۱۳۹۳ تیر ۹, دوشنبه

شصت و چند - 2


یحیی سوار گردن مزدک شده است و آنوقت مزدک چادر سریه را روی سرش کشیده است . یک زن دو سه متری شده اند . همه دارند ناهار می خورند . یحیی و مزدک که وارد می شوند نازلی جیغ می زند و شهناز کم می ماند از هوش برود . شانس می آورند که سر یحیی به بالای در می خورد و زمین می خورند . چراغعلی هم اولش می ترسد و بعد می خواهد عصبانی شود اما یکدفعه خنده اش می گیرد . آنقدر می خندد که سیاه می شود . نازلی برایش آب می ریزد . یحیی و مزدک هنوز می ترسند که چراغعلی وقتی خنده هایش تمام شود بلند شود و کتکشان بزند . نازلی رفته میترا دختر بالاخان را آورده دارد با قیچی موهایش را می زند . جمال در زیرزمین دارد خاگینه درست می کند . در خانه بالاخان همه عاشق غذاهای شیرین هستند . بالاخان هر روز جمال را می فرستد از قنادی سولماز نرسیده به طاق یانی از آن شیرینی های کشمشی می خرد . در خانه چراغعلی کسی لب به غذای شیرین نمی زند . سرکه ترشی را با قاشق مثل آب می خورند . یحیی و نازلی می روند از بقالی حسین آقا معلم ، لواشک و ترشمزه می خرند . غوره ها را مثل نخود کشمش می خورند .

و این سالار که تازه بدنیا آمده است . اصلا اگر بخواهی درست حساب کنی دهه شصت با همین سالار شروع می شود . لب پایینش از آن لب های برگردان است . یک تب هایی می کند که نگو . شهناز زود ورش می دارد می بردش پاستور . یکبار تشنج کرده و شهناز ترسیده است . چراغعلی غروب ها سالار را بر می دارد و به قله می رود . از قبله دربندی و پل اسبه ریز می گذرند . در سربالایی قله مردم با بیل و کلنگ در زیر سنگها برای خودشان پناهگاه درست کرده اند . وقتی وضعیت قرمز می شود می روند آنجا پناه می گیرند . سالار از شیر سماور گرفته و کشیده است . همه جایش سوخته است . شهناز هر روز می برد پانسمان می کنند . همانجا هم ختنه اش می کنند . بالاخان در مغازه اش دارد آواز می خواند . . . سالار سلامت . . . در آمد . شطرنج را می گیرند . مزدک و غضنفر یواشکی رفته اند با چوب سی و دو تا مکعب درست کرده اند و رویشان نوشته اند فیل ، اسب ، سرباز ، وزیر ، قلعه ، شاه و نشسته اند در هال دارند شطرنج بازی می کنند . مزدک می گوید که به جای فیل ، شتر بنویسیم .

یحیی دارد با خودکار رکس مشق هایش را می نویسد . غضنفر خودکار قرمز را بر می دارد و مشق های یحیی را خط می کشد . یحیی همینجور دارد غضنفر را نگاه می کند . اصلا این یحیی یک چیزی می داند که مشق نمی نویسد . این غضنفر اصلا سادیسم دارد . کفر اکرم را در می آورد . بچه که پدر بالای سرش نباشد همین می شود دیگر .

یحیی رفته یک تلویزیون سونی رنگی چهارده اینچ خریده و یک شب ویدیو و چند تا نوار کرایه کرده بچه های فامیل جمع شده اند دارند در خانه چراغعلی ویدیو می بینند . یحیی جلوی ویدیو نشسته وقتی چراغعلی چپکی نگاه می کند می زند صحنه رد می شود . ویدیو کنترل ندارد . از آن نوارهای کوچک می خورد . فیلم ها را آنقدر کرایه داده اند که رنگهایش پریده است . یک فیلم بزن بزن است . آخر فیلم هم یک شوی هندی زده اند . مزدک از وقتی کار می کند دو بشقاب غذا می خورد . فینیش دارد می چرخد و پارچه ها را اتو می کند . چراغعلی که غضنفر را می بنید می گوید گوی گوز عمر داغدا گزر میلچه دوشر باشین ازر و غضنفر عصبانی می شود و چراغعلی می خندد و بعد سرفه می کند و بعد سیگار روشن می کند . چراغعلی سیگار روشن کردن هایش اتوماتیک شده است . دست خودش نیست . چیزی مثل نفس کشیدن شده است .

سالار جایش را خراب کرده است . در اتاق بغل حمام خودش لاستیکش را باز می کند و چند دور می چرخاند و پرتاب می کند . لاستیک و محتویاتش به دیوار می خورد و منفجر می شود . از وقتی سالار بدنیا آمده یحیی می آید در هال می خوابد . مزدک رفته برای سالار یک موتور پلاستیکی سبز رنگ خریده است . یحیی خروس بزرگ را داده دست سالار عکسش را می گیرد . سالار موهایش وز وزی است . یخچالشان از آن یخچال های امرسون آمریکایی است . چراغعلی کلی تعریف یخچال را می کند که از یخچال های زمان شاه است . یحیی موتور گازی را فروخته و یک ژیان بیست و هشت هزار تومن از بنگاه قاسم قصاب خریده است . مزدک شیهه می کشد و پاهایش را زمین می کوبد و ادای ژیان یحیی را در می آورد . یحیی دوربین را حاضر کرده تا عکس بگیرد به مجله ماشین بفرستد . موتور جت را که روشن می کنند آتش می گیرد . نازلی رفته یک اطلس نقاشی خریده و دارد از رویش نقاشی می کند . علی اشرف نیست . حتما باید تا حالا مرده باشد . از زیور هم خبری نیست . شاید خانه دخترش باشد .

چوب های سبز رنگ را بلند می کنند و به زمین می زنند و شاخسی واخسی می گویند . مهتابی ها را با فاصله دو سه متر از هم برداشته اند . آخرش هم به یک موتور برق وصل است که چرخ دارد و یک نفر هلش می دهد . یحیی و غضنفر هم رفته اند التماس کرده اند که بدهند یک مهتابی هم آنها بردارند . یحیی آنقدر شربت خورده است که دستشویی اش گرفته است . مهتابی بدست به خودش می پیچد . مهتابی را به غضنفر می دهد نمی گیرد . فقط یک دقیقه بگیر بروم دستشویی و برگردم . بالاخان از شاخسی خوشش نمی آید . صدایشان نمی گذارد بالاخان بخوابد . بالاخان هم مثل چراغعلی فحش می دهد . نوع فحش هایشان فرق می کند .

سریه همیشه پاهایش درد می کند . هر کس را که می بیند از درد پاهایش می گوید . غضنفر همیشه کتاب دستش است . سریه از غضنفر خوشش می آید . به سالار می گوید یاد بگیر . سالار می گوید آبا کتاب درسی نیست دارد کتاب شعر می خواند . مزدک برای نازلی رمان دختر عموی من راشل را خریده است . چراغعلی عینکش را زده و دارد به حساب و کتابهایش می رسد . دو بسته صدتایی اسکناس ده تومنی و بیست تومنی آبی هم کنارش است . غضنفر خجالت می کشد در خانه چراغعلی نماز بخواند . مزدک می گوید سنگواره ها نشان می دهد که آدم از میمون بوجود آمده و آنوقت در قرآن نوشته که آدم از گل و خاک خلق شده . غضنفر می رود از معلم دینی می پرسد . معلم دینی پیراهن سفیدش را روی شلوار سرمه ای اش می اندازد و آنوقت از رویش کت سرمه ای می پوشد . معلم دینی کتاب آقای مشکینی را می دهد که درباره نظریه داروین است . مزدک خوشش می آید غضنفر را عصبانی کند . غضنفر از پیرمرد جلوی مدرسه آلبالوی خشک می خرد . سنگک دانه ای دو تومن است . غضنفر رفته کتاب سیاهچاله های هاوکینگ را از کتابفروشی نوبل خریده است . مزدک می گوید باید ماهواره ها بیایند و همه این فرهنگ غلط را از بین ببرند .

یحیی به سربازی رفته است . کرمانشاهان . روی نامه هایش خلیج فارس ایران محل دفن ریگان نوشته است . از آن نامه های مخصوص رزمندگان . از زبل خان کردستان به زبل خان آذربایجان . پس از عرض سلام و آرزوی سلامتی . نگرانی فقط از دوری شما و نامه های شماست . و آخر نامه هم عکس زبل خان را با آن سبیل هایش کشیده و بالایش نوشته زبل خان اینجا زبل خان آنجا زبل خان همه جا . و بعد یک قلب کشیده که دو تا تیر خورده است . غضنفر نامه را برای اکرم می خواند . اکرم به برق ، بلق می گوید و نازلی می خندد . مزدک با همان چکمه های چرمی که در رنگرزی می پوشد به خانه نازلی رفته است . چراغعلی به شهناز گفته مزدک دیگه بزرگ شده براش دنبال زن بگردن . مزدک اما در فاز زن گرفتن نیست . یحیی ژیان را فروخته و یک جیب میوی رو باز آبی رنگ خریده است . شطرنج آزاد شده است . همه دارند در کوچه ها و پارک ها شطرنج بازی می کنند .

چراغعلی می خواند سو گلیر بوروخ بوروخ . سووا ویردیم یومورخ . لاله لر را هم می خواند . سالار می خواند آلوده اوتوروب اوش مرتبه ده و شهناز می خندد . مزدک بیشتر آهنگ های کلاسیک شاد را دوست دارد . سریه کلی قصه بلد است . سریه قصه های ابیله قوت را می گوید . قوت یعنی گرگ . قورد هم می گویند . ابیله هم یعنی ابله . مزدک تیپش تیپ مدرسه نیست . از مدرسه و معلم ها و کتابهایش خوشش نمی آید . کتاب شیمی غضنفر را ور می دارد و ورق می زند . می گوید من از همه این کتابها زیاد می دانم . معلم که قرآن و عربی درس می دهد سرم درد می گیرد . همه اش تقصیر علی اشرف است . آنقدر آمده نشسته در خانه چراغعلی از این حرفها زده که بنده خدا بچه ها شستشوی مغزی شده اند . اگر آلمانی ها به ایران حمله کرده بودند به جبهه نمی رفت . از آلمانی ها خوشش می آید . می گوید آنها هم آریایی هستند . غضنفر می گوید اسب که نیستیم نژادمان مهم باشد . ملا رسول آن ور خیابان فولکس قورباغه ای اش را نگه می دارد و می رود . یحیی یک سیب زمینی می برد داخل اگزوز فولکس می چپاند و فشار می دهد . حاج آقا فولکسش را که روشن می کند خاموش می شود . مکانیک های اطراف مغازه بالاخان دور فلوکس جمع می شوند و هر کدام نظری می دهند .

چراغعلی سبیل ها و موهایش را سیاه رنگ کرده است . غضنفر و یحیی می روند از شیشه مغازه نگاهش می کنند و می آیند این ور کلی می خندند . زنها در اتاق رو به حیاط دارند می رقصند . یحیی و غضنفر دارند یواشکی از پله های زیر زمین نگاهشان می کنند . وضعیت قرمز می شود و زنها بنده خداها دارند در اتاق به این ور و آن ور می دوند و دنبال چادرشان می گردند . دو تا هواپیمای اف پنج در آسمان به پرواز در آمده اند . با صدای ضد هوایی ها ، زنها به هوا می پرند . مزدک در اهواز رفته فیلم پرواز در شب را دیده است خیلی خوشش آمده است . به تبریز که آمده یحیی و غضنفر و سالار را برداشته و به سینما برده تا باز هم فیلم را ببیند . مزدک می گوید یکی از سربازها مریض بود و فرماندهشان آمد که برادر می توانی جای این سرباز دو ساعت نگهبان باستی . گفتم آره و رفتم چرت بزنم که بلند شدم دیدم صبح شده است . فرماندهشان آمد گفت تا صبح خودت ایستادی ؟ گفتم آره . ماچم کرد و رفت . به فرمانده های دیگر گفته بود که این برادر چهره اش خیلی نورانی است شب تا صبح به جای چهار تا سرباز نگهبانی داده است . همه می آمدند از من التماس دعا می کردند .

چراغعلی می گوید اینجوری نمی شود . اینها تا همه مردم کشته نشوند تمام نمی کنند . بار و بندیلشان را می بندند و به مرند می روند . مرند بمب نمی اندازند . فقط شهرهای بزرگ را بمباران می کنند . دو تا اتاق اجاره می کنند . دو تا پنجره که به یک حیاط خیلی بزرگ نگاه می کنند . زن صاحبخانه اسمش خدیجه است که بهش خججه می گویند . مستراح آن ور حیاط است اما شیر آب وسط حیاط است و باید آفتابه را پرکنند به مستراح بروند . یک علاالدین بیشتر نیست . شهناز همه غذا ها را در همان یک علاالدین می پزد . چراغعلی یک بالش زیر سرش می گذارد و شهناز را صدا می زند که این چای پس چی شد . یحیی رفته یکی از مرغ ها را از حیاط گرفته داخل خانه آورده است . آن یکی اتاق هنوز فرش ندارد و با دمپایه می روند از آن یکی اتاق وسایل می آورند . مزدک هنوز در جبهه است . شهناز می ترسد بیاید ببیند خانه خالی است نگران شود .

سلام مزدک . ما آمده ایم گردش . جایت خالی است . آمدی نبودیم نترس یک راست به مرند بیا بگویی خانه خججه نشانت می دهند . یک رودخانه ای از وسط شهر می گذرد که وسطش یک پل است . کمی که از پل رد بشوی یک دیوانه است چکمه های سیاه پلاستیکی بزرگ پوشیده و دختر ها را که از دور می بیند مثل اسب صدا در می آورد . همانجایی که آن دیوانه نشسته بغلش یک کوچه است . آن کوچه را تا تهش می آیی و به سمت راست می پیچی و به یک سه راهی می رسی . همانجا وایستا و یک سوت بزن تا من بیایم . مامان می گوید حواست به خمپاره ها باشد . خلاصه افقی نیا که مامان غش می کند . بابا پشت سرت فحش می دهد که پسره نفهم رفته داره برای آخوندها می جنگه . بیایی پوستت را قلفتی می کند . خلاصه جنگ را هر چه زودتر یا آن وری کنید یا این وری که اینجا ما حال نداریم هر روز آفتابه پر کنیم تا آن ور حیاط به مستراح برویم و دلمان برای خانه تنگ شده است . مرکب در قلم مانند آب است . خطم را حال می کنی . منتظر جواب هستم . مثل بچه آدم چیزهایی بنویس که بتوانم برای مامان بخوانم . نارنجک یادت نره . تن ماهی و کنسرو هم اگر کمک های مردمی اضافی آمد ورش دار بیار اینجا مثل گاو نشسته ایم و هر چی دم دستمان می آید می خوریم . راستی این خججه خانم یک دختری داره که شکل عمو علی اشرفه بابا می گه برای مزدک خواستگاری کنیم خلاصه مبارکه . بابا می گه هر چی می کشیم از دست مزدک و امثال مزدک می کشیم . خداحافظ .

یحیی یکی از آن کشتی های آهنی خریده است . نفت می ریزد و آتش می زند و کشتی با صدای خور خور داخل تشت آب در  حمام دور می زند . از یکی دو تا دهه شصتی پرسیدم این کشتی ها یادشان نمی آید . نمی دانم یحیی رفته از کجا خریده است . ناوهای آمریکا به خلیج فارس آمده اند . مزدک می گوید بسیجی ها می خواهند با قایق موتوری به ناوهای آمریکا بکوبند . چراغعلی می گوید آمریکایی ها قایق ها نرسیده با لیزر ذوبش می کنند . مزدک می گوید دو تا از فرمانده ها ماندند و پل را وقتی عراقی ها رسیدند منفجر کردند و خودشان هم شهید شدند و اشک از گوشه چشمش می چکد . برای مزدک جشن پایان خدمت گرفته اند . چراغعلی می ترسد که بچه های کمیته و مسجد بریزند و همه را بگیرند . چراغعلی می گوید سن کی اوزون فیشارداسان میوه فیشاری نئینیسن . چراغعلی ده سال است که منتظر است رژیم عوض شود .

چراغعلی با سالار و غضنفر رفته اند هوا بخورند . چراغعلی دکه های فشار قوی برق را نشان می دهد و می گوید همه اینها را رضا شاه کشیده . رضا شاه برای کندن هر وجب از تونل ها ، یک اسکناس به هر کارگر داده است . چراغعلی بچه ها را سوار فیات زردش کرده . می خواهند بروند از باسمنج ، سیب زمینی و خیارشور بخرند . در جاده باسمنج همه ماشین ها از چراغعلی سبقت می گیرند و هر قدر بچه ها خودشان را می کشند که بابا گاز بده نگذار رد بشوند چراغعلی سرعتش را زیاد نمی کند .

چراغعلی استفراغ دارد . رنگش زرد شده است . یحیی هر روز بهش سرم می زند . داخل سرم سفتریاکسون می زند . متخصص داخلی برایش مورفین نوشته است . یک تخت گوشه اتاق گذاشته اند آنجا می خوابد . بیشتر وقت ها خواب است . فقط آش می خورد . سالار و غضنفر کنارش نشسته اند . چشمهایش را باز می کند و غضنفر را می شناسد .

حمزه علی وقتی به مستراح می رود غضنفر می دود و در تختش می خوابد . لحاف تشکش بوی عرق عجیبی دارد . زیور دعوایش می کند که از جای حمزه علی بلند شود . زیور یک گنجه چوبی دارد که درش را قفل می کند . غضنفر که دسته کلید را بر می دارد زیور دعوایش می کند . غضنفر با مقصود دوازده سنگ بازی می کند . مقصود دو جعبه نارنگی و یک خوشه بزرگ خرمای خشک از بندر عباس آورده است .

تخت حمزه علی گوشه اتاق است . کنار یخدان . لحاف تشک ها را بالای یخدان گذاشته اند . یخدان جهیزیه گلدسته است . طرلان که یخدان را باز می کند هفت تا موش دارند این ور و آن ور می دوند . مادر موشها مرده است . طرلان با زیور سر بچه ها دعوا می کند . آن ور یخدان یک در چوبی است که به خانه مینو می رسد . وقتی زیور خانه نیست اکرم بالای لحاف تشک ها می رود و از لای در چوبی با مینو حرف می زند . مینو بچه ندارد . یک دختر از پرورشگاه آورده که اسمش ستاره است .

غضنفر هر روز می رود و با ستاره دختر مینو بازی می کند . غضنفر و ستاره منچ و مار پله بازی می کنند . ستاره ظرفهای ناهار را با تاید می شوید و غضنفر آب می کشد تا زودتر تمام شود و بیشتر بازی کنند . غضنفر و ستاره با دو تا قوطی کنسرو خالی و یک نخ قرقره بلند ، زنگ اخبار درست کرده اند . ستاره آن ور حیاط قوطی کنسرو را جلوی دهانش گرفته و دارد حرف می زند . غضنفر هم آن یکی قوطی را روی گوشش گذاشته دارد مثلا گوش می کند . آن ور حیاطشان یک اتاق است که به یک آرایشگاه زن اجاره داده اند . وقتی عروس می آورند ستاره و غضنفر می روند از پشت پنجره نگاه می کنند .

بالاخان و فرشته از تهران آمده اند در طبقه بالای خانه حمزه علی زندگی می کنند . گاو میش ها را فروخته اند . بالاخان ، طویله آن ور حیاط را کفاشی کرده است . بوی چسب کفاشی آدم را دیوانه می کند . غضنفر میخ های کوچک کفاشی را بر می دارد و با چکش روی میز می کوبد . میترا با کش های قرمز رنگ کفاشی موهایش را دم اسبی می بندد . جمال سر یکی از کش ها را گره می زند و مگس هایی را که پشت شیشه مغازه دارند وز وز می کنند می زند . رادیوی بالاخان همیشه آهنگ شاد می خواند . از آن رادیو گرام های زمان شاه که گرامش خراب شده است . بالاخان همیشه شاد است . کم مانده بلند شود وسط کفاشی برقصد .

بالاخان به غضنفر گفته که تفنگهایمان را برمی داریم و با تریلی مقصود می رویم همه عراقی ها را می کشیم و غضنفر باور کرده است . حمزه علی می گوید غضنفر شلوغ کند یا نکند دوستش دارم . غضنفر تب دارد . تلویزیون لاشریک لاشریک لاشریک له می خواند . غضنفر تفنگ چوبی اش را بر می دارد و بلند می شود که رژه برود نمی تواند . دوباره بلند می شود و زمین می خورد . حمزه علی شروع به گریه کردن می کند . مرد ها و زنها در اتاق کوچک حمزه علی جمع شده اند . کم مانده غضنفر زیر دست و پا له شود . بالاخان ، حمزه علی را را بغلش می گیرد و در تابوت می گذارد .

غضنفر در شورچمن دارد دوچرخه سواری می کند . دوچرخه اش پنچر می شود . پسر همسایه سه تومن به بقالی عیسی کرانی که دوچرخه هم تعمیر می کند جوراب هم می بافد می دهد دوچرخه اش را درست می کند . حمزه علی تازه مرده و همه هوای غضنفر را دارند . بچه ها در حیاط مدرسه در صف آب ایستاده اند . دو تا شیر آب بیشتر نیست . شیر آب در دهان بچه ها گم می شود . ناظم هم محله ای غضنفر است . غضنفر لیوانش را به ناظم می دهد و ناظم لیوانش را بدون نوبت پر می کند و می دهد . گاهی بچه شهید بودن حال می دهد .

جمال مگس ها را می گیرد و داخل پره های پنکه پرت می کند . پنکه را در تهران خریده اند . چهار تا دکمه تند متوسط کند و خاموش دارد . غضنفر مگس ها را می گیرد و لای کتاب حیدربابا می گذارد و یکدفعه کتاب را می بندد و مگس ها آن تو له می شوند . غضنفر دارد با ترکی شکسته بسته حیدربابای شهریار را می خواند . جمال و جلال یک دوچرخه بیست و چهار دارند . در راه پله پشت بام خانه بالاخان کلی گلدان و گل و گیاه است . بچه ها بزرگ شدند و هنوز بالاخان برای پله ها نرده درست نکرده است . یکی دو بار بچه ها از بالای پله ها افتاده اند و چیزی نشده است . جمال می رود از پله هفتم می پرد . میز زیر سماورشان دو تا آینه کشویی دارد . کشوها را می کشند و قندان  و استکان ها را از داخل میز بر می دارند . اکرم می گوید که چایشان مثل شربت آلبالو است .

بالاخان دو تا دنبیل چوبی بزرگ دارد . چهار صبح بیدار می شود ورزش می کند . بعد می رود سنگک می خرد . بالش های خانه بالاخان قرمز رنگ است . روکش بالش ها سر می خورد . جمال بالش ها را زیر پایش می گذارد و می پرد دستش را به شیشه بالای در می زند . غضنفر یک توپ پلاستیکی خریده و به خانه بالاخان آمده است . خانه را زیر و رو می کنند . فرشته هیچ وقت بچه ها را دعوا نمی کند . در طاقچه عکس بالاخان را گذاشته اند که سبیل دارد و ریش هایش را زده است و موهای جلوی سرش کمی ریخته است و کت و شلوار دارد . عکس سیاه سفید است . پرده کرکره هایشان آبی رنگ است .

بالاخان وقتی می خوابد یک بالش زیر پاهایش و یک بالش زیر دستش می گذارد . زیر پیراهنش را در می آورد و می خوابد . جمال کنترل تلویزیون را زیر پیژامه اش مخفی می کند . صدای تلویزیون را بلند کرده اند . بالاخان وسط خواب بیدار می شود و یک فحش می دهد که صدای تلویزیون را کم کنند و دوباره سرش را روی بالش نگذاشته خور و بفش بلند می شود . بالاخان دندانهایش مصنوعی است . بالاخان با اشتها غذا می خورد . فرشته می گوید من و بچه ها می ترسیم که الان بالاخان همه غذاها را بخورد و ما گرسنه بمانیم . آدم که به خانه بالاخان می رود اشتهایش باز می شود .

بالاخان دو تا پک که می زند سیگار تمام می شود . روزی یکی دو قوطی سیگار بهمن می کشد . زمان شاه وینستون می کشید اما دیگر نمی تواند وینستون گیر بیاورد . زمان شاه از آن شربت ها هم می خورد اما الان دیگر پیدا نمی کند . بالاخان دارد کفش زنانه می دوزد . برای همه فامیل یک جفت می فرستد . چراغعلی عصر ها گاهی می آید و جلوی مغازه بالاخان می نشیند . بالاخان آبگوشت را داخل یک کاسه بزرگ می ریزد و با ته شیشه آبلیمو نخودها و سیب زمینی ها و گوشت هایش را له می کند . فرشته دارد پیاز پوست می کند . پیاز ها را حلقه ای می برد و در بشقاب می گذارد . هنوز به بشقاب نگذاشته پیازها تمام می شود . جمال دو تا پیاز برداشته است .

بالاخان دارد برای غضنفر داستان تعریف می کند . الاغ وسط جنگل بلند عر عر می زند که آواز خواندنم گرفته و آدمها می آیند الاغ و شیر و شتر را می گیرند وقتی می خواهند از رودخانه رد شوند الاغ را سوار شتر می کنند شتر هم وسط رودخانه بلند می شود و به الاغ می گوید که الاغ جان من هم الان رقصیدنم گرفته و الاغ در آب می افتد و غرق می شود .

 غضنفر یک شارژ همراه اول خریده است . بالاخان کارد را بر می دارد لاک روی رمز را بخراشد . تا غضنفر می آید بالاخان همه مقوای کارت شارژ را خراشیده و به جای رمز کم مانده آن ور کارت دیده شود . بالاخان مرد همه یا هیچ است . مرد صفر یا یک است . حوصله اعداد اعشاری را ندارد . ژنش اینجوری است .  مزدک هم مثل بالاخان ، ذهنش ماژور است . بدوی است . طبیعی است . مصنوعی نیست . هنری نیست . یعنی کاری به ظرافت کاری ندارد . بیشتر به بزرگ بودن و قوی بودن و محکم بودن فکر می کند . بالاخان یک کفش هایی می دوزد که ده سال هم که بپوشی پاره نمی شود . مثل آلمان و روسیه است . مثل فرانسه و اسپانیا نیست . حوصله کارهای کوچک و ریز را ندارد . دیجیتال نیست . کوانتوم نیست . مکانیک است . قناری را دوست ندارد . کرگدن را دوست دارد . حوصله تشریفات و رسم و رسوم ها را ندارد .

بالاخان شکم زیر پیراهنش پاره است و اهمیتی نمی دهد . بالاخان عاشق جنگل و کوهستان است اما مزدک جنگل و کوهستان هم برایش مهم نیست . بالاخان همه چیز را به همه چیز ربط می دهد . مزدک همیشه کاپشنش و موبایلش در خانه اکرم جا می ماند و به همه جا زنگ می زند و دنبال کاپشنش می گردد . یعنی خیلی راحت است . ماشینش را هم که بدزدند می خندد . بالاخان علاقه خاصی به کفن و دفن دارد . دوست دارد ایکی ثانیه همه کارها را ردیف کند برود . بالاخان نشسته و دارد پیر و پاتالهای فامیل را به ترتیب سن می شمارد . سریه که مرد نوبت علی اشرفه بعد نوبت سلطنته بعد نوبت زیوره . خلاصه بالاخان همیشه عجله دارد . یعنی دوست ندارد یکی کاری را لفت بدهد . سریه هم اینجوری بود . عصر مهمان های شهناز که می آمدند و هوا کمی تاریک می شد می گفت  اگر می خواهید بروید هوا تاریک نشده بروید .

بالاخان از پنج صبح به مغازه رفته است . هر روز هشتاد جفت کفش می دوزد . از آن کفش های زمستانی ساق بلند . رادیو دارد همشاگردی سلام را می خواند . فرشته چای می گذارد . فرشته خوابش سنگین است . بچه ها یکی یکی به مدرسه می روند . فرشته دارد می رود از طاق یانی سبزی بخرد . برای میترا خواستگار آمده است . فرشته خانه نیست و خواستگارها نیم ساعت است که نشسته اند . فرشته به بازار رفته است . خانه در هم برهم است . فرشته از راه می رسد . خواستگارها می گویند نیم ساعت است نشسته ایم . فرشته به شوخی می گوید اینهمه وقت نشسته اید لااقل خانه را مرتب می کردید . کلا فرشته خیلی راحت است . یعنی دوست دارد با همه راحت باشد . افاده مفاده ندارد .

در زمستان شیر مستراح یخ می زند . دور شیر کلی پارچه می بندند که مثلا یخ نزند . آفتابه مسی را از شیر آشپزخانه پر می کنند می برند . غضنفر دو متر مانده به در مستراح پایش سر می خورد و مقصود می گوید غضنفر از این ور حیاط سر خورد و تا آن ور حیاط مثل پلنگ صورتی اسکی رفت و با کله وارد مستراح شد و دخترهای فامیل می خندند . مقصود شکمش قار و قور می کند و می گوید بخاری دارد صدا می دهد و غضنفر می خندد . غضنفر و ستاره می روند در کوچه بغلی کش کش بازی می کنند . دو نفر این ور و آن ور می ایستند و کش را دور پاهایشان می اندازند و یک نفر آن وسط جفت پا روی کش می پرد . غضنفر سوار تاب شده و پیاده نمی شود تا بقیه بچه ها سوار شوند . دخترها دسته جمعی می خوانند غضنفر خودشو دوس داره . یار و رفیق نداره . تنها میره مدرسه . همیشه دیر می رسه . غضنفر عصبانی می شود و دخترها را دنبال می کند .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر