خانم باجی سر سفره همه
چیز را بهم می ریزد . خلیل آن ور اتاق سفره ای کوچک برای خانم باجی باز می کند و
آرام آرام به او غذا می دهد تا در گلویش گیر نکند .
ژاله می گوید آقا خلیل
دارد حق فرزندی را به جا می آورد تا مدیون مادرش نباشد . هر روز چند بار پوشاک
خانم باجی را عوض می کنند . مجید خان ترکی را متوجه می شود اما فارسی جواب می دهد
. کاوش با آنکه ترکی متوجه نمی شود اما با تبسم دارد به حرفهایی که ما داریم
درباره خانم باجی و گذشته اش می زنیم گوش می کند .
عکس های نورالدین را در
لپ تاپ می آورم . خلیل اشک از چشمهایش سرازیر می شود . خلیل به نورالدین ، آداش می
گفت . خلیل می گوید آنروزها خیلی ها از جنگ فرار کردند و زنده ماندند اما آداش این
کار را نکرد . . .
و چه سخت است
نبودن تو ای آنکه دیگر نیامدی و هزار سال گذشت به ما چه که چه کسی نان چه کسی را
می دزدد و چه کسی چه کسی را نفله می کند که وقتی تو بیایی همه فلسفه ها بیهوده است
و همه جنگ ها حماقتی ابدی بیا مثل دو مرد برای اینهمه سال که در نبودنمان گذشت چای
بخوریم و سخت بگرییم مثل دو مرد می فهمی
خانم باجی تنها بازمانده
من است . تنها فامیل من است که هنوز زنده است . مال دیروز است . مال هشتاد سال پیش
است اما وقتی دست هایش را می گیرم و می فشارم مرا به گذشته ها می برد :
روی سکه های گردنبند
خانم باجی مردهایی با اسب دارند می دوند . . . خانم باجی اینها دیگه کی هستند ؟ .
. .
این ستارخانه این باقر خانه این احمد شاهه این رضا شاهه این پیشه وریه این هم
مصدقه . . .
خانم باجی اینها که قیافه شون معلوم نیست . . . چرا معلوم نیست ، مش ابراهیم
همه شون رو می شناخت .
خانم باجی کم عاشق نیست
. مش ابراهیم را می پرستد . خانم باجی نذر کرده اگر جنگ تمام شود لخت مادرزاد تا
سر کوچه باللی ماهمید بدود و برگردد .
رادیوی مش ابراهیم دارد
آژیر قرمز می کشد . خانم باجی در اتاق به این ور و آن ور می دود . در خانه را گم
کرده است . دارد خودش را از پنجره به حیاط می اندازد . در و دیوار خانه می لرزد :
" بومب ، بومب " شیشه های پنجره می شکند .
همه دارند به طرف دود می
دوند . خانه مان مثل گود زورخانه شده . دارند آوار را جابجا می کنند . مثل مجسمه
خشکم زده است . ناگهان هق هقی می لرزاندم .
خانم باجی . . . جانم . . . چرا منو برداشتی آوردی خونه تون . . . تو چراغ این خونه ای . . . اگه تو منو نمی
آوردی خونه تون من کجا می رفتم . . . نه می آوردم . . . می دونم حالا اگه نمی
آوردی کجا می رفتم . . . نه می آوردم . . . جای دیگه نبود که برم . . . چرا می
اومدی اینجا . آدم مگه نمی آد خونه خودش .
خانم باجی وقتی بمب افتاد خونه ما
تو چیکار می کردی . . . هان . . . وقتی بمب افتاد خونه ما تو کجا بودی . . . هان
یادته . . . آره یادمه . . . پدرت یادت می آد . . . آره . . . تو کجا بودی . . .
مدرسه بودم دیگه . . . آره مدرسه بودی ، مدرسه هم بمب افتاد . . . نه مدرسه که می
افتاد من الان اینجا نبودم . . . راست میگی پس من کجا بودم . . . من هم همینو می
گم . . . فردا می آی مدرسه ما . . .
بیام که چی بشه . . . گفتن ولی تون بیاد . . . من که ولی نیستم . . ..
. .
ساعت روسی دارد خودش را
می کشد . خانم باجی بلند می شود و سماور را روشن می کند . . . خانم باجی هنوز پنج
نشده زوده . . . چند دقیقه بعد تکانم می دهد . . . دیرت نشه .
گردنبند خانم باجی نیست
. آب شده رفته زیر زمین . می ترسم به خاطر این گردنبند تلف شود .
شام تخم مرغ و سیب زمینی
آب پز داریم . می روم از صندوقخانه نعنا بیاورم . . . خانم باجی مشتلق بده
گردنبندت پیدا شده . . . دهانش باز می ماند . . . کجا بود . . . ظرف نعنا را نشانش
می دهم . قاه قاه می خندد .
خانم باجی می شه باز قصه دعوای
اوروس ها را با مش ابراهیم برام بگی . . . تو که نرفتی واسه این دووار کوپی ، شیشه
بخری . . . برقها بره لاله ها رو روشن می کنیم . . . لاله ها جهیزیه فاطما باجیه
دست بهش بزنیم ناراحت می شه . . . منو دوست داره چیزی نمی گه . . . مشق هاتو
نوشتی . . . می نویسم حالا تو بگو . . .
خانم باجی از هر نژادی
که باشد ، از هر کجا که آمده باشد و هر زبانی که داشته باشد خانم باجی است و اگر
او نبود این کلمات هم نبود .
و من ترکی را دوست
دارم چون خانم باجی آنرا می فهمد ، همین .
که من خانم باجی را دوست دارم که او پدرم را با چنگ و دندان بزرگ کرد .
من فکر می کنم از قشر
خاکستری مغز خانم باجی تا استخوان جمجمه اش ، در این فاصله سیاهی که در سی تی اسکن
مغزش دیده می شود ، گل احمد هنوز دارد شاخسی می رود ، سریه و سلطنت هنوز دارند
جَهره می ریسند ، عین اله وقتی از جلوی خانه حمزه علی می گذرد ، گیردکان بادام به طرلان
می دهد ، حلیمه دارد جامیش ها را می دوشد ، زینال دارد به چشمه کلانتر سرکشی می
کند و حمزه علی دارد کرت های باغ دستمالچی را آب می دهد .
خانم باجی دومَنج درست
می کرد برایم . نان های خشک را خرد می کرد و پنیر قاطی اش می کرد و بعد کره را در
ماهی تابه داغ می کرد می ریخت رویش . با دست گلوله گلوله اش می کردیم و می خوردیم
. می مُردم برای این دومَنج .
خانم باجی دستهای لاغری
داشت با پوستی لطیف و چروک خورده ، درست مثل سیب های زردی که چند روزی در طاقچه
مانده و چروکیده باشد . کنار سماور می نشست . روی تشکچه اش .
خانم باجی برایم کَته می
پخت و سیب زمینی و گوجه هم قاطی اش می کرد که قیرمیزی دوگی می گفتم ، می رفت از
دبّه ای که در ایوان گذاشته بودند ، ترشی بادمجان هم می آورد ، می نشستیم سر سفره
کوچکشان ، من و مریم و سعید و شهین و نورالدین که همیشه جایش خالی بود .
یکبار کلاه ارتشی نورالدین
را به سر گذاشتم و عینک دودی اش را به چشم زدم و تفنگ چوبی ام را به دوش انداختم و
از خانه حمزه علی در شورچمن تا مش ابراهیم در دالی کوچه رژه رفتم .
خانم باجی جبرئیل را دوست داشت و عاشق سرگئی بود و مش ابراهیم را که دیده بود
دیوانه شده بود . می خواهم بگویم که خانم باجی دلش دریا بوده است .
* * *
خانم باجی را فردا ده
صبح در وادی رحمت به خاک سپردیم . و من زده بود به سرم و شهین که داشت از دستم
دیوانه می شد . دوست نداشتم پیراهن سیاه بپوشم و بروم سر در مسجد بایستم و همه
تسلیت بگویند . دوست نداشتم به تالار غذا خوری بروم و سوپ و کباب کوبیده بخورم . از
بلندگوهای بزرگی که عرش خوان با خودش می آورد خوشم نمی آمد .
دوست داشتم خودم باشم و
خودم . شب که می خوابیدم دوست داشتم هیچ وقت صبح نشود . دوست داشتم زمین را بکنم و
بروم زیر خاک . یک جای تاریک و بی صدا و بی مسئولیت و بی استرس .
در ژرفی اندیشه ای خسته ، تنیده به گمنامی خویش در سردخانه
بردگان ، انگشت می مکد این نوزاد چروکیده ، روشنایی را از مرده شور تاریکخانه آرزو
دارد پیرزنی که ندانست دریغ در این پستو جز خالی جمجمه بردگان نخواهد یافت دریغ
خمیده به بی شرمی تاریخ در کوچه های شب و
این پتک که بی امان بر سر مردمان می کوبند شهر در امن و امان است زخم نیست این ، جای
پای ساتوری ست در لحافم فرو می پیچم که .
. . نه ! هر تاریکخانه ای گور نیست .
کتاب نت جان مریم
همینجوری بغل کاغذهایی که آیلی پاره کرده بود مانده بود . حوصله نداشتم شارژر لپ
تاب را به برق بزنم . دوست داشتم یکی را جای خودم بگذارم و بروم . . .
فلکه
آب گرم خراب است مواظب باش یکدفعه نسوزی . اون حوله سبز رنگ را هم برای تو گذاشته ام
. پیراهن آبی روشن را بپوش که خاله از مکه آورده و اون شلوار خاکستری را که از رخت
آویز اتاق بالا آویخته ام . اگه اونجا نبود شاید از رخت آویز فلزی پشت در حمام
آویخته باشم . جوراب هایم را هم معمولا مچاله می کنم و در راه پله اتاق بالا می
اندازم .
سوئیچ را طبقه دوم کتابخانه
گذاشته ام اگه تا چهارده ثانیه رمز را وارد نکنی آژیر می کشد . رمزش هم همان رمز کارت
سوخت ماشین قبلی است که به حسین آقا فروختم . شیشه عقب ماشین خیلی کثیف است عقب
عقب بروی چیزی دیده نمی شود . شیشه شور در صندوق عقب ماشین قبلی بود فکر کنم الان داخل
گاراژ گذاشته ام . ته گاراژ بغل نایلون نان خشک ها .
لباس شویی ده ماهی است که
خراب است شماره تلفن تعمیرکارش را جواد آقا اینا دارند ازشان بگیر . فعلا می تونی از
لباس شویی شهین اینا که در گاراژ گذاشته اند استفاده کنی . ببخش که بیشتر کارهایم را
برای تو گذاشته ام .
دو تا کارت سیبا در جیب شلوارم
است ، رمزشان شماره تلفن خانه قدیمی جمیله خالاجان است . اون خانه قدیمی جمیله
خالاجان همه اش خاطره بود ، خدا رحمتش کند . اشکان در فیس بوک پیام گذاشته بود که
خالاقیزی ام پی تری جمیله خالاجان را می خواد . باید در کابینت بالای سماور در
آشپزخانه باشد .
کلید اتاقم در اداره رویش
هشت صد و یک نوشته . دندانه های کلید باید رو به پایین باشه تا بتونی در را باز کنی
. اینها را می گم که همان روز اول پیش مریض ها ضایع نشوی . حواست باشه که با ریموت
دزدگیر ماشین نخوای مثل من در اتاقت را باز کنی . وارد اتاق که شدی اول می ری پنجره
اتاق را باز می کنی تا هوای اتاق عوض بشه .
دفترچه اقساط بانک ملی
را طبقه دوم کتابخانه گذاشته ام . چهار پنج ماهی است که پرداخت نکرده ام . حتما در
لیست کارهایت بنویس . پولی کنار گذاشته بودم که از آن یخچال های ساید بای ساید
بخرم که دلار گران شد نخریدم حواست باشد اگر دلار ارزان شد حتما بخر این یکی یخچال
زیاد برفک می دهد جاش هم کم است دو تا قابلمه و دو تا پارچ آب می گذاری پر می شود
. میترا لیست خریدها را برایت اس ام اس می کند .
یادت باشد هر روز به شهین
سر بزنی . به شهین گفته ام که سه شنبه ها می برمش وادی رحمت سر قبر بالاخان و خانم
باجی . حرفی است که زده ام و زحمتش با تو است .
مرکب مهرم ته کشیده .
جوهر پلیکان در کشوی سمت راست میزم است . مواظب باش دستات مرکبی نشه . پین کد
ایرانسلم تاریخ تولد شهین است . بیمه مسئولیت حرفه ای ام مهر ماه تمام می شود یادت
باشد تمدیدش کنی . سه سال تخفیف دارد . انگشت پای شستم درد می کند حواست باشد کفش
های تابستانی را بپوشی .
جمعه ها عصر ساعت شش و
نیم کلاس تار می روم . شهریه چهار هفته آخر را داده ام . آخرین جلسه آهنگ جان مریم
را کار می کردیم . آهنگش در درایو اف در پوشه ام پی تری هاست . نتش هم در کتاب
بنفش هست همون صفحه اولش . مضراب را همون طبقه اول یا دوم کتابخانه گذاشته ام .
دیدی نمی تونی زنگ بزن بگو نمی آم . شماره
تلفن استاد در موبایلم هست . خجالت کشیدی براش اس ام اس بزن . اشتباهی سه تار را
بر نداری سه تار کوچکتر است و بالای کمد گذاشته ام .
دو تا برنج بیست کیلویی
خریدم گذاشتم زیرزمین گفتم یکدفعه گرون می شه ، دیدی زیرزمین گرمه ببر بگذارشان
راه پله طبقه بالا . کاری به دیش نداشته باش . نترس همه همسایه ها دیش دارند .
فعلا هم کسی کاری نداره . قبض گاز چهار صد هزار تومن آمده بود که در خواست کردیم
دو واحدی کنند تا تصاعدی نیاید که باید پی گیر بشی .
تایر جلوی دوچرخه پارسا
ترکیده که باید بدهی درستش کنند . خلافی پراید هیجده تومن بود که قرار شد با حسین
آقا حساب کنم . روز عید فطر در صوفیان کشیک هستم ببین اگر تونستی بفروش . میترا یک
پشتی جلوی پله های اتاق بالا گذاشته تا آیلی از پله ها بالا نره . شب از پله ها
پایین می آی مواظب پشتی باش زمین نخوری .
قبض تلفن همسایه رو
اشتباهی انداختن خونه ما ، گذاشتمش بالای یخچال ، خواستی کوچه بری بهشون بده . این
شبکه ام بی سی تری رو جابجا کرده ام اما باز پارسا پیداش می کنه اگه تونستی حذفش
کن . اگه کنترل تلویزیون کار نمی کرد حتما پارسا باطری هاش رو درآورده برعکس
انداخته یا مخفی کرده . معمولا زیر مبل می گذاره . . . فعلا خداحافظ .
حوصله هیچ کس را نداشتم . یکی می خواست حرفی بزند دوست داشتم بگیرم دو
دستی خفه اش کنم ، روزی ده بیست ساعت می خوابیدم . رضیه زیر بالشم نمک می گذاشت و
من یاد سونامی نمک دریاچه ارومیه افتاده بودم ، شهین برایم اسفند دود می کرد ،
زهرا سلطان با پنبه ترسم را برمی داشت ، همه زنگ می زدند و احوالم را می پرسیدند و
من دوست داشتم که سیم تلفن را با انبردست قطع کنم و کم کم شروع کرده بودم به چهار
تا چهار تا فلوکستین خوردن و همینجور بی هوا نوشتن . . .
و آنوقت بلند می شوی و
راه می افتی . درست مثل دوکیشوت . و با شمشیرت می زنی شیشه ماشین همسایه را می
شکنی . دختر همسایه با موبایلش فیلمت را می گیرد و در یوتیوب می گذارد . صد هزار
بار لایک می شوی و با خودت می گویی که چرا دختر همسایه اینقدر ناز است و یادت می
افتد که همسایه اصلا دختری نداشته و فکر که می کنی می بینی در این بیابان درندشت ،
همسایه کجا بوده و آنوقت یادت می افتد که اصلا خانه ای نداشته ای .
و آنوقت تندتر می نویسی
و کلماتت در هم می لولند . باید کلمات را رام کنی . یا کلمات رامت کنند و اینها
همه به خاطر آیلی بود که همه اش یکماهش بود و پارسا که دوست داشت باهم به شنا
برویم و میترا که مانده بود چه کند .
و آن عقرب که از کجا
آمده بود روی دست میترا رفته بود و میترا ، پارسا و آیلی را برداشته بود و به
تبریز رفته بود و شب که شهین زنگ زده بود . . . یک توده چند در چند سانتی متر . . . و شکل حروف
انگلیسی اش را هم یکی یکی پشت تلفن برایم گفته بود و من . . .
به روی خودم نیاورده
بودم و با خنده گفته بودم که چیزی نیست و مثل سرخپوست ها شیرجه زده بودم به گلهای
فرش دوازده متری مان که بالاخان و میترا از پنج شنبه بازار خامنه خریده بودند و
همه چیز را به خدایی که از عرش تا فرش پایین آمده بود سپرده بودم :
سلام خدای عزیز . حالتان خوب است
. من که خوب نیستم . ما را ملاحظه بفرمایید لطفا . ما هیچ نداریم و هیچ نیستیم .
ما فقط دوستتان داریم . ما گم شده ایم . اگر می شود ما را پیدا کنید و سر جای
خودمان قرار دهید .
گفتم فقط می رویم نمونه
برداری . . . و فقط یک جراحی کوچک . . . و فقط چند جلسه رادیوتراپی . . . و فقط یک
اسکن ساده . . . و فقط چند جلسه شیمی درمانی . . .
دوست نداشتم کسی بداند و
همه ایل و طایفه بریزند بیمارستان و گریه و زاری که انگار . . . دوست داشتم دست
کمش بگیریم و با شوخی سر و تهش را هم بیاوریم . . .
و آنوقت پاییز می شود و برگها زرد
می شوند که چه . که درخت برای چه درخت است . . .
و تنها ما بودیم و هیچ کس . و بیا
از اول همه را بنویسیم . و آنوقت کفش های سارا که چه . . . که خدا کفش های سارا را
می خواهد چکار . که سارا در خواب اصلا کفش نداشت . که سارا خیالی بیش نبوده است . و
همه داستانی بوده و ما فریب خورده ایم و یکبار با تو چای نخورده ایم و قاه قاه
نخندیده ایم . و آنوقت خیالی دیگر و سارایی دیگر و کفش هایی دیگر .
شهین را به دختر پرستار
که پیراهن چارخانه اش از زیر روپوش سفیدش پیدا بود سپرده بودم و زیر باران از
بیمارستان شمس تا میدان آبرسان دویده بودم و از انتشارات فروزش ، هشتاد سال داستان
کوتاه ایران را خریده بودم و از ماشین هایی که در ترافیک مانده بودند سریع تر آمده
بودم و نشسته بودم در صندلی کنار تخت شهین و رفته بودم در حال و هوای . . . داش
آکل . . . گیله مرد . . . به کی سلام کنم . . .
* * *
آب رودخانه کم شده است و
من دارم از بالای پل دنبال قورباغه ای چیزی می گردم . سنجاقک ها مثل هلی کوپترهایی
که در زندان برایمان غذا می آوردند دارند بالای رودخانه پرواز می کنند . سنگی در
آب می اندازم و صدای قورباغه ای که در آن نزدیکی هاست در می آید . قورباغه های
دیگر هم صدایشان بلند می شود و من به طرف ماشین می روم .
در قوطی های بیسکویت برای
روستایی ها دارو آورده ایم . نفری هزار و ششصد تومن می گیرم و ویزیتشان می کنم .
پنج هزار تومنی زرد رنگ می دهند و من پول خرد ندارم .
روی میز یک دو هزار تومنی آبی رنگ که از وسط تا شده و
عکس امام رویش است و چند تا برگ کنده شده دفترچه تامین اجتماعی و یک دویست تومنی
تا شده که از نا رفته و کنار آن یک دویست تومنی قبراق که چهار بار تا خورده و یک
هزار تومنی سبز رنگ که آنهم چهار بار تا خورده قرار دارد و کنار لپ تاب هم یک مهر
ترودات و زیر مهر یک سر نسخه مرکز بهداشتی درمانی که رویش نام مریض ها نوشته شده و
یک خودکار آبی قرار دارد .
یک پنکه با پره های آبی
و کلی گرد و خاک و دکمه های تند ، متوسط ، کند ، خاموش و یک سیم دوشاخه آویزان ،
یک گونی که رویش نوشته شکر جام نقده ، یک
آویز زنگ زده با یک روپوش سیاه و یک رو دوشی یا نمی دانم چی و پشت آویز ، یک
برانکارد جمع شده و یک پاروان بدون پرده شکسته ، یک پنجره سیاه زنگ زده که یکی از
شیشه هایش شکسته و در جای شکسته شیشه ، چیزی مثل سفره یا رومیزی که طرح گل آفتاب
گردان دارد چپانده اند تا حتما سرما یا حشره داخل نیاید .
گوشه لبه پنجره نزدیک
بیست سی تا کاشی یا سرامیک کوچک روی هم چیده اند و روی سرامیک ها یک نوشابه
خانواده خالی که از نصف بریده اند و داخلش یک قیچی قدیمی کج و کوله از آنها که
پیرزن ها با آن ناخن هایشان را می چینند و یک مهره ماسوره یا چیزی مثل در پوش لوله
آب و چند تا پیچ و یک رل پلاک است .
این ور آن گونی که اول
نوشتم یک جعبه نوشابه زرد رنگ قدیمی پر از شیشه های خاک گرفته و بالای جعبه نوشابه
یک سطل آبی رنگ و سفتی باکس خالی گذاشته اند . کنار جعبه نوشابه یک قوطی مقوایی
بزرگ است که رویش بخاری گاز سوز مشهد دوام نوشته و بالای آن دو تا قاب عکس چوبی که
داخل نایلون خاک گرفته قرار دارند و بالای آن یک کیف سیاه رنگ شبیه کیف کمکهای
اولیه گذاشته اند که به نظر خالی می آید .
بوی نفت و رطوبت ملایمی
در فضای اتاق استشمام می شود . سمت چپ من یک بخاری زنگ زده است که از آن بخاری های
سیاه قدیمی است که دورشان توری دارد و یک جانفتی استوانه ای سفید.
یک شیشه خالی و رنگ و رو
رفته سس با درب بسته در لبه پنجره کنار آن سرامیک ها که نوشتم قرار دارد . در
دیوار پشتی من چهار تا عکس برگردان کودکانه که رویشان عکس خرس است و روی سه تایشان
، عالی و روی یکی شان ، خوب نوشته به سنگ دیوار چسبانده اند . یک کپسول آتش نشانی
قرمز رنگ هم در کنار آن قوطی بخاری که اول نوشتم گذاشته اند .
صدای فن لپ تاب بلند شده
است و صدای صحبت و خنده مریض ها از آن یکی اتاق و صدای گوسفندهایی که دارند به
خانه هایشان بر می گردند . هر ده انگشت دستم روی دکمه های صفحه کلید مانده اند و
منتظرند ببینند که می خواهم چه بنویسم . با کوچکترین تکانی که می خورم میز شروع به
تکان تکان خوردن می کند .
* * *
شهین روی تختش خوابیده
است . چشمهایش را بسته است اما وقتی من وارد اتاق می شوم می فهمد . تختش رو به
قبله است ، خوابیده در تختش قرآن می خواند ، تختش تاشو است . بقچه هایش را زیر
تختش می گذارد . دو تا عینک دارد و یک عصا به رنگ قهوه ای سوخته . وقتی از خانه
بیرون می رود دمپایه های آبی اش را جلوی خانه ما می گذارد .
خودش قند خونش را می
گیرد . روزی سه تا متفورمین می خورد و یک آتنولول پنجاه و یک نورتریپ بیست و پنج و
یک لتروزول و . . . دوست دارد که شانه هایش را ماساژ بدهم . در اسکنش چند تا لکه
سیاه در مهره های پشتی اش دیده می شود . مبل را جلوی تلویزیون می گذارد و می نشیند
سریال نگاه می کند . صدایش را هم خیلی بلند می کند .
وقتی آشغالی می آید
سمفونی پنجم بتهوون را پخش می کند شاید هم خواب های طلایی باشد شاید هم آهنگ سارا
کورو ، نمی دانم . پارسا به طبقه بالا می دود و به شهین می گوید که آشغالی آمده
است .
سبزی ها روی میز
آشپزخانه است . از ایوان خانه ، قله و توتدوغ دیده می شود . شهین دارد با تلفن با
خاله حرف می زند . بیست دقیقه بیشتر است که حرف می زند . سه تا لیمو ترش داخل
پیاله انداخته تا خیس بخورد . شهین می گوید نباید این چیزها را بنویسم . اما من
همه را می نویسم .
شهین نمی گذارد شکلات
بخورم می گوید دندانهایت خراب می شود . یک سوسک دارد روی دمپایه ها راه می رود . .
. شهین این کیه . . . و شهین زهره ترک می شود .
شهین برایم یک پیراهن
آستین کوتاه شیک خریده است . هر کاری می کند نمی پوشمش . در مسجد حاجی ولی دارند
برای جبهه کمک جمع می کنند . شهین قند شکسته می دهد به مسجد ببرم . می گویند قند
زیاد آورده اند و من قندها را بر می گردانم .
خانه پسری که در ردیف
سوم کلاسمان می نشیند با خاک یکسان می شود و فردا معلم حرفه می پرسد چرا آن صندلی
خالی است و چند تا از بچه ها هق هقشان بلند می شود .
سر صف آنقدر شعار می
دهیم که صدایمان می گیرد . دیگر نامه ای از نورالدین نمی آید . دیگر کسی روی
دیوارها جنگ جنگ تا پیروزی نمی نویسید . بچه ها فارسی صحبت می کنند ، کم کم بزرگتر
ها هم به یئر کوکی ، هویج می گویند . سید سبزی
فروش کافی نت می شود و مش ممی شارژ ایرانسل می فروشد .
همسایه همسایه را نمی
شناسد . آدم ها بسته بندی می شوند . چشمه ها خشک می شود . باغ دستمالچی می شود کوی
دستمالچی و هزار هزار خانه و حتی یک درخت هم نمی ماند .
دیگر صدای گاو و گوسفند
از کوچه شور چمن به گوش نمی رسد . دیگر پیرمردی با الاغ از آرا کوچه نمی گذرد .
دیگر کله سحر ، خروسی در حیاط همسایه نمی خواند . دیگر کسی در تنور خانه اش نان
نمی پزد . دیگر بوی یاپپا به مشامت نمی رسد .
به خیابان می روی . بوق
ماشین ها دیوانه ات می کند . عکس ابراهیم قلی را روی تیر چراغ برق زده اند . . .
مجلس
ترحیم . . . هزار سال گذشت . . . ابراهیم قلی بی دندان باغمیشه . . . بزرگ خاندان
. . . پدر بزرگوار اینجانب لعیا . . . داماد بزرگوار مرحوم عباسقلی . . . شوهر
خواهر گرامی شهید بزرگوار نورالدین . . . پدر بزرگ گرامی اینجانب سرمه .
اگر فضه زنده بود می گفت
سرمه هم شد اسم ؟ دلم برای فضه و نیش و کنایه هایش تنگ شده است . دلم برای بوی عرق
حمزه علی تنگ شده است . دلم برای سرانگشتان زمخت بالاخان تنگ شده است .
بالاخان یک دوچرخه
کوهستانی خریده و به سفر دور دنیا رفته است و من و میترا در آن یکی خوابم عروسک
هایمان را در کوله پشتی می گذاریم و از داش دربندی می رویم و نرسیده به سلام اله
در چاله های خالی آنهمه عشق ، نهال های زیتون می کاریم . بالاخان همیشه دوست داشت
زیتون بکارد .
اکنون که این را می نویسم در آجی چای سدی زده اند و قهوه خانه ونیار زیر آب
مانده و شهرداری منطقه سی و هشت درخت های بالاخان را به جرم تجمع بیش از سه اصله
درخت و فعالیت غیر قانونی تیرباران کرده است .
متین دارد برای بچه ها
داستان می نویسد . سرمه آمده و همه عروسک های میترا را برده است . سرمه می گوید
بچه را می خواهیم چکار . این عروسک ها نه کنترل تلویزیون را بر می دارند و نه سه
تار متین را می اندازند می شکنند .
مریم و لعیا می ترسند
نسلشان منقرض شود . . . اینجوری که نمی شود باید بروید دکتر .. کلی آزمایش که آدم
حالش بهم می خورد . سرمه رفته عمل و متین رفته برایش کتاب هری پاتر خریده است .
به میترا گفتم همه اش یک
خواب بود . حتی کفتر های علی اشرف در آسمان دالی کوچه یک خواب بود . و ما بیدار که
شدیم چیزی در مایه های پف فیل بودیم و آن روزها هنوز پفک نبود و تامارا در تشت مسی
لواشک آلبالو درست می کرد و سلطنت هنوز کچل نشده بود .
و ما هنوز بوی پهن می
دادیم و زانوی شلوارمان وصله داشت و هنوز آشپزخانه مان اوپن نبود و من می رفتم از
مش احد کانادا می خریدم و بالاخان همه شیشه را یک نفس قولوب قولوب سر می کشید .
هنوز سالهای دور بود و خانم باجی یادش نرفته بود کفش هایش را کجا گذاشته است .
با صدای موبایلم که دارد
مرغ سحر استاد شجریان را می خواند از خواب می پرم . میترا از آن یکی خوابم برایم
اس ام اس فرستاده که از اداره برگشتنی پوشاک بچه هفت تا هیجده کیلو و شیر کم چرب و
دلستر لیمویی و زیتون بدون هسته و خربزه شیرین بخرم . دیوانه ها سرشان را از ماشین
ها بیرون آورده اند و دوت دورور دوروت تیراختور می گویند .
AmirDab@Gmail.Com امیر قاسم دباغ ـ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر