بنام او
آش آبغوره
غضنفر رفته از صندوقخانه سلطنت یک دیوان حافظ
پیدا کرده است . نورالدین اسمش را با مداد رنگی قرمز روی جلد سیاه رنگ دیوان حافظ
نوشته است . ورق هایش کاهی است و بوی گرد و غبار می دهد . غضنفر دیوان حافظ را به
گل خاتون نشان می دهد و چشمهای گل خاتون پر از اشک می شود .
یک دفتر چهل برگ زیر میز سماور است که مخدومعلی
و غضنفر بر می دارند نقطه نقطه بازی می کنند . گل خاتون از نقطه نقطه خوشش نمی آید
و عاشق اسم و شهرت است . اسم ، شهرت ، میوه ، حیوان ، اشیا .
گل خاتون آب داغ می گذارد کنار کرت موهایش را
می شوید . گل خاتون می ترسد خواستگار بیاید و خانه بهم ریخته باشد . مخدومعلی را
دعوا می کند که آشغال نریزد . مخدومعلی طرفدار استقلال است . عکس ناصر حجازی و
گوگوش را به دیوار طاقچه زده است .
تلویزیون را روی کمد چوبی گذاشته اند . تلویزیون
زورو و گروهبان گارسیو را نشان می دهد . غضنفر با چوب روی دیوار کاهگلی حیاط ، زد
انگلیسی می کشد . عراقی ها خرمشهر را گرفته اند . مخدومعلی می گوید با نوای
قابلاما می رویم آشپازخانا و می خندد . نورالدین رفته است سه تا لبو خریده است .
غضنفر دارد از پنجره اتاق نگاه می کند . نورالدین جای پایش روی برفهای حیاط مانده
است .
نورالدین در خانه سیب را گاز می زند . غضنفر
دوست دارد در مهمانی هم سیب را گاز بزند اما نورالدین خجالت می کشد . غضنفر و
نورالدین کشتی می گیرند . نورالدین زمین می خورد . نورالدین از جبهه برای غضنفر یک
تانک آورده که دو تا باطری متوسط می خورد و یک خودکار که ساعت کامپیوتری دارد .
یک خمپاره جلوی پای نورالدین افتاده و نترکیده
است . سلطنت می گوید باید یک گوسفند قربانی کنیم . نورالدین همه سربازهایش را به
خانه آورده است . سربازها تفنگ هایشان را زمین گذاشته اند و دور تا دور سفره نشسته
اند .
علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا آژیر
قرمز است . اعلامیه دسته جمعی شهید های دالی کوچه را به دیوار زده اند . مخدومعلی
با چند تا چوب و یک کش و یک قاشق پلاستیکی ، یک مسلسل درست کرده است . تلویزیون
اجساد سوخته را نشان می دهد . اکرم می ترسد و تلویزیون را خاموش می کند .
گوشه آشپزخانه یک آب گرمکن ارج گذاشته اند که
بوی نفت می دهد . در کَرت ها بوته های گوجه فرنگی است و درخت های سیب پاییزی .
گوجه فرنگی ها را وقتی سبز هستند می چینند و پشت پنجره ، جلوی آفتاب می گذارند تا
سرخ شود . سلطنت ، شیشه های آبغوره را هم پشت پنجره می گذارد . سلطنت آش آبغوره که
می پزد ، شکر هم سر سفره می آورد . شکر را داخل آش که می ریزی ، ترش و شیرین قاطی
هم می شود . غضنفر هنوز مزه اش در دهانش مانده است .
سلطنت ، برای غضنفر کَته می پزد . سیب زمینی و
گوجه هم قاطی اش می کند . می رود از دبّه ای که در ایوان گذاشته اند ترشی بادمجان
هم می آورد . می نشینند سر سفره کوچکشان ، اکرم و سلطنت و مخدومعلی و گل خاتون و غضنفر
و نورالدین که همیشه جایش خالی است .
یک پیاله ترشی
اکرم می رود ماهی تابه خورشت و قابلمه برنج را از
آشپزخانه می آورد . غضنفر هم بشقاب و قاشق ها و لیوان ها و پارچ آب را می آورد .
یحیی هم پیاله بر می دارد می رود از دبه آن ور حیاط که زیر برفها مانده ترشی می
آورد .
یحیی شب ها می آید در خانه اکرم می خوابد تا
نترسند . یحیی و غضنفر می روند تخم های گل صباح را از کاشی های حیاط جمع می کنند و
داخل شیشه خالی مربا می ریزند . برگها کم کم دارند زرد می شوند . برگ چسبیده های
دیوار کم کم دارند می ریزند . هنوز آهنگ کارتون مهاجران در گوش غضنفر هست . یحیی
هنوز می تواند درس بوقلمونی بنام مگاپوت را از حفظ بخواند . تلویزیون سیاه و سفید دارد
دیدنی ها را پخش می کند . جلوی پنجره اتاق نشیمن دو تا پتوی سیاه زده اند تا سرما
داخل نیاید . دفتر کتابهای غضنفر گوشه اتاق باز است . یحیی دارد آیین نامه رانندگی
را حفظ می کند .
عکس نورالدین را به دیوار خانه زده اند و دورش
چراغ کشیده اند که روشن خاموش می شود . نورالدین کلی عکس رنگی در جبهه گرفته که
اکرم آنها را هم مخفی کرده . سر قبر نورالدین که می روند غضنفر را نمی برند .
نورالدین از کلمات ممنوعه شده است . اکرم تنهایی خودش را دارد و غضنفر تنهایی خودش
را .
غضنفر دلش برای خانه سلطنت تنگ شده است . دوست
دارد تا ته آن کوچه برود و در بزند و بگوید که من غضنفر نوه عباسقلی هستم . می شود
بگذارید بروم ببینم آن صندوقخانه مان الان چه جوری شده . کلی کتاب بود در انباری
تاریک بغل خانه گوهر . می شود بگذارید بروم یکی دو تایشان را بردارم . نورالدین
اسمش را روی یکی از سنگ های حیاط با میخ کنده بود . می شود آن سنگ را در بیاورید
بدهید به من . پولش هر چقدر باشد می دهم .
نورالدین یک کاست دارد که سربازهایش آهنگ فردا
که بهار آید صد لاله به بار آید را خوانده اند و نورالدین با صدای بمش ایران ایران
و الله الله لا اله الا الله گفته است . غضنفر کاست را پیدا می کند . اکرم کاست را
گم و گور می کند . غضنفر دیگر هیچ وقت این کاست را پیدا نمی کند .
جمعه ها بعد از فیلم سینمایی عصر ، سریال پاییز
صحرا را نشان می دهد و غضنفر جمیله شیخی را که می بیند دلش می گیرد . جمیله شیخی
نقش مادر بزرگ بد اخلاق و سخت گیر را بازی کرده است . شنبه ها اوشین را نشان می
دهد . یکشنبه ها هم دیدنی ها را . جمعه ها صبح شبکه تبریز اسلام غنچه لری را پخش
می کند . بعد غضنفر صبح جمعه با شما را گوش می دهد . بعد از کارتون هم یک فیلم
سینمایی نشان می دهد .
غضنفر زیر درخت آلبالو یک لوبیا کاشته است .
لوبیا دور ساقه درخت آلبالو می پیچد و بالا می رود . سلطنت می گوید این لوبیا نمی
گذارد درخت آلبالو میوه بدهد . اکرم هم لوبیا را در می آورد . غضنفر که از مدرسه
می آید دیوانه می شود . دارد شاخه های درخت آلبالو را یکی یکی می شکند . یحیی از
پنجره نگاه می کند و می خندد .
سقف خانه چکه می کند . اکرم یک قابلمه گذاشته
تا فرش خیس نشود . اکرم و غضنفر رفته اند از بنیاد شهید حواله گونی بگیرند . مردی
که حواله گونی را می نویسد کم مانده وسط جمعیت خفه شود . زنها هر چه از دهانشان در
می آید بهش می گویند . که چرا اینجا نشسته ای باید می رفتی شهید می شدی بچه های ما
را به کشتن فرستادین آنوقت یک حواله گونی هم نمی نویسین . بالاخان به اکرم گفته
" هر جا به حرفت گوش نکردن کفشت را در بیار بزن به کله شان ".
تشک برای غضنفر کوتاه شده است اما غضنفر پاهایش
را جمع می کند تا اکرم نفهمد . تشک اکرم بزرگ است . اکرم نفسش گرم است . اکرم که
به دستشویی می رود غضنفر به لحاف تشک اکرم می رود و گرم می شود . اکرم کلکسیون درد
است . اگر مریض نباشد حوصله اش سر می رود .
غضنفر از پیرمرد جلوی مدرسه آلبالوی خشک می خرد
. سنگک دانه ای دو تومن است . غضنفر با پسر همسایه دعوا می کند . پسر همسایه می
گوید نورالدین در آسمانها ماشین سواری می کند . غضنفر زار زار گریه می کند . بچه
ها دورش جمع می شوند .
غضنفر به حمام نمی رود . اکرم از پایش می گیرد
و کشان کشان به حمام می برد . نازلی و یحیی کلی می خندند . اکرم نمی گذارد یحیی از
پنجره آشپزخانه بیرون نگاه کند می گوید موهایت بلند است مردم فکر می کنند که منم .
برق ها رفته است . اکرم رفته زنبوری را آورده
روشن کرده است . نصف توری زنبوری ریخته است . غضنفر دستش را جلوی چراغ زنبوری
گرفته و دارد با سایه دستش که روی دیوار افتاده گرگ درست می کند .
غضنفر دارد پاک کن را می جود و به انیمیشن هایی
که بغل کتاب حرفه و فن کشیده است نگاه می کند . آدمک اول توپ را ازنقطه کرنر ارسال
می کند و آدمک دوم با کله توپ را وارد دروازه می کند . آدمک دروازه بان هم شیرجه
جالبی می زند اما به توپ نمی رسد .
اکرم می گوید زود درس و مشق هایت را تمام کن
الان اوشین شروع می شود . کایو به اوشین حسادت می کند . اوشین شب و روز کار می کند
و خسته نمی شود . آدم آهنی است . دخترها موهایش را اوشینی می کنند .
اکرم به نهضت سواد آموزی می رود . غضنفر و اکرم
می دهند انشاهایشان را نازلی می نویسد . انشاها را حفظ می کنند تا در امتحان هم
بنویسند . " به نظر من جنگ خوب است چون این جنگ را ما شروع نکردیم بلکه بدست
ابرقدرت های شرق و غرب بر ما تحمیل شده است . " نازلی یک چیزهایی می نویسد که
خودش قبول ندارد . نازلی به ناخن هایش لاک می زند .
اکرم به برق ، بلق می گوید و نازلی می خندد . عباس
با همان چکمه های چرمی که در رنگرزی می پوشد به خانه نازلی رفته است . چراغعلی به
شهناز گفته عباس دیگه بزرگ شده براش دنبال زن بگردن . عباس اما در فاز زن گرفتن
نیست . یحیی ژیان را فروخته و یک جیب میوی رو باز آبی رنگ خریده است . شطرنج آزاد
شده است . همه دارند در کوچه ها و پارک ها شطرنج بازی می کنند .
غضنفر و اکرم رفته اند کتاب رستم نامه ترکی را
بخرند . انتشارات فردوسی در شیشه گرخانه . فروشنده می گوید نه خانم نمی تواند این
کتاب را بخواند ترکی است . اکرم می گوید شما چکار دارید پولش را می دهیم . غضنفر
سوم ابتدایی است . تشکش را خیس کرده است . نمی داند چرا اینجوری شده است . خیلی
وقت بود اینجوری نمی شد . اکرم تشک را می برد روی طناب رخت حیاط می اندازد تا جلوی
آفتاب خشک شود .
غضنفر به سرش زده است شانس بفروشد . اکرم
دعوایش می کند که آبرویمان در محله می رود . داخل نایلون یک جقجقه ، یک بسته سوزن ، یک حشره کش پلاستیکی ، یک توپ
پلاستیکی ، یک آب کش و کلی خرت و پرت های دیگر . بچه ها پنج ریال می دهند یکی از
کاغذها را بر می دارند . خیلی هایش سوزن در می آید .
غضنفر تیله را روی زانویش می گذارد و هوایی می
زند . تیله در جوب وسط کوچه می افتد و لای گل و لای فاضلاب گم می شود . غضنفر دستش
را لای گل و لای کرده دنبال تیله می گردد . پسر همسایه با کاغذ و سوزن ته گرد و یک
تکه چوب ، فرفره درست کرده دارد سر کوچه می فروشد . بچه ها اسفالت کوچه را با میخ
سوراخ می کنند و بعد گوگردهای چوب کبریت ها را در می آورند و داخل سوراخ می ریزند
و آنوقت با میخ می کوبند منفجر می شود . از عینالی که سیل می آید می پیچد به کوچه
شش متری و می آید ته کوچه می پیچد به خانه اکرم . زیر زمین پر از آب می شود .
این دهه شصت چرا تمام نمی شود . هی لفتش می
دهند . هر کی هر چی دوست داره روی دیوارها می نویسه . همین غضنفر را هم اگر
بنویسیم برای هفت پشتمان کافی است با این کارهایش . غضنفر همه را کتک می زند .
کوچک و بزرگ هم سرش نمی شود . این بچه را چرا برنمی دارید ببرید روانپزشک . این
بچه عقده ای است . فرشته می گوید دارد زهرش را بیرون می ریزد . بزرگ که شد درست می
شود . اکرم می گوید مرا به گور می برد بعد درست می شود .
کولر آبی در پشت بام ول معطل است . اکرم نمی
گذارد غضنفر کولر را باز کند که هوا خورد گردنم درد گرفت . زمستان که می آید
نارنگی و لیمو شیرین و پرتقال هم می آید و غضنفر خوشحال می شود . در اتاق نشیمن
بخاری سیاه روشن می کنند و درش را می بندند تا گرم شود . هال و آشپزخانه یخ بندان
است . لحاف تشک ها از دور سرما می دهند چه برسد که بخواهی داخلشان بخوابی .
غضنفر از مدرسه آمده و دیده اکرم نیست . هنوز
موبایل اختراع نشده است . تلفن هم ندارند . اکرم هم سوادش کجا بود کاغذی بنویسید
وقتی بیرون می رود . حتما یکی مرده است . حتما به خانه شهناز رفته است . غضنفر
سردش شده است . ساعت پنج شده و تلویزیون دارد نخودی را می دهد . بخاری را روزها
روشن نمی کنند و گرنه نفت کم می آورند .
غضنفر دریچه بخاری سیاه را باز می کند و کمی
درجه بخاری را می چرخاند تا نفت وارد بخاری شود . می رود از آشپزخانه کبریت می
آورد . کبریت را می کشد و از دریچه بخاری ، کبریت روشن را داخل بخاری می اندازد
اما روشن نمی شود . نفت زیاد رفته و شعله داخل نفت خاموش می شود . غضنفر یک ورق از
وسط دفترش می کند و آتش می زند و داخل بخاری می اندازد . بخاری روشن می شود . شعله
ها کم مانده از سوراخ سمبه های بخاری بیرون بزنند . بخاری سرخ سرخ شده است . غضنفر
درجه نفت بخاری را می بندد . تا یک متری بخاری نمی شود رفت اما هنوز این ور اتاق
سرد است .
لامپ صد وات مثل فانوس نور می دهد . غضنفر می
رود ترانس برق را روشن کند . چند دقیقه بعد ترانش آژیر می کشد . دارد لولک و بولک
را پخش می کند . شیشه تلویزیون گرد است و رویش گرد و غبار می نشیند . جلوی شیشه
تلویزیون یک تلق رنگی چسبانده اند تا تصویرش رنگی شود .
اکرم می گوید زمان شاه که با پدرت به خیابان می
رفتیم بغل خیابان موز می فروختند دانه ای یک تومن بود پدر می خرید و تو می خوردی
اما غضنفر چیزی یادش نمی آید . یکبار وقتی مدرسه هاشمی بود یکی از بچه ها موز
آورده بود خورده بود بچه ها جمع شده بودند داشتند پوست موز را با تعجب نگاه می
کردند .
غضنفر با لگد کپسول گاز را روی اسفالت کوچه قل
می دهد . برگشتنی اکرم هم می رود از آن طرف کپسول می گیرد می آورند . غضنفر می
ترسد پولهایشان تمام شود . مشق هایش را ریز ریز می نویسد تا دفترش دیرتر تمام شود
. سیب را یواش یواش می خورد تا مزه اش را بیشتر حس کند . از بنیاد شهید هزار و
دویست تومن حقوق می گیرند . تا هوا خیلی تاریک نشده لامپ ها را روشن نمی کنند تا
پول برقشان زیاد نیاید . تلویزیونشان برفک نشان می دهد .
اکرم به غضنفر می گوید زیاد در خانه راه نرود
تا پاشنه جوراب هایش پاره نشود . چرخ ماشین همسایه را باز کرده اند و جایش آجر
چیده اند . زنی زیر چادرش یک دست قطع شده را به خاطر النگوهایش برداشته است . دارد
از دستش خون می چکد . نمی گذارد مردم کمکش کنند . آقا قربان رفته کمک کند . زیر
آوار یک کودک تکه پاره دیده از هوش رفته است . مردم دارند به صورتش آب می زنند .
آقا قربان نقاش اتومبیل است ول کرده رفته دارد پارچه می فروشد .
اکرم می گوید من بروم نان بگیرم مردم پشت سرم
حرف در می آورند . غضنفر از هفت صبح رفته لواش بخرد . زنها لواش ها را در هوا می
گیرند و غضنفر را هل می دهند . غضنفر ساعت دوازده و نیم اشک ریزان و دست خالی به
خانه می آید . اکرم به لواش پزی می رود . خجالت نمی کشید در نوبت بچه شهید می روید
. یکی از زنها که تازه از دهات آمده به اکرم می گوید تو دیگه چی می گی دیر اومدی
زود یاد گرفتی و اکرم بغض گلویش را می گیرد .
شهریار را رفته اند سر پیری آورده اند تا پشت
میکروفون برای خانواده های شهید حیدر بابا بخواند . اکرم شهریار را نمی شناسد . می
گوید این پیرمرد کیست که گوشهایش بزرگ است . غضنفر می گوید اسمش حیدر بابا است .
نمایش که تمام می شود همه کف می زنند . یکی از پدران شهید بلند می شود و سر همه
داد می زند که چرا کف می زنید و دشمن را شاد می کنید صلوات بفرستید .
بچه های شهید را پشت تالار جمع کرده اند تا یکی
یکی بیایند جایزه بگیرند . بچه ها صبرشان تمام می شود و همانجا همه جایزه ها را
باز می کنند . غضنفر هاج و واج نگاه می کند . آقایی که در بنیاد کار می کند و
غضنفر را می شناسد یک خودکار فشاری و یک کلاسر بر می دارد و به غضنفر می دهد . قرابیه
می آورند . بچه ها از ترس اینکه بهشان نرسد حمله می کنند و سینی قرابیه واژگون می
شود . غضنفر فکر می کند که در بنیاد شهید آدم را به چشم گدا نگاه می کنند .
غضنفر می رود و در پله های حیاط می نشیند و مگس
ها را می گیرد و با ذره بین می سوزاند . بوی شیمی آلی بلند می شود . غضنفر یک ورق
از دفترش می کند و در روی کاشی های ایوان می گذارد و با ذره بین کاغذ را می سوزاند
. دارد مرگ بر شاه می نویسد . غضنفر یک تخم گل صباح از روی کاشی ها بر می دارد و
زیر ذره بین می گذارد و نگاهش می کند . تخم گل صباح را در دهانش می گذارد و می جود
. مزه تلخی دارد .
غضنفر دو پایش را داخل یک کفش کرده که من دوایر
جادویی اقلیدس و بمن بگو چرا می خواهم . اکرم با نازلی به بازار می رود . اکرم
زبانش می گیرد وقتی دوایر جادویی اقلیدس می گوید . مغازه دارها می خندند که نه
خانم از این چیزها نداریم . اکرم و نازلی هنوز هم که یاد دوایر جادویی اقلیدس می
افتند می خندند . غضنفر اسباب بازی هایش را در طاقچه اتاق بالا چیده است . نمی
گذارد کسی دست بزند .
امتحانات تمام شده است . از تیرماه شبکه دو صبح
ها هم دو ساعت کارتون پخش می کند . رامکار و استرلینگ را می دهد . واتو واتو ،
بارباپاپا عوض می شه ، دختری بنام نل ، بلفی و لیلیبیت ، هاج زنبور عسل ، خونه
مادربزرگه ، هادی و هدی ، بانزی ، مهاجران .
غضنفر می خواهد به سینما برود . اکرم تنهایی
نمی گذارد . می گوید با مخدومعلی برو اما غضنفر با مخدومعلی قهر کرده است . دیگر
به خانه سلطنت نمی رود .
نازلی به اکرم می گوید که نوار ترانه ها را
بیاورد گوش کنند . اکرم می گوید نورالدین که شهید شد همه کاست ها را داخل چاه
انداختم . نازلی دست برنمی دارد . اکرم می رود کاست ها را از زیر زمین می آورد .
روی کاست ها اسم خواننده ها را نوشته . نازلی دکمه ضبط آیوا را فشار می دهد و درش
بیرون می پرد و کاست را داخلش می گذارد و درش را می بندد . رو ماسه های ساحل نوشته
. شب های رامسر مثل بهشته . شب که می شه پنجره ها وا می شه . غضنفر از صبح تا شب
می نشیند با ضبط صوت ور می رود . صدای اکرم را که دارد بایاتی می خواند ضبط می کند
. یحیی یک نوار جدید آورده است . آره دوست دارم بیشتر بیشتر .
دلمه
بادمجان
اینجا خانه ای در مه است . خانه ای در لایه های
بالای آسمان . آنوقت همه کارها با شهناز است . سریه کنار سماور نشسته است . روی
پوست گوسفند دباغی شده . علی اشرف هم که مثل زیور جایی گرم و نرم تر از اینجا پیدا
نکرده است . چراغعلی و علی اشرف بعد از ظهرها می خوابند و یحیی و نازلی پاهایشان
را ماساژ می دهند تا خوابشان بگیرد . عباس وقتی چای می خورد استکان را وسط اتاق
پرت می کند تا صدای سریه را در بیاورد و کمی بخندد . سریه گنجه ای در زیر پله های
پشت بام دارد که همه چیز را آنجا مخفی می کند . آنجا برای مردنش چای و قند و همه
چیز می گذارد . زیور سیگار زر می کشد . عباس در جا سیگاری زیور شاشیده است . وقتی
سریه نماز می خواند عباس مهرش را بر می دارد و فرار می کند .
یحیی دارد با آکواریومش ور می رود . نازلی دارد
رمان می خواند . شهناز مثل تراکتور کار می کند . چراغعلی یک گوشی بزرگ روی گوشهایش
گذاشته است تا صدای اذان را نشنود . علی اشرف صدای رادیوی ده موجش را بلند کرده
است . چراغعلی و شهناز و یحیی شب ها در اتاق بغل حمام می خوابند . عباس و نازلی و
علی اشرف هم در هال می خوابند . سریه و زیور هم در اتاق رو به حیاط می خوابند .
علی اشرف و سریه در خورخور کردن باهم مسابقه می دهند . علی اشرف آنقدر سیگار کشیده
است که سبیل های سفیدش زرد شده است . قیافه علی اشرف شبیه استالین است .
زندگی با تمام ابعادش در این خانه جریان دارد .
حتی در چشمهای گربه هایی که از پشت پنجره نگاه می کنند . و در مرباهای آلبالو که
شهناز سر سفره صبحانه می گذارد و کره شکلیلی . و این نان های لواشی که وسطش سوخته
و دورش آنقدر خمیر است که نمی شود خورد .
علی اشرف فلفل را مثل نقل و نبات می خورد . علی
اشرف که می آید زیور چادر سر می کند . زیور عروسی دخترش را برای سریه تعریف می کند
. شهناز کمتر از همه در این خانه حرف می زند . فقط حواسش است که ناهار و شام دیر
نشود تا صدای چراغعلی در نیاید .
یحیی گاز فندک چراغعلی را زیاد کرده است .
چراغعلی که می خواهد سیگارش را روشن کند سبیل هایش می سوزد و یک پدر سوخته ای می
گوید که یحیی مثل برق از اتاق بیرون می دود . شهناز دارد یقه بلوزش را با قیچی
درست می کند . یقه اش آجری است و دارد یقه هفتش می کند .
یحیی دور کتابهایش یک کش می اندازد و با دوچرخه
به مدرسه می رود . پنج تومنی کاغذی را در فرمان دوچرخه مخفی می کند . در مدرسه پول
را می گیرند . انقلابی ها به همه چیز گیر می دهند . یحیی از مدرسه که می آید
کتابهایش را می اندازد گوشه اتاق تا فردا صبح که برشان می دارد و به مدرسه می رود
.
شهناز سر سفره سه تا لیوان آورده است . هر کدام
از لیوانها شکلش فرق می کند . یحیی و عباس دارند با ذره بین و لامپ صد وات و تخته
یک آپارات درست می کنند . می خواهند فیلمهای عکاسی را روی دیوار خانه بیاندازند .
چراغعلی از این کارها خوشش می آید . چراغعلی معده اش درد می کند وقتی حرص می خورد
. دکتر گفته معده اش بزرگ می شود و به قلبش گیر می کند و نمی گذارد قلبش خوب کار
کند . شهناز لحاف تشک ها را جمع می کند و روی هم در صندوقخانه می گذارد .
علی اشرف یک حرفهایی می زند که شهناز می ترسد
بلای آسمانی بیاید . عباس به سرش زده است که یک موتور جت درست کند . فکر می کند که
به همین آسانی است که مجله ماشین نوشته است . تازه پولش کجا بود . چراغعلی پولهایش
را داخل صندوقچه چوبی اش می گذارد و درش را با کلید کوچکش قفل می کند . صندوقچه را
بالای کمد لباس ها می گذارد . دسته چک هایش هم داخل صندوقچه است . در همان اتاق
بغل حمام که شب ها می خوابند .
عباس تیپش تیپ مدرسه نیست . از مدرسه و معلم ها
و کتابهایش خوشش نمی آید . کتاب شیمی غضنفر را ور می دارد و ورق می زند . می گوید
من از همه این کتابها زیاد می دانم . معلم که قرآن و عربی درس می دهد سرم درد می
گیرد . همه اش تقصیر علی اشرف است . آنقدر آمده نشسته در خانه چراغعلی از این
حرفها زده که بنده خدا بچه ها شستشوی مغزی شده اند . عباس اگر آلمانی ها به ایران
حمله کرده بودند به جبهه نمی رفت . از آلمانی ها خوشش می آید . می گوید آریایی
هستند . غضنفر می گوید اسب که نیستیم نژادمان مهم باشد .
یک حاج آقایی ، ملایی ، آخوندی آن ور خیابان فولکس قورباغه ای اش را نگه می
دارد و می رود . یحیی یک سیب زمینی می برد داخل اگزوز فولکس می چپاند و فشار می
دهد . حاج آقا فولکسش را که روشن می کند خاموش می شود . مکانیک های اطراف مغازه
بالاخان دور فلوکس جمع می شوند و هر کدام نظری می دهند .
شهناز همیشه یک دستمال دستش است . تا یک دانه
برنج یا آشغال در روی فرش یا موکت می بیند خم می شود و بر می دارد . یحیی از کتاب
آیین نامه رانندگی علامت بوق زدن ممنوع را بریده و برده به در آهنی مستراح حیاط از
داخل چسبانده است . روی همان سوراخ روی در تا کسی داخل را نبیند .
چراغعلی سوره جمعه را از حفظ می خواند . می
گوید بچه که بودم می رفتم سر قبرها می خواندم و پول می گرفتم . چراغعلی همه اش
دوست دارد آبگوشت بخورد . یحیی و عباس هم دوست دارند کته و سیب زمینی بخورند . همه
می نشینند و فقط شهناز کار می کند .
چراغعلی هر روز یک قوطی سیگار می کشد . می گوید
حقوق ارتش برای پول سیگارم کافی نیست . طاقه های پارچه را اتو می کنند و داخل
نایلون می گذارند و روی هم تا سقف مغازه می چینند . چراغعلی یک وانت پیکان قهوه ای
رنگ خریده است تا با آن پارچه های اتو شده را ببرد .
زیور و سریه یک پتو انداخته اند و در ایوان
نشسته اند . شب ها سریه پتو می اندازد و لحاف تشکش را می آورد و در ایوان می خوابد
. یحیی و نازلی هم لحاف تشکشان را به ایوان می برند . شهناز تازه لحاف تشک ها را
شسته است .
سریه می گوید خواب ندارد . اما همیشه صدای خور
و پفش بلند است . اتاق بغل حمام یکی از دیوارهایش سرد است . آن ورش یک باغ بزرگ
است . شهناز می ترسد دزد ها دیوار را خراب کنند و به خانه بیایند . همیشه نگران
است . شهناز خیلی وقت است که از ته دل نخندیده است . در که می زنند فکر می کند
برای نازلی خواستگار آمده و زود خانه را جمع و جور می کند . چراغعلی می گوید که
نازلی از سال بعد به مدرسه نرود . چراغعلی حرفش دو تا نمی شود . نازلی دارد کوبلن
می دوزد . یحیی دارد صدای آژیر قرمز در می آورد و شهناز می ترسد و دعوایش می کند .
شهناز دعوا کردنش هم بی سر و صداست .
عباس از همه زودتر بیدار می شود اما از جایش
بلند نمی شود و همانجور مثل مجسمه در لحاف تشکش می ماند و به سقف اتاق نگاه می کند
. عباس دیگر به مدرسه نمی رود . می گوید وقتی معلم عربی درس می دهد سرم درد می
گیرد . چراغعلی می خندد . خوشحال است که بچه هایش به خودش رفته اند .
چراغعلی می خواهد عباس را به ترکیه بفرستد تا
جنگ تمام شود . سریه کبریت ها را از دست چراغعلی مخفی می کند . قندها را هم در میز
زیر سماور مخفی می کند . یحیی آتاری اجاره کرده است . دسته آتاری خراب است و یحیی
با پیچ گوشتی بازش کرده است .
شهناز هیچ وقت اشتباه نمی کند . همه کارهایش
نظم دارد . می داند چه جوری چراغعلی را تر و خشک کند که صدایش در نیاید . یعنی
دیگر حوصله دیوانه بازی های چراغعلی را ندارد . از چراغعلی مثل یک بچه مراقبت می
کند . شب ها پشه بند توری را به دستگیره های در اتاق و دستگیره های کمد چوبی لباس
می بندد . چراغعلی به پشه حساسیت دارد . صدای یک پشه که بیاید تا صبح نمی تواند
بخوابد . همینجوری خارش می گیرد . می رود از آن زهر مارها که علی اشرف در یخچال
گذاشته می خورد و تا صبح آواز می خواند و می خندد و گاهی گریه می کند . دیوانه
بازی می کند و بچه ها نمی توانند بخوابند .
برق ها رفته و جارو وسط اتاق مانده است . یحیی
و نازلی رفته اند در بالای پشت بام بازی می کنند و سقف خانه دارد بومب بومب می کند
. سریه دارد پشت سرشان بد و بیراه می گوید و به شهناز غر می زند که اینها بچه اند
که بزرگ کرده ای . کم مانده سقف روی سرمان خراب شود . سریه و زیور رفته اند در زیرزمین
عرق شاهسبرن می گیرند . سریه شیشه های شاهسبرن را در گنجه اش در زیر پله های پشت
بام مخفی می کند . یحیی که در گنجه را باز می کند سریه یک داد و هواری راه می
اندازد که نگو . کم می ماند سکته کند . سریه برای مردنش ، سیگار و چای و قند در
گنجه مخفی کرده است .
زیر پله های حیاط سریه چند تا مرغ و خروس نگه
داشته است . یحیی به خروس کشمش داده و خروس وحشی شده است . از آن خروسهای لاری است
. یحیی یک ماشین جوجه کشی درست کرده است . یک لامپ صد وات که عوض مرغ مادر به تخم
مرغ ها گرما می دهد . دستگاه جوجه کشی را در زیر زمین گذاشته است . چراغعلی و عباس
دارند در زیر زمین منگنه می سازند . پارچه دور استوانه داغ می پیچد و اتو می شود .
یحیی یک کلاغ گرفته و با طناب پایش را به بلوک
سیمانی پشت بام بسته است . کلاغ یک قارقاری راه انداخته که نگو . صدای بقیه
کلاغهای محله را هم در آورده است . یحیی می گوید که دیشب خواب دیدم که یک دست از
زیر زمین دراز شد و دراز شد و آمد پای منو که در ایوان خوابیده بودم گرفت و کشید
به زیر زمین . یحیی از این حرفهای بی سر و ته زیاد می زند و نازلی همه را باور می
کند .
یحیی را هفت صبح می فرستند می رود لواش می خرد
. چراغعلی ساعت نه صبح از خواب بیدار می شود و شهناز مراقب است که تا ساعت نه کسی
سر و صدا نکند . عکس جوانی چراغعلی را به دیوار زده اند . رنگ لب هایش قرمز است
مثل اینکه رنگش کرده اند .
فیلمهای جبهه را که نشان می دهد چراغعلی عصبانی
می شود . چراغعلی شب ها یک دیازپام دو میلی می خورد . چراغعلی همه اش فکر می کند .
چراغعلی وقتی فکر می کند یا در خانه قدم می زند و خانه را متر می کند یا چمباتمه
می نشیند و پاهایش را زیر ران هایش جمع می کند و دود سیگار از سوراخهای بینی اش
بیرون می زند .
چراغعلی چند سال است که یک لباس درست و حسابی
نپوشیده است . وقت این کارها را ندارد . رادیو دارند تفنگ دردت به جونم می خواند و
یحیی یک کاست سونی روی ضبط انداخته و دارد ضبط می کند . یحیی دوست دارد یک موتور
گازی رکس بخرد اما چراغعلی همه پولها را به ریخته گر و تراشکار می دهد .
چراغعلی درخت های کنار پیاده رو را آب می دهد .
مامور آب آمده آبشان را قطع کند . چراغعلی کلنگ را از دست مامور آب می گیرد و به
وسط خیابان پرتاب می کند . همسایه ها جمع می شوند . مامور آب می گوید شستن کوچه
قدغن است . چراغعلی می گوید پس این درختها را برای چه کاشته اید و می رود درخت
هایی که تازه شهرداری در کوچه کاشته است را از ریشه در می آورد .
چراغعلی می گوید اینها یک یا زهرا می گویند و
همه را به کشتن می دهند . چراغعلی می گوید در ارتش هم که بودم از دستم خسته شده
بودند . هیچ وقت درست و حسابی خدمت نکردم . از این پادگان به آن پادگان و از این
شهر به آن شهر می فرستادند . دوست نداشتم یکی به من دستور بدهد . سریه همه اش سر
چراغعلی نق می زند که همه پولش را می دهد آهن قراضه می خرد . سریه به منگنه و
فینیش بخار ، منجنیق می گوید . از وقتی زیور پیش دخترش رفته سریه زیاد به چراغعلی گیر
می دهد . چراغعلی می گوید می خواهی شوهرت بدهم . جعفر ده سال بیشتر است که مرده
است .
عباس به جبهه رفته است . چراغعلی کارد بهش بزنی
خونش در نمی آید . شهناز لام تا کام حرف نمی زند . عباس فکر می کند آریایی ها از
دماغ فیل افتاده اند . عباس مرامش با بسیجی های دیگر فرق می کند . رفته به جبهه
خوزستان . گروه تخریب . می گوید مین های گوجه ای را خنثی می کنیم . عکس هایش را
فرستاده . دارد در سنگرشان نماز می خواند . آنجا همه نماز می خوانند من هم نماز می
خوانم . به بسیجی ها آموزش می دهم . اول آیه رب اشرح لی امری را تا آخرش می خوانم
. وقتی بیکار می شوم کتابهای مطهری را که آنجا زیاد است می خوانم و با بسیجی ها
بحث می کنم و آنها را عصبانی می کنم .
ترکش به یکی از چشمهایش خورده و در بیمارستان
اهواز بستری است اما در نامه اش چیزی ننوشته . به مادرش نوشته که نترس میندار اسکی
اوت دوتماز . یک ضرب المثل ترکی که می گوید لباس نجس هیچ وقت آتش نمی گیرد . زیاد
در حال و هوای شهید شدن نیست . اصلا در فاز دیگری است . سریه دلش برای عباس و
دیوانه بازی هایش تنگ شده است . دوست دارد وقتی نماز می خواند یکی مهرش را بردارد
و فرار کند و او دعوایش کند . کسی نیست که دعوایش کند . شهناز هم که لالمونی گرفته
است .
اختر آمده که رادیو گفته فردا بمب شیمیایی می
اندازن . باید یک نایلون روی سرتان بکشید و یک پیاز جلوی بینی تان بگیرید .
چراغعلی اعصاب این حرفها را ندارد . به شهناز می گوید وسایل ضروری را بردارد . به
بالاخان و بچه هایش هم بگوید . اکرم و بچه هایش را هم سر راه بر می داریم . سوار
وانت پیکان چراغعلی می شوند و به طرف خانه غلامحسن که اطراف تبریز است راه می
افتند . زن غلامحسن آبگوشت پخته است . غلامحسن سالها است که برای چراغعلی کار می
کند . نمک گیر شده است . دو روز در خانه غلامحسن می مانند . خبری از بمب شیمیایی
نمی شود . به خانه بر می گردند .
بلندگوی مسجد دارد مارش حمله پخش می کند .
چراغعلی قبض برق را که می بیند سیگار روشن می کند و چند تا فحش آبدار به همه
انقلابی ها می دهد .
عباس شکل بسیجی ها شده است . یک چفیه هم
انداخته . ریش و سبیل های حنایی اش خیلی بهش می آید . هنوز دور چشمش کبود است .
چراغعلی با عباس حرف نمی زند . یعنی همین که خودش را کنترل کرده و فحش و بد و بیراه نمی گوید هنر کرده است .
شهناز کوپن روغن را به یحیی داده برود از شاطر
روغن بخرد . مغازه شاطر بغل سلمانی عباس آقا است . جلوی مغازه یک صف سی چهل نفری
است . یحیی آخر صف است . عباس نه می رود نان بخرد و نه در صف روغن و برنج می ایستد
. هر کاری خودش دلش خواست می کند .
یحیی با تلفن حرف می زند و با خودکار بیک دارد
روی مشمای روی میز یک قلب تیر خورده می کشد . یک بمب در ایستگاه علی آباد می افتد
و شیشه های خانه چراغعلی می شکند . بالاخان هر روز می رود در ایستگاه علی آباد
والیبال بازی می کند . چراغعلی دیگر اعصاب معصاب ندارد . می خواهد جمع کند برود .
و تا می تواند پشت سر انقلابی ها فحش های رکیک می گوید و باز دلش خنک نمی شود .
چراغعلی دلش به حال بچه هایش می سوزد که بعد از انقلاب بدنیا آمده اند .
چراغعلی در خانه مشروب و نوار ویدیو دارد . می
ترسد شب بچه های مسجد به خانه شان بریزند برای همین عکس امام را به دیوار هال زده
است . بالای ساعت دیواری . چراغعلی می گوید ساعت دیواری چند صد سال از همه دنیا
عقب است . چراغعلی در اتاق بغل حمام می خوابد . زیر یک پشه بند توری که شهناز به
دستگیره های در بسته است . چراغعلی صدای پشه را از چند صد کیلومتری تشخیص می دهد .
چراغعلی که صبح از خواب بیدار می شود و چشمش به عکس امام می افتد به همه انقلابی
ها فحش می دهد .
چراغعلی هنوز عشق زمان شاه را دارد . می گوید
می رفتیم می خوردیم مست می شدیم و می زدیم و می شکستیم . اصلا عرق خور از جلوی
مسجد رد می شد خجالت می کشید . مسجد جای سوزن انداختن نبود . پهلوی اینها رو آدم
کرد . قبل از پهلوی ها هیچ چی نداشتند بخورن . نه مدرسه داشتن نه بهداشت . حرامی
ها می آمدن خانه ها را غارت می کردن .
یحیی مگس ها را می گیرد و داخل تور عنکبوت می
اندازد . زنبورها را هم زنده زنده داخل قوطی کبریت زندانی می کند . یحیی و نازلی
دارند جوکهای سید کریم را گوش می کنند . سریه دارد به سماور آب می ریزد . هر وقت
مهمان می آید سریه زود به سماور آب می ریزد و شهناز خجالت می کشد . کلی طول می کشد
تا به مهمان چای بدهد .
چراغعلی خوشحال است . دستگاه فینیش راه افتاده
است . چراغعلی دخترش نازلی را که می بیند شروع می کند در وسط خانه می رقصد . شهناز
دارد ظرفها را می شوید . یحیی از وسط دفتر مشقش ورق کنده و دارد موشک درست می کند
. سریه دارد نماز می خواند . علی اشرف از چراغعلی پول گرفته و گذاشته رفته است .
شهناز می گوید آدم جای علی اشرف باشد .
یحیی به مدرسه رفته است . شهناز رفته دراز
کشیده است . می ترسد کار کند سر و صدا شود چراغعلی بیدار شود . سریه تازه بلند شده
و می رود آن پارچ استیل را از ظرفشویی آشپزخانه پر می کند و می آید در سماور می
ریزد . شهناز جرات نمی کند دست به سماور بزند . با کتری روی اجاق گاز چای می گذارد
. یحیی ساعت یازده صبح پیدایش شده است . معلم کار داشت گفت همه تان به خانه بروید
. چراغعلی دوست دارد بچه از مدرسه در برود .
یحیی نوار آهنگران باز کرده است . دارد با نوای
کاروان می خواند . چراغعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم آشپازخانا و کلی مثلا
می خندد . خنده هایش از روی عصبانیت است . یحیی و نازلی هر چه ظرف پلاستیکی کهنه
در خانه است جمع کرده اند و دارند به چهار راه عباسی می برند . در چهار راه عباسی
پلاستیک ها و نان خشک ها را به مردی که دارد روی چرخ دستی وسایل می فروشد می دهند
و به جایش یک قوری کوچک می گیرند . قوری را می آورند در دکور چوبی خانه رو به
ایوان می گذارند .
یحیی گاز بوتان را داخل یک گونی باز می کند و
گربه ای را داخل گونی می اندازد و می بندد
بعد از چند دقیقه گربه را ول می کند گربه یک در میان و زیگزاگ می دود .
عباس به سرش زده است که آب اکسیژنه درست کند .
فکر می کند که اگر بتواند فقط یک اتم اکسیژن به مولکول آب اضافه کند میلیاردر می
شود . دارد کتاب شیمی را ورق می زند . واقعا اگر امکانات بود این عباس نوبل می
گرفت . یحیی سر صف نوک مداد را داخل گوش نفر جلویی می کند . ناظم می بیند و شلنگ
قرمز رنگ نیم متری اش را در دست تکان می دهد . هنوز مدرسه دیوار ندارد . ناظم
مواظب است کسی در نرود .
یحیی دارد با کتاب فارسی به سر دوستش می زند .
یک خانم معلمی آمده که صدایش خیلی بم و مردانه است و بچه ها وقتی حرف می زند خنده
شان می گیرد . یحیی صدای خانم معلم را در می آورد و خانم معلم می شنود و از کلاس
بیرونش می کند . عکس امام را بالای تخته سیاه زده اند . اصلا این مدرسه بوی خاصی
دارد . آدم که این بو را می شنود یکجوری قلبش تند تند می زند . فکر می کند امتحان
دیکته دارد .
سر صف پشت میکروفون پسری که در آن یکی کلاس است
دارد اذا الوحوش حشرت را می خواند . صدایش را می لرزاند و از گلو در می آورد اما
زیاد وارد نیست . بعضی جاها هم نفسش نمی رسد و قطع می کند . بعد کلی سر صف شعار می
دهند . مرگ بر آمریکا مرگ بر شوروی مرگ بر انگلیس مرگ بر توده ای مرگ بر صدام یزید
کافر . هر روز هم یک مرگ بر به فلانی اضافه می شود . اصلا بچه ها حال می کنند وقتی
مرگ بر می گویند .
غضنفر و یحیی چهار تا نخ به دهانه کیسه زباله
بسته و نخ ها را به یک تکه پنبه بسته اند . نازلی از بالای کیسه زباله نگه می دارد
و یحیی به پنبه بنزین می زند و کبریت را می کشد . بالون به آسمان می رود . تا چراغعلی
بیاید سه تا بالون به فضا فرستاده اند . یکی از بالون ها به سیم های چراغ برق گیر
می کند و آتش می گیرد . مکانیک ها و مغازه دار ها جمع شده اند و دارند تماشا می
کنند . یحیی و غضنفر هم دارند یواشکی از بین مردم تماشا می کنند . پشت خانه
چراغعلی یک باغ بزرگ است . چراغعلی می گوید یک بالون افتاده عمارت وسط باغ آتش
گرفته . یحیی و غضنفر آب دهانشان را قورت می دهند . اگر چراغعلی بفهمد پدرشان را
در می آورد .
یحیی یک موش را گرفته و دارد زنده زنده با قیچی
جراحی اش می کند . می گوید می خواهم بازش کنم ببینم قلبش چه جوری کار می کند . فکر
می کند اسباب بازی است . چراغعلی وانت پیکان را فروخته و یک فیات زرد خریده است .
یحیی پنج صبح ماشین را روشن می کند و به خیابان می رود . در طاق یانی دوست چراغعلی
می بیند و بوق می زند . چراغعلی که از خواب بیدار می شود می بیند کاپوت ماشین داغ
است . یحیی می گوید از دیشب داغ مانده است . چراغعلی کمربندش را در می آورد .
شهناز رنگش می پرد .
یحیی و غضنفر موتور گازی همسایه را گرفته اند و
سوارش شده اند . شلنگ بنزین جلوی مسجد المهدی در می آید و بنزین شرشر می ریزد .
نگه می دارند و درستش می کنند . نرسیده به طاق یانی جلوی شیشه بری یک زن با بچه اش
ایستاده است . یحیی با موتور هر طرف می رود زن هم همان طرف می رود و یحیی درست می
زند به زن و زن وسط خیابان ولو می شود . مردم جمع می شوند و زن را از زمین بلند می
کنند . مغازه دارها دارند یحیی را نصیحت می کنند . یحیی دارد نگاهشان می کند .
یحیی با انبردست و سیم روکش دار ، تیرکمان درست
کرده است . مردی را که دارد از وسط خیابان می گذرد نشانه می گیرد . مرد وسط خیابان
به هوا می پرد .
وسط خیابان جدول کشیده اند . یحیی و نازلی
دستهایشان را باز کرده اند از روی جدول ها پاورچین به خانه عباسقلی می روند سیب
ترش بچینند . جدول ها که دور می زند نازلی و یحیی هم دور می زنند .
سر ظهر باز چراغعلی چند تا مهمان سبیل کلفت
آورده است . شهناز پس این ناهار چی شد . فکر می کند هتل پنج ستاره است . شهناز که
کف دستش را بو نکرده سر ظهر مهمان می آید . مهمان ها که ناهار را می خورند دراز می
کشند و چراغعلی به یحیی و نازلی می گوید پاهای مهمان ها را هم ماساژ بدهند .
شهناز ناهار دلمه بادمجان پخته است . عباس و
یحیی پوست بادمجان را کنار می گذارند و مخلفات داخلش را می خورند . می گویند پوستش
را بده بالاخان باهاش کفش بدوزد و چراغعلی قاه قاه می خندد . سریه هم می خندد .
شهناز چیزی نمی گوید . چراغعلی به عباس گفته برود نوار چسب پهن بخرد ضربدری به
شیشه بچسباند بمب می افتد شیشه ها نشکند .
جمع می شوند و پشت کامیون مقصود سوار می شوند و
به روستا می روند . پسر کدخدا با فانوس می آید و همه فامیل پشت سرش راه می افتند .
شب برای خوابیدن جا کم است . مقصود گلیم زیر طاقچه را دور خودش می پیچد و می خوابد
. پسر کد خدا آمده از طاقچه وسایل بردارد و روی گلیم لوله شده رفته است . مقصود آن
تو صدایش را در نمی آورد . پسر کدخدا نمی داند همه دارند برای چه می خندند . هر
بار که یکی از فامیل از اتاق بیرون می رود و دوباره برمی گردد بلند سلام علیکم می
گوید . دارند مثلا ادای روستایی ها را در می آورند . هیچ جا خانه خود آدم نمی شود
.
چراغعلی قاشق بزرگ را جلوی قابلمه آبگوشت گرفته
تا نخودهایش نریزد و شهناز دارد آب قابلمه را داخل کاسه چینی که عکس گل سرخ رویش
است خالی می کند . چراغعلی نانهایی را که
خرد کرده داخل کاسه می ریزد و با قاشق بهم می زند . یک پارچ پلاستیکی قرمز
رنگ هم آورده اند که در سفید دارد . عباس دارد با پارچ در لیوانش آب می ریزد و کم
کم پارچ را تا ارتفاع یک متری بالا می برد و شرشر آب بلند می شود . دارد مثلا ادای
فرشته را در می آورد . فرشته یکبار وقتی آب می ریخت کمی پارچ را بالاتر از لیوان
گرفته بود و حالا بچه های چراغعلی دست بردار نیستند . چراغعلی قاه قاه می خندد .
لواشها را بنده خدا یحیی اول صبح رفته خریده است . چراغعلی یک استخوان بزرگ
برداشته و آن یکی دستش را مشت کرده و دارد استخوان را به آن یکی دستش می کوبد تا
مغز استخوانش داخل بشقابش بریزد .
ساعت دو ، شبکه یک برنامه کودک می دهد و بعد هم
یک فیلم سینمایی و بعد هم هوا کم کم تاریک می شود و غروب دلگیر جمعه از راه می رسد
. باید برای این غروب جمعه ها فکری بکنند . اینجوری که نمی شود . یحیی کلی نوار
داریوش دارد . دو سه تا هم فیلم ویدیو کنسرت داریوش را دارد که از بس نگاهشان کرده
رنگهایشان رفته است . یحیی دوست دارد مثل داریوش بنشیند و غضنفر عکسش را بگیرد .
نوارهای داریوش را می گیرند . یعنی زیاد به نوار هایده و بقیه کاری ندارند . آنوقت
یحیی رفته یک تی شرت خریده که عکس داریوش رویش است . اما می ترسد بپوشد .
یحیی همه ترانه های داریوش را حفظ است . یاور
همیشه مومن ، شیره سنگ و می دوشم ، ای نازنین ، شقایق آی شقایق ، بوی گندم مال من
، خلاصه یحیی خیال می کنه خود داریوش است آنوقت در طاق یانی راهپیمایی بیست و دوی
بهمن است و چراغعلی از صبح دارد فحش می دهد . سریه اخم کرده است . همینجور از اول
صبح اخم کرده است . شهناز هم مثل همیشه بی صدا دارد کارهای خانه را می کند . درست
مثل یک روبوت . درست مثل یک تراکتور . درست مثل یک زن قدیمی .
دست یحیی در منجنیق سوخته و دارد پماد ولی می
زند . عباس و یحیی از این اسم پماد ولی خنده شان می گیرد . یحیی به سرش زده که با
جیپ از سربالایی قله بالا برود . عباس و سالار و غضنفر هم داخل جیب نشسته اند .
مردم پایین قله جمع شده اند و دارند نگاه می کنند . یحیی از شجریان خوشش نمی آید .
می گوید شجریان سبیل هایش را می زند اما از شهرام ناظری خوشش می آید . یک نوار کیش
مهر و یک نوار آتش در نیستان شهرام را خریده و دارد گوش می کند . این عباس نه به
سرش می زند موتور بخرد نه ماشین بخرد نه زن بگیرد اصلا نرم افزارش فرق می کند . هر
روز هم قد می کشد و بلند تر می شود .
عباس وسط مهمانی پاهایش را دراز می کند یعنی
اولین کسی است که پاهایش را دراز می کند بعد کم کم چند نفر دیگر هم پاهایشان را
دراز می کند . عباس گاهی وسط مهمانی چرت می زند . یعنی کلا خیلی راحت است . گاهی
یک حرفهایی می زند و یک شوخی هایی می کند که آدم خجالت می کشد . خودش هم از کارهای
خودش خوشش می آید و دو ساعت می خندد . به مدرسه نمی رود که مداد سوسمار نشان می
خواهم . شهناز و سریه همه باغمیشه را دنبال مداد سوسمار نشان می گردند پیدا نمی
کنند . مداد سوسمار نشان فقط یک بهانه است .
عباس از پاهای سریه می گیرد و بنده خدا را تا
وسط اتاق می کشد و سریه داد و هوار راه می اندازد و شهناز دعوایش می کند که الان
پایش از جا در می آید . چراغعلی عصبانی می شود و بعد می خندد . عباس گاهی وسط
مهمانی یک سرفه خنده داری با صدای نازک می کند که شهناز کم می ماند از خجالت آب
شود . آن هم در مهمانی های رسمی که اصلا با آدم شوخی ندارند . غضنفر را که در کوچه
می بیند زانوهایش را خم می کند و سلانه سلانه راه می رود . دارد مثلا ادای غضنفر
را در می آورد . به غضنفر قوجا قوت می گوید . قوجا قوت یعنی گرگ پیر . اصلان هم می
گوید . اصلان یعنی شیر . غضنفر گوجا قوت زاده اصلانی تازه کندی قوش قوان گورچینی
هم می گوید .
عباس دوست دارد رشید بهبودوف گوش کند . آهنگ
ساری گلین را هزار بار گوش کرده است . عاشق آهنگ حسود مرجان است . حمومک مورچه
داره مال گوگوش را هم دوست دارد . در جشن ها می رود وسط تالار و بالا و پایین می
پرد که مثلا دارد می رقصد . منجنیق ترکیده همه پوستش سوخته و براده ها رفته قرنیه
اش را سوراخ سوراخ کرده با آن ترکش دهه شصت دست به دست هم داده نمی تواند در شب
رانندگی کند . ماشین راندنش هم عجیب است . در عرض چند ماه ماشین را درب و داغون می
کند . آنوقت یحیی آنقدر با نظم و سلیقه است که نگو . یحیی کارهای برق را می کند .
یعنی استاد سیم کشی و مدار و الکترونیک و از این حرفهاست . موتور ماشین اگر خراب شود
و همه مکانیک ها جوابش کنند یحیی ایکی ثانیه سرش را می خارد و حلش می کند .
سریه یا باب الحوایج می گوید . عباس از شهناز
می پرسد که باب الحوایج کدام یکی از امامها می شود . شهناز نمی داند و چشم غره می
رود که از این حرفها نزند . شهناز حتی وقتی عباس قرآن را برمی دارد بخواند دعوا می
کند . فکر می کند که اگر به قرآن دست بزند گناه می شود . سریه داخل جانمازش یک مهر
دارد که شکل قلب است و پشتش آینه دارد . و یک تسبیح قدیمی که کم مانده است پاره
شود . سریه یک مگس کش پلاستیکی دارد . با دسته مگس کش پشتش را می خارد . سالار که
مگس کش را بر می دارد داد و هوار راه می اندازد .
با کوچکترین صدایی که می آید چراغعلی به هوا می
پرد . دیگر اعصاب بمب و راکت را ندارد . آدم آورده است کف زیرزمین را کنده اند
پناهگاه درست کنند به آب رسیده اند . شهناز از ترس چراغعلی اخبار که می گوید تلویزیون
را خاموش می کند . چراغعلی به دکتر اعصاب گفته که فقط یک بار به بنی صدر رای دادم
او هم فرار کرد و دیگر هیچ وقت رای ندادم و دکتر قاه قاه خندیده است .
چراغعلی اگر بداند عباس به جبهه رفته است
دیوانه می شود می زند همه را می کشد . شهناز میان آب و آتش مانده است . چراغعلی که
می فهمد می زند شیشه های حیات خلوت را می شکند و هر چه فحش رکیک بلد است بلند بلند
به همه آنها و اینها می گوید . این فحش ها اعدام دارد . خون از دست چراغعلی فواره
می زند .
یحیی سوار گردن عباس شده است و آنوقت عباس چادر
سریه را روی سرش کشیده است . یک زن دو سه متری شده اند . همه دارند ناهار می خورند
. یحیی و عباس که وارد می شوند نازلی جیغ می زند و شهناز کم می ماند از هوش برود .
شانس می آورند که سر یحیی به بالای در می خورد و زمین می خورند . چراغعلی هم اولش
می ترسد و بعد می خواهد عصبانی شود اما یکدفعه خنده اش می گیرد . آنقدر می خندد که
سیاه می شود . نازلی برایش آب می ریزد . یحیی و عباس هنوز می ترسند که چراغعلی
وقتی خنده هایش تمام شود بلند شود و کتکشان بزند .
نازلی رفته میترا دختر بالاخان را آورده دارد
با قیچی موهایش را می زند . جمال در زیرزمین دارد خاگینه درست می کند . در خانه
بالاخان همه عاشق غذاهای شیرین هستند . بالاخان هر روز جمال را می فرستد از قنادی
سولماز نرسیده به طاق یانی از آن شیرینی های کشمشی می خرد . در خانه چراغعلی کسی
لب به غذای شیرین نمی زند . سرکه ترشی را با قاشق مثل آب می خورند . یحیی و نازلی
می روند از بقالی حسین آقا معلم ، لواشک و ترشمزه می خرند . غوره ها را مثل نخود
کشمش می خورند .
و این سالار که تازه بدنیا آمده است . اصلا اگر
بخواهی درست حساب کنی دهه شصت با همین سالار شروع می شود . لب پایینش از آن لب های
برگردان است . یک تب هایی می کند که نگو . شهناز زود ورش می دارد می بردش پاستور .
یکبار تشنج کرده و شهناز ترسیده است . چراغعلی غروب ها سالار را بر می دارد و به
قله می رود . از قبله دربندی و پل اسبه ریز می گذرند . در سربالایی قله مردم با
بیل و کلنگ در زیر سنگها برای خودشان پناهگاه درست کرده اند . وقتی وضعیت قرمز می
شود می روند آنجا پناه می گیرند .
سالار از شیر سماور گرفته و کشیده است . همه
جایش سوخته است . شهناز هر روز می برد پانسمان می کنند . همانجا هم ختنه اش می
کنند . بالاخان در مغازه اش دارد آواز می خواند . . . سالار سلامت . . . در آمد .
شطرنج را می گیرند . عباس و غضنفر یواشکی رفته اند با چوب سی و دو تا مکعب درست
کرده اند و رویشان نوشته اند فیل ، اسب ، سرباز ، وزیر ، قلعه ، شاه و نشسته اند
در هال دارند شطرنج بازی می کنند . عباس می گوید که به جای فیل ، شتر بنویسیم .
یحیی دارد با خودکار رکس مشق هایش را می نویسد
. غضنفر خودکار قرمز را بر می دارد و مشق های یحیی را خط می کشد . یحیی همینجور
دارد غضنفر را نگاه می کند . اصلا این یحیی یک چیزی می داند که مشق نمی نویسد .
این غضنفر اصلا سادیسم دارد . کفر اکرم را در می آورد . بچه که پدر بالای سرش
نباشد همین می شود دیگر .
یحیی رفته یک تلویزیون سونی رنگی چهارده اینچ
خریده و یک شب ویدیو و چند تا نوار کرایه کرده بچه های فامیل جمع شده اند دارند در
خانه چراغعلی ویدیو می بینند . یحیی جلوی ویدیو نشسته وقتی چراغعلی چپکی نگاه می
کند می زند صحنه رد می شود . ویدیو کنترل ندارد . از آن نوارهای کوچک می خورد .
فیلم ها را آنقدر کرایه داده اند که رنگهایش پریده است . یک فیلم بزن بزن است .
آخر فیلم هم یک شوی هندی زده اند .
عباس از وقتی کار می کند دو بشقاب غذا می خورد
. فینیش دارد می چرخد و پارچه ها را اتو می کند . چراغعلی که غضنفر را می بنید می
گوید گوی گوز عمر داغدا گزر میلچه دوشر باشین ازر و غضنفر عصبانی می شود و چراغعلی
می خندد و بعد سرفه می کند و بعد سیگار روشن می کند . چراغعلی سیگار روشن کردن
هایش اتوماتیک شده است . دست خودش نیست . چیزی مثل نفس کشیدن شده است .
سالار جایش را خراب کرده است . در اتاق بغل
حمام خودش لاستیکش را باز می کند و چند دور می چرخاند و پرتاب می کند . لاستیک و
محتویاتش به دیوار می خورد و منفجر می شود . از وقتی سالار بدنیا آمده یحیی می آید
در هال می خوابد . عباس رفته برای سالار یک موتور پلاستیکی سبز رنگ خریده است .
یحیی خروس بزرگ را داده دست سالار عکسش را می گیرد . سالار موهایش وز وزی است .
یخچالشان از آن یخچال های امرسون آمریکایی است .
یحیی موتور گازی را فروخته و یک ژیان بیست و
هشت هزار تومن از بنگاه قاسم قصاب خریده است . عباس شیهه می کشد و پاهایش را زمین
می کوبد و ادای ژیان یحیی را در می آورد . یحیی دوربین را حاضر کرده تا عکس بگیرد
به مجله ماشین بفرستد . موتور جت را که روشن می کنند آتش می گیرد . نازلی رفته یک
اطلس نقاشی خریده و دارد از رویش نقاشی می کند . علی اشرف نیست . حتما باید تا
حالا مرده باشد . از زیور هم خبری نیست . شاید خانه دخترش باشد .
سریه هر کس را که می بیند از درد پاهایش می
گوید . غضنفر همیشه کتاب دستش است . سریه از غضنفر خوشش می آید . به سالار می گوید
یاد بگیر . سالار می گوید آبا کتاب درسی نیست دارد کتاب شعر می خواند . عباس برای
نازلی رمان دختر عموی من راشل را خریده است . چراغعلی عینکش را زده و دارد به حساب
و کتابهایش می رسد . دو بسته صدتایی اسکناس ده تومنی و بیست تومنی آبی هم کنارش
است .
غضنفر خجالت می کشد در خانه چراغعلی نماز
بخواند . عباس می گوید سنگواره ها نشان می دهد که آدم از میمون بوجود آمده . غضنفر
می رود از معلم دینی می پرسد . معلم دینی پیراهن سفیدش را روی شلوار سرمه ای اش می
اندازد . غضنفر رفته کتاب سیاهچاله های هاوکینگ را از کتابفروشی نوبل خریده است .
چراغعلی می خواند سو گلیر بوروخ بوروخ . سووا
ویردیم یومورخ . لاله لر را هم می خواند . سالار می خواند آلوده اوتوروب اوش مرتبه
ده و شهناز می خندد . سریه قصه های ابیله قوت را می گوید . قوت یعنی گرگ . قورد هم
می گویند . ابیله هم یعنی ابله .
چراغعلی سبیل ها و موهایش را سیاه رنگ کرده است
. غضنفر و یحیی می روند از شیشه مغازه نگاهش می کنند و می آیند این ور کلی می
خندند . زنها در اتاق رو به حیاط دارند می رقصند . یحیی و غضنفر دارند از پله های
زیر زمین نگاهشان می کنند . وضعیت قرمز می شود و زنها بنده خداها دارند در اتاق به
این ور و آن ور می دوند و دنبال چادرشان می گردند . دو تا هواپیمای اف پنج در
آسمان به پرواز در آمده اند . با صدای ضد هوایی ها ، زنها به هوا می پرند .
یحیی یکی از آن کشتی های آهنی خریده است . نفت
می ریزد و آتش می زند و کشتی با صدای خور خور داخل تشت آب در حمام دور می زند . ناوهای آمریکا به خلیج فارس
آمده اند . عباس می گوید بسیجی ها می خواهند با قایق موتوری به ناوهای آمریکا
بکوبند . چراغعلی می گوید آمریکایی ها قایق ها نرسیده با لیزر ذوبش می کنند . برای
عباس جشن پایان خدمت گرفته اند . چراغعلی می ترسد که بچه های مسجد بریزند و همه را
بگیرند .
یحیی به سربازی رفته است . کرمانشاهان . روی
نامه هایش خلیج فارس ایران محل دفن ریگان نوشته است . از آن نامه های مخصوص
رزمندگان . از زبل خان کردستان به زبل خان آذربایجان . پس از عرض سلام و آرزوی
سلامتی . نگرانی فقط از دوری شما و نامه های شماست . و آخر نامه هم عکس زبل خان را
با آن سبیل هایش کشیده و بالایش نوشته زبل خان اینجا زبل خان آنجا زبل خان همه جا
. و بعد یک قلب کشیده که دو تا تیر خورده است .
چراغعلی عصرها می آید جلوی مغازه بالاخان می
نشیند و سیگار می کشد . بالاخان همیشه شاد است . کم مانده بلند شود وسط کفاشی
برقصد . رادیوی بالاخان همیشه آهنگ شاد می خواند . از آن رادیو گرام های زمان شاه
که گرامش خراب شده است . بوی چسب کفاشی آدم را دیوانه می کند . غضنفر میخ های
کفاشی را با چکش روی میز می کوبد . جمال مگس ها را می گیرد و داخل پره های پنکه
پرت می کند .
میز زیر سماورشان دو تا آینه کشویی دارد .
کشوها را می کشند و قندان و استکان ها را از داخل میز بر می دارند . بالش هایشان
قرمز رنگ است . روکش بالش ها سر می خورد . جمال بالش ها را زیر پایش می گذارد و می
پرد دستش را به شیشه بالای در می زند . خانه را زیر و رو می کنند . فرشته چیزی نمی
گوید . غضنفر مگس ها را لای کتاب حیدربابا می گذارد و یکدفعه کتاب را می بندد و
مگس ها آن تو له می شوند .
جمال کنترل تلویزیون را زیر پیژامه اش مخفی می
کند . بالاخان با ته شیشه آبلیمو ، نخودها و سیب زمینی های آبگوشت را له می کند . بالاخان
وقتی می خوابد یک بالش زیر پاهایش و یک بالش زیر دستش می گذارد . صدای شاخسی نمی
گذارد بالاخان بخوابد . وسط خواب بیدار می شود و یک فحش می دهد و می خوابد .
فرشته چای می گذارد . بچه ها یکی یکی به مدرسه
می روند . فرشته می رود از طاق یانی سبزی بخرد . بچه ها بزرگ شدند و هنوز بالاخان
برای پله های پشت بام نرده درست نکرده است . یکی دو بار بچه ها از بالای پله ها
افتاده اند و چیزی نشده است . جمال می رود از پله نهم پایین می پرد . میترا هم از
پله هفتم می پرد .
کته و سیب زمینی
میترا یخچال را خاموش کرده تا برفکش آب شود . ظرف های شام روی کابینت آشپزخانه مانده است .
چیچک عروسکش را بغل گرفته دارد دور ستون وسط خانه چرخ می زند . میترا پیاز را حلقه
حلقه بریده و در یک بشقاب کوچک روی میز گذاشته است . پرهام می خواهد بشقابش را
ببرد جلوی تلویزیون غذا بخورد . میترا می گوید جارو کشیده ام زمین می ریزی .
چیچک می گوید من ائشیخده یاتاجاغام . پرهام
رفته است مسواک بزند . میترا برای اکرم لحاف و تشک می آورد . چیچک در تشک اکرم
خوابیده است . غضنفر نشسته است دارد تایپ می کند . تلویزیون خاموش است . مهناز
طبقه سوم تنها است . غضنفر سرما خورده است . چیچک و میترا هم سرما خورده اند .
اکرم دارد با گوشی دستی با طرلان صحبت می کند .
سه تا لیمو ترش داخل پیاله انداخته تا خیس بخورد . سبزی ها روی میز آشپزخانه است .
از ایوان خانه ، قله و توتدوغ دیده می شود . اکرم در کوچه زیگزاگ راه می رود .
تعادل ندارد . دو قدم آن ور می رود دو قدم این ور . دوست دارد برود مسجد نمازش را
بخواند . نمی تواند از خیابان رد شود . چراغ ماشین ها را مثل خط هایی که کشیده می
شود می بیند . جلوی مسجد المهدی یک سرعت گیر گذاشته اند .
پرهام دارد با لهجه با میترا فارسی صحبت می کند
. میترا می گوید بغ بغو و پرهام می خندد . شب از تخت بیفتی پایین می کشمت دیشب
ترسیدم . پرهام می خندد . میترا می رود مسواک بزند . چراغ هال را خاموش کرده اند .
میترا دارد موهایش را شانه می زند . شب بخیر . آخش چه روز خوبی بود جیش نکن ها
باشه پرهام پاهایت بدجوری بو می دهد شب بخیر بچه های من .
چیچک دو تا گوشواره طلایی دارد . پرهام دارد با
درب فلزی شیشه سس و یک کارد ، طبل می زند و دور ستون خانه می چرخد و یا حوسن می
گوید چیچک هم دنبالش راه افتاده است . میترا رفته است لباس ها را از لباس شویی
کاراژ در بیاورد . اکرم رفته مرثیه خانه همسایه . پرهام می گوید بابا اجازه است با
موبایلت کار کنم غضنفر با سر می گوید آره . میترا دارد لباس ها را روی رادیاتورهای
خانه پهن می کند . تلویزیون خاموش است . چیچک طبل پرهام را برداشته و لالا حسین می
گوید . پرهام می گوید آخ جون امتیازم در کوزه خیلی زیاد شد . دارد با اندروئید
سفال درست می کند . چیچک دارد با کارد فرش را می برد .
میترا ظرفهای مانده از دیروز را می شوید . اکرم
قرمه سبزی می پزد . سبزی ها را از نایلون در یخچال در آورده داخل قابلمه ریخته است
. لوبیاهای پخته هم داخل آبکش در ظرفشویی است . غضنفر چند تا از لوبیاها بر می
دارد می خورد . غضنفر خانه های در هم برهم را دوست دارد . حس خاصی دارد . آدم یاد بچه
ها می افتد که خانه را بهم ریخته اند . غضنفر می گوید خان کیشی زمین خورده نمی
تواند راه برود . اکرم می گوید خدا کمکش کند و بعد دستش را بلند می کند که خدایا
مرا زمین گیر نکن سر پا بمیران .
غضنفر بلند می شود چای بگذارد بی خیال می شود .
می رود مسواک می زند . یعنی هنوز نمی داند به خاطر تنبلی چای نمی گذارد یا یک جور
واقعا ریاضت و یوگا و از این حرفهاست . خدا به خیر کند . میترا ، چیچک را هم برداشته و برای شام به خانه
فرشته رفته است . دکتر نیکان فر برای فرشته ، سیتالوپرام و آلزانتین و ب یک صد و
متورال نوشته است . پرهام از ساعت سه ظهر به خانه فرشته رفته است . اکرم می گوید
بچه ها که نیستند شام بیا بالا .
غضنفر به جای میوه رفته هارد دویست و پنجاه گیگ
خریده است . مخدومعلی زنگ می زند که سلطنت تمام کرده است . سلطنت وسط اتاق یک چادر
شب رویش کشیده و دراز به دراز مرده است . غضنفر دوست دارد زمین را بکند و برود زیر
خاک . یک جای تاریک و بی صدا و بی مسئولیت و بی استرس . کتاب نت جان مریم همانجوری
بغل کاغذهایی که چیچک پاره کرده است مانده است .
میترا سیب زرد را دوست دارد . سیب را اول بو می
کند بعد می خورد . غضنفر حال ندارد برود برنج بخرد . حسش نیست . میترا زن خوبی است
. چیزی نمی گوید . میترا هم مثل غضنفر از کره مریخ آمده است . . .
بشقاب پرنده شان به گنبد مسجد المهدی می خورد و
مردم بالای سرشان جمع می شوند و زنگ می زنند صد و ده و صد و پانزده . بشقاب پرنده شان
بیمه ندارد . گنبد مسجد المهدی را هم بیمه بدنه نکرده اند . اینهمه از مردم پول می
گیرند آنوقت . اصلا معلوم نیست با این همه پول چکار می کنند . هر روز در مسجد ختم
است و از صاحب ختم چند صد هزار تومنی می گیرند . مگر بیمه بدنه چقدر می شود . تازه
جلوی مسجد هم چهار پنج تا مغازه است که مال مسجد است و اجاره داده اند . اصلا
معلوم نیست غضنفر اینها را برای چه می نویسد .
میترا از طبقه بالا داد می زند که برو ماست بخر . غضنفر با دمپایه می رود از بقالی سر
کوچه یک ماست بزرگ گلدم و دو تا پریل و یک روغن لادن و سه تا بیسکویت دایجستیو و
دو تا شیر می خرد . بیست و شش هزار و چهار صد تومن . شام زرشک پلو با مرغ دارند .
سلامت باشید . به مامان هم سلام برسانید . صدای
همسایه ها از پشت پنجره . صدای گریه چیچک از پشت در . فلکه پمپ در موتورخانه دارد
چکه می کند . لباس شویی وقتی کار می کند همه گاراژ می لرزد . میترا زیر لباس شویی
سنگ مرمر گذاشته است تا نلرزد . ماشین همسایه دارد استارت می زند اما روشن نمی شود
. روشن شد . چه حالی می کند دارد در جا گاز می دهد . اکرم هنوز نیامده است .
دمپایه های سبز رنگش جلوی جا کفشی است .
چیچک نمی شنوی چه می گویم . بروم از آن شربت
تلخ که بابا آورده بیاورم . آمپول بزنیم . چیچک خواهش می کنم . پرهام بلند شو
ببینم . پرهام از هدهد خوشش می آید . دارد مشق هدهد را می نویسد . میترا دارد پوشک
چیچک را عوض می کند . بنشین جیشت را بکن . آخت می کنم ها . جیش ندارم . اصلا .
پاهایت خیس شد . دست نزن .
پرهام و چیچک لباس پوشیده اند
رفته اند در حیاط برف بازی کنند . میترا هر کار می کند خانه نمی آیند . غضنفر وقتی چای می خورد مثل آن است که دارد در
دهانش لباس می شوید . یک قورت قورتی بلند می شود که نگو . اکرم می گوید زشت است در
مهمانی آرام چای بخور . میترا می گوید قند کوچک بردار .
خان کیشی در آیفون تصویری چشمهایش سرخ شده است
. میترا می گوید چی شده . غضنفر می گوید هیچ چی . می دود . بالاخان چشمهایش را
بسته . یکی از دستهایش روی سینه اش افتاده . جلوی همان طاقچه ای که تلفن را گذاشته
اند . برو سر کوچه تا آمبولانس خانه را پیدا کند .
بالاخان در وادی رحمت نیست . رفته از استانداری
شلنگ بگیرد . رفته از شهرداری کود بگیرد . رفته با تانکر برای نهال ها آّب بیاورد .
بالاخان خانه اش را فروخته و به سفر دور دنیا رفته است . بالاخان رفته است نهال
بیاورد بکارد . بالاخان خاک شده است تا دوباره بروید . تا دوباره سبز شود .
آقا اجازه بروم مستراح . نه نمی شود . بالاخان
به خودش می پیچد . آقا اجازه بروم مستراح . نه نمی شود . گده مگر نگفتم بلند شوید
بایستید . بچه های نیمکت جلو از ترس بالاخان بلند می شوند می ایستند . بالاخان ته
کلاس می شاشد و از پنجره فرار می کند .
عکس بالاخان را روی همه دیوارها و تیرهای چراغ
برق زده اند . غضنفر می گوید می بینی پرهام عکس بالاخان را همه جا زده اند . پرهام
می گوید مرده است که عکسش را زده اند . غضنفر می گوید نه نمرده . پرهام می گوید
قرار است بمیرد . غضنفر می گوید نه . میترا برای پرهام یک کیسه بکس و برای چیچک
یکی از آن شلوارهای ورزشی که بغلشان دو خط دارند خریده است . غضنفر می گوید مثل
شلوار کلاه قرمزی است . میترا می گوید شلوار کلاه قرمزی سه خط دارد .
چیچک می خواهد بزرگ که شود دندانپزشک شود .
پرهام می خواهد قوی باشد . مثل بالاخان . از غضنفر می پرسد که دوچرخه سواری پولش
زیاد است یا کم است . میترا می گوید پرهام جان دوچرخه سواری شغل نیست ورزش است .
چیچک همه دندانهایش در آمده است و پرهام همه دندانهایش خراب شده است . مسواکشان
خانه فرشته جامانده است .
غضنفر دست پرهام و چیچک را می گیرد و وسط هال
ال اله دومه دله بازی می کنند . خان کیشی پیش فرشته می ماند . طبقه پنجم بنفشه . آسانسور که به طبقه
پنجم می رسد چیچک می گوید طبقه خان کیشی و میترا و پرهام می خندند . پرهام و چیچک و میترا دارند کارتون اسب ها را
در شبکه پویا تماشا می کنند . پرهام از دیروز تب دارد . میترا دو پایش را در یک
کفش کرده که برو از غذاخوری سوپ بگیر . تازه شیر هم ندارند . غضنفر وقتی می رود در
لاک نوشتن ، سخت است بیرون آمدن . غضنفر روزهای تعطیل همه نظم زندگی اش بهم می
خورد . ابراهیم قلی رفته ببیند بیمارستان
فجر تخت خالی دارد یا نه . غضنفر از زیر پل توانیر دور می زند و از سوپرمارکت سر دستمالچی ، سه تا دستمال
کاغذی دو تا شیر یک رب گوجه یک دلستر آناناس یک بسته لپه یک آبلیموی بزرگ می خرد .
چهل و چند هزار تومن .
اکرم بقچه هایش را زیر تختش می گذارد . دو تا عینک
دارد و یک عصا به رنگ قهوه ای سوخته . وقتی از خانه بیرون می رود دمپایه هایش را
جلوی جاکفشی می گذارد . خودش قند خونش را می گیرد . مبل را جلوی تلویزیون می گذارد
و می نشیند سریال نگاه می کند . صدایش را هم خیلی بلند می کند .
اکرم که از پله ها پایین می
آید چیچک می دود و در هال را باز می کند . وقتی آشغالی می آید سمفونی پنجم بتهوون را پخش
می کند . پرهام به طبقه بالا می دود و به اکرم می گوید که آشغالی آمده است . پرهام
موبایل را آورده که چرا این گیم ها نمی آیند . غضنفر می گوید پرهام جان بابا دارد
چیز می نویسد حواسش پرت می شود .
مهناز وقتی می خندد صدایش تا طبقه پایین می آید
. اکرم می گوید من هم اگر جای او بودم اینجوری می خندیدم . مهناز هر وقت قهر می
کند به خانه اکرم می آید . اکرم خودش کلکسیون درد است مهناز هم که می آید واویلا
می شود .
مهناز دستهایش مثل برف سفید است . اکرم می گوید
من هم اگر رخت نمی شستم دستهایم مثل برف سفید بود . مهناز کلی النگو دارد . از مچ
دستش تا نزدیک آرنجش . اصلا نمی شود فشارش را گرفت . غضنفر می گوید آن یکی دستش را
روی میز بگذارد . فشارش هم خوب است . آزمایش هایش هم خوب است .
اکرم و مهناز برای دیدن آی پارا به خانه
عباسقلی رفته اند . عباسقلی شصت و چند سال است که مرده است . مرجان زن اسماعیل چای
می آورد . مرجان گوشواره های حلقه ای بزرگ انداخته است . آی پارا جایش را خراب
کرده است . مهناز بلند می شود و پنجره اتاق را باز می کند تا هوای تازه بیاید .
آی پارا عمه ابراهیم قلی است . صد و چند سالش
است . چشمهایش گود رفته است . چانه اش می لرزد . پوستش نازک و چین و چروک خورده
است . دندانهایش افتاده اند . چشمهایش را باز می کند و اکرم و مهناز را نگاه می
کند .
غضفر از پله های سه گوش بالا می رود . مزدک
باتومش را هم برداشته است و یک کلت که وقتی شلیک می کند مثل فندک روشن می شود .
سقف یکی از اتاقها ریخته است . شیشه پنجره صندوقخانه شکسته است .
عنکبوت پیر چشمهایش آب مروارید گرفته است .
غضنفر را نمی شناسد . یک دیازپام خورده و در گوشه پنجره صندوقخانه خوابیده است .
اشتها ندارد مگسی را که در تور افتاده بخورد . غضفر می رود از پنجره اتاق سلطنت ،
حیاط عباسقلی را نگاه می کند . درخت آلبالوی کنار حوض خشکیده است . وسط حوض یک
بشقاب ماهواره گذاشته اند و رویش پارچه کشیده اند . علفهای هرز همه کرت را گرفته
است .
غضنفر با دوربین موبایلش در قیافه چروکیده
عنکبوت پیر زوم می کند و عکس ماکرو می گیرد . مزدک با پوتین سربازی اش یک لگد به
در چوبی صندوقخانه می زند و غضنفر نیم متر هوا می پرد . کاهگل ها از سقف صندوقخانه
روی سر و صورت غضنفر می ریزند . عنکبوت پیر چرتش پاره می شود .
مزدک فکر می کند که شانزده آذر ، شورش می شود
می خواهد برود در خیابان عکس بگیرد . شارژر را برای باطری های دوربین کانن می
خواهد . یک اسپری سبز هم خریده است که روی دیوار شعار بنویسد .
مزدک شعرهای قیصر امین پور را می خواند . مریم
حیدر زاده هم می خواند . ام پی تری داریوش هم گوش می کند . تیتراژ سریال مدار صفر
درجه را دوست دارد . دوست دارد پوتین سربازی بپوشد و همیشه یک باتوم همراهش باشد .
در کامپیوترش عکس های کودکان فلسطینی را گذاشته که در حمله اسرائیلی ها زخمی شده
اند .
روی در اتاقش نوشته . . . ول کام تو هل . . . و
صلیب شکسته هیتلر را کشیده و رویش عکس چارلی چاپلین را زده است . با خود نویس
شعرهای کتاب قوم محزون را عوض کرده است . اسم وبلاگش را فرمانروایان خیابان گذاشته
است . ده بار فیلم لئون و گلادیاتور و بت من را دیده است .
مزدک عاشق شخصیت لئون است وقتی که گلدان دستش است
و در خیابان راه می رود . صمد ممد را هم می بیند و اخشابی هم گوش می کند . در ویکی
پدیا دنبال فراماسونری و شیطان پرستی می گردد . دوست دارد ویولون بخرد . کلاس جودو
ثبت نام می کند و یک جلسه بیشتر نمی رود . ترقه می خرد در حیاط می اندازد . غضنفر
می ترسد .
مزدک می خواهد از آن ماشین مسابقه های باغ لار
باغی بخرد در خیابان رانندگی کند . کاغذ پاره ها را می برد در حیاط آتش می زند .
دوست دارد تکاور باشد . یگان ویژه باشد . می رود شانزده تا دی وی دی بازی جنگی از پاساژ
سهند می خرد و چهار تا چاقوی رزمی از پاساژ بهارستان و یک اسکیت که دست نخورده در
کمد بالای لحاف تشک ها می ماند . دوست دارد به دانشگاه برود و حسابداری بخواند .
مهناز تا صبح نخوابیده است . همینجور روی مبل
نشسته و دارد فکر می کند . تینا به مزدک زنگ زده است که صد و پنجاه هزار تومن
برایش شارژ ایرانسل بفرستد . مهناز می گوید صد و پنجاه هزار تومنمان کجا بود .
موبایل مهناز به خاطر بدهی صد و نود و سه هرار تومنی میان دوره یک طرفه شده است .
آنوقت پول قبض های تلفن و گاز هم مانده است . مهناز و ابراهیم قلی دارند به سر و
کله هم می پرند . مزدک در اتاقش را بسته و دارد با تینا چت می کند .
ابراهیم قلی قهر کرده است . ساکش را برداشته و
پیش فضه و اسماعیل در خانه عباسقلی رفته است . مهناز در تلفن هر چه از دهانش در می
آید به ابراهیم قلی می گوید . تینا صد و پنجاه هزار تومن شارژ می خواهد . مزدک در
تبلتش می نویسد کثافتا از همه تون متنفرم .
اکرم دارد شام می پزد . یک دوربین باشد ظهر
ببینم تو آمدی . میترا چکار می کند . از اینجا سرما می آید . سه تا آیه است از
اینترنت بیاور معنی اش را پیدا کنیم . سه هفته است قرآن یاد نداده ای . چای ، چورک
، بیسکویت ، میوه . اوخ . برف سنگین جاده هراز را مسدود کرد . آنجا کجاست . اکرم
عینکش را می زند تا از آشپزخانه تلویزیون را ببیند . عکس بالاخان روی دیوار خانه
است . دارد می خندد .
این را نمی توانی در خانه تان بازی کنی بالا که
می آیی به من قرآن یاد بدهی . روی دیوار آشپزخانه ، شماره تاکسی تلفنی ها است .
اعتراض ها در تایلند . به من می گویند اسمت را چرا عوض کردی اکرم خوب بود .
ورشکستگی شهر دیترویت . آنها زمستان چرا بستنی می خورند . آخر اینها چی است می
نویسی بروم آمپولهایم را بیاورم بزنی دستهایم درد می کند . باید حوله گرم رویش
بگذاری . واقعا به جای نوشتن اینها درس بخوان .
میترا مریض است . همه خانه مریض است . همه دنیا
مریض است . چیچک و پرهام خانه را بهم ریخته اند . سی دی ها وسط اتاق است . استکان
ها وسط اتاق است . ظرفها روی میز آشپزخانه از ظهر مانده است . پشتی مبل ها وسط هال
است . غضنفر مشق های پرهام را می گوید بنویسد . جنوبی را جونوبی می نویسد . مسجد
کبود و کاشی کاری هایش . برای دوم دبستان سخت است . پرهام دوست دارد فردا برف
ببارد . پرهام و چیچک سرفه می کنند . غضنفر ساعت شش دو قاشق آموکسی به پرهام می
دهد بخورد .
غضنفر و پرهام از قابلمه روی گاز آش سرد می
کشند می خورند اما چیچک نمی خورد . پرهام از یخچال ماست و آب می آورد . غضنفر چیچک
را پیش اکرم می برد . می گوید شام نخورده . اکرم غذایش روی گاز است . ساعت نه شب
است . میترا نباشد غضنفر ول معطل است .
پرهام لباس می پوشد به خانه فرشته برود . چیچک
و میترا می روند لیمو شیرین بخرند . چیچک نمی آیی ؟ من بروم ؟ می آیم . مسجد
المهدی دارد اذان ظهر می دهد . بابا . خودافیز . صدای دزدگیر ماشین می آید . خوب
بیاید .
پرهام می خواهد گربه سگ ببیند میترا هم می خواهد سریال چشم بادامی
ببیند . غضنفر تلویزیون را بر می دارد و به اتاق بالا می برد . میترا و پرهام
دادشان در می آید . اکرم برای چیچک یک دون و برای پرهام دو تا کوینک خریده است .
این دون هم نمی دانم فارسی اش چه می شود . فکر کنم ترکی بنویسم آبرومندانه تر باشد
. اکرم برای خودش هم دو تا تومان خریده است . این تومان شاید همان تمبان باشد .
داده زرگر زنجیرش را هم درست کرده است . غضنفر دلش برای ابراهیم و فلاکس چایش و شرح
مثنوی اش و بحر طویلش و از خنده سرخ شدنش و جوش آوردنش و قرآن خواندنش و شجریان و
سروش گوش کردنش تنگ شده است .
روشنایی های گاز در دیوار
پذیرایی ، شیشه ندارند . غضنفر باید برود برایشان از خیابان تربیت شیشه بخرد . غضنفر مبل های گاراژ و تلویزیون بیست و یک اینچ
رنگی پارس را که روی اجاق گاز گاراژ گذاشته اند اول صبح به آقایی که نان خشک می
خرد پانزده هزار تومن می فروشد . تلویزیون کنترل ندارد یکی از مبل ها هم پایه
ندارد پنج تومن کم می کند . غضنفر دارد در آمد اول بیات ترک را می زند . میترا
دارد به درس و مشق پرهام می رسد . غضنفر میکروفون را به آمپلی فایر وصل کرده دارد
با پرهام آواز می خواند . چیچک و میترا هم پیدایشان می شود .
چیچک شام پیش اکرم رفته است . اکرم دارد ادغام
و یرملون را یاد می گیرد . پرهام در صفحه کلید جدید دارد کمنتا شسیبل یاد می گیرد
. دارد هفت نت را هم از آخر به اول یاد می گیرد .
این طرف کوچه یک پراید سفید و آن طرف کوچه یک
زانتیا نگه داشته است . غضنفر ماشین را عقب و جلو می کند اما رد نمی شود . پراید
مال مستاجر فارس زبان همسایه بغلی است که در زیر زمین می نشینند و از کاراژ رفت و
آمد می کنند . غضنفر با انگشت شیشه کاراژ را می زند . اگر کمی چسبیده تر به دیوار
پارک کنید ماشین رد می شود . می رود سویچ را می آورد .
پرهام اتاق بالا آمده که بابا اینجا کلا چند تا
نی هفت بند داریم . استاد کسایی دارد در تلویزیون سلام علیکم سلام علیکم می زند .
میترا می رود سلام علیکم کسایی را از اینترنت دانلود می کند . دستگاه چهار گاه .
چیچک صندلی کوچک آبی اش را که وسطش مستراح است به اتاق بالا می آورد .
غضنفر وسط نماز می خواهد مگس بگیرد اما مگس
فرار می کند . غضنفر تصمیم می گیرد با مگس کنار بیاید . میترا و چیچک دارند می
روند شیر بخرند . یخچال کاراژ تکانی می خورد و خاموش می شود . غضنفر دیگر به والاضالین ها گیر نمی دهد و آب از دهانش نمی
پرد . هر روز جدولهایش را می نویسد .
تاریخ ، اتفاق ، احساس ، اولین فکر ، فکر منطقی . اولش مسخره به نظر می رسد اما
بعد از دو سه ماه معجزه می کند . میترا شام ماکارونی با سویا پخته است . یک زیتون
های ترشی هم رفته اند از سوپرمارکت سر کوچه خریده اند . چیچک می آید و برای شام
صدایش می زند .
غضنفر وقتی سجده می کند چیچک می گوید بابا آت
اولوب . یعنی بابا اسب شده و می آید سوارش
می شود . گاهی هم برعکس سوار می شود و میترا می خندد . گاهی هم می آید روی
کله اش می نشیند و گوشهایم را می گیرد . گاهی هم سرش را روی فرش می گذارد و از آن
پایین به چشمهای غضنفر نگاه می کند .
در خانه همسایه مردهای بزرگ دارند گریه می کنند
. یک نفر پشت میکروفون دارد می خواند . کوچه شش متری پر از ماشین شده است . پرهام
در صندلی قرمز نشسته و دارد با موبایل بازی هواپیما می کند . این همان نسخه
آندروئید بازی هواپیمایی است که غضنفر به خاطرش دوچرخه فرمان بلندش را با یحیی برد
در میدان ساعت شش هزار و دویست تومن فروخت و رفت از پاساژ چهل ستون شش هزار و
هفتصد تومن یک آتاری دست دوم خرید .
آفتاب
تا کاشی های وسط زیر زمین آمده است . آفتاب زمستان خوبی اش این است که تا ته خانه
می آید . اکرم می گوید می خواهم یخچال کاراژ را باز کنم مرباهای گل سرخ و زرد آلو
را ببر به خانه تان اگر خراب نشده بود بخورید اگر خراب شده بود دور بریزید . غضنفر
می گوید خودمان گاهی بر می داریم می خوریم بچه ها خیلی دوست دارند . می گوید
لوبیاهای چشم بلبلی و خرماهای داخل نایلون را هم از یخچال بردارد آمدنی بیاورد بالا
.
غضنفر به پرهام می گوید صدای موبایل را کم کند
. غضنفر دیروز و امروز فلوکستین هایش را نخورده است . یادش رفته است . پرهام دارد
با موبایل پیانو می زند . در خانه همسایه دسته جمعی مولا علی می گویند . پرهام
مترونم را باز کرده است و دارد انگولک می کند . غضنفر یک دقیقه می آی بالا . تلفن
زنگ می زند . پرهام دارد گریه می کند که خانم معلم گفته با مقوا یک کره زمین و یک
خورشید درست کنید . میترا به غضنفر می گوید چیچک را طبقه بالا ببرد . غضنفر می
گوید اکرم کفش هایش در آستانه است حتما به مسجد رفته است . غضنفر چایش سرد شده است
. کبریت می کشد و گاز را روشن می کند تا آب داخل کتری داغ شود .
میترا به غضنفر می گوید تا من بیایم به پرهام
املا بگو و یک کره درست کن . غضنفر مغزش کار نمی کند . ذهنش هنوز در آخرین
پاراگرافی که داشت می نوشت مانده است . اصلا در باغ املا گفتن نیست . اگر میترا
نباشد همه این خانه بهم می ریزد . میترا می گوید تو هم مثل خان کیشی هستی . هیچ
کاری بلد نیستی . خان کیشی نود و هفت سالش است .
رادیو دارد اذان می دهد . یکی نیست بلند شود
برود نماز بخواند . رضا از فتنه هشتاد هشت
به این ور روزه هم نمی گیرد . فکر می کند همه عمر سرش کلاه رفته است . اما غضنفر
از وقتی زلزله آمد و واشر سر سیلندر سمندش سوخت هر روز هفت هشت بار نماز می خواند
. یعنی خیال می کند هنوز یکی آن بالا بالا ها هست . شیرجه می زند به فرش و خیال می
کند پنجره ای باز می شود که دنیای دیگری است و چیچک می آید سوارش می شود .
میترا نمازش را وقتی سیب زمینی سرخ می کند می
خواند . مهتاب وقتی نماز می خواند می رود در کوچه را هم باز می کند تا مهمان پشت
در نماند . جمال نمازش را طبقه بالا می خواند . دوست ندارد ریا شود . حیدر علی
نمازش را با آهنگ می خواند . سبحان الله سبحان الله سبحان الله . سر نماز آروغ می
زند . به طرلان می گوید آروغ زدن سلامتی می آورد .
طرلان که نماز صبح بیدار می شود سرش درد می
گیرد . غضنفر هر وقت بیدار شد نماز صبح می خواند . اکرم می گوید خدا را مسخره کرده
ای . مزدک در اتاق بالا نماز می خواند . مهناز می رود مسجد المهدی نماز می خواند .
کرامت وقتی وضو می گیرد همه لباسش خیس می شود . کرامت خیلی شاداب نماز می خواند .
خدای کرامت خیلی صمیمی است . بد عنق نیست . مقصود ماه رمضان نماز می خواند . اکرم
اول برای قبرش نماز می خواند و بعد برای گلدسته و حمزه علی نماز می خواند و بعد
نماز خودش را می خواند . پشت شیشه ماشین ها نوحه نوشته اند . دیروز تراکتور و
استقلال مساوی کردند . شهناز می رود در اتاق اکرم پشت در نماز می خواند .
میترا یک پتوی سیاه سربازی به دیوارهای پنجره
اتاق بالا کوبیده است تا سرما نیاید . اکرم یک سنگک آورده است . شام خورشت کرفس با
ماست و ترشی دارند . میترا می گوید از آشپزخانه بو می آید . چیچک دو تا با مشت به
سر پرهام می کوبد . چیچک نمی گذارد پرهام کتابش را رنگ کند . به پرهام گفته اند
فردا لباس سیاه بپوشد مدرسه ناهار می دهند . چیچک دستهایش را روی مبل گذاشته و با
پاهایش پرهام را که روی زمین نشسته لگد می زند . پرهام مداد رنگی هایت یکی یکی
دارند گم می شوند . اینجا تخت چیچک است پرهام اینجا نخوابد . پرهام خیلی خوب رنگ
کرده ای . یادمان باشد شیر و پنیر هم برگشتنی بخریم . میترا بلوز صورتی پوشیده است
. شکلات های چیچک خانه اکرم ریخته است .
پرهام رفته دستشویی دارد حسنه فی الدنیا می
خواند میترا داد می زد پرهام اونجا نمی خوانند . دار قالی هنوز وسط اتاق است .
پرهام جوراب هایت را بپوش . چیچک می گوید جیلیخ میلیخ دی . یعنی پاره پوره است .
دفتر پرهام را می گوید . میترا می گوید پیدا کردم بو از زباله ها می آید . پرهام
دور ستون می دود و چیچک هم دنبالش راه افتاده است .
میترا جا مدادی پرهام را روی هوا می اندازد و
روی سرش می افتد و پرهام و چیچک می خندد . غضنفر . می ری بخری . بای . پرهام . دست
نزن ببینم . پرهام انگری برد چیچک را برداشته است . انگری برد دارد آهنگ می خواند
. چیچک دارد جا مدادی را به هوا می اندازد که روی سرش بیفتد . میترا با اشاره می
گوید که حالا چکار کنیم . ای وای . صدا نکنید دیگه . حالم خراب می شه . میترا و
پرهام می روند از آرا کوچه پیراهن سرمه ای بخرند . چیچک دارد سر پایی یک پایش را
روی جوراب آن یکی پایش می گذارد جورابش را در بیاورد .
میترا چیچک را بغل می کند . چیچک جیغ می زند که
خیخ ائله میشم . پرهام می گوید که من آجام نارنگی بخورم . میترا می گوید یکی هم
برای من بیاور . میترا سر کیسه زباله را گره می زند می برد در گاراژ می گذارد .
پرهام سه تا نارنگی می آورد میترا می گوید پس بابا چی . اکرم می گوید شاید یکی پول
نداشته باشد پیراهن بخرد .
غضنفر . یک چیز می گویم زود آنجا ننویس . غضنفر
سرش را بر می گرداند . پاشو برو کباب بخر . فردا گفته اند کیف و کتاب نیاورند و فقط
پیراهن سیاه بپوشند ناهار کباب می دهند . فردا نرود برو کباب بخر . پرهام فردا
مدرسه می ری یا نمی ری ؟ می رم اما اگر دعوا کردند ترا می کشم . پرهام اجازه
ندارند به خاطر لباس سیاه دعوایت کنند . مامان بگو برای چی . نمی دونم می خوان همه
جا سیاه دیده بشه من اصلا از لباس سیاه خوشم نمی آد . پرهام نرو دیگه . می رم . به
خاطر چی می ری ؟ به خاطر عزاداری و عکس گرفتن . من گفتم عکس می گیرند ؟ من ازت در
خانه صد تا عکس می اندازم . من می خوام از مدرسه عکس ها را بدهند . مگه سال پیش
عکس گرفتند .
از کمد بیسکویت بردار بخور . یکی هم برای چیچک
بیاور . دوباره استفراغ نکند . پرهام هم پاستیل بر می دارد می خورد . چیچک چرا ایجوری می کنی
. برو از یخچال نارنگی بیاور . چیچک دارد نارنگی می خورد و به میترا تعارف می کند . بعد مثل اسب به هوا می
پرد . گوردون نئینه دی ائششه دی . گتمه دا نولار . اگر می ری پس برو به حمام . از
حمام بیرون میام این پیراهن را می پوشم . این را بپوشی شب جایت جیش می کنی من چکار
کنم .
چیچک دارد مداد رنگی ها را داخل جامدادی می
گذارد . اکرم کار خوبی کرده برات پیراهن بزرگ خریده . پرهام پیراهن جدیدش را
پوشیده و دور ستون وسط خانه می دود . پرهام دستهایش دیده نمی شود . پیراهنش هنوز
بزرگ است . آخی ایستی سونان دا کامفا یووال لار . غضنفر سفهله مه دا . می می رم
حمام . من هم می روم برنج بپزم . چقدر زندگی اینجا خودمانی است .
غضنفر اول صبح می رود در کمد
زیر زمین دنبال خمیر دندان می گردد . صندلی را می گذارد و در کابینت بالای ظرفشویی
تاید ها و صابون ها را این ور و آن ور می کند . نمک داخل ظرف چینی روی لباس شویی
است . لباس شویی دو سال است که خراب است . نصف قاشق نمک و چند قطره مایع ظرفشویی
پریل روی مسواک می ریزد . دو بار حالش بهم می خورد . ساعت هشت و بیست دقیقه می
خواهد نماز صبح بخواند . بی خیال می شود . به امند زنگ می زند که من ساعت نه می
آیم شما صبحانه تان را بخورید .
چیچک از خواب بیدار می شود . می دود و در کنار
غضنفر می نشیند . میترا دارد به درس و مشق پرهام می رسد و تخمه می شکند . چیچک به
ناخن های پایش لاک صورتی زده است . کتری دارد می جوشد . غضنفر می رود چای دم می
کند و می آید . ساعت پنج و نیم عصر جمعه است . مسجد المهدی دارد اذان می گوید .
چیچک می گوید این بلوز اسکی یقه ات بو می دهد . میترا بلند می شود برود چای بیاورد
. پرهام به دستشویی می رود . چیچک همینجوری کنار غضنفر نشسته است . میترا می گوید
دارد خرابکاری می کند . صدای برداشتن استکان ها از آشپزخانه می آید . غضنفر پای
راستش را تکان تکان می دهد . پرهام دارد کتاب فارسی اش را از کیفش در می آورد .
میترا در سینی چای و بیسکویت می آورد . پرهام سکسکه می کند.
اکرم روی تختش خوابیده است و دارد با چیچک حرف
می زند . ارخمان الرخیم . چیچک ماه محرم بلوز قرمز پوشیده است . میترا مثل همیشه
دارد سیب زمینی سرخ می کند . غضنفر کیف سامسونت میترا را که باز نمی شد با پیچ
گوشتی باز می کند . میترا می گوید چیچک یک نی نی کوچولو بدنیا آمده اسمش احسان است
. دو کیلو است . دارند سایزش را با عروسک انگری برد نشان می دهند . غضنفر با کاغذ
برای پرهام یک کلاه درست می کند .
پرهام و چیچک لپ تاب را روی مبل گذاشته اند و
خودشان زمین نشسته اند دارند تام و جری می بینند . میترا می گوید کمی عقب تر بنشینند
. چراغ اتاق نشیمن روشن است کسی بلند نمی شود برود خاموش کند . میترا دارد پیاز
خرد می کند . جری داخل کاسه شیر افتاده و تام دارد شیر را سر می کشد . غضنفر از
میترا می پرسد تام کدام است جری کدام است . میترا می گوید جری همان جورز است یعنی
موش . میترا بی بی سی را باز می کند .
کنسرت ایرانی پخش می کند . حسین علیزاده دارد تار می زند . سور تویی نور تویی .
بیش میازار مرا . باده تویی جام تویی .
چیچک و پرهام رسما دارند لپ تاب را می شکنند .
میترا سرشان داد می زند . پرهام یک دقیقه بلند شو بیا اینجا . چیچک پرهام را از
روی مبل به زمین انداخت . میترا دارد جیغ می زند . به خودش زحمت نمی دهد از جایش
بلند شود برود لپ تاب را از دست بچه ها بگیرد . دارد کنسرت می بیند . یار مرا غار
مرا عشق جگر خوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا . غضنفر یک دقیقه بلند
شو لپ تاب را از دستشان بگیر . چیچک به پرهام ابله می گوید . چیچک رفته است کنسرت
می بیند . میترا می گوید سه تار نیست شش تا سیم دارد . از آن سه تار بزرگ هاست .
شاید تنبوری ربابی چیزی باشد . غذا نسوزد خوب است . غضنفر هم که اصلا از جایم تکان
نمی خورد . می ترسد ذوقش بپرد نتواند بنویسد .
غضنفر می رود از طاق یانی
نخود کشمش و انجیر و خرمای خشک می خرد . نخود هشت هزار تومن . کشمش عسگری دوازده
هزار تومن . بادام چهل و دو هزار تومن . تخمه سیاه چهارده هزار تومن . انجیر سی و
پنج هزار تومن . از سوپر مارکت هم دو بسته لواش می خرد . از میوه فروشی های میدان
ولی امر هم انار و نارنگی می خرد . میترا یک بشقاب آجیل و یک بشقاب انار در سینی
می گذارد برای اکرم می برد . یک سینی هم برای مهناز می برد . مهناز می گوید امروز
هر چه از دهنم در آمد به ابراهیم قلی گفتم .
میترا جواب نمونه سوالهای
علوم پرهام را در اینترنت پیدا کرده است . چیچک همچنان سرفه می کند . از دیروز
برایش شربت کوتریموکسازول هر دوازده ساعت هفت و نیم سی سی شروع کرده اند . چیچک با
دستمال کاغذی هم آب دماغش را پاک می کند و هم نوشته های وایت برد کوچکش را که با
ماژیک خط خطی می کند .
غضنفر دارد دوچرخه چیچک را درست می کند . چیچک
به دوچرخه ، دوکرچه می گوید . چیچک به همه حرفهای ر ، ل می گوید . گوشهای اکرم
همچنان صدا می دهد . فلوکستین ها رفته اند به دیواره معده غضنفر چسبیده اند آروغ
که می زند مزه فلوکستین می دهد . ابراهیم قلی لحاف تشک می اندازد وسط پذیرایی از
صبح تا شب می خوابد . ناهار آش می خورند که آبغوره و لوبیا سفید دارد . میترا دارد
وسط پذیرایی آستر لحاف بزرگ زمستانی را می دوزد .
میترا و چیچک دارند انار می خورند . پرهام انار
می خوری . سه دانه هم کف دستش در دهان غضنفر می گذارد . چیچک بخور دیگر . آشغال
هایش را در نیاور . طرلان و اکرم در طبقه بالا دارند شام می خورند . اکرم رفته از
راه پله از آن پیازهایی که غضنفر خریده می آورد . می گوید پیازها یخ زده اند .
میترا به اتاق بالا آمده از نمونه سوالات پرهام پرینت بگیرد . چیچک و پرهام هم
دنبالش می آیند
پرهام دارد میمون های فضایی را نگاه می کند .
دیشب یوزارسیف و پس از باران تمام شده و امروز اکرم سریال ندارد تماشا کند . هر
خیالی اسمی دارد . اسم این خیال بزرگ ، زندگی است . هر خیالی روزی مثل حباب می
ترکد و حبابی فراتر شروع می شود . خیالی خدایی تر . چیچک تاس منچ را داخل یک شیشه
خالی انداخته است و تکانش می دهد کلی سر و صدا در می آید . در فیلیپین سیل سه هزار
و چند نفر را کشته است .
غضنفر دوست دارد مغزش برای یک خیال بزرگ خالی
باشد . تا پرهام مشق هایش را تمام نکند شام نمی خورند . چیچک با مداد دارد دیوار خانه را می نویسد .
غضنفر دارد با مداد پاک کن نقاشی های چیچک را از دیوار پاک می کند . میترا می گوید
جایش می ماند . آدم که گرسنه است بوی غذا را از هزار کیلومتری حس می کند .
غضنفر از صبح لحاف تشک وسط اتاق انداخته و
خوابیده که مثلا مریض است . خلط ها از گلویش راه افتاده اند دارند خفه اش می کنند
. لجش گرفته که آنتی بیوتیک نخورد . میترا نشسته ام بی سی تماشا می کند . غضنفر
داد می زند که دارم می میرم تلویزیون را خاموش کن . میترا می رود سه تا لیمو شیرین
می آورد و به اتاق نشیمن می رود و در را پشت سرش می بندد . غضنفر دنبالش می رود می
بیند چشمهایش سرخ شده است .
اکرم قندش پایین افتاده است . درست یکساعت و
نیم در مطب دکتر نیکان فر نشسته اند . هوای اتاق انتظار گرفته است . خیلی از مریض
ها از آذربایجان شوروی آمده اند . خانمی که در صندلی روبرویی نشسته ابروهایش ریخته
است اما هنوز زیباست و غضنفر دوست دارد نگاهش کند . صبح میترا یک روزنامه خریده تا
کتاب خاطرات پراکنده را جلد بگیرد تا غضنفر راحت در اتاق انتظار دکتر نیکان فر
بخواند. اتوبوس شمیران را خوانده است و رسیده به دوست کوچک . غضنفر یاد همکلاسی
آبادانی اش می افتد که چشمهایش سبز بود و یاد سیامک که در ردیف چهارم مدرسه هاشمی
می نشست و یک بار معلم با شلنگ قرمز رنگ تا می توانست کتکش زده بود . دوست کوچک
پدرش قمار باز است و مادرش طلاق گرفته و به فرنگ رفته است .
پرهام دارد با کاغذ ، قایق درست می کند . میترا می گوید اگر سر درس و
مشقش نیاید دو تا از ستاره هایش را پاک می کند . آب دماغ چیچک آمده دارد داخل دهانش می رود .
میترا دارد دنبال دستمال کاغذی می گردد . میترا کرفس و هویج سرخ می کند . میترا
کرفس ها و هویج ها را در سینی می گذارد به طبقه بالا می برد .
حیوان با وفا . سگ . پرهام دارد بالای کمد می رود .
شاپرک آمد کنار پنجره . روی شیشه مثل برگی دیده شد . پشت شیشه آفتاب مهربان . می
درخشید از میان آسمان . مگه نه . پرهام . حالت خوبه . میترا خمیازه می کشد . پرهام
حکایت خوش اخلاقی را در مدرسه خوانده اید . آقا پرهام گل بسته . روی گل هاش نشسته
. چیچک خانم گل بسته . غضنفر بابا گل بسته . خودت را هم بخوان . میترا جونم گل
بسته . روی گلاش نشسته . وقتی گلاش باز می شه . پرواز می کنه و می ره . میترا می
خندد . او . او . نینداز زمین . پرهام اینجا یک دانه غلط داری .
میترا به اتاق بالا آمده دارد موتور ماهواره را
از هشتاد و پنج ترک ست به نود و هشت عرب ست عوض می کند . غضنفر مغزش تک هسته ای
است وقتی می نویسد نمی تواند جواب بدهد . یک عنکبوت دارد در دیوار اتاق بالا راه
می رود . میترا می رود از آشپزخانه دمپایه می آورد عنکبوت را می کشد . پرهام دوست
دارد در ترک ست ، کارتون نگاه کند . دارد با میترا دعوا می کند .
میترا دارد چیچک را در حمام
می شوید . دوبار به غضنفر می گوید برو سیب زمینی را در ماهی تابه روی گاز بهم بزن
نسوزد و غضنفر که انگار نه انگار نشسته است روی مبل و دارد نی می زند . پرهام دارد اول صبحی عطسه می کند . میترا و چیچک هنوز خواب هستند .
غضنفر دوش گرفته گل گلاب نشسته دارد تایپ می کند . چیچک تا پنج صبح هر نیم
ساعت یکبار استفراغ می کند . میترا سطل خالی ماست را جلوی دهانش می گیرد .
هوای روستا نمنه است . منیم خیخیم وار . فردا
پرهام امتحان دارد . میترا دارد برای چیچک بادکنک باد می کند . پرهام دارد مشق
هایش را می نویسد . غضنفر بلوز اسکی یقه قهوه ای کمرنگ پوشیده است . رادیاتور اتاق
بالا باز است . غضنفر در اتاق را بسته تا صدا نیاید . خان کیشی را به بیمارستان
شهدا برده اند . دو بار عکس گرفته اند . گفته اند لگنش ترک خورده است . این پیری
خیلی سخت است . همان بهتر که زلزله ای چیزی بیاید . من پاستیل می خواهم
صبحانه نمی خورم . غضنفر دو تا بزن این ور آن ور نشان ندهد . پرهام بیاور فکری
ریاضی ات را بچسبانیم . پرهام آنها مال چیچک است تو چرا نشستی الان زر زر می کند .
غضنفر این گوشهایش نمی شنود . کتابت پشت کیفت است داری کجا می ری .
خان کیشی می گوید چند تا
آمپول تقویتی بنویس بتوانم از تخت بلند شوم . ده روز است که خان کیشی در تخت
خوابیده است و نمی تواند راه برود . فرشته شام را می برد سر تختش ، قاشق قاشق می
دهد می خورد . برایش پوشاک می بندند . استخوان لگنش شکسته است . جلال می گوید در
مشهد یک کتاب بود که اسم همه پیامبران را نوشته بود . غضنفر می گوید مگر می شود
اسم صد و بیست و چهار هزار پیامبر را بنویسند . بحث به فیل در تاریکی مولوی می رسد
.
میترا چای می آورد غضنفر
دو تا بر می دارد . یک پرتقال هم پوست می کند . شام آش و قرمه سبزی است . ترشی هم
آورده اند . غضنفر کلم های سفیدش را بر می دارد می خورد .
غضنفر ساعت دو شب دارد موتور
ماهواره را این ور و آن ور می چرخاند . با زیر پیراهن می رود ال ان بی را در ایوان
این ور آن ور می کند . سرما نخورد خوب است . معلوم نیست نصف شبی دارم دنبال چه می
گردد . خدایا ما را هدایت کن . از وقتی از بهشت بیرونمان کرده ای عقده ای شده ایم
. خدایا تا ما بر گردیم حوری ها ترشیده نشوند .
غضنفر تمام خیابان ولیعصر تهران را دنبال
مستراح می گردد . در خواب حتی یکی مستراح هم پیدا نمی کند . سربازی دم در یک
پادگان ایستاده است . گروهبان مستراح را نشان می دهد . غضنفر می رود در مستراح می
نشیند اما سربازها از پشت نرده نگاه می کنند . چاه مستراح چیزی شبیه یک پرتگاه است
. چیچک به میترا می گوید که پرهام امروز نی نی من را آخ کرده است . خان کیشی از آن
یکی اتاق صداهای عجیب و غریبی از خودش در می آورد . چیزی شبیه سرفه یا زور زدن .
چند روز است شکمش کار نمی کند .
اکرم می گوید عید می آید برای خانه تان لوستر
بخرید زشت است . غضنفر زیر دوش دارد به خواب هایی که دیده است فکر می کند . به
اینکه شاید دو تا ناخود آگاه داشته باشد و شخصیت های خواب هایش واقعی تر از این
خود مجازی اش باشند که دارد تایپ می کند .
میترا چای غضنفر را در نعلبکی
ریخته است . دارد سرد می شود . چیچک دمپایه اش را مثل میکروفون گرفته دارد آواز می
خواند . میترا دماغش را جمع کرده و دارد می خندد . چیچک آمده خم شده دارد چای
غضنفر را از نعلبکی می خورد . میترا رفته ال ان بی را درست می کند تا یوزارسیف
نگاه کند . در حیاط را باز گذاشته است . دارد همه سوخت بیرون می رود . رفته از
اتاق بالا شماره موتور را عوض می کند . آمد . رفت . آمد .
یوزارسیف دارد با اختاتون
صحبت می کند . پرهام دارد دنبال پاک کنش می گردد . اکرم آش آورده است . غضنفر مرده
است . اصلا حرف نمی زند . دوست دارد دیگر حرف نزند . از سکوت خوشش می آید . اگر
حرف بزنم همه اش خراب می شود . چیچک قند را در چای می اندازد .
پرهام دارد مثل اسب دور ستون
وسط هال می چرخد . من از نام آمون بیزارم . من آتون را می پرستم . از فردا من آمن
هوتپ نیستم . از فردا نام خودم را آختاتون می گذارم . از فردا دین خود را عرضه می
کنم . اما مردم هنوز آمون را دوست دارند . این کاهنان را به وحشت می اندازد . باید
معبد آمون را در قصر خود تعطیل کنیم . غضنفر چایش را می خورد . پرهام چرا می چرخی مشق هایت را بنویس . اختاتون
دارد در آب غسل می کند . سه شش تا دوازده تا . چیچک سرفه می کند . میترا بلوز سبز
پوشیده است . چیچک پیراهن و شورت قرمز پوشیده است . پرهام پلیور قرمز و آبی پوشیده
است . غضنفر می رود از زیر زمین برای پرینتر ، کاغذ آچاهار می آورد .
علت نجواهایتان را می دانم .
اینکه چرا لباس رسمی نپوشیده ام . در مقابل آمون زانو نزده ام . پاسخ روشن است .
من از این پس دیگر آمون را نمی پرستم و به خدای یکتا ایمان می آورم . من به خدای
آسمانها ایمان آورده ام و با خدای شما مردم مصر کاری ندارم . هر کسی در انتخاب
خدای خود آزاد است . این قصر از این پس معبدی هم ندارد . این تندیس آمون را از قصر
ببرید . کاهنان دارند تندیس آمون را از قصر بیرون می برند . آمون اینهمه بی ایمانی
و کفر را تحمل نخواهد کرد . کاهنان و حرفهایشان برای غضنفر آشنا هستند . پیام های
بازرگانی . میترا چیچک را می برد در حمام بشوید .
غضنفر چهل سالش است آنوقت هنوز فکر می کند بچه است . غضنفر
وقتی چهار زانو می نشیند و چای می خورد چای به زیر شلوارش می ریزد . غضنفر کفش های
شصت هزار تومنی می پوشد و سه جفت جوراب از لاله پارک به قیمت هشت هزار و دویست
تومن خریده است . غضنفر می تواند با بیسکویت ساقه طلایی و آب چند هفته زنده بماند
. غضنفر رفته از عمده فروش های خیابان دارایی یک کارتن ساقه طلایی خریده است .
غضنفر زیپ کاپشنش خراب است . غضنفر ناهارش را که می خورد می رود در اتاق بالا می
خوابد . غضنفر یک نخ دندان پنجاه متری از هفده شهریور دوازده هزار تومن خریده است
و از داروخانه اداره شان که پرسیده دیده شش هزار تومن است .
غضنفر یک شوالیه زنگ زده است . باید قیام کند . اینجوری نمی
شود . هیچ چیز جای خودش نیست . پشتی مبل وسط اتاق است . تار آذری پشت پرینتر است .
دوچرخه کوهستانی در گاراژ زنگ زده است . پلیس بعلاوه ده . تعویض گواهینامه . وقت
دندانپزشک . خرید کیک دوقلو . غضنفر باید برود برای خودش یک کاپشن بخرد . و یک
یخچال ساید بای ساید که برفک نزند . غضنفر به مذاکرات هسته ای خوش بین است و فکر
می کند یخچال ارزان می شود .
غضنفر رفته پلیس بعلاوه ده گذرنامه بگیرد در فرم الف نوشته
دین و بعد نوشته مذهب و غضنفر تا چشم باز کرده مسلمان و شیعه بوده اما نه آن اسلام
داعشی و نه این شیعه قمه زنی و غضنفر خودکار در دست مانده چه بنویسد که آن ور مرز
رفت داعش سرش را نبرد و این ور ماند شیعه تکفیرش نکند . غضنفر حالش از خاورمیانه
بهم می خورد .
غضنفر وقتی حرف می زند دستهایش را تکان می دهد
. کلمات را می جود . احساساتی می شود . هیجان زده می شود . غضنفر هیچ وقت نفهمیده
خوشبخت است یا بدبخت . یعنی در بدترین شرایط به طرز ابلهانه ای همیشه احساس
خوشبختی داشته است . حتی در آن ده سالی که وسواس دمار از روزگارش در آورد . غضنفر
خیال می کند قانع بودن و همیشه از زندگی راضی بودن بزرگترین نعمتی است که خداوند
بهش داده است . غضنفر خدا را دوست دارد حتی اگر نباشد . یعنی بودن یا نبودن خدا
ربطی به غضنفر ندارد . غضنفر هنوز در بودن یا نبودن خودش مانده است .
غضنفر وقتی که رانندگی می کند با دست چپ فرمان را می گیرد و
با دست راست تار آذری تمرین می کند . غضنفر ده سال پیش که در بهداری زندان کار می
کرد پنجاه و چهار کیلو بود . دکتر بودن غضنفر را محدود می کند . مچاله می کند .
غضنفر دوست دارد خودش باشد . غضنفر دوست ندارد برچسب فرزند شهید بخورد . دوست
ندارد کسی فکر کند که نان مردم را می برند می دهند غضنفر بخورد .
غضنفر پان ترکیست نیست . ایرانی زده هم نیست . جنبش سبزی هم
نیست . اما گوسفند هم نیست . خیلی چیزها را می فهمد . غضنفر همان غضنفر بیست سال
پیش نیست . غضنفر یکساعت پیش هم نیست .
اصلا غضنفر نمی داند برای چه غضنفر است و این کلماتی که می
نویسد از کجا می آیند . در این ساختمانی که همه آجرهایش دروغ است همه چیز حال
غضنفر را بهم می زند . غضنفر یک اتفاق ساده است . یک تجربه تکرار نشدنی .
یک خیال دست نیافتنی . یک شاهکار مفت . غضنفر جوک نیست این شهری که غضنفر دارد زندگی می کند جوک
است .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر