و از باغمیشه دو سه ساعت
که با الاغ می رفتی به ونیار می رسیدی و می رفتی و در قهوه خانه محرم می نشستی و سارا
برایت چای دم می کرد و از پشت پرده پدرش را صدا می زد که بیاید سینی چای را ببرد و
تو هنوز سارا را ندیده بودی و تنها مفتون صدایش شده بودی و مفتون شرشر آجی چای که
از پشت قهوه خانه می پیچید و شلاق زنان از پشت عینالی تا آن ور تبریز می رفت و نرم
نرمک تمام خستگی اش را در آغوش مهربان دریاچه می گریست و دریاچه که هنوز برو بیایی
برای خودش داشت .
و آن سالهای جنگ و قحطی
که یک لقمه نانی هم گیر نمی آمد و اگر گیر می آمد نصیب سربازهای روس و انگلیس می
شد و اصلا برای محرم چه فرقی می کرد که هر چه که بود قمر بود که هر روز در جذامخانه
بیشتر آب می شد و سارا و لیلا که هر شب آرام و بی صدا با شلاق های آجی چای برای
اینهمه درد می گریستند .
قهوه خانه نرسیده به
روستای ونیار بود . سر راه تبریز به اهر . پشت کوه عینالی . کنار رودخانه آجی چای
. پدرم کبک و خرگوش شکار می کرد و می آورد خانم باجی برای مسافران قره داغ می پخت
. جبرئیل شوهر خانم باجی در جنگ آناخاتون کشته شده بود .
خانم باجی عاشق بود .
عاشق سرگئی سرباز روس که در جنگ جهانی اول به قهوه خانه می آمد و ساری گلین می
خواند .
پدرم را در یک شب برفی
گرگها کنار آجی چای خوردند و مادرم گل خانم زن کدخدای ونیار شد . من ماندم و نوروز
علی که همیشه خدا با خودش دعوا داشت و
خانم باجی که برایمان دستکش و جوراب می بافت و یتیمچه می پخت .
و این همان سالهای قحطی
بعد از جنگ جهانی اول بود همان سالهای وبا و آنفلوانزا و جذام و ما خیلی شب ها
گرسنه می خوابیدیم . محرم و دخترانش که به سویوتلوق می رفتند به قهوه خانه ما هم
سر می زدند .
سویوتلوق آن ور آجی چای
بود و من یکبار دیده بودم آجی چای صدای آواز قمر را که از سویوتلوق شنیده بود
ایستاده بود و گوش داده بود و به نوروز علی که گفته بودم خیال کرده بود دیوانه شده
ام و یک ترسه سیلی در گوشم خوابانده بود .
محرم پسر خاله خانم باجی
بود . محرم عاشق قمر بود و قمر که خوره به جانش افتاده بود . محرم می ترسید
دخترانشان هم جذام بگیرند .
سربازهای رضا شاه جذامی
ها را به سویوتلوق می بردند و لیلا و سارا که پاهای قمر را چسبیده بودند و محرم که
نمی دانست چه خاکی به سرش بریزد .
محرم و دخترانش آمده
بودند و در قهوه خانه پیش ما می ماندند و من با سارا و لیلا بش داش بازی می کردم .
یکبار من و سارا سر این
سنگ ها باهم دعوا کرده بودیم و بالاخان رفته بود از دره داش کسن برای سارا سنگ
آورده بود و من آنروزها هنوز عاشق سارا نبودم اگر بودم هم خبر نداشتم . . .
و سارا که هر روز بیشتر
شبیه مادرش قمر می شد و من یکبار در خواب قمر را که آمده بود از زیر زمین خانه
کلانترلی ها برای مادرش عالیه سرکه ببرد دیده بودم و خیال کرده بودم همان سارای
نقاشی است که از نقاشی بیرون آمده است و دنبالش تا قهوه خانه ونیار آمده بودم .
نقاشی را به دیوار قهوه
خانه زده بودیم و اسبه ریز از پشت سر سارا که گذاشته بود از نقاشی رفته بود بی رمق
و گل آلود می گذشت و درخت های توت و گلهای زرد و عمارت کلانترلی ها که به زیبایی
تمام با رنگ روغن نقاشی شده بود .
نقاشی را که برمی
گرداندی پیرمردی که دماغش را به شیشه چسبانده بود نگاهت می کرد و تو می توانستی در
سیاهی چشمهایش اسبه ریز را که برداشته بود سارا را به دریاچه می برد پیدا کنی .
اسبه ریز و آجی چای مثل
دو خواهری بودند که غرق در چشمهای هم می رفتند و در دستهای خالی دریاچه گم می شدند
. اسبه ریز از سهند می آمد و آجی چای از سبلان . اسبه ریز با ناز و افاده از وسط
شهر می گذشت و آجی چای با هزار کوله بار درد از پشت عینالی . اسبه ریز آبش مثل
چشمه حسن پادشاه زلال و گوارا بود و آجی چای آبش مثل اشکهای سارا شور بود .
جذامی ها را از سویوتلوق
به بابا باغی بردند . بابا باغی آن ور پل آجی چای بود . نزدیک آنا خاتون و بالاخان
که رفته بود در همان دره ای که روزگاری با اوستایش رضا داش کسن سنگ آسیاب می
تراشید قلمه می کاشت . این رضا داش کسن شکل رضا خوشنویس در سریال هزار دستان بود و
من یاد پیش درآمد اصفهان استاد نی داوود افتاده بودم .
سالها گذشت و لیلا زن
نوروز علی شد و من رفته بودم در کنار آجی چای نشسته بودم و با سنگ قورباغه ها را
می زدم و سارا که آمده بود در کنارم نشسته بود و من فکر کرده بودم دارم فیلم هندی
می بینم و با لهجه هندی ساری گلین را برایش خوانده بودم و سارا که دستهایش را به
طرف خورشید باز کرده و رقصیده بود . . .
ساچین اوجون هورمزلر گولی سولو
درمزلر ساری گلین بو سئودا نه سئودا دیر سنی منه وئرمزلر قوی آنان گلسین ساری گلین
آمان ساری گلین آمان ساری گلین
دامن کشان ساقی می خواران از
کنار یاران مست و گیسو افشان می گریزد بر جام می از شرنگ دوری بر غم مهجوری چون
شرابی جوشان می بریزد
جنگ جهانی دوم که شروع
شد دوباره سر و کله روسها پیدا شد . خانم باجی به روس ها ، اوروس لار می گفت . می
آمدند و می خوردند و غارت می کردند و می رفتند و آنروز که . . .
تنها بوی باروت بود و
جیب های خالی من و تو و سکه های روی میز
قهوه خانه و استکانی که از دست سارا افتاد . . .
اصلا فکر می کنی ساعت چند بود و چه سالی بود . کجا بودی که ندیدی . می دیدی هم
کاری نمی توانستی بکنی . و دیگر دیر شده بود .
ابوالقاسم داشت گنجشکانه می نوشت . هادی هم بود . مثل همیشه و کسی نمی پرسید
برای چه هادی . و علی که خیره شده بود در سبیل های شاه عباس روی شیشه قلیان محرم و
تو فکر می کردی که تینا هم باید آنجا باشد . و ژاله و میترا و همه فک و فامیلت . و
دکتر که چایش سرد شده بود .
و اینهمه شد . باید هم
می شد . شاید هم می توانست نشود . محرم را کنار درختانی که کاشته بود به خاک
سپردند .
میرزا عبداله از سرباز روس
سوال و جواب می کرد که حسنعلی دم اسب را کشید و اسب رم کرد و سرباز روس دست بسته به
زمین افتاد و من دور از چشم خانم باجی دست سارا را گرفته بودم و سارا که زل زده
بود در دستهای میرزا عبداله که زخم سرباز روس را می بست .
نوروز علی می گفت لیلا
جن زده شده است . لیلا یکبار چارقد نبسته به کوچه رفته بود . خبرش مثل بمب در
ونیار پیچیده بود . نوروز علی که فهمیده بود آنقدر کتکش زده بود که همه جایش کبود
شده بود .
نوروز علی چشمش دنبال
سارا بود و لیلا همه را می دانست . . . مردک پفیوز . دیوانه جد و آبادش بود .
لیلا تلافی کرد . در یک
شب بارانی و من و سارا و خانم باجی بیرون دویدیم . شعله های آتش از در و دیوار
قهوه خانه زبانه می کشید .
لیلا دستهای نوروز علی
را بسته و لباس عروسی اش را پوشیده بود و داشت در حیاط قهوه خانه می رقصید و
دیوانه ها کف می زدند و لامپ اتاق روشن و خاموش می شد .
فراتر ، فراتر ای زن که نه از این زمینی و
نه از این مردان که . . . کفتار بچه هایی گرسنه اند . . . فراتر ، فراتر ای زن که
پروازت را رشک برم با فرشتگان . . . به احترام این همه درد بگذار شب امشب بی ستاره
بخوابد . مانده تا درندگی ام را پایانی باشد بانو . . .
نوروز علی نصف صورتش
سوخته بود و جاهای دیگرش . لیلا را به دارالعجزه بردند . قهوه خانه جای ماندن نبود
. نوروزعلی و دوستانش از یک طرف و سالدات های روس از طرف دیگر . . .
هر چه داشتیم را گذاشتیم
و هر چه نداشتیم را برداشتیم و فردا آفتاب نزده خانم باجی و سارا سوار الاغ و من
مثل همیشه پیاده به طرف خانه عباسقلی در باغمیشه راه افتادیم .
خانه عباسقلی را که دیده
ای . آن درخت آلبالوی کنار حوض و آن دو کرت بزرگ و آن درخت های آلوی آفت زده جلوی
مطبخ که وقتی به مستراح می روی و دستهایت به برگهایشان می خورد چسبناک می شود .
این مستراح دو پله
بالاتر از حیاط بود و وقتی با آفتابه آب می ریختی چند ثانیه بعد صدای ریختن شرشر
آب را در چاه می شنیدی . این چاه هر وقت پر می شد آنرا با سطل های چرمی به کرت های
حیاط خالی می کردند و کَرت ها تا لبه پر می شد و یک مگس مگسی می شد که نگو .
باور کنید گاهی دلم برای آن بوی غلیظ
مستراح تنگ می شود شوخی نمی کنم و آن وزوز مگس ها و آن چک چک شیر آب از آن شلنگ
قرمز ده سانتی
در این کَرت های خانه عباسقلی ، بوته های گوجه فرنگی بود و
درخت های سیب پاییزی و درخت توت سفیدی که بغل خانه مش کریم عمی بود . گوجه فرنگی
ها را وقتی سبز بودند می چیدند و پشت پنجره جلوی آفتاب می گذاشتند تا سرخ شود .
خانم باجی شیشه های
آبغوره را هم پشت پنجره می گذاشت . سرگئی که می آمد خانم باجی برایش آش آبغوره می
پخت ، شکر هم سر سفره می آورد . شکر را داخل آش که می ریختی ترش و شیرین می شد .
مزه اش هنوز مانده در دهانم .
سرگئی در جنگ جهانی اول
عاشق خانم باجی شده بود . می آمد در قهوه خانه می نشست و برای خانم باجی ساری گلین
می خواند . انقلاب که شد سرگئی هم با روسها رفت و خانم باجی سالها چشم انتظار ماند
.
در جنگ جهانی دوم که
سرگئی با ارتش سرخ برگشته بود قهوه خانه ونیار در آتش جنون لیلا سوخته بود و سرگئی
دنبال خانم باجی همه باغمیشه را زیر پا گذاشته بود و یک روز که رفته بود کنار اسبه
ریز نشسته بود و ساری گلین می خواند صدایش تا خانه عباسقلی آمده بود و خانم باجی پا
برهنه تا اسبه ریز دویده بود .
سرگئی که می آمد عباسقلی
سه بار استعفرالله می گفت . گاهی هم اگر خلطی ته گلویش بود به کرت می انداخت .
اصلا این عباسقلی خجالت نمی کشد یوخسره را طلاق می دهد و می رود زن می گیرد
آنهم به خاطر یک بچه . خوب است که این سلطنت کچل هم بچه اش نمی شود . این بار هم
سقط نشود خوب است . آنوقت سارای من به خاطر یک لقمه نان و یک سرپناه باید از صبح تا
شب در خانه اسداله سگ دو بزند و آنوقت اسداله . . . لا اله الا الله .
جعفر گلیم خانه شان را
فروخته بود و یک ساز خریده بود . سریه چادرش را پهن می کرد و رویش ناهار می خوردند
. علی اشرف یک چشمش به کفترهایش در آسمان دالی کوچه بود و یک چشمش به سارا که لب
حوض داشت ظرفها را می شست . مستراح آن گوشه حیاط بود و بنده خدا میرزا عبداله تا
به مستراح برسد باید از هفت خوان رستم می گذشت . همین فضه دختر خپلوی سلطنت هفت
چشمی نگاهش می کرد .
جنگ جهانی دوم تازه به
پایان رسیده بود اما روسها هنوز در تبریز بودند . میرزا عبداله در حجره کاروانسرا
نشسته بود و داشت با دهاتی ها سر و کله می زد . اسداله از در پشتی حجره به خانه
رفته بود که مثلا یک چرت بخوابد . قدرت ظرفهای آبگوشت را از روی میزها جمع می کرد
. حیدر داشت بساط چای و قلیان را آماده می کرد . داد و هوار دو تا دهاتی قره داغی
در جلوی کاروانسرا بلند شده بود و کم مانده بود به خاطر چند شاهی بزنند سر و کله
هم را بشکنند .
خانه اسداله و خانه
عباسقلی مثل دو عاشقی بودند که از همدیگر قهر کرده باشند . خانه عباسقلی رو به
دالی کوچه بود و خانه اسداله رو به آرا کوچه و این دو خانه از یک در پشتی به
همدیگر راه داشتند .
سوگل زن اسداله برای
دیدن نوه اش نورالدین به خانه عباسقلی رفته بود و سارا آمده بود خانه اسداله را
برای آمدن سلطنت آب و جارو بزند و اسداله که معلوم نبود سر پیری خواسته بود چه
غلطی بکند که . . .
سارا با طپانچه زده بود
به . . . تو که نا محرم نیستی . بگذار هر جا خیالت می خواهد برود و من این طپانچه
را یکبار در بقچه های خانم باجی در یخدانی که در صندوقخانه بود دیده بودم .
و یکبار در خواب دیده
بودم که خانم باجی با همین طپانچه زده بود ناصرالدین شاه را در شاه عبدالعظیم کشته
بود و من از دودی که از لوله طپانچه اش بلند شده بود سرفه ام گرفته بود و بیدار
شده بودم .
اکنون که این را می
نویسم سارا در خواب دیگری مانده است . گاهی فکر می کنم خوابها به همدیگر راه دارند
. مثل اتاقهای تو در تو و قصر پادشاهان قدیمی .
در خانه عباسقلی تنها
کسی که می داند داریم داخل یک خواب بزرگ زندگی می کنیم من هستم . گاهی خیال می کنم
که همه این خواب را از خودم در آورده ام و نشسته ام در این مطب خالی برای لقمه
نانی چند می نویسم .
میرزا عبداله که رسیده
بود در چشمهای سارا از هوش رفته بود و به خودش که آمده بود سارا از در پشتی به
خانه عباسقلی رفته بود و مردم بالای سر اسداله که وسط اتاق افتاده بود جمع شده بودند
.
دیوانه ها فریاد می زدند
دوت دورو دوروت تیراختور و مردم اسداله را بالای دستهایشان برده بودند و شعار می
دادند . . . می کشم می کشم آنکه برادرم کشت . . .
میرزا عبداله در کلانتری
گفته بود که از دزدهای چند شب پیش بودند آمده بودند تلافی کنند و اسداله از ترس
آبرویش چیزی نگفته بود . . .
تو خجالت نمی کشی و تازه سارا
لقمه ای نیست که در گلویت گیر نکند . مشروطه چی بودن که به این چیزها نیست و مرام
، هندوانه نیست که بخواهی در چشمه حسن پادشاه بگذاری تا خنک بماند و چند روزی
بگذرد و همه چیز فراموش شود و کسی پیدا نشود که گندهایت را بنویسد .
یا بخواهند آتشی روشن کنند و
پوستت را قلفتی بکنند و تو بخواهی قرآن به سرکنی و عربده بکشی و میرزا عبداله
برایت پادویی کند و تو باد در غبغبت بیاندازی و خدایت را شکر کنی و هنوز سند
کاروانسرا بنام میرزا عبداله نباشد .
یا خواسته باشی با آبروی سارا دختر محرم بازی
کنی و آب هم از آب تکان نخورد و سنگهای آن کعبه که رفتی در سرت نخورد و تازه خدا
خواسته باشد از قولوب قولوب قلیانت خوشش بیاید و فرشته ها برایت کف بزنند.
نه این حرفها نیست قاقیه را
بدجوری باخته ای . خودمانیم مشروطه برای تو یکی که بد نشد و همین دیروز داشتی در
باغ گل احمد زمین را بیل می زدی تازه آن وقت هم از گل احمد می دزدیدی . . .
* * *
روسها رفته بودند و پیشه
وری را جای خودشان گذاشته بودند . بچه ها در مدرسه شعرهای ترکی می خواندند :
آروادی بیلسه یازی ، اؤزی یازار کاغاذی ، یالوارماز یاد کیشی یه
، سن کئچه نده آرازی ، کیبرین چوخ ، هونَرین یوخ ، فیکرین داغلاردا گزیر ، دونیادان
خبرین یوخ . . .
میرزا عبداله فدایی شده
بود و کاروانسرای آراکوچه را از اسداله پس گرفته بود و برای سارا خواستگار فرستاده
بود .
پیشه وری یکسال بیشتر در
تبریز نماند و در آذر ماه سال بیست و پنج که دولت ایران و روسها ساخت و پاخت کردند
پیشه وری هم با فدایی هایش به شوروی فرار کرد .
میرزا عبداله و سرگئی هم
شبانه از آراز گذشتند و به شوروی رفتند و مرزها برای چهل سال بسته شد و هیچ کدام
از نامه های عاشقانه سارا به میرزا عبداله نرسید .
خانم باجی در فراق سرگئی
تا چهل روز لب به غذا نزد و من که شبانه رفته بودم اسداله را بکشم با ساز و آواز
جعفر که در کنار حوض نشسته بود و آپاردی سئل لر سارانی می خواند از خواب پریدم :
یوخسره داشت با نخ سیاه
و سوزن برای عروسک هایی که دوخته بود چشم و ابرو می گذاشت . فاطما باجی و سریه
داشتند در جهره خانه جهره می ریسیدند . این جهره با فتح جیم یک چرخ چوبی بود و
دسته ای داشت برای چرخاندن ، پشم را از یونچی می گرفتند و با این جهره ، می
ریسیدند ، هر باتمان هیجده تومن .
علی اشرف در پشت بام جهره
خانه ، کفترهایش را دورش جمع کرده بود و برایشان بق بقو می کرد . چراغعلی عصای
تامارا را برداشته بود و مرغ و خروسهای جعفر را دنبال می کرد و عباسقلی کنار حوض
داشت وضو می گرفت و سارا . . .
و سارا که آب شده بود و
به زمین رفته بود و من که رفته بودم کنار اسبه ریز روی همان سنگی که سرگئی نشسته
بود و برای خانم باجی ساری گلین می خواند نشسته بودم و آپاردی سئل لر سارانی می
خواندم و شوخی شوخی قورباغه های اسبه ریز را با سنگ می زدم می کشتم . . .
سارای من
تکیده در مقبره کدام درد ، ژولیده در سایه کدام بید ، خزیده در جزیره کدام عشق ،
در سرزمین بی وطن کدام شب ، خاکستر مرگ کدام دوشیزه را رمیده اینچنین از مردمان
وطن بر سر می کند .
زنهای خانه عباسقلی جمع
شدند و فضه دختر خپلوی سلطنت را که روی دستش مانده بود به عقد من در آوردند و من
تا خواستم چیزی بگویم عباسقلی دستم را
گرفت و برد سر ماشین های جوراب بافی اش .
جوراب هایی که اگر پاشنه
داشت لنگه نداشت و اگر لنگه داشت اصلا شکل جوراب نبود و تا سالهای سال زنهای
باغمیشه به جای پول ، این جوراب های برگشتی را که بنده خدا مصدق به جای نفت تحریم
شده به هند و پاکستان صادر کرده بود به بقال و چقال می دادند .
و این همان روزهایی بود که نفت ملی شده بود
و خانم باجی عاشق لبه دار و صدای کفش های چرمی مش ابراهیم شده بود و من و بالاخان
با بچه های مدرسه هاشمی رفته بودیم در راسته کوچه یاشاسین مصدق فریاد می زدیم و
لوطی های شاهسون ریخته بودند ما را کتک می زدند و تامارا که حواسش را از دست داده
بود و بچه های آرا کوچه دنبالش راه می افتادند و دوت دورو دوروت تیراختور می گفتند
.
تامارا چهار تا النگوی
پلاستیکی داشت . یکی یکی النگو هایش را به شهین و شهناز نشان می داد . . . این راه
مارالان است . . . این راه فرح است . . . آنروزها فرح تا ربع رشیدی اسفالت شده بود
و آب لوله کشی تا بیلانکوه آمده بود .
تامارا چوبی بر می داشت
و مثل عین اله ساز می زد و زنها می خندیدند . شهین و شهناز از تامارا خوششان می
آمد . تامارا از مادرشان گلدسته برایشان می گفت . . . گلدسته وقتی برنج دم می کرد
عطرش تا سر شورچمن می رفت . . .
حمزه علی یک سبد پر از
میوه به تامارا می داد به خانه شان ببرد . گلدسته که مرد برای حمزه علی زنی گرفتند
بنام زیور که سیگار زر می کشید . زیور از تامارا خوشش نمی آمد .
تو فکر می کنی گلدسته که
مرد بالاخان چند سالش بود و شهین و شهناز تا کجا دنبال تابوت دویدند و زمین خوردند
. . .
در
قلبت جای خالی مادری ست می دانم و بر گیسوانت جای خالی نوازشی . کودک همسایه با
قصه های مادرش به خواب می رود و تو با غصه های مادرت . اشکهایت را پاک کن و لبخند
بزن . دخترکان بهار عروسی دارند . برایت از گردو گردنبندی ساخته ام . گردنبندی
برای بچه خرس یتیم کنار رودخانه .
یکبار زیور سر شام به
شهین و شهناز گفته بود که از آن مادر همین دخترهای دلخشه به فتح دال و لام یعنی هر
جایی . . . و بالاخان که چهل روز برای شفای گلدسته نماز صبح خوانده بود . . .
زده بود میز کرسی را
شکسته بود و بقچه ها و لحاف تشک های زیور را از بالای دیوار به شورچمن انداخته بود
و به خودش که آمده بود شهین و شهناز را برداشته و به خانه عباسقلی آمده بود و
یوخسره برایشان گل گاو زبان دم کرده بود . . .
و سالها گذشته بود و
شهناز زن چراغعلی و شهین زن نورالدین شده بود و نورالدین به ارتش رفته بود و جعفر ساز
پدرش عین اله را برداشته و در قهوه خانه چراغعلی در آرا کوچه بو قالا داشلی قالا
خوانده بود .
گاهی نورالدین هم با
تامارا به باغ می آمد . پسری با چشمان سیاه و ابروهای کمانی و حیایی دخترانه و
تبسمی نقاشی شده بر لبانش . می شد در نجابت چشمهای نورالدین تاریخ را سه بار آب
کشید .
سر شورچمن یک کاروانسرا
بود . دهاتی ها با الاغ ، ماست و پنیر می آوردند و قند و شکر و داش کلم می بردند و
در کاروانسرای شورچمن استراحت می کردند و آبدوغ چورک می خوردند .
یکبار چراغعلی از پشت
بام کاروانسرا به آبدوغ دهاتی ها شاشیده بود . چراغعلی آخر عمری که از همه چیز
خسته شده بود دوست داشت به همه تاریخ بشاشد .
اواخر سال چهل و سه بود که
من و بالاخان به تهران رفتیم . بالاخان در لاله زار کفاشی می کرد و من در گلوبندک
فینیش می زدم . خانه ای هم در کوچه پس کوچه های خیام اجاره کرده و فضه را هم برده
بودم و بالاخان عاشق رضیه دختر صاحبخانه شده بود .
یک اتاق سه در چهار متری
که دهلیز نداشت و از پنجره رفت و آمد می کردیم و همه اثاثمان یک گلیم کوچک یک در
دو متری بود و یک پیلته سوز برای گرم کردن اتاق و پختن غذا که لب پنجره می گذاشتیم
.
غیر از ما شش هفت تا مستاجر
دیگر هم بودند . عفت خانم زن صاحبخانه حتی مرغدانی بالای مستراح را هم به یک مرد
معتاد به اجاره داده بود . فضه وسواس داشت و هر روز با عفت خانم سر آب دعوا می کرد
.
سه هزار تومن پس انداز
کرده بودم و چهار هزار تومن هم از بالاخان گرفتم و خانه ای در کوچه های پیچ در پیچ
دروازه غار خریدم که دو تا اتاق کوچک در دو طرف حیاط داشت و وسط حیاط یک حوض بود
که زود زود آبش پر می شد .
بالاخان و رضیه در اتاق
بالای آشپزخانه و من و فضه در اتاق بالای مستراح می نشستیم و من رفته بودم و یک
تلویزیون سیاه و سفید کمد دار خریده بودم که قفل و کلید داشت و هر وقت به تبریز می
رفتیم فضه در تلویزیون را قفل می کرد و من همیشه با خودم فکر می کردم که آدمهای
داخل تلویزیون وقتی ما به تبریز می رویم چکار می کنند .
با آمدن تلویزیون زندگی
مان از این رو به آن رو شده بود و فضه به جای حرفهای خاله زنکی با رضیه می نشست و
فیلم می دید و کلی ترانه یاد گرفته بود و نق هایش ته کشیده بود و من که اعصابم دنج
تر شده بود . . .
زیرزمینی در گلوبندک
اجاره کرده و برای خودم یک ماشین فینیش بخار ساخته بودم . پارچه ها که اتو می شدند
ذوق می کردم .
شهین هم آنروزها آمده
بود تهران پیش رضیه خیاطی یاد می گرفت . من و فضه پس از بیست و چند سال صاحب دختری
شده بودیم که من اسمش را لعیا و فضه اسمش را صحرا گذاشته بود .
سلطنت زنگ زده بود و شهین
را برای نورالدین خواستگاری کرده بود . نورالدین ارتشی بود یکروز در قصرشیرین بود
و یکروز در سر پل ذهاب و یک روز در مریوان . آنروزها در سقز بود .
یکبار که حمزه علی برای
دیدن شهین به سقز رفته بود باد لبه دارش را برده بود و حمزه علی دنبال لبه دارش و
راننده دنبال حمزه علی دویده بود تا کرایه اش را بگیرد . شهین این را که می گفت هم
می خندید و هم گریه می کرد .
شهین می گفت اولین روز
که دنبال خانه اجاره ای می گشتیم صاحبخانه یک چای سیاه رنگ آورده بود و سلطنت وقتی
صاحبخانه به آشپزخانه رفته بود چای را گوشه اتاق خالی کرده بود .
مردم به خیابان ریخته
بودند و مرگ بر شاه می گفتند . نورالدین را به تبریز فرستاده بودند اما نورالدین
که آزارش به مورچه هم نمی رسید شلیک هوایی کرده بود و فراری بود . بالاخان رفته
بود شهین و بچه هایش را به خانه عباسقلی آورده بود .
عراق که حمله کرد
نورالدین را به سردشت فرستادند و این همان روزهایی بود که من و فضه خانه دروازه
غار را فروخته و به خانه عباسقلی آمده بودیم و بالاخان و رضیه پیش حمزه علی می
ماندند .
باغ را که فروخته بودند حمزه
علی به تهران زنگ زده بود و بالاخان شبانه با اتوبوس آمده بود و صد هزار تومان که
آنروزها پول زیادی بود برای سالها باغبانی حمزه علی از ارباب های دستمالچی گرفته
بود .
من و چراغعلی آن ور حیاط
فینیش بخار راه انداخته بودیم . لعیا و مریم عروسک های یوخسره را در حوض انداخته
بودند و حمام می کردند . عباس پسر چراغعلی دو پایش را در یک کفش کرده بود که می خواهد
به جبهه برود و چراغعلی که در گوش هایش پنبه گذاشته بود تا صدای آهنگران را نشنود
. . . سوی دیار عاشقان به کربلا می رویم . . .
عباسقلی پشت سر هم لااله
الاالله می گفت . بچه های نورالدین قاطی بچه های چراغعلی حیاط عباسقلی را روی
سرشان گذاشته بودند .
مهدی آن یکی پسر چراغعلی
با سنگ زده بود سر سعید پسر بزرگ نورالدین را شکسته بود . و در این حیص و بیص علی
اشرف که که سالها بود گذاشته بود رفته بود با همان لبه دار و صورت سه تیغ و سبیل
های استالینی و رادیوی ده موجش که به جای اخبار شباهنگاهی و ترانه های درخواستی ،
پارازیت در می کرد پیدایش شده بود . به قول قدیمی ها غوز بالای غوز شده بود و به
قول امروزی ها اصن یه وضی .
خمپاره درست جلوی پای
نورالدین افتاده بود اما عمل نکرده بود . نورالدین که آمد یک گوسفند قربانی کردند
و به در و همسایه دادند . نورالدین می گفت که آنجا آب نیست و برف ها را آب می کنند
و وضو می گیرند .
سلطنت نمی دانست شیمیایی
یعنی چه . گفتیم دو سه روزه خوب می شود . نورالدین خلطهایش خونی شده بود . استفراغ
هایش هم خونی بود . هر دو روز یکبار آمبولانس دم خانه می آمد . برایش اکسیژن
گذاشته بودند .
یکی از تیرآهن ها را از
کوچه برداشته بودند . نورالدین به چراغعلی گفت همه را بفروشد . فینیش خوب کار می
کرد . پارچه های اتو شده را در جهره خانه می گذاشتیم .
عباس اسیر شده بود و
هنوز به شهناز نگفته بودند . دکتر به شهناز گفته بود نوار بگذارد و در خانه برقصد
.
تلویزیون عباسقلی را
نشان می داد و پشت سرش عکس نورالدین را در طاقچه گذاشته بودند . شهین و سلطنت
رویشان را گرفته بودند و سعید و ناصر و مریم مثل بچه های مسلم کنار تخت خالی
نورالدین نشسته بودند .
و من بلند شده بودم
کپسول اکسیژن را که باز مانده بود ببندم که پایم به سه پایه دوربین خورد و تصویر
تا چند لحظه دیگر قطع شد . . . و مجری تلویزیون به خاطر اشکال فنی پیش آمده پوزش
طلبید و سرفه ای کرد و گفت که آتش بس شده است .
دیوانه ها زدند از
خوشحالی همه لامپ های بخش را شکستند . بالاخان برای دیوانه ها شیرینی مشهدی آورده
بود . از دکتر ها و پرستارهای متوهم و دیوانه های محترم که داشتند وسط بخش می
رقصیدند خداحافظی کردیم و به خانه آمدیم .
اسم کوچه مان را شهید
نورالدین گذاشته بودند . عباسقلی در شاخسی سر دسته شده بود . سعید و لعیا منتظر
بودند من به سلامتی از دیوانه خانه برگردم و جشن بگیرند .
کوچه را برای آمدنم
چراغانی کرده بودند . پارچه ای زده بودند که بازگشت پیروزمندانه اسوه صبر و ایمان
. . . و اشتباهی اسم عباس را نوشته بودند .
اسیرها را که آزاد کردند
عباس هم آمد . مریم خیال می کرد دارد خواب می بیند و شهناز آنقدر خندیده بود که
بیدار شده بود .
و عباس که هنوز در حال و
هوای جنگ بود و هنوز احساس غریبی می کرد در باغمیشه و باغمیشه که دیگر باغمیشه
عباس نبود . . . آه جبهه کو برادرهای من
و چراغعلی که در فاز
دیگری بود و فضای دیگری و اصلا خواب دیگری و در چمدانش عکس های شاه و فرح را در زیر
کارنامه مدرسه هاشمی اش گذاشته بود و اسکناس های یک تومانی رضا شاه را لای دسته چک
بانک ملی اش و کاغذی که نوشته بودند چراغعلی سی و هشت هزار تومن داده و دو دانگ از
شش دانگ دستگاه فینیش را از ابراهیم قلی خریده . . .
و دانگ های دیگرش را علی
اشرف و عباسقلی و سلطنت خریده بودند و هنوز که هنوز است متین و سرمه آخرین
بازمانده های شجره نامه خلیل خان و زلفعلی جان سر این تکه کاغذ که همه شان آنروزها
انگشت زده اند دعوا دارند و من می ترسم این جنگ سرد ، روی اعصاب عروسکهایشان وقتی
بزرگ شدند اثر بگذارد .
و علی اشرف که صد رحمت
به چراغعلی به همه مقدسات عباسقلی گیر می داد و عباسقلی که چفیه می انداخت و همه
کوپن ها را می دادیم می رفت بدون نوبت برنج و روغن و قند و شکر می خرید می آورد و
شهناز که مثل تراکتور کار می کرد و صدایش در نمی آمد . . . دوت دورو دوروت
تیراختور .
دور تا دور حیاط عباسقلی
پتو انداخته و پشتی گذاشته بودند و من و چراغعلی آنقدر وسط حیاط رقصیده بودیم که
نوازنده ها کم آورده بودند و عباسقلی فکر می کرد خدای نکرده از آن نوشیدنی هایی که
در صندوقخانه گذاشته است خورده ایم
زنگ خانه را که زدند
نوازنده ها دویدند در جهره خانه مخفی شدند و عباسقلی رنگش مثل گچ سفید شد و من و
چراغعلی مثل رقص مجسمه در وسط حیاط خشکمان زد . . .
میرزا عبداله بود . از
پشت دیوار آهنین آمده بود . از خستگی هزار سال آراز . آمده بود در اسبه ریز چشمهای
سارا غرق شود . آمده بود تا . . . کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد . . .
شب مرگ از بیم آنجا شتابد . . . که از مرگ
غافل شود تا بمیرد . . . چو روزی ز آغوش دریا برآمد . . . شبی هم در آغوش دریا
بمیرد . . .
گفتیم تو که رفتی سارا آب شد و به زمین رفت .
باور نکرد و هنوز در خیال بود . . . تو
دریای من بودی آغوش باز کن . . . که می خواهد این قوی زیبا بمیرد .
چشمهایش پر از اشک شد و خواست . . . شب مرگ
تنها نشیند به موجی . . . رود گوشه ای دور و تنها بمیرد . . .
و من نمی دانم از کجا یاد لیلا افتادم و خیال
کردم که سارا اینهمه سال باید دنبال لیلا رفته باشد . . .
ای ساربان ، ای کاروان لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری . . .
سوار تاکسی شدیم . میرزا عبداله چهل سال بود
تبریز را ندیده بود . پرسیدیم دارالعجزه گفتند برویم جاده شاهگلی . . . بیمارستان
رازی . . . ساختمان زکریا .
کی آوردنش . . . چهل پنجاه سال
پیش . . . این همه وقت کجا بودید . . . مرزها
بسته بود . . . قالمیشدیخ او تای دا . . . اتاق آخر از سمت چپ . . .
و لیلا که چشمهایش را
بسته بود و هنوز داشت با لباس عروسی اش در میان شعله های آتش در حیاط قهوه خانه می
رقصید و میرزا عبداله که آمده بود تا در
آن گوشه چندان غزل خواند آن شب . . . که خود در میان غزلها بمیرد .
. . . و صدایی که از پشت سرمان گفت . . .
چقدر زود آمدید . . . سرمان را که برگرداندیم . . .
خیال
سارا بود که اینهمه سال من و نوروز علی و اسداله و میرزا عبداله را کاشته بود و
آمده بود تا در آتش جنون لیلا آنقدر برقصد که . . . فریبنده زاد و فریبا بمیرد .
تا چند روز جاده شاهگلی
ترافیک بود و میرزا عبداله و خیال سارا در حیاط بیمارستان می رقصیدند و مردم تبریز
که از این دیوانه بازی ها خوششان می آمد ریخته بودند از پشت نرده های بیمارستان
تماشا می کردند و دوت دورو دوروت تیراختور می گفتند .
میرزا عبداله در پرونده های بخش زکریا برای
همیشه بایگانی شد و فضه که
رفته بود خانه مش کریم عمی را دید بزند از پشت بام افتاد و مرد و من زنی گرفتم به
اسم عتیقه که دو ماه بیشتر زنده نماند و خرج کفن و دفنش روی دوشم ماند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر