تا چشم کار می کند باغ میوه است و چشمه های خنک و دخترانی
که آلبالو می چینند . باغمیشه از بالا به آرا کوچه و کوه عینالی
می رسد و از پایین به دالی کوچه و رودخانه اسبه ریز .
باغمیشه را عباس میرزا ساخته
است . عباس میرزا تابستانها به خانه کلانتر می آید
. خانه کلانتر کنار اسبه ریز است .
باغمیشه سر راه تبریز به اهر است . ماشین های قره داغ از
جلوی کاروانسرای آرا کوچه می گذرند . اصطبل کاروانسرا به انباری آسیه در خانه عباسقلی می رسد .
ابراهیم قلی
من . . . ابراهیم قلی بی دندان ، خیلی سال پیش ،
شاید هم خیلی سال بعد ، اصلا همان سال که رضا شاه تاجگذاری کرد در یک روز
اردیبهشتی ساعت بیست دقیقه به سه عصر در اصطبل قهوه خانه
ونیار بدنیا آمدم . ونیار کنار آجی چای بود
. سر راه تبریز به اهر .
پدرم قربانعلی کبک و خرگوش
شکار می کرد می آورد عمه ام آی پارا برای مسافران
قره داغ می پخت . پدرم قربانعلی را گرگها در یک شب برفی خوردند و مادرم گل خانم زن کدخدای ونیار شد . من ماندم و برادرم نوروز علی و آی پارا که برایمان تاس کباب می پخت و دستکش
و جوراب می بافت .
نوروز علی عروسک های لیلا را
بر می داشت و فرار می کرد و من با سارا به مدرسه
می رفتم . سربازهای رضا شاه ، قمر زن محرم را که
جذام گرفته بود به سویوتلوق برده بودند . سوتلوق
آن طرف آجی چای بود . کشف حجاب که شد محرم نگذاشت سارا به مدرسه بیاید .
جنگ جهانی که شد سربازهای روس پیدایشان شد . می آمدند و می خوردند و
غارت می کردند و می رفتند . و آن سرباز روس که . . .
تنها بوی
باروت بود و جیب های خالی من و تو و سکه
های روی میز قهوه خانه و استکانی که از دست سارا افتاد و جیغ لیلا که تا جذامخانه
می رفت و محرم که افتاده بود با تمام وزنی که دیگر نداشت .
و اینهمه شد . باید هم می شد . شاید هم می توانست نشود .
اصلا فکر می کنی ساعت چند بود و چه سالی بود . کجا بودی که ندیدی . می دیدی هم
کاری نمی توانستی بکنی . و دیگر دیر شده بود .
محرم را در قبرستان ونیار به خاک سپردند و سرباز روس را
برای محاکمه به آرا کوچه آوردند . میرزا عبداله که
از فدایی های پیشه وری بود از سرباز روس سوال و
جواب می کرد که جعفر پسر عین
اله دم اسب را کشید و سرباز روس دست بسته به زمین افتاد . به ونیار که
برگشتیم لیلا چارقد نبسته به کوچه رفته بود .
نوروز علی می گفت لیلا جن زده شده است . دیوانه جد و آبادش
بود . و لیلا تلافی کرد در یک شب بارانی و من و سارا و آی پارا سراسیمه از قهوه
خانه بیرون دویدیم . لیلا لباس عروسی اش را پوشیده و در حیاط قهوه خانه می رقصید .
نوروز علی چشمش دنبال سارا بود .
شعله های آتش از در و دیوار قهوه خانه زبانه می کشید . لیلا
دستهای نوروز علی را بسته و قهوه خانه را آتش زده بود . نوروز علی نصف صورتش سوخته
بود . لیلا را به دار العجزه بردند .
قهوه خانه جای ماندن نبود . نوروز علی و دوستانش از یک طرف
و سربازهای روس از طرف دیگر . همه چیز را گذاشتیم و سارا و آی پارا سوار الاغ و من
مثل همیشه پیاده به خانه عباسقلی در باغمیشه آمدیم .
ممدعلی پدر عباسقلی را روسها کشته بودند و تامارا مادر عباسقلی زن عین اله شده بود . عین اله دو
پسرش جعفر و علی اشرف را برداشته بود و به خانه
عباسقلی آمده بود .
آسیه زن عباسقلی نازا بود و تامارا
مادر عباسقلی ، سلطنت دختر اسداله را برای عباسقلی خواستگاری کرده بود .
جعفر گلیم خانه
را فروخته بود و یک آکاردئون خریده بود . سریه زن جعفر چادرش را زمین می انداخت و رویش غذا
می خوردند . علی
اشرف یک چشمش به کفترهایش در آسمان دالی کوچه بود و یک چشمش به سارا که لب حوض
ظرفها را می شست . عباسقلی که نماز می خواند چراغعلی پسر جعفر مهرش را برمی داشت و فرار می کرد . علی
اشرف یک رادیوی چند موج داشت که اخبار جنگ جهانی را پخش می کرد .
سلطنت پسری بدنیا آورد که اسمش را نورالدین گذاشتند . عباسقلی وسط حیاط از خوشحالی مثل
دیوانه ها می رقصید . سارا رفته بود خانه اسداله را برای آمدن نورالدین آب و جارو
بزند .
و فکر می کنی سارا چند سالش بود که
طپانچه اسداله را برداشت و مرتیکه داشت له له می زد و تنها خدا آنجا بود . تو هم
اگر بودی چشمهایت را می بستی . گلوله اول از بغل گوش اسداله گذشت و به یکی از چراغ
های لاله روی طاقچه خورد . گلوله دوم درست خورد به . . . تو که نامحرم نیستی اما
بگذار خیالت به هر کجا می خواهد برود .
میرزا عبداله که رسید سارا طپانچه در دست در
گوشه اتاق می لرزید . اسداله وسط اتاق افتاده بود و عربده می کشید .
سارا از در پشتی به خانه عباسقلی فرار کرد . میرزا
عبداله در کلانتری گفته بود که از دزدهای چند شب پیش بودند آمده بودند تلافی کنند
. اسداله از ترس آبرویش چیزی نگفت .
تو خجالت نمی کشی و تازه سارا لقمه ای
نیست که در گلویت گیر نکند . مشروطه چی بودن که به این چیزها نیست و مرام ،
هندوانه نیست که بخواهی در چشمه حسن پادشاه بگذاری تا خنک بماند و چند روزی بگذرد
و همه چیز فراموش شود و کسی پیدا نشود که
گندهایت را بنویسد یا بخواهند آتشی روشن کنند یا پوستت را قلفتی بکنند و تو بخواهی
قرآن به سرکنی و نعره بزنی و تازه خدا خواسته باشد از قولوب قولوب قلیانت خوشش
بیاید و فرشته ها برایت کف بزنند یا خواسته باشی با آبروی دختر محرم بازی کنی و آب
هم از آب تکان نخورد و سنگهای آن کعبه که رفتی در سرت نخورد نه این حرفها نیست
قاقیه را بدجوری باخته ای . خودمانیم مشروطه برای تو یکی که بد نشد و همین دیروز
داشتی در باغ گل احمد زمین را بیل می زدی تازه آن وقت هم از گل احمد می دزدیدی
.
سارا با میرزا عبداله به شوروی فرار کرد و مرزها برای چهل
سال بسته شد . آی پارا زن گل احمد شد و به
شورچمن رفت . زنهای خانه عباسقلی جمع شدند و فضه دختر سلطنت را به عقد من در
آوردند و تا من خواستم چیزی بگویم عباسقلی دستم را گرفت و برد سر ماشین های جوراب
بافی اش .
گل احمد ریش سفید شور چمن بود . شور چمن از بالا به آرا
کوچه می رسید و از پایین به دالی کوچه . حلیمه زن گل احمد مرده بود و مرحمت دختر
گل احمد زن خان کیشی شده بود . حمزه علی پسر گل احمد باغبان دستمالچی ها بود . باغ
دستمالچی ها از از بالا به کوه عینالی می رسید و از پایین به آرا کوچه .
گل احمد دامدار بود . فضولات گاو میش ها را وسط حیاط می ریختند
. این ور حیاط خانه گل احمد بود و آن ور حیاط خانه حمزه علی . گلدسته زن حمزه علی
، دختر اسداله بود . یکی از چهار دختری بود که در باغمیشه آن روز به مدرسه رفته
بود و درس خوانده بود . گلدسته بچه های باغمیشه را در دهلیز خانه شان جمع می کرد و
قرآن یادشان می داد .
من و فضه صاحب پسری شدیم که من اسمش را اسماعیل و فضه اسمش را اسحاق گذاشت . آی پارا نازا بود و
آمد اسماعیل را به خانه گل احمد برد و فضه دختری بدنیا آورد که من اسمش را لعیا و فضه اسمش را صحرا گذاشت .
نورالدین سه سالش بود که عباسقلی مرد و سلطنت زن نصراله شد و نصراله زنش گوهر
را برداشت و به خانه عباسقلی آمد .
نصراله در کبریت سازی کار می کرد . کت و شلوار خاکستری گشاد
می پوشید و لبه دار می گذاشت . خانه اش در کوچه حاجی ولی بود . سلطنت می گفت
خواستگار فرستادند قبول نکردم . نمی دانم جادو جمبل کردند چه کردند که یکدفعه عاشق
شدم و سر به کوه و بیابان گذاشتم .
سلطنت دختری بدنیا آورد که اسمش را گل خاتون گذاشتند و پسری که مخدومعلی
صدایش کردند و این همان روزهایی بود که نفت ملی شده بود و من و بالاخان رفته بودیم
در راسته کوچه یاشاسین مصدق فریاد می زدیم و لوطی
های شاهسون ریخته بودند ما را کتک می زدند و تامارا که حواسش را از دست داده بود و
بچه های آرا کوچه دنبالش راه می افتادند و دوت دورو دوروت تیراختور می گفتند .
تامارا چهار تا النگوی پلاستیکی داشت . یکی یکی النگو هایش
را به اکرم و شهناز نشان می داد . . . این راه مارالان است . . . این راه فرح است
. . . آنروزها فرح تا ربع رشیدی اسفالت شده بود و آب لوله کشی تا بیلانکوه آمده
بود .
تامارا چوبی بر می داشت و مثل عین اله ساز می زد و زنها می
خندیدند . اکرم و شهناز از تامارا خوششان می آمد . تامارا از مادرشان گلدسته برایشان
می گفت . . . گلدسته وقتی برنج دم می کرد عطرش تا سر شورچمن می رفت . . .
مصدق که رفت جوراب بافی کساد شد و من برای کار به تهران
رفتم . حیدر علی پارچه می بافت و من سوزن های
ماشین را عوض می کردم .
گل احمد که مرد آی پارا و اسماعیل به خانه عباسقلی آمدند و
فضه با آی پارا حرفش شده بود . سلطنت زنگ زد و من رفتم فضه و لعیا را به تهران
آوردم .
خانه حیدر علی یک اتاق بیشتر نداشت و یک گلیم و یک علاالدین و دیگر هیچ . غیر
از ما شش هفت تا مستاجر دیگر هم بودند . فضه هر روز با عفت
خانم زن صاحبخانه سر آب دعوا می کرد .
طرلان زن حیدر علی فارسی بلد نبود . ما که رفتیم از تنهایی در
آمد . از صبح تا شب با فضه ترکی حرف می زد و حرفهایش تمام نمی شد .
طرلان دختر حمزه علی بود . گلدسته مرده بود و طرلان که به
تبریز می رفت با نامادری اش زیور سر بچه ها دعوا می کرد .
تو فکر می کنی گلدسته که مرد بالاخان چند سالش بود و اکرم و شهناز تا کجا
دنبال تابوت دویدند و زمین خوردند . . . در قلبت جای خالی مادری ست می دانم و بر
گیسوانت جای خالی نوازشی .
طرلان بیست سال ، بالاخان
هفده سال ، شهناز سیزده سال ، اکرم هشت سال و مقصود
پنج سالش بود . موشها لباسهای اکرم و شهناز را در یخدان
گلدسته جویده بودند .
طرلان تابستانها به تبریز می رفت و در باغ دستمالچی آلبالو
می چید . حیدر علی یک خانه در بازارچه شاپور خریده
بود . وسط حیاط یک حوض کوچک بود که زود زود پر می شد و آب حوضی می آمد خالی اش می
کرد . آشپزخانه پنج پله پایین تر از حیاط بود . فضه آنقدر حرف می زد که طرلان کم
می آورد . دلش برای باغمیشه و خانه عباسقلی تنگ شده بود . انقلاب که شد جمع کردیم
و به تبریز آمدیم .
اکرم زن نورالدین دیسک کمر گرفته بود . گوهر زن نصراله
آفتابه مسی را پر کرده بود به مستراح می رفت . شهناز زن چراغعلی کنار حوض ظرفها را
می شست . فضه و مرجان زن اسماعیل گرد و غبار خانه را می گرفتند . مهناز خواهر
چراغعلی در سینی برایمان شربت آلبالو آورده بود .
فضه گفت این مهناز دختر خیلی خوبی است نمی دانم چرا شوهر
نمی کند . گفتم شاید خواستگار ندارد . شربت را که خوردیم لیوانها را خودم به خانه
چراغعلی بردم . مهناز آمد استکان ها را گرفت . تشکر کردم . دختر تو دل برویی بود .
همه چیزهایی را که فضه نداشت یکجا داشت .
یک کتاب کور اوغلی داشت که نمی توانست بخواند . فضه گفته
بود ابراهیم قلی در زمان پیشه وری در مدرسه ترکی خوانده است . مهناز هر روز کور
اوغلی را می آورد برایش می خواندم . فضه هم خوشش می آمد . کور اوغلونون اوز آدی
روشن ایدی .
دلم برای فضه می سوخت که پس از اینهمه سال هنوز مرا نشناخته
بود . مگر خودم شناخته بودم . می سوختم و می ساختم . فراتر از انقلاب و جنگ و همه
بگیر و ببندها . شاید مهناز هم نمی دانست . مگر می توانست نداند . کور اوغلی را که
برایش می خواندم تا آسمان هفتم می رفتم . مهناز تا کجا می رفت نمی دانم .
او هم گیج و منگ بود . در حیاط عباسقلی به این ور و آن ور
می رفت . اتوی شهناز را می آورد درستش کنم . دفتر نقاشی یحیی و نازلی را می آورد
برایشان درخت آلبالو بکشم .
فصل آلبالو گذشته بود . کنار حوض می آمد ماهی ها را تماشا
می کرد . می ترسید کور اوغلی تمام شود . رفته بود از شیشه گر خانه دده قور قود
خریده بود و من غزلیات واحد را برایش خریده بودم .
اختر زن همسایه به گل خاتون دختر سلطنت گفته بود که ابراهیم
قلی عاشق شده است . به هر چه بلد بودم و نبودم قسم خوردم اما کسی باور نکرد و فضه
هر چه از دهانش در آمد پیش در و همسایه به من گفت .
فردا صبح ساکم را
برداشتم و به ترمینال قدیم تبریز رفتم و سوار اولین اتوبوسی شدم که به تهران می
رفت . به تونل های میانه رسیده بودیم که یک تریلی از لاین روبرو سبقت گرفت و کم
مانده بود آه فضه همان یکساعت اول نفله مان کند .
میدان توپخانه جلوی شیشه بانک ها گونی های شن چیده بودند و
روی پناهگاه های بتنی پوستر های تبلیغاتی مجلس سوم را چسبانده بودند . از میدان
حسن آباد می گذشتم که زمین زیر پایم لرزید و شیشه مغازه های کاموا فروشی شکست و
دویدم جلوی موتور سواری که مثل من هول کرده بود .
چشمهایم را که باز کردم در بیمارستان سینا بودم و دختری که
بلوز چارخانه پوشیده بود داشت فشارم را می گرفت . تلویزیون بخش خطبه های نماز جمعه
تهران را پخش می کرد . مردم شعار می دادند موشک جواب موشک .
چند هفته ای پایم در گچ بود . شبکه یک داشت خطبه های نماز
جمعه را نشان می داد . مردم شعار می دادند موشک جواب موشک . در پرونده ام نوشته
بودند بیمار فکر می کند دارند افکارش را از شبکه یک تلویزیون کنترل می کنند .
آنروزها هنوز تلویزیون ها ریموت کنترل نداشتند .
بالاخان با دکتر بخش صحبت کرد و مرا به بیمارستان رازی
تبریز آورد . بالاخان را هزار قسم دادم داستان پیدا شدنم را به فضه نگوید .
تخت من کنار پنجره بود . یک اتاق شش تخته بزرگ با دیوارهای
سبز کمرنگ و یک گلدان شمعدانی کنار پنجره و یک تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ .
بقیه اتاقها تلویزیون نداشتند و دیوانه ها جمع می شدند در اتاق ما فوتبال می دیدند
و یک دیوانه بازاری می شد که نگو . سیگار کشیدن دربخش ما آزاد بود .
کم کم داشت خوشم می آمد . برگه ای هم از تهران داده بودند
که در موشک باران زخمی شده ام و هزینه بیمارستان برایم رایگان بود . جلوی بینی مان
پنبه خیس اتر می گرفتند و می فشردند . از هوش که می رفتیم از دو طرف سرمان شوک می
دادند .
بیمارستان رازی تبریز
دیوانه ها دارند در سالن بخش می رقصند و من دارم با این
روزنامه های باطله قایق درست می کنم . می خواهم به سفر دور دنیا بروم .
از وقتی تلویزیون رنگی آورده اند من هم خوابهایم را رنگی می
بینم . خوابهایم گاهی واقعی تر از این چرت و پرت هایی است که در این بخش خراب شده
بعنوان واقعیت به خورد آدم می دهند . خودشان بیشتر از همه توهم دارند و تا آدم یک
حرفی می زند زرتی به آدم شوک می دهند .
اینجا کسی نمی داند که دارد خواب می بیند . اگر بداند که
خواب نمی شود و من از وقتی در میدان حسن آباد سرم به اسفالت خورده همه چیز را
فهمیده ام .
و شما که دارید این نوشته ها را می خوانید یا داخل خواب من
هستید یا داخل خواب یک نفر دیگر که دارد من و شما را یکجا خواب می بیند .
در این خوابی که می بینم همه لخت و عور هستند و هیچ جنگی بر
سر تصاحب زنها اتفاق نمی افتد و من از شما چه پنهان چند وقتی است که دور از چشم
حوریان چشم درشت اینجا که سرمه از مژه هایشان می چکد و آنقدر رنگ و لعاب به
صورتشان مالیده اند که آدم دچار وحشت می شود فراتر از تمام خدایان و ناخدایان و
فراتر از هر چه نگفتیم عاشق دختری زمینی شده ام که پیراهنی چارخانه و دامنی زیبا
پوشیده و مثل حوریان اینجا لخت و عور نیست .
نه تمجیدی که لب ها همه فصول است و گلها
همه در گونه های تو و عقاقی ها در ناپیدای حرفهایت به رستن برخاسته
چارقد این دختر زیبا را که گونه هایش وقتی می خندد گود می
شود باد با خود برده است و من کم مانده برای آوردن چارقد این دختر اثیری ، خودم را
در امواج دریا بیاندازم .
ملوانهای کشتی کم مانده دور از چشم زنهایشان دختر را که با
طنابی به دکل کشتی بسته اند با هیزی چشمهایشان بخورند و شاید برای همین است که
زنهای چهار ملوان خواب دیده اند که باید دختر را برای خدای طوفان قربانی کنند تا خشم
دریا فرو بخوابد .
و من زان پیشتر که دخترکانم را زنده بگور
کنم خدایی داشتم و نه هرگز بتی از سفال و من اکنون از جهل بتی می سازم و چندان در
پایش اشک همی ریزم کان موبدان را غروری بود اگر از ابوالهول نیز یا مسیحایی بود
اگر در قلب چندان فرو می ریخت که هزار سال دیگر بر نمی آمد .
با شما می گویم ای تمام بت های جهان کانان
خدایان خویش را کشتند و تمام بت های مرا روز روشن با قداره ای خونین و چندان به
جدال برخاستند که بودایشان از شرم فرو ریخت و من اکنون با معبدی بر دوش ، مسیح
خویشم و بودای خویش .
کشتی به صخره های کوه آرارات می خورد و تا ملوانها به
خودشان بیایند من و دختر که اسمش سارا است با پیچ و خمهای رودخانه ای که اسمش آراز
است راه می افتیم و به جنگل ها و کوهستانی بنام قره داغ می رسیم و در قلعه ای که
نامش بابک است پناه می گیریم .
اکنون که این را می نویسم هزار و دویست سال بعد است . برف
زیادی باریده و دشمن که سهل است خودمان هم نمی توانیم از این قلعه پایین برویم .
روزهای بی غمی است .
من خود بابک نیستم . یکی از همین دور و بری هایش هستم .
ابراهیم قلی صدایم می زنند . ابراهیم قلی های قبلی هر که بوده اند خدا رحمتشان کند
. خوب نیست پشت سر مرده ها حرف بزنیم . آنهم مرده های ما قبل تاریخ و گرنه شب در
کابوس با چماق به سراغت می آیند و مخت را تیلیت می کنند .
اینکه پدرانم از میمونهای بالای درخت ها بودند یا از بهشت
آمده اند دیگر برایم مهم نیست . اینروزها دیگر خیلی چیزها برایم مهم نیست . از وقتی که یادم می آید در این قلعه نگهبانی
داده ام و یک بار هم نماز صبحم قضا نشده است .
مردان قلعه همه عاشق سارا می شوند و شمشیرهایشان را زمین می
گذارند و تا صبح می نوشند و می رقصند و نزدیک های صبح اعراب از راه می رسند و قلعه
را تسخیر می کنند و بابک را با خودشان می برند و ما . . .
شبانه فرار می کنیم و به کوهی بلند که نامش سبلان است می
رسیم و با پیچ و خم های رودخانه ای که اسمش آجی چای است راه می افتیم تا به
کوهستانی سر تا پا سفید که نامش سهند است می رسیم .
و از دره ای که نامش لیقوان است با شرشر رودخانه ای که اسمش
اسبه ریز است راه می افتیم و به کوهی سرخرنگ که نامش عینالی است و دشتی زیبا که
نامش باغمیشه است می رسیم و در باغی که نامش توتدوغ است در پایین تپه ای که نامش
قله است خانه ای می سازیم .
و من هنوز فرصت نکرده ام که از سارا خواستگاری کنم . سارا
که می رود با کوزه از اسبه ریز آب بیاورد روادی های یمنی که در آنطرف اسبه ریز
زندگی می کنند و به باغمیشه ، بغموشه می گویند عاشق سارا می شوند و با لهجه عربی
سودان گلن کوزه لی قیز می خوانند .
فردا صبح چند تا مرد گردن کلفت با یک کله قند و چند تا گل
زرد که از کنار اسبه ریز چیده اند پیدایشان می شود و من بی مقدمه کله قند را بر می
دارم و به سر مردی که جلویم نشسته است می کوبم و دست سارا را می گیرم و از پل اسبه
ریز فرار می کنیم .
سارا خودش را در اسبه ریز می اندازد و اسبه ریز که دارد
چهار مضراب به دریاچه ارومیه می رود سارا را هم با خودش می برد و روادی ها مرا دست
بسته به طویله ای می برند که بوی پهن عجیبی می دهد و من " آرپا تایی درین اولماز ، سارا کیمی گلین اولماز
، آپاردی سئل لر سارانی " می خوانم تا اینکه . . .
زمین لرزه ای می آید و همه بغموشه روی سر روادی ها خراب می
شود و یک تیر چوبی از سقف طویله روی سر من می افتد و من هر چه توهم و خواب است از
سرم می پرد .
دیوانه ها دارند در حیاط بیمارستان گل کوچک بازی می کنند و
مردی که بالای بشکه رفته دارد گیلاس می چیند . جنگ تمام شده اما تلویزیون هنوز
مارش حمله پخش می کند .
چند سال در آن طویله از هوش رفتم یادم نیست . به هوش که
آمدم ترکهای سلجوقی رسیده بودند و هنوز از دهان اسب هایشان کف می آمد و بلد نبودند
پیاده روی زمین راه بروند و حتی شب ها روی اسب می خوابیدند و نمازشان را هم روی
اسب می خواندند .
و کم کم فک و فامیلشان هم آمدند و در بغموشه ترافیک اسب ها
شد و من که هیچ وقت حواسم به چراغ قرمز نبود کم مانده بود زیر دست و پای اسب
هایشان له شوم .
حسابی شلم شوربا شده بود . از همه طایفه ها بودند از اعراب
روادی گرفته تا تات هایی که چند هزار سال بود آنجا بودند و نوه های چنگیز خان مغول
که تازه از مراغه رسیده بودند و داشتند طرفهای خیابان دامپزشکی تبریز برای خودشان
شنب غازان می ساختند و برای من که داشتم خواب می دیدم حسن صباح شش امامی فرقی با
هولاکو خان چشم بادامی نداشت و اهمیتی نداشت که چه جانوری می آید و چه جانوری می
رود .
رشید الدین وزیر غازان خان همه زمین هایش را فروخته و آمده
بود در باغمیشه ما یک دانشگاه آزاد ساخته بود که چهار دانشکده در چهار طرفش و یک
بیمارستان و یک حمام و یک مدرسه و یک دار الایتام و یک کتابخانه داشت و من که
آنروزها کار و زندگی نداشتم می رفتم هر روز در کتابخانه این ربع رشیدی می نشستم و
خواب هایم را پیش نویس می کردم .
زلزله ای که با قدرت حالا من از کجا بدانم چند ریشتر آمد
همه تبریز و باغمیشه و بع رشیدی و شنب غازان را روی سر ایلخانان خراب کرد و یک
تیرک چوبی از سقف کتابخانه روی سر من افتاد و من خیال کردم راکتی موکتی چیزی به
محله علی آباد سر کوی شهدا خورده و تا آمبولانس برسد از هوش رفتم .
آغ قویونلو ها داشتند از بارنج تا دوه چی قنات حسن پادشاه
را می کشیدند که با صدای بیل و کلنگشان به هوش آمدم و دیدم اوزون حسن که بالای سه
متر طول داشت دارد قلیان خوانسار می کشد و از میان دودی که از سوراخ های بینی اش
بیرون می زند چپکی نگاهم می کند .
ایکی ثانیه بلند شدم و گرد و خاک لباس هایم را تکاندم و
سلام کردم اول فکر می کرد که از کارگرها هستم اما وقتی دید قیافه ام و لباس هایم
عجق وجق است کمی جا خورد و ترسید اما به روی خودش نیاورد .
و من آنروزها تیپ قلندری زده و با فامیل های قزلباش اوزون
حسن دوست شده بودم و یکبار که رفته بودیم پای شاه اسماعیل را ببوسیم از بوی جوراب
های شاه جوان سرم گیج رفته و از هوش رفتم و به خودم که آمدم از قزلباش های مقرب
شده بودم .
در جنگ چالدران مرا به جنگ سلطان سلیم فرستادند اما من که
فکر می کردم همیشه حق با همه است و با هیچ کس نیست از طرف دیگر مطمئن بودم که با
این تیر و کمان ها و نیزه و شمشیر ها که دستمان داده اند در برابر تفنگ ها و
توپخانه مجهز عثمانی ها ضایع خواهیم شد وسط کار جنگ را رها کردم و با سربازانم از
آناتولی به روم گریختم . . .
چون داریوشی در سرزمین بی شمشیر گستره
لشکریانم را غرور می برم از قسطنطنیه تا روم دو هزار بار عاشق می شوم اما میان من
و تو هزار دیوار چین فاصله است . تو سنگهای اهرام ثلاثه فرعون قدرتی و من بردگان
سیاهی که بی صدا در زیر سنگها می میرند . . .
در روم یک رنسانسی راه انداخته بودند که نگو و نپرس .
سربازانم از دیدن نقاشی ها و مجسمه های لخت و عور رومی ها گیج و منگ شده بودند و
من که یاد دختران لخت و عور باغ زیتون افتاده بودم اشک در چشمانم حلقه زده بود . .
.
قرون وسطای
این همه درد را قیام می زنم کسی برای یک بغل رنسانس تحویلم نمی برد در پشت پلک های
جهل یک ارسطو اشک نیست .
در فلورانس دوره گردی دیدم که نقاشی های قدیمی می فروخت و
پرتره ای از دختری بود که خودش را در اسبه ریز انداخته بود و هنوز موهایش خیس بود
. هزار سکه دادم و نقاشی را خریدم و با سربازانم از بالای کارا دنیز به طرف قفقاز حرکت کردم .
. .
من و تو
آذربایجان هزار سال قبلیم بی آنکه ارسی از میانمان گذشته باشد .
به قفقاز که رسیدیم عباس میرزا داشت با روسها می جنگید .
سارای نقاشی را که دید ضعف کرد و برایش آب قند آوردند . به خودش که آمد روسها تا ارس
رسیده بودند . . .
این
قرارداد که مخلوطی از ترکمنچای و گلستان می باشد بین امپراطوری قدر قدرت روس و
پادشاهی خاک بر سر ایران منعقد می گردد . . . به موجب این قرارداد ، قفقاز دیگر
مال شما نیست . بروید با سبیل های فتحعلی شاهتان حال کنید .
با ارنست ژوبر که از طرف ناپلئون آمده بود به تبریز برگشتیم
. ژوبر از عباس میرزا خوشش آمده بود :
" در مدت زمان کوتاهی که در خدمت عباس میرزا بودم از
امور پوچ و یاوهگویی خودداری و همواره نکتههای دقیقی را مطرح میکرد . یکبار از
سر درد به من چنین گفت . . .
نمیدانم
این قدرتی که شما را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه ؟ مگر
جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن
به شما به ما میتابد تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست ؟ گمان نمیکنم . اجنبی
حرف بزن ! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم . "
در تبریز ژوبر به کنسولگری رفت و من به خانه کلانترلی ها
رفتم تا نامه عباس میرزا را بدهم .
پیرمردی مثل مجسمه دماغش را به پنجره چسبانده بود و داشت از
پشت شیشه دود گرفته خانه کلانترلی ها که رو به قله بود با تعجب مرا نگاه می کرد و
من فهمیدم که پیرمرد همه پایین آمدن و سر خوردن های مرا از بالای قله تا پای اسبه
ریز بدون پلک زدن تماشا کرده است .
کس دیگری در آن موقع روز که ساعت سه بعد از ظهر آذرماه بود
در آن دور و برها نبود و من یادم افتاد که هنوز ناهار نخورده ام و با خودم گفتم
این یکی دیگر خواب نیست و باید مراقب باشم داخل ساختمان معتادی چیزی نباشد .
از تیرکی که روی اسبه ریز انداخته بودند گذشتم و از قسمتی
از دیوار که تخریب شده بود وارد حیاط شدم .
اطراف استخرها ، ساقه ها و شاخ و برگهای خشکیده تاکها و
بوته گل های خشک شده مثل انگشتان لاغر و چروکیده پیرزن های قاجاری داشتند بافتنی
می بافتند و من یادم آمد که این صحنه را یکبار وقتی سر کلاس بافت شناسی مرحوم دکتر
رجحان خوابم برده بود دیده بودم .
و نمی دانم از کجا یاد اولین روز انترنی ام در بیمارستان
روزبه افتادم و یاد خورشت های قیمه طرلان و سالاد کاهو و پیاله های ماست سر سفره
شان و خنده های حیدر علی و یاد درهای شکسته ساختمان چهارده و آن اتاق سوخته .
سکوتی به سنگینی سالهایی که بر آن خانه قدیمی گذشته بود
داشت زیر خش خش برگهای پاییزی در زیر کفش های تابستانی ام که هنوز وقت نکرده بودم
عوضشان کنم می شکست .
یکی از ستونهای عمارت جدا شده و بین زمین و آسمان معلق بود
. یاد زمین لرزه ای افتادم که همین چند ماه پیش همه تبریز و ورزقان را لرزانده بود
. گفتم چند تا با موبایلم عکس می گیرم و تا اتفاقی نیفتاده بر می گردم .
داخل عمارت همه چی از لاستیک ماشین گرفته تا کفش های بی
لنگه و گلدان های خالی و حلبی های خالی روغن نباتی قو و شیشه نوشابه پیدا می شد .
شرف الدوله پرسید ابراهیم قلی چرا تنها آمدی و من یادم افتاد
که سارا با شرشر تارهای های اسبه ریز تا کاسه شکسته دریاچه رفته است .
شرف الدوله گفت ابراهیم قلی می بینی با ما چه کرده اند و من
یادم افتاد که باید همان کودکی های پیرمرد باشم . . .
آنروزها که میرزا حسن بچه های دالی کوچه را در خانه شرف
الدوله جمع کرده بود و خواندن نوشتن یادشان می داد و من دماغم را به شیشه پنجره
چسبانده بودم و دوست داشتم سه تار اسبه ریز را از قاب پنجره بردارم و برای بچه های
مدرسه ماهوری شوری سه گاهی بزنم .
ملا مهدی گفته بود که میرزا حسن بابی شده و مردم باغمیشه
زده بودند شیشه های خانه شرف الدوله را شکسته بودند .
شرف الدوله ، کلانتر شهر و مسئول غلات بود . نان برای خوردن
و گندم برای پختن پیدا نمی شد . مردم علیه امیر نظام گروسی شورش کرده و خانه نظام
العلما را که از انبارداران بود غارت کرده بودند و مظفرالدین شاه ، امین الدوله را
برای خواباندن غائله نان به تبریز فرستاده بود .
امین الدوله که زورش به محمد علی میرزای ولیعهد و امام جمعه
که گندم هایشان را انبار کرده بودند نمی رسید شرف الدوله کلانتر را که مردم به
شرافتش قسم می خورند به فلک بسته بود و این کار بر محبوبیت شرف الدوله و نفرت مردم
از دربار قاجار افزوده بود .
آداب چارپایی ندانسته قدیسی پیشه کردیم
گفتی نخستینیانی بیش نبودیم هرگز ، گفتی هزار سال انسان بی تاریخ زیسته است . سخن
به چماق اگر توان گفتن ، هزار تمدن بیهوده است .
خوی آدمیانم اگر ناموختند به نامردمی از
این بیش هم ندانم زیستن که نان بی نانی دزدیدن از تبهکاران قوم اگر برناید قدیسانشان
را از گلو تواند رفت .
این قوم را از این بیش توان هم فریفت از
این بیش هم با کاسه ای در دست توان میان خلق و خدایشان خزید کاین خاک سخت سالوس
پرور است .
. . . و شرف الدوله اینهمه گفت و هیچ نگفت و بار و بندیلش
را بست و به قفقاز رفت و من که از مشروطه حرفهای شرف الدوله دهانم باز مانده بود
داشتم دنبال میخی چیزی می گشتم و دیواری جایی که نقاشی سارا را بزنم که یکدفعه زمین
زیر پایم خالی شد و با کله به زیر زمین خانه کلانترلی ها افتادم و رفتم به کانال
دیگری و اصلا مسیر دیگری . . .
که بالای هیجده سال بود و دختران لخت و عور باغ زیتون برایم
نوشیدنی های روحانی آورده بودند و من آنقدر خورده بودم که دلم از این ور می پیچید
به آن ور می رفت اما باغ زیتون به آن بزرگی یک مستراح نداشت و من به خواب نورالدین
که آن ور حیاطش مستراح دنجی داشت رفته بودم .
خلیل خان از مستراح بیرون نیامد . در را که باز کردم بنده
خدا همانجور چمباتمبه آفتابه مسی در دست برای خودش مرده بود . شاه صنم و ریحان یک
قشقرقی راه انداختند که همه دالی کوچه ای ها از نوبهار تا مسجد میر رسول مثل مور و
ملخ به خانه خلیل خان ریختند .
ابوالقاسم و ممدعلی از این ور تابوت گرفتند و گل احمد و
اسداله از آن ور تابوت .
هر ده قدم جنازه را زمین می گذاشتیم و فاتحه ای می خواندیم
و دیوانه ها سوت می زدند و دوت دورو دوروت تیراختور می گفتند .
جلوی مسجد حاجی ولی ، خلیل خان بالای تابوت به عادت روزهایی
که زنده بود شروع کرد به خاراندن گردنش و مردمی که پشت سر تابوت راه افتاده بودند
از ترس فرار کردند .
بالای قله ، تابوت را زمین گذاشتیم و نماز میت خواندیم .
شرف الدوله و پدرش حاج کلانتر هم آمده بودند .
تازه قنوت گرفته بودیم که باد تندی وزید و هر چه گرد و خاک
بود داخل چشم و دهانمان شد به خودمان که آمدیم خلیل خان لخت مادرزاد از کفنش بیرون
آمده بود و دیوانه ها سوت می زدند . کفن خلیل خان با کفترهای علی اشرف در آسمان
دالی کوچه به پرواز در آمده بود .
به هر زوری بود خلیل خان را داخل یکی از قبرها چپاندیم و
سنگی بزرگ رویش گذاشتیم تا جم نخورد .
خلیل خان مباشر کلانترلی ها بود . از بالای قله که نگاه می
کردی خانه کلانترلی ها در کنار اسبه ریز دیده می شد . مظفرالدین میرزا تابستانها
به خانه کلانترلی ها می آمد و با حاج کلانتر پدر شرف الدوله قلیان می کشید .
* * *
خزانه مملکت خالی بود و عین الدوله برای آنکه خرج سفر
مظفرالدین شاه به فرنگ را در بیاورد تعرفه گمرکی را بالا برده و چند تاجر را در
تهران به خاطر گران شدن قند به فلک بسته بود .
شاه که از فرنگ برگشته بود علما و مردم در شاه عبدالعظیم
تحصن کرده بودند و مشروطه می خواستند .
و این همان روزهایی بود که من تاریخ مشروطه کسروی را از
کتابخانه بیمارستان رازی گرفته بودم و هر شب می نشستم خوابهایم را از روی این کتاب
که انتشارات امیر کبیر در سال شصت و سه چاپش کرده بود برای دیوانه ها با ذکر منبع می
نوشتم .
این مشروطه چند ماه طول کشید تا به شهرها برسد . در تبریز
مردم هر روز به تلگرافخانه می رفتند که " حسن آقا ببخشید مشروطه رسید ؟
"
این حسن آقا که شبیه رزیدنت سال یک بیمارستان رازی بود و
اعصاب درست و حسابی نداشت یک روز سرشان داد کشید که " مشروطه مرد . "
" مردم یا باب الحوایج گویان بازارها را بسته و در
کنسولگری انگلیس جمع شدند . محمد علیمیرزا دستور داد در نانوایی ها چراغ روشن کنند
و قیمت نان را کم کنند اما مردم فرستادند چراغ ها را خاموش گردانیدند که ما نان
نمی خواهیم مشروطه می خواهیم .
ده روز بازارها بسته بود و در کوچه های اطراف کنسولخانه و
مسجد صمصام جای سوزن انداختن نبود . شیخ سلیم وجب خود را نشان می داد و با زبان
روستایی می گفت " کباب بو انده کاسیب
" . میرزا حسین با آواز اشعار ادیب الممالک را می خواند . در کوچه ها فرش
انداخته و به همه ناهار و شام می دادند . "
حسن آقا کاغذی نوشت و به شیشه تلگرافخانه چسباند که خودتان
را نکشید مشروطه رسید :
" به اهالی
مملکت آذربایجان ، تشکیل مجلس شورای ملی و نظامنامه آنرا مرحمت فرمودیم وکلای شهر
تبریز و سایر ولایات بطهران بیایند و نسبت به عموم متحصنین کنسولگری انگلیس عفو
عمومی شامل خواهد شد . "
شرف الدوله با سی و هفت رای از طرف اعیان نماینده شد و با
شش نماینده دیگر تبریز عازم بهارستان تهران شد .
محمدعلیمیرزای ولیعهد در تبریز به انجمن ایالتی پیغام
فرستاد که . . .
مجلس شورای ملی که باشد دیگر چه جای
انجمن ایالتی است زود کاسه کوزه انجمن من در آوردی تان را جمع کنید
اما انجمن ایالتی تبریز زیر بار نرفت و محمدعلیمیرزا که
هنوز دمش لای تله بود دندان روی جگر گذاشت تا اینکه مظفرالدین شاه در دی ماه هشتاد
و پنج چشم از جهان فرو بست و محمدعلیمیرزا به تهران رفت و بر تخت سلطنت نشست و
احدی از نمایندگان مجلس را برای تاجگذاری دعوت نکرد .
یکسال و چند ماه محمدعلی شاه با مجلس و مشروطه چی ها کل کل
کرد تا اینکه یک روز قاطی کرد و سوار کالسکه اش شد و به لیاخوف روسی گفت . . .
من می روم باغ
شاه کمی هوایم تازه شود تا برگردم اول با انبردستی چیزی سیم های تلگراف را قطع کن
و بعد با توپی تفنگی منجنیقی چیزی بزن مجلس مشروطه شان را روی سرشان خراب کن .
لیاخوف روسی یک گلوله توپ انداخت رفت افتاد وسط مجلس مشروطه
و نمایندگان جیغ زنان بیرون دویدند . شرف الدوله به خانه سعدالدوله پناهنده شد .
محمدعلی شاه که کار مشروطه را تمام شده می دانست تلگرامی به
انجمن اسلامیه در تبریز فرستاد که . . .
" جناب
مستطاب میرهاشم دوه چی ، با کمال قدرت مجلس را توپیدم مفسدین را تمام گرفتار ، سید
عبداله را به کربلا فرستادم سید محمد را به خراسان ، ملک المتکلمین و جهانگیر خان
را دادم در باغ شاه سیاست کردند ، شما هم با کمال قدرت ، مشغول رفع مفسدین باشید .
سه شنبه دوم تیرماه هزار و دویست و هشتاد و هفت "
میرهاشم
با لوطی های دوه چی به انجمن ایالتی حمله کردند و نیروهای دولتی به فرماندهی شجاع
الدوله از بالای مناره های سیدحمزه و صاحب الامر ، مشروطه چی ها را که آن طرف اسبه
ریز سنگر گرفته بودند به گلوله بستند اما کاری از پیش نبردند .
بیوک خان پسر رحیم خان روز نهم تیرماه با هفتصد نفر از
سواران قره داغ به یاری نیروهای دولتی شتافت اما از نیروهای باقر خان که در خیابان
سنگر گرفته بودند شکست خورد .
یک هفته گذشت و از بیوکخان کاری جز غارت مردم بر نیامد . محمدعلی شاه به رحیم
خان تلگرام زد که . . .
یک الف بچه را فرستادی که چه . که
روزنامه های استانبول و قفقاز عکس ستار خان را در صفحه اول روزنامه هایشان چاپ
کنند و اجنبی جماعت به ریش ما بخندند که چه . آب که سهل است چای و قلیان هم اگر در
دست داری زمین بگذار و به تبریز برو .
روز شانزدهم تیرماه ، رحیم خان با سپاه انبوهی به تبریز
حمله کرد و بسیاری از مردم از ترس بر سر در خانه هایشان بیرق سفید آویختند و
مجاهدان خیابان و نوبر با صلاحدید باقر خان و نویدهای کنسول روس برای در امان ماندن
مردم ، تفنگهایشان را زمین گذاشتند .
رحیم خان با همه سواران قره داغ با دبدبه و کبکبه از خیابان
های شهر گذشته و در باغ شمال که در میان شهر و دارای عمارت های دولتی بود نشیمن
گرفت .
مشروطه از همه شهرهای ایران و از همه محله های تبریز رخت
بربسته بود . تنها ستارخان مانده بود و آن چند مجاهدی که آن شب در خانه ستارخان
جمع شده بودند . ستارخان کلاهش را برداشت و دستی روی سرش کشید و دوباره کلاهش را
روی سرش گذاشت و با صدای خش دارش رو به دوربین گفت . . .
سربازانم را پیشاپیش باخته ام در جنگی
نابرابر و تو ای شوالیه من بیش از این درنگ مکن
و من خیال کردم صدای احمد شاملو است دارد در بزرگداشت جهانی
مشروطه آخرین شعرش را دکلمه می کند .
گلوله ای از تفنگ یکی از مجاهدان ناخواسته شلیک شد که به
سقف اتاق خورد و لامپ اتاق روشن خاموش شد و دیوانه ها کف زدند . ستارخان آن گلوله
را که به هیچ کس نخورده بود به فال نیک گرفت و بلند شد و گفت فردا بایراق ها را می
خوابانیم .
فردا صبح ستارخان با گلوله زد و بیرق روس را که بر سر در
یکی از مغازه ها بود پایین آورد . مردم که چنین دیدند به وجد آمدند و دور ستارخان
را گرفتند و دوت دورو دوروت تیراختور سر دادند و همهمه شهر را فرا گرفت و من یاد
آن روزی افتادم که تراکتور بازی دو هیچ باخته را برده بود و مردم از ورزشگاه
یادگار امام بیرون ریخته و اتوبان شهید کسایی را بسته بودند و ما در ترافیک که از
آن ور تا خروجی شاه گلی و از این ور تا ورودی وادی رحمت رسیده بود مانده بودیم و
حرص می خوردیم و آنها پیراهن های قرمزشان را در آورده و بالای سرشان می چرخاندند و
فریاد می زدند . . . یئل یاتار طوفان یاتار یاتماز تیراختور پرچمی .
باقر خان و مجاهدان خیابان و نوبر هم که تفنگ هایشان را
زمین گذاشته بودند شور و شوق هواداران تیراختور را که دیدند به تکان آمدند و به
باغشمال حمله کردند . رحیم خان که از ماجرا بی خبر بود غافلگیر شد و با سوارانش از
دیوار پشتی باغشمال فرار کرد و شهر بدست مشروطه خواهان افتاد .
هیجده مهر ماه نبرد سختی در ورودی تبریز در محل پل آجی چای
در گرفت که هفت ساعت تمام ادامه داشت و با آنکه مجاهدان دویست نفر در برابر هزاران
نفر بودند توانستند نیروهای این طرف آجی چای را از پای در آورند .
سربازهای آن طرف آجی چای هم از ترس پا به فرار گذاشتند اما
هنوز از لشکرگاه عین الدوله در آناخاتون گلوله های توپ شلیک می شد .
تلویزیون مارش حمله پخش می کرد : شنوندگان عزیز توجه
فرمایید . شنوندگان عزیز توجه فرمایید . دلاور مردان خطه آذربایجان . . . که تصویر
یکدفعه قطع شد و من خیال کردم کلاغی قجله ای کبوتری یا کریمی روی ال ان بی نشسته
است و دیوانه ها گفتند نه بابا پارازیت انداخته اند .
با رسیدن سربازان فراری به آناخاتون همه لشکر دچار ترس شده
و فرار کردند و محاصره تبریز پس از چهار ماه شکسته شد و کبریت و نفت و قند که
کمیاب شده بود دوباره فراوان و ارزان شد و مردم دسته دسته به پل آجی چای می آمدند
و شادمانی می کردند .
و همان شب لوطیان دوه چی و علمای اسلامیه به باسمنج گریختند
و دوه چی بدست مشروطه چی ها افتاد و تعدادی از مجاهدان ریخته و انجمن اسلامیه را
آتش زدند و از باغمیشه که نگاه می کردی خیال می کردی جشن نیمه شعبان است و در
مقبره الشعرا آتش بازی راه انداخته اند .
جنگ در آذرماه شدت گرفت . صمد خان با سواران مراغه از غرب
حمله کرده و قراملک را تصرف کرد و از آنجا به هکماوار یورش برد و رحیم خان با تفنگ
چی های قره داغ ، الوار را تصرف کرده راه آذوقه را بست .
علیخان هم با سه تیر هایی که مظفرالدین شاه از فرانسه خریده
بود و توپ های جدید و مسلسل های شصت تیری که دست قزاق ها بود از شرق حمله کرد و
هکماوار در یک جنگ سخت و خونین بدست صمد خان افتاد .
پس از جنگ هکماوار و غارت صمد خان که جنگ تا کوچه پس کوچه ها رسیده بود ، شورعجیبی میان
جوانها افتاد و همه داوطلب شده بودند که مجاهد شوند .
از بهمن ماه باسکرویل که یک جوان بیست و سه ساله آمریکایی
بود و در مدرسه مموریال تبریز تدریس می کرد و کمی فنون نظامی در هیجده ماه سربازی
اش یاد گرفته بود جوانهای خام تبریز را در حیاط
ارک جمع می کرد و به آنان فنون نظامی می آموخت .
باسکرویل در نبرد شام غازان کشته شد و مجسمه اش را در موزه
مشروطه تبریز گذاشتند و زنهای تبریز به پاس فداکاری هایش فرش نفیسی بافتند و به
مادر باسکرویل در آمریکا فرستادند .
در فروردین ماه هشتاد و هشت ، شهر از هر طرف در محاصره بود
و نان برای خوردن و گندم برای پختن پیدا نمی شد و اینترنت به کلی قطع بود . در
جنگی که در ساری داغ در باغمیشه در گرفت بسیاری از مجاهدان کشته شدند .
با رسیدن بهار ، زنان و کودکان از گرسنگی به یونجه زار ها
می رفتند و یونجه می چیدند و گاهی در این مزارع یونجه که در کنار سنگر ها بود مورد
اصابت گلوله قرار می گرفتند و کشته می شدند .
این داستان یونجه خوردن تبریزی ها سالها بر سر زبانها بود و
گاهی از مردم شنیده می شد که یونجه خورده و مشروطه گرفته ایم که کسی به کسی زور
نگوید .
و ما واقعا علف خوردیم ، نه مثل الاغ ها و
نه مثل گاو و گوسفند ها . ما علف خوردیم مثل مجاهدانی که برای آزادی می جنگیدند .
ما زبان نفهم نبودیم . آنها زبان ما را نمی فهمیدند . و هنوز هیچ چیز بی سر و ته
نبود . و ستارخان ، واقعی بود ، درست مثل خودش ، با آن سبیل ها و آن کلاه و آن
خانه رو به قبله .
" اردیبهشت ماه هشتاد و هشت ، سپاهیان روس به بهانه
رساندن آذوقه به اتباع خود در تبریز وارد خاک ایران شدند و در بیرون تبریز در
آنسوی پل آجی لشگر گاه ساختند .
روز بیست و سوم اردیبهشت ، ناگهان سپاهیان روس به کوچه و
بازار ریخته تفنگ و فشنگ از مردم گرفته و از پول و ساعت هم چشم نپوشیدند . مجاهدان
شکیبایی نموده خشم فرو می خوردند و مردم از دور و نزدیک دندان بهم فشرده جز خاموشی
چاره نمی شناختند .
روس ها در محلات هم سنگر ها را با دینامیت برانداخته و چه
بسا در این میان خانه های پیرامون را هم ویرانه می نمودند و در این میان سیم های
تلگراف را هم پاره می کردند .
آخرهای خرداد ماه روس ها گرمی هوا در بیرون شهر را بهانه
کرده و لشکر گاه خود را به یکبار به درون شهر آوردند و در باغ شمال نشیمن گرفته و
روز به روز آزار و چیرگی فزونتر می نمودند .
روسها دنبال بهانه بودند تا تبریزی ها را به خشم بیاورند و
آنان را به جنگ برانگیزند و بیدرنگ دسته های سپاه را از قفقاز ریخته شهر را کشتار
کرده مجاهدان را از ریشه براندازند و پای خود را در آذربایجان استوارتر گردانند .
آنچه تبریز را در آن هنگام نگه داشت فراخ حوصلگی ستار خان و
باقر خان و دور اندیشی نمایندگان انجمن ایالتی و کاردانی نایب الایاله اجلال الملک
بود .
در تیرماه هشتاد و هفت ، مشروطه خواهان از همه جای ایران به
طرف تهران حرکت کردند . بیست و پنج تیرماه محمدعلیمیرزا به سفارت روس پناهنده و
تهران توسط آزادیخواهان فتح شد و مشروطه بار دیگر به ایران باز گشت .
روز نهم مرداد ، مشروطه خواهان شیخ فضل اله نوری را به جرم
همکاری با محمد علیمیرزا در سرکوب مشروطه به دار آویختند .
شیخ فضل اله چون به پای دار رسید خود را نباخت و رشته
خویشتن داری را از دست نداد و به خونسردی با مردم سخنانی گفت .
پس از همه نوبت به میرهاشم دوه چی رسید که انجمن اسلامیه را
در تبریز برپا کرده بود و جنگ را به داخل شهر کشانده بود . میرهاشم را در میدان
توپخانه به دار آویختند و گناهانش را بر تخته ای نوشته از روی سینه اش آویزان
کردند .
سال هشتاد و نه ، مجلس لقب سردار و سالار ملی را به ستارخان
و باقرخان اهدا کرد و از هر دو خواست برای دریافت این حکم که بر لوحی نقره ای ثبت
شده بود به تهران بیایند .
ستارخان و باقرخان همراه جمعی از مجاهدان از ششکلان
تبریز به سمت تهران حرکت کردند و در طول
راه با استقبال مردم بسیاری روبه رو شدند .
چون ستار خان و باقر خان به تهران رسیدند انبوهی بر سر
ایشان گرد آمدند ولی خود آنان حال روشنی نداشتند و نمی دانستند چه بکنند و با چه
دسته ای همراه باشند و از درون دلها آگاه نبودند .
مردانی که به کشتن و کشته شدن خو کرده و جز مردانگی و
جانبازی شیوه ای نشناخته در برابر این نیرنگها و رویه کاریها همچون پلنگ بیابان
بودند که به کوچه های پیچاپیچ و بن بست شهری افتد و راه چاره را گم کند .
هنوز مراسم جشن ها به پایان نرسیده بود که خبر خلع سلاح به
این دو باغ رسید و از مجاهدان خواسته شد سلاحشان را تحویل بدهند . یاران ستارخان
از پذیرفتن این امر خودداری کردند . "
اصلا در پارک اتابک بودی یا نبودی . که ده
ماه علف خوردیم و تسلیم نشدیم و آنوقت از تبریز پا
شدیم اینهمه راه آمده ایم که تفنگهایمان را بدهیم و مشروطه را دو دستی تقدیم شما
کنیم و دست از پا درازتر برگردیم که چه .
که تامارا چه بگوید خودش را آواره ممدعلی کرده
که چه . اصلا همین گاو میش های گل احمد چه جوری نگاهمان می کنند نه زخمی نه تفنگی
که مردم همه بدوند به دنبالتان برایتان هورا بکشند که چه .
قوای دولتی که جمعاً سه هزار نفر می شدند به فرماندهی یپرم
خان با چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر ، پارک اتابک را محاصره کردند و به
فاصله چهار ساعت سیصد نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند .
ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت اما در مسیر پله ها در
یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود .
دیدن پیکرهای بی جان مجاهدان که در پارک اتابک کشته شده
بودند کمر ستارخان را شکست و در سه سالی که بعد از آن زنده بود در منزل صمصام
السلطنه با خاطره های آن زندگی کرد . . .
من مشروطه غارت رفته دستهای توام و چون
یزدگردی فراری شکست سرزمینم را از خاک سربازان فدا شده شرم می ریزم از اشکانیان
چشمهای کوروش .
پارک اتابک هم نتوانست از این داغ سر بالا کند . چند سال
بعد از این واقعه بود که سفارت فخیمه روسیه این پارک را غصب کرد .
اشک از چشمان دیوانه ها سرازیر شده بود و دود سیگار اتاق را
پر کرده بود .
در این روزها که مردان سیاست داشتند مشروطه را در تهران
میان خودشان شقه شقه می کردند انفجاری ناگهانی تبریز را لرزاند . مجاهدان پس از دو
سال و هشت ماه دوباره اسلحه بدست گرفتند و با نیروهای روس جنگیدند . آنها با تعصب
و بی باکی ناشی از خشم و نفرت می جنگیدند .
اشغالگران که تا آن روز بر مردم بی دست و پا چیرگی مینمودند
ناگاه خود را در میان آتش یافتند . روسها در باغ شمال محاصره شدند .
جنگ چهار روز ادامه یافت و
نزدیک به هشتصد و پنجاه سالدات و قزاق در کوچه پس کوچه های شهر به خاک و
خون افتادند .
ورود پنج هزار نیروی روسی و تاختن آنها به تبریز ماجرا را
خاتمه داد . روسها شهر را زیر آتش سنگین توپخانه گرفتند و تبریز را به اشغال نظامی
در آوردند و صمد خان شجاع الدوله را که دشمنی دیرینه ای با مشروطه داشت بر جان و
مال مردم مسلط کردند .
احکام اعدام صادر و چوبه های دار بر پا گردید . رهبران
مذهبی و آزادی خواهانی چون ثقه الاسلام , شیخ سلیم ,حاجی علی دوا فروش و . . . بر دار شدند . حتی
دو پسر نوجوان علی مسیو نیز بر دار زده شدند .
هراس در تبریز حکمرانی می کرد و لبها دوخته شده بود .
اعدامهای بدون محاکمه , سر بریدن ها ، شقه کردن انسانها ، وقایع روزمره ی تبریز
شده بود .
این شوکت من است فرو ریخته از سرود شما و
این ترانه های من ناجور نشسته بر لبان شما . . . این شهر من است ای شوالیه های من
این شهر من است .
سکوت شهر را دینامیتهای روسی که خانه ی آزادی خواهان را
منفجر می کرد می شکست و من فارغ از همه این های و هوی ها شروع کرده بودم داستان
تامارا و خواهرش نینا را برای دیوانه ها می گفتم . . .
پدر و مادر تامارا در انقلاب روسیه توسط تزارها کشته شده
بودند و تامارا و خواهرش نینا همراه مجاهدان قفقازی به هوای مشروطه از مرز جلفا
گذشته و به تبریز آمده و در خانه پیرزنی بنام طوطی بیگم در چای قیراغی باغمیشه
زندگی می کردند .
همان سالهای بی سر و ته که ممدعلی نوه خلیل خان مثل سایه
دنبال این دو خواهر قفقازی راه می افتاد و محمد تقی نوه رستم بیگ هنوز کلنل پسیان
نشده بود و من که هنوز داستان نینا را نخوانده بودم در زیر زمین خانه کلانترلی ها
داشتم در کانال دیگری کابوس حرامزاده بودنم را برای چند صدمین بار می دیدم :
به پدرم میرزا علی اکبر دلاک می گفتند سلمانی بود دندان می
کشید ختنه می کرد آبله می کوبید و به تنهایی یک مرکز آرایشی بهداشتی درمانی بود .
پدرم سه زن داشت و من تنها بچه از زن سوم بودم که یک زن صیغه ای بود .
ملا مهدی می گفت که چون خطبه صیغه را ملا احمد خوانده صیغه
محل اشکال بوده و سالها حلال زاده یا حرام زاده بودن من ، محل اختلاف دو ملای دالی
کوچه و سیاوان و نقل محافل مردم باغمیشه در شب نشینی های زمستان بود .
اجداد مادری ام که وقتی وضو می گرفتند آرنج هایشان را از
پایین به بالا می شستند از ترس قزلباش های صفوی که آرنج هایشان را از بالا به
پایین می شستند به قفقاز رفته بودند و آنوقت . . .
در هفده سالی که تبریز بدست عثمانی ها افتاده بود اجداد
پدری ام که سرهایشان را می تراشیدند و قمه می زدند از ترس ترکهای عثمانی به قفقاز
رفته و آنجا عاشق چشم و ابروی اجداد مادری ام شده بودند .
و آنوقت خلیل خان و رستم بیگ بدنیا آمده بودند و قفقاز که
بدست روسهای تزار افتاده بود من و ژوبر و این دو برادر که همه جنگ و خونریزی های
اجدادشان از یادشان رفته بود راه افتاده و از آراز گذشته و به تبریز آمده بودیم .
در استانبول قاپیسی خداحافظی کرده و ژوبر و رستم بیگ به طرف
خانه میرزا تقی خان که هنوز امیر کبیر نشده بود رفته و من و خلیل خان و بچه هایش
به طرف باغمیشه که هنوز خیابان فرح نشده بود راه افتادیم .
در پل بیلانکوه که از بالای رودخانه اسبه ریز که هنوز
مهرانرود نشده بود می گذشت خداحافظی کرده و خلیل خان به دالی کوچه که هنوز کوی
شهریار نشده بود رفته و در کوچه مش کریم عمی که هنوز کوچه شهید نورالدین نشده بود
خانه ای خریده و در حوض وسط حیاط پاهایش را شسته و یاد زنش سارا که بدست تزارها
کشته شده بود افتاده و اشک در چشمهایش حلقه زده و دخترانش ریحان و شاه صنم که هنوز
زن زینال و اسکندر نشده بودند کته پخته و سیب زمینی سرخ کرده و ابوالقاسم با زیر
شلواری رفته بود از بقالی مش احد نوشابه خانواده خریده بود .
و من خسته و گرسنه با نقاشی سارا در دست از پل بیلانکوه و
حسن کوچه سی گذشته و به قبرستان قله که هنوز پارک نشده بود رسیده و در شرشر اسبه
ریز و صدای پرندگان توتدوغ و عطر گلهای زردی که خانه زیبای کلانترلی ها را چون
عروسی در میان گرفته بودند غرق شده بودم .
پیرمردی که دماغش را به شیشه پنجره خانه کلانترلی ها
چسبانده بود همه پایین آمدنم و سر خوردنهایم را از بالای قله و افتادنم را در اسبه
ریز و خیس و گل آلود شدنم را بی آنکه پلکی زده باشد تماشا کرده بود .
شرف الدوله و میرزا حسن رشدیه در آن یکی اتاق نشسته بودند و
ممدعلی رفته بود از پستخانه برایشان روزنامه ملانصرالدین و ثریا خریده بود و صاحب
سلطان خانم یادش افتاده بود که ممدعلی و تامارا صاحب پسری کاکل زری بنام عباسقلی
شده اند و هنوز برایشان کادو نخریده است .
و من یادم افتاده بود که بالاخان هیچ وقت از این کادو بازی
ها خوشش نمی آمد و یکبار به فرشته گفته بود که کادوها را از پنجره آپارتمانشان
بیرون می اندازد و من و میترا دوست داشتیم برویم آن پایین بایستیم و کادوها را
بگیریم .
ممدعلی را روسها روز عاشورا در خیابان ثقه الاسلام تبریز به
دار آویختند و مردمی که در خیابان کفن پوشیده و قمه می زدند تنها فاتحه ای برای
خالی نماندن عریضه خواندند .
ممدعلی چند سالدات روس را که دنبال تامارا افتاده بودند با
طپانچه ای که سلطنت داخل بقچه هایش می گذاشت کشته بود .
تا دیوانه ها چایشان را بخورند روسها علیه تزارها انقلاب
کردند و سالدات ها جنگ جهانی اول را نیمه کاره گذاشتند و به روسیه رفتند .
قحطی پس از جنگ و شلم شوربای سیاسی مشروطه و احمد شاه و
رضاخان از یک طرف و قیام محمد تقی خان پسیان در خراسان و قیام ملا محمد خیابانی در
تبریز از طرف دیگر دست به دست هم داد تا دیوانه ها اصلا نفهمند که چه گفتم .
جعفر زنی گرفت به اسم سریه و صاحب پسری شد بنام چراغعلی و
عباسقلی زنی بنام آسیه و علی اشرف که به هیچ صراطی مستقیم نبود .
هر چه کردند آسیه بچه ای به دنیا نیاورد . عباسقلی تنها پسر
ممدعلی بود و ممدعلی تنها پسر ابوالقاسم و ابوالقاسم تنها پسر خلیل خان . گفتند
اینجوری نمی شود نسلمان منقرض می شود و رفتند برای عباسقلی زن گرفتند . سلطنت دختر
اسداله که از شوهر اولش لوطی حسن دختری بنام فضه داشت .
و این همان سالهایی بود که لیلا قهوه خانه را آتش زده بود و
ما به خانه عباسقلی آمده بودیم و من یادم افتاده بود که هنوز داستان قهوه خانه
ونیار را برای دیوانه ها نگفته ام .
تلویزیون بخش می گفت که آتش بس شده است و دیوانه ها از
خوشحالی در سالن بخش می رقصیدند . چراغعلی و مهناز آمده بودند دیدنم . مهناز را که
دیدم از خودم رفتم . پرستار را صدا کردند آمد فشارم را گرفت . به دفترخانه رفتیم و
عقدی خواندیم و من دست مهناز را گرفتم و به خانه حیدر علی در بازارچه شاپور تهران
رفتیم . ترانه دختر بزرگ حیدر علی آمد در را باز کرد
.
خانه عباسقلی
اینجا خانه عباسقلی است . یک خانه بزرگ قدیمی ته کوچه مش کریم عمی . کوچه چهار تا پله بالا می رود و یک پیچ
می خورد تا به خانه عباسقلی می رسد . یک در آهنی قرمز رنگ که به حیاطی بزرگ می رسد
.
وسط حیاط یک حوض لوزی شکل است و دو طرف حوض دو کرت بزرگ و
دور تا دور حیاط سنگهای قلمبه قلمبه که نورالدین
اسمش را روی یکی از این سنگها با میخ کنده است .
این طرف حیاط خانه اسماعیل
است و خانه چراغعلی و مستراح و مطبخ و آن طرف حیاط خانه نورالدین و خانه نصراله و
انباری آسیه .
اسماعیل یک مغازه کوچک در دالی کوچه دارد . باقلا می فروشد
. کفتر خرید و فروش می کند . انباری آسیه چراغ ندارد . مخدومعلی و گل خاتون می
ترسند به انباری آسیه بروند . سلطنت می گوید قبر عباسقلی در انباری آسیه است . شب های زمستان گوهر زن نصراله راه مستراح را نزدیک می کند و در انباری آسیه کارش را می
کند . ته انباری یک در چوبی است که به اصطبل یک کاروانسرای قدیمی در آرا کوچه می
رسد .
غضنفر رفته از انباری آسیه یک دیوان حافظ پیدا کرده
است . نورالدین اسمش را با مداد رنگی قرمز روی جلد سیاه رنگ دیوان حافظ نوشته است
. ورق هایش کاهی است و بوی گرد و غبار می دهد . غضنفر دیوان حافظ را به گل خاتون نشان می دهد و چشمهای گل خاتون پر از اشک می
شود .
پله های سه گوش به دهلیزی کوچک می رسند و یک
در چوبی که جرجر می کند و صندوقخانه ای با یک پنجره کوچک به پشت بام خانه گوهر و
یک یخدان قدیمی که جهیزیه سلطنت است و
کلی وسایل عجیب و غریب و قدیمی .
از دهلیز به اتاق کوچکی می رسد که فرش هریس
انداخته اند و اتاق دیگری با دو تا طاقچه که آینه و چراغهای لاله را گذاشته اند و
یک سماور برنزی که سلطنت شب ها می آورد کنار تشک خودش می گذارد . می ترسد دزد از
پشت بام خانه گوهر دیوار طاقچه را سوراخ کند و سماور برنزی را ببرد .
گوشه اتاق یک طاقچه است که سلطنت ساعت شماطه دار روسی را
آنجا می گذارد . یک زنگ نکره ای دارد که نگو . آدم زهره ترک می شود . سلطنت پنج
صبح مخدومعلی را بیدار می کند به کبریت سازی برود .
مخدومعلی دوچرخه بیست و هشتش را فروخته و یک موتور
سوزوکی هشتاد خریده است که هر روز با دستمال برقش می اندازد . غضنفر با ترس و لرز
پشتش می نشیند .
تلویزیون را روی کمد چوبی گذاشته اند . تلویزیون
نامها و نشانه ها را پخش می کند . گل خاتون خانه را جارو می زند . می ترسد
خواستگار بیاید و خانه بهم ریخته باشد . مخدومعلی را دعوا می کند که آشغال نریزد .
مخدومعلی طرفدار استقلال است . عکس ناصر حجازی و گوگوش را به دیوار طاقچه زده است
.
یک دفتر چهل برگ زیر میز سماور است که مخدومعلی
و غضنفر بر می دارند نقطه نقطه بازی می کنند . گل خاتون از نقطه نقطه خوشش نمی آید
و عاشق اسم و شهرت است . اسم و شهرت و میوه و حیوان و اشیا . مخدومعلی به کلاس رقص
آذری می رود . در خانه می رقصد و سلطنت می خندد .
گل خاتون موهایش موخوره دارد . غضنفر یکی یکی موخوره هایش
را می کشد . برای گل خاتون خواستگار آمده است .
گل خاتون و سلطنت از لای در نگاه می کنند .
مخدومعلی با قاشق در کانادا را باز می کند . در
کانادا بومب می کند و به سقف خانه می خورد . سقف اتاق ، تیرهای چوبی است و یک لامپ
صد وات که با سیمی بلند آویزان است و دیوارهای کاهگلی که رویش گچ سفید کشیده اند .
قلمه های لاغر و بلندی در حیاط هستند که وقتی باد می وزد برگهایشان ، خش خش
ترسناکی دارد .
سلطنت می گوید که سه بار پشت سرهم بگو ؛ قَلَمه ، قَلَمه لَنمه ، قَلَمه لَنسن ، قَلَمه
لَنه جاغام و غضنفر وقتی می گوید زبانش
می گیرد و سلطنت می خندد .
هیچ وقت آن قیزیل گول ها و آن درخت
آلبالوی کنار حوض و آن توت سفید کنار دیوار خانه مش کریم عمی و آن سیب های
سرخ و زرد درخت عاشیق آلماسی که جلوی پنجره خانه گوهر است و آن سیب
های ترش درخت بمبل آلماسی از یاد غضنفر نمی رود .
دو عنکبوت سیاه در صندوقخانه هستند که سر به سر عنکبوت پیر می
گذارند و غضنفر از پاهای درازشان می گیرد و بلندشان می کند و گل خاتون می ترسد و
فرار می کند .
عنکبوت پیر سیصد سالش است . حالا دویست سال این ور و آن ور
. عروسی سلطنت یادش است . در همین صندوقخانه سلطنت بدنیا آمده است . گوشه پنجره
صندوقخانه برای خودش تور می بافد و چرت می زند و منتظر مگس
بخت برگشته ای می شود . پنجره صندوقخانه به پشت بام خانه گوهر باز می شود .
عنکبوت پیر با موش صندوقخانه
سر و سری دارد . موش صندوقخانه سه کیلو برنج را داخل پاکت خورده است . مخدومعلی
برایش تله گذاشته است . دم موش در تله مانده است . هر جا می رود تله را هم با خودش
می برد . سلطنت پولهای نقره عباسقلی و طپانچه اسداله
را در یخدان صندوقخانه مخفی کرده است .
تلویزیون زورو و گروهبان گارسیو را نشان می دهد . غضنفر با
چوب روی دیوار کاهگلی حیاط ، زد انگلیسی می کشد . عراقی ها خرمشهر را گرفته اند .
چراغعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم آشپازخانا و می خندد . نورالدین رفته است سه تا لبو خریده است . غضنفر دارد از
پنجره اتاق نگاه می کند . نورالدین جای پاهایش روی برفهای حیاط مانده است .
نورالدین در خانه سیب را گاز می زند می خورد
اما در مهمانی سیب را با کارد می برد و می خورد . غضنفر دوست دارد در مهمانی هم
سیب را گاز بزند اما نورالدین خجالت می کشد . غضنفر هنوز بلد نیست خودش را بشوید . دو ساعت در مستراح می
نشیند و اکرم را صدا می زند . غضنفر یک روز
بیشتر به کودکستان نمی رود . غضنفر و نورالدین
کشتی می گیرند . نورالدین زمین می خورد .
یک خمپاره جلوی پای نورالدین افتاده و نترکیده
است . سلطنت می گوید باید یک گوسفند قربانی کنیم . نورالدین همه سربازهایش را به
خانه آورده است . سربازها تفنگ هایشان را زمین گذاشته اند و دور تا دور سفره نشسته
اند .
نورالدین می گوید آنجا برف ها را آب می کنیم و
وضو می گیریم . نورالدین از جبهه برای غضنفر یک تانک آورده که دو تا باطری متوسط
می خورد و دور خودش می چرخد و دو تا عروسک که با چوب پیانو می زنند و یک خودکار که
ساعت کامپیوتری دارد .
اکرم و نورالدین نشسته اند فیلم جنگ جهانی می
بینند . هواپیماها مثل مور و ملخ ریخته اند بمب هایشان را سر مردم شهر می ریزند .
غضنفر در باغچه گل سرخ می چیند . نصراله باغچه را بیل می زند . یحیی و نازلی کرمهای خاکی باغچه را می گیرند و در قابلمه
می اندازند . گل خاتون با دهان باز نگاهشان می کند . سلطنت که می پرسد یحیی می
گوید می خواهیم کمپوت کرم خاکی درست کنیم .
زندگی با تمام ابعادش در این خانه جریان دارد .
حتی در چشمهای گربه هایی که از پشت پنجره نگاه می کنند . و در مرباهای آلبالو که
شهناز سر سفره صبحانه می گذارد و کره شکلیلی . و این نان های لواشی که وسطش سوخته
و دورش آنقدر خمیر است و آنقدر شور است که نمی شود خورد .
شهناز از صبح تا شب مثل یک روبوت برنامه ریزی شده کار می
کند . مثل یک تراکتور . مثل یک زن قدیمی . سریه
کنار سماور نشسته است . روی پوست گوسفند دباغی شده . چراغعلی
و علی اشرف بعد
از ظهرها می خوابند و نازلی و یحیی پاهایشان را ماساژ می دهند تا خوابشان بگیرد . علی
اشرف مثل گاو غذا می خورد و آخرش یک آروغ بلند می زند . مهناز آب داغ می گذارد کنار
کرت موهایش را می شوید . مزدک وقتی چای می
خورد استکان را وسط اتاق پرت می کند تا صدای سریه را در بیاورد و کمی بخندد . سریه که نماز می خواند مزدک مهرش را بر می دارد و فرار می کند
.
علی اشرف فلفل را مثل نقل و نبات می خورد . علی اشرف یک رادیوی چند موج دارد که ظهرها ترانه های
درخواستی کویت را پخش می کند . شب ها هم صدای آمریکا پخش می کند . وقتی علی اشرف می آید زیور چادر سر می کند . زیور هم مثل علی اشرف جایی گرم و نرم تر از
اینجا پیدا نکرده است . زیورسیگار زر می کشد . مزدک در جا سیگاری زیور شاشیده است
. چراغعلی قاه قاه می خندد .
زیور و سریه یکریز دارند حرف می زنند . چراغعلی
از زیور خوشش می آید . زیور عروسی دخترش را برای سریه تعریف می کند . از وقتی زیور
آمده سریه کمتر پاپیچ چراغعلی می شود . شهناز کمتر از همه در این خانه حرف می زند
. فقط حواسش است که ناهار و شام دیر نشود تا صدای چراغعلی در نیاید .
یحیی گاز فندک چراغعلی را زیاد کرده است .
چراغعلی که می خواهد سیگارش را روشن کند سبیل هایش می سوزد و یک پدر سوخته ای می
گوید که یحیی مثل برق از اتاق بیرون می دود . شهناز دارد یقه بلوزش را با قیچی درست می کند . یقه
اش آجری است و دارد یقه هفتش می کند .
یحیی دور کتابهایش یک کش می اندازد و با دوچرخه
به مدرسه می رود . روی اسکناس های پنج تومنی هنوز عکس شاه است . یحیی یک پنج تومنی
را لوله می کند داخل لوله فرمان دوچرخه می چپاند . در مدرسه بیشتر از چند تومن را
می گیرند . یحیی از مدرسه که می آید کتابهایش را می اندازد گوشه اتاق تا فردا صبح
که برشان می دارد به مدرسه می رود .
علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا آژیر قرمز است به
پناهگاه ها بروید . بومب . بومب . یا ابالفضل . شیشه های خانه می شکند . گچ
دیوارها ترک می خورد . سلطنت دارد در اتاق به این ور و آن ور می دود . در خانه را
گم کرده است . دارد خودش را از پنجره به حیاط می اندازد . شهناز رنگش مثل گچ سفید
شده است .
سلطنت و بچه هایش به خانه نصراله در کوچه
حاجی ولی رفته اند . نصراله گاو میش هایش را فروخته و دیوارهای طویله را گچ سفید
کرده است . طویله را آشپزخانه کرده اند . گوشه آشپزخانه یک آب گرمکن ارج گذاشته
اند که بوی نفت می دهد . نصراله و گوهر در طبقه پایین زندگی می کنند . سلطنت و بچه
هایش به گوهر ، آرواد می گویند . سلطنت در ایوان طبقه بالا در تشت مسی ، لواشک
آلبالو درست کرده است .
در کَرت های خانه نصراله ، بوته های گوجه فرنگی
است و درخت های سیب پاییزی . گوجه فرنگی ها را وقتی سبز هستند می چینند و پشت
پنجره ، جلوی آفتاب می گذارند تا سرخ شود . سلطنت ، شیشه های آبغوره را هم پشت
پنجره می گذارد . سلطنت آش آبغوره که می پزد ، شکر هم سر سفره می آورد . شکر را
داخل آش که می ریزی ، ترش و شیرین قاطی هم می شود . غضنفر هنوز مزه اش در دهانش
مانده است .
سلطنت برای غضنفر ، دومَنج درست می کند .
نان های خشک را خرد می کند و با پنیر قاطی می کند و بعد کره را در ماهی تابه داغ
می کند می ریزد رویش . با دست گلوله گلوله اش می کنند و می خورند . غضنفر می میرد
برای دومنج .
غضنفر به سلطنت ، خانیم می گوید . غضنفر ، هان
که می گوید ، سلطنت می گوید ؛ هان یوخ بعلی و بعلی که می گوید ،
سلطنت می گوید ؛ بعلیوه شَکَر ، نازی وی کیم چَکه ر و غضنفر که می گوید خانیم
، سلطنت دندانهای طلایش ، نمایان می شود .
غضنفر هر وقت زبانش آفت می زند سلطنت می گوید دیلیوه
پای چیخیب و آرد برنج می زند به زبانش . سلطنت ، برای غضنفر کَته می پزد و سیب
زمینی و گوجه هم قاطی اش می کند که قیرمیزی دوگی می گوید ، می رود از دبّه
ای که در ایوان گذاشته اند ، ترشی بادمجان هم می آورد ، می نشینند سر سفره کوچکشان
، غضنفر و اکرم و سلطنت و مخدومعلی و گل خاتون و نورالدین که جایش خالی است .
غضنفر هر وقت می ترسد سلطنت ترسش را بر می دارد
و این ترس برداشتن چیزی است در مایه های عکس
برداشتن . یکجور اسکن خانگی . غضنفر وسط آشپزخانه دراز می کشد و چشمهایش را می
بندد و سلطنت لبهایش را تکان می دهد و فوت می کند و آب و نمک را یکدفعه روی خاک
انداز داغ می ریزد و درست انگشت می گذارد روی همان چیزی که نرسیده . گاهی شکل گربه
می شود در تاریکی و گاهی شکل گوهر که در مستراح نشسته است .
گوهر غضنفر را دوست دارد . هر وقت می بیند ماچش می کند . نصراله
چاه مستراح را با سطل چرمی به کرت ها ، خالی می کند . یک مگس مگسی شده که نگو .
مستراح دو پله از حیاط بالاتر است . آب که می ریزی چند لحظه بعد صدای شرشر ریختنش
را به چاه می شنوی . مستراح آب ندارد . آفتابه مسی را از حوض پر می کنند می برند .
غضنفر در مستراح را که باز می کند گوهر نشسته است . موهایش را حنا گذاشته است .
غضنفر سلام می کند و گوهر حالش را می پرسد .
غضنفر سرخ می شود و فرار می کند .
نصراله می گوید که یکی از کفترها به هواپیما
خورده و هواپیما سقوط کرده است و دولت دارد کفترها را جمع می کند . فردا که
مخدومعلی به کبریت سازی می رود نصراله لانه کفترها را خراب می کند .
بینندگان عزیز توجه فرمایید . اعلامیه دسته جمعی شهید های
دالی کوچه را به دیوار زده اند . یحیی با چند تا چوب و یک کش و یک قاشق پلاستیکی ،
یک مسلسل درست کرده است . با اسپری عکس بنی صدر را روی دیوار مسجد سیاه کرده اند .
اختر زن همسایه آمده که بهشتی را منفجر کرده اند .
تلویزیون اجساد سوخته را نشان می دهد . اکرم می ترسد و تلویزیون را خاموش می کند .
دخترها در حیاط مدرسه دارند کدو کدو ، این ور
کدو ، آن ور کدو ، وسط کدو ، دور کدو بازی می کنند . بابا آب داد یا نان داد و
پسری که کاپشنی از جنس پوست گوسفند پوشیده است و بچه ها بهش می خندند و بع بع می
کنند . سیامک ردیف سوم می نشیند و همیشه بیست می گیرد .
غضنفر یک خط کش دارد که جدول ضرب دارد خط کش را
کج می کند عددها عوض می شوند . خط کش را لطف اله از تهران آورده است . لطف اله به سلطنت ، خانم
باجی می گوید . لطف اله یک پیکان پنجاه و نه دارد . خط کش داخل بخاری ارج که دورش
توری است می افتد و غضنفر که می خواهد بردارد دستش می سوزد . اکرم و نازلی که از
کوچه می آیند غضنفر دستش را مخفی می کند .
معلم کلاس اول خانمی بد اخلاق است که همیشه چوب دستش است .
غضنفر اضطراب دارد و سر کلاس گیج بازی در می آورد و هر روز مداد پاک کنش را گم می
کند . از ساعت شش صبح بلند می شود به مدرسه می رود . اکرم ساعت خانه را یکساعت عقب
می کشد . آنقدر مشق هایم را پاک می کند که دفترش پاره می شود . الف ها را از ترس
خانم معلم با خط کش می کشد . از عکس های اول کتاب و آهو کاهو جارو پارو خوشش می
آمد اما وقتی تابلوی سگ گربه را دنبال می کند را می گوید هول می کند . ردیف پشت
سرش پسری است که موهای غضنفر را می گیرد می کشد و خانم معلم چیزی بهش نمی گوید .
مبصرشان یک چوپان است که از همه بلند قدتر است . دو ساله
است اما بلد نیست اسم شلوغ ها را در تخته سیاه بنویسد . از دست بچه ها می گیرد و
کشان کشان جلوی تخته می برد . غضنفر گردنش دراز است و بچه ها زرافه صدایش می زنند
. غضنفر یاد گرفته به سو ، آب بگوید .
نورالدین شهید می شود و اکرم و غضنفر به خانه
حمزه علی پیش مقصود می روند . مقصود با تریلی هیجده چرخ به بندر عباس می رود .
غضنفر با مقصود دوازده سنگ بازی می کند . بالاخان به غضنفر می گوید که تفنگهایمان را برمی
داریم و با تریلی مقصود می رویم همه عراقی ها را می کشیم و غضنفر باور می کند .
برای نورالدین شام غریبان گرفته اند . خانه
حمزه علی پر از مهمان است . هوا بیست درجه زیر صفر است . لوله آب حیاط ترکیده است
. بالاخان دارد درستش می کند . بالاخان سی و هشت سالش است . غضنفر سرما خورده است
. آب دماغش داخل دهانش می رود . بالاخان و فرشته غضنفر را به دکتر می برند .
بالاخان برای غضنفر از آن کفش های ورزشی که بغلش سه تا خط دارد می خرد . بالاخان
با غضنفر و جمال و یحیی هر روز به عینالی می رود . توپ بر می دارند بالای کوه
فوتبال بازی می کنند .
حمزه علی می گوید غضنفر شلوغ کند یا نکند دوستش
دارم . غضنفر تب دارد . تلویزیون لاشریک لاشریک لاشریک له می خواند . غضنفر تفنگ
چوبی اش را بر می دارد و بلند می شود که رژه برود نمی تواند . دوباره بلند می شود
و زمین می خورد . حمزه علی شروع به گریه کردن می کند .
غضنفر کلاه ارتشی و عینک نورالدین را برمی دارد و با تفنگ
چوبی اش از خانه حمزه علی در شورچمن تا خانه نصراله در
کوچه حاجی ولی رژه می رود . سلطنت هیچ وقت جرات نمی کند با غضنفر از نورالدین حرف
بزند .
حمزه علی وقتی به مستراح می رود غضنفر می دود و
در تختش می خوابد . لحاف تشکش بوی عرق عجیبی دارد . زیور دعوایش می کند که از جای
حمزه علی بلند شود . زیور یک گنجه چوبی دارد که درش را قفل می کند . غضنفر که دسته
کلید را بر می دارد زیور دعوایش می کند . مقصود دو جعبه نارنگی و یک خوشه بزرگ
خرمای خشک از بندر عباس آورده است .
تخت حمزه علی گوشه اتاق است . کنار یخدان .
لحاف تشک ها را بالای یخدان گذاشته اند . یخدان جهیزیه گلدسته است . طرلان که
یخدان را باز می کند هفت تا موش دارند این ور و آن ور می دوند . مادر موشها مرده
است . طرلان با زیور سر بچه ها دعوا می کند . آن ور یخدان یک در چوبی است که به
خانه مینو می رسد . وقتی زیور خانه نیست اکرم بالای لحاف تشک ها می رود و از لای
در چوبی با مینو حرف می زند . مینو بچه ندارد .
یک دختر از پرورشگاه آورده که اسمش ستاره است .
غضنفر هر روز می رود و با ستاره دختر مینو بازی
می کند . غضنفر و ستاره منچ و مار پله بازی می کنند . ستاره ظرفهای ناهار را با
تاید می شوید و غضنفر آب می کشد تا زودتر تمام شود و بیشتر بازی کنند . غضنفر و
ستاره با دو تا قوطی کنسرو خالی و یک نخ قرقره بلند ، زنگ اخبار درست کرده اند .
ستاره آن ور حیاط قوطی کنسرو را جلوی دهانش گرفته و دارد حرف می زند . غضنفر هم آن
یکی قوطی را روی گوشش گذاشته دارد مثلا گوش می کند . آن ور حیاطشان یک اتاق است که
به یک آرایشگاه زن اجاره داده اند . وقتی عروس می آورند ستاره و غضنفر می روند از
پشت پنجره نگاه می کنند .
در زمستان شیر مستراح یخ می زند . دور شیر کلی
پارچه می بندند که مثلا یخ نزند . آفتابه مسی را از شیر آشپزخانه پر می کنند می
برند . غضنفر دو متر مانده به در مستراح پایش سر می خورد و مقصود می گوید غضنفر از
این ور حیاط سر خورد و تا آن ور حیاط مثل پلنگ صورتی اسکی رفت و با کله وارد مستراح
شد و دخترهای فامیل می خندند . مقصود شکمش قار و قور می کند و می گوید بخاری دارد
صدا می دهد و غضنفر می خندد .
غضنفر و ستاره می روند در کوچه بغلی کش کش بازی می کنند . دو نفر این
ور و آن ور می ایستند و کش را دور پاهایشان می اندازند و یک نفر آن وسط جفت پا روی
کش می پرد . غضنفر
سوار تاب شده و پیاده نمی شود تا بقیه بچه ها سوار شوند . دخترها دسته جمعی می
خوانند غضنفر خودشو دوس داره . یار و رفیق نداره . تنها میره مدرسه . همیشه دیر می
رسه . غضنفر عصبانی می شود و دخترها را دنبال می کند .
مردها و زنها در اتاق کوچک حمزه علی جمع شده
اند . کم مانده غضنفر زیر دست و پا له شود . بالاخان ، حمزه علی را را بغلش می
گیرد و در تابوت می گذارد . نازلی به غضنفر می گوید حمزه علی را برای معالجه به
آمریکا برده اند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر