من می خندم و او هم می خندد ، بی آنکه بداند
برای چه می خندد . در هشتاد و هشت سالگی مثل یک کودک شش ماهه شده است و این همان
سلطنت پنجاه سال قبل نیست . سلطنت هرگز فارسی یاد نگرفت و کتابی نخواند و ندانست
که در تلویزیون چه می گویند اما به ترانه های ترکی باکو و نوار آشیق ها گوش می داد و این آشیق
ها مردانی بودند که ساز در دست می گرفتند و در قهوه خانه ها و کوچه و بازار
آذربایجان برای مردم ، حکایت ها و شعرهای حکمت آموز می خواندند .
سلطنت بایاتی بلد بود و اوشودوم
اوشودوم را حتی وقتی که آلزایمر گرفت و در سی تی اسکن ، مغزش تحلیل رفته بود و
حتی نام پسرش را نمی دانست ، از اول تا آخر بدون لکنت می خواند و هر کلمه را با
همان شور کودکانه و آهنگی که هشتاد سال پیش از مادرش علویه شنیده بود ادا
می کرد :
اوشودوم آی آوشودوم ، داغدان آلما داشیدیم
آلمالاری آلدیلار ، منه ظولوم سالدیلار
من ظولوم دن بیزارام ، درین قویی قازارام
سلطنت شاید از آن ترکان مهاجم سلجوقی باشد که
به آذربایجان آمده باشد ، شاید از عثمانی هایی باشد که در زمان صفوی به تبریز حمله
کردند و شاید از بازماندگان مغول ها در تبریز باشد و شاید از بومی های آذربایجان
باشد که قبل از آمدن آریایی ها و مادها به آذربایجان ، راحت و بی دردسر می زیستند
و شاید از آریایی هایی باشد که از شمال سردِ بالای دریای خزر آمدند و در آذربایجان
ماندند و صدها سال بعد ، از ترس سلجوقیان ، ترک شدند . سلطنت از هر نژادی که باشد
، از هر کجا که آمده باشد و هر زبانی که داشته باشد ، سلطنت است و اگر او نبود این
کلمات هم نبود .
و من ترکی را دوست دارم ، چون سلطنت آنرا می
فهمد ، همین . که من سلطنت را دوست دارم که او پدرم را با چنگ و دندان بزرگ کرد .
سلطنت دیگر مرا نمی شناسد و نمی تواند این
کلمات را بخواند که نتوانسته هرگز نیز ، که او فارسی نمی دانسته ، که او خواندن
نمی دانسته است .
سلطنت به کتاب می گوید کیتاب و این همان
کاف فارسی نیست ، حرفی است که بین کاف و چ ، ادا می شود و اگر یک فارس زبان بشنود ، چون گوشش با این
حرف آشنایی ندارد ، فکر می کند که سلطنت به کتاب ، چیتاب و به کباب ، چَباب
می گوید .
سلطنت تنها بازمانده من است . تنها فامیل من
است که هنوز زنده است . مال دیروز است . مال هشتاد سال پیش است اما وقتی من دست
هایش را می گیرم و می فشارم ، مرا به گذشته ها می برد ، بی نمکی مدرنیته را از من
می گیرد .
در سی تی اسکنش یک خونریزی مزمن در زیر
عنکبوتیه مغزش دیده می شود که تخلیه اش کرده اند و هنوز بانداژ بر سرش دیده می شود
. سلطنت ، مغزش تحلیل رفته است و در سی تی اسکن ، بین مغزش و استخوان جمجمه اش ،
فاصله سیاهی است و این یعنی آلزایمر . من فکر می کنم که همه باغمیشه قدیم ،
یکجورهایی در این آلزایمر سلطنت گم شده است .
من فکر می کنم که از قشر خاکستری مغز سلطنت تا
استخوان جمجمه اش ، در این فاصله سیاهی که در سی تی اسکن مغزش دیده می شود
، در این آلزایمر ، در این فراموشی
عمیق ، در این نسیان پیری ، در این فضای خاموش ، در این شکاف تیره ، گل غضنفر هنوز
دارد شاخسی می رود ، حلیمه دارد جامیش ها را می دوشد ، آی
پارا دارد ناخن های پایش را می چیند و حمزه علی دارد کرت های باغ دستمالچی
را آب می دهد .
سلطنت دومَنج درست می کرد برایم . نان های خشک را خرد می کرد و پنیر
قاطی اش می کرد و بعد کره را در ماهی تابه داغ می کرد می ریخت رویش . با دست گلوله
گلوله اش می کردیم و می خوردیم . می مُردم برای این دومَنج .
هَن که می گفتم ، سلطنت می گفت ؛ هَن یوخ بعلی و
بعلی که می گفتم ، سلطنت می گفت ؛ بعلیوه شَکَر ، نازی وی کیم چَکه ر و
من که می گفتم خانیم ، سلطنت دندانهای طلایش ، نمایان می شد .
دستهایش را می گیرم و خوب گوش می کنم ، من در آلزایمر سلطنت ، صدای پای کفش
های رجب را می شنوم ، صدای خنده زنهای کوچه حاجی ولی را ، من در آلزایمر
سلطنت ، دنبال خودم می گردم ، دنبال پدرم نورالدین ، دنبال پدربزرگم عباسقلی
، بی دندان هایی که هیچ وقت ندیدمشان و ندانستم کجا هستند . من در آلزایمر سلطنت ،
دنبال صد سال باغمیشه می گردم . دنبال آدمهایی که نیامده ، رفتند و از آنها
تنها ، خاطره ای ماند در آلزایمر سلطنت .
رجب
لطف اله به سلطنت ، خانیم باجی می گوید . لطف اله می گوید که خانیم
باجی ، رجب را خیلی دوست داشت . عاشقش بود . رجب ، کلاه لبه دار خاکستری به سر می
گذاشت . کت و شلوار گشاد خاکستری هم می پوشید . بچه های سلطنت به او آجان می گفتند . خدایش بیامرزد .
سلطنت می گفت که خواستگار فرستادند و من قبول
نکردم . جادو کردند . نعل اسبی را گذاشته بودند روی آتش و من دیدم که قلبم آتش
گرفت و از خانه بیرون دویدم .
گوهر ، هووی سلطنت ، زنی مهربان و کم حرف بود ، کمی چاق
با گونه های برجسته و موهای موجدار که سلطنت و بچه هایش به او ، آرواد می گفتند . یکبار وقتی پنج سالم
بود تا در چوبی مستراح خانه رجب را باز کردم دیدم گوهر نشسته است . بی آنکه بترسد
یا ناراحت شود تبسمی کرد و با مهربانی حالم را پرسید و من که سرخ شده بودم ، ماندم چکار کنم . در را بستم و دویدم . تا
یکی دو روز رویم نمی شد سلامش کنم .
این مستراح دو پله بالاتر از حیاط بود و وقتی
با آفتابه آب می ریختی چند ثانیه بعد صدای ریختن شرشر آب را در چاه می شنیدی . این
چاه هر وقت پر می شد آنرا با سطل های چرمی به کرت های حیاط خالی می کردند و کَرت
ها تا لبه پر می شد و یک مگس مگسی می شد که نگو .
در این کَرت های خانه رجب ، بوته های گوجه
فرنگی بود و درخت های سیب پاییزی . گوجه فرنگی ها را وقتی سبز بودند می چیدند و
پشت پنجره ، جلوی آفتاب می گذاشتند تا سرخ شود . سلطنت ، شیشه های آبغوره را هم
پشت پنجره می گذاشت . سلطنت آش آبغوره که می پخت ، شکر هم سر سفره می آورد . شکر
را داخل آش که می ریختی ، ترش و شیرین قاطی هم می شد . مزه اش هنوز مانده در دهانم
.
سلطنت ، هر وقت من می ترسیدم با یک خاک انداز
آهنی سیاه دود گرفته می آمد و در آشپزخانه ترسم را بر می داشت و این آشپزخانه روزی
طویله ای بود که یک گاو میش سیاه شیرده داشت
و یک آغل و گوهر هووی سلطنت این گاو را می دوشید .
و این ترس برداشتن ، چیزی بود شبیه عکس برداشتن
. وسط آشپزخانه دراز می کشیدم و گل خاتون
چادرش را رویم می کشید و سلطنت ، خاک انداز را روی اجاق ، داغ می کرد و گل خاتون
در استکان آب نمک درست می کرد و مخدومعلی و مخدومعلی ، روی سکوی آشپزخانه می
نشستند و می خندیدند و من هم در زیر چادر ، خنده ام می گرفت .
هر وقت زبانم آفت می زد سلطنت می گفت دیلیوه
پای چیخیب و آرد برنج می داد می زدم به زبانم . سلطنت ، برایم کَته می پخت و
سیب زمینی و گوجه هم قاطی اش می کرد که قیرمیزی دوگی می گفتم ، می رفت از
دبّه ای که در ایوان گذاشته بودند ، ترشی بادمجان هم می آورد ، می نشستیم سر سفره
کوچکشان ، من و مادر و سلطنت و مخدومعلی و مخدومعلی و گل خاتون و نورالدین که
همیشه جایش خالی بود .
یکبار ، کلاه ارتشی نورالدین را به سر گذاشتم و
عینک دودی اش را به چشم زدم و تفنگ چوبی ام را به دوش انداختم و از خانه حمزه علی
در شورچمن تا خانه سلطنت در دالی کوچه رژه رفتم . حس دون کیشوت وار عجیبی بود . سلطنت
هیچ وقت جرات نکرد با من از نورالدین حرفی بزند تا این اواخر که پرسیدم و اشک در
چشمانش حلقه زد و هر کلمه اش شعری شد که بر زخم های قلبم نشست :
اینکه دور است اما نه آن قدر که دلتنگ نشد و
دیر است اما نه آنقدر که نتوانم اشکی ریخت ، اینکه سخت دوست دارمش و این را بر
تمام دیوار های شهر نوشتن خواهم ، اینکه اشک امانم نمی دهد که بگویمتان خدا رفتگان
شما را هم بیامرزد ، سخت می آزاردم هنوز
خانه عباسقلی
عباسقلی را کجا دفن می کنند ما نمی دانیم .
پدرم ، نورالدین هم هیچ وقت ندانست . سلطنت هم هیچ وقت چیزی نگفت . از
عباسقلی ، تنها عکسی ماند بر دیوار .
پیرمردی با سری طاس و ریش و سبیلی نه چندان مرتب . سال پنجاه و نه که ما از پادگان مرند به این خانه بزرگ و
ترسناک برگشتیم ، سلطنت و رجب ، اسباب و اثاثیه شان را جمع کردند و از این خانه
رفتند به خانه خود رجب در آخر کوچه حاجی ولی .
چشمهایم را که می بندم کم کم یادم می آید . پله های سه گوش به دهلیزی کوچک می رسند و یک در چوبی که جرجر
می کند و صندوقخانه ای با یک پنجره کوچک به پشت بام خانه گوهر و یک یخدان قدیمی که
شاید جهیزیه سلطنت بوده و یا جهیزیه مادرش علویه و کلی وسایل عجیب و غریب و قدیمی
و بوی ادویه جات و گیاهان دارویی .
از دهلیز وارد یک اتاق کوچک می شوی که پنجره ای
رو به حیاط دارد و به اتاق دیگری می رسد که دو تا طاقچه دارد . در یکی از طاقچه ها
دو تا چراغ نفتی لاله نقره ای و در طاقچه دیگر یک سماور برنزی گذاشته اند . پشت
دیوار طاقچه ، پشت بام خانه گوهر است که مخدومعلی تیرکی زده و برای کفترهایش لانه
درست کرده است . سلطنت از دزد می ترسد و شب ها این سماور برنزی را از طاقچه برمی
دارد و کنار تشک خودش می گذارد . سقف اتاقها تیرهای چوبی است و وقتی کسی در پشت
بام خانه راه می رود کاهگل ها از لای تیرهای چوبی به سرمان می ریزد . عنکبوت های بزرگی
هم هستند که من از پاهای بلندشان می گیرم و به طرف گل خاتون می برم و او جیغ می
زند و موش هایی که صدای جویدنشان شب ها به گوش می رسد .
حیاط خانه عباسقلی ، قَلَمه های بلندی داشت . این قَلَمه ها درخت
های لاغر و بلندی بودند که گاهی قدشان به ده پانزده متر می رسید و شب ها که باد می
وزید صدای برگهایشان ، خش خش ترسناکی داشت .
سلطنت می گفت که سه بار پشت سرهم بگو ؛
قَلَمه ، قَلَمه لَنمه ، قَلَمه لَنسن ، قَلَمه
لَنه جاغام
و من وقتی می گفتم زبانم می گرفت و سلطنت می
خندید . یکبار به پیرمردی پول دادند که آمد و با تبر همه درخت ها را قطع کرد و با
خود برد . خیلی عصبانی شده بودم . می گفتم درختهایمان را قطع کرده و با خود برده
تازه پول هم بهش می دهید .
وسط حیاط یک حوض لوزی شکل بود و دو طرف حوض دو کرت بزرگ . دور تا دور حیاط را با سنگ های ریز و درشت ، قلمبه قلمبه
سنگفرش کرده بودند . روی یکی از این سنگ های قلمبه ، پدرم نورالدین نام خودش را با
میخ کنده بود . هیچ وقت آن قیزیل گول ها و آن درخت آلبالوی کنار حوض و آن
توت سفید کنار دیوار خانه مش کریم عمی و آن سیب های سرخ و زرد درخت عاشیق
آلماسی که جلوی پنجره خانه گوهر بود و آن سیب های ترش درخت بمبل
آلماسی از یادم نمی رود .
سال شصت و یک که نورالدین در جنگ کشته شد ،
خانه عباسقلی را فروختیم به یک دهاتی بنده خدا و همه اسباب و اثاثیه مان را ریختیم
وسط خانه حمزه علی .
سالهای سال بعد هر وقت جرات می کردم می رفتم تا
ته آن کوچه مش کریم عمی . دوست داشتم در بزنم و بگویم که من غضنفر نوه عباسقلی
هستم ، صاحب قدیمی این خانه . تکه ای از خاطرات من در این خانه جا مانده است ، می
شود بگذارید بروم ببینم آن صندوقخانه مان الان چه جوری شده . کلی کتاب بود در آن
انباری تاریک بغل خانه گوهر . می شود بگذارید بروم یکی دو تایشان را بردارم . پدر
اسمش را روی یکی از سنگ های حیاط با میخ کنده بود . می شود آن سنگ را در بیاورید
بدهید به من . پولش هر چقدر باشد می دهم . اما جرات نمی کردم در بزنم و برمی گشتم
.
یاد داشت های پراکنده
باور کنید دست خودم نیست . اینجا یکی نشسته
دارد همه چیز مرا تایپ می کند . محرمانه ترین چیزهای مرا در فیس بوک می گذارد .
فکر کنم هیپنوتیزم شده ام . سه هزار و چند صد تا دوست در فیس بوک دارم که فقط چهار
نفر نوشته هایم را لایک می کند آن وقت من به قدری خوشحال می شوم که فکر می کنم کلی
مخاطب دارم . باید فلوکستین هایم را کم کنم . یعنی معجزه شده است . یک نفر بصورت
تصادفی هم زنگ مطب را نمی زند مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من . خدایا
مرا ببخش .
باور کنید حال ندارم بروم برنج بخرم . حسش نیست
. میترا زن خوبی است . چیزی نمی گوید . میترا خیلی خوب است . الان حتما طبقه بالا
نشسته و دارد اینها را می خواند . میترا هم مثل من از کره مریخ آمده است . یکبار
قبلن نوشته بودم . ما بشقاب پرنده مان به گنبد مسجد المهدی خورد و مردم بالای
سرمان جمع شدند . زنگ زدند صد و ده و صد و پانزده . بشقاب پرنده مان بیمه نداشت .
گنبد مسجد المهدی را هم بیمه بدنه نکرده بودند . اینهمه از مردم پول می گیرند
آنوقت . اصلا نمی دانم با این همه پول چکار می کنند . هر روز در مسجد ختم است و از
صاحب ختم فکر کنم صد هزار تومنی بگیرند . در ماه می شود سه میلیون . مگه بیمه بدنه
چقدر می شه . تازه جلوی مسجد هم چهار پنج تا مغازه است که مال مسجده و اجاره داده
اند . از مسئولان می خواهم رسیدگی کنند .
اصلا معلوم نیست اینها را دارم برای چی می نویسم
یا شما اینها را برای چی می خوانید . یعنی چیزی مثل ترشی سیر و شراب و از این
حرفها است . این حرفها را می نویسم و تازه وقتی ده بیست سال از رویش بگذرد خودش را
نشان می دهد . می نویسم می اندازم در حافظه فیس بوک بماند . کاش فیس بوک یک نسخه
بک آپ هم به فضا می فرستاد تا اگر کره زمین منفجر شد این نوشته ها بماند . حیف است
نسل آینده و ساکنان کرات دیگر بی بهره بمانند . یعنی دوست ندارم یک نفر دیگر مثل
من پیدا شود بخواهد این مسیر مسخره را دوباره تجربه کند . حالا من یکی که هدر شدم
فکر کنم کافی باشد . فقط دهه شصتی ها حق دارند هدر شوند . یعنی خدا دهه شصتی ها را
آفریده تا درس عبرتی برای نسل های بعدی باشند .
دارم یاد می گیرم خاطره ها را به همدیگر بدوزم
. یکی از خاطره ها را که بکشی بقیه را هم با خودش می آورد . دهه شصت مثل یک کاغذ
خط خطی است . دهه هفتاد مثل یک دفتر نقاشی
است که یک ورق از وسطش کنده باشی باهاش هواپیما درست کنی . دهه هشتاد مثل یک چای
است که خواسته باشی بعد از یک بستنی لیوانی بخوری دهه نود . . .
امروز رفتیم برای دیدن نورالدین . کراوات زده بود . پیراهن یقه سفید
پوشیده بود . سه تیغ کرده بود . کت سیاه پوشیده بود . رفتم آب آوردم و شستمش .
متولد بیست و پنج . شهادت شصت و یک . یعنی سی و شش سال . یعنی من الان دو سال از
پدر بزرگترم . بعد از سی و چند سال دارم فکر می کنم که یک آدم معمولی بود . یک آدم
سر به زیر و خجالتی که آزارش به مورچه هم نمی رسید . هم برای شاه خدمت کرد هم در
جنگ عراق کم نگذاشت . یک ارتشی وظیفه شناس و خوش اخلاق که من همه شاه و انقلاب و
جنگ را به یک پنجره از نجابت چشمانش نمی دهم . روحش شاد . برای من یک خانه به ارث
گذاشت و یک حقوق که تا بیست و پنج سالگی ام گرفتم و یک تنهایی درندشت برای نوشتن و
یک وام دوازده میلیون تومان که بالای این خانه را برای اکرم ساختیم . عکسش در
دیوار خانه مان است و در طاقچه مطب و من دارم به این فکر می کنم که به پدر مدیون
ترم تا خدا . روحش شاد .
من فکر می کنم که پای راستم کاملا مستقل از من
عمل می کند . یعنی خیلی وقت ها یک کارهایی می کند که من ضایع می شوم . پای راستم
همیشه عجله دارد . اصلا بار همه استرس هایم روی پای راستم است . خدا این پای راست
را از من نگیرد . دارم به این فکر می کنم که همه اعصاب خردی ها به خاطر ترس هایمان
است و همه ترسهایمان به خاطر تعلق هایمان . یعنی ما هیچ وقت از درون آدمهای آزادی
نیستیم . این آزادی درونی خیلی مهم است .
سالار می گوید من اگر یک
پزشک بودم و موقعیت و امتیازهای ترا داشتم پول درو می کردم آنوقت تو نشسته ای چرت
و پرت می نویسی . به دندانپزشکمان گفتم من از نوشتن لذت می برم . من یاد گرفته ام
که از زندگی لذت ببرم . یاد گرفته ام که هیچ آرزویی نداشته باشم . یاد گرفته ام که
من چیزی نداشته ام که بخواهم از دست بدهم . یاد گرفته ام که من یک اتقاق ساده ام .
یک تجربه تکرار نشدنی . یک خیال دست نیافتنی . یک شاهکار مفت . یاد گرفته ام که چه
من خدایم را در خیال خودم ساخته باشم و چه خدایم مرا در خیال خودش ، خدایم را دوست
داشته باشم . یاد گرفته ام که به اصالت ماده باور نداشته باشم . یاد گرفته ام که
به اصالت خیال قسم بخورم و سر حرفم بایستم .
فارسی زبان مادری من نیست اما کلی با زبان
فارسی خاطره دارم . نمی توانم رهایش کنم . پنجاه درصد اطلاعات ذهنم فارسی است . من
به هیچ زبانی تعصب ندارم . حتی به زبان ترکی که زبان مادری و جزئی از ساختار من است
. من به هیچ جنگی اعتقاد ندارم . من به هیچ عصبیتی اعتقاد ندارم . من به هیچ مرزی
اعتقاد ندارم . من خودم را درون هیچ مکتبی خفه نمی کنم . من دیوارهای خانه
ایدئولوژی را خراب می کنم و به جایش پنجره می سازم . در ذهن من دیگر جایی بنام حق
مطلق وجود ندارد . من در ذهنم هزار پنجره ساخته ام و پشت هر پنجره یک صندلی گذاشته
ام . می نشینم و حقیقت ها را تماشا می کنم .
چقدر این گرسنگی حال می دهد . اصلا خدا که باشد
همه چیز حال می دهد . ایدز و سرطان هم حال می دهد . له شدن در تصادف کف خیابان هم
حال می دهد . خدا که نباشد سلامتی خسته کننده می شود . خوشبختی بیهوده می شود .
اسمش را من گذاشته ام خدا ، شما اسمش را هر چه می خواهید بگذارید . همانی که در
ذهنتان دارد به جای شما فکر می کند . همانی که دارد الان به جای من تایپ می کند .
دمش گرم . من از خدای سیاه و سفید شروع کردم و به خدای فول اچ دی رسیدم . هنوز آن
خدای سیاه و سفید کودکی را بیشتر دوست دارم . بروم شامم را تا سرد نشده بخورم .
یادتان باشد که من دیوانه نیستم .
من دوست دارم شخصیت های داستانم خود آگاهی داشته باشند . درست مثل
پینوکیوی پدر ژپتو . چقدر دلم برای پدر ژپتو و کارگاه عروسک سازی اش تنگ شده است .
با آنکه چند وقتی است می دانم ما همه عروسک های خیمه شب بازی هستیم اما هنوز عاشق
پدر ژپتو هستم . من هر وقت دروغ می گویم در آینه جلوی مستراح دماغم دراز می شود .
آینه جلوی مستراح آدم را فانتزی نشان می دهد . من گاهی شکل روباه مکار می شوم گاهی
شکل الاغ های خوشگل سیرک می شوم . میترا دوست دارد من در آینه جلوی مستراح یک
فرشته مهربان باشم . من وقتی روباه می شوم میترا حیرانی شهرام ناظری گوش می کند .
ما سالهاست که دماغمان دراز است . با جراحی پلاستیک نمی شود باید یک کارخانه چوب
بری راه بیاندازیم .
هفته ای که گذشت – خرداد نود و سه - 1
در هفته ای که گذشت امام راحل ، رحلت کرده
بودند مردم ورامین هم قیام پانزده خرداد کرده بودند یک طوفان سیاه همه پایتخت را
بهم ریخته بود سیل در شهرهای شمالغرب خسارت به بار آورده بود من یک آنتن یازده
هزار تومنی خریده بودم و با گیرنده دیجیتالی تلویزیون سی چهل تا کانال ایران را
گرفته بودم تا بتوانم جام جهانی والیبال و فوتبال نگاه کنم . در هفته ای که گذشت
از سر کوچه از بغل بقالی کاظم آقا دور زدیم و از زیر پل توانیر به اتوبان پاسداران
رسیدیم . این اتوبان پاسداران را هر کی ساخته خیلی مزخرف ساخته دستش درد نکند
خرابش کرده اند دارند دوباره زیرسازی اش می کنند .
از اتوبان پاسداران به بستان آباد و سراب و
اردبیل رفتیم و از گردنه حیران عکس گرفتیم که مه غلیظی آمد و ما فرار کردیم به
آستارا رسیدیم و یک سوئیت کوچک سی هزار تومن کرایه کردیم و سه تا همبرگر خریدیم
خوردیم و من گردنم خشک شده بود و صبح برای خودم در دفترچه میترا متوکاربامول نسخه
کردم همه جای آستارا را گشتیم داروخانه پیدا نکردیم راه افتادیم به رشت رفتیم و از
رودبار هفت کیلو زیتون سه هزار و پانصد تومنی خریدیم و یک عروسک کاموا برای آیلی
در آستارا هم یک بابادک برای پرهام سه هزار تومن از کنار دریا خریده بودیم در
قزوین عوارضی سه هزار تومن دادیم و ساعت هفت عصر به خانه طرلان رسیدیم در خیابان
آزادی زنگ زدیم جمال گفت که از کنار پارک اوستا به جمهوری بیایید خلوت تر است .
حیدرعلی حمام بود شام خانه جمال رفتیم زیتون
بدون هسته آورده بودند و ترشی بادمجان که من فکر کرده بودم دلمه بادمجان است ترانه
و شوهرش فردا صبح می خواستند به اصفهان بروند حیدرعلی نرده پله های حیاط را بریده
بود تا ماشین جمال و شوهر ترانه و موتور منوچهر در حیاط جا بگیرد طرلان می گفت که
همه شلغم هایی را که حیدرعلی کاشته بود کندم . از پارک شهر رفتم از درمانگاه
فرهنگیان جلوی بیمارستان سینا ، داروها را گرفتم سه هزار تومن دادم متوکاربامول را
زدند که پنج سی سی اش خوب بود پنج سی سی بعدی اش پاشید به صورتش .
شب در اتاق طرلان خوابیدم طرلان هم در هال
خوابید حیدر علی هم در آن یکی اتاق خوابید و داشت اخبار رادیو را گوش می کرد میترا
و بچه ها هم در طبقه بالا در خانه جمال خوابیدند ساعت ده صبح بیدار شدم صبحانه
خوردم کنار پنیر گردو گذاشته بودند و طرلان لحاف تشکم را جمع نکرده بود که دوباره
بخوابم ناهار که خوردم کاوه هم آمد از بالای پل ابوسعید و میدان شاپور گذشتیم و به
طرف میدان گمرک و پل نه دی و از آنجا به طرف تندگویان و آزادگان غرب و بزرگراه
تهران ساوه پیچیدیم و به پرند رفتیم که خانه شیکی بود و شوهر دریا کشیک بود ساعت
هفت راه افتادیم به طرف ساوه و یازده شب به همدان رسیدیم چادر زدیم خوابیدیم صبح
که بیدار شدیم دیدیم باباطاهر عریان هم شب آمده همانجا خوابیده که به خاطر ارتحال
امام بسته بود عکس گرفتیم و به طرف قروه و سنندج راه افتادیم .
نرسیده به سنندج از دهگلان به طرف دیواندره
پیچیدیم و من و پرهام سر راه در میدان
امام شافعی روستای حسین آباد به مستراح رفتیم و من به پیرمردی که صد و ده سال داشت
گفتم که سی و چند سال پیش نورالدین در این روستا شهید شده . پیرمرد فارسی خوب بلد
نبود و من به سرم زده بود که بروم در مرکز بهداشت دیواندره کار کنم و هر هفته به
حسین آباد بروم .
یک نیسان ترمز کرد و من خواستم از خط ممتد
بگذرم که صد هزار تومن جریمه ام کردند . دوازده و نیم ظهر به سقز رسیدیم و ساعت دو
تا پنج بازار بانه را زیر پا گذاشتیم و یک موبایل چینی برای پرهام خریدیم میترا هم
چند تا لباس بیست سی هزار تومنی خریده بود ناهار هم تی تاب و ساندیس و چیپس و
بستنی و از این حرفها خوردیم و از سقز و بوکان و میاندواب و ملکان و بناب و عجب
شیر و آذر شهر گذشتیم و ساعت ده و نیم شب به خانه دستمالچی رسیدیم حاج اسد خانه اش
را با جرثقیل خراب کرده بود اکرم و شهناز هم در میز آشپزخانه نشسته بودند تاس کباب
می خوردند . هنوز گردنم درد می کند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر