۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

نقاشی سارا ـ کتاب دوم ـ امیر قاسم دباغ


خزانه مملکت خالی بود و عین الدوله برای آنکه خرج سفر مظفرالدین شاه به فرنگ را در بیاورد تعرفه گمرکی را بالا برده و چند تاجر را در تهران به خاطر گران شدن قند به فلک بسته بود .

شاه که از فرنگ برگشته بود علما و مردم در شاه عبدالعظیم تحصن کرده بودند و مشروطه می خواستند .

و این همان روزهایی بود که من تاریخ مشروطه کسروی را از کتابخانه بیمارستان رازی گرفته بودم و هر شب می نشستم خوابهایم را از روی این کتاب که انتشارات امیر کبیر در سال شصت و سه چاپش کرده بود برای دیوانه ها با ذکر منبع می نوشتم .

این مشروطه چند ماه طول کشید تا به شهرها برسد . در تبریز مردم هر روز به تلگرافخانه می رفتند که " حسن آقا ببخشید مشروطه رسید ؟ "

این حسن آقا که شبیه رزیدنت سال یک بیمارستان رازی بود و اعصاب درست و حسابی نداشت یک روز سرشان داد کشید که " مشروطه مرد . "

" مردم یا باب الحوایج گویان بازارها را بسته و در کنسولگری انگلیس جمع شدند . محمد علیمیرزا دستور داد در نانوایی ها چراغ روشن کنند و قیمت نان را کم کنند اما مردم فرستادند چراغ ها را خاموش گردانیدند که ما نان نمی خواهیم مشروطه می خواهیم .

ده روز بازارها بسته بود و در کوچه های اطراف کنسولخانه و مسجد صمصام جای سوزن انداختن نبود . شیخ سلیم وجب خود را نشان می داد و با زبان روستایی می گفت "  کباب بو انده کاسیب " . میرزا حسین با آواز اشعار ادیب الممالک را می خواند . در کوچه ها فرش انداخته و به همه ناهار و شام می دادند . "

حسن آقا کاغذی نوشت و به شیشه تلگرافخانه چسباند که خودتان را نکشید مشروطه رسید :

" به اهالی مملکت آذربایجان ، تشکیل مجلس شورای ملی و نظامنامه آنرا مرحمت فرمودیم وکلای شهر تبریز و سایر ولایات بطهران بیایند و نسبت به عموم متحصنین کنسولگری انگلیس عفو عمومی شامل خواهد شد . "

شرف الدوله با سی و هفت رای از طرف اعیان نماینده شد و با شش نماینده دیگر تبریز عازم بهارستان تهران شد .

محمدعلیمیرزای ولیعهد در تبریز به انجمن ایالتی پیغام فرستاد که . . .
            
        مجلس شورای ملی که باشد دیگر چه جای انجمن ایالتی است زود کاسه کوزه انجمن من در آوردی تان را جمع کنید

اما انجمن ایالتی تبریز زیر بار نرفت و محمدعلیمیرزا که هنوز دمش لای تله مشروطه چی ها بود دندان روی جگر گذاشت تا اینکه مظفرالدین شاه در دی ماه هشتاد و پنج چشم از جهان فرو بست و محمدعلیمیرزا به تهران رفت و بر تخت سلطنت نشست و احدی از نمایندگان مجلس را برای تاجگذاری دعوت نکرد .

یکسال و چند ماه محمدعلی شاه با مجلس و مشروطه چی ها کل کل کرد تا اینکه یک روز قاطی کرد و سوار کالسکه اش شد و به لیاخوف روسی گفت . . .

      من می روم باغ شاه کمی هوایم تازه شود تا برگردم اول با انبردستی چیزی سیم های تلگراف را قطع کن و بعد با توپی تفنگی منجنیقی چیزی بزن مجلس مشروطه شان را روی سرشان خراب کن .

لیاخوف روسی یک گلوله توپ انداخت رفت افتاد وسط مجلس مشروطه و نمایندگان جیغ زنان بیرون دویدند . شرف الدوله به خانه سعدالدوله پناهنده شد .

محمدعلی شاه که کار مشروطه را تمام شده می دانست تلگرامی به انجمن اسلامیه در تبریز فرستاد که . . .

        " جناب مستطاب میرهاشم دوه چی ، با کمال قدرت مجلس را توپیدم مفسدین را تمام گرفتار ، سید عبداله را به کربلا فرستادم سید محمد را به خراسان ، ملک المتکلمین و جهانگیر خان را دادم در باغ شاه سیاست کردند ، شما هم با کمال قدرت ، مشغول رفع مفسدین باشید . سه شنبه دوم تیرماه هزار و دویست و هشتاد و هفت "

میرهاشم با لوطی های دوه چی به انجمن ایالتی حمله کردند و نیروهای دولتی به فرماندهی شجاع الدوله از بالای مناره های سیدحمزه و صاحب الامر ، مشروطه چی ها را که آن طرف اسبه ریز سنگر گرفته بودند به گلوله بستند اما کاری از پیش نبردند .

بیوک خان پسر رحیم خان روز نهم تیرماه با هفتصد نفر از سواران قره داغ به یاری نیروهای دولتی شتافت اما از نیروهای باقر خان که در خیابان سنگر گرفته بودند شکست خورد .

فردا اول صبح بیوک خان با سوارانش از اسبه ریز گذشته و تلافی شکست دیروز را سر باغمیشه که دست نیروهای دولتی بود در آورد و من با صدای آواز دختری که آمده بود از زیر زمین خانه کلانترلی ها برای مادرش عالیه سرکه ببرد به هوش آمدم و یادم مادرم افتادم که با سرکه شپش های سرم را شانه می کرد و اشک در چشمانم حلقه زد .

به خودم که آمدم دختر از دیدن من که حشرات در تارهای عنکبوت سر و صورتم تخم گذاشته بودند جیغی کشیده و از هوش رفته بود و بیوک خان و سوارانش چینی های صاحب سلطان خانم را شکسته و گنجینه های عباس میرزا را برداشته و دستهای دختر را که با سارای نقاشی مو نمی زد بسته و با خود برده بودند .

و این همان روزهایی بود که شرف الدوله در تهران به خانه سعدالدوله پناه برده بود و ابوالقاسم خان پسر خلیل خان به کارهای خانه کلانترلی ها می رسید و دختری که آمده بود برای مادرش عالیه سرکه ببرد قمر دختر ابوالقاسم خان بود .

ابوالقاسم از زن اولش ملیحه که به طرز فجیعی در چای قیراغی کشته شده بود پسری بنام ممدعلی داشت که جا دارد داستان قیامش و بر دار شدنش را در کتابهای درسی بنویسند .

خانه شاه صنم خواهر بزرگ ابوالقاسم نزدیک خانه کلانترلی ها بود کنار سیلابی که از عینالی می آمد و از طاق یانی می گذشت و به اسبه ریز می ریخت . زینال شوهر شاه صنم برای کلانترلی ها کار می کرد .

شاه صنم و زینال دو پسر داشتند یکی جبرئیل شوهر خانم باجی و یکی محرم که آنروز آمده بود سنگ آسیاب عین اله پسر زلفعلی جان را تراش بدهد .

محرم در آرا کوچه آدمهای بیوک خان را که قمر را دست بسته با خود می بردند دیده و از داش دربندی دویده و خودش را زودتر از آنها که از پاوارت ها رفته بودند به قهوه خانه ونیار که پاتوق مشروطه چی های باغمیشه بود رسانده بود .

جبرئیل چشمبندی بسته کورمال رفته قربانعلی چوبی برداشته لنگیده خانم باجی دوغ ترشی داده خوابشان که برده . . .

با سنگ و طپانچه و هر چیزی که دم دستشان بوده زده مغزشان را تیلیت کرده و دستهای قمر را که تازه به هوش آمده بود باز کرده و محرم رفته در لیوان بزرگ برای قمر شربت آلبالو آورده و قمر یک نفس همه اش را خورده بود .

خانم باجی گردنبند مادر عباس میرزا را از داخل گونی ها پیدا کرده و به گردن قمر آویخته و بو توی موبارک موبارک بارک خوانده و دیوانه دوت دورو دوروت تیراختور گفته و جبرئیل و قربانعلی به سلامتی عروس و دوماد تا صبح رقصیده بودند .

رحیم خان تا صبح ستاره های قره داغ را در انتظار قمر شمرده خبری نشده تلگرام زده که . . .

         گَده بیوک پس این قمر که نوشتی چه شد غارتی هایی که فرستادی کجا گور به گور شد اوشاغی یوللا ایشه اوزون ده گئت دالیسیجان

و محمد علی شاه که به رحیم خان تلگرام زده بود که . . .

      ای نمک نشناس گردنت را کلفت کرده ایم که بنشینی آنجا قلیان بکشی و یک الف بچه را بفرستی که چه که روزنامه های استانبول و قفقاز عکس ستار خان را در صفحه اول روزنامه هایشان چاپ کنند و اجنبی جماعت به ریش ما بخندند که چه . آب که سهل است چای و قلیان هم اگر در دست داری زمین بگذار و به تبریز برو .



* * *



شانزدهم تیرماه رحیم خان با سپاه انبوهی به تبریز حمله کرد و بسیاری از مردم از ترس بر سر در خانه هایشان بیرق سفید آویختند و مجاهدان خیابان و نوبر با صلاحدید باقر خان و نویدهای کنسول روس برای در امان ماندن مردم تفنگهایشان را زمین گذاشتند . ناگفته نماند که چند تا از دیوانه ها اشتباهی پرچم قرمز رنگ تیراختور را بر سر در خانه هایشان آویخته بودند .

رحیم خان با همه سواران قره داغ با دبدبه و کبکبه از خیابان های شهر گذشته و در باغ شمال که در میان شهر و دارای عمارت های دولتی بود نشیمن گرفت .

مشروطه از همه شهرهای ایران و از همه محله های تبریز رخت بربسته بود . تنها ستارخان مانده بود و آن چند مجاهدی که آن شب در خانه ستارخان جمع شده بودند .

ستارخان کلاهش را برداشت و دستی روی سرش کشید و دوباره کلاهش را روی سرش گذاشت و با صدای خش دارش رو به دوربین گفت . . .

      سربازانم را پیشاپیش باخته ام در جنگی نابرابر و تو ای شوالیه من بیش از این درنگ مکن

و من خیال کردم صدای احمد شاملو است دارد در بزرگداشت جهانی مشروطه آخرین شعرش را دکلمه می کند .

گلوله ای از تفنگ یکی از مجاهدان ناخواسته شلیک شد که به سقف اتاق خورد و لامپ اتاق روشن خاموش شد و دیوانه ها کف زدند . ستارخان آن گلوله را که به هیچ کس نخورده بود به فال نیک گرفت و بلند شد و گفت فردا بایراق ها را می خوابانیم .

فردا صبح ستارخان با گلوله زد و بیرق روس را که بر سر در یکی از مغازه ها بود پایین آورد . مردم که چنین دیدند به وجد آمدند و دور ستارخان را گرفتند و دوت دورو دوروت تیراختور سر دادند و همهمه شهر را فرا گرفت .

و من یاد آن روزی افتادم که تراکتور بازی دو هیچ باخته را برده بود و مردم از ورزشگاه یادگار امام بیرون ریخته و اتوبان شهید کسایی را بسته بودند و ما در ترافیک که از آن ور تا خروجی شاه گلی و از این ور تا ورودی وادی رحمت رسیده بود مانده بودیم و حرص می خوردیم و آنها پیراهن های قرمزشان را در آورده و بالای سرشان می چرخاندند و فریاد می زدند . . . یئل یاتار طوفان یاتار یاتماز تیراختور پرچمی .

باقر خان و مجاهدان خیابان و نوبر هم که تفنگ هایشان را زمین گذاشته بودند شور و شوق هواداران تیراختور را که دیدند به تکان آمدند و به باغشمال حمله کردند . رحیم خان که از ماجرا بی خبر بود غافلگیر شد و با سوارانش از دیوار پشتی باغشمال فرار کرد و شهر بدست مشروطه خواهان افتاد .

هیجده مهر ماه نبرد سختی در ورودی تبریز در محل پل آجی چای در گرفت که هفت ساعت تمام ادامه داشت و با آنکه مجاهدان دویست نفر در برابر هزاران نفر بودند توانستند نیروهای این طرف آجی چای را از پای در آورند .

سربازهای آن طرف آجی چای هم از ترس پا به فرار گذاشتند اما هنوز از لشکرگاه عین الدوله در آناخاتون گلوله های توپ شلیک می شد .

تلویزیون مارش حمله پخش می کرد : شنوندگان عزیز توجه فرمایید . شنوندگان عزیز توجه فرمایید . دلاور مردان خطه آذربایجان . . . که تصویر یکدفعه قطع شد و من خیال کردم کلاغی قجله ای کبوتری یا کریمی روی ال ان بی نشسته است و دیوانه ها گفتند نه بابا پارازیت انداخته اند .

با رسیدن سربازان فراری به آناخاتون همه لشکر دچار ترس شده و فرار کردند و محاصره تبریز پس از چهار ماه شکسته شد و کبریت و نفت و قند که کمیاب شده بود دوباره فراوان و ارزان شد و مردم دسته دسته به پل آجی چای می آمدند و شادمانی می کردند .

و همان شب لوطیان دوه چی و علمای اسلامیه به باسمنج گریختند و دوه چی بدست مشروطه چی ها افتاد و تعدادی از مجاهدان ریخته و انجمن اسلامیه را آتش زدند و از باغمیشه که نگاه می کردی خیال می کردی جشن نیمه شعبان است و در مقبره الشعرا آتش بازی راه انداخته اند .

جنگ در آذرماه شدت گرفت . صمد خان با سواران مراغه از غرب حمله کرده و قراملک را تصرف کرد و از آنجا به هکماوار یورش برد و رحیم خان با تفنگ چی های قره داغ ، الوار را تصرف کرده راه آذوقه را بست .

علیخان هم با سه تیر هایی که مظفرالدین شاه از فرانسه خریده بود و توپ های جدید و مسلسل های شصت تیری که دست قزاق ها بود از شرق حمله کرد و هکماوار در یک جنگ سخت و خونین بدست صمد خان افتاد .

پس از جنگ هکماوار و غارت صمد خان که جنگ تا  کوچه پس کوچه ها رسیده بود ، شورعجیبی میان جوانها افتاد و همه داوطلب شده بودند که مجاهد شوند .

از بهمن ماه باسکرویل که یک جوان بیست و سه ساله آمریکایی بود و در مدرسه مموریال تبریز تدریس می کرد و کمی فنون نظامی در هیجده ماه سربازی اش یاد گرفته بود جوانهای خام تبریز را در حیاط  ارک جمع می کرد و به آنان فنون نظامی می آموخت .

باسکرویل در نبرد شام غازان کشته شد و مجسمه اش را در موزه مشروطه تبریز گذاشتند و زنهای تبریز به پاس فداکاری هایش فرش نفیسی بافتند و به مادر باسکرویل در آمریکا فرستادند .

در فروردین ماه هشتاد و هشت ، شهر از هر طرف در محاصره بود و نان برای خوردن و گندم برای پختن پیدا نمی شد و اینترنت به کلی قطع بود . در جنگی که در ساری داغ در باغمیشه در گرفت بسیاری از مجاهدان کشته شدند .

با رسیدن بهار ، زنان و کودکان از گرسنگی به یونجه زار ها می رفتند و یونجه می چیدند و گاهی در این مزارع یونجه که در کنار سنگر ها بود مورد اصابت گلوله قرار می گرفتند و کشته می شدند .

این داستان یونجه خوردن تبریزی ها سالها بر سر زبانها بود و گاهی از مردم شنیده می شد که یونجه خورده و مشروطه گرفته ایم که کسی به کسی زور نگوید .

      و ما واقعا علف خوردیم ، نه مثل الاغ ها و نه مثل گاو و گوسفند ها . ما علف خوردیم مثل مجاهدانی که برای آزادی می جنگیدند . ما زبان نفهم نبودیم . آنها زبان ما را نمی فهمیدند . و هنوز هیچ چیز بی سر و ته نبود . و ستارخان ، واقعی بود ، درست مثل خودش ، با آن سبیل ها و آن کلاه و آن خانه رو به قبله

" اردیبهشت ماه هشتاد و هشت ، سپاهیان روس به بهانه رساندن آذوقه به اتباع خود در تبریز وارد خاک ایران شدند و در بیرون تبریز در آنسوی پل آجی لشگر گاه ساختند .

روز بیست و سوم اردیبهشت ، ناگهان سپاهیان روس به کوچه و بازار ریخته تفنگ و فشنگ از مردم گرفته و از پول و ساعت هم چشم نپوشیدند . مجاهدان شکیبایی نموده خشم فرو می خوردند و مردم از دور و نزدیک دندان بهم فشرده جز خاموشی چاره نمی شناختند .

روس ها در محلات هم سنگر ها را با دینامیت برانداخته و چه بسا در این میان خانه های پیرامون را هم ویرانه می نمودند و در این میان سیم های تلگراف را هم پاره می کردند .

آخرهای خرداد ماه روس ها گرمی هوا در بیرون شهر را بهانه کرده و لشکر گاه خود را به یکبار به درون شهر آوردند و در باغ شمال نشیمن گرفته و روز به روز آزار و چیرگی فزونتر می نمودند .

روسها دنبال بهانه بودند تا تبریزی ها را به خشم بیاورند و آنان را به جنگ برانگیزند و بیدرنگ دسته های سپاه را از قفقاز ریخته شهر را کشتار کرده مجاهدان را از ریشه براندازند و پای خود را در آذربایجان استوارتر گردانند .

آنچه تبریز را در آن هنگام نگه داشت فراخ حوصلگی ستار خان و باقر خان و دور اندیشی نمایندگان انجمن ایالتی و کاردانی نایب الایاله اجلال الملک بود .

در تیرماه هشتاد و هفت ، مشروطه خواهان از همه جای ایران به طرف تهران حرکت کردند . بیست و پنج تیرماه محمدعلیمیرزا به سفارت روس پناهنده و تهران توسط آزادیخواهان فتح شد و مشروطه بار دیگر به ایران باز گشت .

روز نهم مرداد ، مشروطه خواهان شیخ فضل اله نوری را به جرم همکاری با محمد علیمیرزا در سرکوب مشروطه به دار آویختند .

شیخ فضل اله چون به پای دار رسید خود را نباخت و رشته خویشتن داری را از دست نداد و به خونسردی با مردم سخنانی گفت .

پس از همه نوبت به میرهاشم دوه چی رسید که انجمن اسلامیه را در تبریز برپا کرده بود و جنگ را به داخل شهر کشانده بود . میرهاشم را در میدان توپخانه به دار آویختند و گناهانش را بر تخته ای نوشته از روی سینه اش آویزان کردند .

سال هشتاد و نه ، مجلس لقب سردار و سالار ملی را به ستارخان و باقرخان اهدا کرد و از هر دو خواست برای دریافت این حکم که بر لوحی نقره ای ثبت شده بود به تهران بیایند .

ستارخان و باقرخان همراه جمعی از مجاهدان از ششکلان تبریز  به سمت تهران حرکت کردند و در طول راه با استقبال مردم بسیاری روبه رو شدند .

چون ستار خان و باقر خان به تهران رسیدند انبوهی بر سر ایشان گرد آمدند ولی خود آنان حال روشنی نداشتند و نمی دانستند چه بکنند و با چه دسته ای همراه باشند و از درون دلها آگاه نبودند .

مردانی که به کشتن و کشته شدن خو کرده و جز مردانگی و جانبازی شیوه ای نشناخته در برابر این نیرنگها و رویه کاریها همچون پلنگ بیابان بودند که به کوچه های پیچاپیچ و بن بست شهری افتد و راه چاره را گم کند .

هنوز مراسم جشن ها به پایان نرسیده بود که خبر خلع سلاح به این دو باغ رسید و از مجاهدان خواسته شد سلاحشان را تحویل بدهند . یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند . "

      اصلا در پارک اتابک بودی یا نبودی . که ده ماه علف خوردیم و تسلیم نشدیم و آنوقت از تبریز پا شدیم اینهمه راه آمده ایم که تفنگهایمان را بدهیم و مشروطه را دو دستی تقدیم شما کنیم و دست از پا درازتر برگردیم که چه .

     که تامارا چه بگوید خودش را آواره ممدعلی کرده که چه . اصلا همین گاو میش های گل احمد چه جوری نگاهمان می کنند نه زخمی نه تفنگی که مردم همه بدوند به دنبالتان برایتان هورا بکشند که چه .

قوای دولتی که جمعاً سه هزار نفر می شدند به فرماندهی یپرم خان با چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر ، پارک اتابک را محاصره کردند و به فاصله چهار ساعت سیصد نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند .

ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت اما در مسیر پله ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود .

دیدن پیکرهای بی جان مجاهدان که در پارک اتابک کشته شده بودند کمر ستارخان را شکست و در سه سالی که بعد از آن زنده بود در منزل صمصام السلطنه با خاطره های آن زندگی کرد . . .

      من مشروطه غارت رفته دستهای توام و چون یزدگردی فراری شکست سرزمینم را از خاک سربازان فدا شده شرم می ریزم از اشکانیان چشمهای کوروش .

پارک اتابک هم نتوانست از این داغ سر بالا کند . چند سال بعد از این واقعه بود که سفارت فخیمه روسیه این پارک را غصب کرد .

اشک از چشمان دیوانه ها سرازیر شده بود و دود سیگار اتاق را پر کرده بود .

در این روزها که مردان سیاست داشتند مشروطه را در تهران میان خودشان شقه شقه می کردند انفجاری ناگهانی تبریز را لرزاند . مجاهدان پس از دو سال و هشت ماه دوباره اسلحه بدست گرفتند و با نیروهای روس جنگیدند . آنها با تعصب و بی باکی ناشی از خشم و نفرت می جنگیدند .

اشغالگران که تا آن روز بر مردم بی دست و پا چیرگی مینمودند ناگاه خود را در میان آتش یافتند . روسها در باغ شمال محاصره شدند .

جنگ چهار روز ادامه یافت و  نزدیک به هشتصد و پنجاه سالدات و قزاق در کوچه پس کوچه های شهر به خاک و خون افتادند .

ورود پنج هزار نیروی روسی و تاختن آنها به تبریز ماجرا را خاتمه داد . روسها شهر را زیر آتش سنگین توپخانه گرفتند و تبریز را به اشغال نظامی در آوردند و صمد خان شجاع الدوله را که دشمنی دیرینه ای با مشروطه داشت بر جان و مال مردم مسلط کردند .

احکام اعدام صادر و چوبه های دار بر پا گردید . رهبران مذهبی و آزادی خواهانی چون ثقه الاسلام , شیخ سلیم  ,حاجی علی دوا فروش و . . . بر دار شدند . حتی دو پسر نوجوان علی مسیو نیز بر دار زده شدند .

هراس در تبریز حکمرانی می کرد و لبها دوخته شده بود . اعدامهای بدون محاکمه , سر بریدن ها ، شقه کردن انسانها ، وقایع روزمره ی تبریز شده بود .

      این شوکت من است فرو ریخته از سرود شما و این ترانه های من ناجور نشسته بر لبان شما . . . این شهر من است ای شوالیه های من این شهر من است .

سکوت شهر را دینامیتهای روسی که خانه ی آزادی خواهان را منفجر می کرد می شکست و من فارغ از همه این های و هوی ها شروع کرده بودم داستان تامارا و خواهرش نینا را برای دیوانه ها می گفتم . . .

پدر و مادر تامارا در انقلاب روسیه توسط تزارها کشته شده بودند و تامارا و خواهرش نینا همراه مجاهدان قفقازی به هوای مشروطه از مرز جلفا گذشته و به تبریز آمده و در خانه پیرزنی بنام طوطی بیگم در چای قیراغی باغمیشه زندگی می کردند .

همان سالهای بی سر و ته که ممدعلی نوه خلیل خان مثل سایه دنبال این دو خواهر قفقازی راه می افتاد و محمد تقی نوه رستم بیگ هنوز کلنل پسیان نشده بود و من که هنوز داستان نینا را نخوانده بودم در زیر زمین خانه کلانترلی ها داشتم در کانال دیگری کابوس حرامزاده بودنم را برای چند صدمین بار می دیدم :

به پدرم میرزا علی اکبر دلاک می گفتند سلمانی بود دندان می کشید ختنه می کرد آبله می کوبید و به تنهایی یک مرکز آرایشی بهداشتی درمانی بود . پدرم سه زن داشت و من تنها بچه از زن سوم بودم که یک زن صیغه ای بود .

ملا مهدی می گفت که چون خطبه صیغه را ملا احمد خوانده صیغه محل اشکال بوده و سالها حلال زاده یا حرام زاده بودن من ، محل اختلاف دو ملای دالی کوچه و سیاوان و نقل محافل مردم باغمیشه در شب نشینی های زمستان بود .

اجداد مادری ام که وقتی وضو می گرفتند آرنج هایشان را از پایین به بالا می شستند از ترس قزلباش های صفوی که آرنج هایشان را از بالا به پایین می شستند به قفقاز رفته بودند و آنوقت . . . 

در هفده سالی که تبریز بدست عثمانی ها افتاده بود اجداد پدری ام که سرهایشان را می تراشیدند و قمه می زدند از ترس ترکهای عثمانی به قفقاز رفته و آنجا عاشق چشم و ابروی اجداد مادری ام شده بودند .

و آنوقت من و خلیل خان و برادرش رستم بیگ بدنیا آمده بودیم و قفقاز که بدست روسها افتاده بود از عباس میرزا که در بد مخمصه ای گیر کرده بود خداحافظی کرده و همراه ژوبر که از طرف ناپلئون بناپارت آمده بود به تبریز برگشته بودیم .

در استانبول قاپیسی خداحافظی کرده و ژوبر و رستم بیگ به طرف خانه میرزا تقی خان که هنوز امیر کبیر نشده بود رفته و من و خلیل خان و بچه هایش به طرف باغمیشه که هنوز خیابان فرح نشده بود راه افتاده بودیم .

در پل بیلانکوه که از بالای رودخانه اسبه ریز که هنوز مهرانرود نشده بود می گذشت خداحافظی کرده و خلیل خان به دالی کوچه که هنوز کوی شهریار نشده بود رفته و در کوچه مش کریم عمی که هنوز کوچه شهید نورالدین نشده بود خانه ای خریده و در حوض وسط حیاط پاهایش را شسته و یاد زنش سارا که بدست تزارها کشته شده بود افتاده و اشک در چشمهایش حلقه زده و دخترانش ریحان و شاه صنم که هنوز زن زینال و اسکندر نشده بودند کته پخته و سیب زمینی سرخ کرده و ابوالقاسم با زیر شلواری رفته بود از بقالی مش احد نوشابه خانواده خریده بود .

و من خسته و گرسنه با نقاشی سارا در دست از پل بیلانکوه و حسن کوچه سی گذشته و به قبرستان قله که هنوز پارک نشده بود رسیده و در شرشر اسبه ریز و صدای پرندگان توتدوغ و عطر گلهای زردی که خانه زیبای کلانترلی ها را چون عروسی در میان گرفته بودند غرق شده بودم .

پیرمردی که دماغش را به شیشه پنجره خانه کلانترلی ها چسبانده بود همه پایین آمدنم و سر خوردنهایم را از بالای قله و افتادنم را در اسبه ریز و خیس و گل آلود شدنم را بی آنکه پلکی زده باشد تماشا کرده بود .

شرف الدوله و میرزا حسن رشدیه در آن یکی اتاق نشسته بودند و ممدعلی رفته بود از پستخانه برایشان روزنامه ملانصرالدین و ثریا خریده بود و صاحب سلطان خانم یادش افتاده بود که ممدعلی و تامارا صاحب پسری کاکل زری بنام عباسقلی شده اند و هنوز برایشان کادو نخریده است .

و من یادم افتاده بود که بالاخان هیچ وقت از این کادو بازی ها خوشش نمی آمد و یکبار به رضیه گفته بود که کادوها را از پنجره آپارتمانشان بیرون می اندازد و من و میترا دوست داشتیم برویم آن پایین بایستیم و کادوها را بگیریم .

ممدعلی را روسها روز عاشورا در خیابان ثقه الاسلام تبریز به دار آویختند و مردمی که در خیابان کفن پوشیده و قمه می زدند تنها فاتحه ای برای خالی نماندن عریضه خواندند .

ممدعلی به خوانخواهی گل احمد پسر زلفعلی جان قیام کرده بود . همان قیام چهار روزه که ممدعلی و محرم یک شصت تیر از قزاقخانه دزدیده و سالدات ها را به گلوله بسته بودند .

و پیش از آن یکبار هم ممدعلی چند سالدات روس را که دنبال تامارا افتاده بودند با طپانچه ای که خانم باجی داخل بقچه هایش می گذاشت کشته بود و روسها دنبالش بودند .

همه مال و منال زلفعلی جان از گل احمد به حمزه علی و همه مال و منال خلیل خان از ممدعلی به عباسقلی رسید و . . .

سالها گذشت و تامارا زن عین اله شد و عین اله زن اولش فاطما باجی و دو پسرش جعفر و علی اشرف را برداشت و آمد در خانه خلیل خان تلپ شد .

تا دیوانه ها چایشان را بخورند روسها علیه تزارها انقلاب کردند و سالدات ها جنگ جهانی اول را نیمه کاره گذاشتند و به روسیه رفتند .

قحطی پس از جنگ و شلم شوربای سیاسی مشروطه و احمد شاه و رضاخان از یک طرف و قیام محمد تقی خان پسیان در خراسان و قیام ملا محمد خیابانی در تبریز از طرف دیگر دست به دست هم داد تا دیوانه ها اصلا نفهمند که چه گفتم .

جعفر زنی گرفت به اسم سریه و صاحب پسری شد بنام چراغعلی و عباسقلی زنی بنام رخساره که یوخسره صدایش می زدند و علی اشرف که به هیچ صراطی مستقیم نبود .

هر چه کردند یوخسره بچه ای به دنیا نیاورد . عباسقلی تنها پسر ممدعلی بود و ممدعلی تنها پسر ابوالقاسم و ابوالقاسم تنها پسر خلیل خان . گفتند اینجوری نمی شود نسلمان منقرض می شود و رفتند برای عباسقلی زن گرفتند . سلطنت دختر اسداله که از شوهر اولش لوطی حسن دختری بنام فضه داشت .

و این همان سالهایی بود که لیلا قهوه خانه را آتش زده بود و ما به خانه عباسقلی آمده بودیم و من یادم افتاده بود که هنوز داستان قهوه خانه را برای دیوانه ها نگفته ام .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر