چراغعلی
اینجا خانه ای در مه است . خانه ای در لایه های
بالای آسمان . آنوقت همه کارها با شهناز است . سریه کنار سماور نشسته است . روی
پوست گوسفند دباغی شده . علی اشرف هم که مثل زیور جایی گرم و نرم تر از اینجا پیدا
نکرده است . چراغعلی و علی اشرف بعد از ظهرها می خوابند و یحیی و نازلی پاهایشان
را ماساژ می دهند تا خوابشان بگیرد . عباس وقتی چای می خورد استکان را وسط اتاق
پرت می کند تا صدای سریه را در بیاورد و کمی بخندد . سریه گنجه ای در زیر پله های
پشت بام دارد که همه چیز را آنجا مخفی می کند . آنجا برای مردنش چای و قند و همه
چیز می گذارد . زیور سیگار زر می کشد . عباس در جا سیگاری زیور شاشیده است . وقتی
سریه نماز می خواند عباس مهرش را بر می دارد و فرار می کند .
یحیی دارد با آکواریومش ور می رود . نازلی دارد
رمان می خواند . شهناز مثل تراکتور کار می کند . چراغعلی یک گوشی بزرگ روی گوشهایش
گذاشته است تا صدای اذان را نشنود . علی اشرف صدای رادیوی ده موجش را بلند کرده
است . چراغعلی و شهناز و یحیی شب ها در اتاق بغل حمام می خوابند . عباس و نازلی و
علی اشرف هم در هال می خوابند . سریه و زیور هم در اتاق رو به حیاط می خوابند .
علی اشرف و سریه در خورخور کردن باهم مسابقه می دهند . علی اشرف آنقدر سیگار کشیده
است که سبیل های سفیدش زرد شده است . قیافه علی اشرف شبیه استالین است .
زندگی با تمام ابعادش در این خانه جریان دارد .
حتی در چشمهای گربه هایی که از پشت پنجره نگاه می کنند . و در مرباهای آلبالو که
شهناز سر سفره صبحانه می گذارد و کره شکلیلی . و این نان های لواشی که وسطش سوخته
و دورش آنقدر خمیر است که نمی شود خورد .
علی اشرف فلفل را مثل نقل و نبات می خورد . علی
اشرف که می آید زیور چادر سر می کند . زیور عروسی دخترش را برای سریه تعریف می کند
. شهناز کمتر از همه در این خانه حرف می زند . فقط حواسش است که ناهار و شام دیر
نشود تا صدای چراغعلی در نیاید .
یحیی گاز فندک چراغعلی را زیاد کرده است .
چراغعلی که می خواهد سیگارش را روشن کند سبیل هایش می سوزد و یک پدر سوخته ای می
گوید که یحیی مثل برق از اتاق بیرون می دود . شهناز دارد یقه بلوزش را با قیچی
درست می کند . یقه اش آجری است و دارد یقه هفتش می کند .
یحیی دور کتابهایش یک کش می اندازد و با دوچرخه
به مدرسه می رود . پنج تومنی کاغذی را در فرمان دوچرخه مخفی می کند . در مدرسه پول
را می گیرند . انقلابی ها به همه چیز گیر می دهند . یحیی از مدرسه که می آید
کتابهایش را می اندازد گوشه اتاق تا فردا صبح که برشان می دارد و به مدرسه می رود
.
شهناز سر سفره سه تا لیوان آورده است . هر کدام
از لیوانها شکلش فرق می کند . یحیی و عباس دارند با ذره بین و لامپ صد وات و تخته
یک آپارات درست می کنند . می خواهند فیلمهای عکاسی را روی دیوار خانه بیاندازند .
چراغعلی از این کارها خوشش می آید . چراغعلی معده اش درد می کند وقتی حرص می خورد
. دکتر گفته معده اش بزرگ می شود و به قلبش گیر می کند و نمی گذارد قلبش خوب کار
کند . شهناز لحاف تشک ها را جمع می کند و روی هم در صندوقخانه می گذارد .
علی اشرف یک حرفهایی می زند که شهناز می ترسد
بلای آسمانی بیاید . عباس به سرش زده است که یک موتور جت درست کند . فکر می کند که
به همین آسانی است که مجله ماشین نوشته است . تازه پولش کجا بود . چراغعلی پولهایش
را داخل صندوقچه چوبی اش می گذارد و درش را با کلید کوچکش قفل می کند . صندوقچه را
بالای کمد لباس ها می گذارد . دسته چک هایش هم داخل صندوقچه است . در همان اتاق
بغل حمام که شب ها می خوابند .
عباس تیپش تیپ مدرسه نیست . از مدرسه و معلم ها
و کتابهایش خوشش نمی آید . کتاب شیمی غضنفر را ور می دارد و ورق می زند . می گوید
من از همه این کتابها زیاد می دانم . معلم که قرآن و عربی درس می دهد سرم درد می
گیرد . همه اش تقصیر علی اشرف است . آنقدر آمده نشسته در خانه چراغعلی از این
حرفها زده که بنده خدا بچه ها شستشوی مغزی شده اند . عباس اگر آلمانی ها به ایران
حمله کرده بودند به جبهه نمی رفت . از آلمانی ها خوشش می آید . می گوید آریایی
هستند . غضنفر می گوید اسب که نیستیم نژادمان مهم باشد .
یک حاج آقایی ، ملایی ، آخوندی آن ور خیابان فولکس قورباغه ای اش را نگه می
دارد و می رود . یحیی یک سیب زمینی می برد داخل اگزوز فولکس می چپاند و فشار می
دهد . حاج آقا فولکسش را که روشن می کند خاموش می شود . مکانیک های اطراف مغازه
بالاخان دور فلوکس جمع می شوند و هر کدام نظری می دهند .
شهناز همیشه یک دستمال دستش است . تا یک دانه
برنج یا آشغال در روی فرش یا موکت می بیند خم می شود و بر می دارد . یحیی از کتاب
آیین نامه رانندگی علامت بوق زدن ممنوع را بریده و برده به در آهنی مستراح حیاط از
داخل چسبانده است . روی همان سوراخ روی در تا کسی داخل را نبیند .
چراغعلی سوره جمعه را از حفظ می خواند . می
گوید بچه که بودم می رفتم سر قبرها می خواندم و پول می گرفتم . چراغعلی همه اش
دوست دارد آبگوشت بخورد . یحیی و عباس هم دوست دارند کته و سیب زمینی بخورند . همه
می نشینند و فقط شهناز کار می کند .
چراغعلی هر روز یک قوطی سیگار می کشد . می گوید
حقوق ارتش برای پول سیگارم کافی نیست . طاقه های پارچه را اتو می کنند و داخل
نایلون می گذارند و روی هم تا سقف مغازه می چینند . چراغعلی یک وانت پیکان قهوه ای
رنگ خریده است تا با آن پارچه های اتو شده را ببرد .
زیور و سریه یک پتو انداخته اند و در ایوان
نشسته اند . شب ها سریه پتو می اندازد و لحاف تشکش را می آورد و در ایوان می خوابد
. یحیی و نازلی هم لحاف تشکشان را به ایوان می برند . شهناز تازه لحاف تشک ها را
شسته است .
سریه می گوید خواب ندارد . اما همیشه صدای خور
و پفش بلند است . اتاق بغل حمام یکی از دیوارهایش سرد است . آن ورش یک باغ بزرگ
است . شهناز می ترسد دزد ها دیوار را خراب کنند و به خانه بیایند . همیشه نگران
است . شهناز خیلی وقت است که از ته دل نخندیده است . در که می زنند فکر می کند
برای نازلی خواستگار آمده و زود خانه را جمع و جور می کند . چراغعلی می گوید که
نازلی از سال بعد به مدرسه نرود . چراغعلی حرفش دو تا نمی شود . نازلی دارد کوبلن
می دوزد . یحیی دارد صدای آژیر قرمز در می آورد و شهناز می ترسد و دعوایش می کند .
شهناز دعوا کردنش هم بی سر و صداست .
عباس از همه زودتر بیدار می شود اما از جایش
بلند نمی شود و همانجور مثل مجسمه در لحاف تشکش می ماند و به سقف اتاق نگاه می کند
. عباس دیگر به مدرسه نمی رود . می گوید وقتی معلم عربی درس می دهد سرم درد می
گیرد . چراغعلی می خندد . خوشحال است که بچه هایش به خودش رفته اند .
چراغعلی می خواهد عباس را به ترکیه بفرستد تا
جنگ تمام شود . سریه کبریت ها را از دست چراغعلی مخفی می کند . قندها را هم در میز
زیر سماور مخفی می کند . یحیی آتاری اجاره کرده است . دسته آتاری خراب است و یحیی
با پیچ گوشتی بازش کرده است .
شهناز هیچ وقت اشتباه نمی کند . همه کارهایش
نظم دارد . می داند چه جوری چراغعلی را تر و خشک کند که صدایش در نیاید . یعنی
دیگر حوصله دیوانه بازی های چراغعلی را ندارد . از چراغعلی مثل یک بچه مراقبت می
کند . شب ها پشه بند توری را به دستگیره های در اتاق و دستگیره های کمد چوبی لباس
می بندد . چراغعلی به پشه حساسیت دارد . صدای یک پشه که بیاید تا صبح نمی تواند بخوابد
. همینجوری خارش می گیرد . می رود از آن زهر مارها که علی اشرف در یخچال گذاشته می
خورد و تا صبح آواز می خواند و می خندد و گاهی گریه می کند . دیوانه بازی می کند و
بچه ها نمی توانند بخوابند .
برق ها رفته و جارو وسط اتاق مانده است . یحیی
و نازلی رفته اند در بالای پشت بام بازی می کنند و سقف خانه دارد بومب بومب می کند
. سریه دارد پشت سرشان بد و بیراه می گوید و به شهناز غر می زند که اینها بچه اند
که بزرگ کرده ای . کم مانده سقف روی سرمان خراب شود . سریه و زیور رفته اند در
زیرزمین عرق شاهسبرن می گیرند . سریه شیشه های شاهسبرن را در گنجه اش در زیر پله
های پشت بام مخفی می کند . یحیی که در گنجه را باز می کند سریه یک داد و هواری راه
می اندازد که نگو . کم می ماند سکته کند . سریه برای مردنش ، سیگار و چای و قند در
گنجه مخفی کرده است .
زیر پله های حیاط سریه چند تا مرغ و خروس نگه
داشته است . یحیی به خروس کشمش داده و خروس وحشی شده است . از آن خروسهای لاری است
. یحیی یک ماشین جوجه کشی درست کرده است . یک لامپ صد وات که عوض مرغ مادر به تخم
مرغ ها گرما می دهد . دستگاه جوجه کشی را در زیر زمین گذاشته است . چراغعلی و عباس
دارند در زیر زمین منگنه می سازند . پارچه دور استوانه داغ می پیچد و اتو می شود .
یحیی یک کلاغ گرفته و با طناب پایش را به بلوک
سیمانی پشت بام بسته است . کلاغ یک قارقاری راه انداخته که نگو . صدای بقیه
کلاغهای محله را هم در آورده است . یحیی می گوید که دیشب خواب دیدم که یک دست از
زیر زمین دراز شد و دراز شد و آمد پای منو که در ایوان خوابیده بودم گرفت و کشید
به زیر زمین . یحیی از این حرفهای بی سر و ته زیاد می زند و نازلی همه را باور می
کند .
یحیی را هفت صبح می فرستند می رود لواش می خرد
. چراغعلی ساعت نه صبح از خواب بیدار می شود و شهناز مراقب است که تا ساعت نه کسی
سر و صدا نکند . عکس جوانی چراغعلی را به دیوار زده اند . رنگ لب هایش قرمز است
مثل اینکه رنگش کرده اند .
فیلمهای جبهه را که نشان می دهد چراغعلی عصبانی
می شود . چراغعلی شب ها یک دیازپام دو میلی می خورد . چراغعلی همه اش فکر می کند .
چراغعلی وقتی فکر می کند یا در خانه قدم می زند و خانه را متر می کند یا چمباتمه
می نشیند و پاهایش را زیر ران هایش جمع می کند و دود سیگار از سوراخهای بینی اش
بیرون می زند .
چراغعلی چند سال است که یک لباس درست و حسابی
نپوشیده است . وقت این کارها را ندارد . رادیو دارند تفنگ دردت به جونم می خواند و
یحیی یک کاست سونی روی ضبط انداخته و دارد ضبط می کند . یحیی دوست دارد یک موتور
گازی رکس بخرد اما چراغعلی همه پولها را به ریخته گر و تراشکار می دهد .
چراغعلی درخت های کنار پیاده رو را آب می دهد .
مامور آب آمده آبشان را قطع کند . چراغعلی کلنگ را از دست مامور آب می گیرد و به
وسط خیابان پرتاب می کند . همسایه ها جمع می شوند . مامور آب می گوید شستن کوچه
قدغن است . چراغعلی می گوید پس این درختها را برای چه کاشته اید و می رود درخت
هایی که تازه شهرداری در کوچه کاشته است را از ریشه در می آورد .
چراغعلی می گوید اینها یک یا زهرا می گویند و
همه را به کشتن می دهند . چراغعلی می گوید در ارتش هم که بودم از دستم خسته شده
بودند . هیچ وقت درست و حسابی خدمت نکردم . از این پادگان به آن پادگان و از این
شهر به آن شهر می فرستادند . دوست نداشتم یکی به من دستور بدهد . سریه همه اش سر
چراغعلی نق می زند که همه پولش را می دهد آهن قراضه می خرد . سریه به منگنه و
فینیش بخار ، منجنیق می گوید . از وقتی زیور پیش دخترش رفته سریه زیاد به چراغعلی
گیر می دهد . چراغعلی می گوید می خواهی شوهرت بدهم . جعفر ده سال بیشتر است که
مرده است .
عباس به جبهه رفته است . چراغعلی کارد بهش بزنی
خونش در نمی آید . شهناز لام تا کام حرف نمی زند . عباس فکر می کند آریایی ها از
دماغ فیل افتاده اند . عباس مرامش با بسیجی های دیگر فرق می کند . رفته به جبهه
خوزستان . گروه تخریب . می گوید مین های گوجه ای را خنثی می کنیم . عکس هایش را
فرستاده . دارد در سنگرشان نماز می خواند . آنجا همه نماز می خوانند من هم نماز می
خوانم . به بسیجی ها آموزش می دهم . اول آیه رب اشرح لی امری را تا آخرش می خوانم
. وقتی بیکار می شوم کتابهای مطهری را که آنجا زیاد است می خوانم و با بسیجی ها
بحث می کنم و آنها را عصبانی می کنم .
ترکش به یکی از چشمهایش خورده و در بیمارستان
اهواز بستری است اما در نامه اش چیزی ننوشته . به مادرش نوشته که نترس میندار اسکی
اوت دوتماز . یک ضرب المثل ترکی که می گوید لباس نجس هیچ وقت آتش نمی گیرد . زیاد
در حال و هوای شهید شدن نیست . اصلا در فاز دیگری است . سریه دلش برای عباس و
دیوانه بازی هایش تنگ شده است . دوست دارد وقتی نماز می خواند یکی مهرش را بردارد
و فرار کند و او دعوایش کند . کسی نیست که دعوایش کند . شهناز هم که لالمونی گرفته
است .
اختر آمده که رادیو گفته فردا بمب شیمیایی می
اندازن . باید یک نایلون روی سرتان بکشید و یک پیاز جلوی بینی تان بگیرید .
چراغعلی اعصاب این حرفها را ندارد . به شهناز می گوید وسایل ضروری را بردارد . به
بالاخان و بچه هایش هم بگوید . اکرم و بچه هایش را هم سر راه بر می داریم . سوار
وانت پیکان چراغعلی می شوند و به طرف خانه غلامحسن که اطراف تبریز است راه می
افتند . زن غلامحسن آبگوشت پخته است . غلامحسن سالها است که برای چراغعلی کار می
کند . نمک گیر شده است . دو روز در خانه غلامحسن می مانند . خبری از بمب شیمیایی
نمی شود . به خانه بر می گردند .
بلندگوی مسجد دارد مارش حمله پخش می کند .
چراغعلی قبض برق را که می بیند سیگار روشن می کند و چند تا فحش آبدار به همه
انقلابی ها می دهد .
عباس شکل بسیجی ها شده است . یک چفیه هم
انداخته . ریش و سبیل های حنایی اش خیلی بهش می آید . هنوز دور چشمش کبود است .
چراغعلی با عباس حرف نمی زند . یعنی همین که خودش را کنترل کرده و فحش و بد و بیراه نمی گوید هنر کرده است .
شهناز کوپن روغن را به یحیی داده برود از شاطر
روغن بخرد . مغازه شاطر بغل سلمانی عباس آقا است . جلوی مغازه یک صف سی چهل نفری
است . یحیی آخر صف است . عباس نه می رود نان بخرد و نه در صف روغن و برنج می ایستد
. هر کاری خودش دلش خواست می کند .
یحیی با تلفن حرف می زند و با خودکار بیک دارد
روی مشمای روی میز یک قلب تیر خورده می کشد . یک بمب در ایستگاه علی آباد می افتد
و شیشه های خانه چراغعلی می شکند . بالاخان هر روز می رود در ایستگاه علی آباد
والیبال بازی می کند . چراغعلی دیگر اعصاب معصاب ندارد . می خواهد جمع کند برود .
و تا می تواند پشت سر انقلابی ها فحش های رکیک می گوید و باز دلش خنک نمی شود .
چراغعلی دلش به حال بچه هایش می سوزد که بعد از انقلاب بدنیا آمده اند .
چراغعلی در خانه مشروب و نوار ویدیو دارد . می
ترسد شب بچه های مسجد به خانه شان بریزند برای همین عکس امام را به دیوار هال زده
است . بالای ساعت دیواری . چراغعلی می گوید ساعت دیواری چند صد سال از همه دنیا عقب
است . چراغعلی در اتاق بغل حمام می خوابد . زیر یک پشه بند توری که شهناز به
دستگیره های در بسته است . چراغعلی صدای پشه را از چند صد کیلومتری تشخیص می دهد .
چراغعلی که صبح از خواب بیدار می شود و چشمش به عکس امام می افتد به همه انقلابی
ها فحش می دهد .
چراغعلی هنوز عشق زمان شاه را دارد . می گوید
می رفتیم می خوردیم مست می شدیم و می زدیم و می شکستیم . اصلا عرق خور از جلوی
مسجد رد می شد خجالت می کشید . مسجد جای سوزن انداختن نبود . پهلوی اینها رو آدم
کرد . قبل از پهلوی ها هیچ چی نداشتند بخورن . نه مدرسه داشتن نه بهداشت . حرامی
ها می آمدن خانه ها را غارت می کردن .
یحیی مگس ها را می گیرد و داخل تور عنکبوت می
اندازد . زنبورها را هم زنده زنده داخل قوطی کبریت زندانی می کند . یحیی و نازلی
دارند جوکهای سید کریم را گوش می کنند . سریه دارد به سماور آب می ریزد . هر وقت
مهمان می آید سریه زود به سماور آب می ریزد و شهناز خجالت می کشد . کلی طول می کشد
تا به مهمان چای بدهد .
چراغعلی خوشحال است . دستگاه فینیش راه افتاده
است . چراغعلی دخترش نازلی را که می بیند شروع می کند در وسط خانه می رقصد . شهناز
دارد ظرفها را می شوید . یحیی از وسط دفتر مشقش ورق کنده و دارد موشک درست می کند
. سریه دارد نماز می خواند . علی اشرف از چراغعلی پول گرفته و گذاشته رفته است .
شهناز می گوید آدم جای علی اشرف باشد .
یحیی به مدرسه رفته است . شهناز رفته دراز
کشیده است . می ترسد کار کند سر و صدا شود چراغعلی بیدار شود . سریه تازه بلند شده
و می رود آن پارچ استیل را از ظرفشویی آشپزخانه پر می کند و می آید در سماور می
ریزد . شهناز جرات نمی کند دست به سماور بزند . با کتری روی اجاق گاز چای می گذارد
. یحیی ساعت یازده صبح پیدایش شده است . معلم کار داشت گفت همه تان به خانه بروید
. چراغعلی دوست دارد بچه از مدرسه در برود .
یحیی نوار آهنگران باز کرده است . دارد با نوای
کاروان می خواند . چراغعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم آشپازخانا و کلی مثلا
می خندد . خنده هایش از روی عصبانیت است . یحیی و نازلی هر چه ظرف پلاستیکی کهنه
در خانه است جمع کرده اند و دارند به چهار راه عباسی می برند . در چهار راه عباسی
پلاستیک ها و نان خشک ها را به مردی که دارد روی چرخ دستی وسایل می فروشد می دهند
و به جایش یک قوری کوچک می گیرند . قوری را می آورند در دکور چوبی خانه رو به
ایوان می گذارند .
یحیی گاز بوتان را داخل یک گونی باز می کند و
گربه ای را داخل گونی می اندازد و می بندد
بعد از چند دقیقه گربه را ول می کند گربه یک در میان و زیگزاگ می دود .
عباس به سرش زده است که آب اکسیژنه درست کند .
فکر می کند که اگر بتواند فقط یک اتم اکسیژن به مولکول آب اضافه کند میلیاردر می
شود . دارد کتاب شیمی را ورق می زند . واقعا اگر امکانات بود این عباس نوبل می
گرفت . یحیی سر صف نوک مداد را داخل گوش نفر جلویی می کند . ناظم می بیند و شلنگ
قرمز رنگ نیم متری اش را در دست تکان می دهد . هنوز مدرسه دیوار ندارد . ناظم
مواظب است کسی در نرود .
یحیی دارد با کتاب فارسی به سر دوستش می زند .
یک خانم معلمی آمده که صدایش خیلی بم و مردانه است و بچه ها وقتی حرف می زند خنده
شان می گیرد . یحیی صدای خانم معلم را در می آورد و خانم معلم می شنود و از کلاس
بیرونش می کند . عکس امام را بالای تخته سیاه زده اند . اصلا این مدرسه بوی خاصی
دارد . آدم که این بو را می شنود یکجوری قلبش تند تند می زند . فکر می کند امتحان
دیکته دارد .
سر صف پشت میکروفون پسری که در آن یکی کلاس است
دارد اذا الوحوش حشرت را می خواند . صدایش را می لرزاند و از گلو در می آورد اما
زیاد وارد نیست . بعضی جاها هم نفسش نمی رسد و قطع می کند . بعد کلی سر صف شعار می
دهند . مرگ بر آمریکا مرگ بر شوروی مرگ بر انگلیس مرگ بر توده ای مرگ بر صدام یزید
کافر . هر روز هم یک مرگ بر به فلانی اضافه می شود . اصلا بچه ها حال می کنند وقتی
مرگ بر می گویند .
غضنفر و یحیی چهار تا نخ به دهانه کیسه زباله
بسته و نخ ها را به یک تکه پنبه بسته اند . نازلی از بالای کیسه زباله نگه می دارد
و یحیی به پنبه بنزین می زند و کبریت را می کشد . بالون به آسمان می رود . تا
چراغعلی بیاید سه تا بالون به فضا فرستاده اند . یکی از بالون ها به سیم های چراغ
برق گیر می کند و آتش می گیرد . مکانیک ها و مغازه دار ها جمع شده اند و دارند
تماشا می کنند . یحیی و غضنفر هم دارند یواشکی از بین مردم تماشا می کنند . پشت
خانه چراغعلی یک باغ بزرگ است . چراغعلی می گوید یک بالون افتاده عمارت وسط باغ
آتش گرفته . یحیی و غضنفر آب دهانشان را قورت می دهند . اگر چراغعلی بفهمد پدرشان
را در می آورد .
یحیی یک موش را گرفته و دارد زنده زنده با قیچی
جراحی اش می کند . می گوید می خواهم بازش کنم ببینم قلبش چه جوری کار می کند . فکر
می کند اسباب بازی است . چراغعلی وانت پیکان را فروخته و یک فیات زرد خریده است .
یحیی پنج صبح ماشین را روشن می کند و به خیابان می رود . در طاق یانی دوست چراغعلی
می بیند و بوق می زند . چراغعلی که از خواب بیدار می شود می بیند کاپوت ماشین داغ
است . یحیی می گوید از دیشب داغ مانده است . چراغعلی کمربندش را در می آورد .
شهناز رنگش می پرد .
یحیی و غضنفر موتور گازی همسایه را گرفته اند و
سوارش شده اند . شلنگ بنزین جلوی مسجد المهدی در می آید و بنزین شرشر می ریزد .
نگه می دارند و درستش می کنند . نرسیده به طاق یانی جلوی شیشه بری یک زن با بچه اش
ایستاده است . یحیی با موتور هر طرف می رود زن هم همان طرف می رود و یحیی درست می
زند به زن و زن وسط خیابان ولو می شود . مردم جمع می شوند و زن را از زمین بلند می
کنند . مغازه دارها دارند یحیی را نصیحت می کنند . یحیی دارد نگاهشان می کند .
یحیی با انبردست و سیم روکش دار ، تیرکمان درست
کرده است . مردی را که دارد از وسط خیابان می گذرد نشانه می گیرد . مرد وسط خیابان
به هوا می پرد .
وسط خیابان جدول کشیده اند . یحیی و نازلی
دستهایشان را باز کرده اند از روی جدول ها پاورچین به خانه عباسقلی می روند سیب ترش
بچینند . جدول ها که دور می زند نازلی و یحیی هم دور می زنند .
سر ظهر باز چراغعلی چند تا مهمان سبیل کلفت
آورده است . شهناز پس این ناهار چی شد . فکر می کند هتل پنج ستاره است . شهناز که
کف دستش را بو نکرده سر ظهر مهمان می آید . مهمان ها که ناهار را می خورند دراز می
کشند و چراغعلی به یحیی و نازلی می گوید پاهای مهمان ها را هم ماساژ بدهند .
شهناز ناهار دلمه بادمجان پخته است . عباس و
یحیی پوست بادمجان را کنار می گذارند و مخلفات داخلش را می خورند . می گویند پوستش
را بده بالاخان باهاش کفش بدوزد و چراغعلی قاه قاه می خندد . سریه هم می خندد .
شهناز چیزی نمی گوید . چراغعلی به عباس گفته برود نوار چسب پهن بخرد ضربدری به
شیشه بچسباند بمب می افتد شیشه ها نشکند .
جمع می شوند و پشت کامیون مقصود سوار می شوند و
به روستا می روند . پسر کدخدا با فانوس می آید و همه فامیل پشت سرش راه می افتند .
شب برای خوابیدن جا کم است . مقصود گلیم زیر طاقچه را دور خودش می پیچد و می خوابد
. پسر کد خدا آمده از طاقچه وسایل بردارد و روی گلیم لوله شده رفته است . مقصود آن
تو صدایش را در نمی آورد . پسر کدخدا نمی داند همه دارند برای چه می خندند . هر
بار که یکی از فامیل از اتاق بیرون می رود و دوباره برمی گردد بلند سلام علیکم می
گوید . دارند مثلا ادای روستایی ها را در می آورند . هیچ جا خانه خود آدم نمی شود
.
چراغعلی قاشق بزرگ را جلوی قابلمه آبگوشت گرفته
تا نخودهایش نریزد و شهناز دارد آب قابلمه را داخل کاسه چینی که عکس گل سرخ رویش
است خالی می کند . چراغعلی نانهایی را که
خرد کرده داخل کاسه می ریزد و با قاشق بهم می زند . یک پارچ پلاستیکی قرمز
رنگ هم آورده اند که در سفید دارد . عباس دارد با پارچ در لیوانش آب می ریزد و کم
کم پارچ را تا ارتفاع یک متری بالا می برد و شرشر آب بلند می شود . دارد مثلا ادای
فرشته را در می آورد . فرشته یکبار وقتی آب می ریخت کمی پارچ را بالاتر از لیوان
گرفته بود و حالا بچه های چراغعلی دست بردار نیستند . چراغعلی قاه قاه می خندد .
لواشها را بنده خدا یحیی اول صبح رفته خریده است . چراغعلی یک استخوان بزرگ
برداشته و آن یکی دستش را مشت کرده و دارد استخوان را به آن یکی دستش می کوبد تا
مغز استخوانش داخل بشقابش بریزد .
ساعت دو ، شبکه یک برنامه کودک می دهد و بعد هم
یک فیلم سینمایی و بعد هم هوا کم کم تاریک می شود و غروب دلگیر جمعه از راه می رسد
. باید برای این غروب جمعه ها فکری بکنند . اینجوری که نمی شود . یحیی کلی نوار
داریوش دارد . دو سه تا هم فیلم ویدیو کنسرت داریوش را دارد که از بس نگاهشان کرده
رنگهایشان رفته است . یحیی دوست دارد مثل داریوش بنشیند و غضنفر عکسش را بگیرد .
نوارهای داریوش را می گیرند . یعنی زیاد به نوار هایده و بقیه کاری ندارند . آنوقت
یحیی رفته یک تی شرت خریده که عکس داریوش رویش است . اما می ترسد بپوشد .
یحیی همه ترانه های داریوش را حفظ است . یاور
همیشه مومن ، شیره سنگ و می دوشم ، ای نازنین ، شقایق آی شقایق ، بوی گندم مال من
، خلاصه یحیی خیال می کنه خود داریوش است آنوقت در طاق یانی راهپیمایی بیست و دوی
بهمن است و چراغعلی از صبح دارد فحش می دهد . سریه اخم کرده است . همینجور از اول
صبح اخم کرده است . شهناز هم مثل همیشه بی صدا دارد کارهای خانه را می کند . درست
مثل یک روبوت . درست مثل یک تراکتور . درست مثل یک زن قدیمی .
دست یحیی در منجنیق سوخته و دارد پماد ولی می
زند . عباس و یحیی از این اسم پماد ولی خنده شان می گیرد . یحیی به سرش زده که با
جیپ از سربالایی قله بالا برود . عباس و سالار و غضنفر هم داخل جیب نشسته اند .
مردم پایین قله جمع شده اند و دارند نگاه می کنند . یحیی از شجریان خوشش نمی آید .
می گوید شجریان سبیل هایش را می زند اما از شهرام ناظری خوشش می آید . یک نوار کیش
مهر و یک نوار آتش در نیستان شهرام را خریده و دارد گوش می کند . این عباس نه به
سرش می زند موتور بخرد نه ماشین بخرد نه زن بگیرد اصلا نرم افزارش فرق می کند . هر
روز هم قد می کشد و بلند تر می شود .
عباس وسط مهمانی پاهایش را دراز می کند یعنی
اولین کسی است که پاهایش را دراز می کند بعد کم کم چند نفر دیگر هم پاهایشان را
دراز می کند . عباس گاهی وسط مهمانی چرت می زند . یعنی کلا خیلی راحت است . گاهی
یک حرفهایی می زند و یک شوخی هایی می کند که آدم خجالت می کشد . خودش هم از کارهای
خودش خوشش می آید و دو ساعت می خندد . به مدرسه نمی رود که مداد سوسمار نشان می
خواهم . شهناز و سریه همه باغمیشه را دنبال مداد سوسمار نشان می گردند پیدا نمی
کنند . مداد سوسمار نشان فقط یک بهانه است .
عباس از پاهای سریه می گیرد و بنده خدا را تا
وسط اتاق می کشد و سریه داد و هوار راه می اندازد و شهناز دعوایش می کند که الان
پایش از جا در می آید . چراغعلی عصبانی می شود و بعد می خندد . عباس گاهی وسط مهمانی
یک سرفه خنده داری با صدای نازک می کند که شهناز کم می ماند از خجالت آب شود . آن
هم در مهمانی های رسمی که اصلا با آدم شوخی ندارند . غضنفر را که در کوچه می بیند
زانوهایش را خم می کند و سلانه سلانه راه می رود . دارد مثلا ادای غضنفر را در می
آورد . به غضنفر قوجا قوت می گوید . قوجا قوت یعنی گرگ پیر . اصلان هم می گوید .
اصلان یعنی شیر . غضنفر گوجا قوت زاده اصلانی تازه کندی قوش قوان گورچینی هم می
گوید .
عباس دوست دارد رشید بهبودوف گوش کند . آهنگ
ساری گلین را هزار بار گوش کرده است . عاشق آهنگ حسود مرجان است . حمومک مورچه
داره مال گوگوش را هم دوست دارد . در جشن ها می رود وسط تالار و بالا و پایین می
پرد که مثلا دارد می رقصد . منجنیق ترکیده همه پوستش سوخته و براده ها رفته قرنیه
اش را سوراخ سوراخ کرده با آن ترکش دهه شصت دست به دست هم داده نمی تواند در شب
رانندگی کند . ماشین راندنش هم عجیب است . در عرض چند ماه ماشین را درب و داغون می
کند . آنوقت یحیی آنقدر با نظم و سلیقه است که نگو . یحیی کارهای برق را می کند .
یعنی استاد سیم کشی و مدار و الکترونیک و از این حرفهاست . موتور ماشین اگر خراب
شود و همه مکانیک ها جوابش کنند یحیی ایکی ثانیه سرش را می خارد و حلش می کند .
سریه یا باب الحوایج می گوید . عباس از شهناز
می پرسد که باب الحوایج کدام یکی از امامها می شود . شهناز نمی داند و چشم غره می
رود که از این حرفها نزند . شهناز حتی وقتی عباس قرآن را برمی دارد بخواند دعوا می
کند . فکر می کند که اگر به قرآن دست بزند گناه می شود . سریه داخل جانمازش یک مهر
دارد که شکل قلب است و پشتش آینه دارد . و یک تسبیح قدیمی که کم مانده است پاره
شود . سریه یک مگس کش پلاستیکی دارد . با دسته مگس کش پشتش را می خارد . سالار که
مگس کش را بر می دارد داد و هوار راه می اندازد .
با کوچکترین صدایی که می آید چراغعلی به هوا می
پرد . دیگر اعصاب بمب و راکت را ندارد . آدم آورده است کف زیرزمین را کنده اند
پناهگاه درست کنند به آب رسیده اند . شهناز از ترس چراغعلی اخبار که می گوید
تلویزیون را خاموش می کند . چراغعلی به دکتر اعصاب گفته که فقط یک بار به بنی صدر
رای دادم او هم فرار کرد و دیگر هیچ وقت رای ندادم و دکتر قاه قاه خندیده است .
چراغعلی اگر بداند عباس به جبهه رفته است
دیوانه می شود می زند همه را می کشد . شهناز میان آب و آتش مانده است . چراغعلی که
می فهمد می زند شیشه های حیات خلوت را می شکند و هر چه فحش رکیک بلد است بلند بلند
به همه آنها و اینها می گوید . این فحش ها اعدام دارد . خون از دست چراغعلی فواره
می زند .
یحیی سوار گردن عباس شده است و آنوقت عباس چادر
سریه را روی سرش کشیده است . یک زن دو سه متری شده اند . همه دارند ناهار می خورند
. یحیی و عباس که وارد می شوند نازلی جیغ می زند و شهناز کم می ماند از هوش برود .
شانس می آورند که سر یحیی به بالای در می خورد و زمین می خورند . چراغعلی هم اولش
می ترسد و بعد می خواهد عصبانی شود اما یکدفعه خنده اش می گیرد . آنقدر می خندد که
سیاه می شود . نازلی برایش آب می ریزد . یحیی و عباس هنوز می ترسند که چراغعلی
وقتی خنده هایش تمام شود بلند شود و کتکشان بزند .
نازلی رفته میترا دختر بالاخان را آورده دارد
با قیچی موهایش را می زند . جمال در زیرزمین دارد خاگینه درست می کند . در خانه
بالاخان همه عاشق غذاهای شیرین هستند . بالاخان هر روز جمال را می فرستد از قنادی
سولماز نرسیده به طاق یانی از آن شیرینی های کشمشی می خرد . در خانه چراغعلی کسی
لب به غذای شیرین نمی زند . سرکه ترشی را با قاشق مثل آب می خورند . یحیی و نازلی
می روند از بقالی حسین آقا معلم ، لواشک و ترشمزه می خرند . غوره ها را مثل نخود
کشمش می خورند .
و این سالار که تازه بدنیا آمده است . اصلا اگر
بخواهی درست حساب کنی دهه شصت با همین سالار شروع می شود . لب پایینش از آن لب های
برگردان است . یک تب هایی می کند که نگو . شهناز زود ورش می دارد می بردش پاستور .
یکبار تشنج کرده و شهناز ترسیده است . چراغعلی غروب ها سالار را بر می دارد و به
قله می رود . از قبله دربندی و پل اسبه ریز می گذرند . در سربالایی قله مردم با
بیل و کلنگ در زیر سنگها برای خودشان پناهگاه درست کرده اند . وقتی وضعیت قرمز می
شود می روند آنجا پناه می گیرند .
سالار از شیر سماور گرفته و کشیده است . همه
جایش سوخته است . شهناز هر روز می برد پانسمان می کنند . همانجا هم ختنه اش می
کنند . بالاخان در مغازه اش دارد آواز می خواند . . . سالار سلامت . . . در آمد .
شطرنج را می گیرند . عباس و غضنفر یواشکی رفته اند با چوب سی و دو تا مکعب درست
کرده اند و رویشان نوشته اند فیل ، اسب ، سرباز ، وزیر ، قلعه ، شاه و نشسته اند
در هال دارند شطرنج بازی می کنند . عباس می گوید که به جای فیل ، شتر بنویسیم .
یحیی دارد با خودکار رکس مشق هایش را می نویسد
. غضنفر خودکار قرمز را بر می دارد و مشق های یحیی را خط می کشد . یحیی همینجور
دارد غضنفر را نگاه می کند . اصلا این یحیی یک چیزی می داند که مشق نمی نویسد .
این غضنفر اصلا سادیسم دارد . کفر اکرم را در می آورد . بچه که پدر بالای سرش
نباشد همین می شود دیگر .
یحیی رفته یک تلویزیون سونی رنگی چهارده اینچ
خریده و یک شب ویدیو و چند تا نوار کرایه کرده بچه های فامیل جمع شده اند دارند در
خانه چراغعلی ویدیو می بینند . یحیی جلوی ویدیو نشسته وقتی چراغعلی چپکی نگاه می
کند می زند صحنه رد می شود . ویدیو کنترل ندارد . از آن نوارهای کوچک می خورد .
فیلم ها را آنقدر کرایه داده اند که رنگهایش پریده است . یک فیلم بزن بزن است .
آخر فیلم هم یک شوی هندی زده اند .
عباس از وقتی کار می کند دو بشقاب غذا می خورد
. فینیش دارد می چرخد و پارچه ها را اتو می کند . چراغعلی که غضنفر را می بنید می
گوید گوی گوز عمر داغدا گزر میلچه دوشر باشین ازر و غضنفر عصبانی می شود و چراغعلی
می خندد و بعد سرفه می کند و بعد سیگار روشن می کند . چراغعلی سیگار روشن کردن
هایش اتوماتیک شده است . دست خودش نیست . چیزی مثل نفس کشیدن شده است .
سالار جایش را خراب کرده است . در اتاق بغل
حمام خودش لاستیکش را باز می کند و چند دور می چرخاند و پرتاب می کند . لاستیک و
محتویاتش به دیوار می خورد و منفجر می شود . از وقتی سالار بدنیا آمده یحیی می آید
در هال می خوابد . عباس رفته برای سالار یک موتور پلاستیکی سبز رنگ خریده است .
یحیی خروس بزرگ را داده دست سالار عکسش را می گیرد . سالار موهایش وز وزی است .
یخچالشان از آن یخچال های امرسون آمریکایی است .
یحیی موتور گازی را فروخته و یک ژیان بیست و
هشت هزار تومن از بنگاه قاسم قصاب خریده است . عباس شیهه می کشد و پاهایش را زمین
می کوبد و ادای ژیان یحیی را در می آورد . یحیی دوربین را حاضر کرده تا عکس بگیرد
به مجله ماشین بفرستد . موتور جت را که روشن می کنند آتش می گیرد . نازلی رفته یک
اطلس نقاشی خریده و دارد از رویش نقاشی می کند . علی اشرف نیست . حتما باید تا
حالا مرده باشد . از زیور هم خبری نیست . شاید خانه دخترش باشد .
سریه هر کس را که می بیند از درد پاهایش می
گوید . غضنفر همیشه کتاب دستش است . سریه از غضنفر خوشش می آید . به سالار می گوید
یاد بگیر . سالار می گوید آبا کتاب درسی نیست دارد کتاب شعر می خواند . عباس برای
نازلی رمان دختر عموی من راشل را خریده است . چراغعلی عینکش را زده و دارد به حساب
و کتابهایش می رسد . دو بسته صدتایی اسکناس ده تومنی و بیست تومنی آبی هم کنارش
است .
غضنفر خجالت می کشد در خانه چراغعلی نماز
بخواند . عباس می گوید سنگواره ها نشان می دهد که آدم از میمون بوجود آمده . غضنفر
می رود از معلم دینی می پرسد . معلم دینی پیراهن سفیدش را روی شلوار سرمه ای اش می
اندازد . غضنفر رفته کتاب سیاهچاله های هاوکینگ را از کتابفروشی نوبل خریده است .
چراغعلی می خواند سو گلیر بوروخ بوروخ . سووا
ویردیم یومورخ . لاله لر را هم می خواند . سالار می خواند آلوده اوتوروب اوش مرتبه
ده و شهناز می خندد . سریه قصه های ابیله قوت را می گوید . قوت یعنی گرگ . قورد هم
می گویند . ابیله هم یعنی ابله .
چراغعلی سبیل ها و موهایش را سیاه رنگ کرده است
. غضنفر و یحیی می روند از شیشه مغازه نگاهش می کنند و می آیند این ور کلی می
خندند . زنها در اتاق رو به حیاط دارند می رقصند . یحیی و غضنفر دارند از پله های
زیر زمین نگاهشان می کنند . وضعیت قرمز می شود و زنها بنده خداها دارند در اتاق به
این ور و آن ور می دوند و دنبال چادرشان می گردند . دو تا هواپیمای اف پنج در آسمان
به پرواز در آمده اند . با صدای ضد هوایی ها ، زنها به هوا می پرند .
یحیی یکی از آن کشتی های آهنی خریده است . نفت
می ریزد و آتش می زند و کشتی با صدای خور خور داخل تشت آب در حمام دور می زند . ناوهای آمریکا به خلیج فارس
آمده اند . عباس می گوید بسیجی ها می خواهند با قایق موتوری به ناوهای آمریکا
بکوبند . چراغعلی می گوید آمریکایی ها قایق ها نرسیده با لیزر ذوبش می کنند . برای
عباس جشن پایان خدمت گرفته اند . چراغعلی می ترسد که بچه های مسجد بریزند و همه را
بگیرند .
یحیی به سربازی رفته است . کرمانشاهان . روی نامه
هایش خلیج فارس ایران محل دفن ریگان نوشته است . از آن نامه های مخصوص رزمندگان .
از زبل خان کردستان به زبل خان آذربایجان . پس از عرض سلام و آرزوی سلامتی .
نگرانی فقط از دوری شما و نامه های شماست . و آخر نامه هم عکس زبل خان را با آن
سبیل هایش کشیده و بالایش نوشته زبل خان اینجا زبل خان آنجا زبل خان همه جا . و
بعد یک قلب کشیده که دو تا تیر خورده است . چراغعلی عصرها می آید جلوی مغازه
بالاخان می نشیند و سیگار می کشد .
بالاخان
بالاخان همیشه شاد است . کم مانده بلند شود وسط
کفاشی برقصد . رادیوی بالاخان همیشه آهنگ شاد می خواند . از آن رادیو گرام های
زمان شاه که گرامش خراب شده است . بوی چسب کفاشی آدم را دیوانه می کند . غضنفر میخ
های کفاشی را با چکش روی میز می کوبد . جمال مگس ها را می گیرد و داخل پره های
پنکه پرت می کند .
میز زیر سماورشان دو تا آینه کشویی دارد . کشوها
را می کشند و قندان و استکان ها را از داخل میز بر می دارند . بالش هایشان قرمز
رنگ است . روکش بالش ها سر می خورد . جمال بالش ها را زیر پایش می گذارد و می پرد
دستش را به شیشه بالای در می زند . خانه را زیر و رو می کنند . فرشته چیزی نمی
گوید . غضنفر مگس ها را لای کتاب حیدربابا می گذارد و یکدفعه کتاب را می بندد و
مگس ها آن تو له می شوند .
جمال کنترل تلویزیون را زیر پیژامه اش مخفی می
کند . بالاخان با ته شیشه آبلیمو ، نخودها و سیب زمینی های آبگوشت را له می کند . بالاخان
وقتی می خوابد یک بالش زیر پاهایش و یک بالش زیر دستش می گذارد . صدای شاخسی نمی
گذارد بالاخان بخوابد . وسط خواب بیدار می شود و یک فحش می دهد و می خوابد .
فرشته چای می گذارد . بچه ها یکی یکی به مدرسه
می روند . فرشته می رود از طاق یانی سبزی بخرد . بچه ها بزرگ شدند و هنوز بالاخان
برای پله های پشت بام نرده درست نکرده است . یکی دو بار بچه ها از بالای پله ها
افتاده اند و چیزی نشده است . جمال می رود از پله نهم پایین می پرد . میترا هم از
پله هفتم می پرد .
تهران
غضنفر یک کیف سامسونت از خیابان منوچهری می خرد
. خوابگاه لاله زار . دویست قدم مانده به خیابان جمهوری . اتاق دویست و بیست و دو
، بغل دستشویی . بچه های اتاق ترک ندیده اند . تا غضنفر حرف می زند می خندند .
مهران ازگیل آورده . غضنفر اولین بار است که
ازگیل می بیند . مجتبی و مهران از غذاهای خوابگاه خسته شده اند . به سرشان زده
بروند در لاله زار یک دست چلوکباب بخورند . غضنفر چند صفحه بیشتر از جزوه بیوشیمی
نخوانده است .
مجتبی فکر سه خواهرش است که در کردستان تنها
مانده اند . مجتبی در تخت طبقه سوم می خوابد . دماغش به سقف اتاق می چسبد . سبیل
هایش از آن سبیل های شهرام ناظری است . در سقف اتاق نوشته خدایا آن سه نخل سبز را
برای من نگه دار .
در دیوار دانشکده دندانپزشکی بزرگ نوشته که
دانشجو باید سیاسی باشد . جواد به هیات حاج منصور می رود . عباس در ستون آزاد
کاریکاتور یک دختر رپ را کشیده است . انصار حزب اله ریخته اند فیلم تحفه هندی را
بهم زده اند . هنوز دهه هفتاد است . ابراهیم پشت وانت مشتش را به هوا می کوبد و
مرگ بر آمریکا می گوید . مرتضی عشق حزب اله لبنان را دارد . به یکی لیبرال بگویی
از فحش بدتر است . کرباسچی در همشهری یک چیزهایی می نویسد که نگو . الله کرم آمده
جلوی دانشکده فنی صحبت می کند . سر بهم زدن جلسه دکتر سروش .
ابراهیم مقلد آقای صانعی است . فرامرز کاری به
تقلید و از این حرفها ندارد . فرامرز جلوی کمدش دو تا بالش می گذارد و نیمه خواب
پایش را روی پایش می اندازد و جزوه ایمونو می خواند . فرامرز جانباز است . ابراهیم
چهارده سالگی به جبهه رفته . پایش ترکش دارد . چپی است . غضنفر نمی داند چپی یعنی
چه . انجمنی ها دور گرفته اند . اورنگ ایران فردا می خرد . فائزه و ناطق دور اول
رای می آورند . انصار حزب اله شعار می دهند فائضه موتور سوار عایشه شتر سوار .
حاتمی کیا آژانس شیشه ای را می سازد .
ماشاالله رزمنده است . بیست و هفت سالش است .
از ابرقو آمده است . نه قاطی انجمنی ها می شود و نه بسیج می رود . موهایش موج دارد
. پیراهن مردانه سبز تیره می پوشد . گاهی سیگار هم می کشد . آدم را یاد حسین پناهی
می اندازد . ماشاالله می گوید روزهای اول جنگ کنسرو و ساندیس که می دادند کسی نمی
گرفت تا به همه برسد . اما روزهای آخر جنگ همه می خواستند کنسرو بگیرند .
هاشم رفته پرتغال تامسون از بازار قزل قلعه در
آن ور خیابان خریده . ماشالله داد و هوار راه می اندازد که این پرتقال ها گران است
. من از این پرتقال ها نمی خورم . در صورتحساب جلوی اسم ماشالله خط می کشند .
غضنفر اسم آن کاغذی که حساب کتاب های اتاق را در آن می نویسند یادش رفته است .
هاشم مربا ، ماشالله تاید ، غضنفر ریکا ، علی حلوا ، هاشم پرتقال . هاشم بورسیه
سپاه است . همه رساله را حفظ است .
بچه ها جلوی ساختمان چهارده گل کوچک بازی می
کنند . رضا و ممد رفته اند در سینمای کوی فیلم بروسلی را دیده اند و هیجان زده شده
اند . اکشن بازی در می آورند . در بوفه سینمای کوی از این نوشابه معمولی ها ندارند
. مالشعیر دارند که غضنفر دوست ندارد .
این آقایی که موهایش ریخته و قدش کوتاه است و
حتما دکترای میکروبیولوژی است دارد پشت سر هم ایکولای می گوید . غضنفر هر قدر فکر
می کند نمی داند ایکولای چه جانوری است . فکر می کند از موجودات فضایی است .
یکدفعه در ذهنش جرقه می زند که ایکولای باید همان اشریشیا کولی باشد . کلی خوشحال
می شود . این ایکولای اگر در ادرار زیر صد هزار تا باشد عفونت محسوب نمی شود .
معلوم نیست چی حساب می شود . اصلا غضنفر یادش رفته که در آزمایشگاه این صد هزار تا
ایکولای را چه جوری می نشستند دو ساعت می شمردند .
غضنفر از پشت شیشه به انگل ها نگاه می کند و
شکلشان را در دفترش می کشد . انگل چهار واحد است و میکروب شناسی پنج واحد . آن وقت
این کتاب ویروس معلوم نیست قهوه ای است یا نارنجی است یا قرمز است . درهای سالن
شهدا را بسته اند . صندلی ها را وسط سالن چیده اند . خانم های آموزش آمده اند
امتحان بگیرند . بلندگو قرآن پخش می کند . غضنفر دارد به مدلاین فکر می کند . بچه
شهرستان ها و بچه سهمیه ای ها زیاد در این خط ها نیستند . خطشان فرق می کند . هنوز
اینترنت نیامده است معلوم نیست این مدلاین از کجا پیدایش شده .
ابراهیم چای می گذارد و در فلاکس می ریزد و
فلاکس را زیر تخت مخفی می کند . غضنفر چشمهایش را بسته است اما صدای شرشر ریختن
چای را در فلاکس می شنود . ابراهیم که می رود غضنفر فلاکس را پیدا می کند و چای می
خورد . غضنفر هیچ وقت چای نمی گذارد . غضنفر را تحریم کرده اند . غضنفر خودش می
رود در سلف غذا می خورد . غضنفر دلش از بچه ها می شکند . تحریم را بر می دارند و
غضنفر به جامعه جهانی بر می گردد .
غضنفر وقتی نماز صبح می خواند شکمش قار و قور
می کند . ابراهیم می گوید کرمها داخل شکمش دارند دعا می کنند . ابراهیم می گوید
بچه های اتاق هورمون هایشان بهم خورده هیچ کدام غسل برایشان واجب نمی شود .
بچه ها در نماز خانه نشسته اند دادگاه کرباسچی
می بینند . کرباسچی که تکه می اندازد بچه ها می خندند . از وقتی خاتمی رای آورده
انجمن خالی شده . ابراهیم رفته ساختمان یازده . اتاق دو نفره . غضنفر سه شنبه ها
هفته نامه مهر می خرد .
غضنفر می رود در بوفه دانشکده داروسازی چای می
خورد . ژتون ده تومن است آنوقت یادش نمی آید چای چند است . سرش را دراز می کند و
می پرسد آقا ببخشید چای چند است دارم نوستالژی می نویسم . آقایی که دارد چای می
ریزد همچین نگاهش می کند .
ایران و کویت یک یک مساوی می کنند و غضنفر
همینجوری به سرش می زند که زن بگیرد . به آزادی می رود و سوار اولین اتوبوسی می
شود که به تبریز می رود . اتوبوس پنج صبح به ترمینال تبریز می رسد . هوا ده درجه
زیر صفر است . دندانهای غضنفر داخل تاکسی بهم می خورد . میترا دانشگاه است . غضنفر
یادش نیست آخرین بار چند سال پیش میترا را دیده است .
دارد برف می بارد . غضنفر از گلفروشی کنار بیمارستان یکدسته گل می خرد . خلیل
بی بی اوغلی هم با موتورش آمده است . هفتاد و پنج سکه بهار آزادی . مبارکه . همه
دست می زنند و قرابیه می خورند . مخدومعلی هم آمده است . غضنفر امضا می کند . روی
سرشان نقل می پاشند . میترا بلوز صورتی پوشیده است . غضنفر کت قهوه ای اسپورت
پوشیده است . غضنفر ریش دارد . موهایش را بالا زده است . مینو دارد عکسشان را می
گیرد .
میترا عاشق باران است . پیاده می آید وقتی باران می بارد . پل قدیمی بیلانکوه
و کوچه ها و دیوارهای کاهگلی و درهای چوبی قدیمی . عاشق غزلیات شمس است و عطر این
سیب های زردی که می خورد . سوار مینی بوس می شوند و در گردنه حیران چای می خورند و
به سفر گیسوم می روند .
غضنفر یک خوابگاه مجردی می گیرد . میدان هفت
تیر . هر روز از امیر آباد بلند می شود می رود دیدنش . پریز کنار تختش نیست .
غضنفر برایش یک سیم سیار ده متری می خرد تا بتواند واکمن گوش کند . واکمن را روز
زن برایش خریده است . قرار می گذارند پارک لاله ، ساعت پنج عصر . لبو می خرند می
خورند .
خوابگاه متاهلی . کیلومتر دوازده جاده
مخصوص . همه اتاق و آشپزخانه و مستراح و حمام ، بیست و هشت متر است . میترا با
وایتکس همه جای آشپزخانه را می شوید .
غضنفر انترن زنان در بیمارستان شریعتی است .
بچه را از پاهایش می گیرد . رزیدنت سال یک می گوید دکتر مواظب باش نیفتد .
میترا می گوید نرو اما غضنفر می رود . زده اند
همه درهای اتاق ها را شکسته اند . غضنفر شعارهای روی دیوار را در تکه کاغذی یاد
داشت می کند . با وضو وارد شوید . از غرفه اتاق بیست و هفت در طبقه دوم دیدن
فرمایید . آنک قصابانند بر گذرگاه با کنده و ساتوری . اینجا دیگر پرنده ها نمی
خوانند . و اذا وحوش حشرت .
شیشه پنجره اتاق بیست و هفت شکسته و میزها و
تخت ها و ظرفهای غذا واژگون شده و ژتون ها و روزنامه ها و کتابها و عکس هایی که به
دیوار زده اند کف اتاق ریخته است .
غضنفر می رود و از پشت پنجره اتاقشان در فرشهای
مسجد کوی و جا کفشی اش و آن چهار شیر آب که می دویدند وضو می گرفتند غرق می شود .
از امیر آباد تا انقلاب پیاده می آید. از تلفن عمومی در میدان انقلاب به میترا زنگ
می زند که نگران نباشد .
مردم یکدفعه می دوند و غضنفر هم گوشی را می
گذارد و هراسان می دود . از خنده شان می فهمد که سر کاری بوده و الکی دویده اند .
به خانه می رسد . میترا می پرسد کجا بودی و غضنفر دنبال واژه می گردد که نیست و یکدفعه مثل بمبی ساعتی می
ترکد و مثل جوهر به در و دیوار خانه می پاشد و در ذهن عروسکی که میترا دارد با نخ
سیاه و سوزن برایش چشم و ابرو می دوزد جاری می شود .
ناهار قرمه سبزی می خورند . غضنفر چرت می زند .
خواب مرد بالای بشکه را می بیند . زندانی ها بشقاب و قاشق در دست در حیاط قرنطینه
در صف انگشت نگاری ایستاده اند . مرد بالای بشکه با دست هایش از حلقه دار می گیرد
و تاب می خورد و زندانی ها هورا می کشند .
دختری که موهایش را از پشت بسته و بلوز چارخانه
پوشیده می گوید که به جای پرستار قبلی که اعتصاب کرده آمده است . دکتر می گوید
تعجب می کنم چطور یک دختر را برای کار در اینجا می فرستند به هر حال شما می توانید
در اینجا مشغول کار شوید اما باید بدانید که اینجا فضایش و آدمهایش خیلی فرق می
کند و امیدوارم که با شناخت کافی آمده باشید .
سربازی که یادش رفته بند پوتین هایش را ببندد یک زندانی آورده که لبهایش را با نخ و
سوزن دوخته است . آقای دکتر ، وایتکس خورده می گوید معده اش سوراخ می شود . دکتر
می گوید اینکه لبهایش را دوخته اصلا چه جوری وایتکس خورده سرباز می گوید قربان
شاید اول خورده بعد دهانش را دوخته دکتر می گوید برای چه خورده و سرباز می گوید که
قربان به حکمش اعتراض داشته . دکتر می گوید جرمش چه بوده و سرباز می گوید قربان
خودش هم نمی داند برای همین اعتراض کرده دکتر به دختری که بلوز چارخانه پوشیده می
گوید با تیغ بیستوری دهان زندانی را باز کند . دکتر از پشت توری پنجره چشمش به مرد
بالای بشکه می افتد و می گوید باز بساط اعدام راه انداخته اند اصلا نمی دانم چرا
می آورند اینجا اعدام می کنند ما کلی زور می زنیم زنده شان می کنیم و آنها یکی یکی
اعدامشان می کنند .
موشی از روی پای دختری که دارد به زندانی ها
واکسن می زند رد می شود و دختر جیغ می زند . دکتر از سرباز می پرسد چرا سمپاشی نمی
کنند سرباز می گوید قربان دستگاه سمپاشی چند ماه است خراب است دکتر می گوید اصلا
معلوم است رئیس زندان برای چه آنجا نشسته و آنهمه حقوق می گیرد . دکتر می پرسد
الان رئیس زندان کیه و سرباز نمی داند دکتر می پرسد چند سال است در زندان کار می
کند و سرباز نمی داند و در آخر دکتر به این نتیجه می رسد که سرباز کلا هیچ چیز نمی
داند .
زندانی بمب گذار به دکتر می گوید موشها از زیر
زمین قرنطینه که قبلا بند انفرادی بوده می آیند و دکتر به سرش می زند که به زیرزمین
برود که بوی تعفن می دهد و سرباز می گوید زیرزمین برق ندارد و دکتر چراغ قوه برمی
دارد . دکتر وقتی از پله های زیرزمین پایین می رود به مرد بالای بشکه اشاره می کند
و به سرباز می گوید که این بنده خدا را از اول صبح بالای بشکه علافش کرده اید و نه
دارش می زنید و نه رهایش می کنید بگویید دارش بزنند . سرباز می گوید قربان مسئولیت
دارد تازه باید تفهیم اتهام بشود اما نشده و اگر نداند به خاطر چه دارد اعدام می
شود اثر تنبیهی نخواهد داشت دکتر می گوید پس پایینش بیاورید تا یک چای بخورد و کمی
پاهایش استراحت کند سرباز می گوید قربان مسئولیت دارد ما که نمی توانیم جلوی حکم
را بگیریم فردا سیمجینمان می کنند .
استخوانها و جمجمه ها در سیاهی زیر زمین با
کوچکترین نوری در وسط آجرها و خاک ها و تخته ها می درخشند . دهان سرباز از وحشت
دارد کج می شود . زمین زیر پای دکتر خالی می شود و سرباز فرار می کند . دکتر از
پشت شیشه های اتاقکی که در آن افتاده چشمش به مسافران شیک و پیکی که روی صندلی های
ایستگاه مترو نشسته اند می افتد . ساعت ایستگاه هفت و نیم صبح است و دکتر یادش می
آید آن بالا که بوده ساعت قرنطینه چهار عصر بوده است .
دکتر لباسهایش را می تکاند و سر و رویش را مرتب
می کند و قاطی مسافرانی که بوی ادکلن و عرقشان قاطی شده خودش را داخل مترو می
چپاند و پیش از آنکه از خواب بیدار شود و همه چیز از یادش رود تند تند در موبایلش
شروع به نوشتن می کند :
" سالهای سال پیش و شاید سالهای سال بعد ،
در شهری نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ، در شهری که خودش زندانی بزرگ بود زندانی
بدون دیوار با مردمانی بدون زنجیر ، مردمانی که نه زشت بودند و نه زیبا ، نه خیلی
خوب و نه خیلی بد ، زندان کوچکی بود با
دیوارهایی بلند که بالای دیوار هایش سیم خاردار بود و بالای پشت بام ساختمانهایش
همیشه سربازی با اسلحه ای در دست نگهبانی می داد .
زندانی که نه خیلی مخوف بود و نه خیلی دل گشا ،
زندانی با کلی زندانی با جرمهای مختلف ، جرمهایی که همیشه گریبان مردمان بدبخت را
می گرفت و کسی هیچ وقت نمی دانست که چرا گرفتاری ها همه بر سر مردم بدبخت می آید و
چه سرهای بی گناهی که تا پای دار و از آنجا تا بالای دار رفته و آونگ شده و دکتر
معاینه شان کرده و مرگ قلبی و مغزی شان را تایید کرده و هزار بار از خود پرسیده بود که چرا زندان و چرا اعدام و
اصلا چرا مجازات و اصلا چرا جرم و اصلا چرا انسان و هیچ وقت پاسخی نیافته بود و هر
طرف که سرش را چرخانده بود آدمهایی را دیده بود که خروار خروار زندگی را بر دوش
های ناتوانشان می کشیدند در بندهایی که صدها تخت کیپ تا کیپ ، کنار هم چیده بودند
و جایی و فضایی برای نفس کشیدن نبود و آنقدر پر بود از دود سیگار که باید با دست دود
را کنار می زدی تا می توانستی بغل دستی ات را ببینی . آنچه آرزو می کردی یک
فراموشی تمام عیار بود تا دنیا را با همه دنگ و فنگ ها و فکر و خیالهایش فراموش
کنی و یک چرت بی دغدغه بخوابی آرزویی که هیچ وقت برآورده نمی شد مگر با یک مشت قرص
خواب و به قول خودشان با یک ورق لورازپام دو میلی یا کلونازپام آبی رنگ که یکجا
قورتشان بدهی یا اینکه خودت را آلوده کنی و قاطی بقیه منگی ها و بنگی ها شوی و به
راهی بروی که برگشتی نباشد .
شهری که مردمانش با دروغ زاده می شدند و با
دروغ می مردند ، شهری که دروغ هایش آنقدر بزرگ بود که کسی به خاطر دروغ های کوچک
قسم نمی خورد ، شهری که دروغ های بزرگش ، حقیقت های بزرگشان بود و دروغ های کوچکش
، سنت های آبا و اجدادی شان . شهری با آسمان خاکستری و آدمهایی که نه سیاه بودند و
نه سفید ، آدمهایی که همه چیز و همه کس را یا سیاه سیاه می دیدند و یا سفید سفید .
شهری که هر قدر بزرگتر می شد مردمانش کوچکتر می
شدند ، شهری که مردان بزرگش دنبال کارهای کوچک بودند و مردان کوچکش دنبال کارهای
بزرگ . زندانی که خودش شهری بود در مقیاس کوچک با آدمهایی که هر کدام برای خودشان
غولی بودند غولهایی در مقیاس کوچک که روی تخت هایشان در بندهای پر از دود خوابیده
و پاهایشان را تکان می دادند و به فردایی فکر می کردند که هیچ وقت بهتر از دیروز
نبوده است . "
زندانی تخت سوم در آینه برای خودش شکلک در
می آورد و می رود وسط اتاق می ایستد و تخت
های سه طبقه را که دور تا دور اتاق بزرگ چیده اند ور انداز می کند . کمی فکر می
کند اما چیزی یادش نمی آید از آقای لاغر مردنی که سلانه سلانه به طرف پنجره می رود
می پرسد ببخشید اینجا کجاست و ما اینجا چه می کنیم . زندانی لاغر مردنی که اخم
هایش در هم است بر می گردد و نگاهش می کند و یکدفعه چهره اش باز می شود و با یک
خنده انفجاری که همه آب دهانش را در اطراف و صورت زندانی تخت سوم می پاشد می گوید
اینجا هتل پنج ستاره است داش مجید . داش مجید تا صبح کف اتاق می خوابد . شب چند
باری بیدار می شود و می نشیند با دقت به دستهایش و لباس هایش نگاه می کند و هر قدر
فکر می کند نمی تواند چیزی به خاطر بیاورد .
مردی که در حیاط قرنطینه سر و ته ایستاده است
تا موادی را که بلعیده برگرداند دارد مردی را که سر و ته از حلقه دار آویزان است
تماشا می کند و دکتر دارد زبان مردی را که در حمام خودش را حلق آویز کرده از دهانش بیرون می آورد و نوک شلنگ اکسیژن را
در سوراخهای دماغش می گذارد .
انسانهایی که در محیطی نامتعارف گیر افتاده اند
. محیطی که آیین های خودش را دارد . آدمهایی هم که تازه می آیند مثل آنها می شوند
و کسی تخطئه شان نمی کند . جامعه با اینها خوب تا نکرده است . اینجا همه برای خود حق دارند . آنکه مواد آن
یکی را کش می رود هم حق دارد . آنکه نمک یا شکر یا پودر قرص را قاطی مواد می کند و
می فروشد هم حق دارد . اینجا دادگاه نیست . در سرزمین محکومان دوباره محکوم شدن
مفهومی برای کسی ندارد . اینجا آخر خط است و کسی چیزی برای از دست دادن ندارد .
از هشتصد نفر زندانی نزدیک سی و هفت نفر مرده
اند و هفتصد و شصت نفر دچار فراموشی شده اند . مرده ها را در زیر زمین قرنطینه دفن
می کنند . فجایع انسانی که در این چند ماه در زندان اتفاق افتاد به قدری زجر آور و
گاهی شنیع است که امکان بازگو کردن و نوشتن آنها نیست و شاید تنها کاری که می توان
کرد فراموش کردن همه آن فجایع است . خواننده از اینکه بداند زندانی ها برای گرفتن
قرص اعصاب تن فروشی می کردند احساس خوشی نخواهد داشت .
زندانی بمب گذار هر روز می آید و در نیمکت حیاط
بهداری زیر درخت گیلاس می نشیند و حتی یک کلمه هم با کسی حرف نمی زند . دکتر
قرنطینه می گوید که شاید زندانی بمب گذار واژه ها را هم فراموش کرده است .
خبرنگاری که در توهم هایش برنده جایزه صلح نوبل شده هنوز به رژیم یک لیتر آب و
شانزده حبه قندش ادامه می دهد . خیبر علی که پای مصنوعی اش را در آورده و به کله قاضی
کوبیده دارد به جای افسر نگهبانی داخل که حافظه اش پریده زندان را اداره می کند .
خیبر علی می گوید برایش پاپوش دوخته اند اما دکتر دیگر به حرف کسی اطمینان ندارد .
دکتر سه هفته است درخواست متادون کرده است اما هنوز متادون کافی نداده اند و
زندانی ها پشت سر هم تشنج می کنند .
دکتر می رود مربای آلبالو را از یخچال بهداری
می آورد و می نشیند پشت همان میزی که روزنامه شرف را رویش پهن کرده است و زل می
زند در چشمهای دختری که موهایش را از پشت بسته است . آنقدر می خندند که اشک از چشم
هایشان سرازیر می شود و تازه می فهمند که دارند گریه می کنند چرا که شانه هایمان
تکان می خورد و خطوط درشت روزنامه زیر قطره های اشکمان محو می شود . آنقدر می
خندند که همه چیز یادشان می آید و این دردی بزرگ است که بر شانه هایمان سنگینی می
کند . شاید برای همین است که شانه هایشان دارد می لرزد .
دکتر وسط خواب غضنفر دارد برای خودش خواب می
بیند . دختری که موهایش را از پشت بسته دو ساعت است مدام حرف می زند :
" ما مسخ شده بودیم آقای دکتر . همه آدمها
مسخ شده اند . هیچ کس خودش نیست . حتی شما
آقای دکتر . ما در زندان بزرگی که در ذهن هایمان ساخته بودیم بشقاب و قاشق در دست
منتظر قصاص بودیم . ما از همدیگر یاد می گرفتیم که همه چیز را فراموش کنیم . و
شاید بهتر آن بود که مسخ شده باشیم و ما دیگر هیچ وقت خودمان را با پیراهن چارخانه
مان در حمام زندان حلق آویز نکردیم و دیگر هیچ گاه کسی ما را به خاطر جرمهای
احمقانه ای که نکرده بودیم قصاص نکرد چرا که ما تنها مسخ شده بودیم .
اما همیشه چیزی بود برای خوردن و ما هیچ وقت
گرسنه نخوابیدیم و همیشه چیزی بود برای دود کردن چیزی مثل سیگار و هر کوفت و
زهرمار دیگری که گیرت می آمد و تو می توانستی دودش کنی و به دودش خیره شوی و با
دودش به هوا بروی . خودمان بودیم و خودمان . یک غزیزه تنها و بدوی . و یک جوهره
انسانی دستکاری نشده و در امان مانده از فرهنگ ها .
ما در آن فراموشی چنان همدیگر را دوست داشتیم
که توصیف ناشدنی است . عشقی که درونمان بود اما طردش کرده بودیم . عشقی که هر لحظه
بیشتر زبانه کشیده بود و ما محلش نگذاشته بودیم . ما در فراموشی به یک غریزه پاک و
به یک عقل گستاخ رسیده بودیم . ما همه چیز را انگار برای اولین بار بود که می
دیدیم . ما آنجا عینکی به چشم نداشتیم . ما همدیگر را با عینکی از تصورات قبلی مان
نمی دیدیم . ما نگاهمان همانی بود که می دیدیم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر