به فلک بستن کلانتر
عباس میرزا از روسها شکست می خورد و قفقاز بدست روسها می
افتد و خلیل خان به تبریز می آید و مباشر کلانتر می شود .
نان برای خوردن و گندم برای پختن پیدا نمی شود . محمد علی
میرزا و امام جمعه گندم هایشان را انبار کرده اند تا گران تر بفروشند . مردم از
صبح تا شب جلوی نانوایی ها صف می کشند و در سر و کله هم می زنند . نانوا قهر می
کند و مردم دست خالی بر می گردند و با شکم گرسنه می خوابند . مردم علیه امیر نظام
گروسی شورش می کنند و گرسنگان می ریزند خانه نظام العلما را که از انبارداران است
غارت می کنند و نظام العلما فرار می کند .
مظفرالدین شاه ، امین السلطان را صدر اعظم می کند و امین
السلطان ، امین الدوله را به تبریز می فرستد تا شورش نان را بخواباند . امین
الدوله ، که زورش به محمد علی میرزا و امام جمعه نمی رسد شرف الدوله کلانتر را به
فلک می بندد و این کار بر محبوبیت کلانتر و نفرت مردم از دربار قاجار می افزاید . مردم
بازارها را بسته و در مسجد صمصام و کنسولگری انگلیس تحصن می کنند .
محمدعلی میرزا دستور می دهد در نانوایی ها شمع روشن کنند و
قیمت نان را کم کنند اما مردم به خانه هایشان بر نمی گردند که نان نمی خواهیم مش
یوطه می خواهیم .
در تهران عین الدوله برای آنکه خرج سفر مظفرالدین شاه به
فرنگ را در بیاورد تعرفه گمرکی را بالا برده و چند تاجر را به خاطر گران شدن قند
به فلک بسته است .
مردم و علما در شاه عبدالعظیم تحصن کرده اند و مشروطه می
خواهند . مظفرالدین شاه ، فرمان مشروطه را امضا می کند و می میرد . شرف الدوله در
انتخابات مجلس اول رای می آورد و به تهران می رود و با محمد علی میرزا که به جای
پدر بر تخت سلطنت نشسته در می افتد .
دوم تیرماه هشتاد و هفت ، محمد علی میرزا مجلس مشروطه را به
توپ می بندد و سیم های تلگراف را قطع می کند تا خبر به شرهای دیگر نرسد . به میرهاشم هم
تلگرام می زند که با شجاع نظام برود کار انجمن ایالتی تبریز را یکسره کند .
ستارخان که از قره داغ برای خرید و فروش اسب به تبریز آمده
است به کمک مشروطه چی ها می رود و میرهاشم فرار می کند .
بیوک خان هم از باقر خان و مجاهدان که وسط خیابان سنگر
ساخته اند شکست می خورد و به تلافی اش فردا صبح می رود خانه شرف الدوله کلانتر را
در باغمیشه ، چپاول می کند .
محمد علی میرزا رحیم خان را با سپاه قره داغ می فرستد و
مردم از ترس بر سر در خانه هایشان بیرق سفید می آویزند و مجاهدان خیابان با
صلاحدید باقر خان و نوید های کنسول رسول برای در امان ماندن تبریز ، تفنگ هایشان
را زمین می گذارند و رحیم خان با دبدبه و کبکبه از خیابانهای شهر گذشته و در
باغشمال در وسط شهر اردو می زند .
مجاهدان در خانه ستارخان جمع می شوند . ستارخان کلاهش را برمی دارد و دستی روی سرش می کشد و دوباره
کلاهش را روی سرش می گذارد . گلوله ای از تفنگ یکی از مجاهدان ناخواسته شلیک می
شود که به سقف اتاق می خورد . ستارخان این گلوله را که به هیچ کس نخورده به فال
نیک می گیرد و فردا صبح با گلوله می زند و بیرق روس را از سر در یکی از مغازه ها پایین
می آورد . مردم به وجد می آیند و دور ستارخان را می گیرند و همهمه شهر را فرا می
گیرد .
باقر خان و مجاهدان خیابان هم به تکان می آیند
و به باغشمال حمله می کنند . رحیم خان غافلگیر می شود و با سوارانش فرار می کند و
شهر بدست مشروطه خواهان می افتد .
شهر در محاصره
نوروز هشتاد و هشت است . شهر هشت ماه است در محاصره است . نیروهای
دولتی راه آذوقه را بسته اند . مردم برگ درختان را می خورند . باسکرویل می گوید
مشروطه هزینه دارد . ممدعلی می گوید آدم حسابی شدن هزینه دارد .
اینجا خانه خلیل خان است . این دختری که خوابیده اسمش
تامارا است . زخمی است . گلوله توپ به چند متری اش خورده است . از هوش رفته است .
عرق سرد بر پیشانی اش نشسته است . دارد باسکرویل را صدا می زند . ممدعلی رفته از
مزارع آن طرف رودخانه که دست نیروهای صمد خان است برای تامارا یونجه تازه چیده است
.
روسهای تزار پدر و مادر تامارا را با سر نیزه جلوی چشمش می
کشند . تامارا جیغ می زند و به هوش می آید . ممدعلی از پله های سه گوش بالا می دود
. قمر جوشانده می آورد و کمک می کند تامارا جوشانده را بخورد . تامارا به عشق
ستارخان و مشروطه از قفقاز به تبریز آمده است .
قهوه خانه ونیار و خانه کلانتر دیگر پاتوق خوبی برای
مجاهدان نیست . خانه خلیل خان امن تر است . ممدعلی و محرم چند تا زخمی به خانه
خلیل خان می آورند . قمر از پنجره نگاهشان می کند .
باسکرویل یک جوان بیست و سه ساله آمریکایی است که در مدرسه
مموریال تبریز ، تاریخ درس می دهد . عشق تامارا به آزادی ، باسکرویل را مجاب می
کند که اسلحه بردارد و همراه مشروطه چی های تبریز بجنگد . باسکرویل در حیاط ارک به
داوطلبان ، فنون نظامی یاد می دهد .
باسکرویل با سیصد نفر از جوانان تبریز به شنب غازان حمله می
کند و کشته می شود . ستارخان به احترام کلاهش را از سر بر می دارد . تامارا قالی
ستارخان را می بافد و به مادر باسکرویل در آمریکا می فرستد .
زنها و بچه ها در مزارع کنار سنگرها ، یونجه می چینند و تیر
می خورند . صمد خان از پل آجی چای حمله می کند اما شکست می خورد و عقب نشینی می
کند . محاصره شهر پس از یازده ماه می شکند .
انجمن ایالتی تبریز که در استبداد صغیر نقش مجلس شورای ملی
را بر عهده گرفته به همه شهرها تلگرام می زند که ما قوای استبداد را در هم شکستیم
. وعده ما تهران میدان بهارستان . مجاهدان از همه شهرها راه می افتند و تهران را
فتح می کنند و محمد علی میرزا به روسیه فرار می کند .
مجاهدان در خانه ستارخان جشن پیروزی گرفته اند . به ستارخان
خبر می دهند که لشکر روس به بهانه رساندن آذوقه به اتباعشان از مرز جلفا گذشته اند
.
سپاهیان روس به کوچه و بازار ریخته و تفنگ و
فشنگ از مردم گرفته و از پول و ساعت هم چشم نمی پوشند . مجاهدان شکیبایی کرده و
خشم فرو می خورند و مردم از دور و نزدیک ، دندان بهم فشرده جز خاموشی چاره ای نمی
شناسند .
روسها دنبال بهانه اند تا تبریزی ها را به خشم بیاورند
و آنان را به جنگ برانگیزند و بیدرنگ دسته های سپاه را از قفقاز ریخته شهر را
کشتار کرده مجاهدان را از ریشه براندازند و پای خود را در آذربایجان استوارتر
گردانند .
پارک اتابک
مجلس مشروطه ، لقب سردار و سالار ملی را به
ستار خان و باقر خان اهدا می کند و از هر دو می خواهد برای دریافت این حکم که بر
لوحی نقره ای ثبت شده به تهران بیایند . ستارخان و باقرخان همراه جمعی از مجاهدان
از ششکلان تبریز به سمت تهران حرکت می
کنند و در طول راه با استقبال مردم بسیاری روبه رو می شوند . دولت مشروطه از
مجاهدان می خواهد که سلاحشان را تحویل دهند اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر
خود داری می کنند .
قوای دولتی که جمعاً سه هزار نفر می شوند به
فرماندهی یپرم خان با چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر ، پارک اتابک را محاصره
می کنند و به فاصله چهار ساعت سیصد نفر از افراد حاضر در باغ کشته می شوند . ستارخان
راه پشت بام را در پیش می گیرد اما در مسیر پله ها در یکی از راهروهای عمارت تیری
به پایش اصابت می کند و مجروح می شود .
در تبریز
مجاهدان پس از دو سال و چند ماه ، اسلحه بدست می گیرند و هشتصد و پنجاه سالدات روس
را می کشند . دولت روس ، پنج هزار سرباز روس را به تبریز می فرستد .
احکام اعدام
صادر و چوبه های دار برپا می شود . رهبران مذهبی و آزادی خواهانی چون ثقه الاسلام
، شیخ سلیم ، حاج علی دوا فروش و دو پسر نوجوان علی میسیو بر دار می شوند .
روسها صمد خان
را که دشمنی دیرینه ای با مشروطه دارد بر جان و مال مردم مسلط می کنند . هراس بر
تبریز حکمرانی و لبها دوخته می شود .
جنگ جهانی اول
روسها و انگلیس ها ، همه گندم ها را
برای آذوقه سربازانشان خریده اند . مردم یکی یکی از گرسنگی و آنفلوانزای اسپانیایی
می میرند . ممدعلی نوه خلیل خان ، یک شصت تیر از قزاقخانه دزدیده و از پشت بام
خانه خلیل خان ، سالدات های روس را که در حیاط کاروانسرای آرا کوچه می رقصند به
گلوله بسته است و فراری است .
تامارا زن ممدعلی کهنه های پسرش عباسقلی را در
پشت بام خانه خلیل خان پهن می کند . عین اله در حیاط کاروانسرای آرا کوچه ساز می
زند که چشمش به تامارا می افتد و عاشق می شود .
روسها روز عاشورا ممدعلی را در حیاط کاروانسرا حلق
آویز می کند . مردم در آرا کوچه شاخسی می روند و قمه می زنند .
تامارا زن عین اله می شود . عین اله زنش کلثوم
و بجه هایش جعفر و علی اشرف را بر می دارد و به خانه خلیل خان می آید و سالها می
گذرد . عین اله کنار حوض ساز در دست می میرد . جعفر عاشق سریه دختر همسایه می شود
و چراغعلی بدنیا می آید .
قهوه خانه ونیار
سربازهای رضا شاه ، قمر زن محرم را که جذام
گرفته به سویوتلوق برده اند . سویوتلوق آن ور آجی چای است . نوروز علی عروسک های
لیلا دختر بزرگ محرم را بر می دارد و فرار می کند . ابراهیم قلی با سارا دختر کوچک
محرم می رود در کنار آجی چای بازی می کند .
نوروز علی و ابراهیم قلی پیش عمه شان آی پارا
می مانند . پدرشان قربانعلی را در یک شب برفی ، گرگها در کنار آجی چای خورده اند و
مادرشان گل خانم زن کدخدای ونیار شده است .
آی پارا عاشق است . عاشق سرگئی سرباز روس که به
قهوه خانه می آید و ساری گلین می خواند . قهوه خانه کنار آچی چای است . نرسیده به
ونیار . سر راه تبریز به اهر .
ایوان سرباز روس که آمده مسافران قره داغ را در
قهوه خانه ونیار غارت کند محرم را می کشد . صدای جیغ لیلا تا جذامخانه سویوتلوق می
رود . نوروز علی می گوید لیلا جن زده شده است . ایوان را دست بسته برای محاکمه به
باغمیشه می آورند .
میرزا عبداله از ایوان ، سوال و جواب می کند که
جعفر پسر عین اله دم اسب را می کشد و اسب رم می کند و ایوان به زمین می افتد .
میرزا عبداله زخم ایوان را می بندد که چشمش به سارا می افتد که دست ابراهیم قلی را
گرفته است .
نوروز علی چشمش دنبال سارا است . دیوانه جد و
آبادش است . لیلا همه چیز را می داند . لیلا چارقد نبسته به کوچه می رود . خبرش در
ونیار می پیچد . نوروز علی آنقدر کتکش می زند که همه جایش کبود می شود . لیلا نصف
شب دستهای نوروز علی را در خواب می بندد و قهوه خانه را آتش می زند .
شعله های آتش از در و دیوار قهوه خانه زبانه می
کشد . لیلا لباس عروسی اش را پوشیده و در حیاط قهوه خانه می رقصد . نوروز علی نصف
صورتش می سوزد . لیلا را به دار العجزه می برند . سارا و آی پارا سوار الاغ و
ابراهیم قلی مثل همیشه پیاده به خانه عباسقلی در باغمیشه می آیند .
سرگئی که می آید عباسقلی سه بار استغفراله می
گوید . علی اشرف یک چشمش به کفترهایش در آسمان دالی کوچه است و یک چشمش به سارا که
لب حوض ظرفها را می شوید . چراغعلی عصای کلثوم را برمی دارد و مرغ و خروسهای
تامارا را دنبال می کند .
آسیه زن عباسقلی نازا است . اینکه هورمون هایش
بالا و پایین است یا یک عفونت ساده ، کسی نمی داند . تامارا ، سلطنت دختر اسداله
را برای عباسقلی خواستگاری می کند . لوطی حسن شوهر سلطنت در دعوای آرا کوچه ای ها
و دالی کوچه ای ها کشته شده است . سلطنت دخترش فضه را هم به خانه عباسقلی می آورد
.
نورالدین در شکم سلطنت لگد می زند . فضه آنقدر
آلبالو خورده که دل درد گرفته است . سوگل زن اسداله آمده به دخترش سلطنت سر بزند .
سارا را فرستاده تنبی شان را آب و جارو بزند . سارا بقچه های داخل یخدان را مرتب
می کند . اسداله طپانچه اش را در یخدان می گذارد .
دو تا دهاتی قره داغی در حیاط کاروانسرا سر چند
شاهی کم مانده بزنند سر و کله هم را بشکنند . اسداله کاروانسرا را به میرزا عبداله
می سپارد و به خانه می رود . سارا چراغ های لاله را پاک می کند . اسداله را در
آینه طاقچه می بیند که پشتی در را می اندازد .
سارا جیغ می زند . معلوم نیست اسداله سر پیری
خواسته چه غلطی بکند . صدای شلیک گلوله در حیاط کاروانسرا می پیچد . میرزا عبداله
که می رسد اسداله وسط اتاق افتاده عربده می کشد . سارا طپانچه در دست در گوشه اتاق
می لرزد .
سارا از در پشتی به خانه عباسقلی فرار می کند .
مردم بالای سر اسداله جمع می شوند . میرزا عبداله در کلانتری می گوید از دزدهای
چند شب پیش بودند آمده بودند تلافی کنند . اسداله از ترس آبرویش چیزی نمی گوید .
نورالدین بدنیا می آید . عباسقلی از خوشحالی در
حیاط می رقصد . سارا با میرزا عبداله که از فدایی های پیشه وری است به شوروی فرار
می کند و مرزها برای چهل سال بسته می شود . زنهای خانه عباسقلی جمع می شوند و فضه
دختر سلطنت را به عقد ابراهیم قلی در می آورند .
جنگ جهانی تمام می شود و سرگئی با سربازارن روس
به شوروی می رود و آی پارا زن گل احمد می شود . حلیمه زن گل احمد مرده است و مرحمت
دختر گل احمد زن خان کیشی شده است . خانه گل احمد در شورچمن است .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر