عباس دور از چشم چراغعلی به جبهه رفته است .
چراغعلی کارد بهش بزنی خونش در نمی آید . شهناز لام تا کام حرف نمی زند . عباس فکر
می کند آریایی ها از دماغ فیل افتاده اند . عباس مرامش با بسیجی های دیگر فرق می
کند . رفته به جبهه خوزستان . گروه تخریب . می گوید مین های گوجه ای را خنثی می
کنیم . عکس هایش را فرستاده . دارد در سنگرشان نماز می خواند . آنجا همه نماز می
خوانند من هم نماز می خوانم . به بسیجی ها آموزش می دهم . اول آیه رب اشرح لی امری
را تا آخرش می خوانم . وقتی بیکار می شوم کتابهای مطهری را که آنجا زیاد است می
خوانم و با بسیجی ها بحث می کنم و آنها را عصبانی می کنم . ترکش به یکی از چشمهایش
خورده و در بیمارستان اهواز بستری است اما در نامه اش چیزی ننوشته . به مادرش
نوشته که نترس میندار اسکی اوت دوتماز . یک ضرب المثل ترکی که می گوید لباس نجس
هیچ وقت آتش نمی گیرد . زیاد در حال و هوای شهید شدن نیست . اصلا در فاز دیگری است
. سریه هم دلش برای عباس و دیوانه بازی هایش تنگ شده است . انگار دوست دارد وقتی
نماز می خواند یکی مهرش را بردارد و فرار کند و او دعوایش کند . کسی نیست که
دعوایش کند . شهناز هم که لالمونی گرفته است .
اختر آمده که رادیو گفته فردا بمب شیمیایی می
اندازن . باید یک نایلون روی سرتان بکشید و یک پیاز جلوی بینی تان بگیرید .
چراغعلی اعصاب این حرفها را ندارد . به شهناز می گوید وسایل ضروری را بردارد . به
بالاخان و بچه هایش هم بگوید . اکرم و بچه هایش را هم سر راه بر می داریم . سوار
وانت پیکان چراغعلی می شوند و به طرف خانه غلامحسن که اطراف تبریز است راه می
افتند . زن غلامحسن آبگوشت پخته است . غلامحسن سالها است که برای چراغعلی کار می
کند . نمک گیر شده است . دو روز در خانه غلامحسن می مانند . خبری از بمب شیمیایی
نمی شود . به خانه بر می گردند . عباس شکل بسیجی ها شده است . یک چفیه هم انداخته
. ریش و سبیل های حنایی اش خیلی بهش می آید . هنوز دور چشمش کبود است . چراغعلی با
عباس حرف نمی زند . یعنی همین که خودش را کنترل کرده و فحش و بد و بیراه نمی گوید هنر کرده است .
یحیی دارد با تلفن حرف می زند و با خودکار بیک
دارد روی مشمای روی میز یک قلب تیر خورده می کشد . یک بمب در ایستگاه علی آباد می
افتد و شیشه های خانه چراغعلی می شکند . بالاخان هر روز می رود در ایستگاه علی
آباد والیبال بازی می کند . چراغعلی دیگر اعصاب معصاب ندارد . می خواهد جمع کند
برود . و تا می تواند پشت سر انقلابی ها فحش های رکیک می گوید و باز دلش خنک نمی
شود . چراغعلی دلش به حال بچه هایش می سوزد که بعد از انقلاب بدنیا آمده اند .
چراغعلی عشق زمان شاه را دارد . چراغعلی می گوید می رفتیم می خوردیم مست می شدیم و
می زدیم و می شکستیم و هر غلطی دلمان می خواست می کردیم . یکی می رفت کاباره یکی
هم می رفت مسجد . اصلا عرق خور از جلوی مسجد رد می شد خجالت می کشید . کردستان که
بودم یکبار یکی به حضرت امیر توهین کرد چاقو را برداشتم و یک نفره با چند نفرشان دعوا
کردم . مسجد جای سوزن انداختن نبود . پهلوی اینها رو آدم کرد . قبل از پهلوی ها
هیچ چی نداشتند بخورن . نه مدرسه داشتن نه بهداشت . حرامی ها می آمدن خانه ها را
غارت می کردن .
چراغعلی هر روز یک قوطی سیگار می کشد . می گوید
حقوق ارتش برای پول سیگارم کافی نیست چه برسد که بخوام باهاش خانه را بچرخانم .
طاقه های پارچه را اتو می کنند و داخل نایلون می گذارند و روی هم تا سقف مغازه می
چینند . یحیی و گل خاتون دارند جوکهای سید کریم را گوش می کنند . سریه دارد به
سماور آب می ریزد . هر وقت مهمان می آید سریه زود به سماور آب می ریزد و شهناز
خجالت می کشد . کلی طول می کشد تا به مهمان چای بدهد . چراغعلی خوشحال است .
دستگاه فینیش راه افتاده است . چراغعلی دخترش گل خاتون را که می بیند شروع می کند
در وسط خانه می رقصد . شهناز دارد ظرفها را می شوید . یحیی از وسط دفتر مشقش ورق
کنده و دارد موشک درست می کند . سریه دارد نماز می خواند . علی اشرف از چراغعلی
پول گرفته و گذاشته رفته است . شهناز می گوید آدم جای علی اشرف باشد .
یحیی به مدرسه رفته است . شهناز رفته دراز
کشیده است . می ترسد کار کند سر و صدا شود چراغعلی بیدار شود . سریه تازه بلند شده
و می رود آن پارچ استیل را از ظرفشویی آشپزخانه پر می کند و می آید در سماور می
ریزد . شهناز جرات نمی کند دست به سماور بزند . با کتری روی اجاق گاز چای می گذارد
. یحیی ساعت یازده صبح پیدایش شده است . معلم کار داشت گفت همه تان به خانه بروید
. چراغعلی دوست دارد بچه از مدرسه در برود . یحیی نوار آهنگران باز کرده است .
دارد با نوای کاروان می خواند . چراغعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم
آشپازخانا و کلی مثلا می خندد . خنده هایش از روی عصبانیت است . یحیی و گل خاتون
هر چه ظرف پلاستیکی کهنه در خانه است جمع کرده اند و دارند به چهار راه عباسی می
برند . در چهار راه عباسی پلاستیک ها و نان خشک ها را به مردی که دارد روی چرخ
دستی وسایل می فروشد می دهند و به جایش یک قوری کوچک می گیرند . قوری را می آورند
در دکور چوبی خانه رو به ایوان می گذارند . یحیی گاز بوتان را داخل یک گونی باز می
کند و گربه ای را داخل گونی می اندازد و
می بندد بعد از چند دقیقه گربه را ول می کند گربه یک در میان و زیگزاگ می دود .
عباس به سرش زده است که آب اکسیژنه درست کند .
فکر می کند که اگر بتواند فقط یک اتم اکسیژن به مولکول آب اضافه کند میلیاردر می
شود . دارد کتاب شیمی را ورق می زند . واقعا اگر امکانات بود این عباس نوبل می
گرفت . یحیی سر صف نوک مداد را داخل گوش نفر جلویی می کند . ناظم می بیند و شلنگ
قرمز رنگ نیم متری اش را در دست تکان می دهد . هنوز مدرسه دیوار ندارد . ناظم
مواظب است کسی در نرود . در حیاط مدرسه دو تا شیر آب بیشتر نیست . جلوی هر یک از
شیرها یک صف چهل پنجاه نفری تشکیل شده است . هر ده نفر فقط یکی شان لیوان دارد .
بقیه سر شیر آب را داخل دهانشان می کنند و قولوب قولوب تا نفر پشت سری صدایش در
نیامده می خورند . سه تا بیشتر هم مستراح ندارد . یحیی دارد با کتاب فارسی به سر
دوستش می زند . یک خانم معلمی آمده که صدایش خیلی بم و مردانه است و بچه ها وقتی
حرف می زند خنده شان می گیرد . یحیی صدای خانم معلم را در می آورد و خانم معلم می
شنود و از کلاس بیرونش می کند . عکس امام را بالای تخته سیاه زده اند . اصلا این
مدرسه بوی خاصی دارد . آدم که این بو را می شنود یکجوری قلبش تند تند می زند . فکر
می کند که خانم معلم می خواهد جلوی کلاس صدایش بزند و درس بپرسد . فکر می کند
امتحان دیکته دارد . سر صف پشت میکروفون پسری که در آن یکی کلاس است دارد اذا
الوحوش حشرت را می خواند . صدایش را می لرزاند و از گلو در می آورد اما زیاد وارد
نیست . بعضی جاها هم نفسش نمی رسد و قطع می کند . بعد کلی سر صف شعار می دهند .
مرگ بر آمریکا مرگ بر شوروی مرگ بر انگلیس مرگ بر توده ای مرگ بر صدام یزید کافر .
هر روز هم یک مرگ بر به فلانی اضافه می شود . اصلا بچه ها حال می کنند وقتی مرگ بر
می گویند .
غضنفر و یحیی چهار تا نخ به دهانه کیسه زباله
بسته و نخ ها را به یک تکه پنبه بسته اند . گل خاتون از بالای کیسه زباله نگه می
دارد و یحیی به پنبه بنزین می زند و کبریت را می کشد . بالون به آسمان می رود . تا
چراغعلی بیاید سه تا بالون به فضا فرستاده اند . یکی از بالون ها به سیم های چراغ
برق گیر می کند و آتش می گیرد . مکانیک ها و مغازه دار ها جمع شده اند و دارند
تماشا می کنند . یحیی و غضنفر هم دارند یواشکی از بین مردم تماشا می کنند . پشت
خانه چراغعلی یک باغ بزرگ است . چراغعلی می گوید یک بالون افتاده عمارت وسط باغ
آتش گرفته . یحیی و غضنفر آب دهانشان را قورت می دهند . اگر چراغعلی بفهمد پدرشان
را در می آورد .
یحیی یک موش را گرفته و دارد زنده زنده با قیچی
جراحی اش می کند . می گوید می خواهم بازش کنم ببینم قلبش چه جوری کار می کند . فکر
می کند اسباب بازی است . چراغعلی وانت پیکان را فروخته و یک فیات زرد خریده است .
یحیی پنج صبح ماشین را روشن می کند و به خیابان می رود . در طاق یانی دوست چراغعلی
می بیند و بوق می زند . چراغعلی که از خواب بیدار می شود می بیند کاپوت ماشین داغ
است . یحیی می گوید از دیشب داغ مانده است . چراغعلی کمربندش را در می آورد .
شهناز رنگش می پرد .
یحیی و غضنفر موتور گازی همسایه را گرفته اند و
سوارش شده اند . شلنگ بنزین جلوی مسجد المهدی در می آید و بنزین شرشر می ریزد .
نگه می دارند و درستش می کنند . نرسیده به طاق یانی جلوی شیشه بری یک زن با بچه اش
ایستاده است . یحیی با موتور هر طرف می رود زن هم همان طرف می رود و یحیی درست می
زند به زن و زن وسط خیابان ولو می شود . مردم جمع می شوند و زن را از زمین بلند می
کنند . مغازه دارها دارند یحیی را نصیحت می کنند . یحیی دارد نگاهشان می کند .
یحیی با سیم ، تیر کمان درست کرده تیر هایش را
هم با سیم های روکش دار که با انبردست بریده و به شکل هفت در آورده درست کرده .
مردی دارد از وسط خیابان می گذرد . یحیی نشانه می رود . مرد وسط خیابان به هوا می
پرد . وسط خیابان جدول کشیده اند . یحیی و گل خاتون دارند دستهایشان را باز کرده
اند و دارند از روی جدول ها پاورچین به خانه عباسقلی می روند . می روند از حیاط
خانه عباسقلی سیب ترش بچینند بیاورند . جدول ها که دور می زند گل خاتون و یحیی هم
دور می زنند . یادشان می افتد که داشتند به خانه عباسقلی می رفتند .
سر ظهر باز چراغعلی چند تا مهمان سبیل کلفت
آورده است . شهناز پس این ناهار چی شد . فکر می کند هتل پنج ستاره است . شهناز که
کف دستش را بو نکرده سر ظهر مهمان می آید . مهمان ها که ناهار را می خورند دراز می
کشند و چراغعلی به یحیی و گل خاتون می گوید پاهای مهمان ها را هم ماساژ بدهند . چراغعلی
نماز نمی خواند اما حلال و حرام سرش می شود . برای خودش یک اصولی دارد . مهمان
نواز است . دست و دل باز است . حرفش یکی است . از بچگی خودش روی پای خودش ایستاده
است . خرج پدر و مادرش را می دهد . فکر فقیر بیچاره ها را هم می کند . به ناموس
مردم نگاه نمی کند . فقط کمی بی حوصله و یکدنده است . و همیشه فکر می کند که از
بقیه بیشتر می داند . درست مثل عباس . برای همین است که اینهمه عباس و چراغعلی
دعوایشان می شود . هر دو شان فکر می کنند که علامه دهر هستند . یحیی مگس ها را می
گیرد و داخل تور عنکبوت می اندازد . زنبورها را هم زنده زنده داخل قوطی کبریت
زندانی می کند . نورالدین برای غضنفر از جبهه یکی از آن پین بالهای دستی آورده است
. یحیی آمده با پین بال نوبتی بازی کند . سلطنت نمی گذارد غضنفر پین بال را به
خانه چراغعلی ببرد . می گوید خرابش می کنند . شهناز ناهار دلمه بادمجان پخته است .
عباس و یحیی پوست بادمجان را کنار می گذارند و مخلفات داخلش را می خورند . می
گویند پوستش را بده بالاخان باهاش کفش بدوزد و چراغعلی قاه قاه می خندد . سریه هم
می خندد . شهناز چیزی نمی گوید . چراغعلی به عباس گفته برود نوار چسب پهن بخرد
ضربدری به شیشه بچسباند بمب می افتد شیشه ها نشکند .
جمع می شوند و پشت کامیون مقصود سوار می شوند و
به روستا می روند . پسر کدخدا با فانوس می آید و همه فامیل پشت سرش راه می افتند .
شب برای خوابیدن جا کم است . مقصود گلیم زیر طاقچه را دور خودش می پیچد و می خوابد
. پسر کد خدا آمده از طاقچه وسایل بردارد و روی گلیم لوله شده رفته است . مقصود آن
تو صدایش را در نمی آورد . پسر کدخدا نمی داند همه دارند برای چه می خندند . هر
بار که یکی از فامیل از اتاق بیرون می رود و دوباره برمی گردد بلند سلام علیکم می
گوید . دارند مثلا ادای روستایی ها را در می آورند . هیچ جا خانه خود آدم نمی شود
.
چراغعلی قاشق بزرگ را جلوی قابلمه آبگوشت گرفته
تا نخودهایش نریزد و شهناز دارد آب قابلمه را داخل کاسه چینی که عکس گل سرخ رویش
است خالی می کند . چراغعلی نانهایی را که خرد
کرده داخل کاسه می ریزد و با قاشق بهم می زند . یک پارچ پلاستیکی قرمز رنگ هم
آورده اند که در سفید دارد . عباس دارد با پارچ در لیوانش آب می ریزد و کم کم پارچ
را تا ارتفاع یک متری بالا می برد و شرشر آب بلند می شود . دارد مثلا ادای فرشته
را در می آورد . فرشته یکبار وقتی آب می ریخت کمی پارچ را بالاتر از لیوان گرفته
بود و حالا بچه های چراغعلی دست بردار نیستند . چراغعلی قاه قاه می خندد . لواشها
را بنده خدا یحیی اول صبح رفته خریده است . چراغعلی یک استخوان بزرگ برداشته و آن
یکی دستش را مشت کرده و دارد استخوان را به آن یکی دستش می کوبد تا مغز استخوانش
داخل بشقابش بریزد .
ساعت دو ، شبکه یک برنامه کودک می دهد و بعد هم
یک فیلم سینمایی و بعد هم هوا کم کم تاریک می شود و غروب دلگیر جمعه از راه می رسد
. باید برای این غروب جمعه ها فکری بکنند . اینجوری که نمی شود . یحیی کلی نوار
داریوش دارد . دو سه تا هم فیلم ویدیو کنسرت داریوش را دارد که از بس نگاهشان کرده
رنگهایشان رفته است . یحیی عاشق است . دوست دارد مثل داریوش بنشیند و غضنفر عکسش
را بگیرد . نوارهای داریوش را می گیرند . یعنی زیاد به نوار هایده و بقیه کاری
ندارند . آنوقت یحیی رفته یک تی شرت خریده که عکس داریوش رویش است . اما می ترسد
بپوشد .
یحیی همه ترانه های داریوش را حفظ است . یاور
همیشه مومن ، شیره سنگ و می دوشم ، ای نازنین ، شقایق آی شقایق ، بوی گندم مال من
، خلاصه یحیی خیال می کنه خود داریوش است آنوقت در طاق یانی راهپیمایی بیست و دوی
بهمن است و چراغعلی از صبح دارد فحش می دهد . سریه اخم کرده است . همینجور از اول
صبح اخم کرده است . شهناز هم مثل همیشه بی صدا دارد کارهای خانه را می کند . درست
مثل یک روبوت . درست مثل یک تراکتور . درست مثل یک زن قدیمی .
و گل خاتون که فکر می کند وقتش است که عاشق شود
. اما فکرش دنبال بازیگوشی است و ادای این و آن را در آوردن و خندیدن . و عباس که
اصلا در باغ دیگری است . عباس از پاهای سریه می گیرد و بنده خدا را تا وسط اتاق می
کشد و سریه داد و هوار راه می اندازد و شهناز دعوایش می کند که الان پایش از جا در
می آید . چراغعلی عصبانی می شود و بعد می خندد .
دست یحیی در منجنیق سوخته و دارد پماد ولی می
زند . عباس و یحیی از این اسم پماد ولی خنده شان می گیرد . یحیی به سرش زده که با
جیپ از سربالایی قله بالا برود . عباس و سالار و غضنفر هم داخل جیب نشسته اند .
مردم پایین قله جمع شده اند و دارند نگاه می کنند . یحیی از شجریان خوشش نمی آید .
می گوید شجریان سبیل هایش را می زند اما از شهرام ناظری خوشش می آید . یک نوار کیش
مهر و یک نوار آتش در نیستان شهرام را خریده و دارد گوش می کند . این عباس نه به
سرش می زند موتور بخرد نه ماشین بخرد نه زن بگیرد اصلا نرم افزارش فرق می کند . هر
روز هم قد می کشد و بلند تر می شود .
عباس وسط مهمانی پاهایش را دراز می کند یعنی
اولین کسی است که پاهایش را دراز می کند بعد کم کم چند نفر دیگر هم پاهایشان را
دراز می کند . عباس گاهی وسط مهمانی چرت می زند . یعنی کلا خیلی راحت است . گاهی
یک حرفهایی می زند و یک شوخی هایی می کند که آدم خجالت می کشد . خودش هم از کارهای
خودش خوشش می آید و دو ساعت می خندد . به مدرسه نمی رود که مداد سوسمار نشان می
خواهم . شهناز و سریه همه باغمیشه را دنبال مداد سوسمار نشان می گردند پیدا نمی
کنند . مداد سوسمار نشان فقط یک بهانه است .
عباس گاهی وسط مهمانی یک سرفه خنده داری با
صدای نازک می کند که شهناز کم می ماند از خجالت آب شود . آن هم در مهمانی های رسمی
که اصلا با آدم شوخی ندارند . غضنفر را که در کوچه می بیند زانوهایش را خم می کند
و سلانه سلانه راه می رود . دارد مثلا ادای غضنفر را در می آورد . به غضنفر قوجا
قوت می گوید . قوجا قوت یعنی گرگ پیر . اصلان هم می گوید . اصلان یعنی شیر . غضنفر
گوجا قوت زاده اصلانی تازه کندی قوش قوان گورچینی هم می گوید .
عباس دوست دارد رشید بهبودوف گوش کند . آهنگ
ساری گلین را هزار بار گوش کرده است . عاشق آهنگ حسود مرجان است . حمومک مورچه
داره مال گوگوش را هم دوست دارد . در جشن ها می رود وسط تالار و بالا و پایین می
پرد که مثلا دارد می رقصد . منجنیق ترکیده همه پوستش سوخته و براده ها رفته قرنیه اش
را سوراخ سوراخ کرده با آن ترکش دهه شصت دست به دست هم داده نمی تواند در شب
رانندگی کند . ماشین راندنش هم عجیب است . در عرض چند ماه ماشین را درب و داغون می
کند . آنوقت یحیی آنقدر با نظم و سلیقه است که نگو . یحیی کارهای برق را می کند .
یعنی استاد سیم کشی و مدار و الکترونیک و از این حرفهاست . موتور ماشین اگر خراب
شود و همه مکانیک ها جوابش کنند یحیی ایکی ثانیه سرش را می خارد و حلش می کند .
سریه یا باب الحوایج می گوید . عباس از شهناز
می پرسد که باب الحوایج کدام یکی از امامها می شود . شهناز نمی داند و چشم غره می
رود که از این حرفها نزند . شهناز حتی وقتی عباس قرآن را برمی دارد بخواند دعوا می
کند . فکر می کند که اگر به قرآن دست بزند گناه می شود . سریه داخل جانمازش یک مهر
دارد که شکل قلب است و پشتش آینه دارد . و یک تسبیح قدیمی که کم مانده است پاره
شود . سریه یک مگس کش پلاستیکی دارد . با دسته مگس کش پشتش را می خارد . سالار که
مگس کش را بر می دارد داد و هوار راه می اندازد . با کوچکترین صدایی که می آید
چراغعلی به هوا می پرد . دیگر اعصاب بمب و راکت را ندارد . آدم آورده است کف
زیرزمین را کنده اند پناهگاه درست کنند به آب رسیده اند . شهناز از ترس چراغعلی
اخبار که می گوید تلویزیون را خاموش می کند . چراغعلی به دکتر اعصاب گفته که فقط
یک بار به بنی صدر رای دادم او هم فرار کرد و دیگر هیچ وقت رای ندادم و دکتر قاه
قاه خندیده است . چراغعلی اگر بداند عباس به جبهه رفته است دیوانه می شود می زند
همه را می کشد . شهناز میان آب و آتش مانش پر از اشده است . چراغعلی که می فهمد می
زند شیشه های حیات خلوت را می شکند و هر چه فحش رکیک بلد است بلند بلند به همه
آنها و اینها می گوید . این فحش ها اعدام دارد . خون از دست چراغعلی فواره می زند
.
یحیی سوار گردن عباس شده است و آنوقت عباس چادر
سریه را روی سرش کشیده است . یک زن دو سه متری شده اند . همه دارند ناهار می خورند
. یحیی و عباس که وارد می شوند گل خاتون جیغ می زند و شهناز کم می ماند از هوش
برود . شانس می آورند که سر یحیی به بالای در می خورد و زمین می خورند . چراغعلی
هم اولش می ترسد و بعد می خواهد عصبانی شود اما یکدفعه خنده اش می گیرد . آنقدر می
خندد که سیاه می شود . گل خاتون برایش آب می ریزد . یحیی و عباس هنوز می ترسند که
چراغعلی وقتی خنده هایش تمام شود بلند شود و کتکشان بزند . گل خاتون رفته میترا دختر
بالاخان را آورده دارد با قیچی موهایش را می زند . جمال در زیرزمین دارد خاگینه
درست می کند . در خانه بالاخان همه عاشق غذاهای شیرین هستند . بالاخان هر روز جمال
را می فرستد از قنادی سولماز نرسیده به طاق یانی از آن شیرینی های کشمشی می خرد .
در خانه چراغعلی کسی لب به غذای شیرین نمی زند . سرکه ترشی را با قاشق مثل آب می
خورند . یحیی و گل خاتون می روند از بقالی حسین آقا معلم ، لواشک و ترشمزه می خرند
. غوره ها را مثل نخود کشمش می خورند .
و این سالار که تازه بدنیا آمده است . اصلا اگر
بخواهی درست حساب کنی دهه شصت با همین سالار شروع می شود . لب پایینش از آن لب های
برگردان است . یک تب هایی می کند که نگو . شهناز زود ورش می دارد می بردش پاستور .
یکبار تشنج کرده و شهناز ترسیده است . چراغعلی غروب ها سالار را بر می دارد و به
قله می رود . از قبله دربندی و پل اسبه ریز می گذرند . در سربالایی قله مردم با
بیل و کلنگ در زیر سنگها برای خودشان پناهگاه درست کرده اند . وقتی وضعیت قرمز می
شود می روند آنجا پناه می گیرند . سالار از شیر سماور گرفته و کشیده است . همه
جایش سوخته است . شهناز هر روز می برد پانسمان می کنند . همانجا هم ختنه اش می
کنند . بالاخان در مغازه اش دارد آواز می خواند . . . سالار سلامت . . . در آمد .
شطرنج را می گیرند . عباس و غضنفر یواشکی رفته اند با چوب سی و دو تا مکعب درست
کرده اند و رویشان نوشته اند فیل ، اسب ، سرباز ، وزیر ، قلعه ، شاه و نشسته اند
در هال دارند شطرنج بازی می کنند . عباس می گوید که به جای فیل ، شتر بنویسیم .
یحیی دارد با خودکار رکس مشق هایش را می نویسد
. غضنفر خودکار قرمز را بر می دارد و مشق های یحیی را خط می کشد . یحیی همینجور
دارد غضنفر را نگاه می کند . اصلا این یحیی یک چیزی می داند که مشق نمی نویسد .
این غضنفر اصلا سادیسم دارد . کفر اکرم را در می آورد . بچه که پدر بالای سرش
نباشد همین می شود دیگر .
یحیی رفته یک تلویزیون سونی رنگی چهارده اینچ
خریده و یک شب ویدیو و چند تا نوار کرایه کرده بچه های فامیل جمع شده اند دارند در
خانه چراغعلی ویدیو می بینند . یحیی جلوی ویدیو نشسته وقتی چراغعلی چپکی نگاه می
کند می زند صحنه رد می شود . ویدیو کنترل ندارد . از آن نوارهای کوچک می خورد .
فیلم ها را آنقدر کرایه داده اند که رنگهایش پریده است . یک فیلم بزن بزن است .
آخر فیلم هم یک شوی هندی زده اند . عباس از وقتی کار می کند دو بشقاب غذا می خورد
. فینیش دارد می چرخد و پارچه ها را اتو می کند . چراغعلی که غضنفر را می بنید می
گوید گوی گوز عمر داغدا گزر میلچه دوشر باشین ازر و غضنفر عصبانی می شود و چراغعلی
می خندد و بعد سرفه می کند و بعد سیگار روشن می کند . چراغعلی سیگار روشن کردن
هایش اتوماتیک شده است . دست خودش نیست . چیزی مثل نفس کشیدن شده است .
سالار جایش را خراب کرده است . در اتاق بغل
حمام خودش لاستیکش را باز می کند و چند دور می چرخاند و پرتاب می کند . لاستیک و
محتویاتش به دیوار می خورد و منفجر می شود . از وقتی سالار بدنیا آمده یحیی می آید
در هال می خوابد . عباس رفته برای سالار یک موتور پلاستیکی سبز رنگ خریده است .
یحیی خروس بزرگ را داده دست سالار عکسش را می گیرد . سالار موهایش وز وزی است .
یخچالشان از آن یخچال های امرسون آمریکایی است . چراغعلی کلی تعریف یخچال را می
کند که از یخچال های زمان شاه است . یحیی موتور گازی را فروخته و یک ژیان بیست و
هشت هزار تومن از بنگاه قاسم قصاب خریده است . عباس شیهه می کشد و پاهایش را زمین
می کوبد و ادای ژیان یحیی را در می آورد . یحیی دوربین را حاضر کرده تا عکس بگیرد
به مجله ماشین بفرستد . موتور جت را که روشن می کنند آتش می گیرد . گل خاتون رفته
یک اطلس نقاشی خریده و دارد از رویش نقاشی می کند . علی اشرف نیست . حتما باید تا
حالا مرده باشد . از زیور هم خبری نیست . شاید خانه دخترش باشد .
چوب های سبز رنگ را بلند می کنند و به زمین می
زنند و شاخسی واخسی می گویند . مهتابی ها را با فاصله دو سه متر از هم برداشته اند
. آخرش هم به یک موتور برق وصل است که چرخ دارد و یک نفر هلش می دهد . یحیی و غضنفر
هم رفته اند التماس کرده اند که بدهند یک مهتابی هم آنها بردارند . یحیی آنقدر
شربت خورده است که دستشویی اش گرفته است . مهتابی بدست به خودش می پیچد . مهتابی
را به غضنفر می دهد نمی گیرد . فقط یک دقیقه بگیر بروم دستشویی و برگردم . بالاخان
از شاخسی خوشش نمی آید . صدایشان نمی گذارد بالاخان بخوابد . بالاخان هم مثل
چراغعلی فحش می دهد . نوع فحش هایشان فرق می کند .
سریه همیشه پاهایش درد می کند . هر کس را که می
بیند از درد پاهایش می گوید . غضنفر همیشه کتاب دستش است . سریه از غضنفر خوشش می
آید . به سالار می گوید یاد بگیر . سالار می گوید آبا کتاب درسی نیست دارد کتاب
شعر می خواند . عباس برای گل خاتون رمان دختر عموی من راشل را خریده است . چراغعلی
عینکش را زده و دارد به حساب و کتابهایش می رسد . دو بسته صدتایی اسکناس ده تومنی
و بیست تومنی آبی هم کنارش است . غضنفر خجالت می کشد در خانه چراغعلی نماز بخواند
. عباس می گوید سنگواره ها نشان می دهد که آدم از میمون بوجود آمده و آنوقت در
قرآن نوشته که آدم از گل و خاک خلق شده . غضنفر می رود از معلم دینی می پرسد .
معلم دینی پیراهن سفیدش را روی شلوار سرمه ای اش می اندازد و آنوقت از رویش کت
سرمه ای می پوشد . معلم دینی کتاب آقای مشکینی را می دهد که درباره نظریه داروین
است . عباس خوشش می آید غضنفر را عصبانی کند . غضنفر از پیرمرد جلوی مدرسه آلبالوی
خشک می خرد . سنگک دانه ای دو تومن است . غضنفر رفته کتاب سیاهچاله های هاوکینگ را
از کتابفروشی نوبل خریده است . عباس می گوید باید ماهواره ها بیایند و همه این
فرهنگ غلط را از بین ببرند .
یحیی به سربازی رفته است . کرمانشاهان . روی
نامه هایش خلیج فارس ایران محل دفن ریگان نوشته است . از آن نامه های مخصوص
رزمندگان . از زبل خان کردستان به زبل خان آذربایجان . پس از عرض سلام و آرزوی
سلامتی . نگرانی فقط از دوری شما و نامه های شماست . و آخر نامه هم عکس زبل خان را
با آن سبیل هایش کشیده و بالایش نوشته زبل خان اینجا زبل خان آنجا زبل خان همه جا
. و بعد یک قلب کشیده که دو تا تیر خورده است . غضنفر نامه را برای اکرم می خواند
. اکرم به برق ، بلق می گوید و گل خاتون می خندد . عباس با همان چکمه های چرمی که
در رنگرزی می پوشد به خانه گل خاتون رفته است . چراغعلی به شهناز گفته عباس دیگه
بزرگ شده براش دنبال زن بگردن . عباس اما در فاز زن گرفتن نیست . یحیی ژیان را
فروخته و یک جیب میوی رو باز آبی رنگ خریده است . شطرنج آزاد شده است . همه دارند
در کوچه ها و پارک ها شطرنج بازی می کنند .
چراغعلی می خواند سو گلیر بوروخ بوروخ . سووا
ویردیم یومورخ . لاله لر را هم می خواند . سالار می خواند آلوده اوتوروب اوش مرتبه
ده و شهناز می خندد . عباس بیشتر آهنگ های کلاسیک شاد را دوست دارد . سریه کلی قصه
بلد است . سریه قصه های ابیله قوت را می گوید . قوت یعنی گرگ . قورد هم می گویند .
ابیله هم یعنی ابله . عباس تیپش تیپ مدرسه نیست . از مدرسه و معلم ها و کتابهایش
خوشش نمی آید . کتاب شیمی غضنفر را ور می دارد و ورق می زند . می گوید من از همه
این کتابها زیاد می دانم . معلم که قرآن و عربی درس می دهد سرم درد می گیرد . همه
اش تقصیر علی اشرف است . آنقدر آمده نشسته در خانه چراغعلی از این حرفها زده که
بنده خدا بچه ها شستشوی مغزی شده اند . اگر آلمانی ها به ایران حمله کرده بودند به
جبهه نمی رفت . از آلمانی ها خوشش می آید . می گوید آنها هم آریایی هستند . غضنفر
می گوید اسب که نیستیم نژادمان مهم باشد . ملا رسول آن ور خیابان فولکس قورباغه ای
اش را نگه می دارد و می رود . یحیی یک سیب زمینی می برد داخل اگزوز فولکس می چپاند
و فشار می دهد . حاج آقا فولکسش را که روشن می کند خاموش می شود . مکانیک های
اطراف مغازه بالاخان دور فلوکس جمع می شوند و هر کدام نظری می دهند .
چراغعلی سبیل ها و موهایش را سیاه رنگ کرده است
. غضنفر و یحیی می روند از شیشه مغازه نگاهش می کنند و می آیند این ور کلی می
خندند . زنها در اتاق رو به حیاط دارند می رقصند . یحیی و غضنفر دارند یواشکی از
پله های زیر زمین نگاهشان می کنند . وضعیت قرمز می شود و زنها بنده خداها دارند در
اتاق به این ور و آن ور می دوند و دنبال چادرشان می گردند . دو تا هواپیمای اف پنج
در آسمان به پرواز در آمده اند . با صدای ضد هوایی ها ، زنها به هوا می پرند .
عباس در اهواز رفته فیلم پرواز در شب را دیده است خیلی خوشش آمده است . به تبریز
که آمده یحیی و غضنفر و سالار را برداشته و به سینما برده تا باز هم فیلم را ببیند
. عباس می گوید یکی از سربازها مریض بود و فرماندهشان آمد که برادر می توانی جای
این سرباز دو ساعت نگهبان باستی . گفتم آره و رفتم چرت بزنم که بلند شدم دیدم صبح
شده است . فرماندهشان آمد گفت تا صبح خودت ایستادی ؟ گفتم آره . ماچم کرد و رفت .
به فرمانده های دیگر گفته بود که این برادر چهره اش خیلی نورانی است شب تا صبح به
جای چهار تا سرباز نگهبانی داده است . همه می آمدند از من التماس دعا می کردند .
چراغعلی می گوید اینجوری نمی شود . اینها تا
همه مردم کشته نشوند تمام نمی کنند . بار و بندیلشان را می بندند و به مرند می
روند . مرند بمب نمی اندازند . فقط شهرهای بزرگ را بمباران می کنند . دو تا اتاق
اجاره می کنند . دو تا پنجره که به یک حیاط خیلی بزرگ نگاه می کنند . زن صاحبخانه
اسمش خدیجه است که بهش خججه می گویند . مستراح آن ور حیاط است اما شیر آب وسط حیاط
است و باید آفتابه را پرکنند به مستراح بروند . یک علاالدین بیشتر نیست . شهناز
همه غذا ها را در همان یک علاالدین می پزد . چراغعلی یک بالش زیر سرش می گذارد و
شهناز را صدا می زند که این چای پس چی شد . یحیی رفته یکی از مرغ ها را از حیاط
گرفته داخل خانه آورده است . آن یکی اتاق هنوز فرش ندارد و با دمپایه می روند از
آن یکی اتاق وسایل می آورند . عباس هنوز در جبهه است . شهناز می ترسد بیاید ببیند
خانه خالی است نگران شود .
سلام عباس . ما آمده ایم گردش . جایت خالی است
. آمدی نبودیم نترس یک راست به مرند بیا بگویی خانه خججه نشانت می دهند . یک
رودخانه ای از وسط شهر می گذرد که وسطش یک پل است . کمی که از پل رد بشوی یک
دیوانه است چکمه های سیاه پلاستیکی بزرگ پوشیده و دختر ها را که از دور می بیند
مثل اسب صدا در می آورد . همانجایی که آن دیوانه نشسته بغلش یک کوچه است . آن کوچه
را تا تهش می آیی و به سمت راست می پیچی و به یک سه راهی می رسی . همانجا وایستا و
یک سوت بزن تا من بیایم . مامان می گوید حواست به خمپاره ها باشد . خلاصه افقی نیا
که مامان غش می کند . بابا پشت سرت فحش می دهد که پسره نفهم رفته داره برای
آخوندها می جنگه . بیایی پوستت را قلفتی می کند . خلاصه جنگ را هر چه زودتر یا آن
وری کنید یا این وری که اینجا ما حال نداریم هر روز آفتابه پر کنیم تا آن ور حیاط
به مستراح برویم و دلمان برای خانه تنگ شده است . مرکب در قلم مانند آب است . خطم
را حال می کنی . منتظر جواب هستم . مثل بچه آدم چیزهایی بنویس که بتوانم برای
مامان بخوانم . نارنجک یادت نره . تن ماهی و کنسرو هم اگر کمک های مردمی اضافی آمد
ورش دار بیار اینجا مثل گاو نشسته ایم و هر چی دم دستمان می آید می خوریم . راستی
این خججه خانم یک دختری داره که شکل عمو علی اشرفه بابا می گه برای عباس خواستگاری
کنیم خلاصه مبارکه . بابا می گه هر چی می کشیم از دست عباس و امثال عباس می کشیم .
خداحافظ .
یحیی یکی از آن کشتی های آهنی خریده است . نفت
می ریزد و آتش می زند و کشتی با صدای خور خور داخل تشت آب در حمام دور می زند . از یکی دو تا دهه شصتی
پرسیدم این کشتی ها یادشان نمی آید . نمی دانم یحیی رفته از کجا خریده است .
ناوهای آمریکا به خلیج فارس آمده اند . عباس می گوید بسیجی ها می خواهند با قایق
موتوری به ناوهای آمریکا بکوبند . چراغعلی می گوید آمریکایی ها قایق ها نرسیده با
لیزر ذوبش می کنند . عباس می گوید دو تا از فرمانده ها ماندند و پل را وقتی عراقی
ها رسیدند منفجر کردند و خودشان هم شهید شدند و اشک از گوشه چشمش می چکد . برای
عباس جشن پایان خدمت گرفته اند . چراغعلی می ترسد که بچه های کمیته و مسجد بریزند
و همه را بگیرند . چراغعلی می گوید سن کی اوزون فیشارداسان میوه فیشاری نئینیسن .
چراغعلی ده سال است که منتظر است رژیم عوض شود . چراغعلی با سالار و غضنفر رفته
اند هوا بخورند . چراغعلی دکه های فشار قوی برق را نشان می دهد و می گوید همه
اینها را رضا شاه کشیده . رضا شاه برای کندن هر وجب از تونل ها ، یک اسکناس به هر
کارگر داده است . چراغعلی بچه ها را سوار فیات زردش کرده . می خواهند بروند از
باسمنج ، سیب زمینی و خیارشور بخرند . در جاده باسمنج همه ماشین ها از چراغعلی
سبقت می گیرند و هر قدر بچه ها خودشان را می کشند که بابا گاز بده نگذار رد بشوند
چراغعلی سرعتش را زیاد نمی کند .
چراغعلی استفراغ دارد . رنگش زرد شده است .
یحیی هر روز بهش سرم می زند . داخل سرم سفتریاکسون می زند . متخصص داخلی برایش
مورفین نوشته است . یک تخت گوشه اتاق گذاشته اند آنجا می خوابد . بیشتر وقت ها
خواب است . فقط آش می خورد . سالار و غضنفر کنارش نشسته اند . چشمهایش را باز می
کند و غضنفر را می شناسد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر