یحیی سوار گردن مزدک شده است و آنوقت مزدک چادر
سریه را روی سرش کشیده است . یک زن دو سه متری شده اند . همه دارند ناهار می خورند
. یحیی و مزدک که وارد می شوند نازلی جیغ می زند و شهناز کم می ماند از هوش برود .
شانس می آورند که سر یحیی به بالای در می خورد و زمین می خورند . چراغعلی هم اولش
می ترسد و بعد می خواهد عصبانی شود اما یکدفعه خنده اش می گیرد . آنقدر می خندد که
سیاه می شود . نازلی برایش آب می ریزد . یحیی و مزدک هنوز می ترسند که چراغعلی
وقتی خنده هایش تمام شود بلند شود و کتکشان بزند . نازلی رفته میترا دختر بالاخان
را آورده دارد با قیچی موهایش را می زند . جمال در زیرزمین دارد خاگینه درست می
کند . در خانه بالاخان همه عاشق غذاهای شیرین هستند . بالاخان هر روز جمال را می
فرستد از قنادی سولماز نرسیده به طاق یانی از آن شیرینی های کشمشی می خرد . در
خانه چراغعلی کسی لب به غذای شیرین نمی زند . سرکه ترشی را با قاشق مثل آب می
خورند . یحیی و نازلی می روند از بقالی حسین آقا معلم ، لواشک و ترشمزه می خرند .
غوره ها را مثل نخود کشمش می خورند .
و این سالار که تازه بدنیا آمده است . اصلا اگر
بخواهی درست حساب کنی دهه شصت با همین سالار شروع می شود . لب پایینش از آن لب های
برگردان است . یک تب هایی می کند که نگو . شهناز زود ورش می دارد می بردش پاستور .
یکبار تشنج کرده و شهناز ترسیده است . چراغعلی غروب ها سالار را بر می دارد و به
قله می رود . از قبله دربندی و پل اسبه ریز می گذرند . در سربالایی قله مردم با
بیل و کلنگ در زیر سنگها برای خودشان پناهگاه درست کرده اند . وقتی وضعیت قرمز می
شود می روند آنجا پناه می گیرند . سالار از شیر سماور گرفته و کشیده است . همه
جایش سوخته است . شهناز هر روز می برد پانسمان می کنند . همانجا هم ختنه اش می
کنند . بالاخان در مغازه اش دارد آواز می خواند . . . سالار سلامت . . . در آمد .
شطرنج را می گیرند . مزدک و غضنفر یواشکی رفته اند با چوب سی و دو تا مکعب درست
کرده اند و رویشان نوشته اند فیل ، اسب ، سرباز ، وزیر ، قلعه ، شاه و نشسته اند
در هال دارند شطرنج بازی می کنند . مزدک می گوید که به جای فیل ، شتر بنویسیم .
یحیی دارد با خودکار رکس مشق هایش را می نویسد
. غضنفر خودکار قرمز را بر می دارد و مشق های یحیی را خط می کشد . یحیی همینجور
دارد غضنفر را نگاه می کند . اصلا این یحیی یک چیزی می داند که مشق نمی نویسد .
این غضنفر اصلا سادیسم دارد . کفر اکرم را در می آورد . بچه که پدر بالای سرش
نباشد همین می شود دیگر .
یحیی رفته یک تلویزیون سونی رنگی چهارده اینچ
خریده و یک شب ویدیو و چند تا نوار کرایه کرده بچه های فامیل جمع شده اند دارند در
خانه چراغعلی ویدیو می بینند . یحیی جلوی ویدیو نشسته وقتی چراغعلی چپکی نگاه می
کند می زند صحنه رد می شود . ویدیو کنترل ندارد . از آن نوارهای کوچک می خورد .
فیلم ها را آنقدر کرایه داده اند که رنگهایش پریده است . یک فیلم بزن بزن است .
آخر فیلم هم یک شوی هندی زده اند . مزدک از وقتی کار می کند دو بشقاب غذا می خورد
. فینیش دارد می چرخد و پارچه ها را اتو می کند . چراغعلی که غضنفر را می بنید می
گوید گوی گوز عمر داغدا گزر میلچه دوشر باشین ازر و غضنفر عصبانی می شود و چراغعلی
می خندد و بعد سرفه می کند و بعد سیگار روشن می کند . چراغعلی سیگار روشن کردن
هایش اتوماتیک شده است . دست خودش نیست . چیزی مثل نفس کشیدن شده است .
سالار جایش را خراب کرده است . در اتاق بغل
حمام خودش لاستیکش را باز می کند و چند دور می چرخاند و پرتاب می کند . لاستیک و
محتویاتش به دیوار می خورد و منفجر می شود . از وقتی سالار بدنیا آمده یحیی می آید
در هال می خوابد . مزدک رفته برای سالار یک موتور پلاستیکی سبز رنگ خریده است .
یحیی خروس بزرگ را داده دست سالار عکسش را می گیرد . سالار موهایش وز وزی است .
یخچالشان از آن یخچال های امرسون آمریکایی است . چراغعلی کلی تعریف یخچال را می
کند که از یخچال های زمان شاه است . یحیی موتور گازی را فروخته و یک ژیان بیست و
هشت هزار تومن از بنگاه قاسم قصاب خریده است . مزدک شیهه می کشد و پاهایش را زمین
می کوبد و ادای ژیان یحیی را در می آورد . یحیی دوربین را حاضر کرده تا عکس بگیرد
به مجله ماشین بفرستد . موتور جت را که روشن می کنند آتش می گیرد . نازلی رفته یک
اطلس نقاشی خریده و دارد از رویش نقاشی می کند . علی اشرف نیست . حتما باید تا حالا
مرده باشد . از زیور هم خبری نیست . شاید خانه دخترش باشد .
چوب های سبز رنگ را بلند می کنند و به زمین می
زنند و شاخسی واخسی می گویند . مهتابی ها را با فاصله دو سه متر از هم برداشته اند
. آخرش هم به یک موتور برق وصل است که چرخ دارد و یک نفر هلش می دهد . یحیی و
غضنفر هم رفته اند التماس کرده اند که بدهند یک مهتابی هم آنها بردارند . یحیی
آنقدر شربت خورده است که دستشویی اش گرفته است . مهتابی بدست به خودش می پیچد .
مهتابی را به غضنفر می دهد نمی گیرد . فقط یک دقیقه بگیر بروم دستشویی و برگردم .
بالاخان از شاخسی خوشش نمی آید . صدایشان نمی گذارد بالاخان بخوابد . بالاخان هم
مثل چراغعلی فحش می دهد . نوع فحش هایشان فرق می کند .
سریه همیشه پاهایش درد می کند . هر کس را که می
بیند از درد پاهایش می گوید . غضنفر همیشه کتاب دستش است . سریه از غضنفر خوشش می
آید . به سالار می گوید یاد بگیر . سالار می گوید آبا کتاب درسی نیست دارد کتاب
شعر می خواند . مزدک برای نازلی رمان دختر عموی من راشل را خریده است . چراغعلی
عینکش را زده و دارد به حساب و کتابهایش می رسد . دو بسته صدتایی اسکناس ده تومنی
و بیست تومنی آبی هم کنارش است . غضنفر خجالت می کشد در خانه چراغعلی نماز بخواند
. مزدک می گوید سنگواره ها نشان می دهد که آدم از میمون بوجود آمده و آنوقت در
قرآن نوشته که آدم از گل و خاک خلق شده . غضنفر می رود از معلم دینی می پرسد .
معلم دینی پیراهن سفیدش را روی شلوار سرمه ای اش می اندازد و آنوقت از رویش کت
سرمه ای می پوشد . معلم دینی کتاب آقای مشکینی را می دهد که درباره نظریه داروین
است . مزدک خوشش می آید غضنفر را عصبانی کند . غضنفر از پیرمرد جلوی مدرسه آلبالوی
خشک می خرد . سنگک دانه ای دو تومن است . غضنفر رفته کتاب سیاهچاله های هاوکینگ را
از کتابفروشی نوبل خریده است . مزدک می گوید باید ماهواره ها بیایند و همه این
فرهنگ غلط را از بین ببرند .
یحیی به سربازی رفته است . کرمانشاهان . روی
نامه هایش خلیج فارس ایران محل دفن ریگان نوشته است . از آن نامه های مخصوص
رزمندگان . از زبل خان کردستان به زبل خان آذربایجان . پس از عرض سلام و آرزوی
سلامتی . نگرانی فقط از دوری شما و نامه های شماست . و آخر نامه هم عکس زبل خان را
با آن سبیل هایش کشیده و بالایش نوشته زبل خان اینجا زبل خان آنجا زبل خان همه جا
. و بعد یک قلب کشیده که دو تا تیر خورده است . غضنفر نامه را برای اکرم می خواند
. اکرم به برق ، بلق می گوید و نازلی می خندد . مزدک با همان چکمه های چرمی که در
رنگرزی می پوشد به خانه نازلی رفته است . چراغعلی به شهناز گفته مزدک دیگه بزرگ
شده براش دنبال زن بگردن . مزدک اما در فاز زن گرفتن نیست . یحیی ژیان را فروخته و
یک جیب میوی رو باز آبی رنگ خریده است . شطرنج آزاد شده است . همه دارند در کوچه
ها و پارک ها شطرنج بازی می کنند .
چراغعلی می خواند سو گلیر بوروخ بوروخ . سووا
ویردیم یومورخ . لاله لر را هم می خواند . سالار می خواند آلوده اوتوروب اوش مرتبه
ده و شهناز می خندد . مزدک بیشتر آهنگ های کلاسیک شاد را دوست دارد . سریه کلی قصه
بلد است . سریه قصه های ابیله قوت را می گوید . قوت یعنی گرگ . قورد هم می گویند .
ابیله هم یعنی ابله . مزدک تیپش تیپ مدرسه نیست . از مدرسه و معلم ها و کتابهایش
خوشش نمی آید . کتاب شیمی غضنفر را ور می دارد و ورق می زند . می گوید من از همه
این کتابها زیاد می دانم . معلم که قرآن و عربی درس می دهد سرم درد می گیرد . همه
اش تقصیر علی اشرف است . آنقدر آمده نشسته در خانه چراغعلی از این حرفها زده که
بنده خدا بچه ها شستشوی مغزی شده اند . اگر آلمانی ها به ایران حمله کرده بودند به
جبهه نمی رفت . از آلمانی ها خوشش می آید . می گوید آنها هم آریایی هستند . غضنفر
می گوید اسب که نیستیم نژادمان مهم باشد . ملا رسول آن ور خیابان فولکس قورباغه ای
اش را نگه می دارد و می رود . یحیی یک سیب زمینی می برد داخل اگزوز فولکس می چپاند
و فشار می دهد . حاج آقا فولکسش را که روشن می کند خاموش می شود . مکانیک های
اطراف مغازه بالاخان دور فلوکس جمع می شوند و هر کدام نظری می دهند .
چراغعلی سبیل ها و موهایش را سیاه رنگ کرده است
. غضنفر و یحیی می روند از شیشه مغازه نگاهش می کنند و می آیند این ور کلی می
خندند . زنها در اتاق رو به حیاط دارند می رقصند . یحیی و غضنفر دارند یواشکی از
پله های زیر زمین نگاهشان می کنند . وضعیت قرمز می شود و زنها بنده خداها دارند در
اتاق به این ور و آن ور می دوند و دنبال چادرشان می گردند . دو تا هواپیمای اف پنج
در آسمان به پرواز در آمده اند . با صدای ضد هوایی ها ، زنها به هوا می پرند . مزدک
در اهواز رفته فیلم پرواز در شب را دیده است خیلی خوشش آمده است . به تبریز که
آمده یحیی و غضنفر و سالار را برداشته و به سینما برده تا باز هم فیلم را ببیند . مزدک
می گوید یکی از سربازها مریض بود و فرماندهشان آمد که برادر می توانی جای این
سرباز دو ساعت نگهبان باستی . گفتم آره و رفتم چرت بزنم که بلند شدم دیدم صبح شده
است . فرماندهشان آمد گفت تا صبح خودت ایستادی ؟ گفتم آره . ماچم کرد و رفت . به
فرمانده های دیگر گفته بود که این برادر چهره اش خیلی نورانی است شب تا صبح به جای
چهار تا سرباز نگهبانی داده است . همه می آمدند از من التماس دعا می کردند .
چراغعلی می گوید اینجوری نمی شود . اینها تا
همه مردم کشته نشوند تمام نمی کنند . بار و بندیلشان را می بندند و به مرند می
روند . مرند بمب نمی اندازند . فقط شهرهای بزرگ را بمباران می کنند . دو تا اتاق
اجاره می کنند . دو تا پنجره که به یک حیاط خیلی بزرگ نگاه می کنند . زن صاحبخانه
اسمش خدیجه است که بهش خججه می گویند . مستراح آن ور حیاط است اما شیر آب وسط حیاط
است و باید آفتابه را پرکنند به مستراح بروند . یک علاالدین بیشتر نیست . شهناز
همه غذا ها را در همان یک علاالدین می پزد . چراغعلی یک بالش زیر سرش می گذارد و
شهناز را صدا می زند که این چای پس چی شد . یحیی رفته یکی از مرغ ها را از حیاط
گرفته داخل خانه آورده است . آن یکی اتاق هنوز فرش ندارد و با دمپایه می روند از
آن یکی اتاق وسایل می آورند . مزدک هنوز در جبهه است . شهناز می ترسد بیاید ببیند
خانه خالی است نگران شود .
سلام مزدک . ما آمده ایم گردش . جایت خالی است
. آمدی نبودیم نترس یک راست به مرند بیا بگویی خانه خججه نشانت می دهند . یک
رودخانه ای از وسط شهر می گذرد که وسطش یک پل است . کمی که از پل رد بشوی یک
دیوانه است چکمه های سیاه پلاستیکی بزرگ پوشیده و دختر ها را که از دور می بیند
مثل اسب صدا در می آورد . همانجایی که آن دیوانه نشسته بغلش یک کوچه است . آن کوچه
را تا تهش می آیی و به سمت راست می پیچی و به یک سه راهی می رسی . همانجا وایستا و
یک سوت بزن تا من بیایم . مامان می گوید حواست به خمپاره ها باشد . خلاصه افقی نیا
که مامان غش می کند . بابا پشت سرت فحش می دهد که پسره نفهم رفته داره برای
آخوندها می جنگه . بیایی پوستت را قلفتی می کند . خلاصه جنگ را هر چه زودتر یا آن
وری کنید یا این وری که اینجا ما حال نداریم هر روز آفتابه پر کنیم تا آن ور حیاط
به مستراح برویم و دلمان برای خانه تنگ شده است . مرکب در قلم مانند آب است . خطم
را حال می کنی . منتظر جواب هستم . مثل بچه آدم چیزهایی بنویس که بتوانم برای
مامان بخوانم . نارنجک یادت نره . تن ماهی و کنسرو هم اگر کمک های مردمی اضافی آمد
ورش دار بیار اینجا مثل گاو نشسته ایم و هر چی دم دستمان می آید می خوریم . راستی
این خججه خانم یک دختری داره که شکل عمو علی اشرفه بابا می گه برای مزدک خواستگاری
کنیم خلاصه مبارکه . بابا می گه هر چی می کشیم از دست مزدک و امثال مزدک می کشیم .
خداحافظ .
یحیی یکی از آن کشتی های آهنی خریده است . نفت
می ریزد و آتش می زند و کشتی با صدای خور خور داخل تشت آب در حمام دور می زند . از یکی دو تا دهه شصتی
پرسیدم این کشتی ها یادشان نمی آید . نمی دانم یحیی رفته از کجا خریده است .
ناوهای آمریکا به خلیج فارس آمده اند . مزدک می گوید بسیجی ها می خواهند با قایق
موتوری به ناوهای آمریکا بکوبند . چراغعلی می گوید آمریکایی ها قایق ها نرسیده با
لیزر ذوبش می کنند . مزدک می گوید دو تا از فرمانده ها ماندند و پل را وقتی عراقی
ها رسیدند منفجر کردند و خودشان هم شهید شدند و اشک از گوشه چشمش می چکد . برای مزدک
جشن پایان خدمت گرفته اند . چراغعلی می ترسد که بچه های کمیته و مسجد بریزند و همه
را بگیرند . چراغعلی می گوید سن کی اوزون فیشارداسان میوه فیشاری نئینیسن .
چراغعلی ده سال است که منتظر است رژیم عوض شود .
چراغعلی با سالار و غضنفر رفته اند هوا بخورند
. چراغعلی دکه های فشار قوی برق را نشان می دهد و می گوید همه اینها را رضا شاه
کشیده . رضا شاه برای کندن هر وجب از تونل ها ، یک اسکناس به هر کارگر داده است .
چراغعلی بچه ها را سوار فیات زردش کرده . می خواهند بروند از باسمنج ، سیب زمینی و
خیارشور بخرند . در جاده باسمنج همه ماشین ها از چراغعلی سبقت می گیرند و هر قدر
بچه ها خودشان را می کشند که بابا گاز بده نگذار رد بشوند چراغعلی سرعتش را زیاد
نمی کند .
چراغعلی استفراغ دارد . رنگش زرد شده است .
یحیی هر روز بهش سرم می زند . داخل سرم سفتریاکسون می زند . متخصص داخلی برایش
مورفین نوشته است . یک تخت گوشه اتاق گذاشته اند آنجا می خوابد . بیشتر وقت ها
خواب است . فقط آش می خورد . سالار و غضنفر کنارش نشسته اند . چشمهایش را باز می
کند و غضنفر را می شناسد .
حمزه علی وقتی به مستراح می رود غضنفر می دود و
در تختش می خوابد . لحاف تشکش بوی عرق عجیبی دارد . زیور دعوایش می کند که از جای
حمزه علی بلند شود . زیور یک گنجه چوبی دارد که درش را قفل می کند . غضنفر که دسته
کلید را بر می دارد زیور دعوایش می کند . غضنفر با مقصود دوازده سنگ بازی می کند .
مقصود دو جعبه نارنگی و یک خوشه بزرگ خرمای خشک از بندر عباس آورده است .
تخت حمزه علی گوشه اتاق است . کنار یخدان .
لحاف تشک ها را بالای یخدان گذاشته اند . یخدان جهیزیه گلدسته است . طرلان که
یخدان را باز می کند هفت تا موش دارند این ور و آن ور می دوند . مادر موشها مرده
است . طرلان با زیور سر بچه ها دعوا می کند . آن ور یخدان یک در چوبی است که به
خانه مینو می رسد . وقتی زیور خانه نیست اکرم بالای لحاف تشک ها می رود و از لای
در چوبی با مینو حرف می زند . مینو بچه ندارد . یک دختر از پرورشگاه آورده که اسمش
ستاره است .
غضنفر هر روز می رود و با ستاره دختر مینو بازی
می کند . غضنفر و ستاره منچ و مار پله بازی می کنند . ستاره ظرفهای ناهار را با
تاید می شوید و غضنفر آب می کشد تا زودتر تمام شود و بیشتر بازی کنند . غضنفر و
ستاره با دو تا قوطی کنسرو خالی و یک نخ قرقره بلند ، زنگ اخبار درست کرده اند .
ستاره آن ور حیاط قوطی کنسرو را جلوی دهانش گرفته و دارد حرف می زند . غضنفر هم آن
یکی قوطی را روی گوشش گذاشته دارد مثلا گوش می کند . آن ور حیاطشان یک اتاق است که
به یک آرایشگاه زن اجاره داده اند . وقتی عروس می آورند ستاره و غضنفر می روند از
پشت پنجره نگاه می کنند .
بالاخان و فرشته از تهران آمده اند در طبقه
بالای خانه حمزه علی زندگی می کنند . گاو میش ها را فروخته اند . بالاخان ، طویله
آن ور حیاط را کفاشی کرده است . بوی چسب کفاشی آدم را دیوانه می کند . غضنفر میخ
های کوچک کفاشی را بر می دارد و با چکش روی میز می کوبد . میترا با کش های قرمز
رنگ کفاشی موهایش را دم اسبی می بندد . جمال سر یکی از کش ها را گره می زند و مگس
هایی را که پشت شیشه مغازه دارند وز وز می کنند می زند . رادیوی بالاخان همیشه آهنگ
شاد می خواند . از آن رادیو گرام های زمان شاه که گرامش خراب شده است . بالاخان
همیشه شاد است . کم مانده بلند شود وسط کفاشی برقصد .
بالاخان به غضنفر گفته که تفنگهایمان را برمی
داریم و با تریلی مقصود می رویم همه عراقی ها را می کشیم و غضنفر باور کرده است . حمزه
علی می گوید غضنفر شلوغ کند یا نکند دوستش دارم . غضنفر تب دارد . تلویزیون لاشریک
لاشریک لاشریک له می خواند . غضنفر تفنگ چوبی اش را بر می دارد و بلند می شود که
رژه برود نمی تواند . دوباره بلند می شود و زمین می خورد . حمزه علی شروع به گریه
کردن می کند . مرد ها و زنها در اتاق کوچک حمزه علی جمع شده اند . کم مانده غضنفر
زیر دست و پا له شود . بالاخان ، حمزه علی را را بغلش می گیرد و در تابوت می گذارد
.
غضنفر در شورچمن دارد دوچرخه سواری می کند .
دوچرخه اش پنچر می شود . پسر همسایه سه تومن به بقالی عیسی کرانی که دوچرخه هم
تعمیر می کند جوراب هم می بافد می دهد دوچرخه اش را درست می کند . حمزه علی تازه
مرده و همه هوای غضنفر را دارند . بچه ها در حیاط مدرسه در صف آب ایستاده اند . دو
تا شیر آب بیشتر نیست . شیر آب در دهان بچه ها گم می شود . ناظم هم محله ای غضنفر
است . غضنفر لیوانش را به ناظم می دهد و ناظم لیوانش را بدون نوبت پر می کند و می
دهد . گاهی بچه شهید بودن حال می دهد .
جمال مگس ها را می گیرد و داخل پره های پنکه
پرت می کند . پنکه را در تهران خریده اند . چهار تا دکمه تند متوسط کند و خاموش
دارد . غضنفر مگس ها را می گیرد و لای کتاب حیدربابا می گذارد و یکدفعه کتاب را می
بندد و مگس ها آن تو له می شوند . غضنفر دارد با ترکی شکسته بسته حیدربابای شهریار
را می خواند . جمال و جلال یک دوچرخه بیست و چهار دارند . در راه پله پشت بام خانه
بالاخان کلی گلدان و گل و گیاه است . بچه ها بزرگ شدند و هنوز بالاخان برای پله ها
نرده درست نکرده است . یکی دو بار بچه ها از بالای پله ها افتاده اند و چیزی نشده
است . جمال می رود از پله هفتم می پرد . میز زیر سماورشان دو تا آینه کشویی دارد .
کشوها را می کشند و قندان و استکان ها را
از داخل میز بر می دارند . اکرم می گوید که چایشان مثل شربت آلبالو است .
بالاخان دو تا دنبیل چوبی بزرگ دارد . چهار صبح
بیدار می شود ورزش می کند . بعد می رود سنگک می خرد . بالش های خانه بالاخان قرمز
رنگ است . روکش بالش ها سر می خورد . جمال بالش ها را زیر پایش می گذارد و می پرد
دستش را به شیشه بالای در می زند . غضنفر یک توپ پلاستیکی خریده و به خانه بالاخان
آمده است . خانه را زیر و رو می کنند . فرشته هیچ وقت بچه ها را دعوا نمی کند . در
طاقچه عکس بالاخان را گذاشته اند که سبیل دارد و ریش هایش را زده است و موهای جلوی
سرش کمی ریخته است و کت و شلوار دارد . عکس سیاه سفید است . پرده کرکره هایشان آبی
رنگ است .
بالاخان وقتی می خوابد یک بالش زیر پاهایش و یک
بالش زیر دستش می گذارد . زیر پیراهنش را در می آورد و می خوابد . جمال کنترل
تلویزیون را زیر پیژامه اش مخفی می کند . صدای تلویزیون را بلند کرده اند .
بالاخان وسط خواب بیدار می شود و یک فحش می دهد که صدای تلویزیون را کم کنند و
دوباره سرش را روی بالش نگذاشته خور و بفش بلند می شود . بالاخان دندانهایش مصنوعی
است . بالاخان با اشتها غذا می خورد . فرشته می گوید من و بچه ها می ترسیم که الان
بالاخان همه غذاها را بخورد و ما گرسنه بمانیم . آدم که به خانه بالاخان می رود
اشتهایش باز می شود .
بالاخان دو تا پک که می زند سیگار تمام می شود
. روزی یکی دو قوطی سیگار بهمن می کشد . زمان شاه وینستون می کشید اما دیگر نمی
تواند وینستون گیر بیاورد . زمان شاه از آن شربت ها هم می خورد اما الان دیگر پیدا
نمی کند . بالاخان دارد کفش زنانه می دوزد . برای همه فامیل یک جفت می فرستد .
چراغعلی عصر ها گاهی می آید و جلوی مغازه بالاخان می نشیند . بالاخان آبگوشت را
داخل یک کاسه بزرگ می ریزد و با ته شیشه آبلیمو نخودها و سیب زمینی ها و گوشت هایش
را له می کند . فرشته دارد پیاز پوست می کند . پیاز ها را حلقه ای می برد و در
بشقاب می گذارد . هنوز به بشقاب نگذاشته پیازها تمام می شود . جمال دو تا پیاز
برداشته است .
بالاخان دارد برای غضنفر داستان تعریف می کند .
الاغ وسط جنگل بلند عر عر می زند که آواز خواندنم گرفته و آدمها می آیند الاغ و
شیر و شتر را می گیرند وقتی می خواهند از رودخانه رد شوند الاغ را سوار شتر می
کنند شتر هم وسط رودخانه بلند می شود و به الاغ می گوید که الاغ جان من هم الان
رقصیدنم گرفته و الاغ در آب می افتد و غرق می شود .
غضنفر
یک شارژ همراه اول خریده است . بالاخان کارد را بر می دارد لاک روی رمز را بخراشد
. تا غضنفر می آید بالاخان همه مقوای کارت شارژ را خراشیده و به جای رمز کم مانده
آن ور کارت دیده شود . بالاخان مرد همه یا هیچ است . مرد صفر یا یک است . حوصله
اعداد اعشاری را ندارد . ژنش اینجوری است .
مزدک هم مثل بالاخان ، ذهنش ماژور است . بدوی است . طبیعی است . مصنوعی
نیست . هنری نیست . یعنی کاری به ظرافت کاری ندارد . بیشتر به بزرگ بودن و قوی
بودن و محکم بودن فکر می کند . بالاخان یک کفش هایی می دوزد که ده سال هم که بپوشی
پاره نمی شود . مثل آلمان و روسیه است . مثل فرانسه و اسپانیا نیست . حوصله کارهای
کوچک و ریز را ندارد . دیجیتال نیست . کوانتوم نیست . مکانیک است . قناری را دوست
ندارد . کرگدن را دوست دارد . حوصله تشریفات و رسم و رسوم ها را ندارد .
بالاخان شکم زیر پیراهنش پاره است و اهمیتی نمی
دهد . بالاخان عاشق جنگل و کوهستان است اما مزدک جنگل و کوهستان هم برایش مهم نیست
. بالاخان همه چیز را به همه چیز ربط می دهد . مزدک همیشه کاپشنش و موبایلش در
خانه اکرم جا می ماند و به همه جا زنگ می زند و دنبال کاپشنش می گردد . یعنی خیلی
راحت است . ماشینش را هم که بدزدند می خندد . بالاخان علاقه خاصی به کفن و دفن
دارد . دوست دارد ایکی ثانیه همه کارها را ردیف کند برود . بالاخان نشسته و دارد
پیر و پاتالهای فامیل را به ترتیب سن می شمارد . سریه که مرد نوبت علی اشرفه بعد
نوبت سلطنته بعد نوبت زیوره . خلاصه بالاخان همیشه عجله دارد . یعنی دوست ندارد
یکی کاری را لفت بدهد . سریه هم اینجوری بود . عصر مهمان های شهناز که می آمدند و
هوا کمی تاریک می شد می گفت اگر می خواهید
بروید هوا تاریک نشده بروید .
بالاخان از پنج صبح به مغازه رفته است . هر روز
هشتاد جفت کفش می دوزد . از آن کفش های زمستانی ساق بلند . رادیو دارد همشاگردی
سلام را می خواند . فرشته چای می گذارد . فرشته خوابش سنگین است . بچه ها یکی یکی
به مدرسه می روند . فرشته دارد می رود از طاق یانی سبزی بخرد . برای میترا
خواستگار آمده است . فرشته خانه نیست و خواستگارها نیم ساعت است که نشسته اند .
فرشته به بازار رفته است . خانه در هم برهم است . فرشته از راه می رسد .
خواستگارها می گویند نیم ساعت است نشسته ایم . فرشته به شوخی می گوید اینهمه وقت
نشسته اید لااقل خانه را مرتب می کردید . کلا فرشته خیلی راحت است . یعنی دوست
دارد با همه راحت باشد . افاده مفاده ندارد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر