۱۳۹۳ خرداد ۱۸, یکشنبه

غضنفر - 1



همین غضنفر را هم اگر بنویسیم برای هفت پشتمان کافی است با این کارهایش . غضنفر همه را کتک می زند . کوچک و بزرگ هم سرش نمی شود . این بچه را چرا برنمی دارید ببرید روانپزشک . این بچه عقده ای است . فرشته می گوید دارد زهرش را بیرون می ریزد . بزرگ که شد درست می شود . اکرم می گوید مرا به گور می برد بعد درست می شود .


خانه عباسقلی

غضنفر وقتی می خوابد یکی از پاهایش را تکان می دهد . حالا فرقی نمی کند کدام پایش باشد . دو عنکبوت سیاه هستند که سر به سر عنکبوت پیر می گذارند و غضنفر از پاهای درازشان می گیرد و بلندشان می کند و گل خاتون می ترسد و فرار می کند . گل خاتون می ترسد خواستگار بیاید و خانه بهم ریخته باشد . مخدومعلی را دعوا می کند که آشغال نریزد .

عنکبوت پیر سیصد سالش است . حالا دویست سال این ور و آن ور . عروسی سلطنت یادش است . در همین صندوقخانه سلطنت بدنیا آمده است . گوشه پنجره صندوقخانه برای خودش تور می بافد و چرت می زند و منتظر مگس بخت برگشته ای می شود . پنجره صندوقخانه به پشت بام خانه گوهر باز می شود . مخدومعلی گوشه پشت بام با آجر و گچ ، کفترخانه درست کرده است . گربه علی اشرف یکی از کفترهای مخدومعلی را خورده است . مخدومعلی با تفنگ ساچمه ای گربه را نشانه رفته و زده شیشه صندوقخانه را شکسته است . سلطنت دو طرف شیشه ، دکمه گذاشته و با نخ و سوزن دوخته است تا شیشه نریزد .

عنکبوت پیر با موش صندوقخانه سر و سری دارد . حالا کدام یکی عاشق کدام یکی است نمی دانم . موش صندوقخانه سه کیلو برنج را داخل پاکت خورده است . مخدومعلی برایش تله گذاشته است . دم موش در تله مانده است . هر جا می رود تله را هم با خودش می برد . مخدومعلی که می آید می رود زیر یخدان مخفی می شود . یخدان جهیزیه سلطنت است . سلطنت پولهای نقره عباسقلی و طپانجه اسداله را در یخدان مخفی کرده است .

اکرم و نورالدین لب تخت نشسته اند دارند تخمه می شکنند و فیلم جنگ جهانی را می بینند . هواپیماها مثل مور و ملخ ریخته اند بمب هایشان را سر مردم شهر می ریزند . غضنفر دارد در باغچه گل سرخ می چیند . دو تا دختر کوچولو می آیند سه چرخه غضنفر را هول می دهند و فرار می کنند . غضنفر اسباب بازی هایش را در طاقچه اتاق بالا چیده است . نمی گذارد کسی دست بزند .

گل خاتون و اکرم چادر شب به سر کرده اند به خیابان مشروطه رفته اند مرگ بر شاه بگویند . مردم کفن پوشیده اند . غضنفر می ترسد . غضنفر فکر می کند که مردم مرجیمه شاه می گویند . مرجیمه در ترکی یعنی عدس . سربازها پشت نفربرها نشسته اند شلیک هوایی می کنند . مردم برایشان گل پرتاب می کنند . مردی بالای جرثقیل رفته است . غضنفر دارد با دهان باز نگاهش می کند .

غضنفر و نورالدین کشتی می گیرند . نورالدین زمین می خورد . نورالدین همه سربازهایش را به خانه آورده است . سربازها تفنگ هایشان را زمین گذاشته اند و دور تا دور سفره نشسته اند . غضنفر از اتاق بالا نگاهشان می کند . غضنفر یک روز بیشتر به کودکستان نمی رود . نورالدین کف پاشنه هایش ترک می خورد . سلطنت دارد روغن حیوانی به پاشنه های نورالدین می مالد . از درز پنجره سرما می آید . نورالدین دارد دور تا دور شیشه ها را با انگشت بتونه می مالد . اختر زن همسایه آمده که بهشتی را منفجر کردند . تلویزیون دارد اجساد سوخته را نشان می دهد . اکرم می ترسد و تلویزیون را خاموش می کند .

یک ترکش کوچک به دست نورالدین خورده است . دستش را پانسمان کرده است . نورالدین در خانه سیب را گاز می زند می خورد اما در مهمانی سیب را با کارد می برد و می خورد . غضنفر دوست دارد در مهمانی هم سیب را گاز بزند اما نورالدین خجالت می کشد . غضنفر رفته از انباری گوهر یک کتاب علوم پیدا کرده است که باید مال سوم دبستان باشد . ورقهایش را می کند و موشک درست می کند . انباری گوهر تاریک است . لامپ ندارد . سلطنت می گوید که قبر عباسقلی در انباری گوهر است . شب های زمستان که حیاط پر از برف است گوهر راه مستراح را نزدیک می کند و در همین انباری کارش را می کند . مخدومعلی و گل خاتون می ترسند به انباری گوهر بروند اما غضنفر می رود . غضنفر از زنبور هم نمی ترسد . با دمپایه اکرم زده در یک روز بیست تا زنبور عسل را در کرت گل سرخ ها کشته است .

سلطنت می گوید شیر پاستوریزه ، مزه ندارد ، راست هم می گوید . سلطنت موهایش صاف است پشت کلّه اش تخت است شکل صورتش شبیه مصری هاست ، بینی اش تیز است ، یک چشمش مصنوعی است ،  وقتی حرف می زند ، هیجان دارد و  چادرش را در دستش مچاله می کند . همیشه یک چارقد سرش است . یکی دو تا دندان طلا دارد ، شلوار سیاه پشمی می پوشد و جوراب های سیاهش را روی شلوارش تا زانوهایش می کشد .

گوشه اتاق یک طاقچه است که سلطنت ساعت شماطه دار روسی را آنجا می گذارد . یک زنگ نکره ای دارد که نگو . آدم زهره ترک می شود . مخدومعلی پنج صبح به کبریت سازی می رود . مخدومعلی موهایش را سشوار کشیده است . می ترسد بخوابد موهایش خراب بشود . یک دفتر چهل برگ خالی زیر میز سماور  است که مخدومعلی و غضنفر بر می دارند نقطه نقطه بازی می کنند . گل خاتون از نقطه نقطه خوشش نمی آید و عاشق اسم و شهرت است . اسم و شهرت و میوه و حیوان و اشیا . مخدومعلی به کلاس رقص آذری می رود . در خانه می رقصد و سلطنت می خندد .

برای گل خاتون خواستگار آمده است . گل خاتون روی کول سلطنت رفته دارد از بالای در نگاه می کند . نمی داند داماد کدام یکی است . اسماعیل سر مهریه دعوا راه انداخته است . رجب و مخدومعلی هاج و واج نگاه می کنند . نورالدین از خجالت سرش را پایین انداخته است . خواستگارها بلند می شوند می روند . سلطنت هم بلند می شود . گل خاتون به وسط اتاق شیرجه می زند .

مخدومعلی دوچرخه بیست و هشتش را فروخته و یک موتور سوزوکی هشتاد خریده است که هر روز با دستمال برقش می اندازد . غضنفر با ترس و لرز پشت موتور می نشیند و می روند . تلویزیون را بالای کمد چوبی گذاشته اند . تلویزیون دارد نامها و نشانه ها را پخش می کند . مخدومعلی طرفدار استقلال است . به دیوار آشپزخانه عکس حسن روشن و ناصر حجازی و گوگوش را زده اند . مخدومعلی با قاشق در کانادا را باز می کند و در کانادا بومب می کند و به سقف خانه می خورد . مخدومعلی و گل خاتون جمعه ها تا ظهر می خوابند آنوقت غضنفر که صبح می آید بیدارشان کند سلطنت داد و هوار راه می اندازد .

مستراح آن ور حیاط است . غضنفر در مستراح را که باز می کند گوهر نشسته است و لبخند می زند . غضنفر فرار می کند . رجب دارد چاه مستراح را با سطل چرمی به کرت خالی می کند . یک مگس مگسی شده که نگو . مستراح دو پله از حیاط بالاتر است . آب که می ریزی چند لحظه بعد صدای شرشر ریختنش را به چاه می شنوی . مستراح آب ندارد . آفتابه مسی را از حوض پر می کنند می برند . غضنفر گاهی راه مستراح را نزدیک می کند و در کرت سبزی ها کارش را می کند . در کرت ها مرگ بر آمریکا می نویسد . اکرم دعوایش می کند .  غضنفر هنوز بلد نیست خودش را بشوید . دو ساعت در مستراح می نشیند و اکرم را صدا می زند .

این ور مستراح ، مطبخ است . عنکبوت پیر می گوید سلطنت ، نورالدین را در همین مطبخ بدنیا آورده است . سلطنت تابستانها در مطبخ رب گوجه فرنگی می پزد . جلوی مطبخ دو تا درخت آلو است که همیشه آفت دارد و غضنفر که دست می زند دستهایش چسبناک می شود . دور تا دور حیاط را با سنگهای قلمبه قلمبه سنگفرش کرده اند . نورالدین با میخ و چکش اسمش را روی یکی از سنگها کنده است . غضنفر با مخدومعلی به سینما می رود . می روند سه راهی دالی کوچه ، سوار اتوبوس صد و نوزده می شوند و خیابان مشروطه پیاده می شوند . بلیط اتوبوس پنج ریال است . بلیط سینما شصت ریال است .

گل خاتون آب داغ می گذارد کنار کرت موهای بلندش را می شوید . موهایش موخوره دارد . غضنفر یکی یک موخوره هایش را می کشد . گل خاتون غضنفر را به مدرسه شان برده است . دخترها دور غضنفر جمع شده اند و می خندند . گل خاتون برای غضنفر کیهان بچه ها می خرد . بیست ریال . هنوز عکس شاه روی سکه های دو تومنی است . انقلابی ها وقت نکرده اند سکه ها را عوض کنند . اتوبوس ترمز می کند و غضنفر به کف اتوبوس شیرجه می زند . گل خاتون به غضنفر می گوید به اکرم چیزی نگوید . اکرم چرخ خیاطی را برداشته به کلاس گلدوزی ببرد دیسک کمر گرفته است .

بالاخان آمده اکرم را ببیند . اکرم غضنفر را می فرستد از بقالی مش احد در کنار مسجد حاجی ولی نوشابه بخرد . غضنفر چهار تا کانادا و دو تا کوکا می خرد . زنبیل سنگین است و شیشه ها به زانوهای غضنفر می خورد . عکس بنی صدر را روی دیوار مسجد کلانتر کشیده اند . بالاخان همه کانادا را یک نفس قولوب قولوب سر می کشد . غضنفر دهانش باز مانده است . غضنفر عاشق بالاخان است . بالاخان در خانه حمزه علی کفاشی می کند . هر روز هشتاد جفت کفش می دوزد . سیگار را کنار گذاشته و به کوه می رود . می رود پشت کوه درخت می کارد . تلویزیون زورو و گروهبان گارسیو را نشان می دهد . غضنفر با چوب روی دیوار کاهگلی ، زد انگلیسی می کشد .

کنار حوض یک درخت آلبالو است . گوهر دارد کنار حوض در تشت مسی رخت می شوید . مخدومعلی نردبان گذاشته به پشت بام خانه گوهر رفته دارد به کفترهایش آب و دانه می دهد . یحیی رفته از رودخانه چند تا حلزون آورده است .

حلزون ها چپ دستند و با پای چپ شوت می کنند . حلزون ها چای نمی خورند قهوه می خورند آن وقت داخل قهوه شان آب لیمو می ریزند . حلزون ها کفش هایشان را سه شنبه ها واکس می زنند . فردای سه شنبه در شهر حلزون ها جمعه است . حلزون ها جمعه ها ناخن هایشان را می چینند . حلزون ها هنوز انقلاب نکرده اند . دارند در زمان شاه حال می کنند . گوگوش هر روز می آید در تلویزیون برایشان می خواند . حلزونها شراب میگو می خورند و دست در دست هم می رقصند . در شهر حلزون اول هر ماه نوروز می گیرند و به همدیگر عیدی می دهند . حلزون ها هیچ وقت عصبانی نمی شوند و سیگار نمی کشند . حلزون ها هر روز پنج عصر برای خودشان اسفند دود می کنند . در شهر حلزون ها مرده ها ایستاده می میرند . زنده ها بی بهانه زنده اند . درخت ها به خاطر چشمهای تو سبزند . قورباغه ها برای دلخوشی تو می پرند . در شهر حلزون ها کسی نماز نمی خواند . یعنی مغزشان هنوز خدا را کشف نکرده است . حلزون ها هر روز هفت وعده غذا می خورند . زنگ می زنند برایشان غذای تلفنی می آورند . حلزون ها بلد نیستند غصه بخورند . و اشکهایشان تنها برای تمییز کردن چشمهایشان است . حلزون ها هر روز قبل از صبحانه ورزش می کنند . حلزون ها هر روز یازده بار دندانهایشان را مسواک می زنند . حلزون ها همه کلمات روزنامه ها را می لیسند روی تبلت هایشان می لغزند و همه اخبار جهان را حس می کنند .

رجب دارد باغچه را بیل می زند . یحیی دارد کرمهای خاکی باغچه را در قابلمه جمع می کند . علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا آژیر قرمز است به پناهگاه ها برود . بومب . بومب . یا ابالفضل . شیشه های خانه می شکند . گچ دیوارها ترک می خورد . سلطنت دارد در اتاق به این ور و آن ور می دود . در خانه را گم کرده است . دارد خودش را از پنجره به حیاط می اندازد . شهناز رنگش مثل گچ سفید شده است . چراغعلی رنگش کبود شده است . دود دارد از سوراخهای بینی اش بیرون می زند . مانده به کی فحش بدهد .  

شهناز از صبح تا شب مثل یک روبوت برنامه ریزی شده کار می کند . مثل یک تراکتور . مثل یک زن قدیمی . سریه کنار سماور می نشیند . روی پوست گوسفند دباغی شده . علی اشرف از چراغعلی پول می گیرد می برد همه اش را در قمار می بازد . زیور هم مثل علی اشرف جایی گرم و نرم تر از اینجا پیدا نکرده است . زیور سیگار زر می کشد . زیور عباس را دنبال جاسیگاری اش می فرستد . عباس داخل جا سیگاری می شاشد و درش را می بندد . زیور که جا سیگاری را باز می کند قاه قاه می خندد . زیور وقتی می خندد کلی سرفه می کند . عباس وقتی چای می خورد استکان را وسط اتاق پرت می کند . می خواهد صدای سریه را در بیاورد . سریه که نماز می خواند عباس مهرش را بر می دارد و فرار می کند . یحیی دور کتابهایش یک کش می اندازد و با دوچرخه به مدرسه می رود . یک پنج تومنی را هم لوله می کند داخل لوله فرمان دوچرخه می چپاند . انقلابی ها به پول هم گیر می دهند . چراغعلی می گوید دیگر شورش را در آورده اند . یحیی از مدرسه که می آید کتابهایش را می اندازد گوشه اتاق تا فردا صبح که برشان می دارد به مدرسه می رود . برنامه مرنامه هم برایش مهم نیست و همینجوری چند تا دفتر کتاب برمی دارد و به مدرسه می رود . چراغعلی اینها را که تعریف می کند از خنده غش می کند .

چراغعلی و علی اشرف بعد از ظهرها می خوابند و یحیی و غضنفر پاهایشان را ماساژ می دهند . ساعت پنج کارتون نشان می دهد . یک تلویزیون توشیبای قرمز رنگ چهارده اینچ سیاه و سفید که یک طلق رنگی رویش انداخته اند . نخودی را نشان می دهد . با سیم از پایین صحنه دست عروسک ها را تکان می دهند . سریه به نخودی ، خمیرچه می گوید . یحیی گاز فندک چراغعلی را زیاد کرده است . چراغعلی که می خواهد سیگار روشن کند سبیل هایش می سوزد . یک پدر سوخته ای می گوید که یحیی مثل فنر از اتاق بیرون می دود . بلندگوی مسجد دارد مارش حمله پخش می کند .

عراقی ها خرمشهر را گرفته اند . صدام گفته تا تهران می آیند . بچه های دالی کوچه فله ای به جبهه رفته اند . آهنگران که می خواند همه هوایی می شوند . چراغعلی می گوید با نوای قابلاما می رویم آشپازخانا و می خندد . غضنفر دارد مشق می نویسد . نورالدین رفته است سه تا لبو خریده است . غضنفر دارد از پنجره اتاق نگاه می کند . نورالدین جای پاهایش روی برفهای حیاط مانده است . یک خمپاره جلوی پای نورالدین افتاده و نترکیده است . سلطنت می گوید باید یک گوسفند قربانی کنیم . نورالدین می گوید در جبهه آب برای خوردن نیست . برف ها را آب می کنیم و وضو می گیریم . نورالدین از جبهه کلی برای غضنفر اسباب بازی آورده است . تانکی که دو تا باطری متوسط می خورد و چراغش روشن خاموش می شود و دور خودش می چرخد . دو تا عروسک که با چوب پیانو می زنند . یک خودکار که ساعت کامپیوتری دارد . تلویزیون که آهنگ اخبار را پخش می کند غضنفر کلاه ارتشی و عینک نورالدین را برمی دارد و با تفنگ چوبی اش در خانه رژه می رود .

بینندگان عزیز توجه فرمایید . اعلامیه دسته جمعی شهید های دالی کوچه را به دیوار زده اند . یحیی با چند تا چوب و یک کش و یک قاشق پلاستیکی ، یک مسلسل درست کرده است . با اسپری عکس بنی صدر را روی دیوار مسجد سیاه کرده اند . دخترها در حیاط مدرسه دارند کدو کدو ، این ور کدو ، آن ور کدو ، وسط کدو ، دور کدو بازی می کنند . بابا آب داد یا نان داد و پسری که کاپشنی از جنس پوست گوسفند پوشیده است و بچه ها بهش می خندند و بع بع می کنند . سیامک ردیف سوم می نشیند و همیشه بیست می گیرد . غضنفر یک خط کش دارد که جدول ضرب دارد خط کش را کج می کند عددها عوض می شوند . خط کش را لطف اله از تهران آورده است . لطف اله یک پیکان پنجاه و نه دارد . خط کش داخل بخاری ارج که دورش توری است می افتد و غضنفر که می خواهد خط کش را بردارد دستش می سوزد . اکرم و گل خاتون که از کوچه می آیند غضنفر دستش را پشتش قایم می کند .

معلم کلاس اول خانمی بد اخلاق است که همیشه چوب دستش است . غضنفر اضطراب دارد و سر کلاس گیج بازی در می آورد و هر روز مداد پاک کنش را گم می کند . از ساعت شش صبح بلند می شود به مدرسه می رود . اکرم ساعت خانه را یکساعت عقب می کشد . آنقدر مشق هایم را پاک می کند که دفترش پاره می شود . الف ها را از ترس خانم معلم با خط کش می کشد . از عکس های اول کتاب و آهو کاهو جارو پارو خوشش می آمد اما وقتی تابلوی سگ گربه را دنبال می کند را می گوید هول می کند . ردیف پشت سرش پسری است که موهای غضنفر را می گیرد می کشد و خانم معلم چیزی بهش نمی گوید . مبصرشان یک چوپان است که از همه بلند قدتر است . دو ساله است اما بلد نیست اسم شلوغ ها را در تخته سیاه بنویسد . از دست بچه ها می گیرد و کشان کشان جلوی تخته می برد . غضنفر گردنش دراز است و بچه ها زرافه صدایش می زنند . غضنفر یاد گرفته به سو ، آب بگوید .

مخدومعلی غروب ها می رود در مغازه عین اله باقلا می خورد . عین اله ساز می زند . بچه های مسجد می ریزند همه شان را می گیرند . مخدومعلی را هم می برند . سلطنت دارد خودش را می کشد . نورالدین که از جبهه می آید آجیل می خرند و برای دیدنش می روند . مخدومعلی از پشت شیشه با گوشی حرف می زند و می خندد . سلطنت گریه می کند . گوهر و رجب هم آمده اند . آجیل ها را به سرباز می دهند . غضنفر با گل خاتون رفته از باغ کلانتر خاک شیر بچیند . اکرم سفره حضرت ابوالفضل باز کرده است . طرلان از یک هفته قبل آمده کمک کند . غضنفر و ترانه می زنند همه برنج ها را زمین می ریزند .

آقای رضوی کمی چاق است . کمی موهایش ریخته است . کم حوصله است . غضنفر دلش برای خانم یوسفی و کلاس دوم تنگ می شود . آقای نوروزی لاغر و بلند است . کمی سر به هواست . خنده هایش خوب است . آقای اکبر نژاد چاق است . می گوید این کتاب تاریخ دروغ است . می گوید بروید بمن بگو چرا بخرید . اکرم به نهضت سواد آموزی می رود . غضنفر و اکرم می دهند انشاهایشان را گل خاتون می نویسد . انشاها را حفظ می کنند تا در امتحان هم بنویسند . " به نظر من جنگ خوب است چون این جنگ را ما شروع نکردیم بلکه بدست ابرقدرت های شرق و غرب بر ما تحمیل شده است . " گل خاتون یک چیزهایی می نویسد که خودش قبول ندارد . گل خاتون به ناخن هایش لاک می زند .

غضنفر دارد مشق می نویسد . همان درس که عمو حسین گاوی داشت که تنهایی گذاشته بود رفته بود گرگ آمده بود و یک دختر هم بود که اسمش یادم نیست . فارسی دوم ابتدایی که یادتان هست . آره . چراغعلی نشسته و با لهجه کاملا ترکی درس را می خواند و غضنفر می نویسد . یحیی هم کلی از گرگ گفتن چراغعلی که چیزی شبیه جورج می گوید می خندد . گل خاتون هنوز مدرسه است . یحیی بعد از ظهرهاست . ساعت ده صبح است . شهناز دارد فکر می کند که برای ناهار چه بپزد . غضنفر رفته از انباری گوهر یک دیوان حافظ پیدا کرده است . نورالدین اسمش را با مداد رنگی قرمز روی جلد سیاه رنگ دیوان حافظ نوشته است . ورق هایش کاهی است و بوی گرد و غبار می دهد . غضنفر دیوان حافظ را به گل خاتون نشان می دهد و چشمهای گل خاتون پر از اشک می شود . غضنفر به سرش زده کتاب ماهی سیاه کوچولو را که از انباری پیدا کرده بخواند . با سواد دوم ابتدایی نمی شود . رجب می گوید که یکی از کفترها به هواپیما خورده و هواپیما سقوط کرده است و دولت دارد کفترها را جمع می کند . فردا که مخدومعلی به کبریت سازی می رود رجب لانه کفترها را خراب می کند .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر