زنی با زنبیلی در دست از دور دست زندگی
می گذرد . جنگل به احترام کلاهش را از سر بر می دارد . ابرها غرق موسیقی می شوند .
باران حیفش می آید ببارد که خورشید دارد نقاشی می کند با قلم موهای طلایی اش زنی
را که با زنبیلی در دست از دور دست زندگی می گذرد
اینکه وقتی می بینمش از
شما چه پنهان دست و پایم را گم می کنم و شرمی ده هزار ساله در چشمهایم می دود و
نگاهم بی آنکه بخواهم و اشرافیتم اجازه داده باشد گستاخ می شود و تا به خودم بجنبم
جانداری غار نشین شده ام که در جادوی زن بودنش مثل بچه گربه ای رام شده باشم و چماقم
را زمین انداخته و ذغال را برداشته و بر دیوارهای این غار مشترک نقاشی های پست
مدرنیسمی کشیده باشم و اینکه چرا باید اینگونه شوالیه ای مغرور در نخستین شیپور
جنگ جان باخته باشد مثل خوره درونم را می خورد .
اینکه عشق از کجا پیدا
می شود و در کجا زندگی می کند و در کجا می میرد و در عاشقانه های ما چند پیامبر و
دیوانه می شود نوشت و تا کجا می شود در چشمهای یک زن غرق شد و اینکه هر زن پروازی
ست و هر مرد پرنده ای و این این راز مشترک تا کجا سر به مهر می ماند نمی دانم .
اینکه من و میترا پانزده
سال است که ازدواج کرده ایم و هنوز صاحب بچه ای نشده ایم و آنوقت متین و سرمه
یکسال از ازدواجشان نگذشته دارند خودشان را به خاطر بچه می کشند و لعیا و مریم هم
از آنها بدتر و هر روز این دکتر و آن دکتر و اینکه یوخسره هیچ وقت بچه نداشت و
آنهمه برای بچه های خانه عباسقلی عروسک دوخت و مثل یک فرشته یک روز چشمهایش را بست
و برای همیشه رفت و از این حرفهای خاله زنکی که دست از سرم بر نمی دارد و باید همه
شان را بنویسم اگر این دوت دورو دوروت تیراختورهایشان بگذارد .
این تیراختور که در
روستاهای آذربایجان مردم به عشقش هورا می کشند و دوت دورو دوروت می گویند و نامش
را بر دیوار های کاهگلی شان و پشت نیسان هایشان نوشته اند برایم چیز غریبی است و شاید
این را برای آن می نویسم تا راز این تیراختور را با آن چرخهای بزرگ که در جاده های
خاکی روستاها راه می افتد و هرکاری بگویی از دستش بر می آید پیدا کنم و اکنون که
دارم اینها را می نویسم از خیابان صدای شیپورهایشان و سوت هایشان و داغلاری دلر
تیراختور هایشان به گوش می رسد .
اینکه این همه آدم چرا
اینهمه دیوانه شده اند از شگفتی هایی است که همه داستان باغمیشه مرا هم تحت تاثیر
قرار داده است و با خودم فکر می کنم که اینهمه آدم کجا بودند وقتی که روسها ممدعلی
را بر بالای دار آونگ کرده بودند و ستارخان سبیل هایش را می جوید تا مشروطه نیمه
جان را به تبریز برگرداند و من و بالاخان در راسته کوچه یاشاسین مصدق فریاد می
زدیم و شاهسون ها ما را کتک می زدند .
اینکه این مترو این همه
وقت به کجا می رود و این مسافرها که در هر ایستگاه پیاده و سوار می شوند داخل کدام
یکی از خواب هایشان هستند برایم یک معما شده است .
اینکه نکند من همان دکتر زندان باشم
که در مترو دارم این نامه را برای تو می نویسم یا همان ابراهیم قلی بی دندان که
نرسیده به تونل قافلانکوه در صندلی روی چرخ اتوبوس خوابش برده است یا همان ناصر
پسر نورالدین که هر روز چهار تا فلوکستین با یک لیوان شیر می خورد و اینکه نکند
همه آنچه در این دفتر گالینگور نوشته ام رنگی از واقعیت داشته باشد چند وقتی است
که گیجم کرده است .
من احساس می کنم همه واقعیت های
تردید ناپذیر دور و برم گوشه هایی تسخیر ناپذیر از یک خواب عمیق هستند مثلا همین مترو یا همین دختر که بلوز چارخانه پوشیده و
موهایش را از پشت بسته و آمده کنار من نشسته و زیر چشمی دارد نوشته های مرا می
خواند هیچ کدام با واقعیت های شهری که من در آن زندگی می کنم جور در نمی آید .
اکنون که این را می
نویسم هنوز مترو در شهر من تبریز راه نیفتاده و اگر دختری بخواهد در کوچه شش متری
ما موهایش را از پشت ببندد و با بلوز چارخانه و دامن کوتاه از خانه بیرون برود
کلاهش سر معرکه است چه برسد به بیست و چند سال پیش که همه دیوارهای باغمیشه پر از
شعارهای انقلابی بود و مردم به همه چیزت گیر می دادند از شلوار لی پوشیدنت یا الکی
در خیابان خندیدنت و یا ترانه گوش کردنت .
همان روزها که نمی دانم
کدام از خدا بی خبر به فضه گفته بود که ابراهیم قلی عاشق شده و من به هر چه بلد
بودم و نبودم قسم خوردم اما کسی باور نکرد و فضه هر چه از دهان گشادش در آمد پیش
در و همسایه به من گفت و من که تنها در خواب عاشق سارای نقاشی شده بودم آنهم در
زیر زمین خانه کلانترلی ها که چشم چشم را نمی دید . . .
کاغذی برای لعیا نوشتم و
کفش هایم را واکس زدم و ساکم را برداشتم و به ترمینال قدیم تبریز رفتم و سوار
اولین اتوبوسی شدم که به تهران می رفت .
به تونل های میانه رسیده
بودیم که یک تریلی از لاین روبرو سبقت گرفت و کم مانده بود آه فضه همان یکساعت اول
نفله مان کند .
میدان توپخانه روی
پناهگاه های بتنی جلوی مخابرات پوسترهای تبلیغاتی مجلس سوم را چسبانده بودند . خیلی
از مغازه های صوتی تصویری آن ور میدان بسته بود . جلوی پنجره ادارات دولتی و بانکها
گونی های شن چیده بودند و من همینجوری یاد سبیل های قاجاری و چشمهای نجیب و قد و
قامت قلمی و کت و شلوار خوش دوخت و پیراهن یقه ایستاده شرف الدوله کلانتر افتاده
بودم .
به سرم زده بود بروم
خانه شرف الدوله را از بالای قله پیدا کنم و اصلا برای چه آنجا و باید یکی از
دیوار بالا می رفت و سر و گوشی آب می داد و تو همیشه از صدای سگ می ترسیدی و این
چیزهای عجیب و غریب در کف اتاقها و حیاط و این گلدان های سفالی خالی .
و تو فکر می کنی که من
قاطی کرده ام یا شعر فی البداهه می گویم نه آقاجان اشتباه گرفته ای ما آنقدر ها هم
که تو فکر می کنی بیکار نیستیم کلی زن و بچه و مشغله داریم و حالا تو نگاه نکن که
این مطب چقدر خالی است .
اصلا می خواستی شرف الدوله فرار
نکند که چه کند جلوی توپ و تفنگ محمدعلی شاه بایستد و تو در خانه بنشینی و این یکی
پایت را روی آن یکی پایت بیاندازی و تلویزیون نگاه کنی و آنوقت خجالت هم خوب چیزی
است و من با دیوار که صحبت نمی کنم .
می بینی دارند چینی های صاحب سلطان خانم را می شکنند اگر ترسیده ای کمی جلوتر
برویم و به ستار خان برسیم بلدی که تفنگ دستت بگیری . نامردها محاصره مان کرده اند
. از غذا مذا هم خبری نیست و باید مثل گوسفند بیفتیم به جان علف ها .
اینجوری برایت بهتر است . مشروطه که
الکی نیست باید هزینه بدهی . از انجمن تبریز به مشروطه خواهان رشت ، ما قوای محمد
علی شاه را در هم شکستیم فردا با تمام قوا به طرف تهران حرکت کنید ، اصلا دیده ای
چه جوری تلگراف می فرستند . نه تو سنت قد نمی دهد .
اکنون که این را می
نویسم از کلانترلی ها کسی در باغمیشه نمانده است . شرف الدوله در سال یازده شمسی
در همین خانه بدرود حیات گفت و تا سال سی همه کلانترلی ها از این عمارت تاریخی
رفتند و این خانه اشرافی تا سال شصت به مدرسه هاشمی که یک مدرسه ابتدایی پسرانه
بود به اجاره داده شد .
بالاخان در همین مدرسه
هاشمی درس خواند و در همین مدرسه هاشمی به ته کلاس شاشید و از پنجره فرار کرد و تو
فکر می کنی گلدسته که مرد بالاخان چند سالش بود و شهناز و شهین تا کجا دنبال تابوت
گلدسته دویدند و زمین خوردند .
در سال شصت که ناصر پسر
نورالدین می خواست به کلاس اول ابتدایی برود مدرسه هاشمی هم از این عمارت قدیمی و
پر خاطره رخت بربست و با میزها و نیمکت هایش به مدرسه شهید هاشمی نژاد که در جای
خالی درختان باغ دستمالچی لار ساخته بودند نقل مکان کرد .
و اکنون این خانه تاریخی
که از پای بست ویران است سالهای سال است متروکه رها شده و اسبه ریز ـ پیر و بی رمق
و گل آلود و پر از آشغال ها و فاضلاب های شهری ـ از جلوی این عمارت زوار در رفته
می گذرد .
از رضیه پرسیدم گفت یک
مدت داخل عمارت گاو و گوسفند نگه می داشتند یک مدت هم گلخانه اش کرده بودند تا چند
وقت پیش هم معتادها می رفتند آنجا تزریق می کردند و سرنگ هایشان را داخل اسبه ریز
می انداختند . یکعده هم می رفتند آنجا مشروب می خوردند .
از میدان حسن آباد می
گذشتم که زمین زیر پایم لرزید و شیشه مغازه های کاموا فروشی شکست و من مثل دیوانه
ها دویدم درست جلوی موتور سواری که مثل من هول کرده بود . موشک به پارک شهر خورده
بود .
چشمهایم را که باز کردم
در اورژانس بیمارستان سینا بودم و پرستاری که بلوز چارخانه اش از زیر روپوش سفیدش
معلوم بود داشت زخم سرم را پانسمان می کرد .
چند هفته ای پایم در گچ
بود . شبکه یک داشت خطبه های نماز جمعه را نشان می داد . مردم شعار می دادند موشک
جواب موشک . در پرونده ام نوشته بودند بیمار فکر می کند دارند افکارش را از شبکه
یک تلویزیون کنترل می کنند . آنروزها هنوز تلویزیون ها ریموت کنترل نداشتند .
بالاخان با دکتر بخش
صحبت کرد و مرا به بیمارستان رازی تبریز آورد . بالاخان را هزار قسم دادم داستان
پیدا شدنم را به فضه نگوید .
تخت من کنار پنجره بود .
یک اتاق شش تخته بزرگ با دیوارهای سبز کمرنگ و یک گلدان شمعدانی کنار پنجره و یک
تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ . بقیه اتاقها تلویزیون نداشتند و دیوانه ها جمع
می شدند در اتاق ما فوتبال می دیدند و یک دیوانه بازاری می شد که نگو . سیگار
کشیدن دربخش ما آزاد بود .
کم کم داشت خوشم می آمد
. برگه ای هم از تهران داده بودند که در موشک باران زخمی شده ام و هزینه بیمارستان
برایم رایگان بود .
جلوی بینی مان پنبه خیس
اتر می گرفتند و می فشردند . از هوش که می رفتیم از دو طرف سرمان شوک می دادند .
کم کم از فاز توهم بیرون
می آمدم . قرصهای آبی را که می خوردم خواب های عجیبی می دیدم . در خواب هایم
نورالدین در سردشت شیمیایی شده بود . سلطنت نمی دانست شیمیایی یعنی چه . گفتیم دو
سه روزه خوب می شود .
نورالدین خلطهایش خونی
شده بود . استفراغ هایش هم خونی بود . هر دو روز یکبار آمبولانس دم خانه می آمد .
برایش اکسیژن گذاشته بودند .
یکی از تیرآهن ها را از
کوچه برداشته بودند . نورالدین به چراغعلی گفت همه را بفروشد . فینیش خوب کار می
کرد . پارچه های اتو شده را در جهره خانه می گذاشتیم . شهین می گفت از وقتی عباس
به جبهه رفته شهناز قند گرفته . دکتر به شهناز گفته بود نوار بگذارد و در خانه
برقصد .
تلویزیون عباسقلی را
نشان می داد و پشت سرش عکس نورالدین را در طاقچه گذاشته بودند . شهین و سلطنت رویشان
را گرفته بودند و سعید و ناصر و مریم مثل بچه های مسلم کنار تخت خالی نورالدین
نشسته بودند .
و من بلند شده بودم
کپسول اکسیژن را که باز مانده بود ببندم که پایم به سه پایه دوربین خورد و تصویر
تا چند لحظه دیگر قطع شد . . . و مجری تلویزیون به خاطر اشکال فنی پیش آمده پوزش
طلبید و سرفه ای کرد و گفت که آتش بس شده است .
* * *
دیوانه ها دارند در سالن
بخش می رقصند و من دارم با این روزنامه های باطله قایق درست می کنم . می خواهم به
سفر دور دنیا بروم .
از وقتی تلویزیون رنگی
آورده اند من هم خوابهایم را رنگی می بینم . خوابهایم گاهی واقعی تر از این چرت و
پرت هایی است که در این بخش خراب شده بعنوان واقعیت به خورد آدم می دهند . خودشان
بیشتر از همه توهم دارند و تا آدم یک حرفی می زند زرتی به آدم شوک می دهند .
اینجا کسی نمی داند که
دارد خواب می بیند . اگر بداند که خواب نمی شود و من از وقتی در میدان حسن آباد
سرم به اسفالت خورده همه چیز را فهمیده ام .
از آخرین نامه ای که
برایت نوشتم بیشتر از ده سال می گذرد . من در این ده سال آنقدر مشغله داشتم که هیچ
وقت به فکر تو نبودم . می دانم که تو در خواب دیگری هستی و این نوشته های من هیچ
وقت بدست تو نمی رسد اما نوشتن برای تو به قدری شیرین است که رهایم نمی کند .
در این خوابی که الان می
بینم همیشه خدا سه شنبه است و خبری از دیوانه های محترم و دکتر ها و پرستارهای
متوهم نیست و من زیر این درخت زیتون نشسته ام و دارم خاطراتم را می نویسم .
و شما که دارید این
نوشته ها را می خوانید یا داخل خواب من هستید یا داخل خواب یک نفر دیگر که دارد من
و شما را یکجا خواب می بیند .
در این خواب همه لخت و
عور هستند و هیچ جنگی بر سر تصاحب زنها اتفاق نمی افتد و من از شما چه پنهان چند
وقتی است که دور از چشم حوریان چشم درشت اینجا که سرمه از مژه هایشان می چکد و
آنقدر رنگ و لعاب به صورتشان مالیده اند که آدم دچار وحشت می شود فراتر از تمام
خدایان و ناخدایان و فراتر از هر چه نگفتیم عاشق دختری زمینی شده ام که پیراهنی
چارخانه و دامنی زیبا پوشیده و مثل حوریان اینجا لخت و عور نیست .
نه
تمجیدی که لب ها همه فصول است و گلها همه در گونه های تو و عقاقی ها در ناپیدای
حرفهایت به رستن برخاسته
چارقد این دختر زیبا را
که گونه هایش وقتی می خندد گود می شود باد با خود برده است و من کم مانده برای
آوردن چارقد این دختر اثیری ، خودم را در امواج دریا بیاندازم .
ملوانهای کشتی کم مانده
دور از چشم زنهایشان دختر را که با طنابی به دکل کشتی بسته اند با هیزی چشمهایشان
بخورند و شاید برای همین است که زنهای چهار ملوان خواب دیده اند که باید دختر را
برای خدای طوفان قربانی کنند تا خشم دریا فرو بخوابد .
و من
زان پیشتر که دخترکانم را زنده بگور کنم خدایی داشتم و نه هرگز بتی از سفال و من
اکنون از جهل بتی می سازم و چندان در پایش اشک همی ریزم کان موبدان را غروری بود
اگر از ابوالهول نیز یا مسیحایی بود اگر در قلب چندان فرو می ریخت که هزار سال
دیگر بر نمی آمد
با شما می گویم ای تمام بت های
جهان کانان خدایان خویش را کشتند و تمام بت های مرا روز روشن با قداره ای خونین و
چندان به جدال برخاستند که بودایشان از شرم فرو ریخت و من اکنون با معبدی بر دوش ،
مسیح خویشم و بودای خویش
کشتی به صخره های کوه
آرارات می خورد و تا ملوانها به خودشان بیایند من و دختر که اسمش سارا است با پیچ
و خمهای رودخانه ای که اسمش آراز است راه می افتیم و به جنگل ها و کوهستانی بنام
قره داغ می رسیم و در قلعه ای که نامش بابک است پناه می گیریم .
اکنون که این را می
نویسم هزار و دویست سال بعد است . برف زیادی باریده و دشمن که سهل است خودمان هم
نمی توانیم از این قلعه پایین برویم . روزهای بی غمی است .
من خود بابک نیستم . یکی
از همین دور و بری هایش هستم . ابراهیم قلی صدایم می زنند . ابراهیم قلی های قبلی
هر که بوده اند خدا رحمتشان کند . خوب نیست پشت سر مرده ها حرف بزنیم . آنهم مرده
های ما قبل تاریخ و گرنه شب در کابوس با چماق به سراغت می آیند و مخت را تیلیت می
کنند .
اینکه پدرانم از
میمونهای بالای درخت ها بودند یا از بهشت آمده اند دیگر برایم مهم نیست . اینروزها
دیگر خیلی چیزها برایم مهم نیست . از وقتی
که یادم می آید در این قلعه نگهبانی داده ام و یک بار هم نماز صبحم قضا نشده است .
مردان قلعه همه عاشق
سارا می شوند و شمشیرهایشان را زمین می گذارند و تا صبح می نوشند و می رقصند و
نزدیک های صبح اعراب از راه می رسند و قلعه را تسخیر می کنند و بابک را با خودشان
می برند و ما . . .
شبانه فرار می کنیم و به
کوهی بلند که نامش سبلان است می رسیم و با پیچ و خم های رودخانه ای که اسمش آجی
چای است راه می افتیم تا به کوهستانی سر تا پا سفید که نامش سهند است می رسیم .
و از دره ای که نامش
لیقوان است با شرشر رودخانه ای که اسمش اسبه ریز است راه می افتیم و به کوهی
سرخرنگ که نامش عینالی است و دشتی زیبا که نامش باغمیشه است می رسیم و در باغی که
نامش توتدوغ است در پایین تپه ای که نامش قله است خانه ای می سازیم .
و من هنوز فرصت نکرده ام
که از سارا خواستگاری کنم و از بخت بد ، سارا که می رود با کوزه از اسبه ریز آب
بیاورد روادی های یمنی که در آنطرف اسبه ریز زندگی می کنند و به باغمیشه ، بغموشه
می گویند عاشق سارا می شوند و با لهجه عربی سودان گلن کوزه لی قیز می خوانند .
فردا صبح چند تا مرد
گردن کلفت با یک کله قند و چند تا گل زرد که از کنار اسبه ریز چیده اند پیدایشان
می شود و من بی مقدمه کله قند را بر می دارم و به سر مردی که جلویم نشسته است می
کوبم و دست سارا را می گیرم و از پل اسبه ریز فرار می کنیم .
سارا خودش را در اسبه
ریز می اندازد و اسبه ریز که دارد چهار مضراب به دریاچه ارومیه می رود سارا را با خودش
می برد و روادی ها مرا دست بسته به طویله ای می برند که بوی پهن عجیبی می دهد و من
" آرپا تایی درین اولماز ، سارا کیمی
گلین اولماز ، آپاردی سئل لر سارانی " می خوانم تا اینکه . . .
یک شب زمین لرزه ای می
آید و همه بغموشه روی سر روادی ها خراب می شود و یک تیر چوبی از سقف طویله روی سر
من می افتد و من هر چه توهم و خواب است از سرم می پرد .
دیوانه ها دارند در حیاط
بیمارستان گل کوچک بازی می کنند و مردی که بالای بشکه رفته دارد گیلاس می چیند .
جنگ تمام شده اما تلویزیون هنوز مارش حمله پخش می کند .
چند سال در آن طویله از هوش رفتم یادم نیست . به هوش که
آمدم ترکهای سلجوقی رسیده بودند و هنوز از دهان اسب هایشان کف می آمد و بلد نبودند
پیاده روی زمین راه بروند و حتی شب ها روی اسب می خوابیدند و نمازشان را هم روی
اسب می خواندند .
و کم
کم فک و فامیلشان هم آمدند و در بغموشه ترافیک اسب ها شد و من که هیچ وقت حواسم به
چراغ قرمز نبود کم مانده بود زیر دست و پای اسب هایشان له شوم .
حسابی
شلم شوربا شده بود . از همه طایفه ها بودند از اعراب روادی گرفته تا تات هایی که
چند هزار سال بود آنجا بودند و نوه های چنگیز خان مغول که تازه از مراغه رسیده
بودند و داشتند طرفهای خیابان دامپزشکی تبریز برای خودشان شنب غازان می ساختند و
برای من که داشتم خواب می دیدم حسن صباح شش امامی فرقی با هولاکو خان چشم بادامی نداشت و
اهمیتی نداشت که چه جانوری می آید و چه جانوری می رود .
رشید الدین وزیر غازان خان همه زمین هایش را فروخته و آمده
بود در باغمیشه ما یک دانشگاه آزاد ساخته بود که چهار دانشکده در چهار طرفش و یک
بیمارستان و یک حمام و یک مدرسه و یک دار الایتام و یک کتابخانه داشت و من که
آنروزها کار و زندگی نداشتم می رفتم هر روز در کتابخانه این ربع رشیدی می نشستم و
خواب هایم را پیش نویس می کردم .
زلزله ای که با قدرت حالا من از کجا بدانم چند ریشتر آمد
همه تبریز و باغمیشه و بع رشیدی و شنب غازان را روی سر ایلخانان خراب کرد و یک
تیرک چوبی از سقف کتابخانه روی سر من افتاد و من خیال کردم راکتی موکتی چیزی به
محله علی آباد سر کوی شهدا خورده و تا آمبولانس برسد از هوش رفتم .
آغ قویونلو ها داشتند از بارنج تا دوه چی قنات حسن پادشاه
را می کشیدند که با صدای بیل و کلنگشان به هوش آمدم و دیدم اوزون حسن که بالای سه
متر طول داشت دارد قلیان خوانسار می کشد و از میان دودی که از سوراخ های بینی اش
بیرون می زند چپکی نگاهم می کند .
ایکی ثانیه بلند شدم و گرد و خاک لباس هایم را تکاندم و
سلام کردم اول فکر می کرد که از کارگرها هستم اما وقتی دید قیافه ام و لباس هایم
عجق وجق است کمی جا خورد و ترسید اما به روی خودش نیاورد .
و من آنروزها تیپ قلندری زده و با فامیل های قزلباش اوزون
حسن دوست شده بودم و یکبار که رفته بودیم پای شاه اسماعیل را ببوسیم از بوی جوراب
های شاه جوان سرم گیج رفته و به خودم که آمده بودم از سران قزلباش ها شده بودم .
در جنگ چالدران مرا به جنگ سلطان سلیم فرستادند اما من که
فکر می کردم همیشه حق با همه است و با هیچ کس نیست از طرف دیگر مطمئن بودم که با
این تیر و کمان ها و نیزه و شمشیر ها که دستمان داده اند در برابر تفنگ ها و
توپخانه مجهز عثمانی ها ضایع خواهیم شد وسط کار جنگ را رها کردم و با سربازانم از
آناتولی به روم گریختم . . .
چون داریوشی در سرزمین بی شمشیر گستره
لشکریانم را غرور می برم از قسطنطنیه تا روم دو هزار بار عاشق می شوم اما میان من
و تو هزار دیوار چین فاصله است . تو سنگهای اهرام ثلاثه فرعون قدرتی و من بردگان
سیاهی که بی صدا در زیر سنگها می میرند . . .
در روم یک رنسانسی راه انداخته بودند که نگو و نپرس .
سربازانم از دیدن نقاشی ها و مجسمه های لخت و عور رومی ها گیج و منگ شده بودند و
من که یاد دختران لخت و عور باغ زیتون افتاده بودم اشک در چشمانم حلقه زده بود . .
.
قرون وسطای
این همه درد را قیام می زنم کسی برای یک بغل رنسانس تحویلم نمی برد در پشت پلک های
جهل یک ارسطو اشک نیست .
در فلورانس دوره گردی دیدم که نقاشی های قدیمی می فروخت و
پرتره ای از دختری بود که خودش را در اسبه ریز انداخته بود و هنوز موهایش خیس بود
. هزار سکه دادم و نقاشی را خریدم و با سربازانم از بالای کارا دنیز به طرف قفقاز حرکت کردم .
. .
من و تو آذربایجان هزار سال قبلیم بی آنکه ارسی
از میانمان گذشته باشد .
به قفقاز که رسیدیم عباس
میرزا داشت با روسها می جنگید . سارای نقاشی را که دید ضعف کرد و برایش آب قند
آوردند . به خودش که آمد روسها تا ارس رسیده بودند . . .
این قرارداد که مخلوطی از
ترکمنچای و گلستان می باشد بین امپراطوری قدر قدرت روس و پادشاهی خاک بر سر ایران
منعقد می گردد . . . به موجب این قرارداد ، قفقاز دیگر مال شما نیست . بروید با
سبیل های فتحعلی شاهتان حال کنید .
با خلیل خان و رستم بیگ
و ارنست ژوبر که از طرف ناپلئون آمده بود به تبریز برگشتیم . ژوبر از عباس میرزا
خوشش آمده بود :
" در مدت زمان کوتاهی که در خدمت
عباس میرزا بودم از امور پوچ و یاوهگویی خودداری و همواره نکتههای دقیقی را مطرح
میکرد . یکبار از سر درد به من چنین گفت . . .
نمیدانم این قدرتی که شما را بر ما مسلط
کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه ؟ مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین
از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما میتابد تأثیرات مفیدش
در سر ما کمتر از شماست ؟ گمان نمیکنم . اجنبی حرف بزن ! بگو من چه باید بکنم که
ایرانیان را هشیار نمایم . "
در استانبول قاپیسی
خداحافظی کرده و ژوبر و رستم بیگ به طرف خانه میرزا تقی خان که هنوز امیر کبیر
نشده بود رفته و من و خلیل خان به طرف باغمیشه که هنوز خیابان فرح نشده بود راه
افتادیم .
خلیل خان به دالی کوچه و
من از پل بیلانکوه به قله رفتم تا نامه عباس میرزا را به کلانترلی بدهم .
پیرمردی مثل مجسمه دماغش
را به پنجره چسبانده بود و داشت از پشت شیشه دود گرفته خانه کلانترلی ها که رو به
قله بود با تعجب مرا نگاه می کرد و من فهمیدم که پیرمرد همه پایین آمدن و سر خوردن
های مرا از بالای قله تا پای اسبه ریز بدون پلک زدن تماشا کرده است .
کس دیگری در آن موقع روز
که ساعت سه بعد از ظهر آذرماه بود در آن دور و برها نبود و من یادم افتاد که هنوز
ناهار نخورده ام و با خودم گفتم این یکی دیگر خواب نیست و باید مراقب باشم داخل
ساختمان معتادی چیزی نباشد .
از تیرکی که روی اسبه
ریز انداخته بودند گذشتم و از قسمتی از دیوار که تخریب شده بود وارد حیاط شدم .
اطراف استخرها ، ساقه ها
و شاخ و برگهای خشکیده تاکها و بوته گل های خشک شده مثل انگشتان لاغر و چروکیده
پیرزن های قاجاری داشتند بافتنی می بافتند و من یادم آمد که این صحنه را یکبار
وقتی سر کلاس بافت شناسی مرحوم دکتر رجحان خوابم برده بود دیده بودم .
سکوتی به سنگینی سالهایی
که بر آن خانه قدیمی گذشته بود داشت زیر خش خش برگهای پاییزی در زیر کفش های
تابستانی ام که هنوز وقت نکرده بودم عوضشان کنم می شکست .
یکی از ستونهای عمارت
جدا شده و بین زمین و آسمان معلق بود . یاد زمین لرزه ای افتادم که همین چند ماه پیش
همه تبریز و ورزقان را لرزانده بود . گفتم چند تا با موبایلم عکس می گیرم و تا
اتفاقی نیفتاده بر می گردم .
داخل عمارت همه چی از
لاستیک ماشین گرفته تا کفش های بی لنگه و گلدان های خالی و حلبی های خالی روغن
نباتی قو و شیشه نوشابه پیدا می شد .
شرف الدوله گفت ابراهیم
قلی می بینی با ما چه کرده اند و من یادم افتاد که باید همان کودکی های پیرمرد
باشم . . .
آنروزها که میرزا حسن
بچه های دالی کوچه را در خانه شرف الدوله جمع می کرد و خواندن نوشتن یادشان می داد
و من دماغم را به شیشه پنجره چسبانده بودم و در خیالم سه تار اسبه ریز را برداشته
و به جای زنگ مدرسه چهار مضراب ماهور استاد صبا را می زدم .
ملا مهدی گفته بود که
میرزا حسن بابی شده و مردم باغمیشه زده بودند شیشه های خانه کلانترلی ها را شکسته
بودند .
میرزا حسن که هشت بار در
تبریز تکفیر شده و به مشهد فرار کرده بود با امین الدوله به تهران رفت و آخرین
مدرسه رشدیه هم در ششگلان تبریز با رفتن او تعطیل شد . داستان آمدن امین الدوله از
این قرار بود که . . .
در تبریز نان برای خوردن
و گندم برای پختن پیدا نمی شد و مردم ریخته بودند خانه نظام العلما را که از انبارداران
بود غارت کرده بودند .
امین السلطان که صدر
اعظم شده بود امین الدوله را به تبریز فرستاده بود تا غائله نان را بخواباند .
امین الدوله با تصور
اینکه شرف الدوله در کار نان اخلال می کند و شاید چون زورش به محمدعلی میرزای
ولیعهد و امام جمعه و دیگرانی که گندمهایشان را انبار کرده بودند تا گران تر
بفروشند نمی رسید . . .
شرف الدوله کلانتر را که
مردم به شرافتش قسم می خوردند به فلک بسته بود و این به فلک بستن شرف الدوله بر
خشم مردم از قاجار افزوده بود . . .
آداب
چارپایی ندانسته قدیسی پیشه کردیم گفتی نخستینیانی بیش نبودیم هرگز ، گفتی هزار
سال انسان بی تاریخ زیسته است . سخن به چماق اگر توان گفتن ، هزار تمدن بیهوده است
.
خوی آدمیانم اگر ناموختند به نامردمی از این بیش هم ندانم زیستن که نان بی
نانی دزدیدن از تبهکاران قوم اگر برناید قدیسانشان را از گلو تواند رفت .
این قوم را از این بیش توان هم
فریفت از این بیش هم با کاسه ای در دست توان میان خلق و خدایشان خزید کاین خاک سخت
سالوس پرور است .
. . . و شرف الدوله
اینهمه گفت و هیچ نگفت و بار و بندیلش را بست و به قفقاز رفت و من که از مشروطه حرفهای
شرف الدوله همینجور دهانم باز مانده بود داشتم دنبال میخی چیزی می گشتم و دیواری
جایی که نقاشی سارا را بزنم که یکدفعه زمین زیر پایم خالی شد و با کله به زیر زمین
خانه کلانترلی ها افتادم و رفتم به کانال دیگری و اصلا مسیر دیگری . . .
که بالای هیجده سال بود
و دختران لخت و عور باغ زیتون برایم نوشیدنی های روحانی آورده بودند و من آنقدر
خورده بودم که دلم از این ور می پیچید به آن ور می رفت اما باغ زیتون به آن بزرگی
یک مستراح نداشت و من به خواب نورالدین که آن ور حیاطش مستراح دنجی داشت رفته بودم
.
خلیل خان از مستراح
بیرون نیامد . در را که باز کردم بنده خدا همانجور چمباتمبه آفتابه مسی در دست
برای خودش مرده بود . شاه صنم و ریحان یک قشقرقی راه انداختند که همه دالی کوچه ای
ها از نوبهار تا مسجد میر رسول مثل مور و ملخ به خانه خلیل خان ریختند .
ابوالقاسم و زینال و
اسکندر و ممدعلی از این ور تابوت گرفتند و زلفعلی هم با گل احمد و عین اله و
اسداله از آن ور تابوت .
هر ده قدم جنازه را زمین
می گذاشتیم و فاتحه ای می خواندیم و دیوانه ها سوت می زدند و دوت دورو دوروت
تیراختور می گفتند .
جلوی مسجد حاجی ولی ،
خلیل خان بالای تابوت به عادت روزهایی که زنده بود شروع کرد به خاراندن گردنش و
مردمی که پشت سر تابوت راه افتاده بودند از ترس فرار کردند .
بالای قله ، تابوت را
زمین گذاشتیم و نماز میت خواندیم . شرف الدوله و پدرش حاج کلانتر هم آمده بودند .
تازه قنوت گرفته بودیم
که باد تندی وزید و هر چه گرد و خاک بود داخل چشم و دهانمان شد به خودمان که آمدیم
خلیل خان لخت مادرزاد از کفنش بیرون آمده بود و دیوانه ها سوت می زدند . کفن خلیل
خان با کفترهای علی اشرف در آسمان دالی کوچه به پرواز در آمده بود .
به هر زوری بود خلیل خان
را داخل یکی از قبرها چپاندیم و سنگی بزرگ رویش گذاشتیم تا جم نخورد .
خلیل خان مباشر کلانترلی
ها بود . از بالای قله که نگاه می کردی خانه کلانترلی ها در کنار اسبه ریز دیده می
شد . مظفرالدین میرزا تابستانها به خانه کلانترلی ها می آمد و با حاج کلانتر پدر
شرف الدوله قلیان می کشید .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر