بنام او
اکنون که اینها را می نویسم سالها از آن روزها می گذرد .
دلم برای فضه و نیش و کنایه هایش تنگ شده است . خانه عباسقلی مثل خانه اوراح شده
است . من مانده ام و این دیوارها و این دفترچه بیمه که نوشابه رویش ریخته است و
این تخت که مثل خودم جرجر می کند . می روم در حیاط ورزش می کنم و دخترهای همسایه
از پنجره نگاه می کنند و می خندند . وقتی حرف می زنم دندانهای مصنوعی در دهانم تق
تق می کنند . گوشهایم مثل موتور دیزل صدا می دهند . همه یکجورهایی منتظرند که
بمیرم . قرصهای آبی را که می خورم خواب های عجیب و غریبی می بینم . من فکر می کنم خواب ها به همدیگر راه
دارند مثل اتاق های تو در تو و قصر پادشاهان قدیمی .
در این خوابی که الان می بینم همیشه
خدا سه شنبه است و همه ساعت ها یازده شب است اما هوا مثل پنج عصر روشن است و من
زیر این درخت زیتون نشسته ام و دارم خاطراتم را می نویسم و شما که دارید این نوشته
ها را می خوانید یا داخل خواب من هستید یا داخل خواب یک نفر دیگر که دارد من و شما
را یکجا خواب می بیند .
اینجا کسی نمی داند که دارد خواب می
بیند . اگر بداند که خواب نمی شود . اینجا همه یکجورهایی گیج و منگند . کسی چیزی از
گذشته ها یادش نمی آید . مثل اینکه همه را شستشوی مغزی داده باشند و من چند وقتی
است که از این آدمهای بی خاصیت خسته شده ام و دنبال هیجان دیگری می گردم و از شما
چه پنهان عاشق دختری شده ام که پیراهن و دامنی زیبا پوشیده و مثل حوریان اینجا لخت
و عور نیست .
در خواب هایم ، دستهای این دختر را با
طناب بسته اند و زنهای چهار ملوان کشتی خواب دیده اند که باید دختر را برای خدای
طوفان قربانی کنند . کشتی به صخره های کوه آرارات می خورد و تا ملوانها به خودشان
بیایند من و دختر که اسمش سارا است با پیچ و خمهای رودخانه ای که اسمش آراز است
راه می افتیم تا به قره داغ می رسیم و در قلعه ای که نامش بابک است پناه می گیریم
.
اعراب قلعه را تسخیر می کنند و بابک را با
خودشان می برند و من و سارا شبانه فرار می کنیم و به دشتی زیبا که نامش باغمیشه
است می رسیم و من هنوز فرصت نکرده ام که از سارا خواستگاری کنم .
سارا که می رود از اسبه ریز آب بیاورد روادی
های یمنی که در آنطرف اسبه ریز زندگی می کنند عاشق سارا می شوند و فردا صبح چند تا
مرد گردن کلفت با یک کله قند و چند تا گل زرد که از کنار اسبه ریز چیده اند
پیدایشان می شود و من کله قند را بر می دارم و به سر مردی که جلویم نشسته است می
کوبم و دست سارا را می گیرم و از پل اسبه ریز فرار می کنیم .
سارا خودش را در اسبه ریز می اندازد و روادی ها
مرا دست بسته به طویله ای می برند که بوی پهن عجیبی می دهد و من " آرپا چایی درین اولماز ، سارا کیمی گلین اولماز
، آپاردی سئل لر سارانی " می خوانم تا اینکه یک شب زمین لرزه ای می آید و همه
بغموشه روی سر روادی ها خراب می شود و یک تیر چوبی از سقف طویله روی سر من می افتد
و من هر چه توهم و خواب است از سرم می پرد .
چند سال در آن طویله از هوش رفتم یادم نیست .
به هوش که آمدم ترکهای سلجوقی رسیده بودند و هنوز از دهان اسب هایشان کف می آمد و
بلد نبودند روی زمین راه بروند و حتی شب ها روی اسب می خوابیدند و نمازشان را هم
روی اسب می خواندند و کم کم فک و فامیلشان هم آمدند و در بغموشه ترافیک اسب ها شد
و من کم مانده بود زیر دست و پای اسب هایشان له شوم .
حسابی شلم شوربا شده بود . از همه طایفه ها
بودند از اعراب روادی گرفته و تات هایی که چند هزار سال بود آنجا بودند تا نوه های
چنگیز خان مغول که تازه از مراغه رسیده بودند و داشتند طرفهای خیابان دامپزشکی
تبریز برای خودشان شنب غازان می ساختند و برای من که داشتم خواب می دیدم حسن صباح
شش امامی فرقی با هولاکو خان چشم بادامی نداشت و اهمیتی نداشت که چه جانوری می آید
و چه جانوری می رود .
رشید الدین وزیر غازان خان همه زمین هایش را
فروخته و آمده بود در باغمیشه ما یک دانشگاه آزاد ساخته بود که چهار دانشکده در
چهار طرفش و یک بیمارستان و یک حمام و یک مدرسه و یک دار الایتام و یک کتابخانه
داشت و من که آنروزها کار و زندگی نداشتم می رفتم هر روز در کتابخانه این ربع
رشیدی می نشستم و خواب هایم را پیش نویس می کردم . زلزله ای که با قدرت حالا من از
کجا بدانم چند ریشتر آمد همه تبریز و باغمیشه و ربع رشیدی و شنب غازان را روی سر
ایلخانان خراب کرد و یک تیرک چوبی از سقف کتابخانه روی سر من افتاد و من از هوش
رفتم .
آغ قویونلو ها داشتند از بارنج تا دوه چی قنات
حسن پادشاه را می کشیدند که با صدای بیل و کلنگشان به هوش آمدم و دیدم اوزون حسن
دارد قلیان خوانسار می کشد و از میان دودی که از سوراخ های بینی اش بیرون می زند
چپکی نگاهم می کند . ایکی ثانیه بلند شدم و گرد و خاک لباس هایم را تکاندم و سلام
کردم اول فکر کرد که از کارگرها هستم اما وقتی دید قیافه ام و لباس هایم عجق وجق
است کمی جا خورد اما به روی خودش نیاورد .
به خودم که آمدم با قزلباش های اوزون حسن برای
پابوسی شاه اسماعیل رفته بودم . در جنگ چالدران مرا به جنگ سلطان سلیم فرستادند
اما من که فکر می کردم حق با همه است و با هیچ کس نیست و از طرف دیگر مطمئن بودم
که با این تیر و کمان ها و نیزه و شمشیر ها که دستمان داده اند در برابر تفنگ ها و
توپخانه مجهز عثمانی ها به جایی نخواهیم رسید وسط کار جنگ را رها کردم و با
سربازانم از آناتولی به روم گریختم .
در روم یک رنسانسی راه انداخته بودند که نگو و
نپرس . سربازانم از دیدن نقاشی ها و مجسمه های لخت و عور رومی ها گیج و منگ شده
بودند و من که یاد دختران لخت و عور باغ زیتون افتاده بودم اشک در چشمانم حلقه زده
بود . در فلورانس دوره گردی دیدم که نقاشی های قدیمی می فروخت و پرتره ای از دختری
بود که خودش را در اسبه ریز انداخته بود و هنوز موهایش خیس بود . هزار سکه دادم و
نقاشی را خریدم و با سربازانم از بالای کارا دنیز به طرف قفقاز حرکت کردم .
به قفقاز که رسیدیم عباس میرزا داشت با روسها
می جنگید . سارای نقاشی را که دید ضعف کرد و برایش آب قند آوردند . به خودش که آمد
روسها تا ارس رسیده بودند .
سربازانم را مرخص کردم و با خلیل خان که از
تاجرهای فقفاز بود به تبریز آمدم . در تبریز نان برای خوردن و گندم برای پختن پیدا
نمی شد . مردم خانه نظام العلما را که از انبارداران بود غارت کرده بودند . امین
الدوله که زورش به محمد علی میرزا و امامجمعه نمی رسید شرف الدوله را که مسئول
غلات و کلانتر شهر بود به فلک بسته بود .
در تهران ، عین الدوله برای آنکه خرج سفر
مظفرالدین شاه به فرنگ را در بیاورد تعرفه گمرکی را بالا برده و چند تاجر را به
خاطر گران شدن قند به فلک بسته بود .
شاه که از فرنگ برگشته بود علما و مردم در شاه
عبدالعظیم تحصن کرده بودند و مشروطه می خواستند . این مشروطه چند ماه طول کشید تا
به شهرها برسد . در تبریز مردم هر روز به تلگرافخانه می رفتند که " حسن آقا
ببخشید مشروطه رسید ؟ "
این حسن آقا که اعصاب درست و حسابی نداشت یک
روز سرشان داد کشید که " مشروطه مرد . "
" مردم یا باب الحوایج گویان بازارها را
بسته و در کنسولگری انگلیس جمع شدند . محمد علیمیرزا دستور داد در نانوایی ها چراغ
روشن کنند و قیمت نان را کم کنند اما مردم فرستادند چراغ ها را خاموش گردانیدند که
ما نان نمی خواهیم مشروطه می خواهیم .
ده روز بازارها بسته بود و در کوچه های اطراف
کنسولخانه و مسجد صمصام جای سوزن انداختن نبود . شیخ سلیم وجب خود را نشان می داد
و با زبان روستایی می گفت " کباب بو
انده کاسیب " . میرزا حسین با آواز اشعار ادیب الممالک را می خواند . در کوچه
ها فرش انداخته و به همه ناهار و شام می دادند . "
حسن آقا کاغذی نوشت و به شیشه تلگرافخانه
چسباند که خودتان را نکشید مشروطه رسید :
"
به اهالی مملکت آذربایجان ، تشکیل مجلس شورای ملی و نظامنامه آنرا مرحمت فرمودیم
وکلای شهر تبریز و سایر ولایات بطهران بیایند و نسبت به عموم متحصنین کنسولگری
انگلیس عفو عمومی شامل خواهد شد . "
شرف الدوله با سی و هفت رای از طرف اعیان
نماینده شد و با شش نماینده دیگر تبریز عازم بهارستان تهران شد .
محمدعلیمیرزای ولیعهد در تبریز به انجمن ایالتی
پیغام فرستاد که . . .
مجلس شورای ملی که باشد دیگر
چه جای انجمن ایالتی است زود کاسه کوزه انجمن من در آوردی تان را جمع کنید
اما انجمن ایالتی تبریز زیر بار نرفت تا اینکه
مظفرالدین شاه در دی ماه هشتاد و پنج چشم از جهان فرو بست و محمدعلیمیرزا به تهران
رفت و بر تخت سلطنت نشست و احدی از نمایندگان مجلس را برای تاجگذاری دعوت نکرد .
یکسال و چند ماه محمدعلی شاه با مجلس و مشروطه
چی ها کل کل کرد تا اینکه یک روز قاطی کرد و سوار کالسکه اش شد و به لیاخوف روسی
گفت . . .
من می روم باغ شاه کمی هوایم تازه شود تا برگردم اول با انبردستی چیزی سیم
های تلگراف را قطع کن و بعد با توپی تفنگی منجنیقی چیزی بزن مجلس مشروطه شان را
روی سرشان خراب کن .
لیاخوف روسی یک گلوله توپ انداخت رفت افتاد وسط
مجلس مشروطه و نمایندگان جیغ زنان بیرون دویدند . شرف الدوله به خانه سعدالدوله
پناهنده شد .
محمدعلی شاه که کار مشروطه را تمام شده می
دانست تلگرامی به انجمن اسلامیه در تبریز فرستاد که . . .
" جناب مستطاب میرهاشم دوه چی ، با کمال قدرت مجلس را توپیدم مفسدین را
تمام گرفتار ، سید عبداله را به کربلا فرستادم سید محمد را به خراسان ، ملک
المتکلمین و جهانگیر خان را دادم در باغ شاه سیاست کردند ، شما هم با کمال قدرت ،
مشغول رفع مفسدین باشید . سه شنبه دوم تیرماه هزار و دویست و هشتاد و هفت "
میرهاشم با لوطی های دوه چی به انجمن ایالتی حمله کردند و نیروهای
دولتی به فرماندهی شجاع الدوله از بالای مناره های سیدحمزه و صاحب الامر ، مشروطه
چی ها را که آن طرف اسبه ریز سنگر گرفته بودند به گلوله بستند اما کاری از پیش
نبردند .
بیوک خان پسر رحیم خان روز نهم تیرماه با هفتصد
نفر از سواران قره داغ به یاری نیروهای دولتی شتافت اما از نیروهای باقر خان که در
خیابان سنگر گرفته بودند شکست خورد .
یک هفته گذشت و از بیوکخان کاری جز غارت مردم بر نیامد . محمدعلی شاه به رحیم
خان تلگرام زد که . . .
یک الف بچه را فرستادی که چه . که
روزنامه های استانبول و قفقاز عکس ستار خان را در صفحه اول روزنامه هایشان چاپ
کنند و اجنبی جماعت به ریش ما بخندند که چه . آب که سهل است چای و قلیان هم اگر در
دست داری زمین بگذار و به تبریز برو .
روز شانزدهم تیرماه ، رحیم خان با سپاه انبوهی
به تبریز حمله کرد و بسیاری از مردم از ترس بر سر در خانه هایشان بیرق سفید
آویختند و مجاهدان خیابان و نوبر با صلاحدید باقر خان و نویدهای کنسول روس برای در
امان ماندن مردم ، تفنگهایشان را زمین گذاشتند .
رحیم خان با همه سواران قره داغ با دبدبه و
کبکبه از خیابان های شهر گذشته و در باغ شمال که در میان شهر و دارای عمارت های
دولتی بود نشیمن گرفت .
مشروطه از همه شهرهای ایران و از همه محله های
تبریز رخت بربسته بود . تنها ستارخان مانده بود و آن چند مجاهدی که آن شب در خانه
ستارخان جمع شده بودند . ستارخان کلاهش را برداشت و دستی روی سرش کشید و دوباره
کلاهش را روی سرش گذاشت و با صدای خش دارش رو به دوربین گفت . . .
سربازانم را پیشاپیش باخته ام در
جنگی نابرابر و تو ای شوالیه من بیش از این درنگ مکن
و من خیال کردم صدای احمد شاملو است دارد در
بزرگداشت جهانی مشروطه آخرین شعرش را دکلمه می کند .
گلوله ای از تفنگ یکی از مجاهدان ناخواسته شلیک
شد که به سقف اتاق خورد و لامپ اتاق روشن خاموش شد و دیوانه ها کف زدند . ستارخان
آن گلوله را که به هیچ کس نخورده بود به فال نیک گرفت و بلند شد و گفت فردا بایراق
ها را می خوابانیم .
فردا صبح ستارخان با گلوله زد و بیرق روس را که
بر سر در یکی از مغازه ها بود پایین آورد . مردم که چنین دیدند به وجد آمدند و دور
ستارخان را گرفتند و دوت دورو دوروت تیراختور سر دادند و همهمه شهر را فرا گرفت و
من یاد آن روزی افتادم که تراکتور بازی دو هیچ باخته را برده بود و مردم از
ورزشگاه یادگار امام بیرون ریخته و اتوبان شهید کسایی را بسته بودند و ما در
ترافیک که از آن ور تا خروجی شاه گلی و از این ور تا ورودی وادی رحمت رسیده بود
مانده بودیم و حرص می خوردیم و آنها پیراهن های قرمزشان را در آورده و بالای سرشان
می چرخاندند و فریاد می زدند . . . یئل یاتار طوفان یاتار یاتماز تیراختور پرچمی .
باقر خان و مجاهدان خیابان و نوبر هم که تفنگ
هایشان را زمین گذاشته بودند شور و شوق هواداران تیراختور را که دیدند به تکان
آمدند و به باغشمال حمله کردند . رحیم خان که از ماجرا بی خبر بود غافلگیر شد و با
سوارانش از دیوار پشتی باغشمال فرار کرد و شهر بدست مشروطه خواهان افتاد .
هیجده مهر ماه نبرد سختی در ورودی تبریز در محل
پل آجی چای در گرفت که هفت ساعت تمام ادامه داشت و با آنکه مجاهدان دویست نفر در
برابر هزاران نفر بودند توانستند نیروهای این طرف آجی چای را از پای در آورند .
سربازهای آن طرف آجی چای هم از ترس پا به فرار
گذاشتند اما هنوز از لشکرگاه عین الدوله در آناخاتون گلوله های توپ شلیک می شد .
تلویزیون مارش حمله پخش می کرد : شنوندگان عزیز
توجه فرمایید . شنوندگان عزیز توجه فرمایید . دلاور مردان خطه آذربایجان . . . که
تصویر یکدفعه قطع شد و من خیال کردم کلاغی قجله ای کبوتری یا کریمی روی ال ان بی
نشسته است و دیوانه ها گفتند نه بابا پارازیت انداخته اند .
با رسیدن سربازان فراری به آناخاتون همه لشکر
دچار ترس شده و فرار کردند و محاصره تبریز پس از چهار ماه شکسته شد و کبریت و نفت
و قند که کمیاب شده بود دوباره فراوان و ارزان شد و مردم دسته دسته به پل آجی چای
می آمدند و شادمانی می کردند .
و همان شب لوطیان دوه چی و علمای اسلامیه به
باسمنج گریختند و دوه چی بدست مشروطه چی ها افتاد و تعدادی از مجاهدان ریخته و
انجمن اسلامیه را آتش زدند و از باغمیشه که نگاه می کردی خیال می کردی جشن نیمه
شعبان است و در مقبره الشعرا آتش بازی راه انداخته اند .
جنگ در آذرماه شدت گرفت . صمد خان با سواران
مراغه از غرب حمله کرده و قراملک را تصرف کرد و از آنجا به هکماوار یورش برد و
رحیم خان با تفنگ چی های قره داغ ، الوار را تصرف کرده راه آذوقه را بست .
علیخان هم با سه تیر هایی که مظفرالدین شاه از
فرانسه خریده بود و توپ های جدید و مسلسل های شصت تیری که دست قزاق ها بود از شرق
حمله کرد و هکماوار در یک جنگ سخت و خونین بدست صمد خان افتاد .
پس از جنگ هکماوار و غارت صمد خان که جنگ
تا کوچه پس کوچه ها رسیده بود ، شورعجیبی
میان جوانها افتاد و همه داوطلب شده بودند که مجاهد شوند .
از بهمن ماه باسکرویل که یک جوان بیست و سه
ساله آمریکایی بود و در مدرسه مموریال تبریز تدریس می کرد و کمی فنون نظامی در
هیجده ماه سربازی اش یاد گرفته بود جوانهای خام تبریز را در حیاط ارک جمع می کرد و به آنان فنون نظامی می آموخت
.
باسکرویل در نبرد شام غازان کشته شد و مجسمه اش
را در موزه مشروطه تبریز گذاشتند و زنهای تبریز به پاس فداکاری هایش فرش نفیسی
بافتند و به مادر باسکرویل در آمریکا فرستادند .
در فروردین ماه هشتاد و هشت ، شهر از هر طرف در
محاصره بود و نان برای خوردن و گندم برای پختن پیدا نمی شد و اینترنت به کلی قطع
بود . در جنگی که در ساری داغ در باغمیشه در گرفت بسیاری از مجاهدان کشته شدند .
با رسیدن بهار ، زنان و کودکان از گرسنگی به
یونجه زار ها می رفتند و یونجه می چیدند و گاهی در این مزارع یونجه که در کنار
سنگر ها بود مورد اصابت گلوله قرار می گرفتند و کشته می شدند .
این داستان یونجه خوردن تبریزی ها سالها بر سر
زبانها بود و گاهی از مردم شنیده می شد که یونجه خورده و مشروطه گرفته ایم که کسی
به کسی زور نگوید .
و ما واقعا علف خوردیم ، نه مثل
الاغ ها و نه مثل گاو و گوسفند ها . ما علف خوردیم مثل مجاهدانی که برای آزادی می
جنگیدند . ما زبان نفهم نبودیم . آنها زبان ما را نمی فهمیدند . و هنوز هیچ چیز بی
سر و ته نبود . و ستارخان ، واقعی بود ، درست مثل خودش ، با آن سبیل ها و آن کلاه
و آن خانه رو به قبله .
" اردیبهشت ماه هشتاد و هشت ، سپاهیان روس
به بهانه رساندن آذوقه به اتباع خود در تبریز وارد خاک ایران شدند و در بیرون
تبریز در آنسوی پل آجی لشگر گاه ساختند .
روز بیست و سوم اردیبهشت ، ناگهان سپاهیان روس
به کوچه و بازار ریخته تفنگ و فشنگ از مردم گرفته و از پول و ساعت هم چشم نپوشیدند
. مجاهدان شکیبایی نموده خشم فرو می خوردند و مردم از دور و نزدیک دندان بهم فشرده
جز خاموشی چاره نمی شناختند .
روس ها در محلات هم سنگر ها را با دینامیت
برانداخته و چه بسا در این میان خانه های پیرامون را هم ویرانه می نمودند و در این
میان سیم های تلگراف را هم پاره می کردند .
آخرهای خرداد ماه روس ها گرمی هوا در بیرون شهر
را بهانه کرده و لشکر گاه خود را به یکبار به درون شهر آوردند و در باغ شمال نشیمن
گرفته و روز به روز آزار و چیرگی فزونتر می نمودند .
روسها دنبال بهانه بودند تا تبریزی ها را به
خشم بیاورند و آنان را به جنگ برانگیزند و بیدرنگ دسته های سپاه را از قفقاز ریخته
شهر را کشتار کرده مجاهدان را از ریشه براندازند و پای خود را در آذربایجان
استوارتر گردانند .
آنچه تبریز را در آن هنگام نگه داشت فراخ
حوصلگی ستار خان و باقر خان و دور اندیشی نمایندگان انجمن ایالتی و کاردانی نایب
الایاله اجلال الملک بود .
در تیرماه هشتاد و هفت ، مشروطه خواهان از همه
جای ایران به طرف تهران حرکت کردند . بیست و پنج تیرماه محمدعلیمیرزا به سفارت روس
پناهنده و تهران توسط آزادیخواهان فتح شد و مشروطه بار دیگر به ایران باز گشت .
روز نهم مرداد ، مشروطه خواهان شیخ فضل اله
نوری را به جرم همکاری با محمد علیمیرزا در سرکوب مشروطه به دار آویختند . شیخ فضل
اله چون به پای دار رسید خود را نباخت و رشته خویشتن داری را از دست نداد و به
خونسردی با مردم سخنانی گفت .
پس از همه نوبت به میرهاشم دوه چی رسید که
انجمن اسلامیه را در تبریز برپا کرده بود و جنگ را به داخل شهر کشانده بود .
میرهاشم را در میدان توپخانه به دار آویختند و گناهانش را بر تخته ای نوشته از روی
سینه اش آویزان کردند .
سال هشتاد و نه ، مجلس لقب سردار و سالار ملی
را به ستارخان و باقرخان اهدا کرد و از هر دو خواست برای دریافت این حکم که بر
لوحی نقره ای ثبت شده بود به تهران بیایند .
ستارخان و باقرخان همراه جمعی از مجاهدان از
ششکلان تبریز به سمت تهران حرکت کردند و
در طول راه با استقبال مردم بسیاری روبه رو شدند .
چون ستار خان و باقر خان به تهران رسیدند
انبوهی بر سر ایشان گرد آمدند ولی خود آنان حال روشنی نداشتند و نمی دانستند چه
بکنند و با چه دسته ای همراه باشند و از درون دلها آگاه نبودند .
مردانی که به کشتن و کشته شدن خو کرده و جز
مردانگی و جانبازی شیوه ای نشناخته در برابر این نیرنگها و رویه کاریها همچون پلنگ
بیابان بودند که به کوچه های پیچاپیچ و بن بست شهری افتد و راه چاره را گم کند .
هنوز مراسم جشن ها به پایان نرسیده بود که خبر
خلع سلاح به این دو باغ رسید و از مجاهدان خواسته شد سلاحشان را تحویل بدهند .
یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند . "
اصلا در پارک اتابک بودی یا
نبودی . که ده ماه علف خوردیم و تسلیم نشدیم و آنوقت از تبریز پا شدیم اینهمه راه آمده ایم که تفنگهایمان را
بدهیم و مشروطه را دو دستی تقدیم شما کنیم و دست از پا درازتر برگردیم که چه .
که تامارا چه بگوید خودش را آواره ممدعلی
کرده که چه . اصلا همین گاو میش های گل احمد چه جوری نگاهمان می کنند نه زخمی نه
تفنگی که مردم همه بدوند به دنبالتان برایتان هورا بکشند که چه .
قوای دولتی که جمعاً سه هزار نفر می شدند به
فرماندهی یپرم خان با چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر ، پارک اتابک را محاصره
کردند و به فاصله چهار ساعت سیصد نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند .
ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت اما در
مسیر پله ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر
به حرکت نبود .
دیدن پیکرهای بی جان مجاهدان که در پارک اتابک
کشته شده بودند کمر ستارخان را شکست و در سه سالی که بعد از آن زنده بود در منزل
صمصام السلطنه با خاطره های آن زندگی کرد . . .
من مشروطه غارت رفته دستهای توام
و چون یزدگردی فراری شکست سرزمینم را از خاک سربازان فدا شده شرم می ریزم از
اشکانیان چشمهای کوروش .
پارک اتابک هم نتوانست از این داغ سر بالا کند
. چند سال بعد از این واقعه بود که سفارت فخیمه روسیه این پارک را غصب کرد .
اشک از چشمان دیوانه ها سرازیر شده بود و دود
سیگار اتاق را پر کرده بود .
در این روزها که مردان سیاست داشتند مشروطه را
در تهران میان خودشان شقه شقه می کردند انفجاری ناگهانی تبریز را لرزاند . مجاهدان
پس از دو سال و هشت ماه دوباره اسلحه بدست گرفتند و با نیروهای روس جنگیدند . آنها
با تعصب و بی باکی ناشی از خشم و نفرت می جنگیدند .
اشغالگران که تا آن روز بر مردم بی دست و پا
چیرگی مینمودند ناگاه خود را در میان آتش یافتند . روسها در باغ شمال محاصره شدند
.
جنگ چهار روز ادامه یافت و نزدیک به هشتصد و پنجاه سالدات و قزاق در کوچه
پس کوچه های شهر به خاک و خون افتادند .
ورود پنج هزار نیروی روسی و تاختن آنها به
تبریز ماجرا را خاتمه داد . روسها شهر را زیر آتش سنگین توپخانه گرفتند و تبریز را
به اشغال نظامی در آوردند و صمد خان شجاع الدوله را که دشمنی دیرینه ای با مشروطه
داشت بر جان و مال مردم مسلط کردند .
احکام اعدام صادر و چوبه های دار بر پا گردید .
رهبران مذهبی و آزادی خواهانی چون ثقه الاسلام , شیخ سلیم ,حاجی علی دوا فروش و . . . بر دار شدند . حتی
دو پسر نوجوان علی مسیو نیز بر دار زده شدند .
هراس در تبریز حکمرانی می کرد و لبها دوخته شده
بود . اعدامهای بدون محاکمه , سر بریدن ها ، شقه کردن انسانها ، وقایع روزمره ی
تبریز شده بود . سکوت شهر را دینامیتهای روسی که خانه ی آزادی خواهان را منفجر می
کرد می شکست .
این شوکت من است فرو ریخته از
سرود شما و این ترانه های من ناجور نشسته بر لبان شما . . . این شهر من است ای
شوالیه های من این شهر من است .
از خواب مشروطه که فارغ شدم رضا خان
آمده بود و من عاشق سارا دختر محرم شده بودم یعنی چشم که باز کردم دیدم در قهوه
خانه ونیار نشسته ام و سرباز روس دارد ساری گلین می خواند و سارا می رقصد و آی
پارا هم چیزی نمی گوید . رضا خان را که تبعید کردند بچه های گل احمد آمدند و آی
پارا را به باغمیشه بردند . من و سارا هم رفتیم و همانجا بود که سارا عاشق میرزا
عبداله شد . میرزا عبداله از فدایی ها پیشه وری بود . سارا با میرزا عبداله به
شوروی فرار کرد و من که در پشت بام خانه گل احمد ساری گلین می خواندم عاشق فضه
دختر خپلوی سلطنت شدم که نمی دانم آمده بود پشت بام خانه عباسقلی چه غلطی بکند .
هیچ چی دیگه بادا بادا مبارک بادا و
این همان روزهایی بود که گل احمد مرده بود و آی پارا زار زار گریه می کرد . آی
پارا را هم برداشتم و رفتیم در خانه عباسقلی تلپ شدیم و عباسقلی مرا برد سر ماشین
های جوراب بافی اش و هنوز چند ماه نگذشته بود که اسماعیل بدنیا آمد . سلطنت هم
پسری زایید که اسمش را نورالدین گذاشتند . عباسقلی از فرط خوشحالی مثل دیوانه ها
وسط حیاط می رقصید که مرد .
نورالدین سه سالش نشده بود
که عباسقلی مرد و خانه به آن بزرگی ماند برای سلطنت و سلطنت هم عاشق مردی شد بنام
نصراله و نصراله زن اولش گوهر را هم برداشت آمد در خانه عباسقلی تلپ شد و مخدومعلی
و گل خاتون بدنیا آمدند نورالدین هم که به ارتش رفته بود آمد و نامزدش اکرم را به
سقز یا مریوان برد و همانجا بود که پسرشان غضنفر بدنیا آمد هیچ چی دیگه بقیه اش
بروید داستان غضنفر را بخوانید فقط یادم رفت بگم که سال شصت و هفت در موشک باران
عراقی ها من عاشق مهناز خواهر چراغعلی شدم و فضه هر چه از دهانش در آمد به من گفت
و مرا از خانه عباسقلی بیرون انداخت الان که اینها را می نویسم سالهای سال بعد است
سالهایی که هنوز نیامده و شاید آمده و هیچ کس خبر ندارد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر