گل خاتون و اکرم چادر به سر کرده اند به خیابان رفته اند
مرگ بر شاه بگویند . مردم کفن پوشیده اند . سربازها
پشت نفربرها نشسته اند شلیک هوایی می کنند . مردم برایشان گل پرتاب می کنند . مردی بالای جرثقیل رفته است . غضنفر با دهان باز نگاهش می کند .
اکرم و نورالدین لب تخت نشسته اند تخمه می
شکنند و فیلم جنگ جهانی می بینند . هواپیماها مثل مور و ملخ ریخته اند بمب هایشان
را سر مردم شهر می ریزند . غضنفر در باغچه گل سرخ می چیند . دو تا دختر کوچولو سه چرخه غضنفر را هول می دهند و فرار می کنند .
گوهر زن نصراله کنار حوض رخت می شوید . نصراله باغچه را بیل
می زند . یحیی و نازلی کرمهای خاکی باغچه را می گیرند و در قابلمه می اندازند . گل
خاتون با دهان باز نگاهشان می کند . سلطنت که می پرسد یحیی می گوید می خواهیم
کمپوت کرم خاکی درست کنیم .
علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا آژیر قرمز است به
پناهگاه ها بروید . بومب . بومب . یا ابالفضل . شیشه های خانه می شکند . گچ
دیوارها ترک می خورد . سلطنت دارد در اتاق به این ور و آن ور می دود . در خانه را
گم کرده است . دارد خودش را از پنجره به حیاط می اندازد .
شهناز رنگش مثل گچ سفید شده است . چراغعلی رنگش کبود شده
است . دود دارد از سوراخهای بینی اش بیرون می زند . مانده به کی فحش بدهد .
شهناز از صبح تا شب مثل یک روبوت برنامه ریزی شده کار می
کند . مثل یک تراکتور . مثل یک زن قدیمی . سریه کنار سماور می نشیند . روی پوست
گوسفند دباغی شده . علی اشرف از چراغعلی پول می گیرد می برد همه اش را در قمار می
بازد . زیور هم مثل علی اشرف جایی گرم و نرم تر از اینجا پیدا نکرده است .
مزدک وقتی چای می خورد استکان را وسط اتاق پرت می کند . می
خواهد صدای سریه را در بیاورد . زیور سیگار زر می کشد . مزدک را دنبال جاسیگاری اش
می فرستد . مزدک داخل جا سیگاری می شاشد و درش را می بندد . زیور که جا سیگاری را
باز می کند قاه قاه می خندد . زیور وقتی می خندد کلی سرفه می کند .
سریه که نماز می خواند مزدک مهرش را بر می دارد و فرار می
کند . یحیی دور کتابهایش یک کش می اندازد و با دوچرخه
به مدرسه می رود . یک پنج تومنی را هم لوله می کند داخل لوله فرمان دوچرخه می
چپاند . انقلابی ها به پول هم گیر می دهند . یحیی
از مدرسه که می آید کتابهایش را می اندازد گوشه اتاق تا فردا صبح که برشان می دارد
به مدرسه می رود .
چراغعلی و علی اشرف بعد از ظهرها می خوابند و یحیی و نازلی
پاهایشان را ماساژ می دهند . ساعت پنج کارتون نشان می دهد . یک تلویزیون توشیبای
قرمز رنگ چهارده اینچ سیاه و سفید که یک طلق رنگی رویش انداخته اند . نخودی را
نشان می دهد . با سیم از پایین صحنه دست عروسک ها را تکان می دهند . سریه به نخودی
، خمیرچه می گوید .
یحیی گاز فندک چراغعلی را زیاد کرده است . چراغعلی که می
خواهد سیگار روشن کند سبیل هایش می سوزد . یک پدر سوخته ای می گوید که یحیی مثل
فنر از اتاق بیرون می دود . بلندگوی مسجد دارد مارش حمله پخش می کند .
غضنفر و نورالدین کشتی می گیرند . نورالدین زمین می خورد . نورالدین همه سربازهایش را به خانه آورده است . سربازها تفنگ
هایشان را زمین گذاشته اند و دور تا دور سفره نشسته اند . غضنفر از اتاق بالا
نگاهشان می کند . غضنفر یک روز بیشتر به کودکستان نمی رود .
نورالدین کف پاشنه هایش ترک می خورد . سلطنت
دارد روغن حیوانی به پاشنه های نورالدین می مالد . از درز پنجره سرما می آید .
نورالدین دارد دور تا دور شیشه ها را با انگشت بتونه می مالد . اختر زن همسایه آمده که بهشتی را منفجر کردند . تلویزیون
دارد اجساد سوخته را نشان می دهد . اکرم می ترسد و تلویزیون را خاموش می کند .
جنگ است . بگیر و ببند است . هواپیماهای عراقی ، فرودگاه
تبریز را زده اند . نورالدین در جبهه کردستان است . یک
ترکش کوچک به دست نورالدین خورده است . دستش را پانسمان کرده است . در جنگ
که حلوا پخش نمی کنند .
نورالدین در خانه سیب را گاز می زند می خورد
اما در مهمانی سیب را با کارد می برد و می خورد . غضنفر دوست دارد در مهمانی هم
سیب را گاز بزند اما نورالدین خجالت می کشد .
دو عنکبوت سیاه هستند که سر به سر عنکبوت پیر می گذارند و
غضنفر از پاهای درازشان می گیرد و بلندشان می کند و گل خاتون می ترسد و فرار می
کند . گل خاتون می ترسد خواستگار بیاید و خانه بهم
ریخته باشد . مخدومعلی را دعوا می کند که آشغال نریزد .
عنکبوت پیر سیصد سالش است . حالا دویست سال این ور و آن ور
. عروسی سلطنت یادش است . در همین صندوقخانه سلطنت بدنیا آمده است . گوشه پنجره
صندوقخانه برای خودش تور می بافد و چرت می زند و منتظر مگس بخت برگشته ای می شود .
پنجره صندوقخانه به پشت بام خانه گوهر باز می شود .
مخدومعلی گوشه پشت بام با آجر و گچ ، کفترخانه درست کرده
است . گربه علی اشرف یکی از کفترهای مخدومعلی را خورده است . مخدومعلی با تفنگ
ساچمه ای گربه را نشانه رفته و زده شیشه صندوقخانه را شکسته است . سلطنت دو طرف
شیشه ، دکمه گذاشته و با نخ و سوزن دوخته است تا شیشه نریزد .
عنکبوت پیر با موش صندوقخانه سر و سری دارد . حالا کدام یکی
عاشق کدام یکی است نمی دانم . موش صندوقخانه سه کیلو برنج را داخل پاکت خورده است
. مخدومعلی برایش تله گذاشته است . دم موش در تله مانده است . هر جا می رود تله را
هم با خودش می برد . مخدومعلی که می آید می رود زیر یخدان مخفی می شود . یخدان
جهیزیه سلطنت است . سلطنت پولهای نقره عباسقلی و طپانجه اسداله را در یخدان مخفی
کرده است .
انباری گوهر تاریک است . لامپ ندارد . سلطنت می گوید که قبر
عباسقلی در انباری گوهر است . شب های زمستان که حیاط پر از برف است گوهر راه
مستراح را نزدیک می کند و در همین انباری کارش را می کند . مخدومعلی و گل خاتون می
ترسند به انباری گوهر بروند اما غضنفر می رود . غضنفر از زنبور هم نمی ترسد . با
دمپایه اکرم زده در یک روز بیست تا زنبور عسل را در کرت گل سرخ ها کشته است .
عراقی ها خرمشهر را گرفته اند . صدام گفته تا تهران می آیند
. چراغعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم آشپازخانا و می خندد . نورالدین رفته است سه تا لبو خریده است . غضنفر دارد از
پنجره اتاق نگاه می کند . نورالدین جای پاهایش روی برفهای حیاط مانده است . یک
خمپاره جلوی پای نورالدین افتاده و نترکیده است . سلطنت می گوید باید یک گوسفند
قربانی کنیم .
سلطنت می گوید شیر پاستوریزه ، مزه ندارد ،
راست هم می گوید . سلطنت موهایش صاف است پشت کلّه اش تخت است شکل صورتش شبیه مصری
هاست ، بینی اش تیز است ، یک چشمش مصنوعی است ،
وقتی حرف می زند ، هیجان دارد و
چادرش را در دستش مچاله می کند . همیشه یک چارقد سرش است . یکی دو تا دندان
طلا دارد ، شلوار سیاه پشمی می پوشد و جوراب های سیاهش را روی شلوارش تا زانوهایش
می کشد .
گوشه اتاق یک طاقچه است که سلطنت ساعت شماطه دار روسی را
آنجا می گذارد . یک زنگ نکره ای دارد که نگو . آدم زهره ترک می شود . مخدومعلی پنج
صبح به کبریت سازی می رود . مخدومعلی موهایش را سشوار
کشیده است . می ترسد بخوابد موهایش خراب بشود . یک دفتر چهل برگ خالی زیر میز
سماور است که مخدومعلی و غضنفر بر می
دارند نقطه نقطه بازی می کنند . گل خاتون از نقطه نقطه خوشش نمی آید و عاشق اسم و شهرت
است . اسم و شهرت و میوه و حیوان و اشیا . مخدومعلی به کلاس رقص آذری می رود . در
خانه می رقصد و سلطنت می خندد .
برای گل خاتون خواستگار آمده است . گل خاتون روی کول سلطنت
رفته دارد از بالای در نگاه می کند . نمی داند داماد کدام یکی است . تارخ سر مهریه
دعوا راه انداخته است . نصراله و مخدومعلی هاج و واج نگاه می کنند . نورالدین از
خجالت سرش را پایین انداخته است . خواستگارها بلند می شوند می روند . سلطنت هم
بلند می شود . گل خاتون به وسط اتاق شیرجه می زند .
مخدومعلی دوچرخه بیست و هشتش را فروخته و یک
موتور سوزوکی هشتاد خریده است که هر روز با دستمال برقش می اندازد . غضنفر با ترس
و لرز پشت موتور می نشیند و می روند . تلویزیون را بالای کمد چوبی گذاشته اند .
تلویزیون دارد نامها و نشانه ها را پخش می کند .
مخدومعلی طرفدار استقلال است . به دیوار
آشپزخانه عکس حسن روشن و ناصر حجازی و گوگوش را زده اند . مخدومعلی با قاشق در
کانادا را باز می کند و در کانادا بومب می کند و به سقف خانه می خورد . مخدومعلی و
گل خاتون جمعه ها تا ظهر می خوابند آنوقت غضنفر که بیدارشان می کند سلطنت داد و
هوار راه می اندازد .
مستراح آن ور حیاط است . غضنفر در مستراح را که باز می کند
گوهر نشسته است و لبخند می زند . نصراله چاه مستراح را با سطل چرمی به کرت ها ،
خالی می کند . یک مگس مگسی شده که نگو . مستراح دو پله از حیاط بالاتر است . آب که
می ریزی چند لحظه بعد صدای شرشر ریختنش را به چاه می شنوی . مستراح آب ندارد .
آفتابه مسی را از حوض پر می کنند می برند .
غضنفر گاهی راه مستراح را نزدیک می کند و در کرت سبزی ها
کارش را می کند . هر چه دلش خواست می نویسد . مرگ بر آمریکا . مرگ بر همه دنیا .
اکرم دعوایش می کند . غضنفر هنوز بلد نیست
خودش را بشوید . دو ساعت در مستراح می نشیند و اکرم را صدا می زند .
این ور مستراح ، مطبخ است . عنکبوت پیر می گوید سلطنت ،
نورالدین را در همین مطبخ بدنیا آورده است . سلطنت تابستانها در مطبخ رب گوجه
فرنگی می پزد . جلوی مطبخ دو تا درخت آلو است که همیشه آفت دارد و غضنفر که دست می
زند دستهایش چسبناک می شود .
دور تا دور حیاط را با سنگهای قلمبه قلمبه سنگفرش کرده اند
. نورالدین با میخ و چکش اسمش را روی یکی از سنگها کنده است . غضنفر با مخدومعلی
به سینما می رود . می روند سه راهی دالی کوچه ، سوار اتوبوس صد و نوزده می شوند و
خیابان مشروطه پیاده می شوند . بلیط اتوبوس پنج ریال است . بلیط سینما شصت ریال
است .
گل خاتون آب داغ می گذارد کنار کرت موهای بلندش را می شوید
. موهایش موخوره دارد . غضنفر یکی یکی موخوره هایش را می کشد . گل خاتون غضنفر را
به مدرسه شان برده است . دخترها دور غضنفر جمع شده اند و می خندند . گل خاتون برای
غضنفر کیهان بچه ها می خرد . بیست ریال . هنوز عکس شاه روی سکه های دو تومنی است .
انقلابی ها وقت نکرده اند سکه ها را عوض کنند . اتوبوس ترمز می کند و غضنفر به کف
اتوبوس شیرجه می زند . گل خاتون به غضنفر می گوید به اکرم چیزی نگوید . اکرم چرخ
خیاطی را برداشته به کلاس گلدوزی ببرد دیسک کمر گرفته است .
اکرم غضنفر را می فرستد از بقالی مش احد در
کنار مسجد حاجی ولی نوشابه بخرد . غضنفر چهار تا کانادا و دو تا کوکا می خرد .
زنبیل سنگین است و شیشه ها به زانوهای غضنفر می خورد . عکس بنی صدر را روی دیوار مسجد کلانتر کشیده اند . بالاخان
همه کانادا را یک نفس قولوب قولوب سر می کشد . غضنفر دهانش باز مانده است . غضنفر
عاشق بالاخان است .
بالاخان در خانه حمزه علی کفاشی می کند . هر روز هشتاد جفت
کفش می دوزد . سیگار را کنار گذاشته و به کوه می رود . می رود پشت کوه درخت می
کارد . تلویزیون زورو و گروهبان گارسیو را نشان می دهد . غضنفر با چوب روی دیوار
کاهگلی ، زد انگلیسی می کشد .
نورالدین می گوید آنجا برف ها را آب می کنیم و
وضو می گیریم . نورالدین از جبهه برای غضنفر اسباب بازی آورده است . تانکی که دو
تا باطری متوسط می خورد و چراغش روشن خاموش می شود و دور خودش می چرخد . دو تا
عروسک که با چوب پیانو می زنند . یک خودکار که ساعت کامپیوتری دارد .
بینندگان عزیز توجه فرمایید . اعلامیه دسته جمعی شهید های
دالی کوچه را به دیوار زده اند . یحیی با چند تا چوب و یک کش و یک قاشق پلاستیکی ،
یک مسلسل درست کرده است . با اسپری عکس بنی صدر را روی دیوار مسجد سیاه کرده اند .
تلویزیون که آهنگ اخبار را پخش می کند غضنفر کلاه ارتشی و عینک نورالدین را برمی
دارد و با تفنگ چوبی اش در خانه رژه می رود .
دخترها در حیاط مدرسه دارند کدو کدو ، این ور
کدو ، آن ور کدو ، وسط کدو ، دور کدو بازی می کنند . بابا آب داد یا نان داد و
پسری که کاپشنی از جنس پوست گوسفند پوشیده است و بچه ها بهش می خندند و بع بع می
کنند . سیامک ردیف سوم می نشیند و همیشه بیست می گیرد .
غضنفر یک خط کش دارد که جدول ضرب دارد خط کش را
کج می کند عددها عوض می شوند . خط کش را لطف اله از تهران آورده است . لطف اله یک
پیکان پنجاه و نه دارد . خط کش داخل بخاری ارج که دورش توری است می افتد و غضنفر
که می خواهد خط کش را بردارد دستش می سوزد . اکرم و نازلی که از کوچه می آیند
غضنفر دستش را پشتش قایم می کند .
معلم کلاس اول خانمی بد اخلاق است که همیشه چوب دستش است .
غضنفر اضطراب دارد و سر کلاس گیج بازی در می آورد و هر روز مداد پاک کنش را گم می
کند . از ساعت شش صبح بلند می شود به مدرسه می رود . اکرم ساعت خانه را یکساعت عقب
می کشد . آنقدر مشق هایم را پاک می کند که دفترش پاره می شود . الف ها را از ترس
خانم معلم با خط کش می کشد . از عکس های اول کتاب و آهو کاهو جارو پارو خوشش می
آمد اما وقتی تابلوی سگ گربه را دنبال می کند را می گوید هول می کند . ردیف پشت
سرش پسری است که موهای غضنفر را می گیرد می کشد و خانم معلم چیزی بهش نمی گوید .
مبصرشان یک چوپان است که از همه بلند قدتر است . دو ساله
است اما بلد نیست اسم شلوغ ها را در تخته سیاه بنویسد . از دست بچه ها می گیرد و
کشان کشان جلوی تخته می برد . غضنفر گردنش دراز است و بچه ها زرافه صدایش می زنند
. غضنفر یاد گرفته به سو ، آب بگوید .
مخدومعلی غروب ها می رود در مغازه عین اله باقلا می خورد .
عین اله ساز می زند . بچه های مسجد می ریزند همه شان را می گیرند . مخدومعلی را هم
می برند . سلطنت دارد خودش را می کشد . نورالدین که از جبهه می آید آجیل می خرند و
برای دیدنش می روند . مخدومعلی از پشت شیشه با گوشی حرف می زند و می خندد . سلطنت
گریه می کند . گوهر و نصراله هم آمده اند . آجیل ها را به سرباز می دهند . غضنفر با گل خاتون رفته از باغ کلانتر خاک شیر بچیند . اکرم
سفره حضرت ابوالفضل باز کرده است . طرلان از یک هفته قبل آمده کمک کند . غضنفر و
ترانه می زنند همه برنج ها را زمین می ریزند .
آقای رضوی کمی چاق است . کمی موهایش ریخته است
. کم حوصله است . غضنفر دلش برای خانم یوسفی و کلاس دوم تنگ می شود . آقای نوروزی
لاغر و بلند است . کمی سر به هواست . خنده هایش خوب است . آقای اکبر نژاد چاق است
. می گوید این کتاب تاریخ دروغ است . می گوید بروید بمن بگو چرا بخرید .
اکرم به نهضت سواد آموزی می رود . غضنفر و اکرم
می دهند انشاهایشان را نازلی می نویسد . انشاها را حفظ می کنند تا در امتحان هم
بنویسند . " به نظر من جنگ خوب است چون این جنگ را ما شروع نکردیم بلکه بدست
ابرقدرت های شرق و غرب بر ما تحمیل شده است . " نازلی یک چیزهایی می نویسد که
خودش قبول ندارد . نازلی به ناخن هایش لاک می زند .
غضنفر رفته از انباری گوهر یک دیوان حافظ پیدا
کرده است . نورالدین اسمش را با مداد رنگی قرمز روی جلد سیاه رنگ دیوان حافظ نوشته
است . ورق هایش کاهی است و بوی گرد و غبار می دهد . غضنفر دیوان حافظ را به گل
خاتون نشان می دهد و چشمهای گل خاتون پر از اشک می شود .
غضنفر به سرش زده کتاب ماهی سیاه کوچولو را که
از انباری پیدا کرده بخواند . با سواد دوم ابتدایی نمی شود . نصراله می گوید که
یکی از کفترها به هواپیما خورده و هواپیما سقوط کرده است و دولت دارد کفترها را
جمع می کند . فردا که مخدومعلی به کبریت سازی می رود نصراله لانه کفترها را خراب
می کند .
گل خاتون و سلطنت اسباب و اثاثیه ها را گوشه
اتاق جمع کرده اند . مخدومعلی اجاق گاز سلطنت را با فرغون به خانه نصراله می برد .
خانه نصراله کنار رودخانه است . نصراله گاو میش هایش را فروخته و دیوارهای طویله
را گچ سفید کرده است . دور تا دور حیاط را هم کاشی کرده است . سنگ مستراح را هم
عوض کرده است . طویله را آشپزخانه کرده اند . ته آشپزخانه هم یک حمام درست کرده
اند . گوشه آشپزخانه هم یک آب گرمکن ارج گذاشته اند که بوی نفت می دهد . درجه اش
به شصت نرسیده سلطنت می ترسد منفجر شود . سلطنت و بچه هایش به گوهر ، آرواد می
گویند . آرواد طبقه پایین زندگی می کند . سلطنت در ایوان طبقه بالا در تشت مسی ،
لواشک آلبالو درست کرده است .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر