اینکه این مترو این همه وقت به کجا می
رود و این مسافرها که در هر ایستگاه پیاده و سوار می شوند داخل کدام یکی از خواب
هایشان هستند برایم یک معما شده است . اینکه من کدام یکی از شخصیت هایم هستم و
کدام یکی را دارم خواب می بینم و اینکه
نکند من واقعا همان مرد بالای بشکه باشم که دارم گیلاس می چینم یا
همان ابراهیم
قلی بی دندان که نرسیده به تونل قافلانکوه در صندلی روی چرخ اتوبوس خوابش برده است
یا اصلا همان غضنفر پسر نورالدین که هر روز چهار تا فلوکستین می خورد و اینکه نکند
همه آنچه در این دفتر گالینگور نوشته ام رنگی از واقعیت داشته باشد چند وقتی است
که گیجم کرده است . من احساس می کنم که همه واقعیت های تردید ناپذیر دور و برم
گوشه هایی تسخیر ناپذیر از یک خواب عمیق هستند مثلا همین مترو یا همین دختر که بلوز چارخانه
پوشیده و موهایش را از پشت بسته و آمده کنار من نشسته و زیر چشمی دارد نوشته های
مرا می خواند هیچ کدام با واقعیت های شهری که من در آن زندگی می کنم جور در نمی
آید .
اکنون که اینها را می نویسم هنوز در شهر من
تبریز مترو راه نیفتاده و اگر دختری
بخواهد موهایش را از پشت ببندد و بلوز چارخانه و دامن کوتاه بپوشد کلاهش سر
معرکه است چه برسد به بیست و چند سال پیش که همه دیوارهای باغمیشه پر از شعارهای
انقلابی بود و مردم به همه چیزت گیر می دادند از شلوار لی پوشیدنت یا الکی در
خیابان خندیدنت و یا ترانه گوش کردنت . . . همان روزهایی که راست یا دروغ زنهای
دالی کوچه شایعه کرده بودند که ابراهیم قلی عاشق شده و من به هر چه بلد بودم و
نبودم قسم خوردم اما کسی باور نکرد و فضه هر چه از دهان مبارکش در آمد پیش در و
همسایه و فامیل به من گفت و من . . . کفش هایم را واکس زدم و ساکم را برداشتم و به
ترمینال قدیم تبریز که نزدیک باغ گلستان بود رفتم و سوار اولین اتوبوسی شدم که به
تهران می رفت . سلام مهناز . به چراغعلی نگو این کاغذ را برایت نوشته ام . . . به
تونل های میانه رسیده بودیم که یک تریلی از لاین روبرو سبقت گرفت و کم مانده بود
آه فضه همان یکساعت اول نفله مان کند .
میدان توپخانه روی پناهگاه های بتنی جلوی
مخابرات پوسترهای تبلیغاتی مجلس سوم را چسبانده بودند . جلوی پنجره ادارات دولتی و
بانکها گونی های شن و ماسه چیده بودند . از میدان حسن آباد می گذشتم که زمین زیر
پایم لرزید و شیشه مغازه های کاموا فروشی شکست و من مثل دیوانه ها دویدم درست جلوی
موتور سواری که مثل من هول کرده بود . چشمهایم را که باز کردم در اورژانس
بیمارستان سینا بودم . چند هفته ای پایم در گچ بود . شبکه یک داشت خطبه های نماز
جمعه را نشان می داد . مردم شعار می دادند موشک جواب موشک . در پرونده ام نوشته
بودند بیمار فکر می کند دارند افکارش را از شبکه یک تلویزیون کنترل می کنند .
قرصهای آبی را که می خوردم خواب های عجیبی می دیدم . در خواب هایم نورالدین در
سردشت شیمیایی شده بود . برایش اکسیژن گذاشته بودند . تخت من کنار پنجره بود . یک اتاق چهار
تخته با دیوارهای آبی گرد گرفته و یک گلدان شمعدانی کنار پنجره و یک تلویزیون سیاه
و سفید چهارده اینچ .
سارای نقاشی
از وقتی تلویزیون رنگی آورده اند من هم
خوابهایم را رنگی می بینم . خوابهایم گاهی واقعی تر از این چرت و پرت هایی است که
در این بخش خراب شده بعنوان واقعیت به خورد آدم می دهند . اینجا کسی نمی داند که
دارد خواب می بیند . اگر بداند که خواب نمی شود . من آنقدر خواب دیده ام که نمی
دانم الان داخل کدام یکی از خواب هایم
هستم و شما که دارید این نوشته ها را می خوانید یا داخل خواب من هستید یا داخل
خواب یک نفر دیگر که دارد هم من و هم شما را یکجا خواب می بیند .
در این خوابی که می بینم همیشه خدا سه شنبه است
و همه ساعت ها یازده و نیم شب است و خبری از دیوانه های محترم و دکتر ها و
پرستارهای متوهم نیست و حوری ها از صبح تا شب دف می زنند و می رقصند . اینجا آدم
نه گرسنه است و نه سیر است و هر طرف تا چشم کار می کند درخت زیتون است . اینجا کسی
چیزی از گذشته ها یادش نمی آید . مثل اینکه همه را شستشوی مغزی داده باشند . در
اینجا کسی عاشق نمی شود . عشق مال کسی است که بخواهد چیزی را تصاحب کند و نتواند
به آن برسد و کورکورانه سر آن خودش و دیگران را به دردسر بیاندازد اما این جا هر
چیزی مهیاست و نیازی به آن دیوانه بازی ها نیست .
در این باغ زیتون همه لخت و عور هستند و هیچ
جنگی بر سر تصاحب زنها اتفاق نمی افتد و من چند وقتی است که از این آدمهای بی
خاصیت که هیچ چی حالی شان نمی شود خسته شده ام و دنبال هیجان دیگری می گردم و از شما
چه پنهان چند وقتی است که فراتر از تمام خدایان و ناخدایان و فراتر از هر چه
نگفتیم و دور از چشم حوریان لخت و عور اینجا که حیا را خورده اند و آبرو را قی
کرده اند عاشق دختری زمینی شده ام که پیراهنی چارخانه و دامنی زیبا پوشیده و
چارقدش را باد با خود برده است . در خواب هایم دستهای این دختر را با طناب بسته
اند و زنهای چهار ملوان خواب دیده اند که باید دختر را برای خدای طوفان قربانی
کنند .
کشتی به صخره های کوه آرارات می خورد و تا
ملوانها به خودشان بیایند من و دختر که اسمش سارا است با پیچ و خمهای رودخانه ای
که اسمش آراز است راه می افتیم و به جنگل ها و کوهستانی بنام قره داغ می رسیم و در
قلعه ای که نامش بابک است پناه می گیریم . اعراب قلعه را تسخیر می کنند و بابک را
با خودشان می برند و من و سارا شبانه فرار می کنیم و به کوهی بلند که نامش سبلان
است می رسیم و با پیچ و خم های رودخانه ای که اسمش آجی چای است راه می افتیم تا به
کوهستانی سر تا پا سفید که نامش سهند است می رسیم و از دره ای که نامش لیقوان است
با شرشر رودخانه ای که اسمش اسبه ریز است راه می افتیم و به کوهی سرخرنگ که نامش
عینالی است و دشتی زیبا که نامش باغمیشه است می رسیم و در باغی که نامش توتدوغ است
در پایین تپه ای که نامش قله است خانه ای می سازیم و من هنوز فرصت نکرده ام که از
سارا خواستگاری کنم .
سارا که می رود از اسبه ریز آب بیاورد روادی
های یمنی که در آنطرف اسبه ریز زندگی می کنند و به باغمیشه ، بغموشه می گویند عاشق
سارا می شوند و با لهجه عربی سودان گلن کوزه لی قیز می خوانند . فردا صبح چند تا
مرد گردن کلفت با یک کله قند و چند تا گل زرد که از کنار اسبه ریز چیده اند
پیدایشان می شود و من کله قند را بر می دارم و به سر مردی که جلویم نشسته است می
کوبم و دست سارا را می گیرم و از پل اسبه ریز فرار می کنیم .
سارا خودش را در اسبه ریز می اندازد و روادی ها
مرا دست بسته به طویله ای می برند که بوی پهن عجیبی می دهد و من " آرپا چایی درین اولماز ، سارا کیمی گلین اولماز
، آپاردی سئل لر سارانی " می خوانم تا اینکه یک شب زمین لرزه ای می آید و همه
بغموشه روی سر روادی ها خراب می شود و یک تیر چوبی از سقف طویله روی سر من می افتد
و من هر چه توهم و خواب است از سرم می پرد . دیوانه ها دارند در حیاط بیمارستان گل
کوچک بازی می کنند و مردی که بالای بشکه رفته دارد گیلاس می چیند . جنگ تمام شده
اما تلویزیون هنوز مارش حمله پخش می کند .
چند سال در آن طویله از هوش رفتم یادم نیست . به هوش که آمدم ترکهای سلجوقی
رسیده بودند و هنوز از دهان اسب هایشان کف می آمد و بلد نبودند پیاده روی زمین راه
بروند و حتی شب ها روی اسب می خوابیدند و نمازشان را هم روی اسب می خواندند و کم
کم فک و فامیلشان هم آمدند و در بغموشه ترافیک اسب ها شد و من کم مانده بود زیر
دست و پای اسب هایشان له شوم .
حسابی شلم شوربا شده بود . از همه طایفه ها بودند از اعراب روادی گرفته و تات
هایی که چند هزار سال بود آنجا بودند تا نوه های چنگیز خان مغول که تازه از مراغه
رسیده بودند و داشتند طرفهای خیابان دامپزشکی تبریز برای خودشان شنب غازان می
ساختند و برای من که داشتم خواب می دیدم حسن صباح شش امامی فرقی با هولاکو خان چشم
بادامی نداشت و اهمیتی نداشت که چه جانوری می آید و چه جانوری می رود .
رشید الدین وزیر غازان خان همه زمین هایش را
فروخته و آمده بود در باغمیشه ما یک دانشگاه آزاد ساخته بود که چهار دانشکده در
چهار طرفش و یک بیمارستان و یک حمام و یک مدرسه و یک دار الایتام و یک کتابخانه
داشت و من که آنروزها کار و زندگی نداشتم می رفتم هر روز در کتابخانه این ربع
رشیدی می نشستم و خواب هایم را پیش نویس می کردم . زلزله ای که با قدرت حالا من از
کجا بدانم چند ریشتر آمد همه تبریز و باغمیشه و ربع رشیدی و شنب غازان را روی سر
ایلخانان خراب کرد و یک تیرک چوبی از سقف کتابخانه روی سر من افتاد و من خیال کردم
راکتی موکتی چیزی به محله علی آباد سر کوی شهدا خورده و تا آمبولانس برسد از هوش
رفتم .
آغ قویونلو ها داشتند از بارنج تا دوه چی قنات
حسن پادشاه را می کشیدند که با صدای بیل و کلنگشان به هوش آمدم و دیدم اوزون حسن
دارد قلیان خوانسار می کشد و از میان دودی که از سوراخ های بینی اش بیرون می زند
چپکی نگاهم می کند . ایکی ثانیه بلند شدم و گرد و خاک لباس هایم را تکاندم و سلام
کردم اول فکر کرد که از کارگرها هستم اما وقتی دید قیافه ام و لباس هایم عجق وجق
است کمی جا خورد اما به روی خودش نیاورد .
به خودم که آمدم با چند تا از قزلباش های اوزون
حسن برای پابوسی شاه اسماعیل جوان رفته و از سران قزلباش ها شده بودم . در جنگ
چالدران مرا به جنگ سلطان سلیم فرستادند اما من که فکر می کردم حق با همه است و با
هیچ کس نیست و از طرف دیگر مطمئن بودم که با این تیر و کمان ها و نیزه و شمشیر ها
که دستمان داده اند در برابر تفنگ ها و توپخانه مجهز عثمانی ها به جایی نخواهیم
رسید وسط کار جنگ را رها کردم و با سربازانم از آناتولی به روم گریختم .
در روم یک رنسانسی راه انداخته بودند که نگو و
نپرس . سربازانم از دیدن نقاشی ها و مجسمه های لخت و عور رومی ها گیج و منگ شده
بودند و من که یاد دختران لخت و عور باغ زیتون افتاده بودم اشک در چشمانم حلقه زده
بود . در فلورانس دوره گردی دیدم که نقاشی های قدیمی می فروخت و پرتره ای از دختری
بود که خودش را در اسبه ریز انداخته بود و هنوز موهایش خیس بود . هزار سکه دادم و
نقاشی را خریدم و با سربازانم از بالای کارا دنیز به طرف قفقاز حرکت کردم .
به قفقاز که رسیدیم عباس میرزا داشت با روسها
می جنگید . سارای نقاشی را که دید ضعف کرد و برایش آب قند آوردند . به خودش که آمد
روسها تا ارس رسیده بودند . این قرارداد که مخلوطی از ترکمنچای و گلستان می باشد
بین امپراطوری قدر قدرت روس و پادشاهی خاک بر سر ایران منعقد می گردد . به موجب
این قرارداد ، قفقاز دیگر مال شما نیست . بروید با سبیل های فتحعلی شاهتان حال
کنید .
با ارنست ژوبر که از طرف ناپلئون آمده بود و
خلیل خان و برادرش رستم بیگ به تبریز برگشتیم . ژوبر از عباس میرزا خوشش آمده بود .
" در مدت زمان کوتاهی که در خدمت عباس میرزا بودم از امور پوچ و یاوهگویی
خودداری و همواره نکتههای دقیقی را مطرح میکرد . یکبار از سر درد به من چنین گفت
: نمیدانم این قدرتی که شما را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه
؟ مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از
رسیدن به شما به ما میتابد تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست ؟ گمان نمیکنم
. اجنبی حرف بزن ! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم . "
در استانبول قاپیسی خداحافظی کرده و ژوبر و
رستم بیگ به طرف خانه میرزا تقی خان که هنوز امیر کبیر نشده بود رفته و من و خلیل
خان از باغمیشه قاپیسی به طرف باغمیشه که هنوز خیابان فرح نشده بود راه افتادیم .
در پل بیلانکوه که از بالای اسبه ریز می گذشت خداحافظی کرده و خلیل خان به دالی
کوچه رفته و در کوچه مش کریم عمی که هنوز کوچه شهید نورالدین نشده بود خانه ای
خریده و در حوض وسط حیاط پاهایش را شسته و یاد زنش سارا که بدست تزارها کشته شده
بود افتاده و اشک در چشمهایش حلقه زده بود .
و من خسته و گرسنه با نقاشی سارا در دست از پل
بیلانکوه و حسن کوچه سی گذشته و از قبرستان قله خودم را به خانه شرف الدوله رسانده
و در شرشر اسبه ریز و صدای پرندگان توتدوغ و عطر گلهای زردی که خانه زیبای
کلانترلی ها را چون عروسی در میان گرفته بودند از هوش رفته بودم . پیرمردی مثل
مجسمه دماغش را به پنجره چسبانده بود و داشت از پشت شیشه دود گرفته خانه کلانترلی
ها که رو به قله بود با تعجب مرا نگاه می کرد و من فهمیدم که پیرمرد همه پایین
آمدن و سر خوردن های مرا از بالای قله تا پای اسبه ریز بدون پلک زدن تماشا کرده
است .
کس دیگری در آن موقع روز در آن دور و برها نبود
و من یادم افتاد که هنوز ناهار نخورده ام و با خودم گفتم این یکی دیگر خواب نیست و
باید مراقب باشم داخل ساختمان معتادی چیزی نباشد . از تیرکی که روی اسبه ریز
انداخته بودند گذشتم و از قسمتی از دیوار که تخریب شده بود وارد حیاط شدم .
اطراف استخرها ، ساقه ها و شاخ و برگهای خشکیده
تاکها و بوته گل های خشک شده مثل انگشتان لاغر و چروکیده پیرزن های قاجاری داشتند
بافتنی می بافتند و من یادم آمد که این صحنه را یکبار وقتی سر کلاس بافت شناسی
مرحوم دکتر رجحان خوابم برده بود دیده بودم . سکوتی به سنگینی سالهایی که بر آن
خانه قدیمی گذشته بود داشت زیر خش خش برگهای پاییزی در زیر کفش های تابستانی ام که
هنوز وقت نکرده بودم عوضشان کنم می شکست . ممدعلی رفته بود از پستخانه برای شرف الدوله
روزنامه ملانصرالدین بخرد . یکی از ستونهای عمارت جدا شده و بین زمین و آسمان معلق
بود . یاد زمین لرزه ای افتادم که همین چند ماه پیش همه تبریز و ورزقان را لرزانده
بود . گفتم چند تا با موبایلم عکس می گیرم و تا اتفاقی نیفتاده بر می گردم . داخل
عمارت همه چی از لاستیک ماشین گرفته تا کفش های بی لنگه و گلدان های خالی و حلبی
های خالی روغن نباتی قو و شیشه نوشابه پیدا می شد . شرف الدوله پرسید ابراهیم قلی
چرا تنها آمدی و من دنبال میخی چیزی می گشتم و دیواری جایی که نقاشی سارا را بزنم
که یکدفعه زمین زیر پایم خالی شد و با کله به زیر زمین خانه کلانترلی ها افتادم و
از هوش رفتم .
شرف الدوله
شرف الدوله را که دیده باشی و مفتونش نشده باشی
هنر کرده ای . شاهزاده قاجار باشی و قد و قامتی مثل خیار باغمیشه قلمی داشته باشی
و ادب و حیای دختران دم بخت و آن وقت ریز و درشت شهری که دارد قالی تاریخ را می
بافد در گوشه قلمدانت باشد و جفتک اندازی های ولیعهد محمدعلیمیرزا را به پشیزی
نخری خیلی حرف است چه برسد که امین الدوله و امین السلطنه سر وزارت در تهران به سر
و کله هم پریده باشند و امین الدوله سر و مر و گنده بلند شده به تبریز آمده و زورش
به محمدعلیمیرزا و امامجمعه و کله گنده های شهر که گندمهایشان را انبار کرده اند
نرسیده و خواسته باشد کاسه کوزه های قحطی و غائله نان و غارت خانه نظام العلما و
زد و بندهای امین السلطان و دربار قاجار را سر شرف الدوله کلانتر شکسته وسط شهر به
فلکش بسته و شرف الدوله دلش شکسته همه چیز را گذاشته و به قفقاز رفته باشد .
خلیل خان
چشمهایم را که باز کردم دختران باغ زیتون بالای
سرم می چرخیدند و من آنقدر زیتون خورده بودم که دلم از این ور می پیچید به آن ور
می رفت اما باغ زیتون به آن بزرگی یک مستراح نداشت و من به خواب خلیل خان که آن ور
حیاطش مستراح دنجی داشت رفته بودم . خلیل خان از مستراح بیرون نیامد . در را که
باز کردم بنده خدا همانجور چمباتمبه آفتابه مسی در دست مرده بود . شاه صنم و ریحان
یک قشقرقی راه انداختند که همه دالی کوچه ای ها از نوبهار تا مسجد میر رسول مثل
مور و ملخ به خانه خلیل خان ریختند . جلوی مسجد حاجی ولی ، خلیل خان بالای تابوت
به عادت روزهایی که زنده بود شروع کرد به خاراندن گردنش و مردمی که پشت سر تابوت
راه افتاده بودند از ترس فرار کردند . بالای قله ، تابوت را زمین گذاشتیم و نماز
میت خواندیم . شرف الدوله و پدرش حاج کلانتر هم آمده بودند . خلیل خان مباشر
کلانترلی ها بود . شیخ صنعان پدر بزرگ خلیل خان از قزلباش های صفوی بود . در هفده
سالی که تبریز بدست ترکان عثمانی افتاده بود شیخ صنعان به قفقاز فرار کرده بود .
خلیل خان در قفقاز تاجر چای بود . قفقاز که بدست روسها افتاده بود خلیل خان و
برادرش رستم بیگ به تبریز آمده بودند . در انقلاب مشروطه که شرف الدوله نماینده
مجلس شده و به تهران رفته بود کلید خانه کلانترلی ها دست ابوالقاسم پسر خلیل خان
بود . محمدعلی شاه که مجلس را به توپ بست آدمهای بیوکخان خانه کلانترلی ها را غارت
کردند و ابوالقاسم را کشتند و قمر دختر ابوالقاسم را با خود بردند . عالیه زن
ابوالقاسم ، نوه کلانترلی ها بود .
تامارا
ممدعلی پسر ابوالقاسم زده بود دو سالدات روس را
که دنبال تامارا دختر قفقازی افتاده بودند کشته بود و فراری بود . پدر و مادر تامارا در انقلاب روسیه کشته شده بودند و تامارا
همراه مجاهدان قفقازی به هوای مشروطه از مرز جلفا گذشته و به تبریز آمده و در خانه
خلیل خان زندگی می کرد . ممدعلی و تامارا صاحب پسری بنام عباسقلی شدند اما ممدعلی
در قیام چهار روزه مردم تبریز علیه روسها کشته شد و همه مال و منال خلیل خان به
تامارا و تنها پسرش عباسقلی رسید .
مشروطه
میرزا حسن رشدیه بچه های دالی کوچه را در خانه
شرف الدوله جمع می کرد و خواندن نوشتن یادشان می داد . ملا مهدی گفته بود که میرزا
حسن بابی شده و مردم زده بودند شیشه های خانه شرف الدوله را شکسته بودند . میرزا
حسن با امین الدوله به تهران رفت و آخرین مدرسه با رفتن او تعطیل شد .
داستان آمدن امین الدوله از این قرار بود که
محمدعلی میرزای ولیعهد و امامجمعه گندمهایشان را انبار کرده بودند و نان برای
خوردن و گندم برای پختن پیدا نمی شد و مردم ریخته بودند خانه نظام العلما را که از
انبارداران بود غارت کرده بودند .
امین السلطان که صدر اعظم شده بود امین الدوله
را به تبریز فرستاده بود و امین الدوله ، شرف الدوله کلانتر را با تصور آنکه در
کار نان اخلال می کند به فلک بسته بود و این کار بر محبوبیت شرف الدوله که بی گناه
بود افزوده بود .
در تهران عین الدوله برای آنکه خرج سفر
مظفرالدین شاه به فرنگ را در بیاورد تعرفه گمرکی را بالا برده و چند تاجر را در
تهران به خاطر گران شدن قند به فلک بسته بود . شاه که از فرنگ برگشته بود اوضاع
قمر در عقرب بود و علما و مردم در شاه عبدالعظیم تحصن کرده بودند و مشروطه می
خواستند .
این مشروطه چند ماه طول کشید تا به شهرها برسد
. در تبریز مردم هر روز به تلگرافخانه می رفتند که " حسن آقا ببخشید مشروطه
رسید ؟ " این حسن آقا که شبیه رزیدنت سال یک بیمارستان رازی بود و اعصاب درست
و حسابی نداشت یک روز سرشان داد کشید که مشروطه مرد . "
مردم یا باب الحوایج گویان بازارها را بسته و
در کنسولگری انگلیس جمع شدند . محمد علیمیرزا دستور داد در نانوایی ها چراغ روشن
کنند و قیمت نان را کم کنند اما مردم فرستادند چراغ ها را خاموش گردانیدند که ما
نان نمی خواهیم مشروطه می خواهیم .
ده روز بازارها بسته بود و در کوچه های اطراف
کنسولخانه و مسجد صمصام جای سوزن انداختن نبود . شیخ سلیم وجب خود را نشان می داد
و با زبان روستایی می گفت " کباب بو
انده کاسیب " . میرزا حسین با آواز اشعار ادیب الممالک را می خواند . در کوچه
ها فرش انداخته و به همه ناهار و شام می دادند . "
حسن آقا کاغذی نوشت و به شیشه تلگرافخانه
چسباند که خودتان را نکشید مشروطه رسید : " به اهالی مملکت آذربایجان ، تشکیل
مجلس شورای ملی و نظامنامه آنرا مرحمت فرمودیم وکلای شهر تبریز و سایر ولایات
بطهران بیایند و نسبت به عموم متحصنین کنسولگری انگلیس عفو عمومی شامل خواهد شد .
"
شرف الدوله با سی و هفت رای از طرف اعیان
نماینده شد و با شش نماینده دیگر تبریز عازم بهارستان تهران شد . محمدعلیمیرزای
ولیعهد در تبریز به انجمن ایالتی پیغام فرستاد که مجلس که باشد دیگر چه جای انجمن
ایالتی است اما انجمن تبریز زیر بار نرفت و محمدعلیمیرزا کوتاه آمد تا اینکه
مظفرالدین شاه در دی ماه هشتاد و پنج چشم از جهان فرو بست و محمدعلیمیرزا به تهران
رفت و بر تخت سلطنت نشست و احدی از نمایندگان مجلس را برای تاجگذاری دعوت نکرد و
یکسال و چند ماه بعد که به لیاخوف روسی گفت سیم های تلگراف را قطع کند و مجلس را
به توپ ببندد .
اصلا می خواستی شرف الدوله فرار نکند که چه کند
جلوی توپ و تفنگ محمدعلی شاه بایستد و تو در خانه بنشینی و این یکی پایت را روی آن
یکی پایت بیاندازی و تلویزیون نگاه کنی و آنوقت خجالت هم خوب چیزی است و من با
دیوار که صحبت نمی کنم . می بینی دارند چینی های صاحب سلطان خانم را می شکنند اگر
ترسیده ای کمی جلوتر برویم و به ستار خان برسیم بلدی که تفنگ دستت بگیری .
نامردها محاصره مان کرده اند . از غذا مذا هم
خبری نیست و باید مثل گوسفند بیفتیم به جان علف ها . اینجوری برایت بهتر است .
مشروطه که الکی نیست باید هزینه بدهی . از انجمن تبریز به مشروطه خواهان رشت ، ما
قوای محمد علی شاه را در هم شکستیم فردا با تمام قوا به طرف تهران حرکت کنید ،
اصلا دیده ای چه جوری تلگراف می فرستند . نه تو سنت قد نمی دهد .
محمدعلی شاه که کار مشروطه را تمام شده می
دانست تلگرامی به انجمن اسلامیه در تبریز فرستاد که " جناب مستطاب میرهاشم دوه چی ، با کمال قدرت مجلس را توپیدم مفسدین را
تمام گرفتار ، سید عبداله را به کربلا فرستادم سید محمد را به خراسان ، ملک
المتکلمین و جهانگیر خان را دادم در باغ شاه سیاست کردند ، شما هم با کمال قدرت ،
مشغول رفع مفسدین باشید .
سه شنبه دوم تیرماه هزار و دویست و هشتاد و هفت ، میرهاشم با لوطی
های دوه چی به انجمن ایالتی تبریز حمله کردند و نیروهای دولتی به فرماندهی شجاع
الدوله از بالای مناره های سیدحمزه و صاحب الامر ، مشروطه چی ها را که آن طرف اسبه
ریز سنگر گرفته بودند به گلوله بستند اما کاری از پیش نبردند .
بیوک خان پسر رحیم خان روز نهم تیرماه با هفتصد
نفر از سواران قره داغ به یاری نیروهای دولتی شتافت اما از نیروهای باقر خان که در
خیابان سنگر گرفته بودند شکست خورد . بیوک خان چون دیروز به خیابان دست یافتن
نتوانسته بود امروز کینه آن را از باغمیشه می جست .
مردم تازه از خواب بیدار شده بودند که ناگهان
آواز شلیک تفنگ برخاست و بیکبار سواران به خانه ها ریخته بی باک و بی پروا به
تاراج پرداختند . مردم بیش از آن نتوانستند که دست زنان و فرزندان خود گرفته به
باغها گریزند . سواران هر چه یافتند برداشتند و همه را بار چارپایان کرده با
کسانیکه برای همین خواست همراه آورده بودند به قره داغ فرستادند .
ابوالقاسم خان که خبر به توپ بستن مجلس و پناه
بردن شرف الدوله به خانه سعدالدوله را شنیده بود به راسته کوچه رفته بود تا سر و
گوشی آب بدهد . عالیه زن ابوالقاسم در حیاط خانه خلیل خان داشت ترشی بادمجان درست
می کرد و دخترش قمر را فرستاده بود از زیر زمین خانه کلانترلی ها سرکه بیاورد .
با آواز قمر که دنبال شیشه سرکه می گشت به هوش
آمدم و یاد مادرم افتادم که شپش های موهایم را با سرکه شانه می کرد و اشک در
چشمهایم حلقه زد . عنکبوت ها برایم پیراهنی از سالهای از دست رفته بافته بودند و
حشرات در گودی اندیشه های سرکوب شده ام تخم گذاشته بودند . سارا از تابلوی نقاشی
بیرون آمده بود و با سلطنت داشت انگورهای درشت سیاه را در حوض وسط زیر زمین لگد می کرد . قمر تا مرا دید جیغی کشید و از
هوش رفت . به خودم که آمدم بیوک خان و سوارانش چینی های صاحب سلطان خانم را شکسته
و گنجینه های عباس میرزا را برداشته و دستهای قمر را بسته و با خود برده بودند .
من که رسیدم آدمهای بیوکخان نرسیده به ونیار
اتراق کرده بودند و مشروطه چی ها در قهوه خانه ونیار جمع شده بودند و قلیان می کشیدند
. گفتم یاغیان دختر مردم را دست بسته به قره داغ می برند و آنوقت شما . . .
قولوب قولوب قلیانهایشان ته کشید و هنوز حرفم
تمام نشده بود که ریختند سر آدمهای بیوکخان . رحیم خان تلگرام زده بود که گَده
بیوک پس این قمر که نوشتی چه شد غارتی هایی که فرستادی کجا گور به گور شد .
نقاشی را به دیوار قهوه خانه زده بودیم . طبیعت
زیبای توتدوغ و اسبه ریز زلال و گلهای زرد که خانه کلانترلی ها را مثل عروسی زیبا
در میان گرفته بودند با رنگ و روغن نقاشی شده بود . نقاشی را که برمی گرداندی
پیرمردی که دماغش را به شیشه چسبانده بود نگاهت می کرد و تو در سیاهی چشمهایش ،
شرف الدوله را که به فلک بسته بودند و قمر را که در جذامخانه آواز می خواند و
سارای نقاشی را که اسبه ریز با خود برده بود می دیدی .
یک هفته گذشت و از بیوک خان کاری جز غارت بر
نیامد . محمدعلی شاه به رحیمخان تلگرام فرستاد که یک الف بچه را فرستادی که چه که
روزنامه های استانبول و قفقاز عکس ستار خان را در صفحه اول روزنامه هایشان چاپ
کنند و اجنبی جماعت به ریش ما بخندند که چه . قلیان هم اگر در دست داری زمین بگذار
و به تبریز برو .
شانزدهم تیرماه رحیم خان با سپاه انبوهی به تبریز
حمله کرد و بسیاری از مردم از ترس بر سر در خانه هایشان بیرق سفید آویختند و
مجاهدان خیابان و نوبر با صلاحدید باقر خان و نویدهای کنسول روس برای در امان
ماندن مردم تفنگهایشان را زمین گذاشتند . رحیم خان با همه سواران قره داغ با دبدبه
و کبکبه از خیابان های شهر گذشته و در باغ شمال که در میان شهر و دارای عمارت های
دولتی بود نشیمن گرفت .
مشروطه از همه شهرهای ایران و از همه محله های
تبریز رخت بربسته بود . تنها ستارخان مانده بود و آن چند مجاهدی که آن شب در خانه
ستارخان جمع شده بودند . ستارخان کلاهش را برداشت و دستی روی سرش کشید و دوباره
کلاهش را روی سرش گذاشت . گلوله ای از تفنگ یکی از مجاهدان ناخواسته شلیک شد که به
سقف اتاق خورد و لامپ اتاق روشن خاموش شد و دیوانه ها کف زدند . ستارخان آن گلوله
را که به هیچ کس نخورده بود به فال نیک گرفت و بلند شد و گفت فردا بایراق ها را می
خوابانیم .
فردا صبح ستارخان با گلوله زد و بیرق روس را که
بر سر در یکی از مغازه ها بود پایین آورد . مردم که چنین دیدند به وجد آمدند و دور
ستارخان را گرفتند و دوت دورو دوروت تیراختور سر دادند و همهمه شهر را فرا گرفت و
من یاد آن روزی افتادم که تراکتور بازی دو هیچ باخته را برده بود و مردم از
ورزشگاه یادگار امام بیرون ریخته و اتوبان شهید کسایی را بسته بودند و ما در
ترافیک که از آن ور تا خروجی شاه گلی و از این ور تا ورودی وادی رحمت رسیده بود
مانده بودیم و حرص می خوردیم و آنها پیراهن های قرمزشان را در آورده و بالای سرشان
می چرخاندند و فریاد می زدند . . . یئل یاتار طوفان یاتار یاتماز تیراختور پرچمی .
باقر خان و مجاهدان خیابان و نوبر هم که تفنگ
هایشان را زمین گذاشته بودند شور و شوق هواداران تیراختور را که دیدند به تکان
آمدند و به باغشمال حمله کردند . رحیم خان غافلگیر شد و با سوارانش از دیوار پشتی
باغشمال فرار کرد و شهر بدست مشروطه خواهان افتاد .
هیجده مهر ماه نبرد سختی در ورودی تبریز در محل
پل آجی چای در گرفت که هفت ساعت تمام ادامه داشت و با آنکه مجاهدان دویست نفر در
برابر هزاران نفر بودند توانستند نیروهای این طرف آجی چای را از پای در آورند .
سربازهای آن طرف آجی چای هم از ترس پا به فرار
گذاشتند اما هنوز از لشکرگاه عین الدوله در آناخاتون گلوله های توپ شلیک می شد .
تلویزیون مارش حمله پخش می کرد : شنوندگان اکرم توجه فرمایید . شنوندگان اکرم توجه
فرمایید . دلاور مردان خطه آذربایجان . . . که تصویر یکدفعه قطع شد و من خیال کردم
یا کریم روی ال ان بی نشسته است . دیوانه ها گفتند نه بابا پارازیت انداخته اند .
با رسیدن سربازان فراری به آناخاتون همه لشکر
دچار ترس شده و فرار کردند و محاصره تبریز پس از چهار ماه شکسته شد و کبریت و نفت
و قند که کمیاب شده بود دوباره فراوان و ارزان شد و مردم دسته دسته به پل آجی چای
می آمدند و شادمانی می کردند . و همان شب لوطیان دوه چی و علمای اسلامیه به باسمنج
گریختند و دوه چی بدست مشروطه چی ها افتاد و مجاهدان ، انجمن اسلامیه را آتش زدند
.
جنگ در آذرماه شدت گرفت . صمد خان با سواران
مراغه از غرب حمله کرده و قراملک را تصرف کرد و از آنجا به هکماوار یورش برد و
رحیم خان با تفنگ چی های قره داغ ، الوار را تصرف کرده راه آذوقه را بست . علیخان
هم با سه تیر هایی که مظفرالدین شاه از فرانسه خریده بود و توپ های جدید و مسلسل
های شصت تیری که دست قزاق های رضا خان بود از شرق حمله کرد و هکماوار در یک جنگ
سخت و خونین بدست صمد خان افتاد . پس از جنگ هکماوار که جنگ تا کوچه پس کوچه ها رسیده بود ، شورعجیبی میان
جوانها افتاد و همه داوطلب شده بودند که مجاهد شوند .
از بهمن ماه باسکرویل که یک جوان بیست و سه
ساله آمریکایی بود و در مدرسه مموریال تبریز تدریس می کرد جوانهای تبریز را در
حیاط ارک جمع می کرد و به آنان فنون نظامی
می آموخت . باسکرویل در نبرد شام غازان کشته شد . زنهای تبریز به پاس فداکاری هایش
فرش نفیسی بافتند و به مادر باسکرویل در آمریکا فرستادند .
در فروردین ماه هشتاد و هشت ، شهر از هر طرف در
محاصره بود و نان برای خوردن و گندم برای پختن پیدا نمی شد . در جنگی که در ساری
داغ در باغمیشه در گرفت بسیاری از مجاهدان کشته شدند . با رسیدن بهار ، زنان و
کودکان از گرسنگی به یونجه زار ها می رفتند و یونجه می چیدند و گاهی در این مزارع
یونجه که در کنار سنگر ها بود مورد اصابت گلوله قرار می گرفتند و کشته می شدند . این
داستان یونجه خوردن تبریزی ها سالها بر سر زبانها بود و گاهی از مردم شنیده می شد
که یونجه خورده و مشروطه گرفته ایم که کسی به کسی زور نگوید .
و ما واقعا علف خوردیم ، نه مثل الاغ ها و نه
مثل گاو و گوسفند ها . ما علف خوردیم مثل مجاهدانی که برای آزادی می جنگیدند . ما
زبان نفهم نبودیم . آنها زبان ما را نمی فهمیدند . و هنوز هیچ چیز بی سر و ته نبود
.
اردیبهشت ماه هشتاد و هشت ، سپاهیان روس به
بهانه رساندن آذوقه به اتباع خود در تبریز وارد خاک ایران شدند و در بیرون تبریز
در آنسوی پل آجی چای ، لشگر گاه ساختند . روز بیست و سوم اردیبهشت ، ناگهان
سپاهیان روس به کوچه و بازار ریخته تفنگ و فشنگ از مردم گرفته و از پول و ساعت هم چشم
نپوشیدند . مجاهدان شکیبایی نموده خشم فرو می خوردند و مردم از دور و نزدیک دندان
بهم فشرده جز خاموشی چاره نمی شناختند . روس ها در محلات هم سنگر ها را با دینامیت
برانداخته و چه بسا در این میان خانه های پیرامون را هم ویرانه می نمودند و در این
میان سیم های تلگراف را هم پاره می کردند .
آخرهای خرداد ماه روس ها گرمی هوا در بیرون شهر
را بهانه کرده و لشکر گاه خود را به یکبار به درون شهر آوردند و در باغ شمال نشیمن
گرفته و روز به روز آزار و چیرگی فزونتر می نمودند .
روسها دنبال بهانه بودند تا تبریزی ها را به
خشم بیاورند و آنان را به جنگ برانگیزند و بیدرنگ دسته های سپاه را از قفقاز ریخته
شهر را کشتار کرده مجاهدان را از ریشه براندازند و پای خود را در آذربایجان
استوارتر گردانند . آنچه تبریز را در آن هنگام نگه داشت فراخ حوصلگی ستار خان و
باقر خان و دور اندیشی نمایندگان انجمن ایالتی و کاردانی نایب الایاله اجلال الملک
بود .
در تیرماه هشتاد و هفت ، مشروطه خواهان از همه
جای ایران به طرف تهران حرکت کردند . بیست و پنج تیرماه محمدعلیمیرزا به سفارت روس
پناهنده و تهران توسط آزادیخواهان فتح شد و مشروطه بار دیگر به ایران باز گشت . روز
نهم مرداد مشروطه خواهان شیخ فضل اله نوری را به جرم همکاری با محمد علیمیرزا در
سرکوب مشروطه به دار آویختند . شیخ فضل اله چون به پای دار رسید خود را نباخت و
رشته خویشتن داری را از دست نداد و به خونسردی با مردم سخنانی گفت . پس از همه
نوبت به میرهاشم دوه چی رسید که انجمن اسلامیه را در تبریز برپا کرده بود و جنگ را
به داخل شهر کشانده بود . میرهاشم را در میدان توپخانه به دار آویختند و گناهانش
را بر تخته ای نوشته از روی سینه اش آویزان کردند .
سال هشتاد و نه ، مجلس لقب سردار و سالار ملی
را به ستارخان و باقرخان اهدا کرد و از هر دو خواست برای دریافت این حکم که بر
لوحی نقره ای ثبت شده بود به تهران بیایند . ستارخان و باقرخان همراه جمعی از
مجاهدان از ششکلان تبریز به سمت تهران
حرکت کردند و در طول راه با استقبال مردم بسیاری روبه رو شدند . چون ستار خان و
باقر خان به تهران رسیدند انبوهی بر سر ایشان گرد آمدند ولی خود آنان حال روشنی
نداشتند و نمی دانستند چه بکنند و با چه دسته ای همراه باشند و از درون دلها آگاه
نبودند . مردانی که به کشتن و کشته شدن خو کرده و جز مردانگی و جانبازی شیوه ای
نشناخته در برابر این نیرنگها و رویه کاریها همچون پلنگ بیابان بودند که به کوچه
های پیچاپیچ و بن بست شهری افتد و راه چاره را گم کند .
هنوز مراسم جشن ها به پایان نرسیده بود که خبر
خلع سلاح به این دو باغ رسید و از مجاهدان خواسته شد سلاحشان را تحویل بدهند .
یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند .
اصلا در پارک اتابک بودی یا نبودی . که ده ماه
علف خوردیم و تسلیم نشدیم و آنوقت از
تبریز پا شدیم اینهمه راه آمده ایم که تفنگهایمان را بدهیم و مشروطه را دو دستی
تقدیم شما کنیم و دست از پا درازتر برگردیم که چه . که تامارا چه بگوید خودش را
آواره ممدعلی کرده که چه . اصلا همین گاو میش های گل غضنفر چه جوری نگاهمان می
کنند نه زخمی نه تفنگی که مردم همه بدوند به دنبالتان برایتان هورا بکشند که چه .
قوای دولتی که جمعاً سه هزار نفر می شدند به
فرماندهی یپرم خان با چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر ، پارک اتابک را محاصره
کردند و به فاصله چهار ساعت سیصد نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند . ستارخان
راه پشت بام را در پیش گرفت اما در مسیر پله ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به
پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود . دیدن پیکرهای بی جان مجاهدان که
در پارک اتابک کشته شده بودند کمر ستارخان را شکست و در سه سالی که بعد از آن زنده
بود در منزل صمصام السلطنه با خاطره های آن زندگی کرد . پارک اتابک هم نتوانست از
این داغ سر بالا کند . چند سال بعد از این واقعه بود که سفارت فخیمه روسیه این
پارک را غصب کرد . اشک از چشمان دیوانه ها سرازیر شده بود و دود سیگار اتاق را پر
کرده بود .
در این روزها که مردان سیاست داشتند مشروطه را
در تهران میان خودشان شقه شقه می کردند انفجاری ناگهانی تبریز را لرزاند . مجاهدان
پس از دو سال و هشت ماه دوباره اسلحه بدست گرفتند و با نیروهای روس جنگیدند . آنها
با تعصب و بی باکی ناشی از خشم و نفرت می جنگیدند . اشغالگران که تا آن روز بر
مردم بی دست و پا چیرگی مینمودند ناگاه خود را در میان آتش یافتند . روسها در باغ
شمال محاصره شدند .
جنگ چهار روز ادامه یافت و نزدیک به هشتصد و پنجاه سالدات و قزاق در کوچه
پس کوچه های شهر به خاک و خون افتادند . ورود پنج هزار نیروی روسی و تاختن آنها به
تبریز ماجرا را خاتمه داد . روسها شهر را زیر آتش سنگین توپخانه گرفتند و تبریز را
به اشغال نظامی در آوردند و صمد خان شجاع الدوله را که دشمنی دیرینه ای با مشروطه
داشت بر جان و مال مردم مسلط کردند . احکام اعدام صادر و چوبه های دار بر پا گردید
. رهبران مذهبی و آزادی خواهانی چون ثقه الاسلام , شیخ سلیم , حاجی علی دوا فروش بر
دار شدند . حتی دو پسر نوجوان علی مسیو نیز بر دار زده شدند . هراس در تبریز
حکمرانی می کرد و لبها دوخته شده بود . اعدامهای بدون محاکمه , سر بریدن ها ، شقه
کردن انسانها ، وقایع روزمره ی تبریز شده بود . سکوت شهر را دینامیتهای روسی که
خانه ی آزادی خواهان را منفجر می کرد می شکست .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر