قهوه خانه ونیار
قهوه خانه نرسیده به روستای ونیار بود . سر راه
تبریز به اهر . قربانعلی کبک و خرگوش شکار می کرد و می آورد آی پارا برای مسافران
قره داغ می پخت . آی پارا عاشق بود . عاشق سرگئی سرباز روس که به قهوه خانه می آمد
. جبرئیل شوهر آی پارا در جنگ آناخاتون کشته شده بود . قربانعلی را در یک شب برفی
گرگها کنار آجی چای خوردند . گل خانم هم زن کدخدای ونیار شد . من ماندم و نوروز
علی که همیشه خدا با خودش دعوا داشت و آی
پارا که برایمان دستکش و جوراب می بافت .
محرم و دخترانش لیلا و سارا که به سویوتلوق می
رفتند به قهوه خانه ما هم سر می زدند . سویوتلوق آن ور آجی چای بود . قمر زن محرم
را که جذام گرفته بود به سویوتلوق برده بودند . نوروز علی عروسک های لیلا را بر می
داشت و فرار می کرد و و من با سارا می رفتم کنار آجی چای پنج سنگ بازی می کردم .
جنگ جهانی دوم که شروع شد دوباره سر و کله روسها پیدا شد . می آمدند و می خوردند و
غارت می کردند و می رفتند و آن سرباز روس که آنروز نمی دانم از کجا پیدایش شده بود
.
تنها بوی باروت بود و جیب های خالی من و
تو و سکه های روی میز قهوه خانه و استکانی
که از دست سارا افتاد . اصلا فکر می کنی ساعت چند بود و چه سالی بود . کجا بودی که
ندیدی . می دیدی هم کاری نمی توانستی بکنی . و دیگر دیر شده بود . میرزا عبداله از
سرباز روس سوال و جواب می کرد که حسنعلی دم اسب را کشید و اسب رم کرد و سرباز روس
دست بسته زمین افتاد و من دور از چشم آی پارا دست سارا را گرفته بودم و سارا که زل
زده بود در دستهای میرزا عبداله که زخم سرباز روس را می بست .
نوروز علی چشمش دنبال سارا بود و لیلا همه را
می دانست . لیلا تلافی کرد . در یک شب بارانی و من و سارا و آی پارا بیرون دویدیم
. شعله های آتش از در و دیوار قهوه خانه زبانه می کشید . لیلا دستهای نوروز علی را
بسته و لباس عروسی اش را پوشیده بود و داشت در حیاط قهوه خانه می رقصید و دیوانه
ها کف می زدند و لامپ اتاق روشن و خاموش می شد . نوروز علی نصف صورتش سوخته بود .
لیلا را به دارالعجزه بردند . قهوه خانه جای ماندن نبود . هر چه داشتیم را گذاشتیم
و هر چه نداشتیم را برداشتیم و فردا آفتاب نزده آی پارا و سارا سوار الاغ و من مثل
همیشه پیاده به طرف خانه عباسقلی در باغمیشه راه افتادیم .
در آلزایمر سلطنت
سلطنت کلمات هم یادش
رفته است . ترکی خودش هم یادش رفته است . مخدومعلی ، پسرش را هم نمی شناسد . نمی
گذارد آستین لباسش را که در آمده درستش کنند . داد و هوار راه می اندازد . صورتش
لاغرتر و چروکیده تر شده و دندانهای مصنوعی اش شل شده و به داخل دهانش می افتد . مثل
کودک شش ماهه ، همه چیز را برمی دارد و به دهانش می برد تا بخورد . با موبایلم
عکسش را می اندازم دستش را دراز می کند تا موبایل را بگیرد و به دهانش ببرد .
نشسته نشسته و نیمه چمباتمبه در اتاق ، به
این ور و آن ور می رود . هشتاد و هشت سالش است . نوعی آلزایمر پیشرفته است . بیشتر
حرفهایش وزن و قافیه دارد . کلمات مفهوم و نامفهوم را پشت سر هم ردیف می کند و شعر
مانندی می گوید . انگار دارد بایاتی می خواند اما تنها سویگولومش مفهوم است
. صورتم را نزدیک صورتش می گیرم و می پرسم خانم ، مرا می شناسی ، با محبتی که در
چشمها و چروک های صورتش می دود ، تبسمی می کند و می گوید می شناسم ، می پرسم کیم
،می گوید حبیب . اما من حببیب نیستم . همینجوری یک چیزی می گوید .
برایش پوشاک می بندند و
هر روز سه چهار بار عوضش می کنند . سلطنت سر سفره همه چیز را بهم می ریزد .
مخدومعلی ، آن ور اتاق ، سفره ای کوچک برای سلطنت باز می کند و آرام آرام به او
غذا می دهد تا در گلویش گیر نکند . سلطنت
خوب نمی تواند غذا را ببلعد اما اصرار دارد که زود زود غذا بخورد و دستش را دراز
می کند تا بشقاب غذا را از دست مخدومعلی بگیرد . ژاله می گوید مخدومعلی دارد حق
فرزندی را به جا می آورد تا مدیون مادرش نباشد . مجید ترکی را متوجه می شود اما
فارسی جواب می دهد . کاوش با آنکه ترکی متوجه نمی شود اما با تبسم دارد به حرفهایی
که ما داریم درباره سلطنت و گذشته اش می زنیم گوش می کند . مخدومعلی در راه پله
خانه شان کلی قناری دارد .
لپ تابم را می آورم تا
ادامه شجره نامه را از لطف اله و سیمین بپرسم و بنویسم و بعد عکس های نورالدین را
در لپ تاب می آورم . مخدومعلی یاد خاطره ای از نورالدین می افتد و وقتی می گوید
اشک از چشمهایش سرازیر می شود . در و همسایه به نورالدین ، آقا ممی می
گفتند . مخدومعلی به نورالدین ، آداش می گفت . مخدومعلی می گوید که آنروزها
خیلی ها از جنگ فرار کردند و زنده ماندند ، اما آداش این کار را نکرد . لطف
اله ، می گوید که عکس نورالدین را به سلطنت نشان بدهم ببینم می شناسد . سیمین می
گوید نه بابا ، نمی شناسد .سلطنت چند سالی قبل از آنکه
آلزایمر شود کفش هایش را در خانه ، جایی می گذاشت و نمی توانست پیدا کند طلاهایش
را نیز . گاهی که اسمها از یادش می رفت خودش هم خنده اش می گرفت . اجاق گاز را روشن می گذاشت و یادش می رفت ببندد و اصرار هم داشت که
در آپارتمان خودش بماند . کسی چه می داند شاید همه این آدمها تنها خیالی بوده اند
در آلزایمر سلطنت . اما آدمها چیزی نیستند که بتوانی بنویسی شان . فراترند از
ادبیات . فراترند از کلمات . سلطنت هم می رود ، دیر یا زود ، همین فردا یا
پس فردا ، مثل همه آن دیگران ، مثل همه درختها و چشمه های باغمیشه . سلطنت می رود
و باغمیشه ما را هم با خود می برد . نمی شود که همیشه بماند . چه کسی مانده است که
او بماند .
خامنه
غضنفر در ایوان پانسیون بیمارستان خامنه
ایستاده است و دارد باران را تماشا می کند . از خدا می خواهد که غضنفری نژاد رای
نیاورد . با فیلتر شکن به سایت گویا نیوز می رود . پس از ده دقیقه سایت بالا می
آید . جلوی وزارت کشور دیوار کشیده اند . ذهن غضنفر دارد وارد یک شوک سیاسی می شود
. شنبه غضنفر داغون است . مثل مگسی که پیف پاف زده باشی . یکشنبه مثل مرده متحرک
است . دوشنبه علی از تهران زنگ می زند که چند میلیون آدم آمده اند اما کسی شعار
نمی دهد . سه شنبه یک راهپیمایی انفجاری در خامنه که بیشتر شبیه یک شوخی است . رای
مارو دزدیدن دارن باهاش پز می دن . مردها در جلو و زنهای محجبه پشت سرشان . غضنفر
و دکتر چاووشی جلوی بیمارستان خامنه ایستاده اند و دارند تماشا می کنند . بیست و
چندم خرداد غضنفر به کریم زنگ می زند . خانه کریم در ستار خان است . کریم می گوید
وسط خیابان سنگر درست کرده اند .
میترا سیب زرد را دوست دارد . سیب را اول بو می
کند و بعد می خورد . غضنفر به جای میوه رفته دو تا هارد دویست و پنجاه گیگ خریده
است . میترا هم چیزی نگفته است . اتوبوس از خیابان جمهوری رد می شود . نرسیده به خیابان
انقلاب پیاده می شوند . غضنفر دارد تالار گردی را که در پارک دانشجو است نگاه می
کند . شاید تئاتر شهر باشد شاید هم تالار وحدت . وسط خیابان انقلاب نرده است . خط
ویژه است . نرده ها آبی است که در دود تهران آبی تیره شده است . چیزی در مایه های
دهه هشتاد است . سالهای آخرش .
غضنفر می خواد یک پاور برای کامپیوترش بخرد .
پاور کامپیوتر خودش را در آورده و به کامپیوتر بیمارستان بسته . بیمارستان که چه
عرض کنم . یک چنارهای بلندی دارد که آدم کلی حس می گیرد . کشیک در بیمارستان خامنه
پنجاه هزار تومن است . از ساعت دو ظهر کشیک را تحویل می گیری تا فردا هشت صبح
تحویلش می دهی .
صدرا آب پرتقال ها را در لیوان می ریزد و روی
میز می گذارد . می گوید دو ماه است که کار نکرده ایم . میدان ولیعصر همه اش بگیر و
ببند است . این سبزها همه جا را بهم ریخته اند . می ترسیم بزنند شیشه های مغازه را
بشکنند و کرکره را می کشیم . صدرا از این سبزها خوشش نمی آید . صدرا کتابهای نیچه
و یونگ را می خواند . عاشق شعر در شبان غم تنهایی خویش حمید مصدق است و شعر مرا
دیگر گونه خدایی باید شاملو . شاهرود که بوده کتابهای مطهری را می خوانده . و
کتابهای شریعتی را . زیاد از شریعتی خوشش نمی آید . می گوید بدنبال خدا می گردم
اما پیدایش نمی کنم اما دوست دارم پیدایش کنم . صدرا ماتریالیست شده است . مارکس و
کانت و از این حرفها می خواند . همه کابینت های آشپزخانه طبقه پایینشان را پر از
کتاب کرده است . از پی دی اف خوشش نمی آید .
غضنفر یک هارد پانصد گیگ صد و دو هزار تومن می
خرد و کلی سی دی و دی وی دی خالی . صدرا پسر گل خاتون است . نوه چراغعلی . در
دانشگاه آزاد شاهرود الکترونیک خوانده . آنوقت رفته پیش حیدرعلی با ماشین های
گردباف کار کرده و این همان روزهایی است که حیدرعلی رفته پروستات عمل کرده . حیدر
علی می خواهد خودش را باز نشسته کند . حیدرعلی می خواهد به حداد عادل رای بدهد اما
حداد انصراف می دهد . صدرا هم داریوش گوش می دهد و کلی فیلم نگاه می کند . همه
فیلمها را نگاه کرده است . خانه شان شیخ هادی است نرسیده به جمهوری .
غضنفر یاد فروشگاه رفاه چند طبقه در خیابان
جمهوری می افتد و آن ادکلن که برای روز مادر خریده است و یاد پاساژ آلومینیوم در
خیابان جمهوری می افتد و خیابان دوازده فروردین که به سر در پنجاه تومنی دانشگاه
تهران می رسد و ساختمان بلند در اسلامبول که رویش جنرال نوشته است . رضا پدر صدرا
پارچه می فروشد . از همین پارچه هایی که بچه های چراغعلی رنگ می کنند . از همین
پارچه هایی که حیدرعلی با دستگاه های گردباف می بافد .
رحمت
رحمت شوهر مرجان است . دو هزار تومن داده و
خانه جعفر را از چراغعلی خریده است . چراغعلی به رحمت ، زحمت می گوید . رحمت در شب های قدر استکان را بر می دارد و به
سر و صورتش می زند . لباسهایش خونی می شود . مرجان کلی نق می زند تا لباسهایش را
می شوید . رحمت بالای پشت بامشان علم سیاه زده است . در هر مناسبت علم را عوض می
کند . رحمت وقتی به کوچه می رود جلوی آینه هاله را روی سرش درست می کند . هاله کج
شگون ندارد . رحمت دوست دارد با انرژی هسته ای بزند اسرائیل را له و لورده بکند .
می گوید سنی ها عناد می کنند که شیعه نمی شوند . دوست دارد یکی مثل هیتلر پیدا شود
سنی ها را در کوره بریزد و بسوزاند .
نوحه که می خوانند رحمت بلند بلند گریه می کند
و یک صداهایی در می آورد که مجلس را گرم می کند و نوحه خوان سر ذوق می آید . مرجان
تا دلت بخواهد از هیات بدش می آید و همیشه پشت رحمت بد و بیراه می گوید که کارهای
خانه مانده خریدها مانده همه را گذاشته و رفته هیات . رحمت برای مراسم طشت گذاری
به اردبیل می رود . رحمت در هیات احساساتی شده نیم متر از زمین بالا پریده با مشت
به صورتش زده دندان مصنوعی اش را شکسته است این ماه پانصد هزار تومن داده درستش
کنند .
رحمت از مذهبی های ضد انقلاب است . نمی رود در
مسجد المهدی نماز بخواند . امام جماعتش را قبول ندارد . به مسجد ضد انقلاب ها می
رود . مقلد آقای شریعتمداری است . کلی نماز می خواند اما هنوز پس از اینهمه سال
پیشانی اش پینه نبسته است . حتما توفیق نداشته است . ریش هایش را با قیچی در آینه
دستشویی می زند . می گوید ریش پنجاه و هفت نیست . خلط ته گلویش جمع می شود می رود
در دستشویی اف توف می کند . روزه می گیرد و تا سر ظهر می خوابد . بلند می شود
نمازش را می خواند و دوباره می خوابد . نیم ساعت مانده به افطار می رود سنگک می
خرد . در سنگک پزی هم با مردم دعوا می کند .
رحمت گل و گیاه را دوست دارد . حقوقش را که می
گیرد می رود شش هفت کیلو گوشت می خرد و چند گونی برنج و تا قبض های آب و برق را می
دهد چیزی در جیبش نمی ماند . آن وقت بیست هزار تومن به زلزله اردبیل کمک کرده است
. می رود به گلهای حیاط آب می دهد . وقتی آب می خورد یک لعنت غلیط به یزید می
فرستد . رحمت جومونگ را دوست دارد . صدای تلویزیون تا همسایه می رود . مرجان
جومونگ را دوست ندارد . مرجان می گوید که رحمت جومونگ را به خاطر اوسانو دوست دارد
. می گوید خجالت نمی کشد به زنهای نامحرم نگاه می کند . رحمت به فوتبال ، فیتوال
می گوید . هر وقت فوتبال ایرانی پخش می کند بدو بیراه می گوید که بازی بلد نیستند
. عاشق فوتبال خارجی است .
رحمت با همه هارت و پورتش کلی از مرجان حساب می
برد . یعنی تا بنده خدا رحمت می خواهد در مهمانی حرفی بزند مرجان زود می زند توی
دهنش که فلان جایش اینجوری نبود . خلاصه زوج جالبی هستند . اصلا از بگو مگو خوششان
می آید . فکر می کنند که دارند فیلم بازی می کنند . عباس می گوید مرجان و رحمت مثل
زوجهای جوان باهم دعوا می کنند و قاه قاه می خندد . خوب نیست آدم اسرار زندگی
دیگران را بنویسد . همه آدمها یکجورهایی دوست داشتنی هستند . رحمت وقتی وانتی با
بلند گو داد می زند پنجره را باز می کند و دعوایش می کند . در ماشین که می نشید
اعصابش خورد می شود . با راننده سر کرایه دعوا می کند . شیشه ماشین را باز می کند
و به راننده ماشین دیگر حامبال می گوید .
رحمت اخبار تلویزیون را اشتباه متوجه می شود و
کلی فحش می دهد . آهی می کشد و پشت سر هم سرش را تکان می دهد و می گوید هیچ چی ،
هیچ چی . آن وقت سرش را زمین نگذاشته خوابش میگیرد . از ماهواره خوشش نمی آید اما
بی بی سی را گوش می کند . مرجان می گوید به خاطر مجری های خوشگل بی بی سی گوش می
کند .
رحمت می گوید موسیقی حرام است اما از ویولون
یاحقی خوشش می آید و گلپا را گوش کرده است . بیشتر هنرپیشه های خارجی را هم می
شناسد و به قول خودش عاشق آلن دولن است . رحمت از موبایل خوشش نمی آید . دکمه های
موبایل را اشتباهی می زند و عصبانی می شود . رحمت می گوید مجری های شبکه تبریز مثل
دهاتی ها حرف می زنند . رحمت زیاد دهاتی ها را قبول ندارد . رحمت به تهران که می
رود با همه ترکی صحبت می کند . فکر می کند در بازار تهران همه ترکی بلد هستند .
رحمت بلند نماز می خواند . صدایش تا خانه
همسایه می رود . در نمازش به جای قل هوالله ، سوره قدر را می خواند . عینکش را می
زند و دعاهای مفاتیح را می خواند . رحمت خوب بلد است آخر سفره بلند الحمد لله الذی
یطعم و لا یطعم بگوید و همه سرشان را پایین بیاندازند و کف دستهایشان را باز کنند
و الهی آمین بگویند و آخرش دستهایشان را روی صورتشان بکشند . اصلا معلوم نیست چرا
دستهایشان را روی صورتشان می کشند . شاید از همدیگر یاد گرفته اند .
رفته است یک کباب پز استیل بزرگ خریده است تا
وقتی مرد آشپز بیاورند و احسان بدهند . پوسترهای هیات را به دیوار راه پله زده است
. کلی کتابهای دکتر شریعتی را دارد که هیچ کدام را نخوانده است . رحمت جعفری و
ریحان و اسفناج می خورد . تره ها را سوا می کند . می گوید تره برای معده ام خوب
نیست . گاز نوشابه معده اش را اذیت می کند . آب قاطی اش می کند . حتما باید نان هم
سر سفره باشد . رحمت چای را با شیرینی چای می خورد . شیرینی های چای را از بازار
قدیم تبریز می خرد . رحمت چای مانده نمی خورد .
حیدرعلی
حیدرعلی در رکوع سه تا سبحان الله می گوید .
سبحان الله ها را با آهنگ خاصی می گوید . طرلان تا یک چیزی را از حیدرعلی نشنود
قبول نمی کند . حیدر علی هر سال کلی خمس می دهد .
همه فامیل گیر داده اند به حیدرعلی که چرا جیب آخوندها را پر می کنی .
حیدرعلی به کارش اعتقاد دارد . یک پولی هم به تبریز می فرستد ما به فقیر فقرا می
دهیم .
حیدرعلی تسمه ضبطشان را درآورده است تا بچه ها
ترانه گوش ندهند . حیدرعلی اسید اوریکش بالا است . با یک لیوان پر از آب
آلوپورینول می خورد . بغلش کلشی سین هم می خورد . حیدرعلی هر روز صبح می رود از آن
لواش های بسته از بقالی می خرد . با طرلان می نشیند و صبحانه می خورد . بعد کفش
هایش را می پوشد و پیاده از میدان حسن آباد راه می افتد و سر کارش می رود .
حیدرعلی شکمش را از روی زیر پیراهنش می خارد و
قاه قاه می خندد . می گوید یکبار زیاد فکر کردم موهای وسط سرم ریخت رفتم پیش دکتر
اعصاب گفت باید فقط بخندی گفتم همه فکر می کنند دیوانه شده ام گفت در اتاق را ببند
و قاه قاه بخند می گوید آنقدر خندیدم که اعصابم درست شد . حیدرعلی می گوید تبریز
شهر مرده هاست . کار در تهران ریخته . فقط یکی می خواد جمعش کنه . چراغعلی که
رنگرزی شان را برد تهران حیدرعلی کلی برایش از بازار مشتری فرستاد .
بالاخان
خانه بالاخان طبقه سوم است . بالاخان به مسابقه
موغام نگاه می کند . آخرین روز سال است . غضنفر دارد فیلم بر می دارد . آغاز سال
یک هزار و سیصد و هشتاد و نه . فرشته قوطی شیرینی را می آورد . بالاخان نشسته ادای
رقص در می آورد . بالاخان کوله پشتی ها و کفش ها و لوازم کوه را در ایوان پشتی می
گذارد . ایوان پشتی رو به عینالی است .
گلدان ها را در ایوان جلوی پنجره گذاشته اند که
رو به ساری داغ است . بشقاب ماهواره را هم آنجا گذاشته اند . بشقاب نشان نمی دهد .
بالاخان آنقدر بشقاب را این ور و آن ور می کند که مسابقه موغام را می گیرد .
بالاخان به چیزی گیر بدهد ول نمی کند . غضنفر گفته پنج صبح می خواهم بلند شوم درس
بخوانم . مگر بالاخان دست بر می دارد . غضنفر با خودش می گوید عجب غلطی کردم .
بالاخان صبحانه را آماده کرده است .
بالاخان چشمهایش را بسته . یکی از دستهایش روی
سینه اش افتاده . جلوی همان طاقچه ای که تلفن را گذاشته اند . خان کیشی در آیفون
تصویری چشمهایش سرخ شده . میترا می گوید چی شده . غضنفر می گوید هیچ چی . می دود .
نمی گذارد میترا داخل بیاید . برو سر کوچه تا آمبولانس خانه را پیدا کند . رویش
چادر شب کشیده اند . بهلول فکر می کند که خان کیشی است . خان کیشی گوشه اتاق در
تختش خوابیده است . چادر را کنار می کشد و شیرجه می رود . اکرم و فرشته و مهتاب هم
می رسند . روحش شاد .
بالاخان دنبال شلنگ رفته است . دارد سد می زند
. با بیل و کلنگ به جان سنگهای عینالی افتاده است . دارد مثل اسب شیهه می کشد و می
خندد . باران که می بارد از خوشحالی می رقصد . آواز می خواند . بالاخان مرد روزهای
نیامده است . بالاخان در وادی رحمت نیست . بالاخان با عظیم به کی دو رفته است .
بالاخان با حسین حراستی در پامیر خوابیده است . بالاخان رفته است نهال بیاورد
بکارد . بالاخان خاک شده است تا دوباره بروید . تا دوباره سبز شود .
آقا اجازه بروم مستراح . نه نمی شود . بالاخان
به خودش می پیچد . آقا اجازه بروم مستراح . بالاخان اگر شلوارش را خیس کند به
غیرتش بر می خورد . بالاخان مبصر کلاس است . دو سال از بچه های کلاس بزرگتر است .
در نه سالگی به کلاس اول رفته است . بالاخان دو تا پس گردنی می زند . گده مگر
نگفتم بلند شوید بایستید . بچه های نیمکت جلو از ترس بالاخان بلند می شوند می
ایستند . آقای فرهمندی نمی بیند که بالاخان ته کلاس می شاشد . بالاخان از پنجره
کلاس فرار می کند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر