۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

سارای نقاشی ـ کتاب پنجم ـ امیر قاسم دباغ


بیمارستان خامنه بودم که خلیل زنگ زد . اول رفتم خانه دستمالچی گواهی فوت برداشتم . خانم باجی وسط اتاق دراز به دراز خوابیده بود و رویش یک چادر شب کشیده بودند . همه دور تا دور اتاق نشسته بودند . نورالدین هم آمده بود :

      آمده بودی . تفنگت هم بود . و سربازهایی که با تو بودند . و من هنوز از خواب بیدار نشده بودم . و تو نبودی که ببینی . و تو هیچ وقت دیگر نبودی که ببینی . درست مثل کفترهای علی اشرف . ولی آنها برمی گشتند . و آن یکی که من هر قدر آب و دانه ریختم پایین نیامد . و من بلد نبودم مثل علی اشرف سوت بزنم . خانم باجی اما یکبار ترا دیده بود . بالای خانه چراغعلی . و این را که می گفت با دست چادرش را مچاله می کرد .

اصغر آقا شوهر بطول خانم هم کنار نورالدین نشسته بود . دست تکان دادیم و اتوبوسشان راه افتاد . گاهی شب ها می رفتیم خانه بطول خانم که تنها نمانند و من با مهدی و میترا بازی می کردم . گاهی هم آنها می آمدند خانه ما .

میترا دختری بلند قد و لاغر بود و موهایش کمی فر بود . مهدی با من همسن بود و قدش کمی از من کوتاه تر بود . خانه شان بلوک روبرویی بود . طبقه اول . شهین می گفت بطول خانم وقتی تنها هستند شب ها یک خنجر ارتشی می گذارد زیر بالشش .

نورالدین که از جبهه آمد برایم یک نفر بر سبز آورده بود که شش تا سرباز سفید پشتش نشسته بودند . سربازها را می شد در آورد . باطری و چراغ و از این حرفها نداشت . اصغر آقا برای مهدی  یک تانک آورده بود . من و مهدی سوار تاب می شدیم و میترا هولمان می داد .

داود همسایه طبقه سوم بلوک ما بود . دوم ابتدایی می خواند . با یک قاشق پلاستیکی و یک کِش و چند تا چوب که به هم میخ زده بود ، یک مسلسل درست کرده بود که این قاشق پلاستیکی را که به کِش وصل کرده بود چند دور می پیچاند و بعد ول می کرد که قاشق مرتب به تخته می خورد و صدای رگبار می داد .

یک روز زمستان یادم هست که با بچه های پادگان که پدر بیشترشان جبهه بود ، رفته بودیم بالای تپه ماسه ها که رویش برف باریده بود و فریاد می زدیم ، " هاوا سویوخدی ، صدام تویوخدی " یعنی ، "  هوا سرد است ، صدام مرغ است " .

بیست سال که گذشت خیلی ها از این صدام برای خودشان قهرمانی ساختند اما برای ما بچه های پادگان که پدرانمان رفتند و دیگر برنگشتند صدام همان صدام بود که بود .

         پدر آن شاه پرنده نجابت بود که در مهمانی گلوله ها سینه اش را سفره کرد پدر اگر چه دیگر نیامد اما همیشه بود در خالی خانه ما در آوازهای غمگین مادر تلخ تر از آن که هشت ساله ای باور کند

شهین نذر حضرت رقیه داشت و همه فک و فامیل از تبریز و تهران آمده بودند . جمیله خالاجان داشت در یک دیگ بزرگ شعله زرد می پخت . خانم باجی هم آمده بود . از چندی قبل با شهین رفته و از بازار مرند سیریش خریده بودیم . بهرام با آن سیریش و چند شاخه درخت و یک روزنامه باطله که کاریکاتور صدام رویش بود برایم بادبادک درست کرد . بادبادک با آن صورت لوزی و گوش ها و دم حلقه حلقه اش به پرواز در آمده بود .

شش هفت سالم که شد جمع کردیم آمدیم تبریز خانه عباسقلی و من به مدرسه رفتم .

کلاس اول ابتدایی مبصرمان یک پسر چوپان بود . بلد نبود اسم آنهایی را که شلوغ می کردند در تخته سیاه بنویسد و شلوغ ها را کشان کشان به جلوی تخته سیاه می برد تا خانم معلم وقتی آمد دعوایشان کند .

وقتی مبصر می رفت آنطرف تر ما دوباره می دویدم و سرجایمان می نشستیم و مبصر دوباره با عصبانیت می آمد و ما را کشان کشان به جلوی تخته می برد و ما سر راه از نیمکت ها یا لباس بچه های دیگر می چسبیدیم تا نتواند ما را جلوی تخته ببرد .

      گاهی دلم برای آن همه دلهره هایم تنگ می شود و بوی آن ورقه های سوخته امتحانی در بشکه حیاط مدرسه و آن شلنگ قرمز سی سانتی در دست ناظم و آن از جلو نظام ها و آن شعارهای قاطی پاطی

بهمن ماه سال شصت و یک که جنازه نیمه جان نورالدین آن ور خاکریز افتاده بود و شهین به خانه طرلان در تهران رفته بود خانم یوسفی داشت جلوی تخته سیاه با آن صورت گرد و عینک صورتی و موهای طلایی اش حسنک کجایی را درس می داد و من داشتم در نیمکت ردیف دوم به خودم می پیچیدم :

     به آن نیمكت و آن تخته سیاه و آن الفبای پر راز مدیونم ولی برای تكاندن قلبم هزار حرف کم دارم .

زنگ که خورد مثل دیوانه هایی که زنجیرشان را پاره کرده باشند از پله های مدرسه دو تا دو تا پیش از همه بچه ها بیرون دویدم . از مدرسه هاشمی و دستمالچی تا آراکوچه و شورچمن و نوبهار و سراشیبی دالی کوچه و کوچه مش کریم عمی . خانه عباسقلی ته این کوچه مش کریم عمی بود .

شانس آوردم از زن های دربند حاجی ولی که چمباتمه در دو طرف آن کوچه باریک و دراز و پیچ در پیچ می نشستند و از هر دری سخنی می گفتند خبری نبود .

خانم باجی تا در را باز کرد حساب کار دستش آمد . گفت تکان نخورم و رفت و یک تشت مسی بزرگ آورد و سه بار با آفتابه پاهایم را شست و یک زیر شلواری بزرگ آورد پوشیدم و شلوارم را در طناب رختی که جلوی پنجره در ایوان بود آویزان کرد .

به خانم باجی گفتم فردا از مدرسه می روم خانه مرضیه خالاجان . خالاجان داشت با تلفن حرف می زد که رسیدم . رنگش مثل گچ سفید شد و خشکش زد و زل زد به من و همانجوری ماند . فردایش شهین هم از تهران آمد .

تابوت را که باز کردند بی قراری کردم که می خواهم پدر را ببینم . رحمان مردها را هل داد و جلو رفتیم . . .

     پدر چیزی نگفت و من نیز ، لبخندی بر لبان پدر ننشست و اشکی بر گونه های من نیز ، تنها می نگریستیم ، پدر با چشمان نیمه باز به آسمان و من با دهان نیمه باز به پدر .  امیدی نبود ، آرزویی بود شاید سخت کودکانه که آن مرد سرد شده برخواهد خاست

از خانه عباسقلی جمع کردیم آمدیم خانه حمزه علی . مش میر یحیی می آمد و مرثیه می خواند و زنها چادرشان را روی صورتشان می کشیدند و گریه می کردند  شهین می رفت از این مش میر یحیی ضامن نما می گرفت . دعایی بود نوشته شده بر کاغذی . سنجاقش می کرد به لباسم .

مش میر یحیی وقتی چای می خورد آخر چای را با تفاله هایش نگه می داشت و زنها می خوردند . مش میریحیی خطبه عقد هم می خواند . نماز باران هم در ایمام ایاغی می خواند .

این ایمام ایاغی سنگی بزرگ بود روی تپه ای و این تپه بعد از شازده باغی بود . همان ولی امر فعلی . روی این سنگ یک فرورفتگی بود که می گفتند جای پای امامزاده است و چند متر آن ورتر فررفتگی دیگری بود که می گفتند جای گذاشتن آفتابه است .

       با خلیل می رفتیم سینما . تبریز شش تا سینما بیشتر نداشت که همه در چهار راه شهناز بود . . . عقاب ها ، دستفروش ، اجاره نشین ها

پینگ پنگ هم می رفتیم . خلیل یک سنتور زمینی خریده بود . من هم می زدم  دانگ دونگی در می آمد . زهرا سلطان می گفت خانه شده بازار مسگر ها .

یکبار همان هفته اولی که نورالدین شهید شده بود به خانه خانم باجی رفته بودم و حواسم نبود و تا گفتم بابا اینجوری می گفت بنده خدا ها رنگ همه شان مثل گچ سفید شد . من اگر نبودم  زار زار می زدند زیر گریه . . .

عکسی انداخته اند در حیاط خانه عباسقلی جلوی پنجره خانه گوهر که اول نورالدین ایستاده و بعد خانم باجی و رحمان و زهرا سلطان و خلیل . به ترتیب قد ایستاده اند در عکس .

      و من رفتم که ببینمشان و آنها برایم چای آوردند و من به روی خودم نیاوردم که ترا کشته اند . خانم باجی را هم برده بودم و خانم باجی از آنها می ترسید . سارا هم بود . رفته بود در نخ پاره پوره های لباس های کودکانشان و گچ سقفشان که ریخته بود و بادی که از شکاف پنجره شان می آمد گفتم کشته اند که کشته اند و بلند شدیم آمدیم و من فرفره به دست از سراشیبی دالی کوچه گذشتم و یادم نیست که باد کدام وری می وزید .

یک روز چله زمستان ساعت هفت صبح زدم با دمپایه شیشه های خانه حمزه علی را شکستم . به من گفته بودند که حمزه علی را با هواپیما به آلمان برده اند تا مداوا کنند . اما من همه چیز را می فهمیدم .

زنها جمع می شدند و هویج خرد می کردند و حلوا می پختند و می گذاشتند لب پنجره ای که رو به کوچه حسن کباب پز بود و ما از کوچه روی کول هم می رفتیم و بشقاب های حلوا را یواشکی برمی داشتیم و می خوردیم .

از بس لاغر بودم هر کسی می دید می گفت به این بچه نان نمی دهید بخورد . صبح ها شهین پیله می کرد که باید یک لیوان شیر بخوری و من عصبانی می شدم و دمپایه را بر می داشتم و . . . نان و پنیر هم که می داد ببرم قبول نمی کردم می بردم هم بچه ها می گرفتند می خوردند .

یک سکه دو تومنی که هنوز عکس شاه رویش بود از شهین می گرفتم و تنقلات می خریدم می خوردم . هنوز سکه های شاه را عوض نکرده بودند . با شهین رفتیم و شیشه چی را آوردیم . شهین بنده خدا از ترس حرف مردم ، تنهایی جایی نمی رفت و هر جا می رفت مرا هم کشان کشان با خودش می برد .

       پدر هنوز مفهوم گنگ و غریبی بود که در ذهن هشت سالگی ام خشکید و مادر با دندانی قفل شده بر چادری سیاه آنروزها صف نان خیلی شلوغ بود مادر نیفتاد من هم ایستادم و بادی سوزناک بر کویر جانهامان می وزید عطش را تنها آنکه در کویر جان سپرد می داند

و یک روز که همه درهای خانه حمزه علی را قفل کردم و کیف مدرسه ام را به پشت بام انداختم و و دو پایم را در یک کفش کردم که دیگر به مدرسه نمی روم .

از خانه حمزه علی آمدیم به خانه دستمالچی . همین کوچه شش متری خودمان .

تیله ها را می چیدم روی فرش اتاق بالا و خودم با خودم بازی می کردم . خودم را می بردم و گاهی از خودم می باختم . می رفتم در حیاط با ذره بین ، مگس ها را می سوزاندم . یک ورق کاغد برمی داشتم و نقاشی های عجیب غریب می کشیدم .

بالاخان کفاشی می کرد و من می رفتم در مغازه اش می نشستم و از بوی چسب خوشم می آمد . بالاخان دیگر سیگار نمی کشید . زده بود به کوه . من و میترا هم می رفتیم . سیگار را که  کنار گذاشت یکی دو هفته ای قلیان می کشید . قلیان را هم که گذاشت کنار ، پسته می خرید می خورد .

از داش دربندی می رفتیم و می رسیدیم به دره داش کسن که هنوز سنگهای آسیاب شکسته را در گوشه و کنارش می دیدی و یاد محرم می افتادی و اوستایش رضا داش کسن که شکل جمشید مشایخی در سریال هزار دستان بود خدایشان بیامرزد و حکایتی بود آوردن این سنگ های آسیاب بزرگ از پشت کوه عینالی تا آسیاب های باغمیشه .

کم کم دوستانش هم آمدند و شروع کردند به درختکاری . دره داش کسن شد دره یاران و هفت هزار درخت . . .

       دولی جنگل لر آغاش دان آمما یاران اولا بیلمز بیلیسن سن داغدا قورت دا قاچار آمما ده لی جیران اولا بیلمز بیلیسن سن



* * *



آقای روشنایی نامه نوشت که بروم مدرسه فیوضات که یک مدرسه با کلاس در ششگلان تبریز بود . نرفتم . رفتم مدرسه ابوریحان . آرا کوچه روبروی شورچمن که روزگاری قبرستان گوشا بود . کلی فحش یاد گرفتم در این مدرسه و کلی حرفهای دیگر که خوب نیست اینجا بنویسم و کم کم شخصیت ضداجتماعی ام شکل گرفت .

می خواستند بفرستندم مسابقات علمی ناحیه که نمی رفتم . به زور فرستادند و چیزهایی نوشتم و دوم شدم که جلوی صف یک فرهنگ عمید جایزه دادند . حس خوبی نداشت در آن مدرسه جایزه گرفتن . آدم غرورش می شکست پیش دوستان .

یک دوچرخه فرمان بلند ژاپنی داشتم که از صبح تا غروب در آن کوچه بن بست می رفتم و بر می گشتم . شهین نمی گذاشت که از سر کوچه آن ور تر بروم .

دوچرخه را فروختم و با پولش یک آتاری دست دوم خریدم . از صبح تا شب می نشستم هواپیما بازی می کردم و تانک ها و هلی کوپترهایش را می ترکاندم .

ما را به راهپیمایی می بردند و چند تا از بچه ها بازو بند می بستند و انتظامات می شدند و خیلی ها وسط راه در می رفتند . آقایی پشت وانت با بلندگو شعار می داد . خلیج فارس ایران ، محل دفن ریگان . خیلی ها قاطی پاطی شعار می دادند . یک ساندیس هم نمی دادند بخوریم خستگی در کنیم .

دهه فجر کلاس را فرش می کردیم و نوار ترانه می گذاشتیم و بچه ها می رقصیدند و خلاصه یکی دو هفته ای درس نمی خواندیم . از بچه ها پول جمع می کردند و کلاس را تزئین می کردند . همان کاغذ رنگی ها و پرچم های کاغذی که عکس امام رویش بود .

بمباران که شد بالاخان  آمد که جمع کنیم برویم مرند . کم کم بقیه فامیل هم آمدند مرند . یک خانه با دو اتاق بزرگ . مردها از روی بیکاری می نشستند و پاسور بازی می کردند .

آنروزها پاسور قدغن بود . پاسور ها را نمی دادند ما بچه ها بازی کنیم . به سرم زد که با بالاخان بروم تبریز پاسورها را از خانه مان بیاورم . شهین هم آمد .

تا به تبریز رسیدم وضعیت قرمز شد . مغازه دار ها کنار جوب نشسته بودند تا اگر بمب افتاد داخل جوب شیرجه بزنند . چقدر دلم برای خانه مان تنگ شده بود . زیاد نمی شد بمانیم .  پاسور را که بردم مرند به کسی نمی دادم .

زنها گفتند صدام گفته مرند را هم می زند و ما جمع کردیم رفتیم خانه اروج عمی در علمدار گرگر که نزدیک مرز شوروی بود و من یاد سرگئی افتاده بودم و میرزا عبداله و سارا که آب شده بود و به زمین رفته بود .

من و میترا بش داش بازی می کردیم . پنج سنگ هم اندازه که یکی اش را بالا می انداختیم و با دست دیگر یکی یکی و دو تا دو تا و بعد سه تا و یکی و بعد چهار تا باهم سنگ ها را با دست دیگر از زمین بر می داشتیم .

یکبار من و میترا سر این سنگ ها باهم دعوا کرده بودیم و بالاخان رفته بود از پارک جلفا برای میترا سنگ آورده بود و من آنروزها هنوز عاشق میترا نبودم اگر بودم هم خبر نداشتم . . .

           می دانی اصلا همین است که آدم را دیوانه می کند نه آن نگاه تو آویخته از پر مرغابی ، سرمیده تا خوشه پروین ، افتاده تا ماهتاب یوسف در چاه ، لرزیده تا سنتور قلب عاشق ، رقصیده تا رنگین کمان هزار مینیاتور . . . اصلا همین است که آدم را دیوانه می کند . پیش از آن که این زاغچه از سر شاخه بپرد و آفتاب هزار سال دیگر بر نیاید چیزی بگو

آن تلویزیون چهارده اینچ لامپی اروج عمی که با کلی برفک باکو را می گرفت خیلی بیشتر از تلویزیون های پنجاه اینچ پلاسمای امروزی با ماهواره موتوری شان برای ما سرگرم کننده بود . رقص آذری که نشان می داد به قدری خوش به حالمان می شد که همه جنگ و جنگ زدگی از یادمان می رفت .

آتش بس که شد مینی بوس گرفتیم آمدیم تبریز . مردم از صبح در صف مینی بوس بودند و بالاخان که همیشه عجله داشت کلی پول داد و یک مینی بوس دربست گرفت .  معلم ریاضی مان زیر پله های آپارتمانشان در بمباران تبریز شهید شده بود .

آقای نوحی می آمد جلوی صف پشت میکروفون تند تند حرف می زد و ما می زدیم کیف همدیگر را زمین می انداختیم . ناصر و قاسم به شوخی با لهجه ترکی غلیط باهم فارسی صحبت می کردند .

گاهی وسط کلاس از پشت سر یک لگدی حواله می شد که وقتی برمی گشتیم قیافه خندان هر چهار تایشان بود و اینکه من نبودم وحید بود و وحید که من نبودم ممد بود و . . . عادت کرده بودیم و کلی می خندیدیم .



* * *



اولین روز که رسیدم کلاس بافت شناسی شروع شده بود . فردایش رفتم یک کیف سامسونت از منوچهری خریدم و یک روپوش سفید و کلی کتاب از روبروی در پنجاه تومنی دانشگاه . . . آناتومی تنه دکتر بهرام الهی . . . اطلس بافت شناسی دکتر رجحان . . . بیوشیمی دکتر ملک نیا . . . پول همه کتاب ها پنج هزار تومن شده بود .

اورنگ هر روز کلی روزنامه می خرید . اورنگ رتبه بیست کنکور بود . می رفت از کتابخانه مرکزی کلی رمان می گرفت می خواند . آنروزها که ما هنوز سرمان در کتابهای درسی بود اورنگ همه جریانهای سیاسی بعد از انقلاب را مثل آب خوردن تحلیل می کرد . یک اتاق گرفته بود برای خودش در خیابان فردوسی . خودش برای خودش شام می پخت . الان نمی دانم کجاست .

هر روز می رفتیم اتاق آقای لاجوردی برای گرفتن خوابگاه . اورنگ افتاد خوابگاه سنایی ، پل کریمخان . محسن هم پس از دو سه هفته این ور و آن ور دویدن افتاد خوابگاه کوی ، امیر آباد . و من هم افتادم خوابگاه لاله زار ، اتاق چهار نفره .

نادر که تات بود ، امیر که ورامینی بود ، مجتبی که کرد بود و من که ترک بودم . کلی جوک ترکی برایم می گفتند و عصبانی ام می کردند .

یک دانشجوی پیراپزشکی هم بود که سنی مذهب بود و هفته ای دو بار می آمد و هر وقت حضرت عمر و حضرت عایشه می گفت نادر عصبانی می شد .

جمهوری را با اتوبوس می رفتیم و خیابان دوازده فروردین را پیاده . برگشتنی هم سوار اتوبوس های انقلاب امام حسین می شدیم و سر لاله زار پیاده می شدیم .

ترم دوم از خوابگاه لاله زار رفتم خوابگاه امیر آباد . ساختمان چهارده . اتاق بیست و هفت . ماشالله که ابرقویی بود . امیر هاشم که نجف آبادی بود . رضا که کرمانشاهی بود . خالد هم که عرب بود و خانومش در اهواز بود . یک فوق لیسانس ایمونولوژی هم بود که باید می رفت و هنوز نرفته بود و من یک هفته ای زمین خوابیدم تا او برود و تختم را خالی کند .

از ساختمان چهارده رفتیم به ساختمان دوازده . اتاق پنج نفره . ابراهیم که اردبیلی بود ، ممد که قمی بود ، فرامرز که آملی بود و حمید که دامغانی بود . من هم که طبق معمول ترک بودم .

جراحی سینا بودم که حجاریان را آوردند . دکتر اسفندیاری برایش لوله تراشه گذاشته بود . گلوله از استخوان گونه اش وارد شده بود .

ازدحام بود . برش های سی تی اسکن یکی یکی می آمدند . گلوله نزدیک مهره پنجم گردنی متوقف شده بود . یکی دو هفته خبر اول بود این حجاریان .

یک روز تیتر می زدند سعید لبخند زد و یک روز می نوشتند سعید نشست . خلاصه این سعید برگشت سر کار و زندگی اش و ما همچنان در سینا کشیک می دادیم .

از سینا رفتیم به امیر اعلم . فقط پنبه می کردیم در دماغ مردم . گوش هم می شستیم . استخوان هم از گلوی مردم بیرون می آوردیم . مگس و از این حرفها هم از گوششان .

زنان افتادم شریعتی . پل گیشا . کلمپ می زدیم و نافش را می بریدیم و بینی اش را ساکشن می کردیم می گذاشتیمش لای پتو تا گرم بماند . رزیدنت می گفت محکم بگیر نیفتد .

تهران جای من نبود . جمع کردیم آمدیم باغمیشه خودمان . دو سالی رفتم طرح . بهداری باسمنج . نرسیده به لیقوان . دارو برمی داشتیم و با ماشین به روستاها می رفتیم ، خانه های بهداشت .

اولین روز رفتم روستای نعمت آباد . یک کیف سامسونت داشتم که درش خراب بود . مریض ها نشسته بودند . تا سلام کردم در کیفم باز شد و همه وسایلم ریخت کف اتاق .

طرح که تمام شد رفتم بهداری زندان . رئیس بهداری گفت باید یکی یکی کبد و طحال و کجا و کجایشان را معاینه کنی و در این فرم ها بنویسی . دکتر قبلی هم آنجا بود گفت نمی خواند .

در خوابهایم در همان حیاط قرنطینه اعدام می کردند . یکدفعه می زدند بشکه زیر پایش می افتاد . پایینش می آوردند و دستبندش را باز می کردند . خیلی ها می رفتند تماشا . حس خوبی نداشت .

یکبار صابر پرسید کجا کار می کنی گفتم بهداشت . گفت کدام بهداشت گفتم بهداشت نصف راه . کلی کلاس گذاشته بود پیش خانومش . فردا دخترش را برای واکسن برده بود نصف راه . گفته بودند اینجا واکسن نمی زنیم دکتر دباغ هم نداریم .

کم کم به همه فامیل گفتم که زندان کار می کنم . نمی شد مخفی کرد . هزار تا دروغ هم که می بافتی نمی شد .

یک شب مردی که شکل جوانی های اسداله بود آمده بود و هر چه آپاندیسیت علایم دارد از خودش در می آورد از استفراغ و ریباند تندرنس و هر چه کتاب جراحی نوشته .

کم مانده بود اعزامش کنیم و کار دستمان بدهد و این دادگاه و آن دادگاه که جرمش قتل بوده و چرا اعزامش کردی و حتما ازش پول گرفتی و اگر اعزامش نمی کردی فرار نمی کرد .

شانس آوردیم آخرین قلق که هنوز زندانی ها یادش نگرفته بودند به دادمان رسید و دستش رو شد . و یکبار ساعت سه شب نشسته بودم در صندلی چرخان اورژانس ، هدفون در گوشم بود و داشتم جزوه دستیاری می خواندم که . . .

مردی که با تبر زده بود زن و بچه اش را کشته بود پیدایش شد . سرباز همراهش نبود . دستبند هم نزده بودند . قلبش را گرفته بود . گفتم نوار بگیریم گفت نه . . . و تا من از خواب بیدار شوم شیشه الکل را برداشت و زد خودش را لت و پار کرد و آمد طرفم . . .

      زندان جای من نبود ، آنجا روز روشن از ما سرنگ می دزدیدند و با برادرانشان تزریق می کردند ، آنجا برای گرفتن قرصی خواب آور ، به تمام مقدساتشان قسم می خوردند . آنجا با پیراهنشان در حمام ، تمام سی و چند ساله خویش را حلق آویز می کردند ، آنها گاهی با تیزی همدیگر را لت و پار می کردند و ما می دوختیمشان غر زنان . آنها گاهی از پیراهنت می گرفتند و تا لورازپامی ، باکلوفنی نمی نوشتی آویزانت می شدند ، آنجا اگر کدئین می نوشتی  می فروختند و تریاکشان را می خریدند .

      آنها کلمات خودشان را داشتند ، آنجا تو اما نمی توانستی چیزی را باور کنی . آنها لباس راه راه نمی پوشیدند و وزنه ای بزرگ را با زنجیر نمی کشیدند ، ملاقات که می رفتند  ادکلن می زدند ، ما کاری به جرمشان نداشتیم ، ما گاهی با آنها یکی به دو می کردیم . ما عاشق آنها نبودیم ، دشمنانشان هم ، آنها برای نانی چند آنجا بودند و ما هم .



* * *



دو ماه است که سر کار نرفته ام . چند بار زنگ زده اند و من گوشی را برنداشته ام . برایشان اس ام اس فرستادم که دکتر مرد .

      فرو می روم در سیاهچاله ای که فرمانتان نبرم و رسوای کسی نباشم که من این وحشی نامانوس در جغرافیای تنگ این قبیله نمی گنجم .

چند ماه است که میوه و گوشت چرخ کرده نخریده ام . میترا دیگر برایم کاغذ خرید نمی نویسد . . .

      من در فنجانهای فرانسوی بلورهای پاساژ دو هزار پارتی شب سه شنبه در مبلهایی که خواهیم خرید در پیتزای سر سه راه نه نه هرگز .

من در تسبیح مادر بزرگ جانماز روی طاقچه ضریح های طلایی حوریان بلوری بهشت نه نه هرگز .

     من در ستونهای تخت جمشید سنگهای قلعه بابک در موزه های فرانسه نه نه هرگز . پیش از این هرگز هیچ تاریخ نویسی اینقدر آدمی را ناچیز ننوشت .

     من در فتوکپی آخرین مدرکم سیمکارتی که برای میترا خریدم کلاسی که برای خودم گذاشتم کادویی که برایتان نیاوردم نه نه هرگز .

      مرا نشناختید و نسبتهایم دادید مرا اینقدر تحریف نکنید من با ابهتی که هرگز نداشته ام زنده ام .

     من از بدهی های انبار شده تان دفتر مشق تمام شده کودکتان هوارهایی که بر سر هم می کشید سگ دو زدنتان اجاره خانه تان قبض های مانده برق و گاز و تلفنتان تیر می کشم .

     من از ذهن های تحریف شده آدمهای تخدیر شده حرفهایی که گفتند و باور کردیم کتابهایی که نخواندیم در خود خزیدنهامان از اینجا راندگی مان از آنجا ماندگی مان تیر می کشم .

      من از عقده هایمان حرفهایمان فکرهایمان عشق هایمان تیر می کشم . من تمام نبودنمان را تیر می کشم . من تمام بودنمان را تیر می کشم .

میترا می گوید پول را می خواهیم چکار . در حیاط سبزی می کاریم می خوریم و هویج و لوبیا و کدو . کلی لباس در کمدمان هست همانها را می پوشیم . جایی خواستیم برویم پیاده می رویم . بالاخان به همه جا پیاده می رفت . شب هم لامپ ها را روشن نمی کنیم . با صفا تر است و می رویم در حیاط ستاره ها را تماشا می کنیم . بخاری را هم خاموش می کنیم آدم در سرما سر حال تر است و چرتش نمی گیرد وقتی کتاب می خواند . عروسک هایمان هم که از خودمان کم مصرف ترند  . ما هم بمیریم آنها نمی میرند .

اصلا تا حالا کی از گرسنگی مرده که ما بمیریم . تازه مردیم هم که مردیم مگه چی می شه . آسمان که به زمین نمی آد . هر روز اینهمه آدم در دنیا می میرند . الان هم نمیریم سی چهل سال دیگه با سرطانی تصادفی سکته ای چیزی می میریم . مردن هم یک چیزی مثل به دنیا آمدنه . آدم نه می دونه از کجا می آد و نه می دونه به کجا می ره . شیرینیش به همین معما بودنشه . فقر هم مثل مرگ یک تجربه است . آدم بی تجربه به درد لای جرز خوبه .

اصلا می رویم در همان اتاقی که بالاخان در عینالی با سنگ های بزرگ برای خودش ساخته زندگی می کنیم . و در چاله هایی که بالاخان کنده بوته های گوجه فرنگی می کاریم . یک تابلو هم بالای اتاق بالا خان می زنیم . . .



* * *



پارسا را در آن یکی خوابم دیده بودم . در این یکی خوابم بچه ای نداشتیم . زیاد هم فکر بچه نبودیم و من می خواستم تخصص قبول بشوم و از این حرفها و میترا که هر روز به درس و مشق های عروسک هایش می رسید اما شهین و رضیه دست بردار نبودند .

کلی معاینه و آزمایش که آدم حالش بهم می خورد . گفتند باید بروی عمل . نرفتم . یکی دو سالی که گذشت رفتم عمل . کسی ندانست . هفت صبح رفتیم بیمارستان . میترا رفت یک کتاب دو جلدی سینوهه خرید آورد تا در بخش بخوانم :

" ممکن است که لباس و زبان ورسوم و آداب و معتقدات مردم عوض شود ولی حماقت آنها عوض نخواهد شد و در تمام اعصار می توان بوسیله گفته ها و نوشته های دروغ مردم را فریفت زیرا همانطور که مگس عسل را دوست دارد مردم هم دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز عملی نخواهد شد دوست می دارند . من چون نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند همرنگ جماعت نمی شوم و اوهام و خرافات او را تجلیل نمی کنم . مردم تصور می کنند که امروز غیر از دیروز است ولی من می دانم که چنین نیست ودر آینده هم مثل امروز و مانند دیروز کسی حقیقت را دوست نمی دارد . "

همه فامیل کار و زندگی شان را ول کرده بودند و هر روز دسته دسته با کادویی در دست می آمدند خانه ما .

خانم باجی هم آمد ، گفت اسمش چیه ، گفتم پارسا ، گفت ، پارچا ؟ گفتم پارسا ، گفت آره دیگه ، پارچا . آلزایمرش داشت هر روز بیشتر می شد . چند دقیقه بعد دوباره پرسید اسمش چیه . گفتم پارسا و باز گفت پارچا .

اولش خوشمان می آمد و می خندیدیم  اما آنقدر پرسید که حسابی کلافه شدیم . هیچ چیز یادش نمی ماند .

پرسید اینجا کجاست گفتم خانه ماست مگر نمی شناسی گفت راست می گویی خانه شماست ، یادم رفته بود . نیم دقیقه ای نگذشته بود که دوباره پرسید اینجا کجاست ، گفتم خانم خانه ماست دیگه . خنده ای کرد و گفت آره خانه شماست . رفتم اتاق بالا و میترا ماند پیشش .

از میترا هم فکر کنم هفت هشت باری پرسید که اینجا کجاست و میترا هم می گفت که خانه ماست .


دوربین را وصل کردم به کامپیوتر و میکروفون را گذاشتم پیشش و سر صحبت را باز کردم . با آنکه آلزایمر داشت و از حرفی به حرف دیگر می پرید اما خوب از آب در آمد . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر