۱۳۹۳ خرداد ۱۸, یکشنبه

غضنفر - 6


زندان و فراموشی

در خواب هایم زده اند همه درهای اتاقها را شکسته اند و من دارم شعارهای روی در و دیوار را در تکه کاغذی یاد داشت می کنم . با وضو وارد شوید . از غرفه اتاق بیست و هفت در طبقه دوم دیدن فرمایید . آنک قصابانند بر گذرگاه با کنده و ساتوری . اینجا دیگر پرنده ها نمی خوانند . و اذا وحوش حشرت . شیشه پنجره اتاقمان شکسته و میزها و تخت ها و ظرفهای غذا واژگون شده و ژتون ها و روزنامه ها و کتابها و عکس هایی که به دیوار زده بودیم کف اتاق ریخته است .

می روم و از پشت پنجره اتاقمان در فرشهای مسجد کوی و جا کفشی اش و آن چهار شیر آب که می دویدیم وضو می گرفتیم غرق می شوم . از امیر آباد تا انقلاب پیاده می آیم . از تلفن عمومی در میدان انقلاب به میترا زنگ می زنم که نگران نباشد . مردم یکدفعه می دوند و من هم گوشی را می گذارم و هراسان می دوم . از خنده شان می فهمم که سر کاری بوده و الکی دویده اند . به خانه می رسم . میترا می پرسد کجا بودی و من دنبال واژه ای می گردم که نیست و یکدفعه مثل بمبی ساعتی می ترکم و مثل جوهر به در و دیوار خانه می پاشم و در ذهن عروسکی که میترا دارد با نخ سیاه و سوزن برایش چشم و ابرو می دوزد جاری می شوم . ناهار قرمه سبزی می خوریم . چرت می زنم . خواب مرد بالای بشکه را می بینم . زندانی ها بشقاب و قاشق در دست در حیاط قرنطینه در صف انگشت نگاری ایستاده اند . مرد بالای بشکه با دست هایش از حلقه دار می گیرد و تاب می خورد و زندانی ها هورا می کشند .

دختری که موهایش را از پشت بسته و بلوز چارخانه پوشیده می گوید که به جای پرستار قبلی که اعتصاب کرده آمده است . دکتر می گوید تعجب می کنم چطور یک دختر را برای کار در اینجا می فرستند به هر حال شما می توانید در اینجا مشغول کار شوید اما باید بدانید که اینجا فضایش و آدمهایش خیلی فرق می کند و امیدوارم که با شناخت کافی آمده باشید . سربازی که یادش رفته بند پوتین هایش  را ببندد یک زندانی آورده که لبهایش را با نخ و سوزن دوخته است . آقای دکتر ، وایتکس خورده می گوید معده اش سوراخ می شود .

دکتر می گوید اینکه لبهایش را دوخته اصلا چه جوری وایتکس خورده سرباز می گوید قربان شاید اول خورده بعد دهانش را دوخته دکتر می گوید برای چه خورده و سرباز می گوید که قربان به حکمش اعتراض داشته . دکتر می گوید جرمش چه بوده و سرباز می گوید قربان خودش هم نمی داند برای همین اعتراض کرده دکتر به دختری که بلوز چارخانه پوشیده می گوید با تیغ بیستوری دهان زندانی را باز کند . دکتر از پشت توری پنجره چشمش به مرد بالای بشکه می افتد و می گوید باز بساط اعدام راه انداخته اند اصلا نمی دانم چرا می آورند اینجا اعدام می کنند ما کلی زور می زنیم زنده شان می کنیم و آنها یکی یکی اعدامشان می کنند .

موشی از روی پای دختری که دارد به زندانی ها واکسن می زند رد می شود و دختر جیغ می زند . دکتر از سرباز می پرسد چرا سمپاشی نمی کنند سرباز می گوید قربان دستگاه سمپاشی چند ماه است خراب است دکتر می گوید اصلا معلوم است رئیس زندان برای چه آنجا نشسته و آنهمه حقوق می گیرد . دکتر می پرسد الان رئیس زندان کیه و سرباز نمی داند دکتر می پرسد چند سال است در زندان کار می کند و سرباز نمی داند و در آخر دکتر به این نتیجه می رسد که سرباز کلا هیچ چیز نمی داند .

زندانی بمب گذار به دکتر می گوید موشها از زیر زمین قرنطینه که قبلا بند انفرادی بوده می آیند و دکتر به سرش می زند که به زیرزمین برود که بوی تعفن می دهد و سرباز می گوید زیرزمین برق ندارد و دکتر چراغ قوه برمی دارد . دکتر وقتی از پله های زیرزمین پایین می رود به مرد بالای بشکه اشاره می کند و به سرباز می گوید که این بنده خدا را از اول صبح بالای بشکه علافش کرده اید و نه دارش می زنید و نه رهایش می کنید بگویید دارش بزنند . سرباز می گوید قربان مسئولیت دارد تازه باید تفهیم اتهام بشود اما نشده و اگر نداند به خاطر چه دارد اعدام می شود اثر تنبیهی نخواهد داشت دکتر می گوید پس پایینش بیاورید تا یک چای بخورد و کمی پاهایش استراحت کند سرباز می گوید قربان مسئولیت دارد ما که نمی توانیم جلوی حکم را بگیریم فردا سیمجینمان می کنند .

استخوانها و جمجمه ها در سیاهی زیر زمین با کوچکترین نوری در وسط آجرها و خاک ها و تخته ها می درخشند . دهان سرباز از وحشت دارد کج می شود . زمین زیر پای دکتر خالی می شود و سرباز فرار می کند . دکتر از پشت شیشه های اتاقکی که در آن افتاده چشمش به مسافران شیک و پیکی که روی صندلی های ایستگاه مترو نشسته اند می افتد . ساعت ایستگاه هفت و نیم صبح است و دکتر یادش می آید آن بالا که بوده ساعت قرنطینه چهار عصر بوده است . 

دکتر لباسهایش را می تکاند و سر و رویش را مرتب می کند و قاطی مسافرانی که بوی ادکلن و عرقشان قاطی شده خودش را داخل مترو می چپاند و پیش از آنکه از خواب بیدار شود و همه چیز از یادش رود تند تند در موبایلش شروع به نوشتن می کند . سالهای سال پیش و شاید سالهای سال بعد ، در شهری نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ، در شهری که خودش زندانی بزرگ بود زندانی بدون دیوار با مردمانی بدون زنجیر ، مردمانی که نه زشت بودند و نه زیبا ، نه خیلی خوب و نه خیلی بد ،  زندان کوچکی بود با دیوارهایی بلند که بالای دیوار هایش سیم خاردار بود و بالای پشت بام ساختمانهایش همیشه سربازی با اسلحه ای در دست نگهبانی می داد .

زندانی که نه خیلی مخوف بود و نه خیلی دل گشا ، زندانی با کلی زندانی با جرمهای مختلف ، جرمهایی که همیشه گریبان مردمان بدبخت را می گرفت و کسی هیچ وقت نمی دانست که چرا گرفتاری ها همه بر سر مردم بدبخت می آید و چه سرهای بی گناهی که تا پای دار و از آنجا تا بالای دار رفته و آونگ شده و دکتر معاینه شان کرده و مرگ قلبی و مغزی شان را تایید کرده و هزار بار  از خود پرسیده بود که چرا زندان و چرا اعدام و اصلا چرا مجازات و اصلا چرا جرم و اصلا چرا انسان و هیچ وقت پاسخی نیافته بود و هر طرف که سرش را چرخانده بود آدمهایی را دیده بود که خروار خروار زندگی را بر دوش های ناتوانشان می کشیدند در بندهایی که صدها تخت کیپ تا کیپ ، کنار هم چیده بودند و جایی و فضایی برای نفس کشیدن نبود و آنقدر پر بود از دود سیگار که باید با دست دود را کنار می زدی تا می توانستی بغل دستی ات را ببینی . آنچه آرزو می کردی یک فراموشی تمام عیار بود تا دنیا را با همه دنگ و فنگ ها و فکر و خیالهایش فراموش کنی و یک چرت بی دغدغه بخوابی آرزویی که هیچ وقت برآورده نمی شد مگر با یک مشت قرص خواب و به قول خودشان با یک ورق لورازپام دو میلی یا کلونازپام آبی رنگ که یکجا قورتشان بدهی یا اینکه خودت را آلوده کنی و قاطی بقیه منگی ها و بنگی ها شوی و به راهی بروی که برگشتی نباشد .

شهری که مردمانش با دروغ زاده می شدند و با دروغ می مردند ، شهری که دروغ هایش آنقدر بزرگ بود که کسی به خاطر دروغ های کوچک قسم نمی خورد ، شهری که دروغ های بزرگش ، حقیقت های بزرگشان بود و دروغ های کوچکش ، سنت های آبا و اجدادی شان . شهری با آسمان خاکستری و آدمهایی که نه سیاه بودند و نه سفید ، آدمهایی که همه چیز و همه کس را یا سیاه سیاه می دیدند و یا سفید سفید . شهری که هر قدر بزرگتر می شد مردمانش کوچکتر می شدند ، شهری که مردان بزرگش دنبال کارهای کوچک بودند و مردان کوچکش دنبال کارهای بزرگ . زندانی که خودش شهری بود در مقیاس کوچک با آدمهایی که هر کدام برای خودشان غولی بودند غولهایی در مقیاس کوچک که روی تخت هایشان در بندهای پر از دود خوابیده و پاهایشان را تکان می دادند و به فردایی فکر می کردند که هیچ وقت بهتر از دیروز نبوده است .

زندانی تخت سوم در آینه برای خودش شکلک در آورد و رفت وسط اتاق ایستاد و تخت های سه طبقه را که دور تا دور اتاق بزرگ چیده بودند ور انداز کرد . کمی فکر کرد اما چیزی یادش نیامد از آقای لاغر مردنی که سلانه سلانه به طرف پنجره می رفت پرسید ببخشید اینجا کجاست و ما اینجا چه می کنیم . زندانی لاغر مردنی که اخم هایش در هم بود برگشت و نگاهش کرد و یکدفعه چهره اش باز شد و با یک خنده انفجاری که همه آب دهانش را در اطراف و صورت زندانی تخت سوم پاشید گفت اینجا هتل پنج ستاره است داش مجید . آن شب داش مجید تا صبح کف اتاق خوابید . شب چند باری بیدار شد و نشست و با دقت به دستهایش و لباس هایش نگاه کرد و هر قدر فکر کرد نتوانست چیزی به خاطر بیاورد .

مردی که در حیاط قرنطینه سر و ته ایستاده بود تا موادی را که بلعیده بود برگرداند داشت به مردی که سر و ته از حلقه دار آویزان بود نگاه می کرد و ما داشتیم زبان مردی را که در حمام خودش را حلق آویز کرده بود از دهانش بیرون می آوردیم و نوک شلنگ اکسیژن را در سوراخهای دماغش می گذاشتیم و من هنوز نمی دانستم که چقدر عاشق دکتر شده ام و مردی که لبهایش را با سوزن و نخ قرقره سیاه دوخته بود داشت به ما می خندید .

اما همیشه چیزی بود برای خوردن و ما هیچ وقت گرسنه نخوابیدیم و همیشه چیزی بود برای دود کردن چیزی مثل سیگار و هر کوفت و زهرمار دیگری که گیرت می آمد و تو می توانستی دودش کنی و به دودش خیره شوی و با دودش به هوا بروی . خودمان بودیم و خودمان . یک غزیزه تنها و بدوی . و یک جوهره انسانی دستکاری نشده و در امان مانده از فرهنگ ها . ما در آن فراموشی چنان همدیگر را دوست داشتیم که توصیف ناشدنی است . عشقی که درونمان بود اما طردش کرده بودیم . عشقی که هر لحظه بیشتر زبانه کشیده بود و ما محلش نگذاشته بودیم . ما در فراموشی به یک غریزه پاک و به یک عقل گستاخ رسیده بودیم . ما همه چیز را انگار برای اولین بار بود که می دیدیم . ما آنجا عینکی به چشم نداشتیم . ما همدیگر را با عینکی از تصورات قبلی مان نمی دیدیم . ما نگاهمان همانی بود که می دیدیم .

آنها انسانهایی بودند که در محیطی نامتعارف گیر افتاده بودند . محیطی که آیین خودش را داشت . آدمهایی هم که تازه می آمدند مثل آنها می شدند و ما تخطئه شان نمی کردیم . آنجا همه برای خود حق داشتند . آنکه مواد آن یکی را کش می رفت هم حق داشت . آنکه نمک یا شکر یا پودر قرص را قاطی مواد می کرد و می فروخت هم حق داشت . آنجا دادگاه نبود . آنها محکوم شده بودند و دوباره محکوم شدن برایشان مفهومی نداشت و فرقی هم به حالشان نمی کرد . خیلی هایشان چند روز بعد قصاص می شدند . آنها آخر خط بودند و چیزی برای از دست دادن نداشتند . جامعه با آنها خوب تا نکرده بود . 

و من یادم افتاد که مربای آلو را در یخچال بهداری گذاشته ام و رفتم آوردمش و دوباره نشستیم پشت همان میز که روزنامه شرق را رویش پهن می کردیم . یک خوشبختی باور نکردنی و باز زل زدیم در چشمهای هم دیگر . آنقدر خندیدیم که اشک از چشم هایمان سرازیر شد و تازه فهمیدیم که داریم گریه می کنیم چرا که شانه هایمان تکان می خورد و خطوط درشت روزنامه زیر قطره های اشکمان محو می شد . آنقدر خندیدیم که همه چیز یادمان آمد و این دردی بزرگ بود که بر شانه هایمان سنگینی می کرد . شاید برای همین بود که شانه هایمان داشت می لرزید .

از هشتصد نفر زندانی نزدیک سی و هفت نفر مرده اند و هفتصد و شصت نفر دچار فراموشی شده اند . مرده ها را در زیر زمین قرنطینه دفن می کنند . فجایع انسانی که در این چند ماه در زندان اتفاق افتاد به قدری زجر آور و گاهی شنیع است که امکان بازگو کردن و نوشتن آنها نیست و شاید تنها کاری که می توان کرد فراموش کردن همه آن فجایع است . خواننده از اینکه بداند زندانی ها برای گرفتن قرص اعصاب تن فروشی می کردند احساس خوشی نخواهد داشت .

زندانی بمب گذار هر روز می آید و در نیمکت حیاط بهداری زیر درخت گیلاس می نشیند و حتی یک کلمه هم با کسی حرف نمی زند . دکتر قرنطینه می گوید که شاید زندانی بمب گذار واژه ها را هم فراموش کرده است . خبرنگاری که در توهم هایش برنده جایزه صلح نوبل شده هنوز به رژیم یک لیتر آب و شانزده حبه قندش ادامه می دهد . خیبر علی که پای مصنوعی اش را در آورده و به کله قاضی کوبیده دارد به جای افسر نگهبانی داخل که حافظه اش پریده زندان را اداره می کند . خیبر علی می گوید برایش پاپوش دوخته اند اما دکتر دیگر به حرف کسی اطمینان ندارد . دکتر سه هفته است درخواست متادون کرده است اما هنوز متادون کافی نداده اند و زندانی ها پشت سر هم تشنج می کنند .

دختری که موهایش را از پشت بسته است دو ساعت است مدام حرف می زند . ما مسخ شده بودیم آقای دکتر . همه آدمها مسخ شده اند .  هیچ کس خودش نیست . حتی شما آقای دکتر . ما در زندان بزرگی که در ذهن هایمان ساخته بودیم بشقاب و قاشق در دست منتظر قصاص بودیم . ما از همدیگر یاد می گرفتیم که همه چیز را فراموش کنیم . و شاید بهتر آن بود که مسخ شده باشیم و ما دیگر هیچ وقت خودمان را با پیراهن چارخانه مان در حمام زندان حلق آویز نکردیم و دیگر هیچ گاه کسی ما را به خاطر جرمهای احمقانه ای که نکرده بودیم قصاص نکرد چرا که ما تنها مسخ شده بودیم .

آنها اما یکبار ما را گلوله باران کردند و ما با پیراهنی که آتش گرفته بود به سویشان دویدیم و آنها آنقدر ترسیده بودند که انگشتهایشان ماشه تفنگ هایشان را چکانده بود و ما داشتیم دودی را که از لوله تفنگ هایشان برخاسته بود تماشا می کردیم . ما آنها را بخشیدیم حتی وقتی که خون خود را در پشت سیم خاردارها جا گذاشتیم . ما خیلی زود یاد گرفتیم که دیگر نباشیم و آدمهای دیگری جایمان آمده بودند .ما برای همیشه مرده بودیم و این چیزی فراتر از مسخ بود و چیزی بود که پیش از آن به ذهن هیچ جنبنده ای آنگونه که باید نرسیده بود . ما آنقدر مرده بودیم که آدم باورش نمی شد .


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر