۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

سارای نقاشی ـ کتاب چهارم ـ امیر قاسم دباغ


اکنون که اینها را می نویسم سالها از آن روزها می گذرد و من دلم برای نیش و کنایه های فضه تنگ شده است . خانه عباسقلی مثل خانه ارواح شده است . من مانده ام و این دیوارها و این دفترچه بیمه که نوشابه رویش ریخته است و این تخت که مثل خودم جرجر می کند .

می روم در حیاط ورزش می کنم و دخترهای همسایه از پنجره نگاه می کنند و می خندند . حساب نمازهایی را که نخوانده ام نمی دانم . در زلزله ای که همین چند ماه پیش آمد دیوارهای خانه در چند جا ترک خورده است .

وقتی حرف می زنم دندانهای مصنوعی در دهانم تق تق می کنند . مریم زیر پاهایم متکا می گذارد تا ورمش بخوابد . متین عینکم را بر می دارد و مریم دعوایش می کند . عباس برای متین یک آتاری خریده است .

گوشهایم مثل موتور دیزل صدا می دهند . دکتر گفته نمک نخورم . همه یکجورهایی منتظرند که بمیرم . قرصهای آبی را که می خورم خواب های عجیب و غریبی می بینم .

در خواب هایم زده اند همه درهای اتاقها را شکسته اند و من دارم شعارهای روی در و دیوار ساختمان چهارده را در تکه کاغذی یاد داشت می کنم :

      با وضو وارد شوید . . . از غرفه اتاق بیست و هفت هم در طبقه دوم دیدن فرمایید . . . آنک قصابانند بر گذرگاه با کنده و ساتوری . . . اینجا دیگر پرنده ها نمی خوانند . . . و اذا وحوش حشرت . . .

شیشه پنجره اتاقمان شکسته و میزها و تخت ها و ظرفهای غذا واژگون شده و ژتون ها و روزنامه ها و کتابها و عکس هایی که به دیوار زده بودیم کف اتاق ریخته است .

می روم و از پشت پنجره اتاقمان در فرشهای مسجد کوی و جا کفشی اش و آن چهار شیر آب که می دویدیم و  وضو می گرفتیم غرق می شوم . . .

      همه اینجا نورند هر نگاهی آشناست خانه روح غریبم اینجاست من چرا باید از اینجا بروم من به اینجا پی یک لحظه نگاه آمده ام به تماشای چنین شهر قشنگ . شهر زیبای خدا

کاغذ را مچاله می کنم و در جیبم می گذارم و از امیر آباد تا انقلاب پیاده می آیم .

       ضحامتی برای کاویدن و نیستن گاهی برای سوت زدن می خواهم . چونان حشره ای زیست توانی کرد .

از تلفن عمومی در میدان انقلاب به میترا زنگ می زنم که نگران نباشد و مردم یکدفعه می دوند و من هم گوشی را می گذارم و هراسان می دوم و از خنده شان می فهمم که سر کاری بوده و الکی دویده اند و خبری نبوده است . به خانه می رسم و کاغذ را در کیف سامسونتم مخفی می کنم . . .

      من که تمام بودنم را با هزار اسب سیاه سر به زیر می برم آن هم شب از کویر از ترس راهزنان من که یکبار از ترس تمام بودنم را در زیر قالیچه خانه مان پنهان کرده بودم اکنون . . .

       شکوهی برای غرورم و تندری برای خشم نهفته نیاکانم می خواهم  چونان حشره ای زیست توانی کرد .

میترا می پرسد کجا بودی و من دنبال واژه ای می گردم که نیست و یکدفعه مثل بمبی ساعتی می ترکم و مثل جوهری که قابش شکسته باشد به در و دیوار خانه می پاشم و در ذهن عروسکی که میترا دارد با نخ سیاه و سوزن برایش چشم و ابرو می دوزد جاری می شوم . . .

      و ما از ابتذال واژه ها نهراسیدیم و از ابتذال عشق که عادتی دیرینه بود و ما به زنجیرهامان خو کرده بودیم و تشنه خونی بودیم که از زخمهامان می چکید و چشم انتظار مشتی که بر گونه هامان می نشست .

     ما اما عشق را هرگز بنایی نساختیم و دیوار خانه ای را به واژه ای نیالودیم و سنگفرش خیابانی را به خونی . ما ابتذال را دیری با مقدس ترین واژه هامان زیسته بودیم .

در شبکه سه خوابهایم ، مقدماتی جام جهانی است . ایران و کویت در تلویزیون نمازخانه ساختمان دوازده مساوی می کنند و من یاد میترا دختر بالاخان می افتم و از فاصله ششصد و چند کیلومتری عاشق می شوم .

به آزادی می روم و سوار اولین اتوبوسی می شوم که به تبریز می رود و یاد آهنگ سریال سلطان و شبان می شوم . . . لالا لالا بیا به پیشم . . . دارم بی تو دیوونه می شم . . . خسته شدم از دست تهرون . . . من بچه همون باغمیشم . . . نرسیده به سه راه تاکستان خوابم می گیرد :

زندانی ها بشقاب و قاشق در دست در حیاط قرنطینه در صف انگشت نگاری ایستاده اند . مرد بالای بشکه با دست هایش از حلقه دار می گیرد و آویزان می شود و زندانی ها هورا می کشند .

دختری که موهایش را از پشت بسته و بلوز چارخانه پوشیده می گوید که به جای پرستار قبلی که اعتصاب کرده آمده است . دکتر می گوید تعجب می کنم چطور یک دختر را برای کار در اینجا می فرستند به هر حال شما می توانید در اینجا مشغول کار شوید اما باید بدانید که اینجا فضایش و آدمهایش خیلی فرق می کند و امیدوارم که با شناخت کافی آمده باشید .

سربازی که یادش رفته بند پوتین هایش  را ببندد یک زندانی آورده که لبهایش را با نخ و سوزن دوخته است . آقای دکتر ، وایتکس خورده می گوید معده اش سوراخ می شود .

دکتر می گوید اینکه لبهایش را دوخته اصلا چه جوری وایتکس خورده سرباز می گوید قربان شاید اول خورده بعد دهانش را دوخته دکتر می گوید برای چه خورده و سرباز می گوید که قربان به حکمش اعتراض داشته .

دکتر می گوید جرمش چه بوده و سرباز می گوید قربان خودش هم نمی داند برای همین اعتراض کرده دکتر به دختری که بلوز چارخانه پوشیده می گوید با تیغ بیستوری دهان زندانی را باز کند .

دکتر از پشت توری پنجره چشمش به مرد بالای بشکه می افتد و می گوید باز بساط اعدام راه انداخته اند اصلا نمی دانم چرا می آورند اینجا اعدام می کنند ما کلی زور می زنیم زنده شان می کنیم و آنها یکی یکی اعدامشان می کنند .

موشی از روی پای دختری که دارد به زندانی ها واکسن می زند رد می شود و دختر جیغ می زند . دکتر از سرباز می پرسد چرا سمپاشی نمی کنند سرباز می گوید قربان دستگاه سمپاشی چند ماه است خراب است دکتر می گوید اصلا معلوم است رئیس زندان برای چه آنجا نشسته و آنهمه حقوق می گیرد .

دکتر می پرسد الان رئیس زندان کیه و سرباز نمی داند دکتر می پرسد چند سال است در زندان کار می کند و سرباز نمی داند و در آخر دکتر به این نتیجه می رسد که سرباز کلا هیچ چیز نمی داند .

زندانی بمب گذار که یک دستش قطع شده و دارد با آن یکی دستش اسم زندانی های جدید را می نویسد به دکتر می گوید موشها از زیر زمین قرنطینه که قبلا بند انفرادی بوده می آیند و دکتر به سرش می زند که به زیرزمین برود که بوی تعفن می دهد و سرباز می گوید زیرزمین برق ندارد و دکتر چراغ قوه برمی دارد .

دکتر وقتی از پله های زیرزمین پایین می رود به مرد بالای بشکه اشاره می کند و به سرباز می گوید که این بنده خدا را از اول صبح بالای بشکه علافش کرده اید و نه دارش می زنید و نه رهایش می کنید بگویید دارش بزنند .

سرباز می گوید قربان مسئولیت دارد تازه باید تفهیم اتهام بشود اما نشده و اگر نداند به خاطر چه دارد اعدام می شود اثر تنبیهی نخواهد داشت دکتر می گوید پس پایینش بیاورید تا یک چای بخورد و کمی پاهایش استراحت کند سرباز می گوید قربان مسئولیت دارد ما که نمی توانیم جلوی حکم را بگیریم فردا سیمجینمان می کنند .

استخوانها و جمجمه ها در سیاهی زیر زمین با کوچکترین نوری در وسط آجرها و خاک ها و تخته ها می درخشند . دهان سرباز از وحشت دارد کج می شود .

       چونان جمجمه ای که مغزش را موریانه ها خورده باشند به خاکم چنان خو کرده ام که اندیشه ای هزار سال دیگر از من برنخیزد . استخوانهایم را می چینم و می شمارم که دوستشان دارم کانان جواهرات منند . فکم را سوار می کنم و هزار سال می خندم .

زمین زیر پای دکتر خالی می شود و سرباز فرار می کند . دکتر از پشت شیشه های اتاقکی که در آن افتاده چشمش به مسافران شیک و پیکی که روی صندلی های ایستگاه مترو نشسته اند می افتد .

ساعت ایستگاه هفت و نیم صبح است و دکتر یادش می آید آن بالا که بوده ساعت قرنطینه چهار عصر بوده است . 

دکتر لباسهایش را می تکاند و سر و رویش را مرتب می کند و قاطی مسافرانی که بوی ادکلن و عرقشان قاطی شده خودش را داخل مترو می چپاند و پیش از آنکه از خواب بیدار شود و همه چیز از یادش رود تند تند در موبایلش شروع به نوشتن می کند . . .

       سالهای سال پیش و شاید سالهای سال بعد ، در شهری نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ، در شهری که خودش زندانی بزرگ بود زندانی بدون دیوار با مردمانی بدون زنجیر ، مردمانی که نه زشت بودند و نه زیبا ، نه خیلی خوب و نه خیلی بد ،  زندان کوچکی بود با دیوارهایی بلند که بالای دیوار هایش سیم خاردار بود و بالای پشت بام ساختمانهایش همیشه سربازی با اسلحه ای در دست نگهبانی می داد .

زندانی که نه خیلی مخوف بود و نه خیلی دل گشا ، زندانی با کلی زندانی با جرمهای مختلف ، جرمهایی که همیشه گریبان مردمان بدبخت را می گرفت و کسی هیچ وقت نمی دانست که چرا گرفتاری ها همه بر سر مردم بدبخت می آید .

و چه سرهای بی گناهی که تا پای دار و از آنجا تا بالای دار رفته و آونگ شده و دکتر معاینه شان کرده و مرگ قلبی و مغزی شان را تایید کرده و هزار بار  از خود پرسیده بود که چرا زندان و چرا اعدام و اصلا چرا مجازات و اصلا چرا جرم و اصلا چرا انسان و هیچ وقت پاسخی نیافته بود .

و هر طرف که سرش را چرخانده بود آدمهایی را دیده بود که خروار خروار زندگی را بر دوش های ناتوانشان می کشیدند در بندهایی که صدها تخت کیپ تا کیپ ، کنار هم چیده بودند و جایی و فضایی برای نفس کشیدن نبود و آنقدر پر بود از دود سیگار که باید با دست دود را کنار می زدی تا می توانستی بغل دستی ات را ببینی .

آنچه آرزو می کردی یک فراموشی تمام عیار بود تا دنیا را با همه دنگ و فنگ ها و فکر و خیالهایش فراموش کنی و یک چرت بی دغدغه بخوابی آرزویی که هیچ وقت برآورده نمی شد مگر با یک مشت قرص خواب و به قول خودشان با یک ورق لورازپام دو میلی یا کلونازپام آبی رنگ که یکجا قورتشان بدهی یا اینکه خودت را آلوده کنی و قاطی بقیه منگی ها و بنگی ها شوی و به راهی بروی که برگشتی نباشد .

      شهری که مردمانش با دروغ زاده می شدند و با دروغ می مردند ، شهری که دروغ هایش آنقدر بزرگ بود که کسی به خاطر دروغ های کوچک قسم نمی خورد ، شهری که دروغ های بزرگش ، حقیقت های بزرگشان بود و دروغ های کوچکش ، سنت های آبا و اجدادی شان .

شهری با آسمان خاکستری و آدمهایی که نه سیاه بودند و نه سفید ، آدمهایی که همه چیز و همه کس را یا سیاه سیاه می دیدند و یا سفید سفید .

شهری که هر قدر بزرگتر می شد مردمانش کوچکتر می شدند ، شهری که مردان بزرگش دنبال کارهای کوچک بودند و مردان کوچکش دنبال کارهای بزرگ .

زندانی که خودش شهری بود در مقیاس کوچک با آدمهایی که هر کدام برای خودشان غولی بودند غولهایی در مقیاس کوچک که روی تخت هایشان در بندهای پر از دود خوابیده و پاهایشان را تکان می دادند و به فردایی فکر می کردند که هیچ وقت بهتر از دیروز نبوده است .

زندانی تخت سوم در آینه برای خودش شکلک در آورد و رفت وسط اتاق ایستاد و تخت های سه طبقه را که دور تا دور اتاق بزرگ چیده بودند ور انداز کرد .

کمی فکر کرد اما چیزی یادش نیامد از آقای لاغر مردنی که سلانه سلانه به طرف پنجره می رفت پرسید ببخشید اینجا کجاست و ما اینجا چه می کنیم .

آقای لاغر مردنی که اخم هایش در هم بود برگشت و نگاهش کرد و یکدفعه چهره اش باز شد و با یک خنده انفجاری که همه آب دهانش را در اطراف و صورت زندانی تخت سوم پاشید گفت اینجا هتل پنج ستاره است داش مجید .

آن شب داش مجید تا صبح کف اتاق خوابید . شب چند باری بیدار شد و نشست و با دقت به دستهایش و لباس هایش نگاه کرد و هر قدر فکر کرد نتوانست چیزی به خاطر بیاورد .

مردی که در حیاط قرنطینه سر و ته ایستاده بود تا موادی را که بلعیده بود برگرداند داشت به مردی که سر و ته از حلقه دار آویزان بود نگاه می کرد و ما داشتیم زبان مردی را که در حمام خودش را حلق آویز کرده بود از دهانش بیرون می آوردیم و نوک شلنگ اکسیژن را در سوراخهای دماغش می گذاشتیم و من هنوز نمی دانستم که چقدر عاشق دکتر شده ام و مردی که لبهایش را با سوزن و نخ قرقره سیاه دوخته بود داشت به ما می خندید .

اما همیشه چیزی بود برای خوردن و ما هیچ وقت گرسنه نخوابیدیم و همیشه چیزی بود برای دود کردن چیزی مثل سیگار و هر کوفت و زهرمار دیگری که گیرت می آمد و تو می توانستی دودش کنی و به دودش خیره شوی و با دودش به هوا بروی .

خودمان بودیم و خودمان . یک غزیزه تنها و بدوی . و یک جوهره انسانی دستکاری نشده و در امان مانده از فرهنگ ها . ما در آن فراموشی چنان همدیگر را دوست داشتیم که توصیف ناشدنی است . عشقی که درونمان بود اما طردش کرده بودیم . عشقی که هر لحظه بیشتر زبانه کشیده بود و ما محلش نگذاشته بودیم .

ما در فراموشی به یک غریزه پاک و به یک عقل گستاخ رسیده بودیم . ما همه چیز را انگار برای اولین بار بود که می دیدیم . ما آنجا عینکی به چشم نداشتیم . ما همدیگر را با عینکی از تصورات قبلی مان نمی دیدیم . ما نگاهمان همانی بود که می دیدیم .

     ما به گور پدرانمان خندیدیم و فریاد بر آوردیم تبه کارانیم . ما فریاد حقارتمان بودیم خمار منقل پدرانمان . گفتیم نه آنیم که بودیم . همانیم که هستیم . هرگز اینقدر دیوانه نبودیم . ما پدرانمان را گور به گور کردیم .

آنها انسانهایی بودند که در محیطی نامتعارف گیر افتاده بودند . محیطی که آیین خودش را داشت . آدمهایی هم که تازه می آمدند مثل آنها می شدند و ما تخطئه شان نمی کردیم .

     بر دیوار ها هزار بر هم تنیده خطوطی ست هر خطی منحنی جراحیده روحی و هر آجر خیره گاه نگاهی که به فرار می اندیشد .

آنجا همه برای خود حق داشتند . آنکه مواد آن یکی را کش می رفت هم حق داشت . آنکه نمک یا شکر یا پودر قرص را قاطی مواد می کرد و می فروخت هم حق داشت .

آنجا دادگاه نبود . آنها محکوم شده بودند و دوباره محکوم شدن برایشان مفهومی نداشت و فرقی هم به حالشان نمی کرد . خیلی هایشان چند روز بعد قصاص می شدند . آنها آخر خط بودند و چیزی برای از دست دادن نداشتند . جامعه با آنها خوب تا نکرده بود .  

و من یادم افتاد که مربای آلو را در یخچال بهداری گذاشته ام و رفتم آوردمش و دوباره نشستیم پشت همان میز که روزنامه شرق را رویش پهن می کردیم . یک خوشبختی باور نکردنی و باز زل زدیم در چشمهای هم دیگر  :

     که عشق بهانه ای ست لعابی برای زیستن و چشمهایت افسانه ای تنها شمشیر خدایان است که می ماند .

آنقدر خندیدیم که اشک از چشم هایمان سرازیر شد و تازه فهمیدیم که داریم گریه می کنیم چرا که شانه هایمان تکان می خورد و خطوط درشت روزنامه زیر قطره های اشکمان محو می شد .

آنقدر خندیدیم که همه چیز یادمان آمد و این دردی بزرگ بود که بر شانه هایمان سنگینی می کرد شاید برای همین بود که شانه هایمان داشت می لرزید .



* * *



میترا بالای سرم نشسته است و دارد با پارچه های رنگارنگی که با پول های زبان بسته من خریده عروسک می دوزد . . .

      بگذار عشق را بگویند خشکیده بردستهای دخترکی . در پریگونه رویایی ست دخترکم . سرمه بر خمار دختران مهتاب می کشد . اسکندری ست تاخته با پولادی صیقلین دردست . یا دخت عشقی ست هزار ساله . در پریگونه رویایی ست دخترکم .

در حیاط را قفل می کنیم تا سلطنت به کوچه نرود . از بنیاد شهید گاهی می آیند و به ما و سلطنت سر می زنند . شهین وقتی به مستراح می رود چکمه می پوشد . من که می روم آن یکی آفتابه را که پلاستیکی است بر می دارم . سلطنت به میترا گفته یک دکتری چیزی بروید و میترا برگشته گفته خودتان دکتر بروید .

      رشته هایی از بلور قلبت را بهم بافته اند و همه در یک آن فرو می ریزند چه شنیده ای که آبشار ها بر گونه هایت می توفند در دوردست ها چه کسی را زل زده ای .

       همیشه دستهایی هست که بر آبگینه های خیالت نقشه های سنگی می کشند و تو از خوشه های مهربانی ات انگور تعارفشان می کنی و دریایی از احساس را در لیوانهای کوچک اشرافی شان سرازیر می کنی

       سمفونی آن لحظه بارانی شاید سالها طول بکشد تا در آن ذهن های چتر بدست تعبیر شود چشمهایت از دریایی در آنسویش حكایت دارد و ابروانت از شهری در سایه اش

چند تا از عروسک های میترا بزرگ شده اند و به مدرسه می روند و من رفته ام برایشان کیف و دفتر خریده ام . میترا می گوید بچه را می خواهیم چه کار . این عروسک ها نه مریض می شوند و نه سر و صدا می کنند .

       اشکهایت را پاک کن و لبخند بزن فردا در خالی خالی آغوشت کودکی می روید و تو شیرش می دهی تنها آن عروسک هایی که دوختی تنها آن کودکی که نداشتیم می ماند

تهران که بودیم خیلی راحت بودیم . کسی به کارمان کاری نداشت . میترا به کلاس گل چینی می رفت و من در کشیک های سینا برای قورباغه های خیالم نامه های عاشقانه می نوشتم

      گفتم قورباغه یاد تو افتادم که هزار قورباغه را از خنده روده بر می کنی گفتم قورباغه و به ابهتی که هرگز نداشتیم گریستم

پنج شنبه ها به خانه طرلان می رفتیم . طرلان از ظهر بشقاب و قاشق ها و لیوان های شام را داخل سینی می گذاشت و حیدرعلی غروب از کارخانه برگشتنی ماست و کاهو و میوه می خرید .

طرلان هیچ وقت در تهران فارسی یاد نگرفت و دوستی پیدا نکرد مگر ستاره که داستانش را اگر بخواهیم بنویسیم هزار جلد کتاب می شود .

ستاره زنی بود مهربان و خوش صحبت با عینکی که شیشه های ته استکانی داشت . از وقتی که به خانه طرلان می رسید یک ریز صحبت می کرد تا وقتی که می رفت . از شوهرش یوسوف آقا می گفت و از برادرش آقاجَبی و از دخترانش فیریشته و لیلا ، داستان پشت داستان . طرلان هم کم نمی آورد :

      به تبریز که می رفتم با زیور سر بچه ها دعوا می کردم . یکبار به یخدان گلدسته سر زدم و دیدم که موش ها همه لباس های گلدسته و شهین و شهناز را جویده و خورده اند ، هفت موش هم داخل یخدان این ور و آن ور می دویدند .

       سر کرسی می نشستیم و کدو حلوایی ها را خرد می کردیم و گلدسته برایمان داستان امیر ارسلان نامدار را می خواند . در صندوقخانه یک خامه گیر داشتیم که از یکی از ناودانهایش خامه می آمد که به حاج زینال بقال می دادیم و نخود لوبیا می گرفتیم و از ناودان دیگرش شیر می آمد که . . .

       در باغ دستمالچی یک عمارت دو طبقه بود که تابستانها می رفتیم و آنجا می ماندیم . قبله علی و شمسی در آن ور عمارت و ما در این ور عمارت می ماندیم . یک روز شهناز از بالای عمارت افتاد و دستش شکست .

شام را که می خوردیم طرلان چای می آورد و حیدرعلی اول داستان آن طبیبی را می گفت که وقتی از کنار قبرستان می گذشت سرش را از خجالت پایین می انداخت و بعد داستان آن کدخدایی را که رفته بود از شهر ، مرده شور آورده بود و بانگ برآورده بود که مرده شور دارد می رود هرکس می خواهد بمیرد عجله کند و آنوقت کلی می خندید و می گفت دکتر دارد می رود . . . و من که هنوز حس دکتر بودن نداشتم و هنوز هم که هنوز است در باغ دکتر بودن نیستم . . .

       یکبار قبله علی رفت از حلیمه اجازه گرفت و مرا به چَرشنبه بازاری برد . پیاده راه افتادیم و در دانشسرا یک ریال دادیم و یک دوچرخه کرایه کردیم و به بازار رفتیم که ولوله بود . از بازار فوشقا و لولئین و گودوش با دسته دو طرفه خریدیم و داخلش نمک ریختیم که رسم خرید چهارشنبه سوری بود بعد از بازار دری عابّاس به بوتچی بازار رفتیم و یک دست و نیم چلوکباب خوردیم و برگشتیم .



* * *



از هشتصد نفر زندانی نزدیک سی و هفت نفر مرده اند و هفتصد و شصت نفر دچار فراموشی شده اند . مرده ها را در زیر زمین قرنطینه دفن می کنند .

فجایع انسانی که در این چند ماه در زندان اتفاق افتاد به قدری زجر آور و گاهی شنیع است که امکان بازگو کردن و نوشتن آنها نیست و شاید تنها کاری که می توان کرد فراموش کردن همه آن فجایع است . خواننده از اینکه بداند زندانی ها برای گرفتن قرص اعصاب تن فروشی می کردند احساس خوشی نخواهد داشت .

زندانی بمب گذار هر روز می آید و در نیمکت حیاط بهداری زیر درخت گیلاس می نشیند و حتی یک کلمه هم با کسی حرف نمی زند . دکتر قرنطینه می گوید که شاید زندانی بمب گذار واژه ها را هم فراموش کرده است .

خبرنگاری که در توهم هایش برنده جایزه صلح نوبل شده هنوز به رژیم یک لیتر آب و شانزده حبه قندش ادامه می دهد .

خیبر علی که پایش مصنوعی اش را در آورده و به کله قاضی کوبیده دارد به جای افسر نگهبانی داخل که حافظه اش پریده زندان را اداره می کند . خیبر علی می گوید برایش پاپوش دوخته اند اما دکتر دیگر به حرف کسی اطمینان ندارد .

دکتر سه هفته است درخواست متادون کرده است اما هنوز متادون کافی نداده اند و زندانی ها پشت سر هم تشنج می کنند . دختری که موهایش را از پشت بسته است دو ساعت است مدام حرف می زند :

ما مسخ شده بودیم آقای دکتر . همه آدمها مسخ شده اند .  هیچ کس خودش نیست . حتی شما آقای دکتر . ما در زندان بزرگی که در ذهن هایمان ساخته بودیم بشقاب و قاشق در دست منتظر قصاص بودیم .

ما از همدیگر یاد می گرفتیم که همه چیز را فراموش کنیم . و شاید بهتر آن بود که مسخ شده باشیم و ما دیگر هیچ وقت خودمان را با پیراهن چارخانه مان در حمام زندان حلق آویز نکردیم و دیگر هیچ گاه کسی ما را به خاطر جرمهای احمقانه ای که نکرده بودیم قصاص نکرد چرا که ما تنها مسخ شده بودیم .

         ما به حماقتی ابدی محکوم شدیم در سرزمین دیوانگان و دیگربار خنده ای تلخ بر لبانمان نشست چندان که مشتی بر گونه هامان زان پیشتر

آنها اما یکبار ما را گلوله باران کردند و ما با پیراهنی که آتش گرفته بود به سویشان دویدیم و آنها آنقدر ترسیده بودند که انگشتهایشان ماشه تفنگ هایشان را چکانده بود و ما داشتیم دودی را که از لوله تفنگ هایشان برخاسته بود تماشا می کردیم .

ما آنها را بخشیدیم حتی وقتی که خون خود را در پشت سیم خاردارها جا گذاشتیم . ما خیلی زود یاد گرفتیم که دیگر نباشیم و آدمهای دیگری جایمان آمده بودند .

ما برای همیشه مرده بودیم و این چیزی فراتر از مسخ بود و چیزی بود که پیش از آن به ذهن هیچ جنبنده ای آنگونه که باید نرسیده بود . ما آنقدر مرده بودیم که آدم باورش نمی شد .



* * *



اتوبوس ساعت پنج صبح به تبریز رسید . هوا به قدری سرد بود که دندانهایم داخل تاکسی بهم می خورد .

میترا دانشگاه بود . نیم ساعتی نشستیم تا آمد . یادم نبود آخرین بار چند سال پیش دیده بودمش . چند لحظه آمد سلام کرد و رفت و من همینجوری یاد طینت در آن یکی خوابم افتاده بودم . . .

طینت در کاباره های ارمنی ها در محله دوه چی آواز می خواند . داداش اژدر عاشقش شده بود و برش داشته بود با خودش آورده بود .

دده جان داداش اژدر را حالی کرد که بروند پیش میر مهدی ملای محل تا خطبه ای بخواند . طینت عاشق بود . ننه جان که خانه نبود طینت آواز می خواند و می رقصید .

طینت گلدوزی می کرد و خانه آس و پاس ننه جان را با هنرمندی چنان تزئین کرده بود که آدم دهانش باز می ماند . طینت هیچ وقت صاحب بچه نشد .

داداش اژدر چند بار حسابی طینت را کتک زده بود . دایی لطف اله که از تهران آمد کلی به داداش اژدر نصیحت داد که عزیز خواهر ، دوره این کارها گذشته ، مرد که نباید دست روی زنش بلند کند .

طینت یک روز بی خبر گذاشت رفت . داداش اژدر هرجا رفت دنبالش پیدایش نکرد .

      و من زان پیشتر که مسیح خویش بوده باشم بودای تو بودم و زان پیشتر که برخیزم در تو فرو مرده بودم .

گفتم سه سال نامزد می مانیم که نشد . یعنی نمی شد . تلفنی نمی شد . آن هم با آن کارت تلفن های هشتصد تومنی . هر دو هفته پیدایم می شد . بی موقع و  سر زده بودم برایش . عاشق باران بود . پیاده می آمد وقتی باران می بارید . . .

       ایستاده ای بی آنکه بشکنی و گیسوانت در باد می رقصند هیچ نمی دانستم می شود در چشمهای یک زن اینهمه پنجره دید و در پشت هر پنجره اینهمه درد .

کوچه ای بود که خیلی دوست داشت . همیشه از آنجا می رفتیم . پل قدیمی بیلانکوه و کوچه ها و دیوارهای کاهگلی و درهای چوبی قدیمی .

       افسون هزار ساله مسیح است در چشمهای تو چنین بی پروا بردگانت را از گوش میاویز کاین صلیب خاک گرفته من است آونگ می خورد .

یک خوابگاه مجردی دادند میدان هفت تیر . هر روز از امیر آباد پا می شدم می رفتم هفت تیر ، دیدنش .

      گنجشكها در نگاهت آواز می خوانند . ماهی ها كنار حوض نشستنت را آرزو می برند . بزغاله های بازیگوش در تپه گونه هایت صمیمی ترین علفها را چرا می برند وقتی از چشمهایت گوزن می چكد پیرترین قلبها هم كمانگیر می شوند

 پریز کنار تختش نبود . برایش یک سیم سیار ده متری خریدم تا بتواند واکمن گوش کند . واکمن را روز زن برایش خریده بودم .

       بر پرنیان باغ رقصیده بر بالهای قو از نازکای احساس چه بچینم برایت بانوی من سینه ریزی از بردگان تاریخ گوشواره ای از مردانی که بر دار شدند یا دستبندی برای آزادی به کدامین ستاره بگریزیم که عشق را اهریمنی نباشد

پاییز بود . قرار می گذاشتیم پارک لاله ، ساعت پنج عصر . یک ساعتی قدم می زدیم . لحظه های نابی بود . . .

     هر بتی خدایی برای نمردن دارد و هر بودایی مسیحی برای در صلیب شدن هر شرمی پایانی دارد جز نگاه من که در نگاه تو می افتد وحرفهایت که کاروان ربودن است

هفت هفت هفتاد و هفت بود که توانستم خوابگاه متاهلی بگیرم . کیلومتر دوازده جاده مخصوص کرج . شهرک دانشگاه . کل اتاق و آشپزخانه و مستراح و حمام ، بیست و هشت متر بود . بالاخان و میترا با وایتکس همه جای آشپزخانه را شستند .

میترا هر روز از شهرک دانشگاه تا میدان امام حسین می رفت و بر می گشت . دانشگاه آزاد ، واحد تهران مرکزی ، زبان و ادبیات فارسی . و من که همه اش کشیک بودم و ده هزار تومن حقوق انترنی می گرفتم . . .


     ما گدایانی بیش نبودیم شاید که رسوایی قرن را یکبار دیگر در پرده ای دیگر برای سکه هایی چند می نواختیم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر