۱۳۹۳ تیر ۹, دوشنبه

انقلاب پنجاه و هفت



گل خاتون و اکرم چادر به سر کرده اند به خیابان رفته اند مرگ بر شاه بگویند . مردم کفن پوشیده اند . سربازها پشت نفربرها نشسته اند شلیک هوایی می کنند . مردم برایشان گل پرتاب می کنند . مردی بالای جرثقیل رفته است . غضنفر  با دهان باز نگاهش می کند .

اکرم و نورالدین لب تخت نشسته اند تخمه می شکنند و فیلم جنگ جهانی می بینند . هواپیماها مثل مور و ملخ ریخته اند بمب هایشان را سر مردم شهر می ریزند . غضنفر در باغچه گل سرخ می چیند . دو تا دختر کوچولو  سه چرخه غضنفر را هول می دهند و فرار می کنند .

گوهر زن نصراله کنار حوض رخت می شوید . نصراله باغچه را بیل می زند . یحیی و نازلی کرمهای خاکی باغچه را می گیرند و در قابلمه می اندازند . گل خاتون با دهان باز نگاهشان می کند . سلطنت که می پرسد یحیی می گوید می خواهیم کمپوت کرم خاکی درست کنیم .

علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا آژیر قرمز است به پناهگاه ها بروید . بومب . بومب . یا ابالفضل . شیشه های خانه می شکند . گچ دیوارها ترک می خورد . سلطنت دارد در اتاق به این ور و آن ور می دود . در خانه را گم کرده است . دارد خودش را از پنجره به حیاط می اندازد .

شهناز رنگش مثل گچ سفید شده است . چراغعلی رنگش کبود شده است . دود دارد از سوراخهای بینی اش بیرون می زند . مانده به کی فحش بدهد . 

شهناز از صبح تا شب مثل یک روبوت برنامه ریزی شده کار می کند . مثل یک تراکتور . مثل یک زن قدیمی . سریه کنار سماور می نشیند . روی پوست گوسفند دباغی شده . علی اشرف از چراغعلی پول می گیرد می برد همه اش را در قمار می بازد . زیور هم مثل علی اشرف جایی گرم و نرم تر از اینجا پیدا نکرده است .

مزدک وقتی چای می خورد استکان را وسط اتاق پرت می کند . می خواهد صدای سریه را در بیاورد . زیور سیگار زر می کشد . مزدک را دنبال جاسیگاری اش می فرستد . مزدک داخل جا سیگاری می شاشد و درش را می بندد . زیور که جا سیگاری را باز می کند قاه قاه می خندد . زیور وقتی می خندد کلی سرفه می کند .

سریه که نماز می خواند مزدک مهرش را بر می دارد و فرار می کند . یحیی دور کتابهایش یک کش می اندازد و با دوچرخه به مدرسه می رود . یک پنج تومنی را هم لوله می کند داخل لوله فرمان دوچرخه می چپاند . انقلابی ها به پول هم گیر می دهند . یحیی از مدرسه که می آید کتابهایش را می اندازد گوشه اتاق تا فردا صبح که برشان می دارد به مدرسه می رود .

چراغعلی و علی اشرف بعد از ظهرها می خوابند و یحیی و نازلی پاهایشان را ماساژ می دهند . ساعت پنج کارتون نشان می دهد . یک تلویزیون توشیبای قرمز رنگ چهارده اینچ سیاه و سفید که یک طلق رنگی رویش انداخته اند . نخودی را نشان می دهد . با سیم از پایین صحنه دست عروسک ها را تکان می دهند . سریه به نخودی ، خمیرچه می گوید .

یحیی گاز فندک چراغعلی را زیاد کرده است . چراغعلی که می خواهد سیگار روشن کند سبیل هایش می سوزد . یک پدر سوخته ای می گوید که یحیی مثل فنر از اتاق بیرون می دود . بلندگوی مسجد دارد مارش حمله پخش می کند .

غضنفر و نورالدین کشتی می گیرند . نورالدین زمین می خورد . نورالدین همه سربازهایش را به خانه آورده است . سربازها تفنگ هایشان را زمین گذاشته اند و دور تا دور سفره نشسته اند . غضنفر از اتاق بالا نگاهشان می کند . غضنفر یک روز بیشتر به کودکستان نمی رود .

نورالدین کف پاشنه هایش ترک می خورد . سلطنت دارد روغن حیوانی به پاشنه های نورالدین می مالد . از درز پنجره سرما می آید . نورالدین دارد دور تا دور شیشه ها را با انگشت بتونه می مالد . اختر زن همسایه آمده که بهشتی را منفجر کردند . تلویزیون دارد اجساد سوخته را نشان می دهد . اکرم می ترسد و تلویزیون را خاموش می کند .

جنگ است . بگیر و ببند است . هواپیماهای عراقی ، فرودگاه تبریز را زده اند . نورالدین در جبهه کردستان است . یک ترکش کوچک به دست نورالدین خورده است . دستش را پانسمان کرده است . در جنگ که حلوا پخش نمی کنند .

نورالدین در خانه سیب را گاز می زند می خورد اما در مهمانی سیب را با کارد می برد و می خورد . غضنفر دوست دارد در مهمانی هم سیب را گاز بزند اما نورالدین خجالت می کشد .

دو عنکبوت سیاه هستند که سر به سر عنکبوت پیر می گذارند و غضنفر از پاهای درازشان می گیرد و بلندشان می کند و گل خاتون می ترسد و فرار می کند . گل خاتون می ترسد خواستگار بیاید و خانه بهم ریخته باشد . مخدومعلی را دعوا می کند که آشغال نریزد .

عنکبوت پیر سیصد سالش است . حالا دویست سال این ور و آن ور . عروسی سلطنت یادش است . در همین صندوقخانه سلطنت بدنیا آمده است . گوشه پنجره صندوقخانه برای خودش تور می بافد و چرت می زند و منتظر مگس بخت برگشته ای می شود . پنجره صندوقخانه به پشت بام خانه گوهر باز می شود .

مخدومعلی گوشه پشت بام با آجر و گچ ، کفترخانه درست کرده است . گربه علی اشرف یکی از کفترهای مخدومعلی را خورده است . مخدومعلی با تفنگ ساچمه ای گربه را نشانه رفته و زده شیشه صندوقخانه را شکسته است . سلطنت دو طرف شیشه ، دکمه گذاشته و با نخ و سوزن دوخته است تا شیشه نریزد .

عنکبوت پیر با موش صندوقخانه سر و سری دارد . حالا کدام یکی عاشق کدام یکی است نمی دانم . موش صندوقخانه سه کیلو برنج را داخل پاکت خورده است . مخدومعلی برایش تله گذاشته است . دم موش در تله مانده است . هر جا می رود تله را هم با خودش می برد . مخدومعلی که می آید می رود زیر یخدان مخفی می شود . یخدان جهیزیه سلطنت است . سلطنت پولهای نقره عباسقلی و طپانجه اسداله را در یخدان مخفی کرده است .

انباری گوهر تاریک است . لامپ ندارد . سلطنت می گوید که قبر عباسقلی در انباری گوهر است . شب های زمستان که حیاط پر از برف است گوهر راه مستراح را نزدیک می کند و در همین انباری کارش را می کند . مخدومعلی و گل خاتون می ترسند به انباری گوهر بروند اما غضنفر می رود . غضنفر از زنبور هم نمی ترسد . با دمپایه اکرم زده در یک روز بیست تا زنبور عسل را در کرت گل سرخ ها کشته است .

عراقی ها خرمشهر را گرفته اند . صدام گفته تا تهران می آیند . چراغعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم آشپازخانا و می خندد . نورالدین رفته است سه تا لبو خریده است . غضنفر دارد از پنجره اتاق نگاه می کند . نورالدین جای پاهایش روی برفهای حیاط مانده است . یک خمپاره جلوی پای نورالدین افتاده و نترکیده است . سلطنت می گوید باید یک گوسفند قربانی کنیم .

سلطنت می گوید شیر پاستوریزه ، مزه ندارد ، راست هم می گوید . سلطنت موهایش صاف است پشت کلّه اش تخت است شکل صورتش شبیه مصری هاست ، بینی اش تیز است ، یک چشمش مصنوعی است ،  وقتی حرف می زند ، هیجان دارد و  چادرش را در دستش مچاله می کند . همیشه یک چارقد سرش است . یکی دو تا دندان طلا دارد ، شلوار سیاه پشمی می پوشد و جوراب های سیاهش را روی شلوارش تا زانوهایش می کشد .

گوشه اتاق یک طاقچه است که سلطنت ساعت شماطه دار روسی را آنجا می گذارد . یک زنگ نکره ای دارد که نگو . آدم زهره ترک می شود . مخدومعلی پنج صبح به کبریت سازی می رود . مخدومعلی موهایش را سشوار کشیده است . می ترسد بخوابد موهایش خراب بشود . یک دفتر چهل برگ خالی زیر میز سماور  است که مخدومعلی و غضنفر بر می دارند نقطه نقطه بازی می کنند . گل خاتون از نقطه نقطه خوشش نمی آید و عاشق اسم و شهرت است . اسم و شهرت و میوه و حیوان و اشیا . مخدومعلی به کلاس رقص آذری می رود . در خانه می رقصد و سلطنت می خندد .

برای گل خاتون خواستگار آمده است . گل خاتون روی کول سلطنت رفته دارد از بالای در نگاه می کند . نمی داند داماد کدام یکی است . تارخ سر مهریه دعوا راه انداخته است . نصراله و مخدومعلی هاج و واج نگاه می کنند . نورالدین از خجالت سرش را پایین انداخته است . خواستگارها بلند می شوند می روند . سلطنت هم بلند می شود . گل خاتون به وسط اتاق شیرجه می زند .

مخدومعلی دوچرخه بیست و هشتش را فروخته و یک موتور سوزوکی هشتاد خریده است که هر روز با دستمال برقش می اندازد . غضنفر با ترس و لرز پشت موتور می نشیند و می روند . تلویزیون را بالای کمد چوبی گذاشته اند . تلویزیون دارد نامها و نشانه ها را پخش می کند .

مخدومعلی طرفدار استقلال است . به دیوار آشپزخانه عکس حسن روشن و ناصر حجازی و گوگوش را زده اند . مخدومعلی با قاشق در کانادا را باز می کند و در کانادا بومب می کند و به سقف خانه می خورد . مخدومعلی و گل خاتون جمعه ها تا ظهر می خوابند آنوقت غضنفر که بیدارشان می کند سلطنت داد و هوار راه می اندازد .

مستراح آن ور حیاط است . غضنفر در مستراح را که باز می کند گوهر نشسته است و لبخند می زند . نصراله چاه مستراح را با سطل چرمی به کرت ها ، خالی می کند . یک مگس مگسی شده که نگو . مستراح دو پله از حیاط بالاتر است . آب که می ریزی چند لحظه بعد صدای شرشر ریختنش را به چاه می شنوی . مستراح آب ندارد . آفتابه مسی را از حوض پر می کنند می برند .

غضنفر گاهی راه مستراح را نزدیک می کند و در کرت سبزی ها کارش را می کند . هر چه دلش خواست می نویسد . مرگ بر آمریکا . مرگ بر همه دنیا . اکرم دعوایش می کند .  غضنفر هنوز بلد نیست خودش را بشوید . دو ساعت در مستراح می نشیند و اکرم را صدا می زند .

این ور مستراح ، مطبخ است . عنکبوت پیر می گوید سلطنت ، نورالدین را در همین مطبخ بدنیا آورده است . سلطنت تابستانها در مطبخ رب گوجه فرنگی می پزد . جلوی مطبخ دو تا درخت آلو است که همیشه آفت دارد و غضنفر که دست می زند دستهایش چسبناک می شود .

دور تا دور حیاط را با سنگهای قلمبه قلمبه سنگفرش کرده اند . نورالدین با میخ و چکش اسمش را روی یکی از سنگها کنده است . غضنفر با مخدومعلی به سینما می رود . می روند سه راهی دالی کوچه ، سوار اتوبوس صد و نوزده می شوند و خیابان مشروطه پیاده می شوند . بلیط اتوبوس پنج ریال است . بلیط سینما شصت ریال است .

گل خاتون آب داغ می گذارد کنار کرت موهای بلندش را می شوید . موهایش موخوره دارد . غضنفر یکی یکی موخوره هایش را می کشد . گل خاتون غضنفر را به مدرسه شان برده است . دخترها دور غضنفر جمع شده اند و می خندند . گل خاتون برای غضنفر کیهان بچه ها می خرد . بیست ریال . هنوز عکس شاه روی سکه های دو تومنی است . انقلابی ها وقت نکرده اند سکه ها را عوض کنند . اتوبوس ترمز می کند و غضنفر به کف اتوبوس شیرجه می زند . گل خاتون به غضنفر می گوید به اکرم چیزی نگوید . اکرم چرخ خیاطی را برداشته به کلاس گلدوزی ببرد دیسک کمر گرفته است .

اکرم غضنفر را می فرستد از بقالی مش احد در کنار مسجد حاجی ولی نوشابه بخرد . غضنفر چهار تا کانادا و دو تا کوکا می خرد . زنبیل سنگین است و شیشه ها به زانوهای غضنفر می خورد . عکس بنی صدر را روی دیوار مسجد کلانتر کشیده اند . بالاخان همه کانادا را یک نفس قولوب قولوب سر می کشد . غضنفر دهانش باز مانده است . غضنفر عاشق بالاخان است .

بالاخان در خانه حمزه علی کفاشی می کند . هر روز هشتاد جفت کفش می دوزد . سیگار را کنار گذاشته و به کوه می رود . می رود پشت کوه درخت می کارد . تلویزیون زورو و گروهبان گارسیو را نشان می دهد . غضنفر با چوب روی دیوار کاهگلی ، زد انگلیسی می کشد .

نورالدین می گوید آنجا برف ها را آب می کنیم و وضو می گیریم . نورالدین از جبهه برای غضنفر اسباب بازی آورده است . تانکی که دو تا باطری متوسط می خورد و چراغش روشن خاموش می شود و دور خودش می چرخد . دو تا عروسک که با چوب پیانو می زنند . یک خودکار که ساعت کامپیوتری دارد .

بینندگان عزیز توجه فرمایید . اعلامیه دسته جمعی شهید های دالی کوچه را به دیوار زده اند . یحیی با چند تا چوب و یک کش و یک قاشق پلاستیکی ، یک مسلسل درست کرده است . با اسپری عکس بنی صدر را روی دیوار مسجد سیاه کرده اند . تلویزیون که آهنگ اخبار را پخش می کند غضنفر کلاه ارتشی و عینک نورالدین را برمی دارد و با تفنگ چوبی اش در خانه رژه می رود .

دخترها در حیاط مدرسه دارند کدو کدو ، این ور کدو ، آن ور کدو ، وسط کدو ، دور کدو بازی می کنند . بابا آب داد یا نان داد و پسری که کاپشنی از جنس پوست گوسفند پوشیده است و بچه ها بهش می خندند و بع بع می کنند . سیامک ردیف سوم می نشیند و همیشه بیست می گیرد .

غضنفر یک خط کش دارد که جدول ضرب دارد خط کش را کج می کند عددها عوض می شوند . خط کش را لطف اله از تهران آورده است . لطف اله یک پیکان پنجاه و نه دارد . خط کش داخل بخاری ارج که دورش توری است می افتد و غضنفر که می خواهد خط کش را بردارد دستش می سوزد . اکرم و نازلی که از کوچه می آیند غضنفر دستش را پشتش قایم می کند .

معلم کلاس اول خانمی بد اخلاق است که همیشه چوب دستش است . غضنفر اضطراب دارد و سر کلاس گیج بازی در می آورد و هر روز مداد پاک کنش را گم می کند . از ساعت شش صبح بلند می شود به مدرسه می رود . اکرم ساعت خانه را یکساعت عقب می کشد . آنقدر مشق هایم را پاک می کند که دفترش پاره می شود . الف ها را از ترس خانم معلم با خط کش می کشد . از عکس های اول کتاب و آهو کاهو جارو پارو خوشش می آمد اما وقتی تابلوی سگ گربه را دنبال می کند را می گوید هول می کند . ردیف پشت سرش پسری است که موهای غضنفر را می گیرد می کشد و خانم معلم چیزی بهش نمی گوید .

مبصرشان یک چوپان است که از همه بلند قدتر است . دو ساله است اما بلد نیست اسم شلوغ ها را در تخته سیاه بنویسد . از دست بچه ها می گیرد و کشان کشان جلوی تخته می برد . غضنفر گردنش دراز است و بچه ها زرافه صدایش می زنند . غضنفر یاد گرفته به سو ، آب بگوید .

مخدومعلی غروب ها می رود در مغازه عین اله باقلا می خورد . عین اله ساز می زند . بچه های مسجد می ریزند همه شان را می گیرند . مخدومعلی را هم می برند . سلطنت دارد خودش را می کشد . نورالدین که از جبهه می آید آجیل می خرند و برای دیدنش می روند . مخدومعلی از پشت شیشه با گوشی حرف می زند و می خندد . سلطنت گریه می کند . گوهر و نصراله هم آمده اند . آجیل ها را به سرباز می دهند . غضنفر با گل خاتون رفته از باغ کلانتر خاک شیر بچیند . اکرم سفره حضرت ابوالفضل باز کرده است . طرلان از یک هفته قبل آمده کمک کند . غضنفر و ترانه می زنند همه برنج ها را زمین می ریزند .

آقای رضوی کمی چاق است . کمی موهایش ریخته است . کم حوصله است . غضنفر دلش برای خانم یوسفی و کلاس دوم تنگ می شود . آقای نوروزی لاغر و بلند است . کمی سر به هواست . خنده هایش خوب است . آقای اکبر نژاد چاق است . می گوید این کتاب تاریخ دروغ است . می گوید بروید بمن بگو چرا بخرید .

اکرم به نهضت سواد آموزی می رود . غضنفر و اکرم می دهند انشاهایشان را نازلی می نویسد . انشاها را حفظ می کنند تا در امتحان هم بنویسند . " به نظر من جنگ خوب است چون این جنگ را ما شروع نکردیم بلکه بدست ابرقدرت های شرق و غرب بر ما تحمیل شده است . " نازلی یک چیزهایی می نویسد که خودش قبول ندارد . نازلی به ناخن هایش لاک می زند .

غضنفر رفته از انباری گوهر یک دیوان حافظ پیدا کرده است . نورالدین اسمش را با مداد رنگی قرمز روی جلد سیاه رنگ دیوان حافظ نوشته است . ورق هایش کاهی است و بوی گرد و غبار می دهد . غضنفر دیوان حافظ را به گل خاتون نشان می دهد و چشمهای گل خاتون پر از اشک می شود .

غضنفر به سرش زده کتاب ماهی سیاه کوچولو را که از انباری پیدا کرده بخواند . با سواد دوم ابتدایی نمی شود . نصراله می گوید که یکی از کفترها به هواپیما خورده و هواپیما سقوط کرده است و دولت دارد کفترها را جمع می کند . فردا که مخدومعلی به کبریت سازی می رود نصراله لانه کفترها را خراب می کند .

گل خاتون و سلطنت اسباب و اثاثیه ها را گوشه اتاق جمع کرده اند . مخدومعلی اجاق گاز سلطنت را با فرغون به خانه نصراله می برد . خانه نصراله کنار رودخانه است . نصراله گاو میش هایش را فروخته و دیوارهای طویله را گچ سفید کرده است . دور تا دور حیاط را هم کاشی کرده است . سنگ مستراح را هم عوض کرده است . طویله را آشپزخانه کرده اند . ته آشپزخانه هم یک حمام درست کرده اند . گوشه آشپزخانه هم یک آب گرمکن ارج گذاشته اند که بوی نفت می دهد . درجه اش به شصت نرسیده سلطنت می ترسد منفجر شود . سلطنت و بچه هایش به گوهر ، آرواد می گویند . آرواد طبقه پایین زندگی می کند . سلطنت در ایوان طبقه بالا در تشت مسی ، لواشک آلبالو درست کرده است .

شب ها یحیی می آید در خانه اکرم می خوابد . یحیی و غضنفر می روند تخم های گل صباح را از کاشی های حیاط جمع می کنند و داخل شیشه خالی مربا می ریزند . برگها کم کم دارند زرد می شوند . برگهای چسبیده های دیوار کم کم دارند می ریزند . نورالدین یک کاست دارد که سربازهایش آهنگ فردا که بهار آید صد لاله به بار آید را خوانده اند و نورالدین با صدای بمش ایران ایران و الله الله لا اله الا الله گفته است . غضنفر کاست را پیدا می کند . اکرم کاست را گم و گور می کند . غضنفر دیگر هیچ وقت این کاست را پیدا نمی کند . عکس نورالدین را به دیوار خانه زده اند و دورش چراغ کشیده اند که روشن خاموش می شود . نورالدین کلی عکس رنگی در جبهه گرفته که اکرم آنها را هم مخفی کرده است . سر قبر نورالدین که می روند غضنفر را نمی برند . نورالدین از کلمات ممنوعه شده است . اکرم تنهایی خودش را دارد و غضنفر تنهایی خودش را . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر