و پریشان و تنها و شاید روانپریش و صدالبته عجیب
با کلوچه ای در جیب و کتابهایی در دست
و پیراهنی از آشفتگی
یک الاغ در کوچه بغل مدرسه عرعر می کند و بچه
ها می خندند . خودکار بیک پیدا نمی شود . غضنفر دو متر نایلون خریده کتابهایش را
جلد بگیرد . ناظم یک زنجیر در دست دارد . سقف مدرسه شیروانی است . روی شیروانی
درود بر خمینی نوشته است .
بمباران تمام شده است . مبصر اسم شلوغ ها را در
کاغذ می نویسد . خلیل آمده از پشت نرده های مدرسه نگاه می کند . خلیل را گذاشته
اند کفاشی . دیگر به مدرسه نمی آید . خلیل و غضنفر از پشت نرده ها باهم دست می
دهند . اشک در چشمهای خلیل حلقه می زند .
رودگولیت . کلینزمن . غضنفر طرفدار آرژانتین
است . اکرم پشت سر
هم استفراغ می کند . مارادونا چاق شده است . غضنفر سطل خالی می آورد . آرژانتین می بازد .
غضنفر به تهران می رود . خیابان انقلاب . کد چهار صد و پنجاه و هشت در روزنامه شش صبح . عکس
فارغ التحصیل های شصت و پنج نشسته در پله های دانشکده و سوگندنامه بقراط نوشته در
کاشی کاری های بالای پله ها که شاگرد طب باید آزاده دل و . . . اتاق لاجوردی در
سالن شهدا . تالار عزلت و لیست نمرات در پشت شیشه ها . اتاق انجمن و بسیج و
دستشویی خواهران و برادران .
اصلا تالار ابن سینا و ساختمان آموزش و اتاق سیصد و پنج و
خانم تاجفر و دکتر باستان حق و تالار آناتومی و ابوالحسنی و عبدالوهاب و لهجه
فتاحی و جسدهای فیلیپینی تکه پاره و ساختمان جنین شناسی و دفتر نقاشی بافت عملی و
لام های شیشه ای زیر میکروسکوپ و اطلس رنگی رجحان در انتشارات چهر روبروی دانشگاه
و آناتومی تنه بهرام الهی از انتشارات جیحون و بیوشیمی ملک نیا شهبازی از انتشارات
داشگاه تهران در خیابان شانزده آذر .
و خوابگاه بچه های فنی در شانزده آذر و اتاق وحید و کریم تا
پارک دانشجو و چهار راه کالج و میدان حسن آباد و خانه حیدر علی و طرلان و کیف
سامسونت از خیابان منوچهری . دویست قدم مانده به
خیابان جمهوری . اتاق دویست و بیست و دو ، بغل دستشویی . بچه های اتاق ترک ندیده
اند . تا غضنفر حرف می زند می خندند .
مهران ازگیل آورده . غضنفر اولین بار است که
ازگیل می بیند . مجتبی و مهران از غذاهای خوابگاه خسته شده اند . به سرشان زده
بروند در لاله زار یک دست چلوکباب بخورند .
دوست مجتبی کیف سامسونت مجتبی را گرفته و رفته
در پارک لاله دوست دختر پیدا کرده است . نادر و امیر کلی می خندند . غضنفر هنوز
چند صفحه بیشتر از جزوه بیوشیمی نخوانده است . کلاس های بیوشمی در تالار عزلت
برگزار می شود . ملک نیا محشر است اگر بگذارند .
مجتبی فکر سه خواهرش است که در کردستان تنها
مانده اند . پدر مجبتی اولین روز جنگ شهید شده است . مجتبی در تخت طبقه سوم می
خوابد . دماغش به سقف اتاق می چسبد . سبیل هایش از آن سبیل های شهرام ناظری است . در
سقف اتاق نوشته خدایا آن سه نخل سبز را برای من نگه دار .
درهای سالن شهدا را بسته اند و صندلی ها را وسط
سالن چیده اند . خانم های آموزش آمده اند امتحان بگیرند . بلندگو قرآن پخش می کند
.
فرامرز دارد میکروسکوپ را انگولک می کند . اورنگ
و غضنفر یک ترک دیگر پیدا کرده اند . این عبدالوهاب عجب ابهتی دارد .
اورنگ خوابگاه سنایی افتاده است . اردستانی
مرخصی گرفته رفته شمال ، اتاق گرفته کتابهای فلسفه می خواند . نصیری تدریس خصوصی
می کند . فیزیک درس می دهد . هاشم بورسیه سپاه است . همه رساله را حفظ است .
در ساختمان چهارده همه شاعر تشریف دارند . شاعر
هم نباشند رزمنده هستند . رزمنده هم نباشند خر خوان هستند . خرخوان هم نباشند عشقشان
گل کوچک است . خلاصه از هر تیپی که باشی دمخوری داری . البته از این تیپ های مجاز
که گفتم . و گرنه باید بپوسی .
ماشاالله بیست و هفت سال دارد و از ابرقو آمده
است . عظیمی و هاشم دارند جزوه سرو گردن را می خوانند . غضنفر هنوز لای جزوه سر و
گردن را باز نکرده است . غضنفر وسواس دارد . هادی رباعی می نویسد . هادی در کمدش
کتاب بینوایان را دارد .
در ستون آزاد کاریکاتور یک دختر رپ را کشیده
است . جواد به هیات حاج منصور می رود . در دیوار دانشکده دندانپزشکی بزرگ نوشته که
دانشجو باید سیاسی باشد . انصار حزب اله ریخته اند فیلم تحفه هند را بهم زده اند .
ماشالله فکر می کند همه چیز تقصیر هاشمی است که روی مبل سلطنتی می نشیند . فکر می
کند اگر روی موکت بنشیند همه چیز حل می شود . غضنفر هم فکر می کند اگر دخترها
موهایشان را بیرون نگذارند مشکلات حل می شود و آنوقت همه چیز تقصیر آمریکاست . هنوز
دهه هفتاد است . هنوز دو ریالی ها کج است .
ماشاالله رزمنده است . بیست و هفت سالش است .
نه قاطی انجمنی ها می شود نه بسیجی ها . موهایش موج دارد . پیراهن مردانه سبز تیره
می پوشد . گاهی سیگار هم می کشد . آدم را یاد حسین پناهی می اندازد . ماشاالله می
گوید روزهای اول جنگ کنسرو و ساندیس که می دادند کسی نمی گرفت تا به همه برسد .
اما روزهای آخر جنگ همه می خواستند کنسرو بگیرند .
دانشجوها در حیاط کوی یک کباب را بالای چوب
بالا برده اند و شعار می دهند دانشجو مسموم شده . از کوی بیرون می روند و خیابان
امیر آباد را می بندند . نیروی انتظامی می خواهد یکی از دانشجوها را بگیرد . دانشجوها
هو می کنند . غضنفر می ترسد به خیابان برود . ماشاالله می گوید خودشان را مسخره
کرده اند . ماشالله جلوی کمدش دو تا بالش می گذارد و نیمه خواب پایش را روی پایش
می اندازد و جزوه ایمونو می خواند .
دانشجوها جلوی سر در دانشگاه جمع شده اند .
دارند . در سالن شهدا تریبون آزاد گذاشته اند . الله کرم آمده جلوی دانشکده فنی
صحبت می کند . سر بهم زدن جلسه دکتر سروش . مرتضی از لبنان می گوید . به یکی
لیبرال بگویی از فحش بدتر است . کرباسچی همشهری یک چیزهایی می نویسد که نگو .
غضنفر اسم آن کاغذی که حساب کتاب های اتاق را
در آن می نویسند یادش رفته است . هاشم مربا ، ماشالله تاید ، غضنفر ریکا ، علی
حلوا ، هاشم پرتقال . هاشم رفته پرتغال تامسون از بازار قزل قلعه در آن ور خیابان
خریده . ماشالله داد و هوار راه می اندازد که این پرتقال ها گران است . من از این
پرتقال ها نمی خورم . در صورتحساب جلوی اسم ماشالله خط می کشند .
رضا و خالد رفته اند در سینمای کوی فیلم بروسلی
را دیده اند و هیجان زده شده اند . اکشن بازی در می آورند . بچه ها جلوی ساختمان
چهارده گل کوچک بازی می کنند . در بوفه سینمای کوی از این نوشابه معمولی ها ندارند
. مالشعیر دارند که غضنفر دوست ندارد . اسم فیلمش مجسمه است . غضنفر کلی می خندد .
ابراهیم و ممد می دوند به سکانس بعدی برسند و کلی بخندند . فیلم آنقدر که غضنفر
گفته خنده دار نیست . با اخم و تخم بر می گردند .
غضنفر پیاده از ساختمان دوازده راه می افتد می
آید از فروشگاه سینمای کوی ، حلوای عقاب می خرد و
بر می گردد کتری را پر می کند و روی اجاق می گذارد و کبریت را می کشد و می
رود سفره را باز کند ببیند نان کپک زده ای چیزی می تواند پیدا کند باهاش حلوا را
بخورد یا نه . بس که تنبل است این غضنفر و هیچ وقت حال ندارد برای خودش یک غذای
درست و حسابی درست کند .
ابراهیم چای می گذارد و در فلاکس می ریزد و
فلاکس را زیر تخت مخفی می کند . غضنفر چشمهایش را بسته است اما صدای شرشر ریختن
چای را در فلاکس می شنود . ابراهیم که می رود غضنفر فلاکس را پیدا می کند و چای می
خورد . غضنفر هیچ وقت چای نمی گذارند . غضنفر را تحریم کرده اند . غضنفر خودش می
رود در سلف غذا می خورد . غضنفر دلش از بچه ها می شکند . تحریم را بر می دارند و
غضنفر به جامعه جهانی بر می گردد .
این آقایی که موهایش ریخته و قدش کوتاه است و
حتما دکترای میکروبیولوژی است دارد پشت سر هم ایکولای می گوید . غضنفر هم روپوش
سفید پوشیده و کنار بقیه دانشجوهای پزشکی ایستاده است . غضنفر هر قدر فکر می کند
نمی داند ایکولای چه جانوری است . فکر می کند از موجودات فضایی است . از آزمایشگاه
که به خوابگاه می رود یکدفعه در ذهنش جرقه می زند که ایکولای باید همان اشریشیا
کولی باشد . کلی خوشحال می شود . این ایکولای اگر در ادرار زیر صد هزار تا باشد
عفونت محسوب نمی شود . معلوم نیست چی حساب می شود . اصلا غضنفر یادش رفته که در
آزمایشگاه این صد هزار تا ایکولای را چه جوری می نشستند دو ساعت می شمردند .
غضنفر از پشت شیشه به انگل ها نگاه می کند و
شکلشان را در دفترش می کشد . انگل چهار واحد است و میکروب شناسی پنج واحد . آن وقت
این کتاب ویروس معلوم نیست قهوه ای است یا نارنجی است یا قرمز است . غضنفر دارد به
مدلاین فکر می کند . غضنفر هنوز درست و حسابی نفهمیده این مدلاین دیگر چه جور چیزی
است . بچه شهرستان ها و بچه سهمیه ای ها زیاد در این خط ها نیستند . خطشان فرق می
کند . هنوز اینترنت نیامده است معلوم نیست این مدلاین از کجا پیدایش شده . شاید یک
سی دی است . شاید هم یک فلاپی .
ابراهیم چهارده سالگی به جبهه رفته . پایش ترکش
دارد . چپی است . غضنفر نمی داند چپی یعنی چه . ابراهیم توضیح می دهد و غضنفر تازه
فرق روحانیت را با روحانیون می فهمد . انجمنی ها دور گرفته اند . ابراهیم می گوید
هاشمی راست مدرن است . اورنگ مجله ایران فردا می خرد . اورنگ ملی مذهبی است .
سیزده آبان است . بچه های انجمن راهپیمایی می
کنند . مرگ بر استقراض می گویند . کسی با انجمنی ها کاری ندارد . بیشترشان رزمنده
اند . ابراهیم پشت وانت مشتش را به هوا می کوبد و مرگ بر آمریکا می گوید .
غضنفر وقتی نماز صبح می خواند شکمش قار و قور
می کند . ابراهیم می گوید کرمها داخل شکمش دارند دعا می کنند . خاتمی رای می آورد .
بچه های کوی با پیژامه به امیر آباد می روند .
بچه ها در نماز خانه نشسته اند دادگاه کرباسچی می
بینند . کرباسچی که تکه می اندازد بچه ها می خندند .
از وقتی خاتمی رای آورده انجمن خالی شده . خیلی
هایشان فارغ التحصیل شده اند رفته اند . جایشان بسیج دانشجویی و جامعه دانشجویی
فعال شده . جامعه اسلامی بادامچیان را می آورد در دانشگاه صحبت می کند . ابراهیم
می گوید در اتاق جواد همه قشری هستند . از ساعت سه شب بلند می شوند نماز می خوانند
. ابراهیم می گوید بچه های اتاق هورمون هایشان بهم خورده هیچ کدام غسل برایشان
واجب نمی شود .
ابراهیم رفته ساختمان یازده . اتاق دو نفره .
یک یخچال ایرانی با موتور ژاپنی خریده است . ابراهیم سینوزیت دارد . می رود
دستشویی کلی خر خر می کند گلویش صاف شود . از وقتی ابراهیم رفته جلسه دکتر سروش
بچه ها به شوخی می گویند که انصار حزب اله اتاقمان را شناسایی کرده اند و الان می
آیند داخل اتاق نارنجک پرتاب می کنند . این هفته نامه مهر خیلی جالب است . چند
هفته است دارد مقدمه چینی می کند برای فیلم آدم برفی مجوز بگیرد .
فائزه و ناطق دور اول رای آورده اند . فائزه می
گوید باید دخترها بتوانند دوچرخه سواری کنند . انصار حزب اله شعار می دهند فائضه
موتور سوار عایشه شتر سوار . عجب وضعی است . حاتمی کیا فیلم آژانس شیشه ای را
ساخته است . ابراهیم مقلد آقای صانعی است . فرامرز کاری به تقلید و از این حرفها
ندارد .
غضنفر می رود در بوفه دانشکده داروسازی چای می
خورد . ژتون ده تومن است آنوقت یادش نمی آید چای چند است . سرش را دراز می کند و
می پرسد آقا ببخشید چای چند است دارم نوستالژی می نویسم . آقایی که دارد چای می
ریزد همچین نگاهش می کند .
میترا
مقدماتی جام جهانی است . ایران و کویت یک یک مساوی می کنند
و غضنفر همینجوری به سرش می زند که زن بگیرد . به آزادی می رود و سوار اولین
اتوبوسی می شود که به تبریز می رود . اتوبوس پنج صبح به ترمینال تبریز می رسد .
هوا ده درجه زیر صفر است . دندانهای غضنفر داخل تاکسی بهم می خورد . میترا دانشگاه
است . غضنفر یادش نیست آخرین با چند سال پیش میترا را دیده است .
و من زان پیشتر که مسیح خویش بوده باشم
بودای تو بودم و زان پیشتر که برخیزم در تو فرو مرده بودم .
دارد برف می بارد . غضنفر از گلفروشی کنار
بیمارستان یکدسته گل می خرد . خلیل بی بی اوغلی هم با موتورش آمده است . هفتاد و
پنج سکه بهار آزادی . مبارکه . همه دست می زنند و قرابیه می خورند . مخدومعلی هم
آمده است . غضنفر امضا می کند . روی سرشان نقل می پاشند . میترا بلوز صورتی پوشیده
است . غضنفر کت قهوه ای اسپورت پوشیده است . غضنفر ریش دارد . موهایش را بالا زده
است . مینو دارد عکسشان را می گیرد .
میترا عاشق باران است . پیاده می آید وقتی باران می بارد . پل
قدیمی بیلانکوه و کوچه ها و دیوارهای کاهگلی و درهای چوبی قدیمی .
ایستاده ای بی آنکه بشکنی و گیسوانت در
باد می رقصند هیچ نمی دانستم می شود در چشمهای یک زن اینهمه پنجره دید و در پشت هر
پنجره اینهمه درد .
غضنفر یک خوابگاه مجردی می گیرد . میدان هفت تیر . هر روز
از امیر آباد بلند می شود می رود دیدنش .
افسون هزار ساله مسیح است در چشمهای تو چنین
بی پروا بردگانت را از گوش میاویز کاین صلیب خاک گرفته من است آونگ می خورد .
پریز کنار تختش نیست . غضنفر برایش یک سیم سیار ده متری می
خرد تا بتواند واکمن گوش کند . واکمن را روز زن برایش خریده است .
گنجشكها در نگاهت آواز می خوانند . ماهی ها
كنار حوض نشستنت را آرزو می برند . بزغاله های بازیگوش در تپه گونه هایت صمیمی
ترین علفها را چرا می برند وقتی از چشمهایت گوزن می چكد پیرترین قلبها هم كمانگیر
می شوند
قرار می گذارند . پارک لاله ، ساعت پنج عصر . لبو می خرند
می خورند .
هر بتی خدایی برای نمردن دارد و هر بودایی مسیحی
برای در صلیب شدن هر شرمی پایانی دارد جز نگاه من که در نگاه تو می افتد وحرفهایت
که کاروان ربودن است
خوابگاه متاهلی . کیلومتر دوازده جاده مخصوص کرج . شهرک
دانشگاه . همه اتاق و آشپزخانه و مستراح و حمام ، بیست و هشت متر است . بالاخان و
میترا با وایتکس همه جای آشپزخانه را می شویند .
میترا به دانشگاه آزاد می رود . میدان امام حسین . خیابان
دماوند . واحد تهران مرکزی ، زبان و ادبیات فارسی و غضنفر که همه اش کشیک است و ده هزار تومن حقوق
انترنی می گیرد از بانک رفاه کارگران در پل گیشا .
ما گدایانی بیش نبودیم شاید که رسوایی قرن
را یکبار دیگر در پرده ای دیگر برای سکه هایی چند می نواختیم
غضنفر انترن زنان در بیمارستان شریعتی است . بچه را از
پاهایش می گیرد . رزیدنت سال یک می گوید دکتر مواظب باش نیفتد .
میترا می گوید نرو اما غضنفر می رود . زده اند همه درهای
اتاق ها را شکسته اند . غضنفر شعارهای روی دیوار را
در تکه کاغذی یاد داشت می کند . با وضو وارد شوید . از غرفه اتاق بیست و هفت در
طبقه دوم دیدن فرمایید . آنک قصابانند بر گذرگاه با کنده و ساتوری . اینجا دیگر
پرنده ها نمی خوانند . و اذا وحوش حشرت .
شیشه پنجره اتاق بیست و هفت شکسته و میزها و
تخت ها و ظرفهای غذا واژگون شده و ژتون ها و روزنامه ها و کتابها و عکس هایی که به
دیوار زده اند کف اتاق ریخته است .
غضنفر می رود و از پشت پنجره اتاقشان در فرشهای
مسجد کوی و جا کفشی اش و آن چهار شیر آب که می دویدند وضو می گرفتند غرق می شود .
از امیر آباد تا انقلاب پیاده می آید. از تلفن عمومی در میدان انقلاب به میترا زنگ
می زند که نگران نباشد .
مردم یکدفعه می دوند و غضنفر هم گوشی را می
گذارد و هراسان می دود . از خنده شان می فهمد که سر کاری بوده و الکی دویده اند .
به خانه می رسد . میترا می پرسد کجا بودی و غضنفر دنبال واژه می گردد که نیست و یکدفعه مثل بمبی ساعتی می ترکد
و مثل جوهر به در و دیوار خانه می پاشد و در ذهن عروسکی که میترا دارد با نخ سیاه
و سوزن برایش چشم و ابرو می دوزد جاری می شود .
ناهار قرمه سبزی می خورند . غضنفر چرت می زند .
خواب مرد بالای بشکه را می بیند . زندانی ها بشقاب و قاشق در دست در حیاط قرنطینه
در صف انگشت نگاری ایستاده اند . مرد بالای بشکه با دست هایش از حلقه دار می گیرد
و تاب می خورد و زندانی ها هورا می کشند .
زندان و فراموشی
دختری که موهایش را از پشت بسته و بلوز
چارخانه پوشیده می گوید که به جای پرستار قبلی که اعتصاب کرده آمده است . دکتر می
گوید تعجب می کنم چطور یک دختر را برای کار در اینجا می فرستند به هر حال شما می
توانید در اینجا مشغول کار شوید اما باید بدانید که اینجا فضایش و آدمهایش خیلی
فرق می کند و امیدوارم که با شناخت کافی آمده باشید .
سربازی که یادش رفته بند پوتین هایش را ببندد یک زندانی آورده که لبهایش را با نخ و
سوزن دوخته است . آقای دکتر ، وایتکس خورده می گوید معده اش سوراخ می شود . دکتر
می گوید اینکه لبهایش را دوخته اصلا چه جوری وایتکس خورده سرباز می گوید قربان
شاید اول خورده بعد دهانش را دوخته دکتر می گوید برای چه خورده و سرباز می گوید که
قربان به حکمش اعتراض داشته . دکتر می گوید جرمش چه بوده و سرباز می گوید قربان
خودش هم نمی داند برای همین اعتراض کرده دکتر به دختری که بلوز چارخانه پوشیده می
گوید با تیغ بیستوری دهان زندانی را باز کند . دکتر از پشت توری پنجره چشمش به مرد
بالای بشکه می افتد و می گوید باز بساط اعدام راه انداخته اند اصلا نمی دانم چرا
می آورند اینجا اعدام می کنند ما کلی زور می زنیم زنده شان می کنیم و آنها یکی یکی
اعدامشان می کنند .
موشی از روی پای دختری که دارد به زندانی ها
واکسن می زند رد می شود و دختر جیغ می زند . دکتر از سرباز می پرسد چرا سمپاشی نمی
کنند سرباز می گوید قربان دستگاه سمپاشی چند ماه است خراب است دکتر می گوید اصلا
معلوم است رئیس زندان برای چه آنجا نشسته و آنهمه حقوق می گیرد . دکتر می پرسد
الان رئیس زندان کیه و سرباز نمی داند دکتر می پرسد چند سال است در زندان کار می
کند و سرباز نمی داند و در آخر دکتر به این نتیجه می رسد که سرباز کلا هیچ چیز نمی
داند .
زندانی بمب گذار به دکتر می گوید موشها از زیر
زمین قرنطینه که قبلا بند انفرادی بوده می آیند و دکتر به سرش می زند که به
زیرزمین برود که بوی تعفن می دهد و سرباز می گوید زیرزمین برق ندارد و دکتر چراغ
قوه برمی دارد . دکتر وقتی از پله های زیرزمین پایین می رود به مرد بالای بشکه
اشاره می کند و به سرباز می گوید که این بنده خدا را از اول صبح بالای بشکه علافش
کرده اید و نه دارش می زنید و نه رهایش می کنید بگویید دارش بزنند . سرباز می گوید
قربان مسئولیت دارد تازه باید تفهیم اتهام بشود اما نشده و اگر نداند به خاطر چه
دارد اعدام می شود اثر تنبیهی نخواهد داشت دکتر می گوید پس پایینش بیاورید تا یک
چای بخورد و کمی پاهایش استراحت کند سرباز می گوید قربان مسئولیت دارد ما که نمی
توانیم جلوی حکم را بگیریم فردا سیمجینمان می کنند .
استخوانها و جمجمه ها در سیاهی زیر زمین با
کوچکترین نوری در وسط آجرها و خاک ها و تخته ها می درخشند . دهان سرباز از وحشت
دارد کج می شود . زمین زیر پای دکتر خالی می شود و سرباز فرار می کند . دکتر از
پشت شیشه های اتاقکی که در آن افتاده چشمش به مسافران شیک و پیکی که روی صندلی های
ایستگاه مترو نشسته اند می افتد . ساعت ایستگاه هفت و نیم صبح است و دکتر یادش می
آید آن بالا که بوده ساعت قرنطینه چهار عصر بوده است .
دکتر لباسهایش را می تکاند و سر و رویش را مرتب
می کند و قاطی مسافرانی که بوی ادکلن و عرقشان قاطی شده خودش را داخل مترو می
چپاند و پیش از آنکه از خواب بیدار شود و همه چیز از یادش رود تند تند در موبایلش
شروع به نوشتن می کند :
" سالهای سال پیش و شاید سالهای سال بعد ،
در شهری نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ، در شهری که خودش زندانی بزرگ بود زندانی
بدون دیوار با مردمانی بدون زنجیر ، مردمانی که نه زشت بودند و نه زیبا ، نه خیلی
خوب و نه خیلی بد ، زندان کوچکی بود با
دیوارهایی بلند که بالای دیوار هایش سیم خاردار بود و بالای پشت بام ساختمانهایش
همیشه سربازی با اسلحه ای در دست نگهبانی می داد .
زندانی که نه خیلی مخوف بود و نه خیلی دل گشا ،
زندانی با کلی زندانی با جرمهای مختلف ، جرمهایی که همیشه گریبان مردمان بدبخت را
می گرفت و کسی هیچ وقت نمی دانست که چرا گرفتاری ها همه بر سر مردم بدبخت می آید و
چه سرهای بی گناهی که تا پای دار و از آنجا تا بالای دار رفته و آونگ شده و دکتر
معاینه شان کرده و مرگ قلبی و مغزی شان را تایید کرده و هزار بار از خود پرسیده بود که چرا زندان و چرا اعدام و
اصلا چرا مجازات و اصلا چرا جرم و اصلا چرا انسان و هیچ وقت پاسخی نیافته بود و هر
طرف که سرش را چرخانده بود آدمهایی را دیده بود که خروار خروار زندگی را بر دوش
های ناتوانشان می کشیدند در بندهایی که صدها تخت کیپ تا کیپ ، کنار هم چیده بودند
و جایی و فضایی برای نفس کشیدن نبود و آنقدر پر بود از دود سیگار که باید با دست
دود را کنار می زدی تا می توانستی بغل دستی ات را ببینی . آنچه آرزو می کردی یک
فراموشی تمام عیار بود تا دنیا را با همه دنگ و فنگ ها و فکر و خیالهایش فراموش
کنی و یک چرت بی دغدغه بخوابی آرزویی که هیچ وقت برآورده نمی شد مگر با یک مشت قرص
خواب و به قول خودشان با یک ورق لورازپام دو میلی یا کلونازپام آبی رنگ که یکجا
قورتشان بدهی یا اینکه خودت را آلوده کنی و قاطی بقیه منگی ها و بنگی ها شوی و به
راهی بروی که برگشتی نباشد .
شهری که مردمانش با دروغ زاده می شدند و با
دروغ می مردند ، شهری که دروغ هایش آنقدر بزرگ بود که کسی به خاطر دروغ های کوچک
قسم نمی خورد ، شهری که دروغ های بزرگش ، حقیقت های بزرگشان بود و دروغ های کوچکش
، سنت های آبا و اجدادی شان . شهری با آسمان خاکستری و آدمهایی که نه سیاه بودند و
نه سفید ، آدمهایی که همه چیز و همه کس را یا سیاه سیاه می دیدند و یا سفید سفید .
شهری که هر قدر بزرگتر می شد مردمانش کوچکتر می
شدند ، شهری که مردان بزرگش دنبال کارهای کوچک بودند و مردان کوچکش دنبال کارهای
بزرگ . زندانی که خودش شهری بود در مقیاس کوچک با آدمهایی که هر کدام برای خودشان
غولی بودند غولهایی در مقیاس کوچک که روی تخت هایشان در بندهای پر از دود خوابیده
و پاهایشان را تکان می دادند و به فردایی فکر می کردند که هیچ وقت بهتر از دیروز
نبوده است . "
زندانی تخت سوم در آینه برای خودش شکلک در می آورد و می رود وسط اتاق می ایستد و تخت های سه
طبقه را که دور تا دور اتاق بزرگ چیده اند ور انداز می کند . کمی فکر می کند اما
چیزی یادش نمی آید از آقای لاغر مردنی که سلانه سلانه به طرف پنجره می رود می پرسد
ببخشید اینجا کجاست و ما اینجا چه می کنیم . زندانی لاغر مردنی که اخم هایش در هم
است بر می گردد و نگاهش می کند و یکدفعه چهره اش باز می شود و با یک خنده انفجاری
که همه آب دهانش را در اطراف و صورت زندانی تخت سوم می پاشد می گوید اینجا هتل پنج
ستاره است داش مجید . داش مجید تا صبح کف اتاق می خوابد . شب چند باری بیدار می
شود و می نشیند با دقت به دستهایش و لباس هایش نگاه می کند و هر قدر فکر می کند نمی
تواند چیزی به خاطر بیاورد .
مردی که در حیاط قرنطینه سر و ته ایستاده است
تا موادی را که بلعیده برگرداند دارد مردی را که سر و ته از حلقه دار آویزان است تماشا
می کند و دکتر دارد زبان مردی را که در حمام خودش را حلق آویز کرده از دهانش بیرون می آورد و نوک شلنگ اکسیژن را
در سوراخهای دماغش می گذارد .
اینجا همیشه چیزی است برای خوردن و همیشه چیزی برای
دود کردن چیزی مثل سیگار و هر کوفت و زهرمار دیگری که گیرت می آید و تو می توانی
دودش کنی و به دودش خیره شوی و با دودش به هوا بروی . اینجا همه خودشان هستند و
خودشان . یک غزیزه تنها و بدوی . و یک جوهره انسانی دستکاری نشده و در امان مانده
از فرهنگ ها .
انسانهایی که در محیطی نامتعارف گیر افتاده اند
. محیطی که آیین های خودش را دارد . آدمهایی هم که تازه می آیند مثل آنها می شوند
و کسی تخطئه شان نمی کند . جامعه با اینها خوب تا نکرده است . اینجا همه برای خود حق دارند . آنکه مواد آن یکی
را کش می رود هم حق دارد . آنکه نمک یا شکر یا پودر قرص را قاطی مواد می کند و می
فروشد هم حق دارد . اینجا دادگاه نیست . در سرزمین محکومان دوباره محکوم شدن
مفهومی برای کسی ندارد . اینجا آخر خط است و کسی چیزی برای از دست دادن ندارد
.
از هشتصد نفر زندانی نزدیک سی و هفت نفر مرده
اند و هفتصد و شصت نفر دچار فراموشی شده اند . مرده ها را در زیر زمین قرنطینه دفن
می کنند . فجایع انسانی که در این چند ماه در زندان اتفاق افتاد به قدری زجر آور و
گاهی شنیع است که امکان بازگو کردن و نوشتن آنها نیست و شاید تنها کاری که می توان
کرد فراموش کردن همه آن فجایع است . خواننده از اینکه بداند زندانی ها برای گرفتن
قرص اعصاب تن فروشی می کردند احساس خوشی نخواهد داشت .
زندانی بمب گذار هر روز می آید و در نیمکت حیاط
بهداری زیر درخت گیلاس می نشیند و حتی یک کلمه هم با کسی حرف نمی زند . دکتر
قرنطینه می گوید که شاید زندانی بمب گذار واژه ها را هم فراموش کرده است .
خبرنگاری که در توهم هایش برنده جایزه صلح نوبل شده هنوز به رژیم یک لیتر آب و
شانزده حبه قندش ادامه می دهد . خیبر علی که پای مصنوعی اش را در آورده و به کله
قاضی کوبیده دارد به جای افسر نگهبانی داخل که حافظه اش پریده زندان را اداره می
کند . خیبر علی می گوید برایش پاپوش دوخته اند اما دکتر دیگر به حرف کسی اطمینان
ندارد . دکتر سه هفته است درخواست متادون کرده است اما هنوز متادون کافی نداده اند
و زندانی ها پشت سر هم تشنج می کنند .
دکتر می رود مربای آلبالو را از یخچال بهداری
می آورد و می نشیند پشت همان میزی که روزنامه شرف را رویش پهن کرده است و زل می
زند در چشمهای دختری که موهایش را از پشت بسته است . آنقدر می خندند که اشک از چشم
هایشان سرازیر می شود و تازه می فهمند که دارند گریه می کنند چرا که شانه هایمان
تکان می خورد و خطوط درشت روزنامه زیر قطره های اشکمان محو می شود . آنقدر می
خندند که همه چیز یادشان می آید و این دردی بزرگ است که بر شانه هایمان سنگینی می
کند . شاید برای همین است که شانه هایشان دارد می لرزد .
دکتر وسط خواب غضنفر دارد برای خودش خواب می
بیند . دختری که موهایش را از پشت بسته دو ساعت است مدام حرف می زند :
" ما مسخ شده بودیم آقای دکتر . همه آدمها
مسخ شده اند . هیچ کس خودش نیست . حتی شما
آقای دکتر . ما در زندان بزرگی که در ذهن هایمان ساخته بودیم بشقاب و قاشق در دست
منتظر قصاص بودیم . ما از همدیگر یاد می گرفتیم که همه چیز را فراموش کنیم . و
شاید بهتر آن بود که مسخ شده باشیم و ما دیگر هیچ وقت خودمان را با پیراهن چارخانه
مان در حمام زندان حلق آویز نکردیم و دیگر هیچ گاه کسی ما را به خاطر جرمهای
احمقانه ای که نکرده بودیم قصاص نکرد چرا که ما تنها مسخ شده بودیم .
اما همیشه چیزی بود برای خوردن و ما هیچ وقت
گرسنه نخوابیدیم و همیشه چیزی بود برای دود کردن چیزی مثل سیگار و هر کوفت و
زهرمار دیگری که گیرت می آمد و تو می توانستی دودش کنی و به دودش خیره شوی و با
دودش به هوا بروی . خودمان بودیم و خودمان . یک غزیزه تنها و بدوی . و یک جوهره
انسانی دستکاری نشده و در امان مانده از فرهنگ ها .
ما در آن فراموشی چنان همدیگر را دوست داشتیم
که توصیف ناشدنی است . عشقی که درونمان بود اما طردش کرده بودیم . عشقی که هر لحظه
بیشتر زبانه کشیده بود و ما محلش نگذاشته بودیم . ما در فراموشی به یک غریزه پاک و
به یک عقل گستاخ رسیده بودیم . ما همه چیز را انگار برای اولین بار بود که می
دیدیم . ما آنجا عینکی به چشم نداشتیم . ما همدیگر را با عینکی از تصورات قبلی مان
نمی دیدیم . ما نگاهمان همانی بود که می دیدیم .
آنها اما یکبار ما را گلوله باران کردند و ما
با پیراهنی که آتش گرفته بود به سویشان دویدیم و آنها آنقدر ترسیده بودند که
انگشتهایشان ماشه تفنگ هایشان را چکانده بود و ما داشتیم دودی را که از لوله تفنگ
هایشان برخاسته بود تماشا می کردیم . ما آنها را بخشیدیم حتی وقتی که خون خود را
در پشت سیم خاردارها جا گذاشتیم . ما خیلی زود یاد گرفتیم که دیگر نباشیم و آدمهای
دیگری جایمان آمده بودند . ما برای همیشه مرده بودیم و این چیزی فراتر از مسخ بود و
چیزی بود که پیش از آن به ذهن هیچ جنبنده ای آنگونه که باید نرسیده بود . ما آنقدر
مرده بودیم که آدم باورش نمی شد . "
غضنفر از خواب می پرد . میترا یخچال را خاموش
کرده تا برفکش آب شود . ظرف های شام روی کابینت
آشپزخانه مانده است . چیچک عروسکش را بغل گرفته دارد دور ستون وسط خانه چرخ می زند . میترا پیاز را حلقه حلقه بریده و در یک بشقاب کوچک روی
میز گذاشته است . پرهام می خواهد بشقابش را ببرد جلوی تلویزیون غذا بخورد . میترا
می گوید جارو کشیده ام زمین می ریزی .
چیچک می گوید من ائشیخده یاتاجاغام . پرهام
رفته است مسواک بزند . میترا برای اکرم لحاف و تشک می آورد . اکرم امشب طبقه پایین
می خوابد . چیچک آمده است در تشک اکرم خوابیده است . غضنفر نشسته است دارد تایپ می
کند . تلویزیون خاموش است . مهناز طبقه سوم تنها است . غضنفر سرما خورده است .
چیچک و میترا هم سرما خورده اند .
پرهام دارد با لهجه با میترا فارسی صحبت می کند
. میترا می گوید بغ بغو و پرهام می خندد . شب از تخت بیفتی پایین می کشمت دیشب
ترسیدم . پرهام می خندد . میترا می رود مسواک بزند . چراغ هال را خاموش کرده اند .
میترا دارد موهایش را شانه می زند . شب بخیر . آخش چه روز خوبی بود جیش نکن ها
باشه پرهام پاهایت بدجوری بو می دهد شب بخیر بچه های من .
چیچک دو تا گوشواره طلایی دارد . پرهام دارد با
درب فلزی شیشه سس و یک کارد ، طبل می زند و دور ستون خانه می چرخد و یا حوسن می
گوید چیچک هم دنبالش راه افتاده است . میترا رفته است لباس ها را از لباس شویی
کاراژ در بیاورد . اکرم رفته مرثیه خانه همسایه . پرهام می گوید بابا اجازه است با
موبایلت کار کنم غضنفر با سر می گوید آره . میترا دارد لباس ها را روی رادیاتورهای
خانه پهن می کند . تلویزیون خاموش است . چیچک طبل پرهام را برداشته و لالا حسین می
گوید . پرهام می گوید آخ جون امتیازم در کوزه خیلی زیاد شد . دارد با اندروئید
سفال درست می کند . چیچک دارد با کارد فرش را می برد .
غضنفر هر شب خواب زندان را می بیند . آنجا روز روشن سرنگ می دزدند و با برادرانشان تزریق می کنند
. آنجا با پیراهنشان در حمام تمام سی و چند ساله خویش را حلق آویز می کنند . آنجا
مثل آب خوردن از همدیگر ایدز و هپاتیت می گیرند . مواد که گیر نمی آورند با تیزی
می زنند همدیگر را لت و پار می کنند . و غضنفر می دوزدشان غر زنان . صد تا قرص
اعصاب را یکجا قورت می دهند و غضنفر با ذغال و سوربیتول تا صبح معده شان را شستشو
می دهد .
غضنفر به رئیس زندان نامه می نویسد که به زندانی ها سرنگ و
کاندوم بدهیم . چشمهای رئیس زندان چهار تا می شود . چند ماه است حقوق نداده اند .
حق ایدز پیشکش . بیمه هم فدای سرشان . غضنفر اعتصاب
می کند . گوشی را بر نمی دارد . می رود در لاک خودش .
میترا جیغ می زند . یک عقرب روی دستش راه می
رود . اینجا بیمارستان خامنه است . یک پانسیون که سه تا اتاق بزرگ دارد و یک هال
کوچک . و یک بخش دیالیز . و یک بخش کودکان و دیگر هیچ . غضنفر یک پراید نوک مدادی
خریده است . هشت میلیون و پانصد هزار تومن . اکرم زنگ زده است که ابراهیم قلی و مهناز از
تهران آمده اند می خواهند در طبقه سوم تلپ شوند .
غضنفر در حیاط بیمارستان خامنه قدم می زند . گوگل
بالا نمی آید . ساعت دوازده شب است . ذهن
غضنفر وارد یک شوک سیاسی می شود . شنبه غضنفر داغون است . مثل مگسی که پیف پاف زده
باشی . یکشنبه مثل مرده متحرک است . دوشنبه علی از تهران زنگ می زند که چند میلیون
آدم آمده اند اما کسی شعار نمی دهد . سه شنبه یک راهپیمایی انفجاری در خامنه که
بیشتر شبیه یک شوخی است . رای مارو دزدیدن دارن باهاش پز می دن . مردها در جلو و
زنها با چادر شب پشت سرشان . مویایل علی خاموش است . غضنفر به کریم زنگ می زند .
خانه کریم در ستارخان است . کریم می گوید وسط خیابان سنگر درست کرده اند .
میترا سیب زرد را دوست دارد . سیب را اول بو می
کند بعد می خورد . غضنفر به جای میوه رفته هارد دویست و پنجاه گیگ خریده است .
اتوبوس از خیابان جمهوری رد می شود . نرسیده به خیابان انقلاب پیاده می شوند . وسط
خیابان انقلاب نرده های آبی است . خط ویژه است . چیزی در مایه های دهه هشتاد است .
سالهای آخرش . تا پاساژ ولیعصر پیاده می روند . نیم طبقه اول . واحد صد و هفت .
صدرا آب پرتقال ها را در لیوان می ریزد و روی میز می
گذارد . . . دو ماه است کار نکرده ایم . می ترسیم بزنند شیشه های مغازه را بشکنند
و کرکره را می کشیم . صدرا از سبز ها خوشش نمی آید . صدرا کتابهای نیچه و یونگ را
می خواند و مارکس و کانت و از این حرفها . عاشق شعر در شبان غم تنهایی خویش حمید
مصدق است و شعر مرا دیگر گونه خدایی باید شاملو .
غضنفر یاد فروشگاه رفاه چند طبقه در خیابان
جمهوری می افتد و آن ادکلن که برای روز مادر خریده است و یاد پاساژ آلومینیوم در
خیابان جمهوری می افتد و خیابان دوازده فروردین که به سر در پنجاه تومنی دانشگاه
تهران می رسد و ساختمان بلند در اسلامبول که رویش جنرال نوشته است . غضنفر یک پاور
برای کامپیوترش می خرد . هیجده هزار تومن و یک بسته دی وی دی خالی که صدرا می رود
از طبقه پایین می آورد . رضا پدر صدرا پارچه می فروشد . از همین پارچه هایی که بچه
های چراغعلی رنگ می کنند . از همین پارچه هایی که حیدرعلی با ماشین های گردباف می
بافد .
مخدومعلی زنگ می زند . غضنفر که می رسد گل
خاتون گریه می کند . سلطنت وسط اتاق یک چادر شب رویش کشیده و دراز به دراز مرده
است . نورالدین هم آمده است .
. .
آمده بودی .
تفنگت هم بود . و سربازهایی که با تو بودند . و من هنوز از خواب بیدار نشده بودم .
و تو نبودی که ببینی . و تو هیچ وقت دیگر نبودی که ببینی . درست مثل کفترهای علی
اشرف . ولی آنها برمی گشتند . و آن یکی که من هر قدر آب و دانه ریختم پایین نیامد
. و من بلد نبودم مثل علی اشرف سوت بزنم . سلطنت اما یکبار ترا دیده بود . بالای
خانه چراغعلی . و این را که می گفت با دست چادرش را مچاله می کرد .
غضنفر دوست ندارد کسی بگوید غم آخرتان باشد . دوست ندارد
پیراهن سیاه بپوشد . حوصله هیچ کس را ندارد .
یکی می خواهد حرفی بزند دوست دارد بگیرد دو دستی خفه اش کند ، روزی ده بیست
ساعت می خوابد . همه زنگ می زنند و احوالش را می پرسند و غضنفر دوست دارد که سیم
تلفن را با انبردست قطع کند . دوست دارد خودش باشد و خودش . شب که می خوابد می
خواهد هیچ وقت صبح نشود .
دوست دارد زمین را بکند و برود زیر خاک . یک جای تاریک و بی
صدا و بی مسئولیت و بی استرس . کتاب نت جان مریم همانجوری بغل کاغذهایی که چیچک
پاره کرده است مانده است . حوصله ندارد شارژر لپ تاب را به برق بزند . دوست دارد یکی
را جای خودش بگذارد و برود .
و
آنوقت بلند می شوی و راه می افتی . درست مثل دوکیشوت . و با شمشیرت می زنی شیشه
ماشین همسایه را می شکنی . دختر همسایه با موبایلش فیلمت را می گیرد و در یوتیوب
می گذارد . صد هزار بار لایک می شوی و با خودت می گویی که چرا دختر همسایه اینقدر
ناز است و یادت می افتد که همسایه اصلا دختری نداشته و فکر که می کنی می بینی در
این بیابان درندشت ، همسایه کجا بوده و آنوقت یادت می افتد که اصلا خانه ای نداشته
ای و آنوقت تندتر می نویسی و کلماتت در هم می لولند . باید کلمات را رام کنی . یا
کلمات رامت کنند .
غضنفر حال ندارد برود برنج بخرد . حسش نیست .
میترا زن خوبی است . چیزی نمی گوید . میترا هم مثل غضنفر از کره مریخ آمده است . بشقاب
پرنده شان به گنبد مسجد المهدی می خورد و مردم بالای سرشان جمع می شوند و زنگ می
زنند صد و ده و صد و پانزده . بشقاب پرنده شان بیمه ندارد . گنبد مسجد المهدی را
هم بیمه بدنه نکرده اند . اینهمه از مردم پول می گیرند آنوقت . اصلا معلوم نیست با
این همه پول چکار می کنند . هر روز در مسجد ختم است و از صاحب ختم چند صد هزار
تومنی می گیرند . مگه بیمه بدنه چقدر می شه . تازه جلوی مسجد هم چهار پنج تا مغازه
است که مال مسجده و اجاره داده اند . اصلا معلوم نیست غضنفر اینها را برای چه می
نویسد .
اکرم زنگ می زند . یک توده چند در چند سانتی متری . غضنفر
به روی خودش نمی آورد . چیزی نیست . فقط می رویم نمونه برداری و فقط یک جراحی کوچک
و فقط چند جلسه رادیوتراپی و فقط یک اسکن ساده و فقط چند جلسه شیمی درمانی . و مثل
سرخ پوست ها شیرجه می زند در گلهای فرش دوازده متری شان که بالاخان و میترا از پنج
شنبه بازار خامنه خریده اند و همه چیز را به خدایی که از عرش تا فرش پایین آمده است
می سپارد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر