۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه

غصنفر . 2


یک نیسان آبی . چهل هزار تومن . قوطی های خالی سرم و خرت و پرت هایی که داخلشان می چپانند . خداحافظ بیمارستان خامنه . خداحافظ کشیک های پنجاه هزار تومنی . خداحافظ پوشه های سبز . خداحافظ ملا شریعتی . خداحافظ خرداد هشتاد و هشت ، خداحافظ چنار هزار و سیصد ساله ، خداحافظ دریان . خداحافظ کوزه کنان . خداحافظ بندر شرفخانه . خداحافظ دریاچه بی آب . خداحافظ شیخ محمود شبستری . خداحافظ سه سال آزگار .

غضنفر آت آشغالهای ابراهیم قلی را می برد در پله های پشت بام می گذارد . یک قوطی رنگ سفید می خرد و زیر زمین و راه پله ها را رنگ می کند . و یک تخت معاینه و یک صندلی چرخان و یک تابلوی پنجاه در هفتاد . دکتر غضنفر چایچی ، داخلی کودکان اعصاب و زگیل ، گواتر ، خار پاشنه ، انحراف بینی و ترک سیگار .

میترا از طبقه بالا داد می زند که برو  ماست بخر . غضنفر با دمپایه می رود از بقالی سر کوچه یک ماست بزرگ گلدم و دو تا پریل و یک روغن لادن و سه تا بیسکویت دایجستیو و دو تا شیر می خرد . بیست و شش هزار و چهار صد تومن . شام زرشک پلو با مرغ دارند .

سلامت باشید . به مامان هم سلام برسانید . صدای همسایه ها از پشت پنجره . صدای گریه چیچک از پشت در . فلکه پمپ در موتورخانه دارد چکه می کند . لباس شویی وقتی کار می کند همه گاراژ می لرزد . میترا زیر لباس شویی سنگ مرمر گذاشته است تا نلرزد . ماشین همسایه دارد استارت می زند اما روشن نمی شود . روشن شد . چه حالی می کند دارد در جا گاز می دهد . اکرم هنوز نیامده است . دمپایه های سبز رنگش جلوی جا کفشی است .

چیچک نمی شنوی چه می گویم . بروم از آن شربت تلخ که بابا آورده بیاورم . آمپول بزنیم . چیچک خواهش می کنم . پرهام بلند شو ببینم . پرهام از هدهد خوشش می آید . دارد مشق هدهد را می نویسد . میترا دارد پوشک چیچک را عوض می کند . بنشین جیشت را بکن . آخت می کنم ها . جیش ندارم . اصلا . پاهایت خیس شد . دست نزن .

اکرم دارد با گوشی دستی با طرلان صحبت می کند . سه تا لیمو ترش داخل پیاله انداخته تا خیس بخورد . سبزی ها روی میز آشپزخانه است . از ایوان خانه ، قله و توتدوغ دیده می شود . اکرم در کوچه زیگزاگ راه می رود . تعادل ندارد . دو قدم آن ور می رود دو قدم این ور . دوست دارد برود مسجد نمازش را بخواند . نمی تواند از خیابان رد شود . چراغ ماشین ها را مثل خط هایی که کشیده می شود می بیند . جلوی مسجد المهدی یک سرعت گیر گذاشته اند .

پرهام و چیچک لباس پوشیده اند رفته اند در حیاط برف بازی کنند . میترا هر کار می کند خانه نمی آیند .  غضنفر وقتی چای می خورد مثل آن است که دارد در دهانش لباس می شوید . یک قورت قورتی بلند می شود که نگو . اکرم می گوید زشت است در مهمانی آرام چای بخور . میترا می گوید قند کوچک بردار .

خان کیشی در آیفون تصویری چشمهایش سرخ شده است . میترا می گوید چی شده . غضنفر می گوید هیچ چی . می دود . بالاخان چشمهایش را بسته . یکی از دستهایش روی سینه اش افتاده . جلوی همان طاقچه ای که تلفن را گذاشته اند . برو سر کوچه تا آمبولانس خانه را پیدا کند .

بالاخان هزار و سیصد و چند تا درخت کاشته است . و فردا صبح که می رود هزار و سیصد و چند تا چاله خالی است . غضنفر می گوید ایران کانادا نیست . بالاخان دستهایش را در چاله ها می کارد و چند سطل اشک که در چشمهایش حلقه بسته است . برای سالهایی که هنوز نیامده است . 

بالاخان در وادی رحمت نیست . رفته از استانداری شلنگ بگیرد . رفته از جنگل کاری نهال بگیرد . رفته از شهرداری کود بگیرد . رفته با تانکر برای نهال ها آّب بیاورد . دارد سد می زند . با بیل و کلنگ به جان سنگهای عینالی افتاده است . دارد مثل اسب شیهه می کشد و می خندد . باران که می بارد از خوشحالی می رقصد . آواز می خواند .

بالاخان دلش از تبریز گرفته است . بالاخان به سفر دور دنیا رفته است . بالاخان خانه اش را فروخته و با عظیم به کی دو رفته است . بالاخان با حسین حراستی در پامیر خوابیده است . بالاخان رفته است نهال بیاورد بکارد . بالاخان خاک شده است تا دوباره بروید . تا دوباره سبز شود .

آقا اجازه بروم مستراح . نه نمی شود . بالاخان به خودش می پیچد . آقا اجازه بروم مستراح . بالاخان اگر شلوارش را خیس کند به غیرتش بر می خورد . بالاخان مبصر کلاس است . دو سال از بچه های کلاس بزرگتر است . در نه سالگی به کلاس اول رفته است . بالاخان دو تا پس گردنی می زند . گده مگر نگفتم بلند شوید بایستید . بچه های نیمکت جلو از ترس بالاخان بلند می شوند می ایستند . بالاخان ته کلاس می شاشد و از پنجره فرار می کند .

عکس بالاخان را روی همه دیوارها و تیرهای چراغ برق زده اند . غضنفر می گوید می بینی پرهام عکس بالاخان را همه جا زده اند . پرهام می گوید مرده است که عکسش را زده اند و اشک در جشمهایش جمع می شود . غضنفر می گوید نه نمرده . پرهام می گوید قرار است بمیرد . غضنفر می گوید نه . میترا برای پرهام یک کیسه بکس و برای چیچک یکی از آن شلوارهای ورزشی که بغلشان دو خط دارند خریده است . غضنفر می گوید مثل شلوار کلاه قرمزی است . میترا می گوید شلوار کلاه قرمزی سه خط دارد .

غضنفر و پرهام به سلمانی می روند . نفری هفت هزار تومن . برگشتنی نان باگت و شیر می خرند . شب ها میترا می نشیند بفرمایید شام می بیند . چیچک می گوید خانم معلممان تصادف کرده و مرده است . سی دی را در گوشش می گذارد و با دوستش الکی کلی حرف می زند . غضنفر ناخودآگاهش بر خودآگاهش می چربد . برای همین شاید بیشتر وقتها در خواب و خیال است .

چیچک می خواهد بزرگ که شود دندانپزشک شود . پرهام می خواهد قوی باشد . مثل بالاخان . از غضنفر می پرسد که دوچرخه سواری پولش زیاد است یا کم است . میترا می گوید پرهام جان دوچرخه سواری شغل نیست ورزش است . چیچک همه دندانهایش در آمده است و پرهام همه دندانهایش خراب شده است . مسواکشان خانه فرشته جامانده است .

غضنفر دست پرهام و چیچک را می گیرد و وسط هال ال اله دومه دله بازی می کنند . خان کیشی پیش فرشته می ماند . طبقه پنجم بنفشه . آسانسور که به طبقه پنجم می رسد چیچک می گوید طبقه خان کیشی و میترا و پرهام می خندند . پرهام و چیچک و میترا دارند کارتون اسب ها را در شبکه پویا تماشا می کنند . پرهام از دیروز تب دارد . میترا دو پایش را در یک کفش کرده که برو از غذاخوری سوپ بگیر . تازه شیر هم ندارند . غضنفر وقتی می رود در لاک نوشتن ، سخت است بیرون آمدن . غضنفر روزهای تعطیل همه نظم زندگی اش بهم می خورد . ابراهیم قلی رفته ببیند بیمارستان فجر تخت خالی دارد یا نه . غضنفر از زیر پل توانیر دور می زند و از سوپرمارکت سر دستمالچی ، سه تا دستمال کاغذی دو تا شیر یک رب گوجه یک دلستر آناناس یک بسته لپه یک آبلیموی بزرگ می خرد . چهل و چند هزار تومن .

اکرم روی تختش خوابیده است . چشمهایش را بسته است اما وقتی غضنفر وارد اتاق می شود می فهمد ، تختش تاشو است . بقچه هایش را زیر تختش می گذارد . دو تا عینک دارد و یک عصا به رنگ قهوه ای سوخته . وقتی از خانه بیرون می رود دمپایه های آبی اش را جلوی جاکفشی می گذارد . خودش قند خونش را می گیرد . در اسکنش چند تا لکه سیاه در مهره های پشتی اش دیده می شود . مبل را جلوی تلویزیون می گذارد و می نشیند سریال نگاه می کند . صدایش را هم خیلی بلند می کند .

اکرم که از پله ها پایین می آید چیچک می دود و در هال را باز می کند . وقتی آشغالی می آید سمفونی پنجم بتهوون را پخش می کند . پرهام به طبقه بالا می دود و به اکرم می گوید که آشغالی آمده است . پرهام موبایل را آورده که چرا این گیم ها نمی آیند . غضنفر می گوید پرهام جان بابا دارد چیز می نویسد حواسش پرت می شود .

مهناز وقتی می خندد صدایش تا طبقه پایین می آید . اکرم می گوید من هم اگر جای او بودم اینجوری می خندیدم . مهناز هر وقت قهر می کند به خانه اکرم می آید . اکرم خودش کلکسیون درد است مهناز هم که می آید واویلا می شود .
اکرم می گوید ابراهیم قلی هزار و چند سالش است . ابراهیم قلی تا ششم قدیم درس خوانده است . همه چیز را با خط عجق وجقش می نویسد تا سوادش ته نکشد . غضنفر می خواهد نوشته های ابراهیم قلی را چاپ کند .

اکرم در خواب گم شده است . در خانه شهناز یک عابر بانک است . سالار به شهناز می گوید بیست و شش هزار تومن کارت بکشد . مهناز می گوید عابر بانک را مخفی کنیم اگر مانی بیاید ببیند دعوا راه می افتد . یحیی و مزدک می روند از پمپ بنزین چهار راه عباسی یک دستگاه الکترونیکی دو میلیونی بخرند . پیرزنی که هنرپیشه یک فیلم خارجی است با کلت بی صدا یک گلوله به شکم غضنفر شلیک می کند و غضنفر در خواب کشته می شود .

مهناز دستهایش مثل برف سفید است . اکرم می گوید من هم اگر رخت نمی شستم دستهایم مثل برف سفید بود . مهناز کلی النگو دارد . از مچ دستش تا نزدیک آرنجش . اصلا نمی شود فشارش را گرفت . غضنفر می گوید آن یکی دستش را روی میز بگذارد . فشارش هم خوب است . آزمایش هایش هم خوب است .

مانی پوتین هایش را واکس زده و در زیر زمین گذاشته است . مانی فکر می کند که شانزده آذر ، شورش می شود می خواهد برود در خیابان عکس بگیرد . شارژر را برای باطری های دوربین کانن می خواهد . یک اسپری سبز هم خریده است که روی دیوار شعار بنویسد .

مانی شعرهای قیصر امین پور را می خواند . مریم حیدر زاده هم می خواند . ام پی تری داریوش هم گوش می کند . تیتراژ سریال مدار صفر درجه را دوست دارد . دوست دارد پوتین سربازی بپوشد و همیشه یک باتوم همراهش باشد . در کامپیوترش عکس های کودکان فلسطینی را گذاشته که در حمله اسرائیلی ها زخمی شده اند .

روی در اتاقش نوشته . . . ول کام تو هل . . . و صلیب شکسته هیتلر را کشیده و رویش عکس چارلی چاپلین را زده است . با خود نویس شعرهای کتاب قوم محزون را عوض کرده است . اسم وبلاگش را فرمانروایان خیابان گذاشته است . ده بار فیلم لئون و گلادیاتور و بت من را دیده است .

عاشق شخصیت لئون است وقتی که گلدان دستش است و در خیابان راه می رود . صمد ممد را هم می بیند و اخشابی هم گوش می کند . در ویکی پدیا دنبال فراماسونری و شیطان پرستی می گردد . دوست دارد ویولون بخرد . کلاس جودو ثبت نام می کند و یک جلسه بیشتر نمی رود . ترقه می خرد در حیاط می اندازد . غضنفر از ترقه می ترسد . می خواهد از آن ماشین مسابقه های باغ لار باغی بخرد در خیابان رانندگی کند .

کاغذ پاره ها را می برد در حیاط آتش می زند . دوست دارد تکاور باشد . یگان ویژه باشد . می رود شانزده تا دی وی دی بازی جنگی از پاساژ سهند می خرد و چهار تا چاقوی رزمی از پاساژ بهارستان و یک اسکیت که دست نخورده در کمد بالای لحاف تشک ها می ماند . دوست دارد به دانشگاه برود و حسابداری بخواند .

مهناز تا صبح نخوابیده است . همینجور روی مبل نشسته و دارد فکر می کند . مریم به مانی زنگ زده است که صد و پنجاه هزار تومن برایش شارژ ایرانسل بفرستد . مهناز می گوید صد و پنجاه هزار تومنمان کجا بود . موبایل مهناز به خاطر بدهی صد و نود و سه هرار تومنی میان دوره یک طرفه شده است . آنوقت پول قبض های تلفن و گاز هم مانده است . مهناز و ابراهیم قلی دارند به سر و کله هم می پرند . مانی در اتاقش را بسته و دارد با مریم چت می کند .

ابراهیم قلی قهر کرده است . ساکش را برداشته و پیش فضه و اسماعیل در خانه عباسقلی رفته است . مهناز در تلفن هر چه از دهانش در می آید به ابراهیم قلی می گوید . مریم صد و پنجاه هزار تومن شارژ می خواهد . مانی در تبلتش می نویسد کثافتا از همه تون متنفرم و به پشت بام می رود و می پرد . اکرم صدای افتادنش را می شنود . میترا به غضنفر زنگ می زند که بیاید . غضنفر از داروخانه یک دیازپام می گیرد و یک اسکازینا و دو تا سرنگ پنج سی .

دو تا مینی بوس جلوی دستمالچی برای فردا ده صبح . اتاق خدمات ، فیش صندوق ، نماز میت ، بلوک صد ، ردیف شصت و هفت ، واحد سی و شش ، طبقه اول . اکرم می گوید دو طبقه باشد . دو تا چای جهان ، یک نایلون قند ، ده بسته خرما ، کیک و ساندیس برای سر قبر ، دستمال کاغذی ، سفارش حلوا ، عرشه خوان ، ملا ، اعلامیه از طرف ، مسجد المهدی ساعت چهار تا شش عصر . بنرهای چند متری مانی جلوی مسجد . کارت دعوت و پاکتهای خالی سیاه ، برای صرف شام .

پنج شنبه ها در منزل شخصی . چای و خرما ، سفره یکبار مصرف ، پارچ های دوغ ، بشقاب های خورشت ، اول غذای خانم ها ، دعای آخر سفره ، غم آخرتان باشد . خدا رفتگان شما را هم بیامرزد .

طرلان دارد چای می خورد . اکرم دارد کارت های چهلم را داخل پاکت های سیاه می گذارد . شهناز رفته در  اتاق پشتی نماز بخواند . یکساعت پیش است . اکرم دارد با شلنگ در گاراژ را می شوید . با دستمال خیس هم سنگ پله ها را پاک می کند . میترا دارد کارت های چهلم را می نویسد . پرهام عجق وجق نشسته دارد کارتون تماشا می کند . شهناز و طرلان در اتاق پشتی خواب هستند .

نیم ساعت پیش است . شهناز و اکرم نشسته اند دارند سنگک و پنیر می خورند . شهناز ده صبح بیست و چهار واحد انسولین زده است . ساعت دوازده ظهر قندش افتاده است . ساعت یک ظهر است . اکرم رفته سنگک بخرد . دیر کرده است . طرلان نگران شده است . دارد از پنجره راه پله کوچه را نگاه می کند . چیچک دارد توپ بازی می کند . میترا دارد به درس و مشق های پرهام می رسد . غضنفر در اتاق بالا نشسته دارد تایپ می کند . غضنفر دلش برای کلاه قرمزی تنگ شده است .

اکرم دارد شام می پزد . یک دوربین باشد ظهر ببینم تو آمدی . میترا چکار می کند . از اینجا سرما می آید . سه تا آیه است از اینترنت بیاور معنی اش را پیدا کنیم . سه هفته است قرآن یاد نداده ای . چای ، چورک ، بیسکویت ، میوه . اوخ . برف سنگین جاده هراز را مسدود کرد . آنجا کجاست . اکرم عینکش را می زند تا از آشپزخانه تلویزیون را ببیند . عکس بالاخان روی دیوار خانه است . دارد می خندد .

این را نمی توانی در خانه تان بازی کنی بالا که می آیی به من قرآن یاد بدهی . روی دیوار آشپزخانه ، شماره تاکسی تلفنی ها است . اعتراض ها در تایلند . به من می گویند اسمت را چرا عوض کردی اکرم خوب بود . ورشکستگی شهر دیترویت . آنها زمستان چرا بستنی می خورند . آخر اینها چی است می نویسی بروم آمپولهایم را بیاورم بزنی دستهایم درد می کند . باید حوله گرم رویش بگذاری . واقعا به جای نوشتن اینها درس بخوان .

میترا مریض است . همه خانه مریض است . همه دنیا مریض است . چیچک و پرهام خانه را بهم ریخته اند . سی دی ها وسط اتاق است . استکان ها وسط اتاق است . ظرفها روی میز آشپزخانه از ظهر مانده است . پشتی مبل ها وسط هال است . غضنفر مشق های پرهام را می گوید بنویسد . جنوبی را جونوبی می نویسد . مسجد کبود و کاشی کاری هایش . برای دوم دبستان سخت است . پرهام دوست دارد فردا برف ببارد . پرهام و چیچک سرفه می کنند . غضنفر ساعت شش دو قاشق آموکسی به پرهام می دهد بخورد .

غضنفر و پرهام از قابلمه روی گاز آش سرد می کشند می خورند اما چیچک نمی خورد . پرهام از یخچال ماست و آب می آورد . غضنفر چیچک را پیش اکرم می برد . می گوید شام نخورده . اکرم غذایش روی گاز است . ساعت نه شب است . میترا نباشد غضنفر ول معطل است .

پرهام لباس می پوشد به خانه فرشته برود . چیچک و میترا می روند لیمو شیرین بخرند . چیچک نمی آیی ؟ من بروم ؟ می آیم . مسجد المهدی دارد اذان ظهر می دهد . بابا . خودافیز . صدای دزدگیر ماشین می آید . خوب بیاید .

پرهام می خواهد گربه سگ ببیند میترا هم می خواهد سریال چشم بادامی ببیند . غضنفر تلویزیون را بر می دارد و به اتاق بالا می برد . میترا و پرهام دادشان در می آید . اکرم برای چیچک یک دون و برای پرهام دو تا کوینک خریده است . این دون هم نمی دانم فارسی اش چه می شود . فکر کنم ترکی بنویسم آبرومندانه تر باشد . اکرم برای خودش هم دو تا تومان خریده است . این تومان شاید همان تمبان باشد . داده زرگر زنجیرش را هم درست کرده است . غضنفر دلش برای ابراهیم و فلاکس چایش و شرح مثنوی اش و بحر طویلش و از خنده سرخ شدنش و جوش آوردنش و قرآن خواندنش و شجریان و سروش گوش کردنش تنگ شده است .

روشنایی های گاز در دیوار پذیرایی ، شیشه ندارند . غضنفر باید برود برایشان از خیابان تربیت شیشه بخرد . غضنفر مبل های گاراژ و تلویزیون بیست و یک اینچ رنگی پارس را که روی اجاق گاز گاراژ گذاشته اند اول صبح به آقایی که نان خشک می خرد پانزده هزار تومن می فروشد . تلویزیون کنترل ندارد یکی از مبل ها هم پایه ندارد پنج تومن کم می کند . غضنفر دارد در آمد اول بیات ترک را می زند . میترا دارد به درس و مشق پرهام می رسد . غضنفر میکروفون را به آمپلی فایر وصل کرده دارد با پرهام آواز می خواند . چیچک و میترا هم پیدایشان می شود .

چیچک شام پیش اکرم رفته است . اکرم دارد ادغام و یرملون را یاد می گیرد . پرهام در صفحه کلید جدید دارد کمنتا شسیبل یاد می گیرد . دارد هفت نت را هم از آخر به اول یاد می گیرد .

این طرف کوچه یک پراید سفید و آن طرف کوچه یک زانتیا نگه داشته است . غضنفر ماشین را عقب و جلو می کند اما رد نمی شود . پراید مال مستاجر فارس زبان همسایه بغلی است که در زیر زمین می نشینند و از کاراژ رفت و آمد می کنند . غضنفر با انگشت شیشه کاراژ را می زند . اگر کمی چسبیده تر به دیوار پارک کنید ماشین رد می شود . می رود سویچ را می آورد .

میترا دارد مثلا خانه را مرتب می کند . به خدا این خانه مرتب شدنی نیست . الان دارد ظرفهای مانده از دیروز را می شوید . اکرم دارد قرمه سبزی می پزد . سبزی ها را از نایلون در یخچال در آورده داخل قابلمه ریخته است . لوبیاهای پخته هم داخل آبکش در ظرفشویی است . غضنفر چند تا از لوبیاها بر می دارد می خورد . غضنفر خانه های در هم برهم را دوست دارد . حس خاصی دارد . آدم یاد بچه ها می افتد که خانه را بهم ریخته اند . غضنفر می گوید خان کیشی زمین خورده نمی تواند راه برود . اکرم می گوید خدا کمکش کند و بعد دستش را بلند می کند که خدایا مرا زمین گیر نکن سر پا بمیران .

پرهام اتاق بالا آمده که بابا اینجا کلا چند تا نی هفت بند داریم . استاد کسایی دارد در تلویزیون سلام علیکم سلام علیکم می زند . میترا می رود سلام علیکم کسایی را از اینترنت دانلود می کند . دستگاه چهار گاه . چیچک صندلی کوچک آبی اش را که وسطش مستراح است به اتاق بالا می آورد .

سیم ماهواره از ال ان بی به سقف ایوان رفته و از آنجا از سوراخ های سقف از بالای اتاق نشیمن و روشویی و کمد چهار کشویی جلوی پله های اتاق بالا گذشته و از بالای آویز راه پله از سوراخ بالای در به اتاق بالا رفته و آنجا از زیر فرش گذشته و در گوشه اتاق بالا نزدیک پنجره به رسیورت کارت کامپیوتر وصل می شود . این کامپیوتر یک پنتیوم فور قدیمی است .

غضنفر وسط نماز می خواهد مگس بگیرد اما مگس فرار می کند . غضنفر تصمیم می گیرد با مگس کنار بیاید . میترا و چیچک دارند می روند شیر بخرند . یخچال کاراژ تکانی می خورد و خاموش می شود . غضنفر دیگر به  والاضالین ها گیر نمی دهد و آب از دهانش نمی پرد .  هر روز جدولهایش را می نویسد . تاریخ ، اتفاق ، احساس ، اولین فکر ، فکر منطقی . اولش مسخره به نظر می رسد اما بعد از دو سه ماه معجزه می کند . میترا شام ماکارونی با سویا پخته است . یک زیتون های ترشی هم رفته اند از سوپرمارکت سر کوچه خریده اند . چیچک می آید و برای شام صدایش می زند .

غضنفر وقتی سجده می کند چیچک می گوید بابا آت اولوب . یعنی بابا اسب شده و می آید سوارش  می شود . گاهی هم برعکس سوار می شود و میترا می خندد . گاهی هم می آید روی کله اش می نشیند و گوشهایم را می گیرد . گاهی هم سرش را روی فرش می گذارد و از آن پایین به چشمهای غضنفر نگاه می کند . غضنفر گاهی وقتی سجده می کند مثل جنین سه ماهه روی فرش مچاله می شود .

در خانه همسایه مردهای بزرگ دارند گریه می کنند . یک نفر پشت میکروفون دارد می خواند . کوچه شش متری پر از ماشین شده است . پرهام در صندلی قرمز نشسته و دارد با موبایل بازی هواپیما می کند . این همان نسخه آندروئید بازی هواپیمایی است که غضنفر به خاطرش دوچرخه فرمان بلندش را با یحیی برد در میدان ساعت شش هزار و دویست تومن فروخت و رفت از پاساژ چهل ستون شش هزار و هفتصد تومن یک آتاری دست دوم خرید .

 آفتاب تا کاشی های وسط زیر زمین آمده است . آفتاب زمستان خوبی اش این است که تا ته خانه می آید . اکرم می گوید می خواهم یخچال کاراژ را باز کنم مرباهای گل سرخ و زرد آلو را ببر به خانه تان اگر خراب نشده بود بخورید اگر خراب شده بود دور بریزید . غضنفر می گوید خودمان گاهی بر می داریم می خوریم بچه ها خیلی دوست دارند . می گوید لوبیاهای چشم بلبلی و خرماهای داخل نایلون را هم از یخچال بردارد آمدنی بیاورد بالا .

غضنفر به پرهام می گوید صدای موبایل را کم کند . غضنفر دیروز و امروز فلوکستین هایش را نخورده است . یادش رفته است . پرهام دارد با موبایل پیانو می زند . در خانه همسایه دسته جمعی مولا علی می گویند . پرهام مترونم را باز کرده است و دارد انگولک می کند . غضنفر یک دقیقه می آی بالا . تلفن زنگ می زند . پرهام دارد گریه می کند که خانم معلم گفته با مقوا یک کره زمین و یک خورشید درست کنید . میترا به غضنفر می گوید چیچک را طبقه بالا ببرد . غضنفر می گوید اکرم کفش هایش در آستانه است حتما به مسجد رفته است . غضنفر چایش سرد شده است . کبریت می کشد و گاز را روشن می کند تا آب داخل کتری داغ شود .

میترا به غضنفر می گوید تا من بیایم به پرهام املا بگو و یک کره درست کن . غضنفر مغزش کار نمی کند . ذهنش هنوز در آخرین پاراگرافی که داشت می نوشت مانده است . اصلا در باغ املا گفتن نیست . اگر میترا نباشد همه این خانه بهم می ریزد . میترا می گوید تو هم مثل خان کیشی هستی . هیچ کاری بلد نیستی . خان کیشی نود و هفت سالش است .

میترا از ساعت ده شب گرفته خوابیده است . غضنفر بلند می شود چای بگذارد بی خیال می شود . می گوید باید ریاضت بکشم . می رود مسواک می زند . یعنی هنوز نمی داند به خاطر تنبلی چای نمی گذارد یا یک جور واقعا ریاضت و یوگا و از این حرفهاست . خدا به خیر کند .  میترا ، چیچک را هم برداشته و برای شام به خانه فرشته رفته است . دکتر نیکان فر برای فرشته ، سیتالوپرام و آلزانتین و ب یک صد و متورال نوشته است . پرهام از ساعت سه ظهر به خانه فرشته رفته است . اکرم می گوید بچه ها که نیستند شام بیا بالا .

غضنفر وقتی حرف می زند دستهایش را تکان می دهد . کلمات را می جود . احساساتی می شود . هیجان زده می شود . غضنفر هیچ وقت نفهمیده خوشبخت است یا بدبخت . یعنی در بدترین شرایط به طرز ابلهانه ای همیشه احساس خوشبختی داشته است . حتی در آن ده سالی که وسواس دمار از روزگارش در آورد . غضنفر خیال می کنم قانع بودن و همیشه از زندگی راضی بودن بزرگترین نعمتی است که خداوند بهش داده است . غضنفر خدا را دوست دارد حتی اگر نباشد . یعنی بودن یا نبودن خدا ربطی به غضنفر ندارد . غضنفر هنوز در بودن یا نبودن خودش مانده است .

رادیو دارد اذان می دهد . یکی نیست بلند شود برود نماز بخواند . رضا از فتنه هشتاد  هشت به این ور روزه هم نمی گیرد . فکر می کند همه عمر سرش کلاه رفته است . اما غضنفر از وقتی زلزله آمد و واشر سر سیلندر سمندش سوخت هر روز هفت هشت بار نماز می خواند . یعنی خیال می کند هنوز یکی آن بالا بالا ها هست . شیرجه می زند به فرش و خیال می کند پنجره ای باز می شود که دنیای دیگری است و چیچک می آید سوارش می شود .

میترا نمازش را وقتی سیب زمینی سرخ می کند می خواند . مهتاب وقتی نماز می خواند می رود در کوچه را هم باز می کند تا مهمان پشت در نماند . جمال نمازش را طبقه بالا می خواند . دوست ندارد ریا شود . حیدر علی نمازش را با آهنگ می خواند . سبحان الله سبحان الله سبحان الله . سر نماز آروغ می زند . به طرلان می گوید آروغ زدن سلامتی می آورد .

طرلان که نماز صبح بیدار می شود سرش درد می گیرد . غضنفر هر وقت بیدار شد نماز صبح می خواند . اکرم می گوید خدا را مسخره کرده ای . مانی در اتاق بالا نماز می خواند . مهناز می رود مسجد المهدی نماز می خواند . کرامت وقتی وضو می گیرد همه لباسش خیس می شود . کرامت خیلی شاداب نماز می خواند . خدای کرامت خیلی صمیمی است . بد عنق نیست . مقصود ماه رمضان نماز می خواند . اکرم اول برای قبرش نماز می خواند و بعد برای گلدسته و حمزه علی نماز می خواند و بعد نماز خودش را می خواند . پشت شیشه ماشین ها نوحه نوشته اند . دیروز تراکتور و استقلال مساوی کردند . شهناز می رود در اتاق اکرم پشت در نماز می خواند .

میترا یک پتوی سیاه سربازی به دیوارهای پنجره اتاق بالا کوبیده است تا سرما نیاید . اکرم یک سنگک آورده است . شام خورشت کرفس با ماست و ترشی دارند . میترا می گوید از آشپزخانه بو می آید . این یه دونه یوموروخ زد به چشم علیرضا بعد یه دونه عین اون زد تو چشم مامان جون ، مامان جون دو ساعت می گفت هی درد می کنه جاش . گردنم هنوز درد می کند . پرهام دارد صورت مادربزرگ را در کتابش زرد رنگ می کند . چارقدش هم آبی است .. چیچک دو تا با مشت به سر پرهام می کوبد . پرهام می خندد و کتابش را بر می دارد و پشتش را به پرهام می کند . چیچک نمی گذارد پرهام کتابش را رنگ کند . میترا دارد با فرشته حرف می زند . جمال می گوید نخند کوپی اوغلی او هم می خندد .

به پرهام گفته اند فردا لباس سیاه بپوشد مدرسه ناهار می دهند . میترا می خواهد برود یک پیراهن سرمه ای برایش بخرد . چیچک و پرهام رسما دارند دعوا می کنند . چیچک دستهایش را روی مبل گذاشته و با پاهایش پرهام را که روی زمین نشسته لگد می زند . پرهام مداد رنگی هایت یکی یکی دارند گم می شوند . اینجا تخت چیچک است پرهام اینجا نخوابد . پرهام خیلی خوب رنگ کرده ای . یادمان باشد شیر و پنیر هم برگشتنی بخریم . میترا بلوز صورتی پوشیده است . شکلات های چیچک خانه اکرم ریخته است .

پرهام رفته دستشویی دارد حسنه فی الدنیا می خواند میترا داد می زد پرهام اونجا نمی خوانند . دار قالی هنوز وسط اتاق است . پرهام جوراب هایت را بپوش . چیچک می گوید جیلیخ میلیخ دی . یعنی پاره پوره است . دفتر پرهام را می گوید . میترا می گوید پیدا کردم بو از زباله ها می آید . پرهام دور ستون می دود و چیچک هم دنبالش راه افتاده است .

میترا جا مدادی پرهام را روی هوا می اندازد و روی سرش می افتد و پرهام و چیچک می خندد . غضنفر . می ری بخری . بای . پرهام . دست نزن ببینم . پرهام انگری برد چیچک را برداشته است . انگری برد دارد آهنگ می خواند . چیچک دارد جا مدادی را به هوا می اندازد که روی سرش بیفتد . میترا با اشاره می گوید که حالا چکار کنیم . ای وای . صدا نکنید دیگه . حالم خراب می شه . میترا و پرهام می روند از آرا کوچه پیراهن سرمه ای بخرند . چیچک دارد سر پایی یک پایش را روی جوراب آن یکی پایش می گذارد جورابش را در بیاورد .

میترا چیچک را بغل می کند . چیچک جیغ می زند که خیخ ائله میشم . پرهام می گوید که من آجام نارنگی بخورم . میترا می گوید یکی هم برای من بیاور . میترا سر کیسه زباله را گره می زند می برد در گاراژ می گذارد . پرهام سه تا نارنگی می آورد میترا می گوید پس بابا چی . اکرم می گوید شاید یکی پول نداشته باشد پیراهن بخرد .

غضنفر . یک چیز می گویم زود آنجا ننویس . غضنفر سرش را بر می گرداند . پاشو برو کباب بخر . فردا گفته اند کیف و کتاب نیاورند و فقط پیراهن سیاه بپوشند ناهار کباب می دهند . فردا نرود برو کباب بخر . پرهام فردا مدرسه می ری یا نمی ری ؟ می رم اما اگر دعوا کردند ترا می کشم . پرهام اجازه ندارند به خاطر لباس سیاه دعوایت کنند . مامان بگو برای چی . نمی دونم می خوان همه جا سیاه دیده بشه من اصلا از لباس سیاه خوشم نمی آد . پرهام نرو دیگه . می رم . به خاطر چی می ری ؟ به خاطر عزاداری و عکس گرفتن . من گفتم عکس می گیرند ؟ من ازت در خانه صد تا عکس می اندازم . من می خوام از مدرسه عکس ها را بدهند . مگه سال پیش عکس گرفتند .

چیچک دارد نارنگی می خورد و به میترا تعارف می کند . بعد مثل اسب به هوا می پرد . گوردون نئینه دی ائششه دی . گتمه دا نولار . اگر می ری پس برو به حمام . از حمام بیرون میام این پیراهن را می پوشم . این را بپوشی شب جایت جیش می کنی من چکار کنم . چیچک دارد مداد رنگی ها را داخل جامدادی می گذارد . اکرم کار خوبی کرده برات پیراهن بزرگ خریده . پرهام پیراهن جدیدش را پوشیده و دور ستون وسط خانه می دود . پرهام دستهایش دیده نمی شود . پیراهنش هنوز بزرگ است . آخی ایستی سونان دا کامفا یووال لار . غضنفر سفهله مه دا . می می رم حمام . من هم می روم برنج بپزم . چقدر زندگی اینجا خودمانی است .

از کمد بیسکویت بردار بخور . یکی هم برای چیچک بیاور . دوباره استفراغ نکند . پرهام هم پاستیل بر می دارد می خورد . غضنفر دارد به اولین کامپیوتری که خرید فکر می کند . به همه پولهای بی صاحبی که به کامپیوتر و موبایل و رسیور و لپ تاب و تبلت و از این حرفها داده است .

چیچک چرا ایجوری می کنی . برو از یخچال نارنگی بیاور . غضنفر اول صبح می رود در کمد زیر زمین دنبال خمیر دندان می گردد . صندلی را می گذارد و در کابینت بالای ظرفشویی تاید ها و صابون ها را این ور و آن ور می کند . نمک داخل ظرف چینی روی لباس شویی است . لباس شویی دو سال است که خراب است . نصف قاشق نمک و چند قطره مایع ظرفشویی پریل روی مسواک می ریزد . دو بار حالش بهم می خورد . ساعت هشت و بیست دقیقه می خواهد نماز صبح بخواند . بی خیال می شود . به امند زنگ می زند که من ساعت نه می آیم شما صبحانه تان را بخورید .

چیچک از خواب بیدار می شود . می دود و در کنار غضنفر می نشیند . میترا دارد به درس و مشق پرهام می رسد و تخمه می شکند . چیچک به ناخن های پایش لاک صورتی زده است . کتری دارد می جوشد . غضنفر می رود چای دم می کند و می آید . ساعت پنج و نیم عصر جمعه است . مسجد المهدی دارد اذان می گوید . چیچک می گوید این بلوز اسکی یقه ات بو می دهد . میترا بلند می شود برود چای بیاورد . پرهام به دستشویی می رود . چیچک همینجوری کنار غضنفر نشسته است . میترا می گوید دارد خرابکاری می کند . صدای برداشتن استکان ها از آشپزخانه می آید . غضنفر پای راستش را تکان تکان می دهد . پرهام دارد کتاب فارسی اش را از کیفش در می آورد . میترا در سینی چای و بیسکویت می آورد . پرهام سکسکه می کند.

قیزیم سنی منه کیم وئریب . آللاه . دئنه بیردانادا وئر سین . اکرم روی تختش خوابیده است و دارد با چیچک حرف می زند . ارخمان الرخیم . چیچک ماه محرم بلوز قرمز پوشیده است . میترا مثل همیشه دارد سیب زمینی سرخ می کند . غضنفر کیف سامسونت میترا را که باز نمی شد با پیچ گوشتی باز می کند . پرهام می گوید بابا کامیپوتر چه زود زود می نویسد . میترا می گوید چیچک یک نی نی کوچولو بدنیا آمده اسمش احسان است . دو کیلو است . دارند سایزش را با عروسک انگری برد نشان می دهند . غضنفر با کاغذ برای پرهام یک کلاه درست می کند .

پرهام لپ تاب میترا را باز کرده است دارد سی دی کارتون می اندازد . چیچک هم بالای سرش ایستاده و پفک می خورد . غضنفر هر قدر به میترا می گوید پفک نخرد باز می خرد . یعنی میترا که رفته پرهام را بیاورد سر راه خواسته شیر بخرد پرهام هم یک پفک برای چیچک برداشته است . میترا دارد غذا می پزد . بوی گوگرد کبریت از آشپزخانه می آید . میترا دارد می خواند گوزل بالامدی دادلی بالامدی . رسول بقال به رحمت خدا رفته است . اعلامیه ترحمیش را روی کرکره مغازه اش زده اند . اکرم هر قدر به غضنفر می گوید به این مجلس ترحیم ها برود نمی رود .

پرهام و چیچک لپ تاب را روی مبل گذاشته اند و خودشان زمین نشسته اند دارند تام و جری می بینند . . میترا می گوید کمی عقب تر بنشینند . چراغ اتاق نشیمن روشن است همینجوری دارد انرژی هدر می رود کسی بلند نمی شود برود خاموش کند . میترا دارد پیاز خرد می کند . جری داخل کاسه شیر افتاده و تام دارد شیر را سر می کشد . غضنفر از میترا می پرسد تام کدام است جری کدام است . میترا می گوید جری همان جورز است یعنی موش .  میترا بی بی سی را باز می کند . کنسرت ایرانی پخش می کند . حسین علیزاده دارد تار می زند . سور تویی نور تویی . اصلا معلوم است در این خانه چه خبر است . میترا می گوید حسین علیزاده هم سه تار می زند . بیش میازار مرا . باده تویی جام تویی .

چیچک و پرهام رسما دارند لپ تاب را می شکنند . میترا سرشان داد می زند . پرهام یک دقیقه بلند شو بیا اینجا . چیچک پرهام را از روی مبل به زمین انداخت . میترا دارد جیغ می زند . به خودش زحمت نمی دهد از جایش بلند شود برود لپ تاب را از دست بچه ها بگیرد . دارد کنسرت می بیند . یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا . غضنفر یک دقیقه بلند شو لپ تاب را از دستشان بگیر . چیچک به پرهام ابله می گوید . چیچک رفته است کنسرت می بیند . میترا می گوید سه تار نیست شش تا سیم دارد . از آن سه تار بزرگ هاست . شاید تنبوری ربابی چیزی باشد . غذا نسوزد خوب است . غضنفر هم که اصلا از جایم تکان نمی خورد . می ترسد ذوقش بپرد نتواند بنویسد .

غضنفر می رود از طاق یانی نخود کشمش و انجیر و خرمای خشک می خرد . نخود هشت هزار تومن . کشمش عسگری دوازده هزار تومن . بادام چهل و دو هزار تومن . تخمه سیاه چهارده هزار تومن . انجیر سی و پنج هزار تومن . از سوپر مارکت هم دو بسته لواش می خرد . از میوه فروشی های میدان ولی امر هم انار و نارنگی می خرد . میترا یک بشقاب آجیل و یک بشقاب انار در سینی می گذارد برای اکرم می برد . یک سینی هم برای مهناز می برد . مهناز می گوید امروز هر چه از دهنم در آمد به ابراهیم قلی گفتم .

میترا جواب نمونه سوالهای علوم پرهام را در اینترنت پیدا کرده است . چیچک همچنان سرفه می کند . از دیروز برایش شربت کوتریموکسازول هر دوازده ساعت هفت و نیم سی سی شروع کرده اند . چیچک با دستمال کاغذی هم آب دماغش را پاک می کند و هم نوشته های وایت برد کوچکش را که با ماژیک خط خطی می کند . غضنفر در اتاق نشیمن را که دیروز پرهام و چیچک در آورده بودند با کمک میترا سر جایش می اندازد .

چیچک اجازه می گیرد و به اتاق بالا می آید . غضنفر می رود از زیر زمین چند تا میخ می آورد و با چکش به دیوار اتاق بالا می زند و سه تار ها و دایره را از میخ های دیوار آویزان می کند . سنتور زمینی هم که روی زمین در کیفش است و رویش لپ تاب سیاه را که باطری اش خراب است گذاشته است

غضنفر دارد دوچرخه چیچک را درست می کند . چیچک به دوچرخه ، دوکرچه می گوید . چیچک به همه حرفهای ر ، ل می گوید . گوشهای اکرم همچنان صدا می دهد . فلوکستین ها رفته اند به دیواره معده غضنفر چسبیده اند آروغ که می زند مزه فلوکستین می دهد . ابراهیم قلی لحاف تشک می اندازد وسط پذیرایی از صبح تا شب می خوابد . ناهار آش می خورند که آبغوره و لوبیا سفید دارد . میترا دارد وسط پذیرایی آستر لحاف بزرگ زمستانی را می دوزد .

میترا و چیچک دارند انار می خورند . پرهام انار می خوری . سه دانه هم کف دستش در دهان غضنفر می گذارد . چیچک بخور دیگر . آشغال هایش را در نیاور . طرلان و اکرم در طبقه بالا دارند شام می خورند . اکرم رفته از راه پله از آن پیازهایی که غضنفر خریده می آورد . می گوید پیازها یخ زده اند . میترا به اتاق بالا آمده از نمونه سوالات پرهام پرینت بگیرد . چیچک و پرهام هم دنبالش می آیند

پرهام دارد میمون های فضایی را نگاه می کند . دیشب یوزارسیف و پس از باران تمام شده و امروز اکرم سریال ندارد تماشا کند . هر خیالی اسمی دارد . اسم این خیال بزرگ ، زندگی است . هر خیالی روزی مثل حباب می ترکد و حبابی فراتر شروع می شود . خیالی خدایی تر . چیچک تاس منچ را داخل یک شیشه خالی انداخته است و تکانش می دهد کلی سر و صدا در می آید . در فیلیپین سیل سه هزار و چند نفر را کشته است .

میترا دارد خانه را مرتب می کند . غضنفر دوست دارد مغزش برای یک خیال بزرگ خالی باشد . تا پرهام مشق هایش را تمام نکند شام نمی خورند  . چیچک با مداد دارد دیوار خانه را می نویسد . غضنفر دارد با مداد پاک کن نقاشی های چیچک را از دیوار پاک می کند . میترا می گوید جایش می ماند . آدم که گرسنه است بوی غذا را از هزار کیلومتری حس می کند .

غضنفر از صبح لحاف تشک وسط اتاق انداخته و خوابیده که مثلا مریض است . خلط ها از گلویش راه افتاده اند دارند خفه اش می کنند . لجش گرفته که آنتی بیوتیک نخورد . میترا نشسته ام بی سی تماشا می کند . غضنفر داد می زند که دارم می میرم تلویزیون را خاموش کن . میترا می رود سه تا لیمو شیرین می آورد و به اتاق نشیمن می رود و در را پشت سرش می بندد . غضنفر دنبالش می رود می بیند چشمهایش سرخ شده است .

اکرم قندش پایین افتاده است . درست یکساعت و نیم در مطب دکتر نیکان فر نشسته اند . هوای اتاق انتظار گرفته است . خیلی از مریض ها از آذربایجان شوروی آمده اند . خانمی که در صندلی روبرویی نشسته ابروهایش ریخته است اما هنوز زیباست و غضنفر دوست دارد نگاهش کند . صبح میترا یک روزنامه خریده تا کتاب خاطرات پراکنده را جلد بگیرد تا غضنفر راحت در اتاق انتظار دکتر نیکان فر بخواند. اتوبوس شمیران را خوانده است و رسیده به دوست کوچک . غضنفر یاد همکلاسی آبادانی اش می افتد که چشمهایش سبز بود و یاد سیامک که در ردیف چهارم مدرسه هاشمی می نشست و یک بار معلم با شلنگ قرمز رنگ تا می توانست کتکش زده بود . دوست کوچک پدرش قمار باز است و مادرش طلاق گرفته و به فرنگ رفته است .

پرهام دارد با کاغذ ، قایق درست می کند . میترا می گوید اگر سر درس و مشقش نیاید دو تا از ستاره هایش را پاک می کند . آب دماغ چیچک آمده دارد داخل دهانش می رود . میترا دارد دنبال دستمال کاغذی می گردد . میترا کرفس و هویج سرخ می کند . میترا کرفس ها و هویج ها را در سینی می گذارد به طبقه بالا می برد .

حیوان با وفا . سگ . پرهام دارد بالای کمد می رود . شاپرک آمد کنار پنجره . روی شیشه مثل برگی دیده شد . پشت شیشه آفتاب مهربان . می درخشید از میان آسمان . مگه نه . پرهام . حالت خوبه . میترا خمیازه می کشد . پرهام حکایت خوش اخلاقی را در مدرسه خوانده اید . آقا پرهام گل بسته . روی گل هاش نشسته . چیچک خانم گل بسته . غضنفر بابا گل بسته . خودت را هم بخوان . میترا جونم گل بسته . روی گلاش نشسته . وقتی گلاش باز می شه . پرواز می کنه و می ره . میترا می خندد . او . او . نینداز زمین . پرهام اینجا یک دانه غلط داری .

میترا به اتاق بالا آمده دارد موتور ماهواره را از هشتاد و پنج ترک ست به نود و هشت عرب ست عوض می کند . می پرسد شماره عرب ست چند است . غضنفر مغزش تک هسته ای است وقتی می نویسد نمی تواند جواب بدهد . یک عنکبوت دارد در دیوار اتاق بالا راه می رود . میترا می رود از آشپزخانه دمپایه می آورد عنکبوت را می کشد . پرهام دوست دارد در ترک ست ، کارتون نگاه کند . دارد با میترا دعوا می کند .

میترا دارد چیچک را در حمام می شوید . دوبار به غضنفر می گوید برو سیب زمینی را در ماهی تابه روی گاز بهم بزن نسوزد و غضنفر که انگار نه انگار نشسته است روی مبل و دارد نی می زند . پرهام دارد اول صبحی عطسه می کند . میترا و چیچک هنوز خواب هستند . غضنفر دوش گرفته گل گلاب نشسته دارد تایپ می کند .

چیچک اجازه می گیرد و به اتاق بالا می آید و کنار غضنفر می نشیند . این اجازه گرفتن را از پرهام یاد گرفته است . بابا اون کیف تو است . اون هم کامپیوتر است . کار نمی کند . برای چه کار نمی کند . چیچک " ر " را " ل " می گوید . سیمین بهبهانی روی کتابش نشسته دارد چیچک را نگاه می کند که سبد سفید را روی سرش گذاشته است . بابا ببین من آقایی شده ام . بابا این زیر شلوارت جیب ندارد . چیچک تا پنج صبح هر نیم ساعت یکبار استفراغ می کند . میترا سطل خالی ماست را جلوی دهانش می گیرد .

هوای روستا نمنه است . منیم خیخیم وار . فردا پرهام امتحان دارد . میترا دارد برای چیچک بادکنک باد می کند . پرهام دارد مشق هایش را می نویسد . غضنفر بلوز اسکی یقه قهوه ای کمرنگ پوشیده است . رادیاتور اتاق بالا باز است . غضنفر در اتاق را بسته تا صدا نیاید . خان کیشی را به بیمارستان شهدا برده اند . دو بار عکس گرفته اند . گفته اند لگنش ترک خورده است . این پیری خیلی سخت است . همان بهتر که زلزله ای چیزی بیاید . من پاستیل می خواهم صبحانه نمی خورم . غضنفر دو تا بزن این ور آن ور نشان ندهد . پرهام بیاور فکری ریاضی ات را بچسبانیم . پرهام آنها مال چیچک است تو چرا نشستی الان زر زر می کند . غضنفر این گوشهایش نمی شنود . کتابت پشت کیفت است داری کجا می ری .

خان کیشی می گوید چند تا آمپول تقویتی بنویس بتوانم از تخت بلند شوم . ده روز است که خان کیشی در تخت خوابیده است و نمی تواند راه برود . فرشته شام را می برد سر تختش ، قاشق قاشق می دهد می خورد . برایش پوشاک می بندند . استخوان لگنش شکسته است . جلال می گوید در مشهد یک کتاب بود که اسم همه پیامبران را نوشته بود . غضنفر می گوید مگر می شود اسم صد و بیست و چهار هزار پیامبر را بنویسند . بحث به فیل در تاریکی مولوی می رسد .

میترا چای می آورد غضنفر دو تا بر می دارد . یک پرتقال هم پوست می کند . شام آش و قرمه سبزی است . ترشی هم آورده اند . غضنفر کلم های سفیدش را بر می دارد می خورد . پرهام برگشتنی پرکار می خواهد . مغازه لوازم التحریر روبروی مسجد المهدی بسته است . هنوز یعد از ده روز اعلامیه های ترحیم رسول بقال روی دیوار مغازه اش مانده است .

غضنفر ساعت دو شب دارد موتور ماهواره را این ور و آن ور می چرخاند . با زیر پیراهن می رود ال ان بی را در ایوان این ور آن ور می کند . سرما نخورد خوب است . معلوم نیست نصف شبی دارم دنبال چه می گردد . خدایا ما را هدایت کن . از وقتی از بهشت بیرونمان کرده ای عقده ای شده ایم . خدایا تا ما بر گردیم حوری ها ترشیده نشوند .

غضنفر تمام خیابان ولیعصر تهران را دنبال مستراح می گردد . در خواب حتی یکی مستراح هم پیدا نمی کند . سربازی دم در یک پادگان ایستاده است . گروهبان مستراح را نشان می دهد . غضنفر می رود در مستراح می نشیند اما سربازها از پشت نرده نگاه می کنند . چاه مستراح چیزی شبیه یک پرتگاه است . چیچک به میترا می گوید که پرهام امروز نی نی من را آخ کرده است . خان کیشی از آن یکی اتاق صداهای عجیب و غریبی از خودش در می آورد . چیزی شبیه سرفه یا زور زدن . چند روز است شکمش کار نمی کند .

اکرم می گوید عید می آید برای خانه تان لوستر بخرید زشت است . غضنفر زیر دوش دارد به خواب هایی که دیده است فکر می کند . به اینکه شاید دو تا ناخود آگاه داشته باشد و شخصیت های خواب هایش واقعی تر از این خود مجازی اش باشند که دارد تایپ می کند .

میترا چای غضنفر را در نعلبکی ریخته است . دارد سرد می شود . چیچک دمپایه اش را مثل میکروفون گرفته دارد آواز می خواند . میترا دماغش را جمع کرده و دارد می خندد . چیچک آمده خم شده دارد چای غضنفر را از نعلبکی می خورد . میترا رفته ال ان بی را درست می کند تا یوزارسیف نگاه کند . در حیاط را باز گذاشته است . دارد همه سوخت بیرون می رود . رفته از اتاق بالا شماره موتور را عوض می کند . آمد . رفت . آمد .

یوزارسیف دارد با اختاتون صحبت می کند . پرهام دارد دنبال پاک کنش می گردد . اکرم آش آورده است . غضنفر مرده است . اصلا حرف نمی زند . دوست دارد دیگر حرف نزند . از سکوت خوشش می آید . اگر حرف بزنم همه اش خراب می شود . چیچک قند را در چای می اندازد .

پرهام دارد مثل اسب دور ستون وسط هال می چرخد . من از نام آمون بیزارم . من آتون را می پرستم . از فردا من آمن هوتپ نیستم . از فردا نام خودم را آختاتون می گذارم . از فردا دین خود را عرضه می کنم . اما مردم هنوز آمون را دوست دارند . این کاهنان را به وحشت می اندازد . باید معبد آمون را در قصر خود تعطیل کنیم . غضنفر چایش را می خورد .  پرهام چرا می چرخی مشق هایت را بنویس . اختاتون دارد در آب غسل می کند . سه شش تا دوازده تا . چیچک سرفه می کند . میترا بلوز سبز پوشیده است . چیچک پیراهن و شورت قرمز پوشیده است . پرهام پلیور قرمز و آبی پوشیده است . غضنفر می رود از زیر زمین برای پرینتر ، کاغذ آچاهار می آورد .

علت نجواهایتان را می دانم . اینکه چرا لباس رسمی نپوشیده ام . در مقابل آمون زانو نزده ام . پاسخ روشن است . من از این پس دیگر آمون را نمی پرستم و به خدای یکتا ایمان می آورم . من به خدای آسمانها ایمان آورده ام و با خدای شما مردم مصر کاری ندارم . هر کسی در انتخاب خدای خود آزاد است . این قصر از این پس معبدی هم ندارد . این تندیس آمون را از قصر ببرید . کاهنان دارند تندیس آمون را از قصر بیرون می برند . آمون اینهمه بی ایمانی و کفر را تحمل نخواهد کرد . کاهنان و حرفهایشان برای غضنفر آشنا هستند . پیام های بازرگانی . میترا چیچک را می برد در حمام بشوید .

غضنفر پای راستش مستقل عمل می کند . پای راستش یک کارهایی می کند که غضنفر ضایع می شود . اصلا همه استرسهای غضنفر روی پای راستش است . غضنفر فکر می کند همه اعصاب خردی هایش به خاطر ترس هایش است و همه ترس هایش به خاطر تعلق هایش .

غضنفر هیپنوتیزم شده است . یکی نشسته و همه چیز غضنفر را تایپ می کند . محرمانه ترین چیزهای غضنفر را در فیس بوک می گذارد . غضنفر سه هزار و چند صد تا دوست در فیس بوک دارد که فقط چهار نفر نوشته هایش را لایک می کنند آن وقت غضنفر به قدری خوشحال می شود که فکر می کند کلی خواننده دارد
. باید فلوکستین هایش را کم کند . یعنی معجزه شده است . یک نفر بصورت تصادفی هم زنگ مطب را نمی زند مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی غضنفر . غضنفر دنبال کفش هایش می گردد . چه کسی بود صدا زد غضنفر .

یعنی چیزی مثل ترشی سیر و شراب و از این حرفها است . تازه وقتی ده بیست سال از رویش بگذرد خودش را نشان می دهد . کاش فیس بوک یک نسخه بک آپ هم به فضا می فرستاد تا اگر کره زمین منفجر شد این نوشته ها بماند . حیف است نسل آینده و ساکنان کرات دیگر بی بهره بمانند . غضنفر دوست ندارد یک نفر دیگر پیدا شود و بخواهد این مسیر مسخره را تجربه کند . فقط دهه شصتی ها حق دارند هدر شوند . خدا دهه شصتی ها را آفریده تا درس عبرتی برای نسل های بعدی باشند . دهه شصت مثل یک کاغذ خط خطی است . دهه هفتاد مثل یک دفتر  نقاشی است که یک ورق از وسطش کنده باشی باهاش هواپیما درست کنی . دهه هشتاد مثل یک چای است که خواسته باشی بعد از یک بستنی لیوانی بخوری دهه نود . . .

غضنفر یک اتفاق ساده است . یک تجربه تکرار نشدنی . یک خیال دست نیافتنی . یک شاهکار مفت . سالار می گوید من اگر یک پزشک بودم و موقعیت و امتیازهای ترا داشتم پول درو می کردم آنوقت تو نشسته ای چرت و پرت می نویسی . غضنفر می گوید من یاد گرفته ام که از زندگی لذت ببرم . یاد گرفته ام که هیچ آرزویی نداشته باشم . یاد گرفته ام که من چیزی نداشته ام که بخواهم از دست بدهم . یاد گرفته ام که چه من خدایم را در خیال خودم ساخته باشم و چه خدایم مرا در خیال خودش ، خدایم را دوست داشته باشم . یاد گرفته ام که به اصالت ماده باور نداشته باشم . یاد گرفته ام که به اصالت خیال قسم بخورم و سر حرفم بایستم .

غضنفر به هیچ زبانی تعصبی ندارد . حتی به زبان ترکی که زبان مادری اش است . جزئی از ساختارش است . غضنفر دیگر به هیچ جنگی و عصبیتی و مرزی اعتقاد ندارد . خودش را درون هیچ مکتبی خفه نمی کند . دیوارهای خانه ایدئولوژی را خراب می کند و به جایش پنجره می سازد . در ذهن غضنفر دیگر جایی بنام حق مطلق نیست . غضنفر در ذهنش هزار پنجره ساخته و پشت هر پنجره یک صندلی گذاشته است . می نشیند و حقیقت ها را تماشا می کند . غضنفر از خدای سیاه و سفید شروع کرده و به خدی فول اچ دی رسیده است اما هنوز آن خدای سیاه و سفید کودکی را بیشتر دوست دارد . غضنفر اسمش را خدا گذاشته است . همانی که در ذهن غضنفر به جای او فکر می کند . همانی که دارد به جای غضنفر تایپ می کند .

غضنفر دلش برای پدر ژپتو و کارگاه عروسک سازی اش تنگ شده است . غضنفر فکر می کند که ما همه ، عروسک های خیمه شب بازی هستیم . غضنفر هر وقت دروغ می گوید در آینه جلوی مستراح ، دماغش دراز می شود . آینه جلوی مستراح آدم را فانتزی نشان می دهد . غضنفر گاهی شکل روباه مکار می شود . گاهی شکل الاغ های خوشگل سیرک می شود . میترا دوست دارد غضنفر در آینه جلوی مستراح شکل یک فرشته مهربان باشد . غضنفر وقتی شکل روباه می شوم میترا حیرانی شهرام ناظری گوش می کند . غضنفر می گوید ما سالهاست که دماغمان دراز است . با جراحی پلاستیک نمی شود باید یک کارخانه چوب بری راه بیاندازیم .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر