۱۳۹۵ فروردین ۸, یکشنبه

باغمییشه . کتاب 11 . بهداری زندان





یک برگه دادند امضا کردم و بعد فهمیدم که سوگندنامه پزشکی بوده . بی هیچ تشریفاتی خانم آموزش برگه را داد که این را هم امضا کن . ده سالی بود که دانشگاه کشکی شده بود . کلاس 100 نفری را کرده بودند 400 نفر . سر جسد به جای جسد فیلیپینی ، پس گردن همکلاسی مان را می دیدیم . همان ترم اول اتاق بیست و هفت یک فارغ التحصیل پزشکی آمد اتاقمان کتابهایش را ببرد و گفت که من جای شما بودم ول می کردم دوستان در شمال مطب زده اند و حتی اجاره اش را هم در نمی آورند بس که پزشک ریختند بیرون .

باورمان نشد حرفش تا وقتی که فارغ االتحصیل شدیم و این کلینیک و آن کلیینک و این کشیک و آن کشیک که آخرش می شد حقوق ساده یک کارمند . تخصص هم اگر سوالها را نمی فروخنتند و دو سال از کار و زندگی می افتادی یک رشته بدرد نخوری قبول می شدی و استخدام که من فرزند شهیدش بودم و پس از شش سال با هزار دنگ و فنگ توانستم استخدام پیمانی بشوم آن هم دور از شهر و خانواده . خلاصه شنیدم که دبیرستان ها دیگرآن رونق زمان ما را ندارد و کلاس های تجربی که خالی خالی شده .

تهران جای من نبود . جمع کردیم آمدیم باغمیشه خودمان . مرداد 80 . دو سالی رفتم طرح . بهداری باسمنج . نرسیده به لیقوان . باسمنج خیارش و خیارشورش مشهور بود و لیقوان ، پنیرش . شدم پزشک سیاری . دارو برمی داشتیم و با ماشین به روستاها می رفتیم ، خانه های بهداشت .

اولین روز رفتم روستای نعمت آباد که چسبیده به باسمنج بود . یک کیف سامسونت داشتم که درش خراب بود . مریض ها نشسته بودند . تا سلام کردم در کیفم باز شد و همه وسایلم ریخت کف اتاق .

در باسمنج دوست داشتند برایشان آمپول و سرم بنویسم . قرص و شربت را قبول نداشتند . خوراکشان پنی سیلین بود و آمپول های ب دوازده و ب کمپلکس . گلویشان چرک داشت یا نداشت مهم نبود . کم خون بودند یا نبودند مهم نبود . تشخیص چه بود مهم نبود . حتما باید فشارشان را می گرفتم و یک گوشی به سینه شان می گذاشتم . نیاز بود این کار یا نیاز نبود مهم نبود . استاد چه یادم داده بود مهم نبود . مقاومت بی فایده بود . خیلی چیزها از مریض ها یاد گرفتم که علمی نبود . لازم هم نبود علمی باشد . همان ماه اول در باسمنج فهمیدم که دانشگاه رفتن هم نیاز نبود ، تنها دنبال یک نفر بودند که روپوش سفید بپوشد و داروهایی را که می خواهند برایشان نسخه کند . اگر می خواستی بگویی که ویروسی است و آنتی بیوتیک لازم نیست و از این حرفها ، الم شنگه ای می شد که نگو .  طرح که تمام شد رفتم بهداری زندان . اسفند 82 .


* * *

رئیس گفت باید یکی یکی کبد و طحال و کجا و کجایشان را معاینه کنی و در این فرم بنویسی و فلان کنی . دکتر قبلی هم آنجا بود گفت نمی خواهد چند سوال بپرس و فقط آنهایی را که شک داشتی معاینه کن . روزی سی چهل تا ورودی داشتیم . اول می رفتند برای انگشت نگاری و عکس و بعد می آمدند قرنطینه برای واکسن . و من فرمهایشان را پر می کردم . نام و جرم و سابقه بیماری و سابقه اعتیاد و نتایج معاینه .

همه نوع جرمی بود . از سرقت مسلحانه تا قتل و حشیش و هروئین و مال خر و ضامن و دیه و تصادف و اختلال در نظم عمومی و توهین به قاضی و مشروب و قاچاق و ماهواره و نفقه و مهریه و تکدی گری و رابطه و مزاحمت و قلعه بابک و الی آخر  .

بخش هم رفتیم . گفت باید پرونده ها تکمیل باشد و هر روز علایم حیاتی شان را بگیری و ثبت کنی و از این حرفها . دکتر قبلی گفت نمی خواهد هر دو روز یک نیم ساعتی برو بالا بهشان سر بزن کافی است . بخش طبقه بالا بود . هشت صبح با احمد می رفتیم فشارهایشان را می گرفتیم .

بعد ها فهمیدم که بیشتر این مریض های بخشی ، زندانی های سفارشی هستند . فک و فامیل مسئول ها بودند که می فرستادندش بخش تا راحت باشند و گرنه هزار تا مریض بدحال در بند بود که هیچ کدام بستری نمی شدند . گاهی سفارش می فرستاندند که فلانی را بستری کن و و وقتی می گفتیم که نیاز به بستری ندارد می گفت که دستور فلانی است .

دکتر قبلی را گذاشته بودند اورژانس . آدم دل رحمی بود . هر چه زندانی ها می گفتند برایشان نسخه می کرد . عصر ها هم می رفت رادیولوژی چرتی می زد و بعد سیگاری می کشید و برای خودش در فلاسکش چای دم می کرد و سر حال که می شد ، روزنامه شرقش را می خواند و می رفت بند مخدره و موقت برای ویزیت ، فارغ التحصیل دانشگاه تهران بود .  آخر کلاس و فرهنگ و متانت و شرافت و ادب . تحلیل های بیستی داشت .

یک روز من و یوسف کشیک بودیم در اورژانس که یک مرده آوردند ، پیرمردی بود ، می گفتند همه اهالی آپارتمانشان را به رگبار بسته بود ، دوستهایش در بند متوجه شده بودند که حرکت نمی کند و خشکش زده و سریع آورده بودند ، هرکاری کردیم برنگشت ، لوله تراشه هم گذاشتیم فایده ای نداشت .

قرار بود آنروز بازرس بیاید از تهران ، خوب نبود مرده ولو باشد وسط اورژانس ، زنگ زدیم پزشک قانونی . طول می کشید تا بیاید ، سربازها گفتند پس این را چکار کنیم ، یوسف گفت ببریدش رادیولوژی ، رادیولوژی آن پشت بود که دکتر قبلی آنجا می خوابید ، سربازها مرده را روی برانکارد گذاشتند و بردند رادیولوژی . هیچ وقت ندیده بودم دکتر قبلی را که عصبانی شود جز آن روز که سربازها را دنبال کرد تا دم در اورژانس که چرا مرده را آورده اید رادیولوژی ، تمام آرامش پس از چای خوردن و روزنامه خواندنش بهم خورده بود .


اعدام

پسری بود که در بند جوانان آرایشگری می کرد . بعد رفت بند مالی . جرمش قتل بود فکر کنم . شنیده بود که طرفش رضایت داده و از خوشحالی همه بند را شام مهمان کرده بود . دو ماهی که اعتصاب کردم و نرفتم زندان و بعد برگشتم سراغش را گرفتم ، گفتند اعدامش کردند .

پشت بند نُه اعدام می کردند . هر قدر التماس می کرد به اولیای دم قبول نمی کردند . گاهی هم دلشان می سوخت و دو ماه وقت بهش می دادند و برمی گرداندش بند . مثل گوسفندی که زیر چاقوی قصاب رفته و برگشته باشد . یکبار رفتم تماشا و پشیمان شدم از رفتنم . طنابی می انداختند گردنش . یکدفعه می زدند چهارپایه زیر پایش می افتاد . کمی آویزان تقلا می کرد و بعد رنگش سیاه می شد و کف از دهانش بیرون می آمد و بعد دست و پاهایش کمی تکان می خوردند و بعد تمام . پایینش می آوردند و دستبندش را باز می کردند .

حس خوبی نداشت . دوستانش از پنجره های کوچک بند از ما می پرسیدند که چی شد رضایت دادند . و ما دلمان نمی آمد که بگوییمشان اعدام شد . قاتل بودند اما دلمان برایشان می سوخت . خیلی هایشان آدمهای باشخصیتی بودند . مومن هم بودند بعضی هایشان روزه می گرفتند . کلا با جرمهای قتل زیاد مشکلی نداشتیم .


* * *

مشکلمان بیشتر با بند مخدر بود . وقتی که برای تزریقات پانسمان می آمدند اوضاعی می شد . خیلی هایشان ایدز داشتند . بوی دود از چند متری شان حالت را بهم می زد . کند حرف می زدند . با همان لهجه خاص معتاد ها . تا می دیدندت به فکر می افتادند که قرصی ازت گدایی کنند .
مسئول بندشان می گفت که آدم وقتی معتاد می شود حتی النگوهای زن و بچه اش را هم با زور و کتک از آنها می گیرد و می فروشد و مواد می خرد . اعتیاد دیگر شخصیتی باقی نمی گذاشت برایشان .
یک حسنی بود که همه مان می شناختیم . می گفت خودم گوساله ام و مادرم بزغاله و از این حرفها ، خلاصه حاضر بود هر توهینی به خودش و خانواده اش بکند تا یک ورق قرص لوازپام بگیرد و ببرد بفروشد مواد بخرد .

یکبار یکی شان گفت که قرص بنویس بفروشم و خرجی ام را دربیاورم . نمی شد حرفش را باور کرد شاید می خواست با پول قرص ها مواد بخرد . فردایش خودش را در حمام زندان به دار آویخته بود . آوردندش و هر کاری کردیم برنگشت . دوبل میدریاز بود . بعضی وقتها هم بر می گشتند .

یک پسره بود که زود زبانش را از دهانش بیرون آوردیم و ایر وی گذاشتیم و اکسیژن که برگشت . می گفت چرا نگذاشتید کارم را بکنم . داشتم مادرم را می دیدم . رفت حیاط بهداری و سیگار کشید . نگذاشتیم از نعمت زندگی محروم شود بنده خدا .

یک روز یکی شان زد همه شیشه های بهداری را شکست . ما تخت را هول دادیم جلوی در پانسیون تا نتواند بیاید داخل پانسیون . ایدز داشت . همه می دانستند . تا ده بیست تایی قرص نمی گرفت نمی رفت از بهداری . اگر دست خالی می بردندش ده دقیقه بعد خودزنی می کرد و می آوردندش و باید پرستار بنده خدا پانسمانش می کرد . گاهی هم جوری می زد که باید بخیه اش می کردیم . بخیه زدن بیماران ایدزی آن هم در زندان آن هم ولی با آن شخصیت ، زیاد جالب نبود برایمان . به هر حال قرص هایی را که می خواست باید می دادیم تا برود و تا پنج شش ساعت پیدایش نشود . گاهی در یک روز دو سه بار می آمد و قرص می گرفت . هیچ راهی نبود که نیاید .

مسئول بند نمی خواست درگیر شود و هر کس می گفت مریضم با سرباز می فرستادش بهداری . سرباز هم زندانی را ول می کرد بهداری به امان خدا و خودش می رفت پیش دوستش در نگهبانی بهداری می گفت و می خندید . ما می ماندیم و سر و کله زدن با زندانی .


دکتر دباغ نداریم

یکبار سالار پرسید کجا کار می کنی گفتم بهداشت . گفت کدام بهداشت گفتم بهداشت نصف راه . گفت چه کار می کنید گفتم واکسن می زنیم و کارهای بهداشتی و درمانی . کلی کلاس گذاشته بود پیش خانومش که پسرخاله ام بهداشت نصف راه کار می کند و فردا با خانومش بچه اش را برده بود بهداشت نصف راه واکسن بزنند ، گفته بودند اینجا واکسن نمی زنیم دکتر دباغ هم نداریم . جریان را به من گفت و کلی خندیدم و واقعیت را برایش گفتم و قول گرفتم که به کسی نگوید . آنروزها می رفتم خانه جَمله خالاجان هم . فشارش را می گرفتم . نگفته بودیم که سونوگرافی اش چی نوشته اما بچه هایش می گفتند که فهمیده و خودش به روی خودش نمی آورد . بچه هایش که می پرسیدند کجا کار می کنی یک چیزهایی سر هم می کردم می گفتم . زیاد گیر نمی دادند . کم کم به همه فامیل گفتم که زندان کار می کنم . نمی شد مخفی کرد . هزار تا دروغ هم که می بافتی باز کم می آوردی . اگر می گفتی کلینک کار می کنم می گفتند کدام کلینیک و الی آخر .


تمارض

یک تمارض هایی می کردند که آدم شاخ در می آورد . ادای سنگ کلیه را در می آوردند ، تشنج الکی می کردند . الکی از هوش می رفتند . هر کاری می کردیم به هوش نمی آمدند . آمپول آب مقطر می زدیم زیر جلدی که درد وحشتناک داشت اما خم به ابرو هم نمی آوردند .

یوسف پنبه الکل را می فشرد در بینی شان و دهانشان را محکم می گرفت با دستش . مجبور می شدند از بینی نفس بکشند که الکل یکدفعه به گلو و ریه شان می رفت که از شدت سرفه نیم خیز می شدند و چشمهایشان را باز می کردند و به هوش می آمدند مثلا .

گاهی هم یوسف فندک را روشن می کرد و نزدیک پوستشان می گرفت . خیلی راه های دیگر هم بود . با همه شگرد ها ، بعضی های یکجوری خودشان را به اغما می زدند که باور می کردیم و اعزام می کردیم .
یک شب ، یارو هر چی آپاندیسیت علایم داره از خودش در می آورد ، از استفراغ و ریباند تندرنس و هرچی کتاب جراحی نوشته ، کم مونده بود اعزامش کنیم وکار دستمون بده و این دادگاه و اون دادگاه که یارو جرمش قتل بوده و چرا اعزامش کردی و حتما ازش پول گرفتی و اگه اعزامش نمی کردی فرار نمی کرد وخلاصه غوز بالا غوز می شد ، حالا خوبه آخرین قلقمون که هیچ کتابی ننوشته و هنوز زندانی ها یادش نگرفته بودند به دادمون رسید و یارو دستش رو شد .

یکبار یکی از زندانی ها را اعزام کرده بودیم بیمارستان و از دست سرباز فرار کرده بود . کلی اضافه خدمت زدند برای سرباز . چند ماه بعدکه گرفتندش می گفت فرار نکرده بودم ، سربازم را گم کرده بودم . به سالار که گفتم کلی خندید .


عباسی اوشاقی

آشنا هم می آمد زندان . گاهی سر چیزهای الکی . یک روز می ماندند و قباله می گذاشتند و می رفتند . بند نه بیشترشان آشنا از آب در می آمدند . بچه باغمیشه بودند . می گفتند ما هم بچه عباسی هستیم . باغمیشه شده بود خیابان عباسی . همه شان فهمیده بودند که بچه عباسی هستم . بعضی ها الکی می گفتند بچه عباسی هستم تا برایشان داروی بیشتری بنویسم . برای من عباسی زیاد فرقی با مارالان و خطیب و طالقانی و شاه آباد و گرو و منبع و دوه چی و منصور نداشت .


ویزیت بند

ویزیت بند هم می رفتم . می نشستم در نگهبانی بند و رابط بند قبلا اسم بیمارها را نوشته بود و یکی یکی صدایشان می زد . تا می گفتند خواب نداریم یعنی قرص لورازپام بنویس که نمی شد نوشت . یعنی نمی شد به حرفشان اعتماد کرد . هر قدر هم خوش بین بودی یکی دو هفته بعد مثل ما می شدی . آنقدر سرت کلاه می گذاشتند که هیچ راستی را هم باور نمی کردی .

تا می گفتند پایم پلاتین دارد و درد می کند و یا سنگ کلیه دارم منظورشان این بود که استامینوفن کدئین بنویس که باز نمی توانستی . کدئین هم مثل لوازپام حکم پول رایج بندها را داشت . یعنی به جای سکه ، قرص رد و بدل می کردند و تو بعنوان یک پزشک نمی توانستی داروها را برای مصارف غیر درمانی تجویز کنی . این کار مددکاری زندان بود که به مشکلات اقتصادی زندانی ها برسد . مدد جو می گفتند به زندانی .

به جای لوازپام آنتی هیستامین می نوشتیم که ضد زکام بود و کمی خواب آوری هم داشت . هر کس می گفت خواب ندارم آنتی هیستامین می نوشتیم . آنتی هیستامین را نمی توانستند بفروشند . به جای کدئین هم کپسول پیروکسیکام یا ایندومتاسین می نوشتیم که قابل خرید و فروش نبودند .

بعضی زندانی ها رای باز بودند . رای باز ها می توانستند از بندها بیرون بیایند و داخل بروند . کمی آزادتر بودند . حکمشان سنگین نبود و رفتارشان نشان داده بود که قابل اعتماد هستند . از آنها در کارهای زندان استفاده می کردند مثلا بعنوان مستخدم یا رابط بهداشتی یا مسئول حمام .

زندان مواد زیاد بود کی می آورد معلوم نبود . وقتی جلوی مواد را می گرفتند ، دعوا و خود زنی در بندها زیاد می شد و نمی شد کنترلشان کرد . بیشتر جرمها یا اعتیاد بود یا به نوعی با اعتیاد ارتباط داشت . آنهایی هم که معتاد نبودند می آمدند و در زندان معتاد می شدند .


بند کارگاه

سیامک را در بند کارگاه دیدم . معتاد شده بود . کلاس خانم یوسفی ردیف چهارم می نشست . آن گوشه . یکبار ناظم با کمربند کلی کتکش زده بود و خانم یوسفی کلی دلداری اش می داد تا گریه نکند . گفتم مدرسه هاشمی درس خواندی گفت آره . یادش انداختم که کلاس دوم همکلاس بودیم . گفت مثل اینکه . زیاد اهمیتی نداشت برایش .

بند کارگاه زیاد می آمدند برای گواهی . معتاد بودند و حال کار کردن نداشتند می خواستند گواهی استراحت بنویسم برایشان بروند بند مواد بکشند و بخوابند .

وقتی مواد گیر نمی آوردند اسهال می شدند . دنبال دیفنوکسیلات می گشتند . می گفتند زندان مواد راحت تر از بیرون گیر می آید . برایشان عادی بود . برای ما هم . گاهی سرباز ها مواد می گرفتند ازشون . گاهی الکی می گفتند مریض هستیم و می آمدند بهداری برای هواخوری .


بند مالی

بند مالی بیشترشان باکلاس بودند . بعضی هایشان میلیاردها پول مردم را بالا کشیده بودند بعضی هایشان هم به خاطر یک چک برگشتی و یا ضمانت یکی دیگه آمده بودند . به هر حال با ادب بودند و پر ادعا . انگار اربابت هستند .

یک حاج علی اکبری بود بند مالی که رای باز بود . پرسید تو پسر استوار دباغی نبودی ؟ می گفت از نیروهای مردمی بوده که کردستان پایگاه زده بودند . وقتی شانزده سالش بوده ، پدر را در منطقه دیده بود . بین مهاباد و بوکان پایگاه زده بودند که پدرم آقا محمد حسین با ماشین ارتشی به پایگاهشان رفته بود .
می گفت آن موقع منطقه دست حزب ها بود . می گفت ماشینشان چند بار در گل ها گیر کرده بود و وقتی رسیده بود پایگاه ، همدیگر را شناخته بودند . 

می گفت یکبار هم پدر را بین پیرانشهر و نقده دیده بود و کلی حرف زده بودند . می گفت یکبار چهارده نفرشان را سربریده بودند . یکبار صدایش کردم قرنطینه و کلی از پدر پرسیدم . اطلاعات زیادی نداشت بنده خدا . جرمش کلاهبرداری بود . مسئول یکی از ادارات بود قبلا .


بند روانی

بند روانی ده پانزده نفر بیشتر نبودند . سربازشان بنده خدا هم کم مانده بود روانی بشود از دستشان . جایی نبود در بندشان برای ویزیت کردن . یک پتو می انداختند روی یکی از تخت هایشان که مثلا تمییز باشد و من رویش بنشینم . می ریختند سرم که برایشان دوا بنویسم . همه شان هم باهم حرف می زدند . درد هایشان را نمی گفتند ، داروهایشان را می گفتند که بنویسم .


اولین خون

ساعت سه شب ، هدفون گوشم بود و داشتم در صندلی اورژانس درس می خواندم که پیدایش شد . مشتری همیشگی مان بود . صدایش در سالن بهداری پیچیده بود . داد و فریاد سرباز هم مثل همیشه . پانسمانش را دستکاری کرده بود تا بیاورند و لورازپام بگیرد و ببرد بند و بفروشد و مواد بخرد . اول شب دو بار هم آمده بود و تهدید کرده بود که اگر لورازپام نگیرد نصف شب دوباره خواهد آمد و خوابم را خراب خواهد کرد .

پرستارها می شناختندش و می دانستند که تا دو ورق لورازپام دو میلی و دو ورق کلونازپام دو میلی روزانه نگیرد دست بردار نیست . تا گفتم خودم پانسمان می کنم دادش هوا رفت که باید پرستار پانسمان کند . می دانست که نمی تواند از من لورازپام بگیرد . 

تب مشاجره بالا گرفته بود . کم مانده بود گلاویز شویم . زنگ زدم  مدیر داخلی که یارو هیچ چیزش نیست و زود زود می فرستنش بهداری و الان یک ربعه باهاش مشاجره می کنم . گفت همین الان سرباز می فرستیم . سربازها آمدند و کشان کشان بردندش . از صدای مشاجره ، پرستار هم بیدار شده بود .

جلوی آینه متوجه لکه های کوچک خون روی یقه پیراهنم شدم تازه یادم افتاد که یارو هپاتیت سی و احتمالا ایدز داشته و این خون از خود زنی های سرش به پیراهنم پریده و نکند که به ملتحمه چشمم هم خورده باشد و نفهمیده باشم . کم کم هول برم داشت و وسواس شدم . صورتم و چشمهایم را با آب وصابون بارها شستم .

صبح پرونده اش را دیدم خوشبختانه ایدز نداشت اما هپاتیت سی اش مثبت بود کتاب را دیدم هپاتیت سی اغلب علایمی نداشت و اگر مزمن می شد کار به سیروز و سرطان کبد و پیوند کبد می کشید پیش دکتر عفونی رفتم ، هزینه یکی از آزمایش هایم حدود صد هزار تومن می شد که نصف حقوق ماهانه ام بود با هزار مصیبت و نامه نگاری توانستم پول آزمایش را از زندان بگیرم .

آنتی بادی اچ آی وی ام منفی بود اما هپاتیت سی ، سه ماه بعد قطعی اش مشخص می شد . وسواسم عود کرده بود . نمی خواستم خانواده ام ذهنشان درگیر شود و شدید مراقب بودم که آنها آلوده نشوند . شب ها گریه می کردم و به خدایم التماس می کردم که اگر نجات پیدا کنم با تمام توان برای نجات بشریت خواهم کوشید .

سه ماه بعد زنگ زدم آزمایشگاه ، گفتند آزمایش شما مشکوک بوده و فرستادیمش تهران . یک هفته بعد مشخص می شود . احساس مرده ای را داشتم که یک هفته برای بازدید از اهل و عیالش به زندگی برگشته است . زندگی را بسیار زیبا اما گذرا و کاغذی می دیدم .

حساب کرده بودم که اگر هپاتیت سی مثبت باشد و مزمن شود از چهار پنج سال بعد شاید سیروز کبدم شروع شود و من می توانم در این چهار سال با عجله به تمام اهدافم برسم و سبکبال و آماده از این زندگی پراسترس خداحافظی کنم .

به سرم زد که با تمام توان درس بخوانم و تخصص قبول شوم و آن وقت روزی چهل تا مریض ببینم و با درآمدش به خارج بروم و پیوند کبد کنم و هزار تا افکار دیگر که شاید اکنون خنده دار باشد اما آدم وقتی صدای قدمهای مرگ را از نزدیک می شنود جرات تمام اهداف دور از عقل را هم به خودش خواهد داد .
یک هفته بعد مثل محکوم به اعدامی که می خواهند حکمش را اجرا کنند با صدای لرزان با آزمایشگاه تماس گرفتم گفتند که یک قوطی شیرینی قرابیه بخرم و بروم جواب را بگیرم . مثل سرخپوستی که در برابر خدایش بر خاک شیرجه رفته باشد زندگی را قطره قطره از شوق اشک ریختم .


آخرین خون

آن آخرین شبی که زندان بودم ، تلنگوری بود در ذهن کوچکم که نمی ارزد به خدا ، به آن همه خطرات . خدا پدرش را بیامرزد . نصف شب بود که پیدایش شد . سرباز همراهش نبود . دستبند هم نزده بودندش . مسئول بند نُه از این کارها زیاد می کرد .

بند نه ، جرمشان یا قتل بود یا سرقت مسلحانه یا جرم های سنگین . یا حبس ابد بودند یا منتظر قصاص . تازه اگر یک نفر دیگر را می کشتند قصاصشان عقب هم می افتاد . نخواسته بود پیراهنش را هم بپوشد . بدن پشمالویش به غول های کارتون سندباد شبیه بود .

می گفتند زنش را کشته است . هیکل درشتی داشت . می شناختمش . یکبار قبلا آمده بود و می خواست آمپول کلسیمی را که آورده بود بزند که پرستار نزده بود و گفته بود باید دکتر اجازه دهد و من هم بعلت غیرلازم بودنش و خطر تزریقش اجازه نداده بودم .

با همان اخم همیشگی ، سلامکی کرد و رفت جلوی آینه ته اتاق اورژانس . فکر کردم دارد آینه را نگاه می کند ، نگو که دارد دنبال چیز تیزی می گردد . قلبش را گرفته بود ، گفتم نوار بگیریم ، گفت نه ، جای چاقوی قبلی است ، یک مسکن بزنید خوب می شود . سرباز پیدایش شد گفتم برود و پرستار را بیدار کند . پرستار هم خواب آلود پیدایش شد .

داشتیم باهم در گنجه داروها دنبال مسکن می گشتیم که نعره ای کشید و شیشه الکل را که روی ترالی بود برداشت و مرتب با ضربات محکم به شکمش می زد . سرباز که همان اول جیم شد ، پرستار هم سریع و فرز از بالای استیشن پرید و ماندن را صلاح ندانست . ماندم من و آن بزرگوار که نعره می کشید . ترسیدم فرار کنم و دنبالم کند .

اگر فیلم بود این جایش کمی مکث می کرد . فیلم نبود ، لحظه کوتاهی از زندگی ام بود . خلاصه تا بخواهم تصمیم بگیرم ناخودآگاه از بالای استیشن جسته و فرار کرده بودم .

پس از اینکه آن بزرگوار را به بیمارستان اعزام کردیم با موبایلم از خون کف اورژانس و دیوارها و شیشه ها و آینه شکسته بهداری عکس گرفتم و پس از نوشتن یک متن طولانی به مسئولان زندان در دفتر ثبت بیماران با خود عهد کردم که هرگز در زندان کار نکنم و چنین کردم . در خانه ، عکس های موبایل رادر کامپیوتر زیپ کردم و برایشان رمز گذاشتم و در سی دی رایت کردم و چندی بعد هم از ترس اینکه برایم درد سر درست شود با چاقو روی سی دی خط انداختم و دادم دست پسرم پرهام تا با آن بازی کند و نفس راحتی کشیدم .


* * *

سه سال و چند ماه در بهداری زندان کار کردم . بدون بیمه . با قراردادهای سه ماهه . اسفند 82 تا مرداد 86 که یک طومار نوشتم برای رئیس زندان و با زندانی ها و سربازها و دختری که موهایش را از پشت می بست و شکل سارای نقاشی بود خداحافظی کردم و آمدم خانه و هر قدر زنگ زدند گوشی را برنداشتم . می رفتم کلینیک ها کشیک های عصر و شب . عصر 7 هزار تومن و شب 12 هزار تومن .

و آذر ماه 86 که رفتم درمانگاه صوفیان . شهری ترانزیتی سر راه تبریز به مرند . درمانگاه بعد از سه راهی شبستر بود . یک مرکز شبانه روزی با 16 تا روستا و 20 هزار نفر جمعیت . یک ساختمان با سقف شیروانی و ده بیست تا اتاق کوچک و بزرگ و 4 تا خانم دکتر و 4 تا ماما و 2 تا مربی و یک واکسیناتور و 20 تا بهورز و 6 تا تکنسین 115 .

یکسال بیشتر در بهداری صوفیان نماندم و آبان 87 رفتم بیمارستان خامنه . شهری 3 هزار نفری در دامنه کوه میشو در کیلومتر 7 جاده شبستر تسوج با یک چنار 1700 ساله و یک مدرسه 150 ساله و یک موزه در محل حمام قدیمی و یک بیمارستان کودکان 50 ساله و یک پانسیون پزشک با سه تا اتاق بزرگ و یک هال کوچک و یک آشپزخانه که یک در پشتی به حیاط بیمارستان داشت .

و مهر ماه سال 90 که اسباب و اثاثیه مان را از پانسیون بیمارستان خامنه جمع کردیم و برگشتیم به خانه دستمالچی و پرهام به مدرسه رفت و من رفتم به درمانگاه اوشتوقان .


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر