادر براتعلی را صیغه کرده از غصه دق کرد و مرد .




حلیمه که مرد گل احمد از آی پارا ، عمه ابراهیم قلی خواستگاری کرد . آی پارا دست به سیاه و سفید نمی زد اما گل احمد عاشقش بود .




مرگ گلدسته




گلدسته سرطان داشت . دکتر برایش بلق نوشته بود . و این بلق همان برق است . همان رادیوتراپی که آن روزها در تبریز نبود . و بالاخان هر ماه یکبار گلدسته را به تهران می برد . برای بلق .




مقصود پنج سالش بود . اکرم هشت سال . شهناز چهارده سال . بالاخان هفده سال و طرلان بیست سال . طرلان نامزد بود .




حمزه علی نصف خانه را فروخت و خرج دوا و درمان گلدسته کرد اما فایده ای نکرد . بالاخان چهل روز برای شفای گلدسته نماز خواند اما گلدسته خوب نشد .



بچه های گلدسته خانه را روی سرشان می گذاشتند و هر کاری علویه می کرد ساکت نمی شدند . اکرم می گوید مرا به خانه نارین گل فرستاده بودند . برگشتنی دیدم جلوی خانه مان شلوغ است . شهناز می گوید علویه سرمان داد کشید که خیالتان راحت شد حالا هر قدر دلتان می خواهد سر و صدا کنید .



***




گل احمد سه پسر و سه دختر داشت . قدمعلی ، حمزه علی ، سیفعلی ، مرحمت ، ام لیلا و خاتون .



سال سی و نه و چهل سال خوبی نبود . گل احمد زمستان سی و نه مرد . گلدسته فروردین چهل . خاتون و گل چهره هم چند ماه این ور و آن ور . و این گل چهره خواهر بزرگ گلدسته بود .



سال چهل و سه حمزه علی زنی گرفت بنام زیور که سیگار زر می کشید .




طرلان




روزی که زیور را آوردند من با حیدر علی به تهران رفتم . حیدر علی که خانه نبود تا صبح می نشستم گریه می کردم . یک اتاق سه در چهار متری که دهلیز نداشت و از پنجره رفت و آمد می کردیم و همه اثاثمان یک گلیم کوچک یک در دو متری بود و یک پیلته سوز برای گرم کردن اتاق و پختن غذا که لب پنجره می گذاشتیم . غیر از ما شش هفت تا مستاجر دیگر هم بودند . عفت خانم زن صاحبخانه حتی مرغدانی بالای مستراح را هم به یک مرد معتاد به اجاره داده بود .




به تبریز که می رفتم با زیور سر بچه ها دعوا می کردم . یکبار بخدان گلدسته را که باز کردم دیدم هفت تا موش دارند این ور و آن ور می روند . موشها لباس های اکرم و شهناز را جویده بودند .



حیدر علی شب کار بود . ماشین های گرد باف . هر روز بیست تومن می گرفت که پانزده تومنش را جمع می کرد . بالاخان هم آمده بود . در خیابان لاله زار کفاشی می کرد . هر روز صد تومن در می آورد که همه اش را خرج می کرد . و چند وقت بعد که اکرم هم آمد .



شهناز



برای من و اکرم که خواستگار می آمد زیور می گفت دختر نداریم دو تا دلخشه داریم به فتح دال و لام یعنی دختر جلف و در را می کوبید .




سال چهل و چهار سریه زن جعفر از شهناز برای پرای پسرش چراغعلی خواستگاری کرد . چراغعلی ارتشی بود هر جا می رفت خانه ای اجاره می کرد و شهناز و جعفر و سریه و علی اشرف را هم با خودش می برد . در مرند سه تا خانه عوض کردند و همانجا بود که عباس و یحیی و نازلی بدنیا آمدند . شهناز بچه ها را کولش می گرفت و می رفت سر چشمه ، کهنه هایشان را می شست .



از مرند رفتند سرپل ذهاب و سنندج و سال پنجاه و هفت برگشتند به تبریز خانه حاج هاشم و خانه یوسف آباد و خانه ای که همسایه مرده شور خانه بود و از آنجا آمدند به همین خانه پر خاطره .



***




اینجا خانه ای در مه است . خانه ای در لایه های بالای آسمان . آنوقت همه کارها با شهناز است . سریه کنار سماور نشسته است . روی پوست گوسفند دباغی شده . علی اشرف هم که مثل زیور جایی گرم و نرم تر از اینجا پیدا نکرده است . چراغعلی و علی اشرف بعد از ظهرها می خوابند و یحیی و نازلی پاهایشان را ماساژ می دهند تا خوابشان بگیرد . عباس وقتی چای می خورد استکان را وسط اتاق پرت می کند تا صدای سریه را در بیاورد و کمی بخندد . سریه گنجه ای در زیر پله های پشت بام دارد که همه چیز را آنجا مخفی می کند . آنجا برای مردنش چای و قند و همه چیز می گذارد . زیور سیگار زر می کشد . عباس در جا سیگاری زیور شاشیده است . وقتی سریه نماز می خواند عباس مهرش را بر می دارد و فرار می کند .




یحیی دارد با آکواریومش ور می رود . نازلی دارد رمان می خواند . شهناز مثل تراکتور کار می کند . چراغعلی یک گوشی بزرگ روی گوشهایش گذاشته است تا صدای اذان را نشنود . علی اشرف صدای رادیوی ده موجش را بلند کرده است . چراغعلی و شهناز و یحیی شب ها در اتاق بغل حمام می خوابند . عباس و نازلی و علی اشرف هم در هال می خوابند . سریه و زیور هم در اتاق رو به حیاط می خوابند . علی اشرف و سریه در خورخور کردن باهم مسابقه می دهند . علی اشرف آنقدر سیگار کشیده است که سبیل های سفیدش زرد شده است . قیافه علی اشرف شبیه استالین است .



زندگی با تمام ابعادش در این خانه جریان دارد . حتی در چشمهای گربه هایی که از پشت پنجره نگاه می کنند . و در مرباهای آلبالو که شهناز سر سفره صبحانه می گذارد و کره شکلیلی . و این نان های لواشی که وسطش سوخته و دورش آنقدر خمیر است که نمی شود خورد .





علی اشرف فلفل را مثل نقل و نبات می خورد . علی اشرف که می آید زیور چادر سر می کند . زیور عروسی دخترش را برای سریه تعریف می کند . شهناز کمتر از همه در این خانه حرف می زند . فقط حواسش است که ناهار و شام دیر نشود تا صدای چراغعلی در نیاید .




یحیی گاز فندک چراغعلی را زیاد کرده است . چراغعلی که می خواهد سیگارش را روشن کند سبیل هایش می سوزد و یک پدر سوخته ای می گوید که یحیی مثل برق از اتاق بیرون می دود . شهناز دارد یقه بلوزش را با قیچی درست می کند . یقه اش آجری است و دارد یقه هفتش می کند .




یحیی دور کتابهایش یک کش می اندازد و با دوچرخه به مدرسه می رود . پنج تومنی کاغذی را در فرمان دوچرخه مخفی می کند . در مدرسه پول را می گیرند . انقلابی ها به همه چیز گیر می دهند . یحیی از مدرسه که می آید کتابهایش را می اندازد گوشه اتاق تا فردا صبح که برشان می دارد و به مدرسه می رود .




شهناز سر سفره سه تا لیوان آورده است . هر کدام از لیوانها شکلش فرق می کند . یحیی و عباس دارند با ذره بین و لامپ صد وات و تخته یک آپارات درست می کنند . می خواهند فیلمهای عکاسی را روی دیوار خانه بیاندازند . چراغعلی از این کارها خوشش می آید . چراغعلی معده اش درد می کند وقتی حرص می خورد . دکتر گفته معده اش بزرگ می شود و به قلبش گیر می کند و نمی گذارد قلبش خوب کار کند . شهناز لحاف تشک ها را جمع می کند و روی هم در صندوقخانه می گذارد .




علی اشرف یک حرفهایی می زند که شهناز می ترسد بلای آسمانی بیاید . عباس به سرش زده است که یک موتور جت درست کند . فکر می کند که به همین آسانی است که مجله ماشین نوشته است . تازه پولش کجا بود . چراغعلی پولهایش را داخل صندوقچه چوبی اش می گذارد و درش را با کلید کوچکش قفل می کند . صندوقچه را بالای کمد لباس ها می گذارد . دسته چک هایش هم داخل صندوقچه است . در همان اتاق بغل حمام که شب ها می خوابند .




عباس تیپش تیپ مدرسه نیست . از مدرسه و معلم ها و کتابهایش خوشش نمی آید . کتاب شیمی غضنفر را ور می دارد و ورق می زند . می گوید من از همه این کتابها زیاد می دانم . معلم که قرآن و عربی درس می دهد سرم درد می گیرد . همه اش تقصیر علی اشرف است . آنقدر آمده نشسته در خانه چراغعلی از این حرفها زده که بنده خدا بچه ها شستشوی مغزی شده اند . عباس اگر آلمانی ها به ایران حمله کرده بودند به جبهه نمی رفت . از آلمانی ها خوشش می آید . می گوید آریایی هستند . غضنفر می گوید اسب که نیستیم نژادمان مهم باشد .




یک حاج آقایی ، ملایی ، آخوندی آن ور خیابان فولکس قورباغه ای اش را نگه می دارد و می رود . یحیی یک سیب زمینی می برد داخل اگزوز فولکس می چپاند و فشار می دهد . حاج آقا فولکسش را که روشن می کند خاموش می شود . مکانیک های اطراف مغازه بالاخان دور فلوکس جمع می شوند و هر کدام نظری می دهند .



شهناز همیشه یک دستمال دستش است . تا یک دانه برنج یا آشغال در روی فرش یا موکت می بیند خم می شود و بر می دارد . یحیی از کتاب آیین نامه رانندگی علامت بوق زدن ممنوع را بریده و برده به در آهنی مستراح حیاط از داخل چسبانده است . روی همان سوراخ روی در تا کسی داخل را نبیند .




چراغعلی سوره جمعه را از حفظ می خواند . می گوید بچه که بودم می رفتم سر قبرها می خواندم و پول می گرفتم . چراغعلی همه اش دوست دارد آبگوشت بخورد . یحیی و عباس هم دوست دارند کته و سیب زمینی بخورند . همه می نشینند و فقط شهناز کار می کند .




چراغعلی هر روز یک قوطی سیگار می کشد . می گوید حقوق ارتش برای پول سیگارم کافی نیست . طاقه های پارچه را اتو می کنند و داخل نایلون می گذارند و روی هم تا سقف مغازه می چینند . چراغعلی یک وانت پیکان قهوه ای رنگ خریده است تا با آن پارچه های اتو شده را ببرد .




زیور و سریه یک پتو انداخته اند و در ایوان نشسته اند . شب ها سریه پتو می اندازد و لحاف تشکش را می آورد و در ایوان می خوابد . یحیی و نازلی هم لحاف تشکشان را به ایوان می برند . شهناز تازه لحاف تشک ها را شسته است .




سریه می گوید خواب ندارد . اما همیشه صدای خور و پفش بلند است . اتاق بغل حمام یکی از دیوارهایش سرد است . آن ورش یک باغ بزرگ است . شهناز می ترسد دزد ها دیوار را خراب کنند و به خانه بیایند . همیشه نگران است . شهناز خیلی وقت است که از ته دل نخندیده است . در که می زنند فکر می کند برای نازلی خواستگار آمده و زود خانه را جمع و جور می کند . چراغعلی می گوید که نازلی از سال بعد به مدرسه نرود . چراغعلی حرفش دو تا نمی شود . نازلی دارد کوبلن می دوزد . یحیی دارد صدای آژیر قرمز در می آورد و شهناز می ترسد و دعوایش می کند . شهناز دعوا کردنش هم بی سر و صداست .




عباس از همه زودتر بیدار می شود اما از جایش بلند نمی شود و همانجور مثل مجسمه در لحاف تشکش می ماند و به سقف اتاق نگاه می کند . عباس دیگر به مدرسه نمی رود . می گوید وقتی معلم عربی درس می دهد سرم درد می گیرد . چراغعلی می خندد . خوشحال است که بچه هایش به خودش رفته اند .




چراغعلی می خواهد عباس را به ترکیه بفرستد تا جنگ تمام شود . سریه کبریت ها را از دست چراغعلی مخفی می کند . قندها را هم در میز زیر سماور مخفی می کند . یحیی آتاری اجاره کرده است . دسته آتاری خراب است و یحیی با پیچ گوشتی بازش کرده است .





شهناز هیچ وقت اشتباه نمی کند . همه کارهایش نظم دارد . می داند چه جوری چراغعلی را تر و خشک کند که صدایش در نیاید . یعنی دیگر حوصله دیوانه بازی های چراغعلی را ندارد . از چراغعلی مثل یک بچه مراقبت می کند . شب ها پشه بند توری را به دستگیره های در اتاق و دستگیره های کمد چوبی لباس می بندد . چراغعلی به پشه حساسیت دارد . صدای یک پشه که بیاید تا صبح نمی تواند بخوابد . همینجوری خارش می گیرد . می رود از آن زهر مارها که علی اشرف در یخچال گذاشته می خورد و تا صبح آواز می خواند و می خندد و گاهی گریه می کند . دیوانه بازی می کند و بچه ها نمی توانند بخوابند .





برق ها رفته و جارو وسط اتاق مانده است . یحیی و نازلی رفته اند در بالای پشت بام بازی می کنند و سقف خانه دارد بومب بومب می کند . سریه دارد پشت سرشان بد و بیراه می گوید و به شهناز غر می زند که اینها بچه اند که بزرگ کرده ای . کم مانده سقف روی سرمان خراب شود . سریه و زیور رفته اند در زیرزمین عرق شاهسبرن می گیرند . سریه شیشه های شاهسبرن را در گنجه اش در زیر پله های پشت بام مخفی می کند . یحیی که در گنجه را باز می کند سریه یک داد و هواری راه می اندازد که نگو . کم می ماند سکته کند . سریه برای مردنش ، سیگار و چای و قند در گنجه مخفی کرده است .




زیر پله های حیاط سریه چند تا مرغ و خروس نگه داشته است . یحیی به خروس کشمش داده و خروس وحشی شده است . از آن خروسهای لاری است . یحیی یک ماشین جوجه کشی درست کرده است . یک لامپ صد وات که عوض مرغ مادر به تخم مرغ ها گرما می دهد . دستگاه جوجه کشی را در زیر زمین گذاشته است . چراغعلی و عباس دارند در زیر زمین منگنه می سازند . پارچه دور استوانه داغ می پیچد و اتو می شود .




یحیی یک کلاغ گرفته و با طناب پایش را به بلوک سیمانی پشت بام بسته است . کلاغ یک قارقاری راه انداخته که نگو . صدای بقیه کلاغهای محله را هم در آورده است . یحیی می گوید که دیشب خواب دیدم که یک دست از زیر زمین دراز شد و دراز شد و آمد پای منو که در ایوان خوابیده بودم گرفت و کشید به زیر زمین . یحیی از این حرفهای بی سر و ته زیاد می زند و نازلی همه را باور می کند .




یحیی را هفت صبح می فرستند می رود لواش می خرد . چراغعلی ساعت نه صبح از خواب بیدار می شود و شهناز مراقب است که تا ساعت نه کسی سر و صدا نکند . عکس جوانی چراغعلی را به دیوار زده اند . رنگ لب هایش قرمز است مثل اینکه رنگش کرده اند .




فیلمهای جبهه را که نشان می دهد چراغعلی عصبانی می شود . چراغعلی شب ها یک دیازپام دو میلی می خورد . چراغعلی همه اش فکر می کند . چراغعلی وقتی فکر می کند یا در خانه قدم می زند یا چمباتمه می نشیند و پاهایش را زیر ران هایش جمع می کند و دود سیگار از سوراخهای بینی اش بیرون می زند .




چراغعلی چند سال است که یک لباس درست و حسابی نپوشیده است . وقت این کارها را ندارد . رادیو دارند تفنگ دردت به جونم می خواند و یحیی یک کاست سونی روی ضبط انداخته و دارد ضبط می کند . یحیی دوست دارد یک موتور گازی رکس بخرد اما چراغعلی همه پولها را به ریخته گر و تراشکار می دهد .





چراغعلی درخت های کنار پیاده رو را آب می دهد . مامور آب آمده آبشان را قطع کند . چراغعلی کلنگ را از دست مامور آب می گیرد و به وسط خیابان پرتاب می کند . همسایه ها جمع می شوند . مامور آب می گوید شستن کوچه قدغن است . چراغعلی می گوید پس این درختها را برای چه کاشته اید و می رود درخت هایی که تازه شهرداری در کوچه کاشته است را از ریشه در می آورد .




چراغعلی می گوید اینها یک یا زهرا می گویند و همه را به کشتن می دهند . چراغعلی می گوید در ارتش هم که بودم از دستم خسته شده بودند . هیچ وقت درست و حسابی خدمت نکردم . از این پادگان به آن پادگان و از این شهر به آن شهر می فرستادند . دوست نداشتم یکی به من دستور بدهد . سریه همه اش سر چراغعلی نق می زند که همه پولش را می دهد آهن قراضه می خرد . سریه به منگنه و فینیش بخار ، منجنیق می گوید . از وقتی زیور پیش دخترش رفته سریه زیاد به چراغعلی گیر می دهد . چراغعلی می گوید می خواهی شوهرت بدهم . جعفر ده سال بیشتر است که مرده است .




عباس به جبهه رفته است . چراغعلی کارد بهش بزنی خونش در نمی آید . شهناز لام تا کام حرف نمی زند . عباس فکر می کند آریایی ها از دماغ فیل افتاده اند . عباس مرامش با بسیجی های دیگر فرق می کند . رفته به جبهه خوزستان . گروه تخریب . می گوید مین های گوجه ای را خنثی می کنیم . عکس هایش را فرستاده . دارد در سنگرشان نماز می خواند . آنجا همه نماز می خوانند من هم نماز می خوانم . به بسیجی ها آموزش می دهم . اول آیه رب اشرح لی امری را تا آخرش می خوانم . وقتی بیکار می شوم کتابهای مطهری را که آنجا زیاد است می خوانم و با بسیجی ها بحث می کنم و آنها را عصبانی می کنم .




ترکش به یکی از چشمهایش خورده و در بیمارستان اهواز بستری است اما در نامه اش چیزی ننوشته . به مادرش نوشته که نترس میندار اسکی اوت دوتماز . یک ضرب المثل ترکی که می گوید لباس نجس هیچ وقت آتش نمی گیرد . زیاد در حال و هوای شهید شدن نیست . اصلا در فاز دیگری است . سریه دلش برای عباس و دیوانه بازی هایش تنگ شده است . دوست دارد وقتی نماز می خواند یکی مهرش را بردارد و فرار کند و او دعوایش کند . کسی نیست که دعوایش کند . شهناز هم که لالمونی گرفته است .



آهو آمده که رادیو گفته فردا بمب شیمیایی می اندازن . باید یک نایلون روی سرتان بکشید و یک پیاز جلوی بینی تان بگیرید . چراغعلی اعصاب این حرفها را ندارد . به شهناز می گوید وسایل ضروری را بردارد . به بالاخان و بچه هایش هم بگوید . اکرم و بچه هایش را هم سر راه بر می داریم . سوار وانت پیکان چراغعلی می شوند و به طرف خانه غلامحسن که اطراف تبریز است راه می افتند . زن غلامحسن آبگوشت پخته است . غلامحسن سالها است که برای چراغعلی کار می کند . نمک گیر شده است . دو روز در خانه غلامحسن می مانند . خبری از بمب شیمیایی نمی شود . به خانه بر می گردند .




بلندگوی مسجد دارد مارش حمله پخش می کند . چراغعلی قبض برق را که می بیند سیگار روشن می کند و چند تا فحش آبدار به همه انقلابی ها می دهد .





عباس شکل بسیجی ها شده است . یک چفیه هم انداخته . ریش و سبیل های حنایی اش خیلی بهش می آید . هنوز دور چشمش کبود است . چراغعلی با عباس حرف نمی زند . یعنی همین که خودش را کنترل کرده و فحش و بد و بیراه نمی گوید هنر کرده است .




شهناز کوپن روغن را به یحیی داده برود از شاطر روغن بخرد . مغازه شاطر بغل سلمانی رحیم آقا است . جلوی مغازه یک صف سی چهل نفری است . یحیی آخر صف است . عباس نه می رود نان بخرد و نه در صف روغن و برنج می ایستد . هر کاری خودش دلش خواست می کند .




یحیی با تلفن حرف می زند و با خودکار بیک دارد روی مشمای روی میز یک قلب تیر خورده می کشد . یک بمب در ایستگاه علی آباد می افتد و شیشه های خانه چراغعلی می شکند . بالاخان هر روز می رود در ایستگاه علی آباد والیبال بازی می کند . چراغعلی دیگر اعصاب معصاب ندارد . می خواهد جمع کند برود . و تا می تواند پشت سر انقلابی ها فحش های رکیک می گوید و باز دلش خنک نمی شود . چراغعلی دلش به حال بچه هایش می سوزد که بعد از انقلاب بدنیا آمده اند .




چراغعلی در خانه مشروب و نوار ویدیو دارد . می ترسد شب بچه های مسجد به خانه شان بریزند برای همین عکس امام را به دیوار هال زده است . بالای ساعت دیواری . چراغعلی می گوید ساعت دیواری چند صد سال از همه دنیا عقب است . چراغعلی در اتاق بغل حمام می خوابد . زیر یک پشه بند توری که شهناز به دستگیره های در بسته است . چراغعلی صدای پشه را از چند صد کیلومتری تشخیص می دهد . چراغعلی که صبح از خواب بیدار می شود و چشمش به عکس امام می افتد به همه انقلابی ها فحش می دهد .



چراغعلی هنوز عشق زمان شاه را دارد . می گوید می رفتیم می خوردیم مست می شدیم و می زدیم و می شکستیم . اصلا عرق خور از جلوی مسجد رد می شد خجالت می کشید . مسجد جای سوزن انداختن نبود . پهلوی اینها رو آدم کرد . قبل از پهلوی ها هیچ چی نداشتند بخورن . نه مدرسه داشتن نه بهداشت . حرامی ها می آمدن خانه ها را غارت می کردن .




یحیی مگس ها را می گیرد و داخل تور عنکبوت می اندازد . زنبورها را هم زنده زنده داخل قوطی کبریت زندانی می کند . یحیی و نازلی دارند جوکهای سید کریم را گوش می کنند . سریه دارد به سماور آب می ریزد . هر وقت مهمان می آید سریه زود به سماور آب می ریزد و شهناز خجالت می کشد . کلی طول می کشد تا به مهمان چای بدهد .




چراغعلی خوشحال است . دستگاه فینیش راه افتاده است . چراغعلی دخترش نازلی را که می بیند شروع می کند در وسط خانه می رقصد . شهناز دارد ظرفها را می شوید . یحیی از وسط دفتر مشقش ورق کنده و دارد موشک درست می کند . سریه دارد نماز می خواند . علی اشرف از چراغعلی پول گرفته و گذاشته رفته است . شهناز می گوید آدم جای علی اشرف باشد .




یحیی به مدرسه رفته است . شهناز رفته دراز کشیده است . می ترسد کار کند سر و صدا شود چراغعلی بیدار شود . سریه تازه بلند شده و می رود آن پارچ استیل را از ظرفشویی آشپزخانه پر می کند و می آید در سماور می ریزد . شهناز جرات نمی کند دست به سماور بزند . با کتری روی اجاق گاز چای می گذارد . یحیی ساعت یازده صبح پیدایش شده است . معلم کار داشت گفت همه تان به خانه بروید . چراغعلی دوست دارد بچه از مدرسه در برود .




یحیی نوار آهنگران باز کرده است . دارد با نوای کاروان می خواند . چراغعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم آشپازخانا و کلی مثلا می خندد . خنده هایش از روی عصبانیت است . یحیی و نازلی هر چه ظرف پلاستیکی کهنه در خانه است جمع کرده اند و دارند به چهار راه عباسی می برند . در چهار راه عباسی پلاستیک ها و نان خشک ها را به مردی که دارد روی چرخ دستی وسایل می فروشد می دهند و به جایش یک قوری کوچک می گیرند . قوری را می آورند در دکور چوبی خانه رو به ایوان می گذارند .




یحیی گاز بوتان را داخل یک گونی باز می کند و گربه ای را داخل گونی می اندازد و می بندد بعد از چند دقیقه گربه را ول می کند گربه یک در میان و زیگزاگ می دود .




عباس به سرش زده است که آب اکسیژنه درست کند . فکر می کند که اگر بتواند فقط یک اتم اکسیژن به مولکول آب اضافه کند میلیاردر می شود . دارد کتاب شیمی را ورق می زند . واقعا اگر امکانات بود این عباس نوبل می گرفت . یحیی سر صف نوک مداد را داخل گوش نفر جلویی می کند . ناظم می بیند و شلنگ قرمز رنگ نیم متری اش را در دست تکان می دهد . هنوز مدرسه دیوار ندارد . ناظم مواظب است کسی در برود .




یحیی دارد با کتاب فارسی به سر دوستش می زند . یک خانم معلمی آمده که صدایش خیلی بم و مردانه است و بچه ها وقتی حرف می زند خنده شان می گیرد . یحیی صدای خانم معلم را در می آورد و خانم معلم می شنود و از کلاس بیرونش می کند . عکس امام را بالای تخته سیاه زده اند . اصلا این مدرسه بوی خاصی دارد . آدم که این بو را می شنود یکجوری قلبش تند تند می زند . فکر می کند امتحان دیکته دارد .




سر صف پشت میکروفون پسری که در آن یکی کلاس است دارد اذا الوحوش حشرت را می خواند . صدایش را می لرزاند و از گلو در می آورد اما زیاد وارد نیست . بعضی جاها هم نفسش نمی رسد و قطع می کند . بعد کلی سر صف شعار می دهند . مرگ بر آمریکا مرگ بر شوروی مرگ بر انگلیس مرگ بر توده ای مرگ بر صدام یزید کافر . هر روز هم یک مرگ بر به فلانی اضافه می شود . اصلا بچه ها حال می کنند وقتی مرگ بر می گویند .




غضنفر و یحیی چهار تا نخ به دهانه کیسه زباله بسته و نخ ها را به یک تکه پنبه بسته اند . نازلی از بالای کیسه زباله نگه می دارد و یحیی به پنبه بنزین می زند و کبریت را می کشد . بالون به آسمان می رود . تا چراغعلی بیاید سه تا بالون به فضا فرستاده اند . یکی از بالون ها به سیم های چراغ برق گیر می کند و آتش می گیرد . مکانیک ها و مغازه دار ها جمع شده اند و دارند تماشا می کنند . یحیی و غضنفر هم دارند یواشکی از بین مردم تماشا می کنند . پشت خانه چراغعلی یک باغ بزرگ است . چراغعلی می گوید یک بالون افتاده عمارت وسط باغ آتش گرفته . یحیی و غضنفر آب دهانشان را قورت می دهند . اگر چراغعلی بفهمد پدرشان را در می آورد .



یحیی یک موش را گرفته و دارد زنده زنده با قیچی جراحی اش می کند . می گوید می خواهم بازش کنم ببینم قلبش چه جوری کار می کند . فکر می کند اسباب بازی است . چراغعلی وانت پیکان را فروخته و یک فیات زرد خریده است . یحیی پنج صبح ماشین را روشن می کند و به خیابان می رود . در طاق یانی دوست چراغعلی می بیند و بوق می زند . چراغعلی که از خواب بیدار می شود می بیند کاپوت ماشین داغ است . یحیی می گوید از دیشب داغ مانده است . چراغعلی کمربندش را در می آورد . شهناز رنگش می پرد .




یحیی و غضنفر موتور گازی همسایه را گرفته اند و سوارش شده اند . شلنگ بنزین جلوی مسجد المهدی در می آید و بنزین شرشر می ریزد . نگه می دارند و درستش می کنند . نرسیده به طاق یانی جلوی شیشه بری یک زن با بچه اش ایستاده است . یحیی با موتور هر طرف می رود زن هم همان طرف می رود و یحیی درست می زند به زن و زن وسط خیابان ولو می شود . مردم جمع می شوند و زن را از زمین بلند می کنند . مغازه دارها دارند یحیی را نصیحت می کنند . یحیی دارد نگاهشان می کند .




یحیی با انبردست و سیم روکش دار ، تیرکمان درست کرده است . مردی را که دارد از وسط خیابان می گذرد نشانه می گیرد . مرد وسط خیابان به هوا می پرد . وسط خیابان جدول کشیده اند . یحیی و نازلی دستهایشان را باز کرده اند از روی جدول ها پاورچین به خانه عباسقلی می روند سیب ترش بچینند . جدول ها که دور می زند نازلی و یحیی هم دور می زنند .




سر ظهر باز چراغعلی چند تا مهمان سبیل کلفت آورده است . شهناز پس این ناهار چی شد . فکر می کند هتل پنج ستاره است . شهناز که کف دستش را بو نکرده سر ظهر مهمان می آید . مهمان ها که ناهار را می خورند دراز می کشند و چراغعلی به یحیی و نازلی می گوید پاهای مهمان ها را هم ماساژ بدهند .





شهناز ناهار دلمه بادمجان پخته است . عباس و یحیی پوست بادمجان را کنار می گذارند و مخلفات داخلش را می خورند . می گویند پوستش را بده بالاخان باهاش کفش بدوزد و چراغعلی قاه قاه می خندد . سریه هم می خندد . شهناز چیزی نمی گوید . چراغعلی به عباس گفته برود نوار چسب پهن بخرد ضربدری به شیشه بچسباند بمب می افتد شیشه ها نشکند .





جمع می شوند و پشت کامیون مقصود سوار می شوند و به روستا می روند . پسر کدخدا با فانوس می آید و همه فامیل پشت سرش راه می افتند . شب برای خوابیدن جا کم است . مقصود گلیم زیر طاقچه را دور خودش می پیچد و می خوابد . پسر کد خدا آمده از طاقچه وسایل بردارد و روی گلیم لوله شده رفته است . مقصود آن تو صدایش را در نمی آورد . پسر کدخدا نمی داند همه دارند برای چه می خندند . هر بار که یکی از فامیل از اتاق بیرون می رود و دوباره برمی گردد بلند سلام علیکم می گوید . دارند مثلا ادای روستایی ها را در می آورند . هیچ جا خانه خود آدم نمی شود .




چراغعلی قاشق بزرگ را جلوی قابلمه آبگوشت گرفته تا نخودهایش نریزد و شهناز دارد آب قابلمه را داخل کاسه چینی که عکس گل سرخ رویش است خالی می کند . چراغعلی نانهایی را که خرد کرده داخل کاسه می ریزد و با قاشق بهم می زند . یک پارچ پلاستیکی قرمز رنگ هم آورده اند که در سفید دارد . عباس دارد با پارچ در لیوانش آب می ریزد و کم کم پارچ را تا ارتفاع یک متری بالا می برد و شرشر آب بلند می شود . دارد مثلا ادای فرشته را در می آورد . فرشته یکبار وقتی آب می ریخت کمی پارچ را بالاتر از لیوان گرفته بود و حالا بچه های چراغعلی دست بردار نیستند . چراغعلی قاه قاه می خندد . لواشها را بنده خدا یحیی اول صبح رفته خریده است . چراغعلی یک استخوان بزرگ برداشته و آن یکی دستش را مشت کرده و دارد استخوان را به آن یکی دستش می کوبد تا مغز استخوانش داخل بشقابش بریزد .





ساعت دو ، شبکه یک برنامه کودک می دهد و بعد هم یک فیلم سینمایی و بعد هم هوا کم کم تاریک می شود و غروب دلگیر جمعه از راه می رسد . باید برای این غروب جمعه ها فکری بکنند . اینجوری که نمی شود . یحیی کلی نوار داریوش دارد . دو سه تا هم فیلم ویدیو کنسرت داریوش را دارد که از بس نگاهشان کرده رنگهایشان رفته است . یحیی دوست دارد مثل داریوش بنشیند و غضنفر عکسش را بگیرد . نوارهای داریوش را می گیرند . یعنی زیاد به نوار هایده و بقیه کاری ندارند . آنوقت یحیی رفته یک تی شرت خریده که عکس داریوش رویش است . اما می ترسد بپوشد .




یحیی همه ترانه های داریوش را حفظ است . یاور همیشه مومن ، شیره سنگ و می دوشم ، ای نازنین ، شقایق آی شقایق ، بوی گندم مال من ، خلاصه یحیی خیال می کنه خود داریوش است آنوقت در طاق یانی راهپیمایی بیست و دوی بهمن است و چراغعلی از صبح دارد فحش می دهد . سریه اخم کرده است . همینجور از اول صبح اخم کرده است . شهناز هم مثل همیشه بی صدا دارد کارهای خانه را می کند . درست مثل یک روبوت . درست مثل یک تراکتور . درست مثل یک زن قدیمی .




دست یحیی در منجنیق سوخته و دارد پماد ولی می زند . عباس و یحیی از این اسم پماد ولی خنده شان می گیرد . یحیی به سرش زده که با جیپ از سربالایی قله بالا برود . عباس و سالار و غضنفر هم داخل جیب نشسته اند . مردم پایین قله جمع شده اند و دارند نگاه می کنند . یحیی از شجریان خوشش نمی آید . می گوید شجریان سبیل هایش را می زند اما از شهرام ناظری خوشش می آید . یک نوار کیش مهر و یک نوار آتش در نیستان شهرام را خریده و دارد گوش می کند . این عباس نه به سرش می زند موتور بخرد نه ماشین بخرد نه زن بگیرد اصلا نرم افزارش فرق می کند . هر روز هم قد می کشد و بلند تر می شود .




عباس وسط مهمانی پاهایش را دراز می کند یعنی اولین کسی است که پاهایش را دراز می کند بعد کم کم چند نفر دیگر هم پاهایشان را دراز می کند . عباس گاهی وسط مهمانی چرت می زند . یعنی کلا خیلی راحت است . گاهی یک حرفهایی می زند و یک شوخی هایی می کند که آدم خجالت می کشد . خودش هم از کارهای خودش خوشش می آید و دو ساعت می خندد . به مدرسه نمی رود که مداد سوسمار نشان می خواهم . شهناز و سریه همه باغمیشه را دنبال مداد سوسمار نشان می گردند پیدا نمی کنند . مداد سوسمار نشان فقط یک بهانه است .




عباس از پاهای سریه می گیرد و بنده خدا را تا وسط اتاق می کشد و سریه داد و هوار راه می اندازد و شهناز دعوایش می کند که الان پایش از جا در می آید . چراغعلی عصبانی می شود و بعد می خندد . عباس گاهی وسط مهمانی یک سرفه خنده داری با صدای نازک می کند که شهناز کم می ماند از خجالت آب شود . آن هم در مهمانی های رسمی که اصلا با آدم شوخی ندارند . غضنفر را که در کوچه می بیند زانوهایش را خم می کند و سلانه سلانه راه می رود . دارد مثلا ادای غضنفر را در می آورد . به غضنفر قوجا قوت می گوید . قوجا قوت یعنی گرگ پیر . اصلان هم می گوید . اصلان یعنی شیر . غضنفر گوجا قوت زاده اصلانی تازه کندی قوش قوان گورچینی هم می گوید .





عباس دوست دارد رشید بهبودوف گوش کند . آهنگ ساری گلین را هزار بار گوش کرده است . عاشق آهنگ حسود مرجان است . حمومک مورچه داره مال گوگوش را هم دوست دارد . در جشن ها می رود وسط تالار و بالا و پایین می پرد که مثلا دارد می رقصد . منجنیق ترکیده همه پوستش سوخته و براده ها رفته قرنیه اش را سوراخ سوراخ کرده با آن ترکش دهه شصت دست به دست هم داده نمی تواند در شب رانندگی کند . ماشین راندنش هم عجیب است . در عرض چند ماه ماشین را درب و داغون می کند . آنوقت یحیی آنقدر با نظم و سلیقه است که نگو . یحیی کارهای برق را می کند . یعنی استاد سیم کشی و مدار و الکترونیک و از این حرفهاست . موتور ماشین اگر خراب شود و همه مکانیک ها جوابش کنند یحیی ایکی ثانیه سرش را می خارد و حلش می کند .





سریه یا باب الحوایج می گوید . عباس از شهناز می پرسد که باب الحوایج کدام یکی از امامها می شود . شهناز نمی داند و چشم غره می رود که از این حرفها نزند . شهناز حتی وقتی عباس قرآن را برمی دارد بخواند دعوا می کند . فکر می کند که اگر به قرآن دست بزند گناه می شود . سریه داخل جانمازش یک مهر دارد که شکل قلب است و پشتش آینه دارد . و یک تسبیح قدیمی که کم مانده است پاره شود . سریه یک مگس کش پلاستیکی دارد . با دسته مگس کش پشتش را می خارد . سالار که مگس کش را بر می دارد داد و هوار راه می اندازد .





با کوچکترین صدایی که می آید چراغعلی به هوا می پرد . دیگر اعصاب بمب و راکت را ندارد . آدم آورده است کف زیرزمین را کنده اند پناهگاه درست کنند به آب رسیده اند . شهناز از ترس چراغعلی اخبار که می گوید تلویزیون را خاموش می کند . چراغعلی به دکتر اعصاب گفته که فقط یک بار به بنی صدر رای دادم او هم فرار کرد و دیگر هیچ وقت رای ندادم و دکتر قاه قاه خندیده است .





چراغعلی اگر بداند عباس به جبهه رفته است دیوانه می شود می زند همه را می کشد . شهناز میان آب و آتش مانده است . چراغعلی که می فهمد می زند شیشه های حیات خلوت را می شکند و هر چه فحش رکیک بلد است بلند بلند به همه آنها و اینها می گوید . این فحش ها اعدام دارد . خون از دست چراغعلی فواره می زند .




یحیی سوار گردن عباس شده است و آنوقت عباس چادر سریه را روی سرش کشیده است . یک زن دو سه متری شده اند . همه دارند ناهار می خورند . یحیی و عباس که وارد می شوند نازلی جیغ می زند و شهناز کم می ماند از هوش برود . شانس می آورند که سر یحیی به بالای در می خورد و زمین می خورند . چراغعلی هم اولش می ترسد و بعد می خواهد عصبانی شود اما یکدفعه خنده اش می گیرد . آنقدر می خندد که سیاه می شود . نازلی برایش آب می ریزد . یحیی و عباس هنوز می ترسند که چراغعلی وقتی خنده هایش تمام شود بلند شود و کتکشان بزند .




نازلی رفته میترا دختر بالاخان را آورده دارد با قیچی موهایش را می زند . جمال در زیرزمین دارد خاگینه درست می کند . در خانه بالاخان همه عاشق غذاهای شیرین هستند . بالاخان هر روز جمال را می فرستد از قنادی سولماز نرسیده به طاق یانی از آن شیرینی های کشمشی می خرد . در خانه چراغعلی کسی لب به غذای شیرین نمی زند . سرکه ترشی را با قاشق مثل آب می خورند . یحیی و نازلی می روند از بقالی حسین آقا معلم ، لواشک و ترشمزه می خرند . غوره ها را مثل نخود کشمش می خورند .




و این سالار که تازه بدنیا آمده است . اصلا اگر بخواهی درست حساب کنی دهه شصت با همین سالار شروع می شود . لب پایینش از آن لب های برگردان است . یک تب هایی می کند که نگو . شهناز زود ورش می دارد می بردش پاستور . یکبار تشنج کرده و شهناز ترسیده است . چراغعلی غروب ها سالار را بر می دارد و به قله می رود . از قبله دربندی و پل اسبه ریز می گذرند . در سربالایی قله مردم با بیل و کلنگ در زیر سنگها برای خودشان پناهگاه درست کرده اند . وقتی وضعیت قرمز می شود می روند آنجا پناه می گیرند .




سالار از شیر سماور گرفته و کشیده است . همه جایش سوخته است . شهناز هر روز می برد پانسمان می کنند . همانجا هم ختنه اش می کنند . بالاخان در مغازه اش دارد آواز می خواند . . . سالار سلامت . . . در آمد . شطرنج را می گیرند . عباس و غضنفر یواشکی رفته اند با چوب سی و دو تا مکعب درست کرده اند و رویشان نوشته اند فیل ، اسب ، سرباز ، وزیر ، قلعه ، شاه و نشسته اند در هال دارند شطرنج بازی می کنند . عباس می گوید که به جای فیل ، شتر بنویسیم .




یحیی دارد با خودکار رکس مشق هایش را می نویسد . غضنفر خودکار قرمز را بر می دارد و مشق های یحیی را خط می کشد . یحیی همینجور دارد غضنفر را نگاه می کند . اصلا این یحیی یک چیزی می داند که مشق نمی نویسد . این غضنفر اصلا سادیسم دارد . کفر اکرم را در می آورد . بچه که پدر بالای سرش نباشد همین می شود دیگر .




یحیی رفته یک تلویزیون سونی رنگی چهارده اینچ خریده و یک شب ویدیو و چند تا نوار کرایه کرده بچه های فامیل جمع شده اند دارند در خانه چراغعلی ویدیو می بینند . یحیی جلوی ویدیو نشسته وقتی چراغعلی چپکی نگاه می کند می زند صحنه رد می شود . ویدیو کنترل ندارد . از آن نوارهای کوچک می خورد . فیلم ها را آنقدر کرایه داده اند که رنگهایش پریده است . یک فیلم بزن بزن است . آخر فیلم هم یک شوی هندی زده اند .




عباس از وقتی کار می کند دو بشقاب غذا می خورد . فینیش دارد می چرخد و پارچه ها را اتو می کند . چراغعلی که غضنفر را می بنید می گوید گوی گوز عمر داغدا گزر میلچه دوشر باشین ازر و غضنفر عصبانی می شود و چراغعلی می خندد و بعد سرفه می کند و بعد سیگار روشن می کند . چراغعلی سیگار روشن کردن هایش اتوماتیک شده است . دست خودش نیست . چیزی مثل نفس کشیدن شده است .




سالار جایش را خراب کرده است . در اتاق بغل حمام خودش لاستیکش را باز می کند و چند دور می چرخاند و پرتاب می کند . لاستیک و محتویاتش به دیوار می خورد و منفجر می شود . از وقتی سالار بدنیا آمده یحیی می آید در هال می خوابد . عباس رفته برای سالار یک موتور پلاستیکی سبز رنگ خریده است . یحیی خروس بزرگ را داده دست سالار عکسش را می گیرد . سالار موهایش وز وزی است . یخچالشان از آن یخچال های امرسون آمریکایی است .




یحیی موتور گازی را فروخته و یک ژیان بیست و هشت هزار تومن از بنگاه قاسم قصاب خریده است . عباس شیهه می کشد و پاهایش را زمین می کوبد و ادای ژیان یحیی را در می آورد . یحیی دوربین را حاضر کرده تا عکس بگیرد به مجله ماشین بفرستد . موتور جت را که روشن می کنند آتش می گیرد . نازلی رفته یک اطلس نقاشی خریده و دارد از رویش نقاشی می کند . علی اشرف نیست . حتما باید تا حالا مرده باشد . از زیور هم خبری نیست . شاید خانه دخترش باشد .



سریه هر کس را که می بیند از درد پاهایش می گوید . غضنفر همیشه کتاب دستش است . سریه از غضنفر خوشش می آید . به سالار می گوید یاد بگیر . سالار می گوید آبا کتاب درسی نیست دارد کتاب شعر می خواند . عباس برای نازلی رمان دختر عموی من راشل را خریده است . چراغعلی عینکش را زده و دارد به حساب و کتابهایش می رسد . دو بسته صدتایی اسکناس ده تومنی و بیست تومنی آبی هم کنارش است .




غضنفر خجالت می کشد در خانه چراغعلی نماز بخواند . عباس می گوید سنگواره ها نشان می دهد که آدم از میمون بوجود آمده . غضنفر می رود از معلم دینی می پرسد . معلم دینی پیراهن سفیدش را روی شلوار سرمه ای اش می اندازد . غضنفر رفته کتاب سیاهچاله های هاوکینگ را از کتابفروشی نوبل خریده است .




چراغعلی می خواند سو گلیر بوروخ بوروخ . سووا ویردیم یومورخ . لاله لر را هم می خواند . سالار می خواند آلوده اوتوروب اوش مرتبه ده و شهناز می خندد . سریه قصه های ابیله قوت را می گوید . قوت یعنی گرگ . قورد هم می گویند . ابیله هم یعنی ابله .




چراغعلی سبیل ها و موهایش را سیاه رنگ کرده است . غضنفر و یحیی می روند از شیشه مغازه نگاهش می کنند و می آیند این ور کلی می خندند . زنها در اتاق رو به حیاط دارند می رقصند . یحیی و غضنفر دارند از پله های زیر زمین نگاهشان می کنند . وضعیت قرمز می شود و زنها بنده خداها دارند در اتاق به این ور و آن ور می دوند و دنبال چادرشان می گردند . دو تا هواپیمای اف پنج در آسمان به پرواز در آمده اند . با صدای ضد هوایی ها ، زنها به هوا می پرند .




یحیی یکی از آن کشتی های آهنی خریده است . نفت می ریزد و آتش می زند و کشتی با صدای خور خور داخل تشت آب در حمام دور می زند . ناوهای آمریکا به خلیج فارس آمده اند . عباس می گوید بسیجی ها می خواهند با قایق موتوری به ناوهای آمریکا بکوبند . چراغعلی می گوید آمریکایی ها قایق ها نرسیده با لیزر ذوبش می کنند . برای عباس جشن پایان خدمت گرفته اند . چراغعلی می ترسد که بچه های مسجد بریزند و همه را بگیرند .




یحیی به سربازی رفته است . کرمانشاهان . روی نامه هایش خلیج فارس ایران محل دفن ریگان نوشته است . از آن نامه های مخصوص رزمندگان . از زبل خان کردستان به زبل خان آذربایجان . پس از عرض سلام و آرزوی سلامتی . نگرانی فقط از دوری شما و نامه های شماست . و آخر نامه هم عکس زبل خان را با آن سبیل هایش کشیده و بالایش نوشته زبل خان اینجا زبل خان آنجا زبل خان همه جا . و بعد یک قلب کشیده که دو تا تیر خورده است . چراغعلی عصرها می آید جلوی مغازه بالاخان می نشیند و سیگار می کشد .





***



بالاخان همیشه شاد است . کم مانده بلند شود وسط کفاشی برقصد . رادیوی بالاخان همیشه آهنگ شاد می خواند . از آن رادیو گرام های زمان شاه که گرامش خراب شده است . بوی چسب کفاشی آدم را دیوانه می کند . غضنفر میخ های کفاشی را با چکش روی میز می کوبد . جمال مگس ها را می گیرد و داخل پره های پنکه پرت می کند .




میز زیر سماورشان دو تا آینه کشویی دارد . کشوها را می کشند و قندان و استکان ها را از داخل میز بر می دارند . بالش هایشان قرمز رنگ است . روکش بالش ها سر می خورد . جمال بالش ها را زیر پایش می گذارد و می پرد دستش را به شیشه بالای در می زند . خانه را زیر و رو می کنند . فرشته چیزی نمی گوید . غضنفر مگس ها را لای کتاب حیدربابا می گذارد و یکدفعه کتاب را می بندد و مگس ها آن تو له می شوند .




جمال کنترل تلویزیون را زیر پیژامه اش مخفی می کند . بالاخان با ته شیشه آبلیمو ، نخودها و سیب زمینی های آبگوشت را له می کند . بالاخان وقتی می خوابد یک بالش زیر پاهایش و یک بالش زیر دستش می گذارد . صدای شاخسی نمی گذارد بالاخان بخوابد . وسط خواب بیدار می شود و یک فحش می دهد و می خوابد .




فرشته چای می گذارد . بچه ها یکی یکی به مدرسه می روند . فرشته می رود از طاق یانی سبزی بخرد . بچه ها بزرگ شدند و هنوز بالاخان برای پله های پشت بام نرده درست نکرده است . یکی دو بار بچه ها از بالای پله ها افتاده اند و چیزی نشده است . جمال می رود از پله نهم پایین می پرد . میترا هم از پله هفتم می پرد .


***




گل مراد و گل احمد دو برادر بودند که از روستای ونیار آمده بودند . خانه گل مراد در محله کلانتر بود و خانه گل احمد در کوچه شورچمن . گل مراد برای کلانترلی ها کار می کرد و گل احمد برای دستمالچی ها .



گل احمد دو پسر و سه دختر داشت . اسداله ، عبداله ، ام لیلا ، فرخنده و سه دختر دیگر .



***



فرخنده دختری داشت بنام سلطنت که زن لوطی حسن شده بود و این لوطی حسن در دعوای دالی کوچه ای ها با آرا کوچه ای ها کشته شده بود و سلطنت با تنها دخترش فضه به خانه پدر بزرگش گل مراد آمده بود .



سلطنت در چه سالی زن عباسقلی شد نمی دانیم اما این را می دانیم که نورالدین سال بیست و پنج بدنیا آمد و عباسقلی سال بیست و نه از دنیا رفت .



و می دانیم که سال سی و چند سلطنت زن نصراله شد و گل خاتون و مراد و اسرافیل بدنیا آمدند .



***



سال پنجاه و یک ، سلطنت از اکرم دختر کوچک حمزه علی برای نورالدین خواستگاری کرد و سال پنجاه و چهار غضنفر در بیمارستان شاپور تبریز بدنیا آمد . بیست و چهار آوریل . یک پنج شنبه اردیبهشتی . ساعت سه و چهل دقیقه عصر .



***



یک زایمان طبیعی که هنوز که هنوز است اکرم از دستم شاکی است . سوار یک تاکسی نارنجی شدیم و من بغل اکرم در صندلی عقب شیر می خوردم . تاکسی از میدان ساعت و سه راه منصور و پل سنگی و بیلانکوه و بازارچه کلانتر گذشت تا به سراشیبی دالی کوچه در باغمیشه رسید و نرسیده به مسجد حاجی ولی جلوی پای سلطنت که از صبح در پله های کوچه عباسقلی نشسته بود نگه داشت .




نمی دانم مشکل از شیر اکرم بود یا غذاهایی که گل خاتون می پخت یا رطوبت دیوارهای خانه عباسقلی یا بوی فضولات گاوهای نصراله که در کرت ها ریخته بودند که دل پیچه عجیبی امانم را می برید . اکرم روی پاهایش می انداخت و آنقدر تکان تکانم می داد که سرگیجه می گرفتم و دل و روده ام به دهانم می آمد . روز دوم ، سلطنت فقط چند قاشق کوچک روغن حیوانی به خوردم داد و صدایم به کل قطع شد و من مثل یک شبح از بالای خانه عباسقلی داشتم خودم را که مثل یک تکه گوشت بی جان آن پایین افتاده بودم و اکرم و سلطنت بالای سرم گریه می کردند تماشا می کردم .




ده روزه بودم که به خانه حمزه علی در شورچمن رفتیم و همانجا بود که بندنافم افتاد . حمزه علی برای دستمالچی ها باغبانی می کرد . گوشه اتاق یک گنجه بود که زیور درش را قفل می کرد . دومین سه شنبه زندگی ام شهناز و طرلان مرا برداشتند بردند مطب دکتر دریانی که در بازار کوروش بود برای ختنه . همان طرفهای کوچه انجمن و راسته کوچه که کتدی لر بازاری هم می گفتند و دهاتی ها می آمدند برای خرید . طبقه دوم یک ساختمان قدیمی . صبح چهارشنبه رفتیم حمام همایون تاج در ششگلان . حمام زائو و من با همه عشقی که به بوی ترشیده شیر و عرق داشتم بوی شامپو بچه گرفتم . و پنج شنبه که نورالدین از سقز آمد و شام رفتیم خانه سلطنت که تاس کباب پخته بود و فردا صبح که خداحافظی کردیم و سوار اتوبوس شدیم و از عجب شیر و میاندواب و بوکان گذشتیم تا به سقز رسیدیم .


***




خانه ما طبقه بالا بود . غیر از ما مستاجرهای دیگری هم بودند . اکرم از کردها می ترسید . یک شیر آب در حیاط بود که اکرم می برد کهنه هایم را می شست . حمزه علی برای دیدنمان به سقز آمده بود . لبه دارش را روی سر من گذاشت و نورالدین عکس گرفت . و غروب که به سینما رفتیم که یک فیلم بزن بزن و عشق و عاشقی بود . سقز یک سینما بیشتر نداشت . شام را هم در پارک خوردیم . حمزه علی برایمان یک کناره آورده بود که انداختیم کنار فرشی که از خانه عباسقلی آورده بودیم . پول نفت کم کم خودش را در زندگی مردم نشان می داد و ما هم یک یخچال خریدیم نهصد تومن و یک تلویزیون بیست و یک اینچ که کمد چوبی داشت و یک رادیو ضبط آیوا که روی تلویزیون گذاشته بودیم . و یک بشکه نفت که جلوی خانه مان بود و من فکر کرده بودم که آب است و تا می توانستم خورده بودم .




چراغعلی شوهر شهناز که به سنندج می رفت به خانه ما هم سر می زد . از سقز رفتیم به مریوان . اکرم می رفت پشم گوسفند و پارچه گل گلی از بازار می خرید و با یک چوب بلند که از تبریز آورده بود به جان پشم ها می افتاد و با چرخ خیاطی سینگرش که حمزه علی هشتصد و پنجاه تومن برایش خریده بود برای مهمانها ، لحاف تشک می دوخت . همه چیز داشت خوب پیش می رفت که انقلاب شد و مردم ریختند به خیابانها و ما به خانه زری خانم در مرند رفته بودیم و اکرم ناهار آبگوشت پخته بود و منتظر بود نورالدین سنگک بیاورد که نیاورد و اکرم تا غروب چشمش به در ماند . هوا تاریک شده بود و اکرم در اتاق به این طرف و آن طرف می رفت و نمی دانست چه بکند که دوست نورالدین خبر آورد که مردم در تبریز شیشه بانکها را شکسته و رختاویز را آتش زده اند و ژاندارمری کاری نتوانسته بکند . نورالدین را به تبریز فرستاده بودند و این رختاویز همان رستاخیز بود .



***




اصغر آقا ، شوهر بطول خانم هم کنار نورالدین نشسته بود . دست تکان دادیم و اتوبوسشان راه افتاد . گاهی من و اکرم شب ها می رفتیم خانه بطول خانم که تنها نمانند و من با مهدی و شیوا بازی می کردم . گاهی هم آنها می آمدند خانه ما . شیوا ، دختری بلند قد و لاغر بود و موهایش کمی فر بود . مهدی با من همسن بود و قدش کمی از من کوتاه تر بود . خانه شان بلوک روبرویی بود . طبقه اول . اکرم می گفت که بطول خانم وقتی تنها هستند شب ها یک خنجر ارتشی می گذارد زیر بالشش . نورالدین که از جبهه آمد برایم یک نفر بر سبز آورده بود که شش تا سرباز سفید پشتش نشسته بودند . سربازها را می شد در آورد . باطری و چراغ و از این حرفها نداشت . اصغر آقا برای مهدی یک تانک آورده بود . من و مهدی سوار تاب می شدیم و شیوا هولمان می داد .




داود ، همسایه طبقه سوم بلوک ما بود . دوم ابتدایی می خواند . با یک قاشق پلاستیکی و یک کِش و چند تا چوب که به هم میخ زده بود ، یک مسلسل درست کرده بود که این قاشق پلاستیکی را که به کِش وصل کرده بود چند دور می پیچاند و بعد ول می کرد که قاشق مرتب به تخته می خورد و صدای رگبار می داد . یک روز زمستان یادم هست که با بچه های پادگان که نورالدین بیشترشان جبهه بود ، رفته بودیم بالای تپه ماسه ها که رویش برف باریده بود و فریاد می زدیم ، " هاوا سویوخدی ، صدام تویوخدی " یعنی ، " هوا سرد است ، صدام مرغ است " . بیست سال که گذشت خیلی ها از این صدام برای خودشان قهرمانی ساختند اما برای ما بچه های پادگان که پدرانعباسمان رفتند و دیگر برنگشتند صدام همان صدام بود که بود .





اکرم نذر حضرت رقیه داشت و همه فک و فامیل از تبریز و تهران آمده بودند . آهو داشت در یک دیگ بزرگ ، شعله زرد می پخت . سلطنت هم آمده بود . از چندی قبل با اکرم رفته و از بازار مرند ، سیریش خریده بودیم . عباس با آن سیریش و چند شاخه درخت و چند تا روزنامه باطله برایم بادبادک درست کرد . نخ بستیمش و دویدیم . بادبادک با آن صورت لوزی و گوش ها و دم حلقه حلقه اش به پرواز در آمده بود . شش سالم که شد جمع کردیم آمدیم تبریز ، باغمیشه خودمان ، خانه عباسقلی در دالی کوجه .



***




اولین روز مدرسه ، یک آقا معلم خوش اخلاقی آمد . هیچکدام از بچه های کلاس فارسی بلد نبودیم . به ترکی پرسید شیشه ها چه رنگی است و همه یکصدا گفتیم ساری . خندید و گفت که در مدرسه باید فارسی اش را بگوییم . از روز دوم یک خانم معلمی آمد که خیلی عصبانی بود و من سرکلاسش آنقدر گیج و منگ بودم که هر روز مداد پاک کنم گم می شد . همان تابلوی معروف سگ گربه را دنبال می کند را می ترسیدم بگویم . من ردیف ما قبل آخر می نشستم و ردیف آخر هم خوشگواره بود . پسری که موهایم را می گرفت و می کشید و معلم چیزی به او نمی گفت .




مبصرمان هم یک پسر چوپان بود . بلد نبود اسم آنهایی را که شلوغ می کردند در تخته سیاه بنویسد و شلوغ ها را کشان کشان به جلوی تخته سیاه می برد تا خانم معلم وقتی آمد دعوایشان کند . وقتی مبصر می رفت آنطرف تر ما دوباره می دویدم و سرجایمان می نشستیم و مبصر دوباره با عصبانیت می آمد و ما را کشان کشان به جلوی تخته می برد و ما سر راه از نیمکت ها یا لباس بچه های دیگر می چسبیدیم تا نتواند ما را جلوی تخته ببرد .



***




مخدومعلی و مراد ، پنج صبح به کبریت سازی می رفتند . من هم شش و نیم صبح می زدم بیرون . هر قدر سلطنت می گفت زود است گوشم بدهکار نبود . یک روز آنقدر زود رسیده بودم مدرسه که فقط من بودم و کلاغ ها . اکرم بنده خدا ، همیشه سی ، چهل دقیقه ای ساعت خانه مان را عقب می کشید . یکروز آقای ناظم بچه هایی را که دیر رسیده بودند جلوی در مدرسه نگه شان داشته بود و گفته بود که دستهایشان را بگذارند زیر برفها . بعد هم با شلنگ زده بود کف دستشان . اشک ریزان آمدند کلاس . خانم یوسفی گفت ردیف اول بغل بخاری بنشینند تا گرم شوند .





شب قبل برف سنگینی باریده بود . بچه ها ، بیشترشان چکمه های پلاستیکی پوشیده بودند . این چکمه ها خیلی ارزان بودند ، زود هم پاره می شدند . جوراب هایم خیس خیس شده بودند . انگشتان پایم بی حس شده بود و جمعشان کرده بودم تا یخ نزنند . سر کلاس ، بچه ها پیچ بخاری را دستکاری کرده بودند . بچه های ردیف اول صدایشان در آمده بود که دارند می پزند . صورتشان سرخ شده بود . بخاری داشت منفجر می شد . خانم یوسفی فرستاد دنبال بابای مدرسه بیاید درستش کند .




خانم یوسفی ، زنی بود با صورتی گرد و موهای طلایی و عینکی با چارچوب صورتی . یک روز در کلاس ، مقنعه اش را در آورده بود که موهایش را مرتب کند و به ما سپرده بود حواسمان باشد اگر آقای ناظم پیدایش شد خبرش کنیم . فرهنگش به باغمیشه ما نمی خورد . یکبار دخترش را که یکی دو سالی از ما کوچکتر بود سرکلاس آورده بود که فارسی حرف می زد و خیلی شیک و پیک تر از ما بود و ما بچه های باغمیشه کلی عاشقش شده بودیم . زنگ که زد ، بچه ها مثل دیوانه هایی که زنجیرشان را باز کرده باشی جیغی زدند و از کلاس ها زدند بیرون . همدیگر را هل می دادند و خیلی هایشان کم مانده بود زیر دست و پا له شوند . بچه باغمیشه بودند دیگر .




مدرسه مان شش تا مستراح داشت که سه تایش خراب بود یعنی پُر پُر بود و هر کاری بابای مدرسه می کرد درست نمی شد . سه تای دیگر هم یک وضعی بود که نمی شد نزدیکش رفت . دویدم طرف مستراح اما نشد . یعنی نتوانستم . افتضاح بود . بنده خدا آقای برادری ، آنهمه جلوی صف درباره بهداشت مستراح صحبت می کرد اما بی فایده بود . فرهنگش جا نیفتاده بود هنوز . بی خیال شدم و دویدم . کوچه مدرسه هاشمی و بعد کوچه باغ دستمالچی . داشتم به خودم می پیچیدم . کیف کوله پشتی سربازی ام روی کولم بود .




رسیدم به آرا کوچه که جوب های بزرگی داشت و به سرم زد که راه مستراح را نزدیک کنم و همانجا خلاص اما جرات نکردم و دویدم تا شورچمن و دالی کوچه . اما نشد یعنی دیگر فایده ای نداشت و اتفاق افتاد آنچه غرور هشت سالگی ام را سخت جریحه دار کرد .




سلطنت گفت که تکان نخورم و رفت و یک تشت مسی بزرگ آورد و با آفتابه روی پاهایم سه بار آب ریخت و یک زیر شلواری آورد پوشیدم و شلوارم را شست و در بند رخت ایوان آویزان کرد و جوری که مثلا من نفهمم قضیه را با آب و تاب برای مخدومعلی و مراد که از کبریت سازی برگشته بودند تعریف کرد . مراد رفت کاغذ آورد تا نقطه نقطه بازی کنیم و طوری بازی کرد که من ببرم .



***




نورالدین را دو ماهی می شد که ندیده بودم . اکرم هم سه هفته ای می شد که به تهران رفته بود . خلاصه دلتنگ بودم . به سلطنت گفتم فردا از مدرسه می روم خانه شهناز . شهناز داشت با تلفن حرف می زد که رسیدم . مرتب بله ، بله می گفت و بعد هم ، نورالدین ، هان ! نورالدین ، هان ! و بعد رنگش مثل گچ سفید شد و خشکش زد و زل زد به من و همانجوری ماند . فردایش اکرم هم از تهران آمد . جرات نداشتم اکرم را ببینم . رفتم و در صندوقخانه شان نشستم . زن ها دور اکرم جمع شده بودند و بچه ها دور من . یکدفعه بغضم ترکید و هق هق زدم . و بعد هم یادمه که به خیابان رفتیم و آمبولانس می خواست به وادی رحمتش ببرد که بیرون شهر بود و اکرم نمی گذاشت و آوردیم به قبرستان ملک خودمان و من دست مراد را گرفته بودم و او دستم را می فشرد . تابوت را که باز کردند ، بی قراری کردم که می خواهم نورالدین را ببینم . مراد مردها را هل داد و جلو رفتیم : تنها می نگریستیم ، نورالدین با چشمان نیمه باز به آسمان و من با دهان نیمه باز به نورالدین . امیدی نبود ، آرزویی بود شاید سخت کودکانه که آن مرد سرد شده برخواهد خاست .




***




علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا آژیر قرمز است . اعلامیه دسته جمعی شهید های دالی کوچه را به دیوار زده اند . تلویزیون اجساد سوخته را نشان می دهد . اکرم می ترسد و تلویزیون را خاموش می کند .




یک خمپاره جلوی پای نورالدین افتاده و نترکیده است . سلطنت می گوید باید یک گوسفند قربانی کنیم . نورالدین همه سربازهایش را به خانه آورده است . سربازها تفنگ هایشان را زمین گذاشته اند و دور تا دور سفره نشسته اند .




نورالدین در خانه سیب را گاز می زند . غضنفر دوست دارد در مهمانی هم سیب را گاز بزند اما نورالدین خجالت می کشد . غضنفر و نورالدین کشتی می گیرند . نورالدین زمین می خورد . نورالدین از جبهه برای غضنفر یک تانک آورده که دو تا باطری متوسط می خورد و یک خودکار که ساعت کامپیوتری دارد .




غضنفر رفته از صندوقخانه سلطنت یک دیوان حافظ پیدا کرده است . نورالدین اسمش را با مداد رنگی قرمز روی جلد سیاه رنگ دیوان حافظ نوشته است . ورق هایش کاهی است و بوی گرد و غبار می دهد . غضنفر دیوان حافظ را به گل خاتون نشان می دهد و چشمهای گل خاتون پر از اشک می شود .





یک دفتر چهل برگ زیر میز سماور است که بوی آنروزها را می دهد . مخدومعلی و غضنفر برش می دارند نقطه نقطه بازی می کنند . گل خاتون از نقطه نقطه خوشش نمی آید و عاشق اسم و شهرت است . اسم ، شهرت ، میوه ، حیوان ، اشیا . سلطنت ، برای غضنفر کَته می پزد . سیب زمینی و گوجه هم قاطی اش می کند . می رود از دبّه ای که در ایوان گذاشته اند ترشی بادمجان هم می آورد .




گل خاتون آب داغ می گذارد کنار کرت موهایش را می شوید . گل خاتون می ترسد خواستگار بیاید و خانه بهم ریخته باشد . مخدومعلی را دعوا می کند که آشغال نریزد . مخدومعلی طرفدار استقلال است . عکس ناصر حجازی و گوگوش را به دیوار طاقچه زده است .




تلویزیون را روی کمد چوبی گذاشته اند . تلویزیون زورو و گروهبان گارسیو را نشان می دهد . غضنفر با چوب روی دیوار کاهگلی حیاط ، زد انگلیسی می کشد . عراقی ها خرمشهر را گرفته اند . مخدومعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم آشپازخانا و می خندد . نورالدین رفته است سه تا لبو خریده است . غضنفر دارد از پنجره اتاق نگاه می کند . نورالدین جای پایش روی برفهای حیاط مانده است .




گوشه آشپزخانه یک آب گرمکن ارج گذاشته اند که بوی نفت می دهد . در کَرت ها بوته های گوجه فرنگی است و درخت های سیب پاییزی . گوجه فرنگی ها را وقتی سبز هستند می چینند و پشت پنجره ، جلوی آفتاب می گذارند تا سرخ شود . سلطنت ، شیشه های آبغوره را هم پشت پنجره می گذارد . سلطنت آش آبغوره که می پزد ، شکر هم سر سفره می آورد . شکر را داخل آش که می ریزی ، ترش و شیرین قاطی هم می شود . غضنفر هنوز مزه اش در دهانش مانده است .



***




اکرم می رود ماهی تابه خورشت و قابلمه برنج را از آشپزخانه می آورد . غضنفر هم بشقاب و قاشق ها و لیوان ها و پارچ آب را می آورد . یحیی هم پیاله بر می دارد می رود از دبه آن ور حیاط که زیر برفها مانده ترشی می آورد .




یحیی شب ها می آید در خانه اکرم می خوابد تا نترسند . یحیی و غضنفر می روند تخم های گل صباح را از کاشی های حیاط جمع می کنند و داخل شیشه خالی مربا می ریزند . برگها کم کم دارند زرد می شوند . برگ چسبیده های دیوار کم کم دارند می ریزند . هنوز آهنگ کارتون مهاجران در گوش غضنفر هست . یحیی هنوز می تواند درس بوقلمونی بنام مگاپوت را از حفظ بخواند . تلویزیون سیاه و سفید دارد دیدنی ها را پخش می کند . جلوی پنجره اتاق نشیمن دو تا پتوی سیاه زده اند تا سرما داخل نیاید . دفتر کتابهای غضنفر گوشه اتاق باز است . یحیی دارد آیین نامه رانندگی را حفظ می کند .




عکس نورالدین را به دیوار خانه زده اند و دورش چراغ کشیده اند که روشن خاموش می شود . نورالدین کلی عکس رنگی در جبهه گرفته که اکرم آنها را هم مخفی کرده . سر قبر نورالدین که می روند غضنفر را نمی برند . نورالدین از کلمات ممنوعه شده است . اکرم تنهایی خودش را دارد و غضنفر تنهایی خودش را .




غضنفر دلش برای خانه سلطنت تنگ شده است . دوست دارد تا ته آن کوچه برود و در بزند و بگوید که من غضنفر نوه عباسقلی هستم . می شود بگذارید بروم ببینم آن صندوقخانه مان الان چه جوری شده . کلی کتاب بود در انباری تاریک بغل خانه گوهر . می شود بگذارید بروم یکی دو تایشان را بردارم . نورالدین اسمش را روی یکی از سنگ های حیاط با میخ کنده بود . می شود آن سنگ را در بیاورید بدهید به من . پولش هر چقدر باشد می دهم .




نورالدین یک کاست دارد که سربازهایش آهنگ فردا که بهار آید صد لاله به بار آید را خوانده اند و نورالدین با صدای بمش ایران ایران و الله الله لا اله الا الله گفته است . غضنفر کاست را پیدا می کند . اکرم کاست را گم و گور می کند . غضنفر دیگر هیچ وقت این کاست را پیدا نمی کند .



جمعه ها بعد از فیلم سینمایی عصر ، سریال پاییز صحرا را نشان می دهد و غضنفر جمیله شیخی را که می بیند دلش می گیرد . جمیله شیخی نقش مادر بزرگ بد اخلاق و سخت گیر را بازی کرده است . شنبه ها اوشین را نشان می دهد . یکشنبه ها هم دیدنی ها را . جمعه ها صبح شبکه تبریز اسلام غنچه لری را پخش می کند . بعد غضنفر صبح جمعه با شما را گوش می دهد . بعد از کارتون هم یک فیلم سینمایی نشان می دهد .




غضنفر زیر درخت آلبالو یک لوبیا کاشته است . لوبیا دور ساقه درخت آلبالو می پیچد و بالا می رود . سلطنت می گوید این لوبیا نمی گذارد درخت آلبالو میوه بدهد . اکرم هم لوبیا را در می آورد . غضنفر که از مدرسه می آید دیوانه می شود . دارد شاخه های درخت آلبالو را یکی یکی می شکند . یحیی از پنجره نگاه می کند و می خندد .




سقف خانه چکه می کند . اکرم یک قابلمه گذاشته تا فرش خیس نشود . اکرم و غضنفر رفته اند از بنیاد شهید حواله گونی بگیرند . مردی که حواله گونی را می نویسد کم مانده وسط جمعیت خفه شود . زنها هر چه از دهانشان در می آید بهش می گویند . که چرا اینجا نشسته ای باید می رفتی شهید می شدی بچه های ما را به کشتن فرستادین آنوقت یک حواله گونی هم نمی نویسین . بالاخان به اکرم گفته هر جا به حرفت گوش نکردن کفشت را در بیار بزن به کله شان .



تشک برای غضنفر کوتاه شده است اما غضنفر پاهایش را جمع می کند تا اکرم نفهمد . تشک اکرم بزرگ است . اکرم نفسش گرم است . اکرم که به دستشویی می رود غضنفر به لحاف تشک اکرم می رود و گرم می شود . اکرم کلکسیون درد است . اگر مریض نباشد حوصله اش سر می رود .




غضنفر از پیرمرد جلوی مدرسه آلبالوی خشک می خرد . سنگک دانه ای دو تومن است . غضنفر با پسر همسایه دعوا می کند . پسر همسایه می گوید نورالدین در آسمانها ماشین سواری می کند . غضنفر زار زار گریه می کند . بچه ها دورش جمع می شوند .




غضنفر به حمام نمی رود . اکرم از پایش می گیرد و کشان کشان به حمام می برد . نازلی و یحیی کلی می خندند . اکرم نمی گذارد یحیی از پنجره آشپزخانه بیرون نگاه کند می گوید موهایت بلند است مردم فکر می کنند که منم .





برق ها رفته است . اکرم رفته زنبوری را آورده روشن کرده است . نصف توری زنبوری ریخته است . غضنفر دستش را جلوی چراغ زنبوری گرفته و دارد با سایه دستش که روی دیوار افتاده گرگ درست می کند .





غضنفر دارد پاک کن را می جود و به انیمیشن هایی که بغل کتاب حرفه و فن کشیده است نگاه می کند . آدمک اول توپ را ازنقطه کرنر ارسال می کند و آدمک دوم با کله توپ را وارد دروازه می کند . آدمک دروازه بان هم شیرجه جالبی می زند اما به توپ نمی رسد .




اکرم می گوید زود درس و مشق هایت را تمام کن الان اوشین شروع می شود . کایو به اوشین حسادت می کند . اوشین شب و روز کار می کند و خسته نمی شود . آدم آهنی است . دخترها موهایش را اوشینی می کنند .




اکرم به نهضت سواد آموزی می رود . غضنفر و اکرم می دهند انشاهایشان را نازلی می نویسد . انشاها را حفظ می کنند تا در امتحان هم بنویسند . " به نظر من جنگ خوب است چون این جنگ را ما شروع نکردیم بلکه بدست ابرقدرت های شرق و غرب بر ما تحمیل شده است . " نازلی یک چیزهایی می نویسد که خودش قبول ندارد . نازلی به ناخن هایش لاک می زند .




اکرم به برق ، بلق می گوید و نازلی می خندد . عباس با همان چکمه های چرمی که در رنگرزی می پوشد به خانه نازلی رفته است . چراغعلی به شهناز گفته عباس دیگه بزرگ شده براش دنبال زن بگردن . عباس اما در فاز زن گرفتن نیست . یحیی ژیان را فروخته و یک جیب میوی رو باز آبی رنگ خریده است . شطرنج آزاد شده است . همه دارند در کوچه ها و پارک ها شطرنج بازی می کنند .




غضنفر و اکرم رفته اند کتاب رستم نامه ترکی را بخرند . انتشارات فردوسی در شیشه گرخانه . فروشنده می گوید نه خانم نمی تواند این کتاب را بخواند ترکی است . اکرم می گوید شما چکار دارید پولش را می دهیم . غضنفر سوم ابتدایی است . تشکش را خیس کرده است . نمی داند چرا اینجوری شده است . خیلی وقت بود اینجوری نمی شد . اکرم تشک را می برد روی طناب رخت حیاط می اندازد تا جلوی آفتاب خشک شود .




غضنفر به سرش زده است شانس بفروشد . اکرم دعوایش می کند که آبرویمان در محله می رود . داخل نایلون یک جقجقه ، یک بسته سوزن ، یک حشره کش پلاستیکی ، یک توپ پلاستیکی ، یک آب کش و کلی خرت و پرت های دیگر . بچه ها پنج ریال می دهند یکی از کاغذها را بر می دارند . خیلی هایش سوزن در می آید .





غضنفر تیله را روی زانویش می گذارد و هوایی می زند . تیله در جوب وسط کوچه می افتد و لای گل و لای فاضلاب گم می شود . غضنفر دستش را لای گل و لای کرده دنبال تیله می گردد . پسر همسایه با کاغذ و سوزن ته گرد و یک تکه چوب ، فرفره درست کرده دارد سر کوچه می فروشد . بچه ها اسفالت کوچه را با میخ سوراخ می کنند و بعد گوگردهای چوب کبریت ها را در می آورند و داخل سوراخ می ریزند و آنوقت با میخ می کوبند منفجر می شود . از عینالی که سیل می آید می پیچد به کوچه شش متری و می آید ته کوچه می پیچد به خانه اکرم . زیر زمین پر از آب می شود .



این دهه شصت چرا تمام نمی شود . هی لفتش می دهند . هر کی هر چی دوست داره روی دیوارها می نویسه . همین غضنفر را هم اگر بنویسیم برای هفت پشتمان کافی است با این کارهایش . غضنفر همه را کتک می زند . کوچک و بزرگ هم سرش نمی شود . این بچه را چرا برنمی دارید ببرید روانپزشک . این بچه عقده ای است . فرشته می گوید دارد زهرش را بیرون می ریزد . بزرگ که شد درست می شود . اکرم می گوید مرا به گور می برد بعد درست می شود .




کولر آبی در پشت بام ول معطل است . اکرم نمی گذارد غضنفر کولر را باز کند که هوا خورد گردنم درد گرفت . زمستان که می آید نارنگی و لیمو شیرین و پرتقال هم می آید و غضنفر خوشحال می شود . در اتاق نشیمن بخاری سیاه روشن می کنند و درش را می بندند تا گرم شود . هال و آشپزخانه یخ بندان است . لحاف تشک ها از دور سرما می دهند چه برسد که بخواهی داخلشان بخوابی .



غضنفر از مدرسه آمده و دیده اکرم نیست . هنوز موبایل اختراع نشده است . تلفن هم ندارند . اکرم هم سوادش کجا بود کاغذی بنویسید وقتی بیرون می رود . حتما یکی مرده است . حتما به خانه شهناز رفته است . غضنفر سردش شده است . ساعت پنج شده و تلویزیون دارد نخودی را می دهد . بخاری را روزها روشن نمی کنند و گرنه نفت کم می آورند .




غضنفر دریچه بخاری سیاه را باز می کند و کمی درجه بخاری را می چرخاند تا نفت وارد بخاری شود . می رود از آشپزخانه کبریت می آورد . کبریت را می کشد و از دریچه بخاری ، کبریت روشن را داخل بخاری می اندازد اما روشن نمی شود . نفت زیاد رفته و شعله داخل نفت خاموش می شود . غضنفر یک ورق از وسط دفترش می کند و آتش می زند و داخل بخاری می اندازد . بخاری روشن می شود . شعله ها کم مانده از سوراخ سمبه های بخاری بیرون بزنند . بخاری سرخ سرخ شده است . غضنفر درجه نفت بخاری را می بندد . تا یک متری بخاری نمی شود رفت اما هنوز این ور اتاق سرد است .




لامپ صد وات مثل فانوس نور می دهد . غضنفر می رود ترانس برق را روشن کند . چند دقیقه بعد ترانش آژیر می کشد . دارد لولک و بولک را پخش می کند . شیشه تلویزیون گرد است و رویش گرد و غبار می نشیند . جلوی شیشه تلویزیون یک تلق رنگی چسبانده اند تا تصویرش رنگی شود .





اکرم می گوید زمان شاه که با پدرت به خیابان می رفتیم بغل خیابان موز می فروختند دانه ای یک تومن بود پدر می خرید و تو می خوردی اما غضنفر چیزی یادش نمی آید . یکبار وقتی مدرسه هاشمی بود یکی از بچه ها موز آورده بود خورده بود بچه ها جمع شده بودند داشتند پوست موز را با تعجب نگاه می کردند .




غضنفر با لگد کپسول گاز را روی اسفالت کوچه قل می دهد . برگشتنی اکرم هم می رود از آن طرف کپسول می گیرد می آورند . غضنفر می ترسد پولهایشان تمام شود . مشق هایش را ریز ریز می نویسد تا دفترش دیرتر تمام شود . سیب را یواش یواش می خورد تا مزه اش را بیشتر حس کند . از بنیاد شهید هزار و دویست تومن حقوق می گیرند . تا هوا خیلی تاریک نشده لامپ ها را روشن نمی کنند تا پول برقشان زیاد نیاید . تلویزیونشان برفک نشان می دهد .



اکرم به غضنفر می گوید زیاد در خانه راه نرود تا پاشنه جوراب هایش پاره نشود . چرخ ماشین همسایه را باز کرده اند و جایش آجر چیده اند . زنی زیر چادرش یک دست قطع شده را به خاطر النگوهایش برداشته است . دارد از دستش خون می چکد . نمی گذارد مردم کمکش کنند . آقا قربان رفته کمک کند . زیر آوار یک کودک تکه پاره دیده از هوش رفته است . مردم دارند به صورتش آب می زنند . آقا قربان نقاش اتومبیل است ول کرده رفته دارد پارچه می فروشد .




اکرم می گوید من بروم نان بگیرم مردم پشت سرم حرف در می آورند . غضنفر از هفت صبح رفته لواش بخرد . زنها لواش ها را در هوا می گیرند و غضنفر را هل می دهند . غضنفر ساعت دوازده و نیم اشک ریزان و دست خالی به خانه می آید . اکرم به لواش پزی می رود . خجالت نمی کشید در نوبت بچه شهید می روید . یکی از زنها که تازه از دهات آمده به اکرم می گوید تو دیگه چی می گی دیر اومدی زود یاد گرفتی و اکرم بغض گلویش را می گیرد .




شهریار را رفته اند سر پیری آورده اند تا پشت میکروفون برای خانواده های شهید حیدر بابا بخواند . اکرم شهریار را نمی شناسد . می گوید این پیرمرد کیست که گوشهایش بزرگ است . غضنفر می گوید اسمش حیدر بابا است . نمایش که تمام می شود همه کف می زنند . یکی از پدران شهید بلند می شود و سر همه داد می زند که چرا کف می زنید و دشمن را شاد می کنید صلوات بفرستید .




بچه های شهید را پشت تالار جمع کرده اند تا یکی یکی بیایند جایزه بگیرند . بچه ها صبرشان تمام می شود و همانجا همه جایزه ها را باز می کنند . غضنفر هاج و واج نگاه می کند . آقایی که در بنیاد کار می کند و غضنفر را می شناسد یک خودکار فشاری و یک کلاسر بر می دارد و به غضنفر می دهد . قرابیه می آورند . بچه ها از ترس اینکه بهشان نرسد حمله می کنند و سینی قرابیه واژگون می شود . غضنفر فکر می کند که در بنیاد شهید آدم را به چشم گدا نگاه می کنند .




غضنفر می رود و در پله های حیاط می نشیند و مگس ها را می گیرد و با ذره بین می سوزاند . بوی شیمی آلی بلند می شود . غضنفر یک ورق از دفترش می کند و در روی کاشی های ایوان می گذارد و با ذره بین کاغذ را می سوزاند . دارد مرگ بر شاه می نویسد . غضنفر یک تخم گل صباح از روی کاشی ها بر می دارد و زیر ذره بین می گذارد و نگاهش می کند . تخم گل صباح را در دهانش می گذارد و می جود . مزه تلخی دارد .




غضنفر دو پایش را داخل یک کفش کرده که من دوایر جادویی اقلیدس و بمن بگو چرا می خواهم . اکرم با نازلی به بازار می رود . اکرم زبانش می گیرد وقتی دوایر جادویی اقلیدس می گوید . مغازه دارها می خندند که نه خانم از این چیزها نداریم . اکرم و نازلی هنوز هم که یاد دوایر جادویی اقلیدس می افتند می خندند . غضنفر اسباب بازی هایش را در طاقچه اتاق بالا چیده است . نمی گذارد کسی دست بزند .




امتحانات تمام شده است . از تیرماه شبکه دو صبح ها هم دو ساعت کارتون پخش می کند . رامکار و استرلینگ را می دهد . واتو واتو ، بارباپاپا عوض می شه ، دختری بنام نل ، بلفی و لیلیبیت ، هاج زنبور عسل ، خونه مادربزرگه ، هادی و هدی ، بانزی ، مهاجران .



غضنفر می خواهد به سینما برود . اکرم تنهایی نمی گذارد . می گوید با مخدومعلی برو اما غضنفر با مخدومعلی قهر کرده است . دیگر به خانه سلطنت نمی رود .




نازلی به اکرم می گوید که نوار ترانه ها را بیاورد گوش کنند . اکرم می گوید نورالدین که شهید شد همه کاست ها را داخل چاه انداختم . نازلی دست برنمی دارد . اکرم می رود کاست ها را از زیر زمین می آورد . روی کاست ها اسم خواننده ها را نوشته . نازلی دکمه ضبط آیوا را فشار می دهد و درش بیرون می پرد و کاست را داخلش می گذارد و درش را می بندد . رو ماسه های ساحل نوشته . شب های رامسر مثل بهشته . شب که می شه پنجره ها وا می شه . غضنفر از صبح تا شب می نشیند با ضبط صوت ور می رود . صدای اکرم را که دارد بایاتی می خواند ضبط می کند . یحیی یک نوار جدید آورده است . آره دوست دارم بیشتر بیشتر .



***




میترا می پرسد کجا بودی و غضنفر دنبال واژه ای می گردد که نیست . ناهار قرمه سبزی می خورند . غضنفر چرت می زند . خواب مرد بالای بشکه را می بیند . زندانی ها بشقاب و قاشق در دست در حیاط قرنطینه در صف انگشت نگاری ایستاده اند . مرد بالای بشکه با دست هایش از حلقه دار می گیرد و تاب می خورد و زندانی ها هورا می کشند .




دختری که موهایش را از پشت بسته و بلوز چارخانه پوشیده می گوید که به جای پرستار قبلی که اعتصاب کرده آمده است . دکتر می گوید تعجب می کنم چطور یک دختر را برای کار در اینجا می فرستند به هر حال شما می توانید در اینجا مشغول کار شوید اما باید بدانید که اینجا فضایش و آدمهایش خیلی فرق می کند و امیدوارم که با شناخت کافی آمده باشید .




سربازی که یادش رفته بند پوتین هایش را ببندد یک زندانی آورده که لبهایش را با نخ و سوزن دوخته است . آقای دکتر ، وایتکس خورده می گوید معده اش سوراخ می شود . دکتر می گوید اینکه لبهایش را دوخته اصلا چه جوری وایتکس خورده سرباز می گوید قربان شاید اول خورده بعد دهانش را دوخته دکتر می گوید برای چه خورده و سرباز می گوید که قربان به حکمش اعتراض داشته .




دکتر می گوید جرمش چه بوده و سرباز می گوید قربان خودش هم نمی داند برای همین اعتراض کرده دکتر به دختری که بلوز چارخانه پوشیده می گوید با تیغ بیستوری دهان زندانی را باز کند . دکتر از پشت توری پنجره چشمش به مرد بالای بشکه می افتد و می گوید باز بساط اعدام راه انداخته اند اصلا نمی دانم چرا می آورند اینجا اعدام می کنند ما کلی زور می زنیم زنده شان می کنیم و آنها یکی یکی اعدامشان می کنند .




موشی از روی پای دختری که دارد به زندانی ها واکسن می زند رد می شود و دختر جیغ می زند . دکتر از سرباز می پرسد چرا سمپاشی نمی کنند سرباز می گوید قربان دستگاه سمپاشی چند ماه است خراب است دکتر می گوید اصلا معلوم است رئیس زندان برای چه آنجا نشسته و آنهمه حقوق می گیرد . دکتر می پرسد الان رئیس زندان کیه و سرباز نمی داند دکتر می پرسد چند سال است در زندان کار می کند و سرباز نمی داند و در آخر دکتر به این نتیجه می رسد که سرباز کلا هیچ چیز نمی داند .




زندانی بمب گذار به دکتر می گوید موشها از زیر زمین قرنطینه که قبلا بند انفرادی بوده می آیند و دکتر به سرش می زند که به زیرزمین برود که بوی تعفن می دهد و سرباز می گوید زیرزمین برق ندارد و دکتر چراغ قوه برمی دارد . دکتر وقتی از پله های زیرزمین پایین می رود به مرد بالای بشکه اشاره می کند و به سرباز می گوید که این بنده خدا را از اول صبح بالای بشکه علافش کرده اید و نه دارش می زنید و نه رهایش می کنید بگویید دارش بزنند .





سرباز می گوید قربان مسئولیت دارد تازه باید تفهیم اتهام بشود اما نشده و اگر نداند به خاطر چه دارد اعدام می شود اثر تنبیهی نخواهد داشت دکتر می گوید پس پایینش بیاورید تا یک چای بخورد و کمی پاهایش استراحت کند سرباز می گوید قربان مسئولیت دارد ما که نمی توانیم جلوی حکم را بگیریم فردا سیمجینمان می کنند .





استخوانها و جمجمه ها در سیاهی زیر زمین با کوچکترین نوری در وسط آجرها و خاک ها و تخته ها می درخشند . دهان سرباز از وحشت دارد کج می شود . زمین زیر پای دکتر خالی می شود و سرباز فرار می کند . دکتر از پشت شیشه های اتاقکی که در آن افتاده چشمش به مسافران شیک و پیکی که روی صندلی های ایستگاه مترو نشسته اند می افتد . ساعت ایستگاه هفت و نیم صبح است و دکتر یادش می آید آن بالا که بوده ساعت قرنطینه چهار عصر بوده است .




دکتر لباسهایش را می تکاند و سر و رویش را مرتب می کند و قاطی مسافرانی که بوی ادکلن و عرقشان قاطی شده خودش را داخل مترو می چپاند و پیش از آنکه از خواب بیدار شود و همه چیز از یادش رود تند تند در موبایلش شروع به نوشتن می کند :




" سالهای سال پیش و شاید سالهای سال بعد ، در شهری نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ، در شهری که خودش زندانی بزرگ بود زندانی بدون دیوار با مردمانی بدون زنجیر ، مردمانی که نه زشت بودند و نه زیبا ، نه خیلی خوب و نه خیلی بد ، زندان کوچکی بود با دیوارهایی بلند که بالای دیوار هایش سیم خاردار بود و بالای پشت بام ساختمانهایش همیشه سربازی با اسلحه ای در دست نگهبانی می داد .







زندانی که نه خیلی مخوف بود و نه خیلی دل گشا ، زندانی با کلی زندانی با جرمهای مختلف ، جرمهایی که همیشه گریبان مردمان بدبخت را می گرفت و کسی هیچ وقت نمی دانست که چرا گرفتاری ها همه بر سر مردم بدبخت می آید و چه سرهای بی گناهی که تا پای دار و از آنجا تا بالای دار رفته و آونگ شده و دکتر معاینه شان کرده و مرگ قلبی و مغزی شان را تایید کرده و هزار بار از خود پرسیده بود که چرا زندان و چرا اعدام و اصلا چرا مجازات و اصلا چرا جرم و اصلا چرا انسان و هیچ وقت پاسخی نیافته بود و هر طرف که سرش را چرخانده بود آدمهایی را دیده بود که خروار خروار زندگی را بر دوش های ناتوانشان می کشیدند در بندهایی که صدها تخت کیپ تا کیپ ، کنار هم چیده بودند و جایی و فضایی برای نفس کشیدن نبود و آنقدر پر بود از دود سیگار که باید با دست دود را کنار می زدی تا می توانستی بغل دستی ات را ببینی .




آنچه آرزو می کردی یک فراموشی تمام عیار بود تا دنیا را با همه دنگ و فنگ ها و فکر و خیالهایش فراموش کنی و یک چرت بی دغدغه بخوابی آرزویی که هیچ وقت برآورده نمی شد مگر با یک مشت قرص خواب و به قول خودشان با یک ورق لورازپام دو میلی یا کلونازپام آبی رنگ که یکجا قورتشان بدهی یا اینکه خودت را آلوده کنی و قاطی بقیه منگی ها و بنگی ها شوی و به راهی بروی که برگشتی نباشد .




شهری که مردمانش با دروغ زاده می شدند و با دروغ می مردند ، شهری که دروغ هایش آنقدر بزرگ بود که کسی به خاطر دروغ های کوچک قسم نمی خورد ، شهری که دروغ های بزرگش ، حقیقت های بزرگشان بود و دروغ های کوچکش ، سنت های آبا و اجدادی شان . شهری با آسمان خاکستری و آدمهایی که نه سیاه بودند و نه سفید ، آدمهایی که همه چیز و همه کس را یا سیاه سیاه می دیدند و یا سفید سفید .




شهری که هر قدر بزرگتر می شد مردمانش کوچکتر می شدند ، شهری که مردان بزرگش دنبال کارهای کوچک بودند و مردان کوچکش دنبال کارهای بزرگ . زندانی که خودش شهری بود در مقیاس کوچک با آدمهایی که هر کدام برای خودشان غولی بودند غولهایی در مقیاس کوچک که روی تخت هایشان در بندهای پر از دود خوابیده و پاهایشان را تکان می دادند و به فردایی فکر می کردند که هیچ وقت بهتر از دیروز نبوده است .





***



زندانی تخت سوم در آینه برای خودش شکلک در می آورد و می رود وسط اتاق می ایستد و تخت های سه طبقه را که دور تا دور اتاق بزرگ چیده اند ور انداز می کند . کمی فکر می کند اما چیزی یادش نمی آید از آقای لاغر مردنی که سلانه سلانه به طرف پنجره می رود می پرسد ببخشید اینجا کجاست و ما اینجا چه می کنیم . زندانی لاغر مردنی که اخم هایش در هم است بر می گردد و نگاهش می کند و یکدفعه چهره اش باز می شود و با یک خنده انفجاری که همه آب دهانش را در اطراف و صورت زندانی تخت سوم می پاشد می گوید اینجا هتل پنج ستاره است داش مجید . داش مجید تا صبح کف اتاق می خوابد . شب چند باری بیدار می شود و می نشیند با دقت به دستهایش و لباس هایش نگاه می کند و هر قدر فکر می کند نمی تواند چیزی به خاطر بیاورد .




مردی که در حیاط قرنطینه سر و ته ایستاده است تا موادی را که بلعیده برگرداند دارد مردی را که سر و ته از حلقه دار آویزان است تماشا می کند و دکتر دارد زبان مردی را که در حمام خودش را حلق آویز کرده از دهانش بیرون می آورد و نوک شلنگ اکسیژن را در سوراخهای دماغش می گذارد .




انسانهایی که در محیطی نامتعارف گیر افتاده اند . محیطی که آیین های خودش را دارد . آدمهایی هم که تازه می آیند مثل آنها می شوند و کسی تخطئه شان نمی کند . جامعه با اینها خوب تا نکرده است . اینجا همه برای خود حق دارند . آنکه مواد آن یکی را کش می رود هم حق دارد . آنکه نمک یا شکر یا پودر قرص را قاطی مواد می کند و می فروشد هم حق دارد . اینجا دادگاه نیست . در سرزمین محکومان دوباره محکوم شدن مفهومی برای کسی ندارد . اینجا آخر خط است و کسی چیزی برای از دست دادن ندارد .





از هشتصد نفر زندانی نزدیک سی و هفت نفر مرده اند و هفتصد و شصت نفر دچار فراموشی شده اند . مرده ها را در زیر زمین قرنطینه دفن می کنند . فجایع انسانی که در این چند ماه در زندان اتفاق افتاد به قدری زجر آور و گاهی شنیع است که امکان بازگو کردن و نوشتن آنها نیست و شاید تنها کاری که می توان کرد فراموش کردن همه آن فجایع است . خواننده از اینکه بداند زندانی ها برای گرفتن قرص اعصاب تن فروشی می کردند احساس خوشی نخواهد داشت .




زندانی بمب گذار هر روز می آید و در نیمکت حیاط بهداری زیر درخت گیلاس می نشیند و حتی یک کلمه هم با کسی حرف نمی زند . دکتر قرنطینه می گوید که شاید زندانی بمب گذار واژه ها را هم فراموش کرده است . خبرنگاری که در توهم هایش برنده جایزه صلح نوبل شده هنوز به رژیم یک لیتر آب و شانزده حبه قندش ادامه می دهد . خیبر علی که پای مصنوعی اش را در آورده و به کله قاضی کوبیده دارد به جای افسر نگهبانی داخل که حافظه اش پریده زندان را اداره می کند . خیبر علی می گوید برایش پاپوش دوخته اند اما دکتر دیگر به حرف کسی اطمینان ندارد . دکتر سه هفته است درخواست متادون کرده است اما هنوز متادون کافی نداده اند و زندانی ها پشت سر هم تشنج می کنند .




دکتر می رود مربای آلبالو را از یخچال بهداری می آورد و می نشیند پشت همان میزی که روزنامه شرق را رویش پهن کرده است و زل می زند در چشمهای دختری که موهایش را از پشت بسته است . آنقدر می خندند که اشک از چشم هایشان سرازیر می شود و تازه می فهمند که دارند گریه می کنند چرا که شانه هایمان تکان می خورد و خطوط درشت روزنامه زیر قطره های اشکمان محو می شود . آنقدر می خندند که همه چیز یادشان می آید و این دردی بزرگ است که بر شانه هایمان سنگینی می کند . شاید برای همین است که شانه هایشان دارد می لرزد .



***




دختری که موهایش را از پشت بسته دو ساعت است مدام حرف می زند :




" ما مسخ شده بودیم آقای دکتر . همه آدمها مسخ شده اند . هیچ کس خودش نیست . حتی شما آقای دکتر . ما در زندان بزرگی که در ذهن هایمان ساخته بودیم بشقاب و قاشق در دست منتظر قصاص بودیم . ما از همدیگر یاد می گرفتیم که همه چیز را فراموش کنیم . و شاید بهتر آن بود که مسخ شده باشیم و ما دیگر هیچ وقت خودمان را با پیراهن چارخانه مان در حمام زندان حلق آویز نکردیم و دیگر هیچ گاه کسی ما را به خاطر جرمهای احمقانه ای که نکرده بودیم قصاص نکرد چرا که ما تنها مسخ شده بودیم .







اما همیشه چیزی بود برای خوردن و ما هیچ وقت گرسنه نخوابیدیم و همیشه چیزی بود برای دود کردن چیزی مثل سیگار و هر کوفت و زهرمار دیگری که گیرت می آمد و تو می توانستی دودش کنی و به دودش خیره شوی و با دودش به هوا بروی . خودمان بودیم و خودمان . یک غزیزه تنها و بدوی . و یک جوهره انسانی دستکاری نشده و در امان مانده از فرهنگ ها .




ما در آن فراموشی چنان همدیگر را دوست داشتیم که توصیف ناشدنی است . عشقی که درونمان بود اما طردش کرده بودیم . عشقی که هر لحظه بیشتر زبانه کشیده بود و ما محلش نگذاشته بودیم . ما در فراموشی به یک غریزه پاک و به یک عقل گستاخ رسیده بودیم . ما همه چیز را انگار برای اولین بار بود که می دیدیم . ما آنجا عینکی به چشم نداشتیم . ما همدیگر را با عینکی از تصورات قبلی مان نمی دیدیم . ما نگاهمان همانی بود که می دیدیم .




آنها اما یکبار ما را گلوله باران کردند و ما با پیراهنی که آتش گرفته بود به سویشان دویدیم و آنها آنقدر ترسیده بودند که انگشتهایشان ماشه تفنگ هایشان را چکانده بود و ما داشتیم دودی را که از لوله تفنگ هایشان برخاسته بود تماشا می کردیم . ما آنها را بخشیدیم حتی وقتی که خون خود را در پشت سیم خاردارها جا گذاشتیم . ما خیلی زود یاد گرفتیم که دیگر نباشیم و آدمهای دیگری جایمان آمده بودند . ما برای همیشه مرده بودیم و این چیزی فراتر از مسخ بود و چیزی بود که پیش از آن به ذهن هیچ جنبنده ای آنگونه که باید نرسیده بود . ما آنقدر مرده بودیم که آدم باورش نمی شد .





***



غضنفر از خواب می پرد . میترا یخچال را خاموش کرده تا برفکش آب شود . ظرف های شام روی کابینت آشپزخانه مانده است . چیچک عروسکش را بغل گرفته دارد دور ستون وسط خانه چرخ می زند . میترا پیاز را حلقه حلقه بریده و در یک بشقاب کوچک روی میز گذاشته است . پرهام می خواهد بشقابش را ببرد جلوی تلویزیون غذا بخورد . میترا می گوید جارو کشیده ام زمین می ریزی .




چیچک می گوید من ائشیخده یاتاجاغام . پرهام رفته است مسواک بزند . میترا برای اکرم لحاف و تشک می آورد . چیچک در تشک اکرم خوابیده است . غضنفر نشسته است دارد تایپ می کند . تلویزیون خاموش است . مهناز در طبقه سوم تنها است . ابراهیم قلی قهر کرده است . ساکش را برداشته و پیش فضه و اسماعیل در خانه عباسقلی رفته است . مهناز در تلفن هر چه از دهانش در می آید به ابراهیم قلی می گوید . غضنفر سرما خورده است . چیچک و میترا هم سرما خورده اند .




اکرم دارد با گوشی دستی با طرلان صحبت می کند . سه تا لیمو ترش داخل پیاله انداخته تا خیس بخورد . سبزی ها روی میز آشپزخانه است . از ایوان خانه ، قله و توتدوغ دیده می شود . اکرم در کوچه زیگزاگ راه می رود . تعادل ندارد . دو قدم آن ور می رود دو قدم این ور . دوست دارد برود مسجد نمازش را بخواند . نمی تواند از خیابان رد شود . چراغ ماشین ها را مثل خط هایی که کشیده می شود می بیند . جلوی مسجد المهدی یک سرعت گیر گذاشته اند .




پرهام دارد با لهجه با میترا فارسی صحبت می کند . میترا می گوید بغ بغو و پرهام می خندد . شب از تخت بیفتی پایین می کشمت دیشب ترسیدم . پرهام می خندد . میترا می رود مسواک بزند . چراغ هال را خاموش کرده اند . میترا دارد موهایش را شانه می زند . شب بخیر . آخش چه روز خوبی بود جیش نکن ها باشه پرهام پاهایت بدجوری بو می دهد شب بخیر بچه های من .





چیچک دو تا گوشواره طلایی دارد . پرهام دارد با درب فلزی شیشه سس و یک کارد ، طبل می زند و دور ستون خانه می چرخد و یا حوسن می گوید چیچک هم دنبالش راه افتاده است . میترا رفته است لباس ها را از لباس شویی کاراژ در بیاورد . اکرم رفته مرثیه خانه همسایه . پرهام می گوید بابا اجازه است با موبایلت کار کنم غضنفر با سر می گوید آره . میترا دارد لباس ها را روی رادیاتورهای خانه پهن می کند . تلویزیون خاموش است . چیچک طبل پرهام را برداشته و لالا حسین می گوید . پرهام می گوید آخ جون امتیازم در کوزه خیلی زیاد شد . دارد با اندروئید سفال درست می کند . چیچک دارد با کارد فرش را می برد .




میترا ظرفهای مانده از دیروز را می شوید . اکرم قرمه سبزی می پزد . سبزی ها را از نایلون در یخچال در آورده داخل قابلمه ریخته است . لوبیاهای پخته هم داخل آبکش در ظرفشویی است . غضنفر چند تا از لوبیاها بر می دارد می خورد . غضنفر خانه های در هم برهم را دوست دارد . حس خاصی دارد . آدم یاد بچه ها می افتد که خانه را بهم ریخته اند . غضنفر می گوید خان کیشی زمین خورده نمی تواند راه برود . اکرم می گوید خدا کمکش کند و بعد دستش را بلند می کند که خدایا مرا زمین گیر نکن سر پا بمیران .




میترا ، چیچک را هم برداشته و برای شام به خانه فرشته رفته است . اکرم می گوید بچه ها که نیستند شام بیا بالا . غضنفر به جای میوه رفته هارد دویست و پنجاه گیگ خریده است . میترا سیب زرد را دوست دارد . سیب را اول بو می کند بعد می خورد . غضنفر حال ندارد برود برنج بخرد . حسش نیست . میترا زن خوبی است . چیزی نمی گوید . میترا هم مثل غضنفر از کره مریخ آمده است . . .




بشقاب پرنده شان به گنبد مسجد المهدی می خورد و مردم بالای سرشان جمع می شوند و زنگ می زنند صد و ده و صد و پانزده . بشقاب پرنده شان بیمه ندارد . گنبد مسجد المهدی را هم بیمه بدنه نکرده اند . اینهمه از مردم پول می گیرند آنوقت . اصلا معلوم نیست با این همه پول چکار می کنند . هر روز در مسجد ختم است و از صاحب ختم چند صد هزار تومنی می گیرند . مگر بیمه بدنه چقدر می شود . تازه جلوی مسجد هم چهار پنج تا مغازه است که مال مسجد است و اجاره داده اند . اصلا معلوم نیست غضنفر اینها را برای چه می نویسد .




میترا از طبقه بالا داد می زند که برو ماست بخر . غضنفر با دمپایه می رود از بقالی سر کوچه یک ماست بزرگ گلدم و دو تا پریل و یک روغن لادن و سه تا بیسکویت دایجستیو و دو تا شیر می خرد . بیست و شش هزار و چهار صد تومن . شام زرشک پلو با مرغ دارند .




سلامت باشید . به مامان هم سلام برسانید . صدای همسایه ها از پشت پنجره . صدای گریه چیچک از پشت در . فلکه پمپ در موتورخانه دارد چکه می کند . لباس شویی وقتی کار می کند همه گاراژ می لرزد . میترا زیر لباس شویی سنگ مرمر گذاشته است تا نلرزد . ماشین همسایه دارد استارت می زند اما روشن نمی شود . روشن شد . چه حالی می کند دارد در جا گاز می دهد . اکرم هنوز نیامده است . دمپایه های سبز رنگش جلوی جا کفشی است .




چیچک نمی شنوی چه می گویم . بروم از آن شربت تلخ که بابا آورده بیاورم . آمپول بزنیم . چیچک خواهش می کنم . پرهام بلند شو ببینم . پرهام از هدهد خوشش می آید . دارد مشق هدهد را می نویسد . میترا دارد پوشک چیچک را عوض می کند . بنشین جیشت را بکن . آخت می کنم ها . جیش ندارم . اصلا . پاهایت خیس شد . دست نزن .




پرهام و چیچک لباس پوشیده اند رفته اند در حیاط برف بازی کنند . میترا هر کار می کند خانه نمی آیند . غضنفر وقتی چای می خورد مثل آن است که دارد در دهانش لباس می شوید . یک قورت قورتی بلند می شود که نگو . اکرم می گوید زشت است در مهمانی آرام چای بخور . میترا می گوید قند کوچک بردار .



غضنفر می گوید نه . میترا برای پرهام یک کیسه بکس و برای چیچک یکی از آن شلوارهای ورزشی که بغلشان دو خط دارند خریده است . غضنفر می گوید مثل شلوار کلاه قرمزی است . میترا می گوید شلوار کلاه قرمزی سه خط دارد .




چیچک می خواهد بزرگ که شود دندانپزشک شود . پرهام می خواهد قوی باشد . مثل بالاخان . از غضنفر می پرسد که دوچرخه سواری پولش زیاد است یا کم است . میترا می گوید پرهام جان دوچرخه سواری شغل نیست ورزش است . چیچک همه دندانهایش در آمده است و پرهام همه دندانهایش خراب شده است . مسواکشان خانه فرشته جامانده است .




غضنفر دست پرهام و چیچک را می گیرد و وسط هال ال اله دومه دله بازی می کنند . خان کیشی پیش فرشته می ماند . طبقه پنجم بنفشه . آسانسور که به طبقه پنجم می رسد چیچک می گوید طبقه خان کیشی و میترا و پرهام می خندند . پرهام و چیچک و میترا دارند کارتون اسب ها را در شبکه پویا تماشا می کنند . پرهام از دیروز تب دارد . میترا دو پایش را در یک کفش کرده که برو از غذاخوری سوپ بگیر . تازه شیر هم ندارند . غضنفر وقتی می رود در لاک نوشتن ، سخت است بیرون آمدن . غضنفر روزهای تعطیل همه نظم زندگی اش بهم می خورد . ابراهیم قلی رفته ببیند بیمارستان فجر تخت خالی دارد یا نه . غضنفر از زیر پل توانیر دور می زند و از سوپرمارکت سر دستمالچی ، سه تا دستمال کاغذی دو تا شیر یک رب گوجه یک دلستر آناناس یک بسته لپه یک آبلیموی بزرگ می خرد . چهل و چند هزار تومن .




اکرم بقچه هایش را زیر تختش می گذارد . دو تا عینک دارد و یک عصا به رنگ قهوه ای سوخته . وقتی از خانه بیرون می رود دمپایه هایش را جلوی جاکفشی می گذارد . خودش قند خونش را می گیرد . مبل را جلوی تلویزیون می گذارد و می نشیند سریال نگاه می کند . صدایش را هم خیلی بلند می کند .




اکرم که از پله ها پایین می آید چیچک می دود و در هال را باز می کند . وقتی آشغالی می آید سمفونی پنجم بتهوون را پخش می کند . پرهام به طبقه بالا می دود و به اکرم می گوید که آشغالی آمده است . پرهام موبایل را آورده که چرا این گیم ها نمی آیند . غضنفر می گوید پرهام جان بابا دارد چیز می نویسد حواسش پرت می شود .



***




مهناز وقتی می خندد صدایش تا طبقه پایین می آید . اکرم می گوید من هم اگر جای او بودم اینجوری می خندیدم . مهناز هر وقت قهر می کند به خانه اکرم می آید . اکرم خودش کلکسیون درد است مهناز هم که می آید واویلا می شود .




مهناز دستهایش مثل برف سفید است . اکرم می گوید من هم اگر رخت نمی شستم دستهایم مثل برف سفید بود . مهناز کلی النگو دارد . از مچ دستش تا نزدیک آرنجش . اصلا نمی شود فشارش را گرفت . غضنفر می گوید آن یکی دستش را روی میز بگذارد . فشارش هم خوب است . آزمایش هایش هم خوب است .




اکرم و مهناز برای دیدن آی پارا به خانه عباسقلی رفته اند . عباسقلی شصت و چند سال است که مرده است . مرجان زن اسماعیل چای می آورد . مرجان گوشواره های حلقه ای بزرگ انداخته است . آی پارا جایش را خراب کرده است . مهناز بلند می شود و پنجره اتاق را باز می کند تا هوای تازه بیاید .




آی پارا عمه ابراهیم قلی است . صد و چند سالش است . چشمهایش گود رفته است . چانه اش می لرزد . پوستش نازک و چین و چروک خورده است . دندانهایش افتاده اند . چشمهایش را باز می کند و اکرم و مهناز را نگاه می کند .




غضفر از پله های سه گوش بالا می رود . مزدک باتومش را هم برداشته است و یک کلت که وقتی شلیک می کند مثل فندک روشن می شود . سقف یکی از اتاقها ریخته است . شیشه پنجره صندوقخانه شکسته است .




عنکبوت پیر چشمهایش آب مروارید گرفته است . غضنفر را نمی شناسد . یک دیازپام خورده و در گوشه پنجره صندوقخانه خوابیده است . اشتها ندارد مگسی را که در تور افتاده بخورد . غضفر می رود از پنجره اتاق سلطنت ، حیاط عباسقلی را نگاه می کند . درخت آلبالوی کنار حوض خشکیده است . وسط حوض یک بشقاب ماهواره گذاشته اند و رویش پارچه کشیده اند . علفهای هرز همه کرت را گرفته است .





غضنفر با دوربین موبایلش در قیافه چروکیده عنکبوت پیر زوم می کند و عکس ماکرو می گیرد . مزدک با پوتین سربازی اش یک لگد به در چوبی صندوقخانه می زند و غضنفر نیم متر هوا می پرد . کاهگل ها از سقف صندوقخانه روی سر و صورت غضنفر می ریزند . عنکبوت پیر چرتش پاره می شود .





مزدک فکر می کند که شانزده آذر ، شورش می شود می خواهد برود در خیابان عکس بگیرد . شارژر را برای باطری های دوربین کانن می خواهد . یک اسپری سبز هم خریده است که روی دیوار شعار بنویسد .





مزدک شعرهای قیصر امین پور را می خواند . مریم حیدر زاده هم می خواند . ام پی تری داریوش هم گوش می کند . تیتراژ سریال مدار صفر درجه را دوست دارد . دوست دارد پوتین سربازی بپوشد و همیشه یک باتوم همراهش باشد . در کامپیوترش عکس های کودکان فلسطینی را گذاشته که در حمله اسرائیلی ها زخمی شده اند .



روی در اتاقش نوشته . . . ول کام تو هل . . . و صلیب شکسته هیتلر را کشیده و رویش عکس چارلی چاپلین را زده است . با خود نویس شعرهای کتاب قوم محزون را عوض کرده است . اسم وبلاگش را فرمانروایان خیابان گذاشته است . ده بار فیلم لئون و گلادیاتور و بت من را دیده است .




مزدک عاشق شخصیت لئون است وقتی که گلدان دستش است و در خیابان راه می رود . صمد ممد را هم می بیند و اخشابی هم گوش می کند . در ویکی پدیا دنبال فراماسونری و شیطان پرستی می گردد . دوست دارد ویولون بخرد . کلاس جودو ثبت نام می کند و یک جلسه بیشتر نمی رود . ترقه می خرد در حیاط می اندازد . غضنفر می ترسد .




مزدک می خواهد از آن ماشین مسابقه های باغ لار باغی بخرد در خیابان رانندگی کند . کاغذ پاره ها را می برد در حیاط آتش می زند . دوست دارد تکاور باشد . یگان ویژه باشد . می رود شانزده تا دی وی دی بازی جنگی از پاساژ سهند می خرد و چهار تا چاقوی رزمی از پاساژ بهارستان و یک اسکیت که دست نخورده در کمد بالای لحاف تشک ها می ماند . دوست دارد به دانشگاه برود و حسابداری بخواند .



مهناز تا صبح نخوابیده است . همینجور روی مبل نشسته و دارد فکر می کند . تینا به مزدک زنگ زده است که صد و پنجاه هزار تومن برایش شارژ ایرانسل بفرستد . مهناز می گوید صد و پنجاه هزار تومنمان کجا بود . موبایل مهناز به خاطر بدهی صد و نود و سه هرار تومنی میان دوره یک طرفه شده است . آنوقت پول قبض های تلفن و گاز هم مانده است . مهناز و ابراهیم قلی دارند به سر و کله هم می پرند . مزدک در اتاقش را بسته و دارد با تینا چت می کند . تینا صد و پنجاه هزار تومن شارژ می خواهد . مزدک در تبلتش می نویسد کثافتا از همه تون متنفرم .



***




اکرم دارد شام می پزد . یک دوربین باشد ظهر ببینم تو آمدی . میترا چکار می کند . از اینجا سرما می آید . سه تا آیه است از اینترنت بیاور معنی اش را پیدا کنیم . سه هفته است قرآن یاد نداده ای . چای ، چورک ، بیسکویت ، میوه . اوخ . برف سنگین جاده هراز را مسدود کرد . آنجا کجاست . اکرم عینکش را می زند تا از آشپزخانه تلویزیون را ببیند . عکس بالاخان روی دیوار خانه است . دارد می خندد .




این را نمی توانی در خانه تان بازی کنی بالا که می آیی به من قرآن یاد بدهی . روی دیوار آشپزخانه ، شماره تاکسی تلفنی ها است . اعتراض ها در تایلند . به من می گویند اسمت را چرا عوض کردی اکرم خوب بود . ورشکستگی شهر دیترویت . آنها زمستان چرا بستنی می خورند . آخر اینها چی است می نویسی بروم آمپولهایم را بیاورم بزنی دستهایم درد می کند . باید حوله گرم رویش بگذاری . واقعا به جای نوشتن اینها درس بخوان .




میترا مریض است . همه خانه مریض است . همه دنیا مریض است . چیچک و پرهام خانه را بهم ریخته اند . سی دی ها وسط اتاق است . استکان ها وسط اتاق است . ظرفها روی میز آشپزخانه از ظهر مانده است . پشتی مبل ها وسط هال است . غضنفر مشق های پرهام را می گوید بنویسد . جنوبی را جونوبی می نویسد . مسجد کبود و کاشی کاری هایش . برای دوم دبستان سخت است . پرهام دوست دارد فردا برف ببارد . پرهام و چیچک سرفه می کنند . غضنفر ساعت شش دو قاشق آموکسی به پرهام می دهد بخورد .





غضنفر و پرهام از قابلمه روی گاز آش سرد می کشند می خورند اما چیچک نمی خورد . پرهام از یخچال ماست و آب می آورد . غضنفر چیچک را پیش اکرم می برد . می گوید شام نخورده . اکرم غذایش روی گاز است . ساعت نه شب است . میترا نباشد غضنفر ول معطل است .




پرهام لباس می پوشد به خانه فرشته برود . چیچک و میترا می روند لیمو شیرین بخرند . چیچک نمی آیی ؟ من بروم ؟ می آیم . مسجد المهدی دارد اذان ظهر می دهد . بابا . خودافیز . صدای دزدگیر ماشین می آید . خوب بیاید .




پرهام می خواهد گربه سگ ببیند میترا هم می خواهد سریال چشم بادامی ببیند . غضنفر تلویزیون را بر می دارد و به اتاق بالا می برد . میترا و پرهام دادشان در می آید . اکرم برای چیچک یک دون و برای پرهام دو تا کوینک خریده است . این دون هم نمی دانم فارسی اش چه می شود . فکر کنم ترکی بنویسم آبرومندانه تر باشد . اکرم برای خودش هم دو تا تومان خریده است . این تومان شاید همان تمبان باشد . داده زرگر زنجیرش را هم درست کرده است . غضنفر دلش برای ابراهیم و فلاکس چایش و شرح مثنوی اش و بحر طویلش و از خنده سرخ شدنش و جوش آوردنش و قرآن خواندنش و شجریان و سروش گوش کردنش تنگ شده است .




روشنایی های گاز در دیوار پذیرایی ، شیشه ندارند . غضنفر باید برود برایشان از خیابان تربیت شیشه بخرد . غضنفر مبل های گاراژ و تلویزیون بیست و یک اینچ رنگی پارس را که روی اجاق گاز گاراژ گذاشته اند اول صبح به آقایی که نان خشک می خرد پانزده هزار تومن می فروشد . تلویزیون کنترل ندارد یکی از مبل ها هم پایه ندارد پنج تومن کم می کند . غضنفر دارد در آمد اول بیات ترک را می زند . میترا دارد به درس و مشق پرهام می رسد . غضنفر میکروفون را به آمپلی فایر وصل کرده دارد با پرهام آواز می خواند . چیچک و میترا هم پیدایشان می شود .




چیچک شام پیش اکرم رفته است . اکرم دارد ادغام و یرملون را یاد می گیرد . پرهام در صفحه کلید جدید دارد کمنتا شسیبل یاد می گیرد . دارد هفت نت را هم از آخر به اول یاد می گیرد .




این طرف کوچه یک پراید سفید و آن طرف کوچه یک زانتیا نگه داشته است . غضنفر ماشین را عقب و جلو می کند اما رد نمی شود . پراید مال مستاجر فارس زبان همسایه بغلی است که در زیر زمین می نشینند و از کاراژ رفت و آمد می کنند . غضنفر با انگشت شیشه کاراژ را می زند . اگر کمی چسبیده تر به دیوار پارک کنید ماشین رد می شود . می رود سویچ را می آورد .




پرهام اتاق بالا آمده که بابا اینجا کلا چند تا نی هفت بند داریم . استاد کسایی دارد در تلویزیون سلام علیکم سلام علیکم می زند . میترا می رود سلام علیکم کسایی را از اینترنت دانلود می کند . دستگاه چهار گاه . چیچک صندلی کوچک آبی اش را که وسطش مستراح است به اتاق بالا می آورد .




غضنفر وسط نماز می خواهد مگس بگیرد اما مگس فرار می کند . میترا و چیچک دارند می روند شیر بخرند . یخچال کاراژ تکانی می خورد و خاموش می شود . غضنفر دیگر به والاضالین ها گیر نمی دهد و آب از دهانش نمی پرد . هر روز جدولهایش را می نویسد . تاریخ ، اتفاق ، احساس ، اولین فکر ، فکر منطقی . اولش مسخره به نظر می رسد اما بعد از دو سه ماه معجزه می کند . میترا شام ماکارونی با سویا پخته است . یک زیتون های ترشی هم رفته اند از سوپرمارکت سر کوچه خریده اند . چیچک می آید و برای شام صدایش می زند .




غضنفر وقتی سجده می کند چیچک می گوید بابا آت اولوب . یعنی بابا اسب شده و می آید سوارش می شود . گاهی هم برعکس سوار می شود و میترا می خندد . گاهی هم می آید روی کله اش می نشیند و گوشهایم را می گیرد . گاهی هم سرش را روی فرش می گذارد و از آن پایین به چشمهای غضنفر نگاه می می کند .




آفتاب تا کاشی های وسط زیر زمین آمده است . اکرم می گوید می خواهم یخچال کاراژ را باز کنم مرباهای گل سرخ و زرد آلو را ببر به خانه تان اگر خراب نشده بود بخورید اگر خراب شده بود دور بریزید . غضنفر می گوید خودمان گاهی بر می داریم می خوریم بچه ها خیلی دوست دارند . می گوید لوبیاهای چشم بلبلی و خرماهای داخل نایلون را هم از یخچال بردارد آمدنی بیاورد بالا .




غضنفر به پرهام می گوید صدای موبایل را کم کند . غضنفر دیروز و امروز فلوکستین هایش را نخورده است . یادش رفته است . پرهام دارد با موبایل پیانو می زند . در خانه همسایه دسته جمعی مولا علی می گویند . پرهام مترونم را باز کرده است و دارد انگولک می کند . غضنفر یک دقیقه می آی بالا . تلفن زنگ می زند . پرهام دارد گریه می کند که خانم معلم گفته با مقوا یک کره زمین و یک خورشید درست کنید . میترا به غضنفر می گوید چیچک را طبقه بالا ببرد . غضنفر می گوید اکرم کفش هایش در آستانه است حتما به مسجد رفته است . غضنفر چایش سرد شده است . کبریت می کشد و گاز را روشن می کند تا آب داخل کتری داغ شود .




میترا به غضنفر می گوید تا من بیایم به پرهام املا بگو و یک کره درست کن . غضنفر مغزش کار نمی کند . ذهنش هنوز در آخرین پاراگرافی که داشت می نوشت مانده است . اصلا در باغ املا گفتن نیست . اگر میترا نباشد همه این خانه بهم می ریزد . میترا می گوید تو هم مثل خان کیشی هستی . هیچ کاری بلد نیستی . خان کیشی نود و هفت سالش است .





رادیو دارد اذان می دهد . یکی نیست بلند شود برود نماز بخواند . رضا از فتنه هشتاد هشت به این ور روزه هم نمی گیرد . فکر می کند همه عمر سرش کلاه رفته است . اما غضنفر از وقتی زلزله آمد و واشر سر سیلندر سمندش سوخت هر روز هفت هشت بار نماز می خواند . یعنی خیال می کند هنوز یکی آن بالا بالا ها هست . شیرجه می زند به فرش و خیال می کند پنجره ای باز می شود که دنیای دیگری است و چیچک می آید سوارش می شود .




میترا نمازش را وقتی سیب زمینی سرخ می کند می خواند . مهتاب وقتی نماز می خواند می رود در کوچه را هم باز می کند تا مهمان پشت در نماند . جمال نمازش را طبقه بالا می خواند . حیدر علی نمازش را با آهنگ می خواند . سبحان الله سبحان الله سبحان الله . سر نماز آروغ می زند . به طرلان می گوید آروغ سلامتی می آورد . غضنفر هر وقت بیدار شد نماز صبح می خواند . مزدک در اتاق بالا نماز می خواند . مهناز می رود مسجد المهدی نماز می خواند . مقصود فقط ماه رمضان نماز می خواند . اکرم اول برای قبرش نماز می خواند بعد برای گلدسته و حمزه علی نماز می خواند بعد نماز خودش را می خواند .




میترا یک پتوی سیاه سربازی به دیوارهای پنجره اتاق بالا کوبیده است تا سرما نیاید . اکرم یک سنگک آورده است . شام خورشت کرفس با ماست و ترشی دارند . میترا می گوید از آشپزخانه بو می آید . چیچک دو تا با مشت به سر پرهام می کوبد . چیچک نمی گذارد پرهام کتابش را رنگ کند . به پرهام گفته اند فردا لباس سیاه بپوشد مدرسه ناهار می دهند . چیچک دستهایش را روی مبل گذاشته و با پاهایش پرهام را که روی زمین نشسته لگد می زند . پرهام مداد رنگی هایت یکی یکی دارند گم می شوند . اینجا تخت چیچک است پرهام اینجا نخوابد . پرهام خیلی خوب رنگ کرده ای . یادمان باشد شیر و پنیر هم برگشتنی بخریم . میترا بلوز صورتی پوشیده است . شکلات های چیچک خانه اکرم ریخته است .




پرهام رفته دستشویی دارد حسنه فی الدنیا می خواند میترا داد می زد پرهام اونجا نمی خوانند . دار قالی هنوز وسط اتاق است . پرهام جوراب هایت را بپوش . چیچک می گوید جیلیخ میلیخ دی . یعنی پاره پوره است . دفتر پرهام را می گوید . میترا می گوید پیدا کردم بو از زباله ها می آید . پرهام دور ستون می دود و چیچک هم دنبالش راه افتاده است .




میترا جا مدادی پرهام را روی هوا می اندازد و روی سرش می افتد و پرهام و چیچک می خندد . غضنفر . می ری بخری . بای . پرهام . دست نزن ببینم . پرهام انگری برد چیچک را برداشته است . انگری برد دارد آهنگ می خواند . چیچک دارد جا مدادی را به هوا می اندازد که روی سرش بیفتد . میترا با اشاره می گوید که حالا چکار کنیم . ای وای . صدا نکنید دیگه . حالم خراب می شه . میترا و پرهام می روند از آرا کوچه پیراهن سرمه ای بخرند . چیچک دارد سر پایی یک پایش را روی جوراب آن یکی پایش می گذارد جورابش را در بیاورد .




میترا چیچک را بغل می کند . چیچک جیغ می زند که خیخ ائله میشم . پرهام می گوید که من آجام نارنگی بخورم . میترا می گوید یکی هم برای من بیاور . میترا سر کیسه زباله را گره می زند می برد در گاراژ می گذارد . پرهام سه تا نارنگی می آورد میترا می گوید پس بابا چی . اکرم می گوید شاید یکی پول نداشته باشد پیراهن بخرد .




غضنفر . یک چیز می گویم زود آنجا ننویس . غضنفر سرش را بر می گرداند . پاشو برو کباب بخر . فردا گفته اند کیف و کتاب نیاورند و فقط پیراهن سیاه بپوشند ناهار کباب می دهند . فردا نرود برو کباب بخر . پرهام فردا مدرسه می ری یا نمی ری ؟ می رم اما اگر دعوا کردند ترا می کشم . پرهام اجازه ندارند به خاطر لباس سیاه دعوایت کنند . مامان بگو برای چی . نمی دونم می خوان همه جا سیاه دیده بشه من اصلا از لباس سیاه خوشم نمی آد . پرهام نرو دیگه . می رم . به خاطر چی می ری ؟ به خاطر عزاداری و عکس گرفتن . من گفتم عکس می گیرند ؟ من ازت در خانه صد تا عکس می اندازم . من می خوام از مدرسه عکس ها را بدهند . مگه سال پیش عکس گرفتند .




از کمد بیسکویت بردار بخور . یکی هم برای چیچک بیاور . دوباره استفراغ نکند . پرهام هم پاستیل بر می دارد می خورد . چیچک چرا ایجوری می کنی . برو از یخچال نارنگی بیاور . چیچک دارد نارنگی می خورد و به میترا تعارف می کند . بعد مثل اسب به هوا می پرد . گوردون نئینه دی ائششه دی . گتمه دا نولار . اگر می ری پس برو به حمام . از حمام بیرون میام این پیراهن را می پوشم . این را بپوشی شب جایت جیش می کنی من چکار کنم .




چیچک دارد مداد رنگی ها را داخل جامدادی می گذارد . اکرم کار خوبی کرده برات پیراهن بزرگ خریده . پرهام پیراهن جدیدش را پوشیده و دور ستون وسط خانه می دود . پرهام دستهایش دیده نمی شود . پیراهنش هنوز بزرگ است . آخی ایستی سونان دا کامفا یووال لار . غضنفر سفهله مه دا . می می رم حمام . من هم می روم برنج بپزم . چقدر زندگی اینجا خودمانی است .




چیچک از خواب بیدار می شود . می دود و در کنار غضنفر می نشیند . میترا دارد به درس و مشق پرهام می رسد و تخمه می شکند . چیچک به ناخن های پایش لاک صورتی زده است . کتری دارد می جوشد . غضنفر می رود چای دم می کند و می آید . ساعت پنج و نیم عصر جمعه است . مسجد المهدی دارد اذان می گوید . چیچک می گوید این بلوز اسکی یقه ات بو می دهد . میترا بلند می شود برود چای بیاورد . پرهام به دستشویی می رود . چیچک همینجوری کنار غضنفر نشسته است . میترا می گوید دارد خرابکاری می کند . صدای برداشتن استکان ها از آشپزخانه می آید . غضنفر پای راستش را تکان تکان می دهد . پرهام دارد کتاب فارسی اش را از کیفش در می آورد . میترا در سینی چای و بیسکویت می آورد . پرهام سکسکه می کند .




اکرم روی تختش خوابیده است و دارد با چیچک حرف می زند . ارخمان الرخیم . چیچک ماه محرم بلوز قرمز پوشیده است . میترا مثل همیشه دارد سیب زمینی سرخ می کند . غضنفر کیف سامسونت میترا را که باز نمی شد با پیچ گوشتی باز می کند . میترا می گوید چیچک یک نی نی کوچولو بدنیا آمده اسمش احسان است . دو کیلو است . دارند سایزش را با عروسک انگری برد نشان می دهند . غضنفر با کاغذ برای پرهام یک کلاه درست می کند .




پرهام و چیچک لپ تاب را روی مبل گذاشته اند و خودشان زمین نشسته اند دارند تام و جری می بینند . میترا می گوید کمی عقب تر بنشینند . چراغ اتاق نشیمن روشن است کسی بلند نمی شود برود خاموش کند . میترا دارد پیاز خرد می کند . جری داخل کاسه شیر افتاده و تام دارد شیر را سر می کشد . غضنفر از میترا می پرسد تام کدام است جری کدام است . میترا می گوید جری همان جورز است یعنی موش . میترا بی بی سی را باز می کند . کنسرت ایرانی پخش می کند . حسین علیزاده دارد تار می زند . سور تویی نور تویی . بیش میازار مرا . باده تویی جام تویی .




چیچک و پرهام رسما دارند لپ تاب را می شکنند . میترا سرشان داد می زند . پرهام یک دقیقه بلند شو بیا اینجا . چیچک پرهام را از روی مبل به زمین انداخت . میترا دارد جیغ می زند . به خودش زحمت نمی دهد از جایش بلند شود برود لپ تاب را از دست بچه ها بگیرد . دارد کنسرت می بیند . یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا . غضنفر یک دقیقه بلند شو لپ تاب را از دستشان بگیر . چیچک به پرهام ابله می گوید . چیچک رفته است کنسرت می بیند . میترا می گوید سه تار نیست شش تا سیم دارد . از آن سه تار بزرگ هاست . شاید تنبوری ربابی چیزی باشد . غذا نسوزد خوب است . غضنفر هم که اصلا از جایم تکان نمی خورد . می ترسد ذوقش بپرد نتواند بنویسد .




غضنفر می رود از طاق یانی نخود کشمش و انجیر و خرمای خشک می خرد . نخود هشت هزار تومن . کشمش عسگری دوازده هزار تومن . بادام چهل و دو هزار تومن . تخمه سیاه چهارده هزار تومن . انجیر سی و پنج هزار تومن . از سوپر مارکت هم دو بسته لواش می خرد . از میوه فروشی های میدان ولی امر هم انار و نارنگی می خرد . میترا یک بشقاب آجیل و یک بشقاب انار در سینی می گذارد برای اکرم می برد . یک سینی هم برای مهناز می برد . مهناز می گوید امروز هر چه از دهنم در آمد به ابراهیم قلی گفتم .




میترا جواب نمونه سوالهای علوم پرهام را در اینترنت پیدا کرده است . چیچک همچنان سرفه می کند . از دیروز برایش شربت کوتریموکسازول هر دوازده ساعت هفت و نیم سی سی شروع کرده اند . چیچک با دستمال کاغذی هم آب دماغش را پاک می کند و هم نوشته های وایت برد کوچکش را که با ماژیک خط خطی می کند .



غضنفر دارد دوچرخه چیچک را درست می کند . چیچک به دوچرخه ، دوکرچه می گوید . چیچک به همه حرفهای ر ، ل می گوید . گوشهای اکرم همچنان صدا می دهد . فلوکستین ها رفته اند به دیواره معده غضنفر چسبیده اند آروغ که می زند مزه فلوکستین می دهد . ابراهیم قلی لحاف تشک می اندازد وسط پذیرایی از صبح تا شب می خوابد . ناهار آش می خورند که آبغوره و لوبیا سفید دارد . میترا دارد وسط پذیرایی آستر لحاف بزرگ زمستانی را می دوزد .




میترا و چیچک دارند انار می خورند . پرهام انار می خوری . سه دانه هم کف دستش در دهان غضنفر می گذارد . چیچک بخور دیگر . آشغال هایش را در نیاور . طرلان و اکرم در طبقه بالا دارند شام می خورند . اکرم رفته از راه پله از آن پیازهایی که غضنفر خریده می آورد . می گوید پیازها یخ زده اند . میترا به اتاق بالا آمده از نمونه سوالات پرهام پرینت بگیرد . چیچک و پرهام هم دنبالش می آیند .




پرهام دارد میمون های فضایی را نگاه می کند . دیشب یوزارسیف و پس از باران تمام شده و امروز اکرم سریال ندارد تماشا کند . هر خیالی اسمی دارد . اسم این خیال بزرگ ، زندگی است . هر خیالی روزی مثل حباب می ترکد و حبابی فراتر شروع می شود . خیالی خدایی تر . چیچک تاس منچ را داخل یک شیشه خالی انداخته است و تکانش می دهد کلی سر و صدا در می آید . در فیلیپین سیل سه هزار و چند نفر را کشته است .



تا پرهام مشق هایش را تمام نکند شام نمی خورند . چیچک با مداد دارد دیوار خانه را می نویسد . غضنفر دارد با مداد پاک کن نقاشی های چیچک را از دیوار پاک می کند . میترا می گوید جایش می ماند . آدم که گرسنه است بوی غذا را از هزار کیلومتری حس می کند .





غضنفر از صبح لحاف تشک وسط اتاق انداخته و خوابیده که مثلا مریض است . خلط ها از گلویش راه افتاده اند دارند خفه اش می کنند . لجش گرفته که آنتی بیوتیک نخورد . میترا نشسته ام بی سی تماشا می کند . غضنفر داد می زند که دارم می میرم تلویزیون را خاموش کن . میترا می رود سه تا لیمو شیرین می آورد و به اتاق نشیمن می رود و در را پشت سرش می بندد . غضنفر دنبالش می رود می بیند چشمهایش سرخ شده است .




پرهام دارد با کاغذ ، قایق درست می کند . میترا می گوید اگر سر درس و مشقش نیاید دو تا از ستاره هایش را پاک می کند . آب دماغ چیچک آمده دارد داخل دهانش می رود . میترا دارد دنبال دستمال کاغذی می گردد . میترا کرفس و هویج سرخ می کند . میترا کرفس ها و هویج ها را در سینی می گذارد به طبقه بالا می پرد .




حیوان با وفا . سگ . پرهام دارد بالای کمد می رود . شاپرک آمد کنار پنجره . روی شیشه مثل برگی دیده شد . پشت شیشه آفتاب مهربان . می درخشید از میان آسمان . مگه نه . پرهام . حالت خوبه . میترا خمیازه می کشد . پرهام حکایت خوش اخلاقی را در مدرسه خوانده اید . آقا پرهام گل بسته . روی گل هاش نشسته . چیچک خانم گل بسته . غضنفر بابا گل بسته . خودت را هم بخوان . میترا جونم گل بسته . روی گلاش نشسته . وقتی گلاش باز می شه . پرواز می کنه و می ره . میترا می خندد . او . او . نینداز زمین . پرهام اینجا یک دانه غلط داری .




غضنفر مغزش تک هسته ای است وقتی می نویسد نمی تواند جواب بدهد . یک عنکبوت دارد در دیوار اتاق بالا راه می رود . میترا می رود از آشپزخانه دمپایه می آورد عنکبوت را می کشد . پرهام دوست دارد در ترک ست ، کارتون نگاه کند . دارد با میترا دعوا می کند .




میترا دارد چیچک را در حمام می شوید . دوبار به غضنفر می گوید برو سیب زمینی را در ماهی تابه روی گاز بهم بزن نسوزد و غضنفر که انگار نه انگار نشسته است روی مبل و دارد نی می زند . پرهام دارد اول صبحی عطسه می کند . میترا و چیچک هنوز خواب هستند . غضنفر دوش گرفته گل گلاب نشسته دارد تایپ می کند . چیچک تا پنج صبح هر نیم ساعت یکبار استفراغ می کند . میترا سطل خالی ماست را جلوی دهانش می گیرد .




هوای روستا نمنه است . منیم خیخیم وار . فردا پرهام امتحان دارد . میترا دارد برای چیچک بادکنک باد می کند . پرهام دارد مشق هایش را می نویسد . غضنفر بلوز اسکی یقه قهوه ای کمرنگ پوشیده است . رادیاتور اتاق بالا باز است . غضنفر در اتاق را بسته تا صدا نیاید . خان کیشی را به بیمارستان شهدا برده اند . دو بار عکس گرفته اند . گفته اند لگنش ترک خورده است . این پیری خیلی سخت است . همان بهتر که زلزله ای چیزی بیاید . من پاستیل می خواهم صبحانه نمی خورم . غضنفر دو تا بزن این ور آن ور نشان ندهد . پرهام بیاور فکری ریاضی ات را بچسبانیم . پرهام آنها مال چیچک است تو چرا نشستی الان زر زر می کند . غضنفر این گوشهایش نمی شنود . کتابت پشت کیفت است داری کجا می ری .




میترا چای می آورد غضنفر دو تا بر می دارد . یک پرتقال هم پوست می کند . شام آش و قرمه سبزی است . ترشی هم آورده اند . غضنفر کلم های سفیدش را بر می دارد می خورد .




غضنفر ساعت دو شب دارد موتور ماهواره را این ور و آن ور می چرخاند . با زیر پیراهن می رود ال ان بی را در ایوان این ور آن ور می کند . سرما نخورد خوب است . معلوم نیست نصف شبی دارد دنبال چه می گردد . چیچک به میترا می گوید که پرهام امروز نی نی من را آخ کرده است . خان کیشی از آن یکی اتاق صداهای عجیب و غریبی از خودش در می آورد . چیزی شبیه سرفه یا زور زدن . چند روز است شکمش کار نمی کند .




غضنفر تمام خیابان ولیعصر تهران را دنبال مستراح می گردد . در خواب حتی یکی مستراح هم پیدا نمی کند . سربازی دم در یک پادگان ایستاده است . گروهبان مستراح را نشان می دهد . غضنفر می رود در مستراح می نشیند اما سربازها از پشت نرده نگاه می کنند . چاه مستراح چیزی شبیه یک پرتگاه است .




اکرم می گوید عید می آید برای خانه تان لوستر بخرید زشت است . غضنفر زیر دوش دارد به خواب هایی که دیده است فکر می کند . به اینکه شاید دو تا ناخود آگاه داشته باشد و شخصیت های خواب هایش واقعی تر از این خود مجازی اش باشند که دارد تایپ می کند .




میترا چای غضنفر را در نعلبکی ریخته است . دارد سرد می شود . چیچک دمپایه اش را مثل میکروفون گرفته دارد آواز می خواند . میترا دماغش را جمع کرده و دارد می خندد . چیچک آمده خم شده دارد چای غضنفر را از نعلبکی می خورد . میترا رفته ال ان بی را درست می کند تا یوزارسیف نگاه کند . در حیاط را باز گذاشته است . دارد همه سوخت بیرون می رود . رفته از اتاق بالا شماره موتور را عوض می کند . آمد . رفت . آمد .



یوزارسیف دارد با اختاتون صحبت می کند . پرهام دارد دنبال پاک کنش می گردد . اکرم آش آورده است . غضنفر حرف نمی زند . اگر حرف بزنم همه اش خراب می شود . چیچک قند را در چای می اندازد .




پرهام دارد مثل اسب دور ستون وسط هال می چرخد . من از نام آمون بیزارم . من آتون را می پرستم . از فردا من آمن هوتپ نیستم . از فردا نام خودم را آختاتون می گذارم . از فردا دین خود را عرضه می کنم . اما مردم هنوز آمون را دوست دارند . این کاهنان را به وحشت می اندازد . باید معبد آمون را در قصر خود تعطیل کنیم . غضنفر چایش را می خورد . پرهام چرا می چرخی مشق هایت را بنویس . اختاتون دارد در آب غسل می کند . سه شش تا دوازده تا . چیچک سرفه می کند . میترا بلوز سبز پوشیده است . چیچک پیراهن و شورت قرمز پوشیده است . پرهام پلیور قرمز و آبی پوشیده است . غضنفر می رود از زیر زمین برای پرینتر ، کاغذ آچاهار می آورد .




علت نجواهایتان را می دانم . اینکه چرا لباس رسمی نپوشیده ام . در مقابل آمون زانو نزده ام . پاسخ روشن است . من از این پس دیگر آمون را نمی پرستم و به خدای یکتا ایمان می آورم . من به خدای آسمانها ایمان آورده ام و با خدای شما مردم مصر کاری ندارم . هر کسی در انتخاب خدای خود آزاد است . این قصر از این پس معبدی هم ندارد . این تندیس آمون را از قصر ببرید . کاهنان دارند تندیس آمون را از قصر بیرون می برند . آمون اینهمه بی ایمانی و کفر را تحمل نخواهد کرد . پیام های بازرگانی . میترا چیچک را می برد در حمام بشوید .



***




من می خندم و او هم می خندد ، بی آنکه بداند برای چه می خندد . در هشتاد و هشت سالگی مثل یک کودک شش ماهه شده است و این همان سلطنت پنجاه سال قبل نیست . سلطنت هرگز فارسی یاد نگرفت و کتابی نخواند و ندانست که در تلویزیون چه می گویند اما به ترانه های ترکی باکو و نوار آشیق ها گوش می داد و این آشیق ها مردانی بودند که ساز در دست می گرفتند و در قهوه خانه ها و کوچه و بازار آذربایجان برای مردم ، حکایت ها و شعرهای حکمت آموز می خواندند .




سلطنت بایاتی بلد بود و اوشودوم اوشودوم را حتی وقتی که آلزایمر گرفت و در سی تی اسکن ، مغزش تحلیل رفته بود و حتی نام پسرش را نمی دانست از اول تا آخر بدون لکنت می خواند و هر کلمه را با همان شور کودکانه و آهنگی که هشتاد سال پیش از مادرش فرخنده شنیده بود ادا می کرد :





اوشودوم آی آوشودوم ، داغدان آلما داشیدیم

آلمالاری آلدیلار ، منه ظولوم سالدیلار

من ظولوم دن بیزارام ، درین قویی قازارام




سلطنت شاید از آن ترکان مهاجم سلجوقی باشد که به آذربایجان آمده باشد ، شاید از عثمانی هایی باشد که در زمان صفوی به تبریز حمله کردند و شاید از بازماندگان مغول ها در تبریز باشد و شاید از بومی های آذربایجان باشد که قبل از آمدن آریایی ها و مادها به آذربایجان ، راحت و بی دردسر می زیستند و شاید از آریایی هایی باشد که از شمال سردِ بالای دریای خزر آمدند و در آذربایجان ماندند و صدها سال بعد ، از ترس سلجوقیان ، ترک شدند . سلطنت از هر نژادی که باشد ، از هر کجا که آمده باشد و هر زبانی که داشته باشد ، سلطنت است و اگر او نبود این کلمات هم نبود .




و من ترکی را دوست دارم ، چون سلطنت آنرا می فهمد ، همین . که من سلطنت را دوست دارم که او نورالدین را با چنگ و دندان بزرگ کرد . سلطنت دیگر مرا نمی شناسد و نمی تواند این کلمات را بخواند که نتوانسته هرگز نیز ، که او فارسی نمی دانسته ، که او خواندن نمی دانسته است . سلطنت به کتاب می گوید کیتاب و این همان کاف فارسی نیست ، حرفی است که بین کاف و چ ، ادا می شود و اگر یک فارس زبان بشنود ، چون گوشش با این حرف آشنایی ندارد ، فکر می کند که سلطنت به کتاب ، چیتاب و به کباب ، چَباب می گوید .




سلطنت تنها بازمانده من است . تنها فامیل من است که هنوز زنده است . مال دیروز است . مال هشتاد سال پیش است اما وقتی من دست هایش را می گیرم و می فشارم ، مرا به گذشته ها می برد ، بی نمکی مدرنیته را از من می گیرد .




در سی تی اسکنش یک خونریزی مزمن در زیر عنکبوتیه مغزش دیده می شود که تخلیه اش کرده اند و هنوز بانداژ بر سرش دیده می شود . سلطنت ، مغزش تحلیل رفته است و در سی تی اسکن ، بین مغزش و استخوان جمجمه اش ، فاصله سیاهی است و این یعنی آلزایمر . من فکر می کنم که همه باغمیشه قدیم ، یکجورهایی در این آلزایمر سلطنت گم شده است .




من فکر می کنم که از قشر خاکستری مغز سلطنت تا استخوان جمجمه اش ، در این فاصله سیاهی که در سی تی اسکن مغزش دیده می شود ، در این آلزایمر ، در این فراموشی عمیق ، در این نسیان پیری ، در این فضای خاموش ، در این شکاف تیره ، گل احمد هنوز دارد شاخسی می رود ، نارین گل هنوز دارد جَهره می ریسد ، گل مراد وقتی از جلوی خانه حمزه علی می گذرد ، گیردکان بادام به طرلان می دهد ، حلیمه دارد جامیش ها را می دوشد ، آی پارا دارد ناخن های پایش را می چیند ، اسداله دارد به چشمه بیوک کلانتر ، سرکشی می کند و حمزه علی دارد کرت های باغ دستمالچی را آب می دهد .




سلطنت ، دستهای لاغری داشت با پوستی لطیف و چروک خورده ، درست مثل سیب های زردی که چند روزی در طاقچه مانده و چروکیده باشد . کنار سماور می نشست . روی تشکچه اش .




سلطنت دومَنج درست می کرد برایم . نان های خشک را خرد می کرد و پنیر قاطی اش می کرد و بعد کره را در ماهی تابه داغ می کرد می ریخت رویش . با دست گلوله گلوله اش می کردیم و می خوردیم . می مُردم برای این دومَنج .



هَن که می گفتم ، سلطنت می گفت ؛ هَن یوخ بعلی و بعلی که می گفتم ، سلطنت می گفت ؛ بعلیوه شَکَر ، نازی وی کیم چَکه ر و من که می گفتم خانیم ، سلطنت دندانهای طلایش ، نمایان می شد .




سلطنت می گوید شیر پاستوریزه ، مزه ندارد ، راست هم می گوید . سلطنت موهای صافی دارد و پشت کلّه اش تخت است و شکل صورتش کمی شبیه مصری هاست ، بینی اش تیز است ، یک چشمش مصنوعی است ، وقتی حرف می زند ، هیجان دارد و با دست ، چادرش را در دستش مچاله می کند . همیشه یک چارقد سرش است . یکی دو تا دندان طلا دارد ، شلوار سیاه پشمی می پوشد و جوراب های سیاهش را روی شلوارش تا زانوهایش می کشد .




دستهایش را می گیرم و خوب گوش می کنم ، من در آلزایمر سلطنت ، صدای پای کفش های نصراله را می شنوم ، صدای خنده زنهای کوچه حاجی ولی را .




من در آلزایمر سلطنت ، دنبال خودم می گردم ، دنبال پدرم نورالدین ، دنبال پدربزرگم ، عباسقلی ، دنبال اکبر آجان ، برادر عباسقلی و فرزندانش ؛ چایچی هایی که هیچ وقت ندیدمشان و ندانستم کجا هستند .





من در آلزایمر سلطنت ، دنبال صد سال باغمیشه می گردم . دنبال آدمهایی که نیامده ، رفتند و از آنها تنها ، خاطره ای ماند در آلزایمر سلطنت .




لطف اله ، به سلطنت ، خانیم باجی می گوید . لطف اله می گوید که خانیم باجی ، نصراله را خیلی دوست داشت . عاشقش بود . نصراله ، کلاه لبه دار خاکستری به سر می گذاشت . کت و شلوار گشاد خاکستری هم می پوشید . بچه های سلطنت به او آجان می گفتند . خدایش بیامرزد . سلطنت می گفت که خواستگار فرستادند و من قبول نکردم . جادو کردند . نعل اسبی را گذاشته بودند روی آتش و من دیدم که قلبم آتش گرفت و از خانه بیرون دویدم .




زهرا سلطان ، هووی سلطنت ، زنی مهربان و کم حرف بود ، کمی چاق با گونه های برجسته و موهای موجدار که سلطنت و بچه هایش به او ، آرواد می گفتند . یکبار وقتی پنج سالم بود تا در چوبی مستراح خانه نصراله را باز کردم دیدم زهرا سلطان نشسته است . بی آنکه بترسد یا ناراحت شود تبسمی کرد و با مهربانی حالم را پرسید و من که سرخ شده بودم ، ماندم چکار کنم . در را بستم و دویدم . تا یکی دو روز رویم نمی شد سلامش کنم .




این مستراح دو پله بالاتر از حیاط بود و وقتی با آفتابه آب می ریختی چند ثانیه بعد صدای ریختن شرشر آب را در چاه می شنیدی . این چاه هر وقت پر می شد آنرا با سطل های چرمی به کرت های حیاط خالی می کردند و کَرت ها تا لبه پر می شد و یک مگس مگسی می شد که نگو .




در این کَرت های خانه نصراله ، بوته های گوجه فرنگی بود و درخت های سیب پاییزی . گوجه فرنگی ها را وقتی سبز بودند می چیدند و پشت پنجره ، جلوی آفتاب می گذاشتند تا سرخ شود . سلطنت ، شیشه های آبغوره را هم پشت پنجره می گذاشت . سلطنت آش آبغوره که می پخت ، شکر هم سر سفره می آورد . شکر را داخل آش که می ریختی ، ترش و شیرین قاطی هم می شد . مزه اش هنوز مانده در دهانم .




سلطنت ، هر وقت من می ترسیدم با یک خاک انداز آهنی سیاه دود گرفته می آمد و در آشپزخانه ترسم را بر می داشت و این آشپزخانه روزی طویله ای بود که یک گاو میش سیاه شیرده داشت و یک آغل و زهرا سلطان هووی سلطنت این گاو را می دوشید .




و این ترس برداشتن ، چیزی بود شبیه عکس برداشتن . وسط آشپزخانه دراز می کشیدم و گل خاتون چادرش را رویم می کشید و سلطنت ، خاک انداز را روی اجاق ، داغ می کرد و گل خاتون در استکان آب نمک درست می کرد و مراد و مخدومعلی ، روی سکوی آشپزخانه می نشستند و می خندیدند و من هم در زیر چادر ، خنده ام می گرفت .




خلاصه سلطنت لب هایش را تکان می داد و دعایی ، وردی ، چیزی می خواند و آب نمک را یکدفعه روی خاک اندازی که بالای سرم نگه داشته بود پرت می کرد و این آب نمک که بصورت لکه سفیدی روی زمینه سیاه خاک انداز شکل می گرفت به هر چیز شبیه می شد می گفتند حتما از آن ترسیده ام . گاهی شبیه سگ می شد ، گاهی شبیه چاقو ، گاهی شبیه آتش و گاهی شبیه زهرا سلطان . و در آخر هم من باید با انگشت سبابه ام این نمک خاک انداز را در دهانم مزمزه می کردم و آنرا به پیشانی ام و هر جایی که گمان می رفت چشم خورده باشد می مالیدم .




هر وقت زبانم آفت می زد سلطنت می گفت دیلیوه پای چیخیب و آرد برنج می داد می زدم به زبانم .




سلطنت ، برایم کَته می پخت و سیب زمینی و گوجه هم قاطی اش می کرد که قیرمیزی دوگی می گفتم ، می رفت از دبّه ای که در ایوان گذاشته بودند ، ترشی بادمجان هم می آورد ، می نشستیم سر سفره کوچکشان ، من و مادر و سلطنت و مخدومعلی و مراد و گل خاتون و نورالدین که همیشه جایش خالی بود .




یکبار ، کلاه ارتشی نورالدین را به سر گذاشتم و عینک دودی اش را به چشم زدم و تفنگ چوبی ام را به دوش انداختم و از خانه حمزه علی در شورچمن تا خانه سلطنت در دالی کوچه رژه رفتم . حس دون کیشوت وار عجیبی بود .




سلطنت هیچ وقت جرات نکرد با من از نورالدین حرفی بزند تا این اواخر که پرسیدم و اشک در چشمانش حلقه زد و هر کلمه اش شعری شد که بر زخم های قلبم نشست .




اینکه دور است اما نه آن قدر که دلتنگ نشد و دیر است اما نه آنقدر که نتوانم اشکی ریخت ، اینکه سخت دوست دارمش و این را بر تمام دیوار های شهر نوشتن خواهم ، اینکه اشک امانم نمی دهد که بگویمتان خدا رفتگان شما را هم بیامرزد ، سخت می آزاردم هنوز .





***



عباسقلی را کجا دفن می کنند ما نمی دانیم . پدرم ، نورالدین هم هیچ وقت ندانست . سلطنت هم هیچ وقت چیزی نگفت . از عباسقلی ، تنها عکسی ماند بر دیوار . پیرمردی با سری طاس و ریش و سبیلی نه چندان مرتب .





سال پنجاه و نه که ما از پادگان مرند به این خانه بزرگ و ترسناک برگشتیم ، سلطنت و نصراله اسباب و اثاثیه شان را جمع کردند و از این خانه رفتند به خانه خود نصراله در آخر کوچه حاجی ولی .




گوهر ، آخرین مستاجر سلطنت هم چندی بعد از این خانه رفت . من ماندم و اکرم و نورالدین که گاهی نامه هایش می آمد و هر از چند گاهی هم خودش و چندی بود که نه از نامه هایش خبری بود و نه از خودش . یکبار یک خمپاره در چند قدمی نورالدین افتاده بود و عمل نکرده بود ، نورالدین که آمد یک گوسفند قربانی کردیم و به در و همسایه دادیم .




آن ور حیاط عباسقلی ، لانه مرغ و خروس ها بود و مستراح و مطبخ و اتاق و دهلیز اکبر آجان . اکبر آجان ، برادر بزرگ عباسقلی بود و همان شصت هفتاد سال پیش ، جمع کرده و با زن و بچه اش به تهران رفته بود .




این ور حیاط هم یک انباری بزرگ بود که چراغ نداشت و یک اتاق و دهلیز که سلطنت به گوهر و شوهرش مجید ، کرایه داده بود و یک آشپزخانه که بالایش دو تا اتاق بود که من و اکرم آنجا می ماندیم و روزگاری ، عباسقلی با زن اولش آسیه . آسیه چرا نازا بود ، ما نمی دانیم . هورمونهایش بالا پایین بوده یا یک عفونت ساده ، خدا می داند .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر