لاله زار
دویست قدم مانده به خیابان جمهوری . اتاق دویست
و بیست و دو بغل دستشویی است . در هر طبقه دو تا دستشویی بیشتر نیست . غضنفر عجله
دارد و به دستشویی طبقه بالا می رود . آنجا هم صف است . غضنفر حوله اش را روی بند
حیاط پهن می کند . بچه های اتاق به قاشق ، غاشغ می گویند آنوقت به غضنفر می گویند
که تو به قاشق ، گاشگ می گویی . بچه های اتاق ترک ندیده اند . تا غضنفر حرف می زند
می خندند . درهای سالن شهدا را بسته اند و صندلی ها را وسط سالن چیده اند و دارند
امتحان می گیرند . آن پنج خانوم اتاق آموزش پیدایشان شده است . دارند کنار باجه
اطلاعات در وسط سالن شهدا با ورقه ها ور می روند . بلندگو قرآن پخش می کند .
مجتبی نوار یاد ایامی شجریان را به مهران داده
و مهران خیلی خوشش آمده و به غضنفر گفته با ماژیک شعر یاد ایامی را بنویسد به
دیوار اتاقشان بزند . مهران ازگیل آورده . غضنفر اولین بار است که ازگیل می بیند .
مجتبی و مهران از غذاهای خوابگاه خسته شده اند . به سرشان زده بروند در لاله زار
یک دست چلوکباب بخورند . دوست مجتبی آمده و کیف سامسونت مجتبی را گرفته و به پارک
لاله رفته و گفته دانشجوی پزشکی هستم و دوست دختر پیدا کرده است . نادر و امیر کلی
می خندند . غضنفر هنوز چند صفحه بیشتر از جزوه بیوشیمی نخوانده است . کلاس های
بیوشمی در تالار عزلت برگزار می شود . از استادهای بیوشیمی بچه ها بیشتر از ملک
نیا خوششان می آید .
غضنفر می رود در نمازخانه خوابگاه کتابهای
مطهری را می خواند . غضنفر هر وقت به کتابخانه خوابگاه می رود زمانی نشسته است درس
می خواند . خانجانی نقاشی های بافت عملی اش بیست شده است . همه می روند دفتر نقاشی
اش را می گیرند از روی آن می کشند . غضنفر هر قدر فکر می کند اسم خانم دکتری که
بافت عملی را درس می دهد یادش نمی آید . ماشالله دارد میکروسکوپ را انگولک می کند
. اورنگ و غضنفر ، مرتضی داودی را شناسایی کرده اند . یک ترک دیگر پیدا کرده اند .
مرتضی موهایش فرفری است و شلوار لی می پوشد و ساکن تهران است .
از سیصد صفحه اول کتاب بافت رجحان قرار است
امتحان بگیرند . علیرضا دادپی در کتابخانه دانشکده پزشکی کنار محسن دارابی نشسته
است . غضنفر هم این ور میز نشسته است . علیرضا می گوید غضنفر چقدر خوانده ای . غضنفر
می گوید صد و پنجاه صفحه . آنوقت فردا امتحان دارند . بیست تا سوال که زیاد هم سخت
نیست و غضنفر هفده می شود . اورنگ و حمید بیست شده اند . هیچ کدام به پای استرس
امتحان آناتومی نمی رسد . این عبدالوهاب عجب ابهتی دارد . کت و شوار پوشیده و دارد
اسلایدها را در کلاس تاریک نشان می دهد . غضنفر می خواهد هر چی از دهان عبدالوهاب
در می آید بنویسد . کلمات لومبار و پوستریور و قدامی و از این حرفها هنوز مثل پتک
در ذهن غضنفر فرود می آیند .
ساختمان چهارده
در ساختمان چهارده همه شاعر تشریف دارند . شاعر
هم نباشند رزمنده هستند . بعضی هم خرخوان تشریف دارند . بعضی هم عشقشان گل کوچک
است . خلاصه فضای جالبی دارد . از هر تیپی که باشی دمخوری داری . البته از این تیپ
های مجاز که گفتم . و گرنه باید بپوسی . تازه تازه کامیپوترهای چهارصد و هشتاد و
شش آمده است که خیلی هم گران است . آنوقت شیخ مرتضی انصاری آمده در مسجد امیر
سخنرانی می کند .
هاشم و غضنفر رفته اند از سوپرمارکت ، سه تا
توپ پلاستیکی خط دار و سه تا بستنی خریده اند و دارند بستنی ها را می خورند که یک
فلش دوربین از یکی از ماشین ها به چشمشان می افتد . هاشم می گوید فردا عکسمان را
در روزنامه همشهری می زنند . روزنامه همشهری هر روز یک عکس جالب می زند . هاشم می
رود چند تا پفک بزرگ می خرد می آورد در اتاق می خورد . غضنفر می گوید پفک خوب نیست
ضرر دارد . چقدر این غضنفر پاستوریزه است . یک نوار ترانه هم نمی گذارد بچه ها گوش
کنند . بچه ها که نوار ترانه می اندازند غضنفر برایشان دمپایه پرت می کند . چقدر غضنفر
انصار حزب اله بازی در می آورد .
اورنگ خوابگاه سنایی افتاده است . آنجا با
اردستانی آشنا شده . اردستانی مرخصی گرفته رفته شمال ، اتاق گرفته دارد کتابهای
فلسفه می خواند . نصیری می رود تدریس خصوصی می کند . فیزیک درس می دهد . می گوید
در آمدش از پزشکی بیشتر است . اردستانی در ستون آزاد آسیب شناسی نظام های ارزشی را
نوشته است . اردستانی و اورنگ پیش مدیر مسئول هفته نامه صبح رفته اند تا باهاش بحث
کنند . هاشم بورسیه سپاه است . همه رساله را حفظ است . خوب هم گل کوچک بازی می کند
.
ماشاالله بیست و هفت سال دارد و از ابرقو آمده
است . ماشالله می گوید همه فکر می کنند ابرقو یک جای پرتی در پشت کوه است . عظیمی
و هاشم دارند جزوه سرو گردن را می خوانند . می خواهند بالای هیجده شوند . غضنفر
هنوز لای جزوه سر و گردن را باز نکرده است . غضنفر دو ساعت روی تختش می نشیند و
نمی تواند تصمیم بگیرد که به کتابخانه برود درس بخواند یا درس را بی خیال شود کتاب
شعر بخواند یا به اتاق تلویزیون برود . هادی رباعی می نویسد . هادی در کمدش کتاب
بینوایان را دارد .
حاج آقا امجد می آید مسجد کوی نماز جماعت می
خواند . خیلی باحال است . یکدفعه شروع به آواز خواندن می کند . دارد با آهنگ سریال
امام علی ، علی علی مولا می خواند . بعد بلند می شود می آید وسط بچه ها و بچه ها
بلند می شوند و دورش جمع می شوند و علی علی مولا می خوانند و دور مسجد می چرخند .
بعد ساقیا بده جامی زان شراب روحانی می خوانند . حاج آقا امجد کم مانده برقصد .
حاج آقا امجد از شاگردهای علامه طباطبایی بوده . خودش می گوید بزرگان که پیش علامه
می رفتند من هم باهاشون می رفتم .
مسجد کوی روبروی ساختمان چهارده است . یک حاج
آقایی جای حاج آقا امجد آمده است که صورتش نورانی است . غضنفر که می گوید ماشاالله
عصبانی می شود که من هم اگر هر روز چلوکباب می خوردم صورتم نورانی می شد . ماشاالله
رزمنده است . بیست و هفت سالش است . نه قاطی انجمنی ها می شود نه بسیجی ها .
موهایش موج دارد . پیراهن مردانه سبز تیره می پوشد . گاهی سیگار هم می کشد . لهجه
ابرقویی دارد . آدم را یاد حسین پناهی می اندازد . با پولی که از برادرانش می گیرد
درس می خواند . ماشاالله می گوید روزهای اول جنگ کنسرو و ساندیس که می دادند کسی
نمی گرفت تا به بقیه برسد . اما روزهای آخر جنگ همه می خواستند کنسرو بگیرند .
هاشم رفته پرتغال تامسون از بازار قزل قلعه در آن ور خیابان خریده . ماشالله داد و
هوار راه می اندازد که این پرتقال ها گران است و دانه ای نمی دانم چند می افتد .
ماشاالله می گوید من که از این پرتقال ها نمی خورم . در صورتحساب جلوی اسم ماشالله
خط می کشند . فردا تولد غضنفر است . هاشم می گوید برای تولدت چی بخریم . غضنفر
لباسهایش را نشان می دهد که داخل لگن پلاستیکی چند روز است که مانده است . غضنفر
یک تاید لباسشویی می خرد و رویش نویسد تولدت مبارک .
هادی آمده اتاق بیست و هفت دارد شعر پدرم وقتی
مرد خواهرم زیبا شد مال سهراب سپهری را می خواند . جواد آمده و یک صندلی وسط اتاق
گذاشته و دارد آواز می خواند . غضنفر می گوید صبر کن ضبط کنم و دو تا دکمه ضبط
آیوا را باهم فشار می دهد . جواد شروع می کند شد خزان گلشن آشنایی می خواند . جواد
راستی است . پدرش آخوند است . وقتی یکی حمام می رود جواد می گوید التماس دعا و
نخودی می خندد .
در دیوار دانشکده دندانپزشکی بزرگ نوشته که
دانشجو باید سیاسی باشد . انصار حزب اله ریخته اند فیلم تحفه هند را بهم زده اند .
در زیر زمین کتابخانه مرکزی نمایشگاه کاریکاتور برگزار کرده اند رفاه را محکوم می
کنند . ماشالله فکر می کند همه چیز تقصیر هاشمی است که روی مبل سلطنتی می نشیند .
بهش اکبر شاه می گوید . انتظار دارد رئیس جمهور مملکت روی موکت بنشیند آنوقت همه
چیز حل می شود . غضنفر هم فکر می کند اگر دخترها موهایشان را از روسری شان بیرون
نگذارند مشکلات حل می شود و آنوقت همه چیز تقصیر آمریکاست .
در ستون آزاد ساکی برای تهاجم فرهنگی کاریکاتور
کشیده است . یک دختر رپ و یک دختر با چادر شب کشیده است . جواد وقتی نماز می خواند
ابا روی دوشش می اندازد و به هیات حاج منصور می رود . مجتبی فکر سه خواهرش است که
در کردستان تنها مانده اند . پدر مجبتی در اولین روز جنگ شهید شده است . مجتبی در
تخت طبقه سوم می خوابد . دماغش به سقف اتاق دویست و بیست و دوی خوابگاه لاله زار
می چسبد . مجتبی سبیل هایش از آن سبیل های شهرام ناظری است . مجتبی به غضنفر یک
کاغذ داده با ماژیک سبز فسفری بنویسد خدایا آن سه نخل سبز را برای من نگه دار و
کاغذ را به سقف اتاق چسبانده است . سه خواهرش را می گوید .
دانشجوها در حیاط کوی یک کباب را بالای یک چوب
بلند ، مثل پلاکارد بالا برده اند و دارند شعار می دهند دانشجو مسموم شده . شایعه
شده که غذا بوی نفت می دهد . دانشجوها کم کم
از کوی بیرون می روند و خیابان امیر آباد را می بندند و ترافیک می شود .
نیروی انتظامی می خواهد یکی از دانشجوها را بگیرد . دانشجوها هو می کنند . غضنفر
می ترسد به خیابان برود . سرش را از پنجره اتاق بیست و هفت بیرون آورده و دارد
دانشجوها را در خیابان نگاه می کند . ماشاالله می گوید خودشان را مسخره کرده اند .
ماشالله جلوی کمدش دو تا بالش می گذارد و نیمه خواب پایش را روی پایش می اندازد و
جزوه فارماکو می خواند . ماشالله دوست دارد بی خیال و شاد باشد .
دانشجوها جلوی سر در دانشگاه جمع شده اند .
دارند مثلا اعتراض می کنند . در سالن شهدا تریبون آزاد گذاشته اند . آنوقت الله
کرم آمده جلوی دانشکده فنی دارد برای دانشجوها صحبت می کند . سر بهم زدن جلسه دکتر
سروش . سالهای هفتاد چهار ، هفتاد و پنج . مرتضی از لبنان می گوید . به یکی لیبرال
بگویی از فحش بدتر است . کرباسچی قیافه اش به لیبرال ها می خورد . در روزنامه
همشهری یک چیزهایی می نویسد که نگو .
غضنفر اسم آن کاغذی که حساب کتاب های اتاق را
در آن می نویسند یادش رفته است . هاشم مربا ، ماشالله تاید ، غضنفر ریکا ، علی
حلوا ، هاشم پرتقال . رضا و خالد رفته اند در سینمای کوی فیلم بروسلی را دیده اند
و هیجان زده شده اند . دوست دارند اکشن بازی در بیاورند . آن ور مسجد کوی ، سالن
پینگ پنگ است . غضنفر و اورنگ راکت هایشان را بر می دارند می روند بازی می کنند . غضنفر
خوب بازی می کند اما همیشه اورنگ می برد .
بچه ها دارند جلوی ساختمان چهارده این ور مسجد
گل کوچک بازی می کنند . اصلا کوی یک دنیای دیگری است . همه ایران را می شود یک طرف
گذاشت کوی دانشگاه را یک طرف . غضنفر گاهی می رود در بوفه دانشکده علوم چای می
خورد و به در و دیوار نگاه می کند . بچه ها جلوی سر در پنجاه تومنی دانشگاه تهران
جمع شده اند و ابراهیم دارد سخنرانی می کند . روزنامه سلام حرفش را تیتر می کند .
اتاق بیست و پنج
غضنفر رفته است در سینمای کوی فیلم مجسمه را می
بیند . در بوفه سینما از این نوشابه معمولی ها ندارند . مالشعیر دارند که غضنفر
دوست ندارد . یکبار خورد تلخ بود . اسم فیلمش مجسمه است . غضنفر فکر می کند فیلم
جدی است اما تازه می فهمد که طنز است . کلی می خندد . شاید هم چون انتظار فیلم
خنده دار را نداشته کلی خندیده . به اتاق بیست و پنج بر می گردد . غضنفر از فیلم
مجسمه کلی تعریف می کند . ابراهیم و ممد می دوند به سکانس بعدی برسند و کلی بخندند
. فیلم آنقدر که غضنفر گفته خنده دار نیست . با اخم و تخم بر می گردند .
ابراهیم چای می گذارد و در فلاکس می ریزد و
فلاکس را زیر تخت مخفی می کند . غضنفر چشمهایش را بسته است اما صدای شرشر ریختن
چای را در فلاکس می شنود . ابراهیم که می رود غضنفر بلند می شود فلاکس را پیدا می
کند و یک لیوان پر چای می ریزد و فلاکس را سر جایش می گذارد . غضنفر هیچ وقت چای
نمی گذارد اما هر وقت ابراهیم چای می گذارد زود می آید سر فلاکس می نشیند .
هر روز یک نفر شهردار است . شهردار ژتون ها را
برمی دارد می رود از سلف برای همه غذا می گیرد . غضنفر را تحریم کرده اند . غضنفر
ژتونش را بر می دارد و می رود در سلف برای خودش غذا می گیرد . غضنفر دلش از بچه ها
می شکند . یک غزل برایشان می گوید . خلاصه این تحریم ها را تا چند هفته دیگر بر می
دارند و غضنفر به جامعه جهانی بر می گردد .
این آقایی که موهایش ریخته و قدش کوتاه است و
حتما دکترای میکروبیولوژی است دارد پشت سر هم ایکولای می گوید . غضنفر هم روپوش
سفید پوشیده و کنار بقیه دانشجوهای پزشکی ایستاده است . غضنفر هر قدر فکر می کند
نمی داند ایکولای چه جانوری است . فکر می کند از موجودات فضایی است . از آزمایشگاه
که به خوابگاه می رود یکدفعه در ذهنش جرقه می زند که ایکولای باید همان اشریشیا
کولی باشد . کلی خوشحال می شود . این ایکولای اگر در ادرار زیر صد هزار تا باشد
عفونت محسوب نمی شود . معلوم نیست چی حساب می شود . اصلا غضنفر یادش رفته که در
آزمایشگاه این صد هزار تا ایکولای را چه جوری می نشستند دو ساعت می شمردند . حتما
بعد از آزمایشگاه میکروب شناسی دست هایتان را خوب با صابون بشویید .
غضنفر دارد از پشت شیشه ها به انگل ها نگاه می
کند و شکلشان را در دفترش می کشد . انگل چهار واحد است و میکروب شناسی پنج واحد .
آن وقت این کتاب ویروس معلوم نیست قهوه ای است یا نارنجی است یا قرمز است . غضنفر
دارد به مدلاین فکر می کند . یعنی در کتابخانه دانشکده پزشکی یک قسمت است که اسمش
مدلاین است . غضنفر هنوز درست و حسابی نفهمیده این مدلاین دیگر چه جور چیزی است .
بچه شهرستان ها و بچه سهمیه ای ها زیاد در این خط ها نیستند . خطشان فرق می کند .
یعنی هنوز اینترنت نیامده است معلوم نیست این مدلاین از کجا پیدایش شده . شاید همه
اطلاعات و مقاله های داخل یک سی دی است . شاید هم یک اینترانت و از این حرفها است
. ابراهیم تو بگو .
ابراهیم چهارده سالگی به جبهه رفته . پایش ترکش
دارد . چپی است . غضنفر نمی داند چپی یعنی چه . ابراهیم توضیح می دهد و غضنفر تازه
فرق روحانیت را با روحانیون می فهمد . انجمنی ها دور گرفته اند . دارند علیه هاشمی
حرف می زنند . هاشمی راستی است . ابراهیم می گوید راست مدرن است . اورنگ مجله
ایران فردا می خرد . اورنگ نه راستی ها را قبول دارد و نه چپی ها را . اورنگ ملی
مذهبی است . ابراهیم هفته نامه بهمن خریده صحبت های عبداله نوری را نوشته . ابراهیم
می گوید عبداله راست مدرن است .
سیزده آبان است . بچه های انجمن راهپیمایی می
کنند و جلوی سفارت آمریکا می روند . در راه هم مرگ بر استقراض می گویند . دارند
قرض گرفتن هاشمی را از دول خارجی محکوم می کنند . مردم در پیاده رو دارند تماشا می
کنند . کسی با انجمنی ها کاری ندارد . هر کاری می خواهند می کنند . از چیزی نمی
ترسند . بیشترشان رزمنده اند و ریش دارند . ابراهیم دارد پشت وانت مشتش را به هوا
می کوبد و مرگ بر آمریکا می گوید .
غضنفر وقتی نماز صبح می خواند شکمش قار و قور
می کند . ابراهیم می گوید کرمها داخل شکمش دارند دعا می کنند . غضنفر وسواس دارد
خودش هم نمی داند که وسواس دارد . جلوی آینه کلی با موهایش ور می رود . خاتمی رای
می آورد و بچه های کوی با پیژامه به امیر آباد می روند . بچه ها در نماز خانه طبقه
همکف نشسته اند دارند دادگاه کرباسچی را تماشا می کنند . کرباسچی که تکه می اندازد
بچه ها می خندند . از وقتی خاتمی رای آورده انجمن خالی شده . خیلی هایشان فارغ
التحصیل شده اند رفته اند . جایشان بسیج دانشجویی و جامعه دانشجویی فعال شده .
جامعه اسلامی بادامچیان را می آورد در دانشگاه صحبت می کند . ابراهیم از بادامچیان
خوشش نمی آید . ابراهیم هفته نامه روز هفتم خریده است . جمله آخرش که نوشته شاید
کروبی دوباره رئیس مجلس شود را به غضنفر نشان می دهد .
ابراهیم می گوید در اتاق جواد همه قشری هستند .
از ساعت سه شب سر و صدا راه انداخته اند که دارند نماز شب می خوانند . در اتاق بیست
و پنج سه دقیقه مانده که آفتاب در بیاید همه مثل فنر می پرند می روند یک وضویی می
گیرند دو دقیقه ای نماز می خوانند و تا خوابشان نپریده می گیرند تا هفت صبح می
خوابند . ابراهیم می گوید بچه ها هورمون هایشان بهم خورده هیچ کدام غسل برایشان
واجب نمی شود . ابراهیم میگوید که من یواشکی به جبهه رفتم و بابام تا چند ماه قهر
کرد .
قرار است سروش در سالن چمران دانشکده فنی
سخنرانی کند . ابراهیم هم رفته است . ابراهیم با هیجان بر می گردد . می گوید انصار
حزب اله می خواستند دکتر را کتک بزنند . عینک دکتر زمین افتاد . ابراهیم خودش هم
یک مشت خورده است .
غضنفر پیاده از ساختمان دوازده راه می افتد می
آید از فروشگاه سینمای کوی ، حلوای عقاب می خرد و
بر می گردد کتری را پر می کند و روی اجاق می گذارد و کبریت را می کشد و می
رود سفره را باز کند ببیند نان کپک زده ای چیزی می تواند پیدا کند باهاش حلوا را
بخورد یا نه . بس که تنبل است این غضنفر و هیچ وقت حال ندارد برای خودش یک غذای
درست و حسابی درست کند .
ابراهیم رفته ساختمان یازده . اتاق دو نفره .
یک یخچال ایرانی با موتور ژاپنی خریده است . ابراهیم سینوزیت دارد . می رود
دستشویی کلی خر خر می کند گلویش صاف شود . از وقتی ابراهیم رفته جلسه دکتر سروش
بچه ها به شوخی می گویند که انصار حزب اله اتاقمان را شناسایی کرده اند و الان می
آیند داخل اتاق نارنجک پرتاب می کنند . این هفته نامه مهر خیلی جالب است . چند
هفته است دارد مقدمه چینی می کند برای فیلم آدم برفی مجوز بگیرد . خیلی از این حاج
آقای زم خوشم می آید .
فائزه و ناطق در تهران در دور اول رای آورده
اند . فائزه می گوید باید دخترها بتوانند دوچرخه سواری کنند . انصار حزب اله شعار
می دهند فائضه موتور سوار عایشه شتر سوار . عجب وضعی است . حاتمی کیا فیلم آژانس
شیشه ای را ساخته است . ابراهیم هم رفته در سینما فیلم بوی پیراهن یوسفش را دیده
است . ابراهیم مقلد آقای صانعی است . رساله اش را دارد . مجمع المسایلش را هم دارد
. ماشالله کاری به تقلید و از این حرفها ندارد . از هفت دولت آزاد است . البته
نمازش را می خواند . سریع می خواند . مثل غضنفر به والاضالین هایش گیر نمی دهد . ماشالله
راحت است . آشپزی اش هم خوب است . عکس های بزرگ ناطق نوری را چاپ کرده اند . هر
روز تلویزیون ناطق را نشان می دهد . بچه های انجمن اسلامی خودشان را می کشند که
نگذارند ناطق رای بیاورد . خاتمی در مسجد دانشگاه تهران می گوید که جلوی اندیشه را
اگر بگیریم زیر زمینی می شود . حرفهای ناطق که در مسجد دانشگاه تمام می شود چند
نفر بلند می شوند وسط مسجد سینه می زنند که رئیس مجلس ما رئیس جمهور ما .
کارگزاران آدمهای هاشمی هستند . تکنو کرات اند . رضا می گوید یک ساختمان بزرگ
اجاره کرده اند دارند برای خاتمی تبلیغ می کنند . چپی ها هم باهاشون یکی شده اند .
کرباسچی روزنامه همشهری را چاپ می کند . غضنفر استیجر بخش جراحی در بیمارستان امام
است .
غضنفر در دانشکده پزشکی علاف می گردد . می رود
مقاله های ستون آزاد را می خواند . می رود در صف ژتون می ایستد . می رود در باجه
اطلاعات لیست نامه های سفارشی رسیده را می بیند . می رورد در بوفه دانشکده
داروسازی چای می خورد . ژتون ده تومن است آنوقت یادش نمی آید چای چند است . سرش را
دراز می کند و می پرسد آقا چای چند است دارم نوستالژی می نویسم . آقایی که دارد
چای می ریزد همچین نگاهش می کند . غضنفر به سرش می زند برود از خیابان انقلاب کتاب
شعر بخرد . در خیابان شانزده آذر یک پسر هشت ساله با خواهر شش ساله اش دارند آدامس
می فروشند . یک دختر هم خر شده و دارد عکسشان را می گیرد . غضنفر هم خر می شود و
همه آدامس هایشان را می خرد و هزار تومن می دهد . می رود از دستفروش خیابان انقلاب
دیوان قدیمی شهریار را هم سه هزار تومن می خرد .
بچه ها با پیژامه و شلوار ورزشی از نمازخانه
ساختمان دوازده بیرون آمده اند و دارند سوار سرویس کوی می شوند . خیلی ها در
خیابان امیر آباد دارند می رقصند . ایران ، آمریکا را برده است . ساعت ده شب است .
سرویس کوی دارد در میدان ولیعصر دور می زند . مردم مثل دیوانه ها دارند در وسط
خیابان می رقصند و نمی گذارند ماشین ها رد بشوند . دوست دارند راننده ها هم پیاده
شوند برقصند .
غضنفر می خواهد زن بگیرد . رفته یک کت قهوه ای
مثلا اسپورت خریده که یک ذره برایش بزرگ است . کمی شانه هایش می افتد . آنوقت در
خیابان مثل مجسمه راه می رود . خدا بگم این رضا رو چیکار کنه که به غضنفر گفته کت
که می پوشی باید صاف راه بری . حالا غضنفر راه رفتن خودش را هم فراموش کرده . اصلا
غضنفر قرار نبود تا چهل سالگی زن بگیره . یهو هوایی شده .
دارد برف می بارد . غضنفر از گلفروشی کنار بیمارستان
یکدسته گل می خرد . خلیل بی بی اوغلی هم با موتورش آمده است . هفتاد و پنج سکه
بهار آزادی . مبارکه . همه دست می زنند و قرابیه می خورند . مخدومعلی هم آمده است
. غضنفر یکی یکی دارد امضا می کند . روی سرشان نقل می پاشند . میترا لباس عروسی
پوشیده است . غضنفر هم کت و شلوار قهوه ای رنگ دامادی اش را پوشیده است . کراوات
قرمز هم زده است . ریش دارد . موهایش را بالا زده است . ستاره دارد فیلمشان را بر
می دارد . غضنفر بیست و سه هزار تومن به فیلمبردار داده است .
غضنفر یک قوطی شیرینی نارگیلی از تبریز آورده
است . عکس های عقد را هم آورده لای کتابهایش مخفی کرده وقتی در اتاق کسی نیست
برشان می دارد نگاه می کند . اصلا همه چیز یک دفعه اتفاق افتاد . غضنفر بخش غدد
بیمارستان شریعتی است . دلش برای میترا تنگ شده است .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر