رجب در خانه خودش دو تا گاو میش دارد . هر روز
شیرشان را می دوشد برای سلطنت می آورد . خانه رجب کنار رودخانه است . رجب و گوهر
به خانه کنار رودخانه رفته اند . رودخانه از کوه های بلند می آید . می رود از زیر
پل مشروطه می گذرد و به دریاچه می ریزد . دریاچه هنوز خشک نشده است . هنوز همه چیز
سر جایش است . رجب سلطنت و بچه هایش را برمی دارد و به خانه کنار رودخانه می برد .
گاومیش ها را می فروشد و طویله را گچ سفید می کشد و آشپزخانه می کند . ته آشپزخانه
هم یک حمام درست می کند . گوشه آشپزخانه یک آب گرمکن ارج گذاشته اند که بوی نفت می
دهد . درجه اش شصت نشده سلطنت می ترسد منفجر شود .
شب ها یحیی می آید در خانه اکرم می می خوابد . یحیی
و غضنفر می روند تخم های گل صباح را از کاشی های حیاط جمع می کنند و داخل شیشه
خالی مربا می ریزند . برگها کم کم دارند زرد می شوند . برگهای چسبیده های دیوار کم
کم دارند می ریزند . نورالدین یک کاست دارد که سربازهایش آهنگ فردا که بهار آید صد
لاله به بار آید را خوانده اند و نورالدین با صدای بمش ایران ایران و الله الله لا
اله الا الله گفته است . غضنفر کاست را پیدا می کند . اکرم کاست را گم و گور می
کند . غضنفر دیگر هیچ وقت این کاست را پیدا نمی کند . عکس نورالدین را به دیوار
خانه زده اند و دورش چراغ کشیده اند که روشن خاموش می شود . نورالدین کلی عکس رنگی
در جبهه گرفته که اکرم آنها را هم مخفی کرده است . سر قبر نورالدین که می روند غضنفر
را نمی برند . نورالدین از کلمات ممنوعه شده است . اکرم تنهایی خودش را دارد و غضنفر
تنهایی خودش را . جمعه ها بعد از فیلم سینمایی عصر ، سریال پاییز صحرا را نشان می
دهد و غضنفر جمیله شیخی را که می بیند دلش می گیرد . جمیله شیخی نقش مادر بزرگ بد
اخلاق و سخت گیر را بازی کرده است . شنبه ها اوشین را نشان می دهد . یکشنبه ها هم
دیدنی ها را . جمعه ها صبح شبکه تبریز اسلام غنچه لری را پخش می کند . بعد غضنفر
صبح جمعه با شما را گوش می دهد . بعد از کارتون هم یک فیلم سینمایی نشان می دهد .
سفره یک در یک متری که وسط اتاق باز می کنند . اکرم
ماهی تابه خورش و قابلمه برنج را می آورد . غضنفر هم بشقاب و قاشق ها و لیوان ها و
پارچ آب را می آورد . یحیی هم پیاله بر می دارد می رود از دبه آن ور حیاط که زیر
برفها مانده است ترشی هفته بیجار بیاورد . هنوز آهنگ کارتون مهاجران در گوش غضنفر
هست . یحیی هنوز می تواند درس بوقلمونی بنام مگاپوت را از حفظ بخواند . تلویزیون
سیاه و سفید دارد دیدنی ها را پخش می کند . مردی که وسط چله زمستان در اردبیل با
زیر پیراهن دارد در استخر آب یخ شنا می کند . جلوی پنجره اتاق نشیمن دو تا پتوی
سیاه زده اند تا سرما داخل نیاید . دفتر کتابهای غضنفر گوشه اتاق باز است . یحیی
دارد کتاب آیین نامه رانندگی را حفظ می کند . غضنفر زیر درخت آلبالو یک لوبیا
کاشته است . لوبیا دور ساقه درخت آلبالو می پیچد و بالا می رود . سلطنت می گوید
این لوبیا نمی گذارد درخت آلبالو میوه بدهد . اکرم هم لوبیا را در می آورد . غضنفر
که از مدرسه می آید دیوانه می شود . دارد شاخه های درخت آلبالو را یکی یکی می شکند
. یحیی از پنجره نگاه می کند و می خندد . سریه کلی نق می زند که چراغعلی همه پولهایش را به آهن قراضه
می دهد . چراغعلی دارد در مطبخ ، منجنیق
می سازد .
اکرم می گوید زمان شاه که با پدرت به خیابان می
رفتیم بغل خیابان موز می فروختند یکی یک تومن بود پدر می خرید و تو می خوردی اما غضنفر
چیزی یادش نمی آید . یکبار وقتی مدرسه هاشمی بود یکی از بچه ها موز آورده بود
خورده بود بچه ها جمع شده بودند داشتند پوست موز را با تعجب نگاه می کردند . غضنفر
با لگد کپسول گاز را روی اسفالت کوچه قل می دهد . نیسان سر کوچه است . کپسول می
پیچد و به در همسایه می خورد . برگشتنی اکرم هم می رود از آن طرف کپسول می گیرد می
آورند . اکرم می ترسد کپسول پر را قل بدهند منفجر شود . غضنفر می ترسد پولهایشان
تمام شود . مشق هایش را ریز ریز می نویسد تا دفترش دیرتر تمام شود . سیب را یواش
یواش می خورد تا مزه اش را بیشتر حس کند . از بنیاد شهید هزار و دویست تومن حقوق
می گیرند . تا هوا خیلی تاریک نشده لامپ ها را روشن نمی کنند تا پول برقشان زیاد
نیاید . تلویزیونشان برفک نشان می دهد . یحیی به سربازی رفته اگر بود می رفت آنتن
را از پشت بام درست می کرد .
اکرم می گوید من بروم نان بگیرم مردم پشت سرم
حرف در می آورند . غضنفر از هفت صبح رفته لواش بخرد . زنها لواش ها را در هوا می
گیرند و غضنفر را هل می دهند . غضنفر ساعت دوازده و نیم اشک ریزان و دست خالی به
خانه می آید . اکرم به لواش پزی می رود . خجالت نمی کشید در نوبت بچه شهید می روید
. یکی از زنها که تازه از دهات آمده به اکرم می گوید تو دیگه چی می گی دیر اومدی
زود یاد گرفتی و اکرم بغض گلویش را می گیرد .
شهریار را رفته اند سر پیری آورده اند تا پشت
میکروفون برای خانواده های شهید حیدر بابا بخواند . اکرم شهریار را نمی شناسد . می
گوید این پیرمرد کیست که گوشهایش بزرگ است . غضنفر می گوید اسمش حیدر بابا است . نمایش
که تمام می شود همه کف می زنند . یکی از پدران شهید بلند می شود و سر همه داد می
زند که چرا کف می زنید و دشمن را شاد می کنید صلوات بفرستید . بچه های شهید را پشت
تالار جمع کرده اند تا یکی یکی به صحنه بیایند جایزه بدهند . بچه های شهید صبرشان
تمام می شود و همانجا همه جایزه ها را باز می کنند . غضنفر هاج و واج نگاه می کند
. آقایی که در بنیاد کار می کند و غضنفر را می شناسد یک خودکار فشاری و یک کلاسر
بر می دارد و به غضنفر می دهد . قرابیه آورده اند و شروع کرده اند از جلوی تالار
یکی یکی به مهمانها تعارف می کنند . وقتی به ردیف دوم می رسند چند نفر از صف های
عقب جلو می روند و چند تا قرابیه بر می دارند . بچه ها از ترس اینکه بهشان قرابیه
نرسد حمله می کنند و سینی قرابیه ها واژگون می شود . یک آبروریزی هایی می کنند که
آدم خجالت می کشد . اکرم از بنیاد شهید و برنامه هایش خوشش نمی آید . می گوید در
بنیاد شهید هر قدر پر رو تر باشی و بیشتر بتوانی دعوا راه بیاندازی زودتر به
مقصودت می رسی . غضنفر فکر می کند که در بنیاد شهید آدم را به چشم گدا نگاه می
کنند .
غضنفر می رود و در پله های حیاط می نشیند و مگس
ها را می گیرد و با ذره بین می سوزاند . بوی شیمی آلی بلند می شود . غضنفر یک ورق
از دفترش می کند و در روی کاشی های ایوان می گذارد و با ذره بین کاغذ را می سوزاند
. دارد مرگ بر شاه می نویسد . غضنفر یک تخم گل صباح از روی کاشی ها بر می دارد و
زیر ذره بین می گذارد و نگاهش می کند . تخم گل صباح را در دهانش می گذارد و می جود
. مزه تلخی دارد .
غضنفر دو پایش را داخل یک کفش کرده که من دوایر
جادویی اقلیدس و بمن بگو چرا می خواهم . اکرم با گل خاتون به بازار می رود . اکرم
زبانش می گیرد وقتی دوایر جادویی اقلیدس می گوید . مغازه دار ها می خندند که نه
خانم از این چیزها نداریم . اکرم و گل خاتون هنوز هم که یاد دوایر جادویی اقلیدس
می افتند می خندند . امتحانات تمام شده است . از تیرماه شبکه دو صبح ها هم دو ساعت
کارتون پخش می کند . رامکار و استرلینگ را می دهد . واتو واتو ، بارباپاپا عوض می
شه ، دختری بنام نل ، بلفی و لیلیبیت ، هاج زنبور عسل ، خونه مادربزرگه ، هادی و
هدی ، بانزی ، مهاجران . غضنفر می گوید می خواهم به سینما بروم . تبریز شش تا
سینما بیشتر ندارد که همه شان دور و بر چهار راه شهناز است . اسم چهار راه شهناز
را چهار راه شریعتی گذاشته اند اما خود انقلابی ها هم چهار راه شهناز می گویند . اکرم
می گوید خوب نیست بچه تنها به چهار راه شهناز برود . اگر می خواهی به سینما بروی
برو با مخدومعلی برو . غضنفر با مخدومعلی قهر کرده است . دیگر به خانه سلطنت نمی
رود .
گل خاتون به اکرم می گوید که نوار ترانه ها را
بیاورد گوش کنند . اکرم می گوید نورالدین که شهید شد همه کاست ها را داخل چاه
انداختم . گل خاتون التماس می کند . اکرم می رود نایلون پر از کاست ها را می آورد
. روی کاست ها اسم خواننده ها را نوشته . گل خاتون دکمه از آن ور دومی ضبط آیوا را
فشار می دهد و درش بیرون می پرد و کاست را داخلش می گذارد و درش را می بندد . رو
ماسه های ساحل نوشته . شب های رامسر مثل بهشته . شب که می شه پنجره ها وا می شه . غضنفر
از صبح تا شب می نشیند با ضبط صوت ور می رود . صدای اکرم را که دارد بایاتی می
خواند و سبزی پاک می کند ضبط می کند . یحیی یک نوار جدید آورده است . آره دوست
دارم بیشتر بیشتر . اکرم شکم در آورده است و گل خاتون می خندد . اکرم می گوید غم
باد است . شهناز و گل خاتون اصرار می کنند که اکرم موهایش را رنگ کند و سبیل هایش
را بزند .
چراغعلی یک گوشی بزرگ روی گوشهایش گذاشته است
تا صدای اذان را نشنود . علی اشرف صدای رادیوی ده موجش را بلند کرده است . چراغعلی
و شهناز و یحیی شب ها در اتاق بغل حمام می خوابند . عباس و علی اشرف هم در هال می
خوابند . سریه و زیور هم در اتاق رو به حیاط می خوابند . علی اشرف و سریه در
خورخور کردن باهم مسابقه می دهند . زیور وقتی می خوابد انگار مرده است . انقلابی
ها سر کار آمده اند . چراغعلی از انقلابی ها خوشش نمی آید . علی اشرف آنقدر سیگار
کشیده است که سبیل های سفیدش زرد شده است .
اکرم هفتصد تومن داده یک دوچرخه فرمان بلند آبی
برای غضنفر خریده ساخت خود ژاپن است . غضنفر شب ها فکر می کند که یک اسکلت آمده و
در راه پله شان نشسته . غضنفر یک اسکلت کوچک اسباب بازی که به جا کلید وصل است در
بازار دیده و یک ماشین اسباب بازی کوچک صد و سی تومن . مگر اکرم چقدر از بنیاد
شهید حقوق می گیرد . تازه اکرم پولهایش را پس انداز کرده و سه هزار تومن داده و یک
کولر آبی از فروشگاه بنیاد خریده است . سقف خانه چکه می کند . اکرم یک قابلمه
گذاشته تا فرش خیس نشود . اکرم و غضنفر رفته اند از بنیاد شهید حواله گونی بگیرند
. مردی که حواله گونی را می نویسد کم مانده وسط جمعیت خفه شود . زنها هر چه از
دهانشان در می آید بهش می گویند . که چرا اینجا نشسته ای باید می رفتی شهید می شدی
بچه های ما را به کشتن فرستادین آنوقت یک حواله گونی هم نمی نویسین . کرامت به اکرم
گفته " هر جا به حرفت گوش نکردن کفشت را در بیار بزن به کله شان ". تشک
برای غضنفر کوتاه شده است اما غضنفر پاهایش را جمع می کند تا اکرم نفهمد . تشک اکرم
بزرگ است . اکرم نفسش گرم است . اکرم که به دستشویی می رود غضنفر به لحاف تشک اکرم
می رود و گرم می شود . اکرم کلکسیون درد است . اگر مریض نباشد حوصله اش سر می رود
.
غضنفر با پسر همسایه دعوا می کند و پسر همسایه
به پدر غضنفر فحش می دهد و غضنفر وسط کوچه می نشیند و زار زار گریه می کند . بچه
ها دورش جمع می شوند و دلداری می دهند . پسر این یکی همسایه گفته پدر غضنفر الان
دارد در آسمانها ماشین سواری می کند و غضنفر دوباره زده زیر گریه . پسر آن یکی
همسایه رفته از خانه شان مجله دانستنی ها آورده سر غضنفر را گرم کند گریه نکند .
وسط کوچه یک جوب است . زنها هر هفته جمع می شوند و جوب را می شویند . اکرم به جای
خودش غضنفر را می فرستد . توپ در جوب می افتد و بچه ها شوت می کنند و زنهایی که
آمده اند از وانت سبزی بخرند داد و هوارشان بلند می شود . غضنفر و اکرم مثل موش و
گربه می مانند . گل خاتون و یحیی کلی می خندند . غضنفر به حمام نمی رود و اکرم از
پایش می گیرد و کشان کشان به حمام می برد . اکرم نمی گذارد یحیی از پنجره آشپزخانه
بیرون نگاه کند می گوید موهایت بلند است مردم فکر می کنند که منم .
برق ها رفته است . امشب اوشین را پخش می کند .
شهین رفته زنبوری را آورده روشن کرده است . نصف توری زنبوری ریخته است . شیشه اش
هم خیلی وقت پیش شکسته است . غضنفر دارد پاک کن را می جود و به انیمیشن هایی که در
بغل کتاب حرفه و فن کشیده است نگاه می کند . کتاب که تند تند ورق می خورد یک آدمک
توپ را از کنار نقطه کرنر ارسال می کند و آدمک دوم پیدا می شود و با کله توپ را
وارد دروازه می کند . آدمک دروازه بان هم شیرجه جالبی می زند اما به توپ نمی رسد .
غضنفر پرنده هایی با سر گاو می کشد . کایو به اوشین حسادت می کند . اوشین شب و روز
کار می کند و خسته نمی شود . آدم آهنی است . دخترها موهایش را اوشینی می کنند . غضنفر
دستش را جلوی چراغ زنبوری گرفته و دارد با سایه دستش که روی دیوار افتاده گرگ درست
می کند . اکرم می گوید زود درس و مشق هایت را تمام کن الان اوشین شروع می شود . غضنفر
کفش هایش سوراخ است و جوراب هایش در برفها خیس می شود . دو هفته است اکرم می گوید
برویم از بازار کفش بخریم غضنفر قبول نمی کند . معلوم نیست چه مرگش است .
رجب مرده است . سلطنت دارد گریه و زاری می کند
. زنها دورش جمع شده اند . مردها در این یکی اتاق دارند متن اعلامیه را می نویسند .
غضنفر همینجور دارد نگاهشان می کند . اولین بار است که از این مرده بازی ها می
بیند . پشت سر هم دارند چای می آورند .
غضنفر به سرش زده کتاب ترکی کوراوغلی را بخرد .
به انتشارات فردوسی در شیشه گرخانه می روند . فروشنده می گوید نه خانم نمی تواند
این کتاب را بخواند ترکی است . اکرم می گوید شما چکار دارید پولش را می دهیم . "
کور اوغلونون اوز آدی روشن ایدی آتاسینین آدی حسن . " غضنفر سوم ابتدایی است
. تشکش را خیس کرده است . نمی داند چرا اینجوری شده است . خیلی وقت بود اینجوری
نمی شد . اکرم تشک را می برد روی طناب رخت حیاط می اندازد تا جلوی آفتاب خشک شود .
غضنفر به سرش زده که شانس بفروشد اکرم دعوایش می کند که در محله آبرو داریم فکر می
کنند داریم از گرسنگی می میریم داخل نایلون یک جقجقه ، یک بسته سوزن ، یک حشره کش پلاستیکی ، یک توپ
پلاستیکی ، یک آب کش و کلی خرت و پرت های دیگر . بچه ها پنج ریال می دهند یکی از
کاغذها را بر می دارند . خیلی هایش سوزن در می آید . مقصود دارد از دور می آید غضنفر
خجالت می کشد و به خانه می رود .
غضنفر تیله بازی می کند اما قمار بازی نمی کند
. تیله ها را روی زانوهایشان می گذارند و هوایی می زنند . تیله ها را در چاله های
اسفالت کوچه شش متری می گذارند . گاهی تیله ها داخل جوب وسط کوچه می افتد و لای گل
و لای و فاضلاب گم می شود . آنوقت بچه ها دستشان را داخل فاضلاب جوب می کنند و کلی
گل و لای بیرون می آورند تا تیله را پیدا کنند . گاهی سر یک تیله دعوا می شود و
بچه ها کتک کاری می کنند . بچه ها گاهی یکی دو ساعت و گاهی یکی دو روز باهم قهر می
کنند . بچه های دیگر جمع می شوند و آشتی شان می دهند .
پسر همسایه با کاغذ و سوزن ته گرد و یک تکه چوب
، فرفره درست کرده دارد سر کوچه می فروشد . بچه ها اسفالت کوچه را با میخ سوراخ می
کنند و بعد گوگردهای چوب کبریت ها را در می آورند و داخل سوراخ می ریزند و آنوقت
با میخ می کوبند منفجر می شود . از عینالی که سیل می آید می پیچد به کوچه شش متری
و می آید ته کوچه می پیچد به خانه اکرم . زیر زمین پر از آب می شود .
این دهه شصت چرا تمام نمی شود . هی لفتش می
دهند . هر کی هر چی دوست داره روی دیوارها می نویسه . کولر آبی در پشت بام ول معطل
است . اکرم نمی گذارد غضنفر کولر را باز کند که هوا خورد گردنم درد گرفت . زمستان
که می آید نارنگی و لیمو شیرین و پرتقال هم می آید و غضنفر خوشحال می شود . در
اتاق نشیمن بخاری سیاه روشن می کنند و درش را می بندند تا گرم شود . هال و
آشپزخانه یخ بندان است . لحاف تشک ها از دور سرما می دهند چه برسد که بخواهی
داخلشان بخوابی .
غضنفر از مدرسه آمده و دیده اکرم نیست . هنوز
موبایل اختراع نشده است . تلفن هم ندارند . اکرم هم سوادش کجا بود کاغذی بنویسید
وقتی بیرون می رود . حتما یکی مرده است . حتما به خانه شهناز رفته است . غضنفر
سردش شده است . ساعت پنج شده و تلویزیون دارد نخودی را می دهد . بخاری را روزها
روشن نمی کنند و گرنه نفت کم می آورند . غضنفر دریچه بخاری سیاه را باز می کند و
کمی درجه بخاری را می چرخاند تا نفت وارد بخاری شود . می رود از آشپزخانه کبریت می
آورد . کبریت را می کشد و از دریچه بخاری ، کبریت روشن را داخل بخاری می اندازد
اما روشن نمی شود . نفت زیاد رفته و شعله داخل نفت خاموش می شود . غضنفر یک ورق از
وسط دفترش می کند و آتش می زند و داخل بخاری می اندازد . بخاری روشن می شود . شعله
ها کم مانده از سوراخ سمبه های بخاری بیرون بزنند . بخاری سرخ سرخ شده است . غضنفر
درجه نفت بخاری را می بندد . تا یک متری بخاری نمی شود رفت اما هنوز این ور اتاق
سرد است .
لامپ صد وات مثل فانوس نور می دهد . غضنفر می
رود ترانس برق را روشن کند . چند دقیقه بعد ترانش آژیر می کشد . دارد لولک و بولک
را پخش می کند . شیشه تلویزیون گرد است و رویش گرد و غبار می نشیند . جلوی شیشه
تلویزیون یک تلق رنگی چسبانده اند تا تصویرش رنگی شود . برای نورالدین شام غریبان
گرفته اند . خانه حمزه علی پر از مهمان است . همه کارها با بالاخان است . هوا بیست
درجه زیر صفر است . لوله آب حیاط ترکیده است . بالاخان دارد درستش می کند . بالاخان
سی و هشت سالش است . بالاخان و فرشته غضنفر را به دکتر می برند . بالاخان برای غضنفر
از آن کفش های ورزشی که بغلش سه تا خط دارد می خرد . بالاخان با غضنفر و جمال و
یحیی هر روز به عینالی می رود . توپ بر می دارند بالای کوه فوتبال بازی می کنند .
عباس دیگر به مدرسه نمی رود . می گوید وقتی
معلم عربی درس می دهد سرم درد می گیرد . چراغعلی می خندد . خوشحال است که بچه هایش
به خودش رفته اند . چراغعلی سوره جمعه را از حفظ می خواند . می گوید بچه که بودم
می رفتم سر قبرها می خواندم و پول می گرفتم . چراغعلی همه اش دوست دارد آبگوشت
بخورد . یحیی و عباس هم دوست دارند کته و سیب زمینی بخورند . همه می نشینند و فقط
شهناز کار می کند .
عباس به سرش زده که یواشکی به جبهه برود .
چراغعلی نقشه کشیده که عباس را به ترکیه بفرستد تا جنگ تمام شود . چراغعلی سیگار
بهمن می کشد . سریه کبریت ها را از دست چراغعلی مخفی می کند . قند ها را هم در میز
زیر سماور مخفی می کند . یحیی آتاری اجاره کرده است . دسته آتاری خراب است و یحیی
با پیچ گوشتی بازش کرده است . زیور و سریه یکریز دارند باهم صحبت می کنند . علی
اشرف رادیو کویت را باز کرده است . دارد ترانه های درخواستی را پخش می کند . وقتی
علی اشرف می آید زیور چادرش را سر می کند . زیور آب رفته است . یک ذره شده است . شهناز
را مثل دختر خودش دوست دارد . زیور دارد عروسی دخترش را برای سریه تعریف می کند .
چراغعلی از زیور خوشش می آید . از وقتی زیور آمده سریه کمتر به چراغعلی و شهناز
گیر می دهد .
چراغعلی موهایش دارد سفید می شود بس که حرص می
خورد . چراغعلی به خاطر یک لقمه نان خودش را به هر آب و آتشی می زند . چراغعلی قبض
برق را که می بیند سیگار روشن می کند و چند تا فحش آبدار به همه انقلابی ها می دهد
. یحیی گاز فندک چراغعلی را زیاد کرده است و چراغعلی که می خواهد سیگارش را روشن
کند سبیل هایش می سوزد و یک پدر سوخته ای می گوید که یحیی مثل برق از اتاق بیرون
می دود . شهناز دارد یقه بلوزش را با قیچی درست می کند . یقه اش آجری است و دارد
یقه هفتش می کند . شهناز کمتر از همه در این خانه حرف می زند . فقط حواسش است که
ناهار و شام دیر نشود تا صدای چراغعلی در نیاید و بچه ها وقتی چراغعلی و علی اشرف
می خوابند سر و صدا نکنند .
شهناز سر سفره سه تا لیوان آورده است . هر کدام
از لیوانها شکلش فرق می کند . گل خاتون دارد مثلا به شهناز کمک می کند . چراغعلی
گفته که گل خاتون وقت شوهر کردنش است و بهتر است کارهای آشپزخانه را یاد بگیرد . گل
خاتون مثل شهناز نیست و سر به هواست . یحیی و عباس دارند با ذره بین و لامپ صد وات
و تخته یک آپارات درست می کنند . می خواهند فیلمهای عکاسی را روی دیوار خانه
بیاندازند . چراغعلی از این کارها خوشش می آید . چراغعلی معده اش درد می کند وقتی
حرص می خورد . دکتر گفته معده اش بزرگ می شود و به قلبش گیر می کند و نمی گذارد
قلبش خوب کار کند . شهناز لحاف تشک ها را جمع می کند و روی هم در صندوقخانه می
گذارد . علی اشرف یک حرفهایی می زند که شهناز می ترسد بلای آسمانی بیاید خانه روی
سرشان خراب شود . عباس به سرش زده است که یک موتور جت درست کند . فکر می کند که به
همین آسانی است که مجله ماشین نوشته است . تازه پولش کجا بود . چراغعلی پولهایش را
داخل صندوقچه چوبی اش می گذارد و درش را با کلید کوچکش قفل می کند . صندوقچه را
بالای کمد لباس ها می گذارد . دسته چک هایش هم داخل صندوقچه است . در همان اتاق
بغل حمام که شب ها می خوابند .
اتاق بغل حمام یکی از دیوارهایش سرد است . آن
ورش یک باغ بزرگ است . شهناز می ترسد دزد ها دیوار را خراب کنند و به خانه بیایند
. همیشه نگران است . شهناز خیلی وقت است که از ته دل نخندیده است . شهناز از خدا
آنقدر نمی ترسد که از چراغعلی می ترسد . در که می زنند فکر می کند برای گل خاتون
خواستگار آمده و زود خانه را جمع و جور می کند . چراغعلی می گوید که گل خاتون از
سال بعد به مدرسه نرود . چراغعلی حرفش دو تا نمی شود . گل خاتون دارد کوبلن می
دوزد . یحیی دارد صدای آژیر قرمز در می آورد و شهناز می ترسد و دعوایش می کند .
شهناز دعوا کردنش هم بی سر و صداست .
شهناز هیچ وقت اشتباه نمی کند . همه کارهایش
نظم دارد . می داند چه جوری چراغعلی را تر و خشک کند که صدایش در نیاید . یعنی
دیگر حوصله دیوانه بازی های چراغعلی را ندارد . از چراغعلی مثل یک بچه مراقبت می
کند . شب ها پشه بند توری را به دستگیره های در اتاق و دستگیره های کمد چوبی لباس
می بندد . چراغعلی به پشه حساسیت دارد . صدای یک پشه که بیاید تا صبح نمی تواند
بخوابد . همینجوری خارش می گیرد . می رود از آن زهر مارها که علی اشرف در یخچال
گذاشته می خورد و تا صبح آواز می خواند و می خندد و گاهی گریه می کند . دیوانه
بازی می کند و بچه ها نمی توانند بخوابند . شهناز دارد خانه را جارو می کشد . برق
ها رفته و جارو وسط اتاق مانده است . یحیی و گل خاتون رفته اند در بالای پشت بام
بازی می کنند و سقف خانه دارد بومب بومب می کند . سریه دارد پشت سرشان بد و بیراه
می گوید و به شهناز غر می زند که اینها بچه اند که بزرگ کرده ای . کم مانده سقف
روی سرمان خراب شود . سریه و زیور رفته اند در زیرزمین عرق شاهسبرن می گیرند .
سریه شیشه های شاهسبرن را در گنجه اش در زیر پله های پشت بام مخفی می کند . یحیی
که در گنجه را باز می کند سریه یک داد و هواری راه می اندازد که نگو . کم می ماند سکته
کند .
سریه می گوید خواب ندارد . اما همیشه صدای خور
و پفش بلند است . یحیی را هفت صبح می فرستند می رود لواش می خرد . چراغعلی ساعت نه
صبح از خواب بیدار می شود و شهناز مراقب است که تا ساعت نه کسی سر و صدا نکند .
عکس جوانی چراغعلی را به دیوار زده اند . رنگ لب هایش قرمز است مثل اینکه رنگش
کرده اند . زیر پله های حیاط سریه چند تا مرغ و خروس نگه داشته است . یحیی به خروس
کشمش داده و خروس وحشی شده است . از آن خروسهای لاری است . یحیی یک ماشین جوجه کشی
درست کرده است . یک لامپ صد وات که عوض مرغ مادر به تخم مرغ ها گرما می دهد .
دستگاه جوجه کشی را در زیر زمین گذاشته است . چراغعلی و عباس دارند در زیر زمین
منگنه می سازند . پارچه دور استوانه داغ می پیچد و اتو می شود .
زندگی با تمام ابعادش در این خانه جریان دارد .
حتی در چشمهای گربه هایی که از پشت پنجره نگاه می کنند . و در مرباهای آلبالو که
شهناز سر سفره صبحانه می گذارد و کره شکلیلی . و این نان های لواشی که وسطش سوخته
و دورش آنقدر خمیر است و آنقدر شور است که نمی شود خورد . سریه پادشاه سماور است .
عباس از همه زودتر بیدار می شود اما از جایش بلند نمی شود و همانجور مثل مجسمه در
لحاف تشکش می ماند و به سقف اتاق نگاه می کند . شهناز همیشه یک دستمال دستش است .
تا یک دانه برنج یا آشغال در روی فرش یا موکت می بیند خم می شود و بر می دارد .
یحیی از کتاب آیین نامه رانندگی علامت بوق زدن ممنوع را بریده و برده به در آهنی
مستراح حیاط از داخل چسبانده است . روی همان سوراخ روی در تا کسی داخل را نبیند .
چراغعلی یک وانت پیکان قهوه ای رنگ خریده است تا با آن پارچه های اتو شده را ببرد
.
دارند مرده می برند . اینجا هر چند روز یکبار
مرده می برند . این خیابان آخرش به قبرستان می رسد . شهناز دارد ترشی درست می کند
. سریه و زیور هم کمکش می کنند . سریه کلی دستور می دهد . یحیی دارد با تیرکمان
گنجشک ها را می زند . عباس دارد نقشه می کشد که چسب چوب درست کند . فکر می کند چند
تا چیز را که نوشته اگر قاطی کند چسب چوب می شود . زیور و سریه یک پتو انداخته اند
و در ایوان نشسته اند . شب ها سریه پتو می اندازد و لحاف تشکش را می آورد و در
ایوان می خوابد . یحیی و گل خاتون هم لحاف تشکشان را به ایوان می برند . بنده خدا
شهناز تازه لحاف تشک ها را شسته است . یحیی یک کلاغ گرفته و با طناب پایش را به
بلوک سیمانی پشت بام بسته است . کلاغ یک قارقاری راه انداخته که نگو . صدای بقیه
کلاغهای محله را هم در آورده است . یحیی می گوید که دیشب خواب دیدم که یک دست از
زیر زمین دراز شد و دراز شد و آمد پای منو که در ایوان خوابیده بودم گرفت و کشید
به زیر زمین . یحیی از این حرفهای بی سر و ته زیاد می زند و گل خاتون همه را باور
می کند .
علی اشرف مثل گاو غذا می خورد و آخرش یک آروغ
بلند هم می زند . فلفل را مثل نقل و نبات می خورد . علی اشرف معلوم نیست رفته از
کجا یک سگ پیدا کرده آورده . شهناز از سگ می ترسد . می گوید سگ نجس است و همه جا
را آب می کشد . علی اشرف گوشه حیاط دارد برای سگ لانه می سازد . چقدر علی اشرف در
این خانه راحت است . انگار صاحبخانه است .
از بس چراغعلی احترام مهمان را دارد . عباس دور از چشم چراغعلی رفته آماده به خدمت
گرفته است . شهناز کوپن روغن را به یحیی داده برود از شاطر روغن بخرد . مغازه شاطر
بغل سلمانی رحیم آقا است . جلوی مغازه یک صف سی چهل نفری است . یحیی آخر صف است .
عباس نه می رود نان بخرد و نه در صف روغن و برنج می ایستد . هر کاری خودش دلش
خواست می کند . آدم در این خانه که می ماند ضد انقلاب می شود . فیلمهای جنگی که
نشان می دهد چراغعلی عصبانی می شود . چراغعلی شب ها یک دیازپام دو میلی می خورد .
چراغعلی همه اش فکر می کند . چراغعلی وقتی فکر می کند یا در خانه قدم می زند و
خانه را متر می کند یا چمباتمه می نشیند و پاهایش را زیر ران هایش جمع می کند و
دود سیگار از سوراخهای بینی اش بیرون می زند .
چراغعلی چند سال است که یک لباس درست و حسابی
نپوشیده است . وقت این کارها را ندارد . رادیو دارند تفنگ دردت به جونم می خواند و
یحیی یک کاست سونی روی ضبط انداخته و دارد ضبط می کند . یحیی دوست دارد یک موتور
گازی رکس بخرد اما چراغعلی همه پولها را به ریخته گر و تراشکار می دهد . چراغعلی
کلنگ را از دست مامور آب می گیرد و به وسط خیابان پرتاب می کند . همسایه ها جمع می
شوند . مامور آب می گوید با آب لوله کشی ، شستن کوچه قدغن است . چراغعلی می گوید
پس این درختها را برای چه کاشته اید و می رود درخت هایی که تازه شهرداری در کوچه
کاشته است را از ریشه در می آورد . این چراغعلی آخرش کار دستش می دهد .
چراغعلی می گوید اینها یک یا زهرا می گویند و
همه را به کشتن می دهند . چراغعلی می گوید در ارتش هم که بودم از دستم خسته شده
بودند . هیچ وقت درست و حسابی خدمت نکردم . از این پادگان به آن پادگان و از این
شهر به آن شهر می فرستادند . دوست نداشتم یکی به من دستور بدهد . سریه همه اش سر
چراغعلی نق می زند که همه پولش را می دهد آهن قراضه می خرد . سریه به منگنه و
فینیش بخار ، منجنیق می گوید . از وقتی زیور پیش دخترش رفته سریه زیاد به چراغعلی
گیر می دهد . چراغعلی می گوید می خواهی شوهرت بدهم . جعفر ده سال بیشتر است که
مرده است .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر