جمعه ها بعد از فیلم سینمایی عصر ، سریال پاییز
صحرا را نشان می دهد و غضنفر جمیله شیخی را که می بیند دلش می گیرد . جمیله شیخی
نقش مادر بزرگ بد اخلاق و سخت گیر را بازی کرده است . شنبه ها اوشین را نشان می
دهد . یکشنبه ها هم دیدنی ها را . جمعه ها صبح شبکه تبریز اسلام غنچه لری را پخش
می کند . بعد غضنفر صبح جمعه با شما را گوش می دهد . بعد از کارتون هم یک فیلم
سینمایی نشان می دهد .
سفره یک در یک متری که وسط اتاق باز می کنند .
اکرم ماهی تابه خورش و قابلمه برنج را می آورد . غضنفر هم بشقاب و قاشق ها و لیوان
ها و پارچ آب را می آورد . یحیی هم پیاله بر می دارد می رود از دبه آن ور حیاط که
زیر برفها مانده است ترشی هفته بیجار بیاورد . هنوز آهنگ کارتون مهاجران در گوش
غضنفر هست . یحیی هنوز می تواند درس بوقلمونی بنام مگاپوت را از حفظ بخواند .
تلویزیون سیاه و سفید دارد دیدنی ها را پخش می کند . مردی که وسط چله زمستان در
اردبیل با زیر پیراهن دارد در استخر آب یخ شنا می کند . جلوی پنجره اتاق نشیمن دو
تا پتوی سیاه زده اند تا سرما داخل نیاید . دفتر کتابهای غضنفر گوشه اتاق باز است
. یحیی دارد کتاب آیین نامه رانندگی را حفظ می کند .
غضنفر زیر درخت آلبالو یک لوبیا کاشته است .
لوبیا دور ساقه درخت آلبالو می پیچد و بالا می رود . سلطنت می گوید این لوبیا نمی
گذارد درخت آلبالو میوه بدهد . اکرم هم لوبیا را در می آورد . غضنفر که از مدرسه
می آید دیوانه می شود . دارد شاخه های درخت آلبالو را یکی یکی می شکند . یحیی از
پنجره نگاه می کند و می خندد . سریه کلی نق می زند که چراغعلی همه پولهایش را به آهن قراضه می دهد . چراغعلی دارد در مطبخ ، منجنیق می سازد .
اکرم می گوید زمان شاه که با پدرت به خیابان می
رفتیم بغل خیابان موز می فروختند دانه ای یک تومن بود پدر می خرید و تو می خوردی
اما غضنفر چیزی یادش نمی آید . یکبار وقتی مدرسه هاشمی بود یکی از بچه ها موز
آورده بود خورده بود بچه ها جمع شده بودند داشتند پوست موز را با تعجب نگاه می
کردند . غضنفر با لگد کپسول گاز را روی اسفالت کوچه قل می دهد . نیسان سر کوچه است
. کپسول می پیچد و به در همسایه می خورد . برگشتنی اکرم هم می رود از آن طرف کپسول
می گیرد می آورند . اکرم می ترسد کپسول پر را قل بدهند منفجر شود .
غضنفر می ترسد پولهایشان تمام شود . مشق هایش
را ریز ریز می نویسد تا دفترش دیرتر تمام شود . سیب را یواش یواش می خورد تا مزه
اش را بیشتر حس کند . از بنیاد شهید هزار و دویست تومن حقوق می گیرند . تا هوا
خیلی تاریک نشده لامپ ها را روشن نمی کنند تا پول برقشان زیاد نیاید . تلویزیونشان
برفک نشان می دهد . یحیی به سربازی رفته اگر بود می رفت آنتن را از پشت بام درست
می کرد .
اکرم می گوید من بروم نان بگیرم مردم پشت سرم
حرف در می آورند . غضنفر از هفت صبح رفته لواش بخرد . زنها لواش ها را در هوا می
گیرند و غضنفر را هل می دهند . غضنفر ساعت دوازده و نیم اشک ریزان و دست خالی به
خانه می آید . اکرم به لواش پزی می رود . خجالت نمی کشید در نوبت بچه شهید می روید
. یکی از زنها که تازه از دهات آمده به اکرم می گوید تو دیگه چی می گی دیر اومدی
زود یاد گرفتی و اکرم بغض گلویش را می گیرد .
شهریار را رفته اند سر پیری آورده اند تا پشت
میکروفون برای خانواده های شهید حیدر بابا بخواند . اکرم شهریار را نمی شناسد . می
گوید این پیرمرد کیست که گوشهایش بزرگ است . غضنفر می گوید اسمش حیدر بابا است . نمایش
که تمام می شود همه کف می زنند . یکی از پدران شهید بلند می شود و سر همه داد می
زند که چرا کف می زنید و دشمن را شاد می کنید صلوات بفرستید . بچه های شهید را پشت
تالار جمع کرده اند تا یکی یکی به صحنه بیایند جایزه بدهند . بچه های شهید صبرشان
تمام می شود و همانجا همه جایزه ها را باز می کنند . غضنفر هاج و واج نگاه می کند
. آقایی که در بنیاد کار می کند و غضنفر را می شناسد یک خودکار فشاری و یک کلاسر
بر می دارد و به غضنفر می دهد .
قرابیه آورده اند و شروع کرده اند از جلوی
تالار یکی یکی به مهمانها تعارف می کنند . وقتی به ردیف دوم می رسند چند نفر از صف
های عقب جلو می روند و چند تا قرابیه بر می دارند . بچه ها از ترس اینکه بهشان
قرابیه نرسد حمله می کنند و سینی قرابیه ها واژگون می شود . یک آبروریزی هایی می
کنند که آدم خجالت می کشد . اکرم از بنیاد شهید و برنامه هایش خوشش نمی آید . می
گوید در بنیاد شهید هر قدر پر رو تر باشی و بیشتر بتوانی دعوا راه بیاندازی زودتر
به مقصودت می رسی . غضنفر فکر می کند که در بنیاد شهید آدم را به چشم گدا نگاه می
کنند .
غضنفر می رود و در پله های حیاط می نشیند و مگس
ها را می گیرد و با ذره بین می سوزاند . بوی شیمی آلی بلند می شود . غضنفر یک ورق
از دفترش می کند و در روی کاشی های ایوان می گذارد و با ذره بین کاغذ را می سوزاند
. دارد مرگ بر شاه می نویسد . غضنفر یک تخم گل صباح از روی کاشی ها بر می دارد و
زیر ذره بین می گذارد و نگاهش می کند . تخم گل صباح را در دهانش می گذارد و می جود
. مزه تلخی دارد .
غضنفر دو پایش را داخل یک کفش کرده که من دوایر
جادویی اقلیدس و بمن بگو چرا می خواهم . اکرم با نازلی به بازار می رود . اکرم
زبانش می گیرد وقتی دوایر جادویی اقلیدس می گوید . مغازه دارها می خندند که نه
خانم از این چیزها نداریم . اکرم و نازلی هنوز هم که یاد دوایر جادویی اقلیدس می
افتند می خندند . غضنفر اسباب بازی هایش را در طاقچه اتاق بالا چیده است . نمی
گذارد کسی دست بزند .
امتحانات تمام شده است . از تیرماه شبکه دو صبح
ها هم دو ساعت کارتون پخش می کند . رامکار و استرلینگ را می دهد . واتو واتو ،
بارباپاپا عوض می شه ، دختری بنام نل ، بلفی و لیلیبیت ، هاج زنبور عسل ، خونه
مادربزرگه ، هادی و هدی ، بانزی ، مهاجران . غضنفر می گوید می خواهم به سینما بروم
. تبریز شش تا سینما بیشتر ندارد که همه شان دور و بر چهار راه شهناز است . اسم
چهار راه شهناز را چهار راه شریعتی گذاشته اند اما خود انقلابی ها هم چهار راه
شهناز می گویند . اکرم می گوید خوب نیست بچه تنها به چهار راه شهناز برود . اگر می
خواهی به سینما بروی برو با مخدومعلی برو . غضنفر با مخدومعلی قهر کرده است . دیگر
به خانه سلطنت نمی رود .
نازلی به اکرم می گوید که نوار ترانه ها را
بیاورد گوش کنند . اکرم می گوید نورالدین که شهید شد همه کاست ها را داخل چاه انداختم
. نازلی التماس می کند . اکرم می رود نایلون پر از کاست ها را می آورد . روی کاست
ها اسم خواننده ها را نوشته . نازلی دکمه از آن ور دومی ضبط آیوا را فشار می دهد و
درش بیرون می پرد و کاست را داخلش می گذارد و درش را می بندد . رو ماسه های ساحل
نوشته . شب های رامسر مثل بهشته . شب که می شه پنجره ها وا می شه . غضنفر از صبح
تا شب می نشیند با ضبط صوت ور می رود . صدای اکرم را که دارد بایاتی می خواند و
سبزی پاک می کند ضبط می کند . یحیی یک نوار جدید آورده است . آره دوست دارم بیشتر
بیشتر . اکرم شکم در آورده است و نازلی می خندد . اکرم می گوید غم باد است . شهناز
و نازلی اصرار می کنند که اکرم موهایش را رنگ کند و سبیل هایش را بزند .
چراغعلی یک گوشی بزرگ روی گوشهایش گذاشته است
تا صدای اذان را نشنود . علی اشرف صدای رادیوی ده موجش را بلند کرده است . چراغعلی
و شهناز و یحیی شب ها در اتاق بغل حمام می خوابند . مزدک و علی اشرف هم در هال می
خوابند . سریه و زیور هم در اتاق رو به حیاط می خوابند . علی اشرف و سریه در
خورخور کردن باهم مسابقه می دهند . زیور وقتی می خوابد انگار مرده است . انقلابی
ها سر کار آمده اند . چراغعلی از انقلابی ها خوشش نمی آید . علی اشرف آنقدر سیگار
کشیده است که سبیل های سفیدش زرد شده است .
غضنفر شب ها فکر می کند که یک اسکلت آمده و در
راه پله شان نشسته . غضنفر یک اسکلت کوچک اسباب بازی که به جا کلید وصل است در
بازار دیده و یک ماشین اسباب بازی کوچک صد و سی تومن . مگر اکرم چقدر از بنیاد
شهید حقوق می گیرد . تازه اکرم پولهایش را پس انداز کرده و سه هزار تومن داده و یک
کولر آبی از فروشگاه بنیاد خریده است . سقف خانه چکه می کند . اکرم یک قابلمه
گذاشته تا فرش خیس نشود . اکرم و غضنفر رفته اند از بنیاد شهید حواله گونی بگیرند
. مردی که حواله گونی را می نویسد کم مانده وسط جمعیت خفه شود . زنها هر چه از
دهانشان در می آید بهش می گویند . که چرا اینجا نشسته ای باید می رفتی شهید می شدی
بچه های ما را به کشتن فرستادین آنوقت یک حواله گونی هم نمی نویسین . کرامت به
اکرم گفته " هر جا به حرفت گوش نکردن کفشت را در بیار بزن به کله شان ".
تشک برای غضنفر کوتاه شده است اما غضنفر پاهایش را جمع می کند تا اکرم نفهمد . تشک
اکرم بزرگ است . اکرم نفسش گرم است . اکرم که به دستشویی می رود غضنفر به لحاف تشک
اکرم می رود و گرم می شود . اکرم کلکسیون درد است . اگر مریض نباشد حوصله اش سر می
رود .
غضنفر با پسر همسایه دعوا می کند و پسر همسایه
به پدر غضنفر فحش می دهد و غضنفر وسط کوچه می نشیند و زار زار گریه می کند . بچه
ها دورش جمع می شوند و دلداری می دهند . پسر این یکی همسایه گفته پدر غضنفر الان
دارد در آسمانها ماشین سواری می کند و غضنفر دوباره زده زیر گریه . پسر آن یکی
همسایه رفته از خانه شان مجله دانستنی ها آورده سر غضنفر را گرم کند گریه نکند .
وسط کوچه یک جوب است . زنها هر هفته جمع می شوند و جوب را می شویند . اکرم به جای
خودش غضنفر را می فرستد . توپ در جوب می افتد و بچه ها شوت می کنند و زنهایی که
آمده اند از وانت سبزی بخرند داد و هوارشان بلند می شود . غضنفر و اکرم مثل موش و
گربه می مانند . نازلی و یحیی کلی می خندند . غضنفر به حمام نمی رود و اکرم از
پایش می گیرد و کشان کشان به حمام می برد . اکرم نمی گذارد یحیی از پنجره آشپزخانه
بیرون نگاه کند می گوید موهایت بلند است مردم فکر می کنند که منم .
برق ها رفته است . امشب اوشین را پخش می کند .
شهین رفته زنبوری را آورده روشن کرده است . نصف توری زنبوری ریخته است . شیشه اش
هم خیلی وقت پیش شکسته است . غضنفر دارد پاک کن را می جود و به انیمیشن هایی که در
بغل کتاب حرفه و فن کشیده است نگاه می کند . کتاب که تند تند ورق می خورد یک آدمک
توپ را از کنار نقطه کرنر ارسال می کند و آدمک دوم پیدا می شود و با کله توپ را
وارد دروازه می کند . آدمک دروازه بان هم شیرجه جالبی می زند اما به توپ نمی رسد .
غضنفر پرنده هایی با سر گاو می کشد . کایو به اوشین حسادت می کند . اوشین شب و روز
کار می کند و خسته نمی شود . آدم آهنی است . دخترها موهایش را اوشینی می کنند . غضنفر
دستش را جلوی چراغ زنبوری گرفته و دارد با سایه دستش که روی دیوار افتاده گرگ درست
می کند . اکرم می گوید زود درس و مشق هایت را تمام کن الان اوشین شروع می شود .
غضنفر کفش هایش سوراخ است و جوراب هایش در برفها خیس می شود . دو هفته است اکرم می
گوید برویم از بازار کفش بخریم غضنفر قبول نمی کند . معلوم نیست چه مرگش است .
نصراله مرده است . سلطنت دارد گریه و زاری می
کند . زنها دورش جمع شده اند . مردها در این یکی اتاق دارند متن اعلامیه را می
نویسند . غضنفر همینجور دارد نگاهشان می کند . اولین بار است که از این مرده بازی
ها می بیند . پشت سر هم دارند چای می آورند .
غضنفر به سرش زده کتاب ترکی کوراوغلی را بخرد .
به انتشارات فردوسی در شیشه گرخانه می روند . فروشنده می گوید نه خانم نمی تواند
این کتاب را بخواند ترکی است . اکرم می گوید شما چکار دارید پولش را می دهیم .
" کور اوغلونون اوز آدی روشن ایدی آتاسینین آدی حسن . " غضنفر سوم
ابتدایی است . تشکش را خیس کرده است . نمی داند چرا اینجوری شده است . خیلی وقت
بود اینجوری نمی شد . اکرم تشک را می برد روی طناب رخت حیاط می اندازد تا جلوی
آفتاب خشک شود . غضنفر به سرش زده که شانس بفروشد اکرم دعوایش می کند که در محله
آبرو داریم فکر می کنند داریم از گرسنگی می میریم داخل نایلون یک جقجقه ، یک بسته سوزن ، یک حشره کش پلاستیکی ، یک توپ
پلاستیکی ، یک آب کش و کلی خرت و پرت های دیگر . بچه ها پنج ریال می دهند یکی از
کاغذها را بر می دارند . خیلی هایش سوزن در می آید . مقصود دارد از دور می آید
غضنفر خجالت می کشد و به خانه می رود .
غضنفر تیله بازی می کند اما قمار بازی نمی کند
. تیله ها را روی زانوهایشان می گذارند و هوایی می زنند . تیله ها را در چاله های
اسفالت کوچه شش متری می گذارند . گاهی تیله ها داخل جوب وسط کوچه می افتد و لای گل
و لای و فاضلاب گم می شود . آنوقت بچه ها دستشان را داخل فاضلاب جوب می کنند و کلی
گل و لای بیرون می آورند تا تیله را پیدا کنند . گاهی سر یک تیله دعوا می شود و
بچه ها کتک کاری می کنند . بچه ها گاهی یکی دو ساعت و گاهی یکی دو روز باهم قهر می
کنند . بچه های دیگر جمع می شوند و آشتی شان می دهند .
پسر همسایه با کاغذ و سوزن ته گرد و یک تکه چوب
، فرفره درست کرده دارد سر کوچه می فروشد . بچه ها اسفالت کوچه را با میخ سوراخ می
کنند و بعد گوگردهای چوب کبریت ها را در می آورند و داخل سوراخ می ریزند و آنوقت
با میخ می کوبند منفجر می شود . از عینالی که سیل می آید می پیچد به کوچه شش متری
و می آید ته کوچه می پیچد به خانه اکرم . زیر زمین پر از آب می شود .
این دهه شصت چرا تمام نمی شود . هی لفتش می
دهند . هر کی هر چی دوست داره روی دیوارها می نویسه . همین غضنفر را هم اگر
بنویسیم برای هفت پشتمان کافی است با این کارهایش . غضنفر همه را کتک می زند .
کوچک و بزرگ هم سرش نمی شود . این بچه را چرا برنمی دارید ببرید روانپزشک . این
بچه عقده ای است . فرشته می گوید دارد زهرش را بیرون می ریزد . بزرگ که شد درست می
شود . اکرم می گوید مرا به گور می برد بعد درست می شود .
کولر آبی در پشت بام ول معطل است . اکرم نمی
گذارد غضنفر کولر را باز کند که هوا خورد گردنم درد گرفت . زمستان که می آید
نارنگی و لیمو شیرین و پرتقال هم می آید و غضنفر خوشحال می شود . در اتاق نشیمن
بخاری سیاه روشن می کنند و درش را می بندند تا گرم شود . هال و آشپزخانه یخ بندان
است . لحاف تشک ها از دور سرما می دهند چه برسد که بخواهی داخلشان بخوابی .
غضنفر از مدرسه آمده و دیده اکرم نیست . هنوز
موبایل اختراع نشده است . تلفن هم ندارند . اکرم هم سوادش کجا بود کاغذی بنویسید
وقتی بیرون می رود . حتما یکی مرده است . حتما به خانه شهناز رفته است . غضنفر
سردش شده است . ساعت پنج شده و تلویزیون دارد نخودی را می دهد . بخاری را روزها
روشن نمی کنند و گرنه نفت کم می آورند . غضنفر دریچه بخاری سیاه را باز می کند و
کمی درجه بخاری را می چرخاند تا نفت وارد بخاری شود . می رود از آشپزخانه کبریت می
آورد . کبریت را می کشد و از دریچه بخاری ، کبریت روشن را داخل بخاری می اندازد
اما روشن نمی شود . نفت زیاد رفته و شعله داخل نفت خاموش می شود . غضنفر یک ورق از
وسط دفترش می کند و آتش می زند و داخل بخاری می اندازد . بخاری روشن می شود . شعله
ها کم مانده از سوراخ سمبه های بخاری بیرون بزنند . بخاری سرخ سرخ شده است . غضنفر
درجه نفت بخاری را می بندد . تا یک متری بخاری نمی شود رفت اما هنوز این ور اتاق
سرد است .
لامپ صد وات مثل فانوس نور می دهد . غضنفر می
رود ترانس برق را روشن کند . چند دقیقه بعد ترانش آژیر می کشد . دارد لولک و بولک
را پخش می کند . شیشه تلویزیون گرد است و رویش گرد و غبار می نشیند . جلوی شیشه
تلویزیون یک تلق رنگی چسبانده اند تا تصویرش رنگی شود . برای نورالدین شام غریبان
گرفته اند . خانه حمزه علی پر از مهمان است . همه کارها با بالاخان است . هوا بیست
درجه زیر صفر است . لوله آب حیاط ترکیده است . بالاخان دارد درستش می کند .
بالاخان سی و هشت سالش است . بالاخان و فرشته غضنفر را به دکتر می برند . بالاخان
برای غضنفر از آن کفش های ورزشی که بغلش سه تا خط دارد می خرد . بالاخان با غضنفر
و جمال و یحیی هر روز به عینالی می رود . توپ بر می دارند بالای کوه فوتبال بازی
می کنند .
مزدک دیگر به مدرسه نمی رود . می گوید وقتی
معلم عربی درس می دهد سرم درد می گیرد . چراغعلی می خندد . خوشحال است که بچه هایش
به خودش رفته اند . چراغعلی سوره جمعه را از حفظ می خواند . می گوید بچه که بودم
می رفتم سر قبرها می خواندم و پول می گرفتم . چراغعلی همه اش دوست دارد آبگوشت
بخورد . یحیی و مزدک هم دوست دارند کته و سیب زمینی بخورند . همه می نشینند و فقط
شهناز کار می کند .
مزدک به سرش زده که یواشکی به جبهه برود .
چراغعلی نقشه کشیده که مزدک را به ترکیه بفرستد تا جنگ تمام شود . چراغعلی سیگار
بهمن می کشد . سریه کبریت ها را از دست چراغعلی مخفی می کند . قند ها را هم در میز
زیر سماور مخفی می کند . یحیی آتاری اجاره کرده است . دسته آتاری خراب است و یحیی
با پیچ گوشتی بازش کرده است . زیور و سریه یکریز دارند باهم صحبت می کنند .
علی اشرف رادیو کویت را باز کرده است . دارد
ترانه های درخواستی را پخش می کند . وقتی علی اشرف می آید زیور چادرش را سر می کند
. زیور آب رفته است . یک ذره شده است . شهناز را مثل دختر خودش دوست دارد . زیور
دارد عروسی دخترش را برای سریه تعریف می کند . چراغعلی از زیور خوشش می آید . از
وقتی زیور آمده سریه کمتر به چراغعلی و شهناز گیر می دهد .
چراغعلی موهایش دارد سفید می شود بس که حرص می
خورد . چراغعلی به خاطر یک لقمه نان خودش را به هر آب و آتشی می زند . چراغعلی قبض
برق را که می بیند سیگار روشن می کند و چند تا فحش آبدار به همه انقلابی ها می دهد
. یحیی گاز فندک چراغعلی را زیاد کرده است و چراغعلی که می خواهد سیگارش را روشن
کند سبیل هایش می سوزد و یک پدر سوخته ای می گوید که یحیی مثل برق از اتاق بیرون
می دود . شهناز دارد یقه بلوزش را با قیچی درست می کند . یقه اش آجری است و دارد
یقه هفتش می کند . شهناز کمتر از همه در این خانه حرف می زند . فقط حواسش است که
ناهار و شام دیر نشود تا صدای چراغعلی در نیاید و بچه ها وقتی چراغعلی و علی اشرف
می خوابند سر و صدا نکنند .
شهناز سر سفره سه تا لیوان آورده است . هر کدام
از لیوانها شکلش فرق می کند . نازلی دارد مثلا به شهناز کمک می کند . چراغعلی گفته
که نازلی وقت شوهر کردنش است و بهتر است کارهای آشپزخانه را یاد بگیرد . نازلی مثل
شهناز نیست و سر به هواست . یحیی و مزدک دارند با ذره بین و لامپ صد وات و تخته یک
آپارات درست می کنند . می خواهند فیلمهای عکاسی را روی دیوار خانه بیاندازند .
چراغعلی از این کارها خوشش می آید . چراغعلی معده اش درد می کند وقتی حرص می خورد
. دکتر گفته معده اش بزرگ می شود و به قلبش گیر می کند و نمی گذارد قلبش خوب کار
کند . شهناز لحاف تشک ها را جمع می کند و روی هم در صندوقخانه می گذارد .
علی اشرف یک حرفهایی می زند که شهناز می ترسد
بلای آسمانی بیاید خانه روی سرشان خراب شود . مزدک به سرش زده است که یک موتور جت
درست کند . فکر می کند که به همین آسانی است که مجله ماشین نوشته است . تازه پولش
کجا بود . چراغعلی پولهایش را داخل صندوقچه چوبی اش می گذارد و درش را با کلید
کوچکش قفل می کند . صندوقچه را بالای کمد لباس ها می گذارد . دسته چک هایش هم داخل
صندوقچه است . در همان اتاق بغل حمام که شب ها می خوابند .
اتاق بغل حمام یکی از دیوارهایش سرد است . آن
ورش یک باغ بزرگ است . شهناز می ترسد دزد ها دیوار را خراب کنند و به خانه بیایند
. همیشه نگران است . شهناز خیلی وقت است که از ته دل نخندیده است . شهناز از خدا
آنقدر نمی ترسد که از چراغعلی می ترسد . در که می زنند فکر می کند برای نازلی
خواستگار آمده و زود خانه را جمع و جور می کند . چراغعلی می گوید که نازلی از سال
بعد به مدرسه نرود . چراغعلی حرفش دو تا نمی شود . نازلی دارد کوبلن می دوزد .
یحیی دارد صدای آژیر قرمز در می آورد و شهناز می ترسد و دعوایش می کند . شهناز
دعوا کردنش هم بی سر و صداست .
شهناز هیچ وقت اشتباه نمی کند . همه کارهایش
نظم دارد . می داند چه جوری چراغعلی را تر و خشک کند که صدایش در نیاید . یعنی
دیگر حوصله دیوانه بازی های چراغعلی را ندارد . از چراغعلی مثل یک بچه مراقبت می
کند . شب ها پشه بند توری را به دستگیره های در اتاق و دستگیره های کمد چوبی لباس
می بندد . چراغعلی به پشه حساسیت دارد . صدای یک پشه که بیاید تا صبح نمی تواند
بخوابد . همینجوری خارش می گیرد . می رود از آن زهر مارها که علی اشرف در یخچال
گذاشته می خورد و تا صبح آواز می خواند و می خندد و گاهی گریه می کند . دیوانه
بازی می کند و بچه ها نمی توانند بخوابند .
شهناز دارد خانه را جارو می کشد . برق ها رفته
و جارو وسط اتاق مانده است . یحیی و نازلی رفته اند در بالای پشت بام بازی می کنند
و سقف خانه دارد بومب بومب می کند . سریه دارد پشت سرشان بد و بیراه می گوید و به
شهناز غر می زند که اینها بچه اند که بزرگ کرده ای . کم مانده سقف روی سرمان خراب
شود . سریه و زیور رفته اند در زیرزمین عرق شاهسبرن می گیرند . سریه شیشه های
شاهسبرن را در گنجه اش در زیر پله های پشت بام مخفی می کند . یحیی که در گنجه را
باز می کند سریه یک داد و هواری راه می اندازد که نگو . کم می ماند سکته کند .
سریه می گوید خواب ندارد . اما همیشه صدای خور
و پفش بلند است . یحیی را هفت صبح می فرستند می رود لواش می خرد . چراغعلی ساعت نه
صبح از خواب بیدار می شود و شهناز مراقب است که تا ساعت نه کسی سر و صدا نکند .
عکس جوانی چراغعلی را به دیوار زده اند . رنگ لب هایش قرمز است مثل اینکه رنگش
کرده اند . زیر پله های حیاط سریه چند تا مرغ و خروس نگه داشته است . یحیی به خروس
کشمش داده و خروس وحشی شده است . از آن خروسهای لاری است . یحیی یک ماشین جوجه کشی
درست کرده است . یک لامپ صد وات که عوض مرغ مادر به تخم مرغ ها گرما می دهد .
دستگاه جوجه کشی را در زیر زمین گذاشته است . چراغعلی و مزدک دارند در زیر زمین
منگنه می سازند . پارچه دور استوانه داغ می پیچد و اتو می شود .
زندگی با تمام ابعادش در این خانه جریان دارد .
حتی در چشمهای گربه هایی که از پشت پنجره نگاه می کنند . و در مرباهای آلبالو که
شهناز سر سفره صبحانه می گذارد و کره شکلیلی . و این نان های لواشی که وسطش سوخته
و دورش آنقدر خمیر است و آنقدر شور است که نمی شود خورد . سریه پادشاه سماور است .
مزدک از همه زودتر بیدار می شود اما از جایش بلند نمی شود و همانجور مثل مجسمه در
لحاف تشکش می ماند و به سقف اتاق نگاه می کند . شهناز همیشه یک دستمال دستش است .
تا یک دانه برنج یا آشغال در روی فرش یا موکت می بیند خم می شود و بر می دارد .
یحیی از کتاب آیین نامه رانندگی علامت بوق زدن ممنوع را بریده و برده به در آهنی
مستراح حیاط از داخل چسبانده است . روی همان سوراخ روی در تا کسی داخل را نبیند .
چراغعلی یک وانت پیکان قهوه ای رنگ خریده است تا با آن پارچه های اتو شده را ببرد
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر