دارند مرده می برند . اینجا هر چند روز یکبار
مرده می برند . این خیابان آخرش به قبرستان می رسد . شهناز دارد ترشی درست می کند
. سریه و زیور هم کمکش می کنند . سریه کلی دستور می دهد . یحیی دارد با تیرکمان
گنجشک ها را می زند . مزدک دارد نقشه می کشد که چسب چوب درست کند . فکر می کند چند
تا چیز را که نوشته اگر قاطی کند چسب چوب می شود . زیور و سریه یک پتو انداخته اند
و در ایوان نشسته اند . شب ها سریه پتو می اندازد و لحاف تشکش را می آورد و در
ایوان می خوابد . یحیی و نازلی هم لحاف تشکشان را به ایوان می برند . بنده خدا
شهناز تازه لحاف تشک ها را شسته است . یحیی یک کلاغ گرفته و با طناب پایش را به
بلوک سیمانی پشت بام بسته است . کلاغ یک قارقاری راه انداخته که نگو . صدای بقیه
کلاغهای محله را هم در آورده است . یحیی می گوید که دیشب خواب دیدم که یک دست از
زیر زمین دراز شد و دراز شد و آمد پای منو که در ایوان خوابیده بودم گرفت و کشید
به زیر زمین . یحیی از این حرفهای بی سر و ته زیاد می زند و نازلی همه را باور می
کند .
علی اشرف مثل گاو غذا می خورد و آخرش یک آروغ
بلند هم می زند . فلفل را مثل نقل و نبات می خورد . علی اشرف معلوم نیست رفته از
کجا یک سگ پیدا کرده آورده . شهناز از سگ می ترسد . می گوید سگ نجس است و همه جا
را آب می کشد . علی اشرف گوشه حیاط دارد برای سگ لانه می سازد . چقدر علی اشرف در
این خانه راحت است . انگار صاحبخانه است .
از بس چراغعلی احترام مهمان را دارد . مزدک دور از چشم چراغعلی رفته آماده به خدمت
گرفته است . شهناز کوپن روغن را به یحیی داده برود از شاطر روغن بخرد . مغازه شاطر
بغل سلمانی رحیم آقا است . جلوی مغازه یک صف سی چهل نفری است . یحیی آخر صف است . مزدک
نه می رود نان بخرد و نه در صف روغن و برنج می ایستد . هر کاری خودش دلش خواست می
کند . آدم در این خانه که می ماند ضد انقلاب می شود . فیلمهای جنگی که نشان می دهد
چراغعلی عصبانی می شود . چراغعلی شب ها یک دیازپام دو میلی می خورد . چراغعلی همه
اش فکر می کند . چراغعلی وقتی فکر می کند یا در خانه قدم می زند و خانه را متر می
کند یا چمباتمه می نشیند و پاهایش را زیر ران هایش جمع می کند و دود سیگار از
سوراخهای بینی اش بیرون می زند .
چراغعلی چند سال است که یک لباس درست و حسابی
نپوشیده است . وقت این کارها را ندارد . رادیو دارند تفنگ دردت به جونم می خواند و
یحیی یک کاست سونی روی ضبط انداخته و دارد ضبط می کند . یحیی دوست دارد یک موتور
گازی رکس بخرد اما چراغعلی همه پولها را به ریخته گر و تراشکار می دهد . چراغعلی
کلنگ را از دست مامور آب می گیرد و به وسط خیابان پرتاب می کند . همسایه ها جمع می
شوند . مامور آب می گوید با آب لوله کشی ، شستن کوچه قدغن است . چراغعلی می گوید
پس این درختها را برای چه کاشته اید و می رود درخت هایی که تازه شهرداری در کوچه
کاشته است را از ریشه در می آورد . این چراغعلی آخرش کار دستش می دهد .
چراغعلی می گوید اینها یک یا زهرا می گویند و
همه را به کشتن می دهند . چراغعلی می گوید در ارتش هم که بودم از دستم خسته شده
بودند . هیچ وقت درست و حسابی خدمت نکردم . از این پادگان به آن پادگان و از این
شهر به آن شهر می فرستادند . دوست نداشتم یکی به من دستور بدهد . سریه همه اش سر
چراغعلی نق می زند که همه پولش را می دهد آهن قراضه می خرد . سریه به منگنه و
فینیش بخار ، منجنیق می گوید . از وقتی زیور پیش دخترش رفته سریه زیاد به چراغعلی
گیر می دهد . چراغعلی می گوید می خواهی شوهرت بدهم . جعفر ده سال بیشتر است که
مرده است .
مزدک دور از چشم چراغعلی به جبهه رفته است .
چراغعلی کارد بهش بزنی خونش در نمی آید . شهناز لام تا کام حرف نمی زند . مزدک فکر
می کند آریایی ها از دماغ فیل افتاده اند . مزدک مرامش با بسیجی های دیگر فرق می
کند . رفته به جبهه خوزستان . گروه تخریب . می گوید مین های گوجه ای را خنثی می
کنیم . عکس هایش را فرستاده . دارد در سنگرشان نماز می خواند . آنجا همه نماز می
خوانند من هم نماز می خوانم . به بسیجی ها آموزش می دهم . اول آیه رب اشرح لی امری
را تا آخرش می خوانم . وقتی بیکار می شوم کتابهای مطهری را که آنجا زیاد است می
خوانم و با بسیجی ها بحث می کنم و آنها را عصبانی می کنم . ترکش به یکی از چشمهایش
خورده و در بیمارستان اهواز بستری است اما در نامه اش چیزی ننوشته . به مادرش
نوشته که نترس میندار اسکی اوت دوتماز . یک ضرب المثل ترکی که می گوید لباس نجس
هیچ وقت آتش نمی گیرد . زیاد در حال و هوای شهید شدن نیست . اصلا در فاز دیگری است
. سریه هم دلش برای مزدک و دیوانه بازی هایش تنگ شده است . انگار دوست دارد وقتی
نماز می خواند یکی مهرش را بردارد و فرار کند و او دعوایش کند . کسی نیست که
دعوایش کند . شهناز هم که لالمونی گرفته است .
اختر آمده که رادیو گفته فردا بمب شیمیایی می
اندازن . باید یک نایلون روی سرتان بکشید و یک پیاز جلوی بینی تان بگیرید .
چراغعلی اعصاب این حرفها را ندارد . به شهناز می گوید وسایل ضروری را بردارد . به
بالاخان و بچه هایش هم بگوید . اکرم و بچه هایش را هم سر راه بر می داریم . سوار
وانت پیکان چراغعلی می شوند و به طرف خانه غلامحسن که اطراف تبریز است راه می
افتند . زن غلامحسن آبگوشت پخته است . غلامحسن سالها است که برای چراغعلی کار می
کند . نمک گیر شده است . دو روز در خانه غلامحسن می مانند . خبری از بمب شیمیایی
نمی شود . به خانه بر می گردند . مزدک شکل بسیجی ها شده است . یک چفیه هم انداخته
. ریش و سبیل های حنایی اش خیلی بهش می آید . هنوز دور چشمش کبود است . چراغعلی با
مزدک حرف نمی زند . یعنی همین که خودش را کنترل کرده و فحش و بد و بیراه نمی گوید هنر کرده است .
یحیی دارد با تلفن حرف می زند و با خودکار بیک
دارد روی مشمای روی میز یک قلب تیر خورده می کشد . یک بمب در ایستگاه علی آباد می
افتد و شیشه های خانه چراغعلی می شکند . بالاخان هر روز می رود در ایستگاه علی
آباد والیبال بازی می کند . چراغعلی دیگر اعصاب معصاب ندارد . می خواهد جمع کند
برود . و تا می تواند پشت سر انقلابی ها فحش های رکیک می گوید و باز دلش خنک نمی
شود . چراغعلی دلش به حال بچه هایش می سوزد که بعد از انقلاب بدنیا آمده اند .
چراغعلی عشق زمان شاه را دارد . چراغعلی می گوید می رفتیم می خوردیم مست می شدیم و
می زدیم و می شکستیم و هر غلطی دلمان می خواست می کردیم . یکی می رفت کاباره یکی
هم می رفت مسجد . اصلا عرق خور از جلوی مسجد رد می شد خجالت می کشید . کردستان که
بودم یکبار یکی به حضرت امیر توهین کرد چاقو را برداشتم و یک نفره با چند نفرشان
دعوا کردم . مسجد جای سوزن انداختن نبود . پهلوی اینها رو آدم کرد . قبل از پهلوی
ها هیچ چی نداشتند بخورن . نه مدرسه داشتن نه بهداشت . حرامی ها می آمدن خانه ها
را غارت می کردن .
چراغعلی هر روز یک قوطی سیگار می کشد . می گوید
حقوق ارتش برای پول سیگارم کافی نیست چه برسد که بخوام باهاش خانه را بچرخانم .
طاقه های پارچه را اتو می کنند و داخل نایلون می گذارند و روی هم تا سقف مغازه می
چینند . یحیی و نازلی دارند جوکهای سید کریم را گوش می کنند . سریه دارد به سماور
آب می ریزد . هر وقت مهمان می آید سریه زود به سماور آب می ریزد و شهناز خجالت می
کشد . کلی طول می کشد تا به مهمان چای بدهد . چراغعلی خوشحال است . دستگاه فینیش
راه افتاده است . چراغعلی دخترش نازلی را که می بیند شروع می کند در وسط خانه می
رقصد . شهناز دارد ظرفها را می شوید . یحیی از وسط دفتر مشقش ورق کنده و دارد موشک
درست می کند . سریه دارد نماز می خواند . علی اشرف از چراغعلی پول گرفته و گذاشته
رفته است . شهناز می گوید آدم جای علی اشرف باشد .
یحیی به مدرسه رفته است . شهناز رفته دراز
کشیده است . می ترسد کار کند سر و صدا شود چراغعلی بیدار شود . سریه تازه بلند شده
و می رود آن پارچ استیل را از ظرفشویی آشپزخانه پر می کند و می آید در سماور می
ریزد . شهناز جرات نمی کند دست به سماور بزند . با کتری روی اجاق گاز چای می گذارد
. یحیی ساعت یازده صبح پیدایش شده است . معلم کار داشت گفت همه تان به خانه بروید
. چراغعلی دوست دارد بچه از مدرسه در برود . یحیی نوار آهنگران باز کرده است .
دارد با نوای کاروان می خواند . چراغعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم
آشپازخانا و کلی مثلا می خندد . خنده هایش از روی عصبانیت است . یحیی و نازلی هر
چه ظرف پلاستیکی کهنه در خانه است جمع کرده اند و دارند به چهار راه عباسی می برند
. در چهار راه عباسی پلاستیک ها و نان خشک ها را به مردی که دارد روی چرخ دستی
وسایل می فروشد می دهند و به جایش یک قوری کوچک می گیرند . قوری را می آورند در
دکور چوبی خانه رو به ایوان می گذارند . یحیی گاز بوتان را داخل یک گونی باز می
کند و گربه ای را داخل گونی می اندازد و
می بندد بعد از چند دقیقه گربه را ول می کند گربه یک در میان و زیگزاگ می دود .
مزدک به سرش زده است که آب اکسیژنه درست کند .
فکر می کند که اگر بتواند فقط یک اتم اکسیژن به مولکول آب اضافه کند میلیاردر می
شود . دارد کتاب شیمی را ورق می زند . واقعا اگر امکانات بود این مزدک نوبل می
گرفت . یحیی سر صف نوک مداد را داخل گوش نفر جلویی می کند . ناظم می بیند و شلنگ
قرمز رنگ نیم متری اش را در دست تکان می دهد . هنوز مدرسه دیوار ندارد . ناظم
مواظب است کسی در نرود . در حیاط مدرسه دو تا شیر آب بیشتر نیست . جلوی هر یک از
شیرها یک صف چهل پنجاه نفری تشکیل شده است . هر ده نفر فقط یکی شان لیوان دارد .
بقیه سر شیر آب را داخل دهانشان می کنند و قولوب قولوب تا نفر پشت سری صدایش در
نیامده می خورند . سه تا بیشتر هم مستراح ندارد .
یحیی دارد با کتاب فارسی به سر دوستش می زند .
یک خانم معلمی آمده که صدایش خیلی بم و مردانه است و بچه ها وقتی حرف می زند خنده
شان می گیرد . یحیی صدای خانم معلم را در می آورد و خانم معلم می شنود و از کلاس
بیرونش می کند . عکس امام را بالای تخته سیاه زده اند . اصلا این مدرسه بوی خاصی
دارد . آدم که این بو را می شنود یکجوری قلبش تند تند می زند . فکر می کند که خانم
معلم می خواهد جلوی کلاس صدایش بزند و درس بپرسد . فکر می کند امتحان دیکته دارد .
سر صف پشت میکروفون پسری که در آن یکی کلاس است دارد اذا الوحوش حشرت را می خواند
. صدایش را می لرزاند و از گلو در می آورد اما زیاد وارد نیست . بعضی جاها هم نفسش
نمی رسد و قطع می کند . بعد کلی سر صف شعار می دهند . مرگ بر آمریکا مرگ بر شوروی
مرگ بر انگلیس مرگ بر توده ای مرگ بر صدام یزید کافر . هر روز هم یک مرگ بر به
فلانی اضافه می شود . اصلا بچه ها حال می کنند وقتی مرگ بر می گویند .
غضنفر و یحیی چهار تا نخ به دهانه کیسه زباله
بسته و نخ ها را به یک تکه پنبه بسته اند . نازلی از بالای کیسه زباله نگه می دارد
و یحیی به پنبه بنزین می زند و کبریت را می کشد . بالون به آسمان می رود . تا
چراغعلی بیاید سه تا بالون به فضا فرستاده اند . یکی از بالون ها به سیم های چراغ
برق گیر می کند و آتش می گیرد . مکانیک ها و مغازه دار ها جمع شده اند و دارند
تماشا می کنند . یحیی و غضنفر هم دارند یواشکی از بین مردم تماشا می کنند . پشت
خانه چراغعلی یک باغ بزرگ است . چراغعلی می گوید یک بالون افتاده عمارت وسط باغ
آتش گرفته . یحیی و غضنفر آب دهانشان را قورت می دهند . اگر چراغعلی بفهمد پدرشان
را در می آورد .
یحیی یک موش را گرفته و دارد زنده زنده با قیچی
جراحی اش می کند . می گوید می خواهم بازش کنم ببینم قلبش چه جوری کار می کند . فکر
می کند اسباب بازی است . چراغعلی وانت پیکان را فروخته و یک فیات زرد خریده است .
یحیی پنج صبح ماشین را روشن می کند و به خیابان می رود . در طاق یانی دوست چراغعلی
می بیند و بوق می زند . چراغعلی که از خواب بیدار می شود می بیند کاپوت ماشین داغ
است . یحیی می گوید از دیشب داغ مانده است . چراغعلی کمربندش را در می آورد .
شهناز رنگش می پرد .
یحیی و غضنفر موتور گازی همسایه را گرفته اند و
سوارش شده اند . شلنگ بنزین جلوی مسجد المهدی در می آید و بنزین شرشر می ریزد .
نگه می دارند و درستش می کنند . نرسیده به طاق یانی جلوی شیشه بری یک زن با بچه اش
ایستاده است . یحیی با موتور هر طرف می رود زن هم همان طرف می رود و یحیی درست می
زند به زن و زن وسط خیابان ولو می شود . مردم جمع می شوند و زن را از زمین بلند می
کنند . مغازه دارها دارند یحیی را نصیحت می کنند . یحیی دارد نگاهشان می کند .
یحیی با سیم ، تیر کمان درست کرده تیر هایش را
هم با سیم های روکش دار که با انبردست بریده و به شکل هفت در آورده درست کرده .
مردی دارد از وسط خیابان می گذرد . یحیی نشانه می رود . مرد وسط خیابان به هوا می پرد
. وسط خیابان جدول کشیده اند . یحیی و نازلی دارند دستهایشان را باز کرده اند و
دارند از روی جدول ها پاورچین به خانه عباسقلی می روند . می روند از حیاط خانه عباسقلی
سیب ترش بچینند بیاورند . جدول ها که دور می زند نازلی و یحیی هم دور می زنند .
یادشان می افتد که داشتند به خانه عباسقلی می رفتند .
سر ظهر باز چراغعلی چند تا مهمان سبیل کلفت
آورده است . شهناز پس این ناهار چی شد . فکر می کند هتل پنج ستاره است . شهناز که
کف دستش را بو نکرده سر ظهر مهمان می آید . مهمان ها که ناهار را می خورند دراز می
کشند و چراغعلی به یحیی و نازلی می گوید پاهای مهمان ها را هم ماساژ بدهند . چراغعلی
نماز نمی خواند اما حلال و حرام سرش می شود . برای خودش یک اصولی دارد . مهمان
نواز است . دست و دل باز است . حرفش یکی است . از بچگی خودش روی پای خودش ایستاده
است . خرج پدر و مادرش را می دهد . فکر فقیر بیچاره ها را هم می کند . به ناموس
مردم نگاه نمی کند . فقط کمی بی حوصله و یکدنده است . و همیشه فکر می کند که از
بقیه بیشتر می داند . درست مثل مزدک . برای همین است که اینهمه مزدک و چراغعلی
دعوایشان می شود . هر دو شان فکر می کنند که علامه دهر هستند . یحیی مگس ها را می
گیرد و داخل تور عنکبوت می اندازد . زنبورها را هم زنده زنده داخل قوطی کبریت
زندانی می کند .
نورالدین برای غضنفر از جبهه یکی از آن پین
بالهای دستی آورده است . یحیی آمده با پین بال نوبتی بازی کند . سلطنت نمی گذارد
غضنفر پین بال را به خانه چراغعلی ببرد . می گوید خرابش می کنند . شهناز ناهار
دلمه بادمجان پخته است . مزدک و یحیی پوست بادمجان را کنار می گذارند و مخلفات
داخلش را می خورند . می گویند پوستش را بده بالاخان باهاش کفش بدوزد و چراغعلی قاه
قاه می خندد . سریه هم می خندد . شهناز چیزی نمی گوید . چراغعلی به مزدک گفته برود
نوار چسب پهن بخرد ضربدری به شیشه بچسباند بمب می افتد شیشه ها نشکند .
جمع می شوند و پشت کامیون مقصود سوار می شوند و
به روستا می روند . پسر کدخدا با فانوس می آید و همه فامیل پشت سرش راه می افتند .
شب برای خوابیدن جا کم است . مقصود گلیم زیر طاقچه را دور خودش می پیچد و می خوابد
. پسر کد خدا آمده از طاقچه وسایل بردارد و روی گلیم لوله شده رفته است . مقصود آن
تو صدایش را در نمی آورد . پسر کدخدا نمی داند همه دارند برای چه می خندند . هر
بار که یکی از فامیل از اتاق بیرون می رود و دوباره برمی گردد بلند سلام علیکم می
گوید . دارند مثلا ادای روستایی ها را در می آورند . هیچ جا خانه خود آدم نمی شود
.
چراغعلی قاشق بزرگ را جلوی قابلمه آبگوشت گرفته
تا نخودهایش نریزد و شهناز دارد آب قابلمه را داخل کاسه چینی که عکس گل سرخ رویش
است خالی می کند . چراغعلی نانهایی را که
خرد کرده داخل کاسه می ریزد و با قاشق بهم می زند . یک پارچ پلاستیکی قرمز
رنگ هم آورده اند که در سفید دارد . مزدک دارد با پارچ در لیوانش آب می ریزد و کم
کم پارچ را تا ارتفاع یک متری بالا می برد و شرشر آب بلند می شود . دارد مثلا ادای
فرشته را در می آورد . فرشته یکبار وقتی آب می ریخت کمی پارچ را بالاتر از لیوان
گرفته بود و حالا بچه های چراغعلی دست بردار نیستند . چراغعلی قاه قاه می خندد .
لواشها را بنده خدا یحیی اول صبح رفته خریده است . چراغعلی یک استخوان بزرگ
برداشته و آن یکی دستش را مشت کرده و دارد استخوان را به آن یکی دستش می کوبد تا
مغز استخوانش داخل بشقابش بریزد .
ساعت دو ، شبکه یک برنامه کودک می دهد و بعد هم
یک فیلم سینمایی و بعد هم هوا کم کم تاریک می شود و غروب دلگیر جمعه از راه می رسد
. باید برای این غروب جمعه ها فکری بکنند . اینجوری که نمی شود . یحیی کلی نوار
داریوش دارد . دو سه تا هم فیلم ویدیو کنسرت داریوش را دارد که از بس نگاهشان کرده
رنگهایشان رفته است . یحیی عاشق است . دوست دارد مثل داریوش بنشیند و غضنفر عکسش
را بگیرد . نوارهای داریوش را می گیرند . یعنی زیاد به نوار هایده و بقیه کاری
ندارند . آنوقت یحیی رفته یک تی شرت خریده که عکس داریوش رویش است . اما می ترسد
بپوشد .
یحیی همه ترانه های داریوش را حفظ است . یاور
همیشه مومن ، شیره سنگ و می دوشم ، ای نازنین ، شقایق آی شقایق ، بوی گندم مال من
، خلاصه یحیی خیال می کنه خود داریوش است آنوقت در طاق یانی راهپیمایی بیست و دوی
بهمن است و چراغعلی از صبح دارد فحش می دهد . سریه اخم کرده است . همینجور از اول
صبح اخم کرده است . شهناز هم مثل همیشه بی صدا دارد کارهای خانه را می کند . درست
مثل یک روبوت . درست مثل یک تراکتور . درست مثل یک زن قدیمی .
دست یحیی در منجنیق سوخته و دارد پماد ولی می
زند . مزدک و یحیی از این اسم پماد ولی خنده شان می گیرد . یحیی به سرش زده که با
جیپ از سربالایی قله بالا برود . مزدک و سالار و غضنفر هم داخل جیب نشسته اند .
مردم پایین قله جمع شده اند و دارند نگاه می کنند . یحیی از شجریان خوشش نمی آید .
می گوید شجریان سبیل هایش را می زند اما از شهرام ناظری خوشش می آید . یک نوار کیش
مهر و یک نوار آتش در نیستان شهرام را خریده و دارد گوش می کند . این مزدک نه به
سرش می زند موتور بخرد نه ماشین بخرد نه زن بگیرد اصلا نرم افزارش فرق می کند . هر
روز هم قد می کشد و بلند تر می شود .
مزدک وسط مهمانی پاهایش را دراز می کند یعنی
اولین کسی است که پاهایش را دراز می کند بعد کم کم چند نفر دیگر هم پاهایشان را
دراز می کند . مزدک گاهی وسط مهمانی چرت می زند . یعنی کلا خیلی راحت است . گاهی
یک حرفهایی می زند و یک شوخی هایی می کند که آدم خجالت می کشد . خودش هم از کارهای
خودش خوشش می آید و دو ساعت می خندد . به مدرسه نمی رود که مداد سوسمار نشان می
خواهم . شهناز و سریه همه باغمیشه را دنبال مداد سوسمار نشان می گردند پیدا نمی
کنند . مداد سوسمار نشان فقط یک بهانه است .
مزدک از پاهای سریه می گیرد و بنده خدا را تا
وسط اتاق می کشد و سریه داد و هوار راه می اندازد و شهناز دعوایش می کند که الان
پایش از جا در می آید . چراغعلی عصبانی می شود و بعد می خندد . مزدک گاهی وسط
مهمانی یک سرفه خنده داری با صدای نازک می کند که شهناز کم می ماند از خجالت آب
شود . آن هم در مهمانی های رسمی که اصلا با آدم شوخی ندارند . غضنفر را که در کوچه
می بیند زانوهایش را خم می کند و سلانه سلانه راه می رود . دارد مثلا ادای غضنفر
را در می آورد . به غضنفر قوجا قوت می گوید . قوجا قوت یعنی گرگ پیر . اصلان هم می
گوید . اصلان یعنی شیر . غضنفر گوجا قوت زاده اصلانی تازه کندی قوش قوان گورچینی
هم می گوید .
مزدک دوست دارد رشید بهبودوف گوش کند . آهنگ
ساری گلین را هزار بار گوش کرده است . عاشق آهنگ حسود مرجان است . حمومک مورچه
داره مال گوگوش را هم دوست دارد . در جشن ها می رود وسط تالار و بالا و پایین می
پرد که مثلا دارد می رقصد . منجنیق ترکیده همه پوستش سوخته و براده ها رفته قرنیه
اش را سوراخ سوراخ کرده با آن ترکش دهه شصت دست به دست هم داده نمی تواند در شب
رانندگی کند . ماشین راندنش هم عجیب است . در عرض چند ماه ماشین را درب و داغون می
کند . آنوقت یحیی آنقدر با نظم و سلیقه است که نگو . یحیی کارهای برق را می کند .
یعنی استاد سیم کشی و مدار و الکترونیک و از این حرفهاست . موتور ماشین اگر خراب
شود و همه مکانیک ها جوابش کنند یحیی ایکی ثانیه سرش را می خارد و حلش می کند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر