اینکه این مترو این همه
وقت به کجا می رود و این مسافرها که در هر ایستگاه پیاده و سوار می شوند داخل کدام
یکی از خواب هایشان هستند برایم یک معما شده است .
اینکه من کدام یکی از
شخصیت هایم هستم و کدام یکی را دارم خواب می بینم
و اینکه نکند من واقعا همان مرد بالای بشکه باشم که دارم گیلاس می چینم یا
همان ابراهیم قلی بدبخت زن ذلیل یا اصلا همان ناصر پسر نورالدین و اینکه نکند همه
آنچه در این دفتر گالینگور نوشته ام رنگی از واقعیت داشته باشد چند وقتی است که گیجم کرده است .
من خیال می کنم خیلی از
چیزهای واقعی واقعا واقعی نیستند و تنها در خیال ما وجود دارند . مثلا همین مترو
یا همین دختر که بلوز چارخانه پوشیده و موهایش را از پشت بسته و آمده کنار من
نشسته و زیر چشمی دارد نوشته های مرا می خواند هیچ کدام با واقعیت های شهری که من
در آن زندگی می کنم همخوانی ندارند .
اکنون که اینها را می
نویسم هنوز در شهر من تبریز مترو راه نیفتاده و اگر دختری بخواهد موهایش را از پشت ببندد و با بلوز
چارخانه و دامن کوتاه بیرون برود کلاهش سر معرکه است چه برسد به بیست و چند سال
پیش که . . .
همه دیوارهای باغمیشه پر
از شعارهای انقلابی و عکس شهید بود و مردم به همه چیزت گیر می دادند از شلوار لی
پوشیدنت یا الکی در خیابان خندیدنت و یا ترانه گوش کردنت .
همان روزهایی که راست یا
دروغ زنهای دالی کوچه شایعه کرده بودند که ابراهیم قلی عاشق شده و من به هر چه بلد
بودم و نبودم قسم خوردم اما کسی باور نکرد و فضه هر چه از دهان مبارکش در آمد پیش
در و همسایه و فامیل به من گفت و من . . .
و من که تنها در خواب
عاشق سارای نقاشی شده بودم آنهم در زیر زمین خانه کلانترلی ها که چشم چشم را نمی
دید . . .
و هنوز نورالدین شیمیایی
نشده بود و خانم باجی که رفته بود از حیاط ترشی بادمجان بیاورد . . .
کاغذی برای لعیا نوشتم و
کفش هایم را واکس زدم و ساکم را برداشتم و به ترمینال قدیم تبریز که نزدیک باغ
گلستان بود رفتم و سوار اولین اتوبوسی شدم که به تهران می رفت .
به تونل های میانه رسیده
بودیم که یک تریلی از لاین روبرو سبقت گرفت و کم مانده بود آه فضه همان یکساعت اول
نفله مان کند .
میدان توپخانه روی
پناهگاه های بتنی جلوی مخابرات پوسترهای تبلیغاتی مجلس سوم را چسبانده بودند و من
همینجوری یاد شرف الدوله کلانتر افتاده بودم . محمدعلی شاه که مجلس را به توپ بسته
بود شرف الدوله به خانه سعدالدوله فرار کرده بود .
و من به سرم زده بود
بروم خانه شرف الدوله را از بالای قله پیدا کنم و اصلا برای چه آنجا و باید یکی از
دیوار بالا می رفت و سر و گوشی آب می داد و تو همیشه از صدای سگ می ترسیدی و این
چیزهای عجیب و غریب در کف اتاقها و حیاط و این گلدان های سفالی خالی .
و تو فکر می کنی که من
قاطی کرده ام یا شعر فی البداهه می گویم نه آقاجان اشتباه گرفته ای ما آنقدر ها هم
که تو فکر می کنی بیکار نیستیم کلی زن و بچه و مشغله داریم و حالا تو نگاه نکن که
این مطب چقدر خالی است .
اصلا می خواستی شرف
الدوله فرار نکند که چه کند جلوی توپ و تفنگ محمدعلی شاه بایستد و تو در خانه
بنشینی و این یکی پایت را روی آن یکی پایت بیاندازی و تلویزیون نگاه کنی و آنوقت
خجالت هم خوب چیزی است و من با دیوار که صحبت نمی کنم .
می بینی دارند چینی های
صاحب سلطان خانم را می شکنند اگر ترسیده ای کمی جلوتر برویم و به ستار خان برسیم
بلدی که تفنگ دستت بگیری . نامردها محاصره مان کرده اند . از غذا مذا هم خبری نیست
و باید مثل گوسفند بیفتیم به جان علف ها .
اینجوری برایت بهتر است مشروطه که الکی نیست
باید هزینه بدهی . از انجمن تبریز به مشروطه خواهان رشت ، ما قوای محمد علی شاه را
در هم کوبیدیم فردا با تمام قوا به طرف تهران حرکت کنید ، اصلا دیده ای چه جوری
تلگراف می فرستند نه تو سنت قد نمی دهد .
اکنون که این را می
نویسم از کلانترلی ها کسی در باغمیشه نمانده است . شرف الدوله کلانتر در سال هزار
و سیصد و یازده شمسی در همین عمارت زیبا بدرود حیات گفت .
باز مانده های کلانترلی
ها هم تا سال هزار و سیصد و سی همه از باغمیشه رفتند و این عمارت زیبا سی سال به
مدرسه هاشمی که یک مدرسه ابتدایی پسرانه بود به اجاره داده شد .
بالاخان در همین مدرسه
هاشمی درس خواند و در همین مدرسه هاشمی ته کلاس شاشید و از پنجره فرار کرد و تو
فکر می کنی گلدسته که مرد بالاخان چند سالش بود و شهناز و شهین تا کجا دنبال تابوت
گلدسته دویدند و زمین خوردند .
در قلبت
جای خالی مادری ست می
دانم
و بر گیسوانت
جای خالی نوازشی
کودک همسایه
با قصه های مادرش به
خواب می رود
و تو
با غصه های مادرت
اشکهایت را پاک کن و
لبخند بزن
دخترکان بهار عروسی
دارند
برایت از گردو گردنبندی
ساخته ام
گردنبندی برای بچه خرس
یتیم کنار رودخانه
تنها اهورایی تو
و آن گلهای شمعدانی
تنها آن ستاره های دم
صبح می مانند
در سال هزار و سیصد و
شصت که ابراهیم قلی سوم می خواست به کلاس اول ابتدایی برود مدرسه هاشمی هم از این
عمارت قدیمی و پر خاطره رخت بربست و با میزها و نیمکت هایش به مدرسه ای که در محل
قبرستان گوشا در آرا کوچه باغمیشه ساخته
بودند نقل مکان کرد .
و اکنون این خانه تاریخی
که از پای بست ویران است سی و چند سال است متروکه رها شده و اسبه ریز ـ پیر و بی
رمق و گل آلود و پر از آشغال ها و فاضلاب های شهری ـ از جلوی این عمارت باشی بلالی
می گذرد .
از دایی جان پرسیدم گفت
یک مدت داخل عمارت گاو و گوسفند نگه می داشتند یک مدت هم گلخانه اش کرده بودند تا
چند وقت پیش هم معتادها می رفتند آنجا تزریق می کردند و سرنگ هایشان را داخل اسبه
ریز می انداختند . یکعده هم می رفتند آنجا مشروب می خوردند .
خیلی از مغازه های صوتی
تصویری آن ور میدان بسته بود . جلوی پنجره ادارات دولتی و بانکها گونی های شن چیده
بودند .
از میدان حسن آباد می
گذشتم که زمین زیر پایم لرزید و شیشه مغازه های کاموا فروشی شکست و من مثل دیوانه
ها دویدم درست جلوی موتور سواری که مثل من هول کرده بود . موشک به پارک شهر خورده
بود .
چشمهایم را که باز کردم
در اورژانس بیمارستان سینا بودم و پرستاری که بلوز چارخانه اش از زیر روپوش سفیدش
معلوم بود داشت زخم سرم را پانسمان می کرد و من خیال می کردم در مترو بمب گذاشته
اند و دنبال دفتر گالینگورم می گشتم .
چند هفته ای پایم در گچ
بود . شبکه یک داشت خطبه های نماز جمعه را نشان می داد . مردم شعار می دادند موشک
جواب موشک . در پرونده ام نوشته بودند بیمار فکر می کند دارند افکارش را از شبکه
یک تلویزیون کنترل می کنند . آنروزها هنوز تلویزیون ها ریموت کنترل نداشتند .
بالاخان با دکتر بخش
صحبت کرد و مرا به بیمارستان رازی تبریز آورد . بالاخان را هزار قسم دادم داستان
پیدا شدنم را به فضه نگوید .
تخت من کنار پنجره بود .
یک اتاق شش تخته بزرگ با دیوارهای سبز کمرنگ و یک گلدان شمعدانی کنار پنجره و یک
تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ . بقیه اتاقها تلویزیون نداشتند و دیوانه ها جمع
می شدند در اتاق ما فوتبال می دیدند و یک دیوانه بازاری می شد که نگو . سیگار
کشیدن دربخش ما آزاد بود .
کم کم داشت خوشم می آمد
. برگه ای هم از تهران داده بودند که در موشک باران زخمی شده ام و هزینه بیمارستان
برایم رایگان بود .
جلوی بینی مان پنبه خیس
اتر می گرفتند و می فشردند . از هوش که می رفتیم از دو طرف سرمان شوک می دادند .
کم کم از فاز توهم بیرون
می آمدم . قرصهای آبی را که می خوردم خواب های عجیبی می دیدم . در خواب هایم
نورالدین در سردشت شیمیایی شده بود . سلطنت نمی دانست شیمیایی یعنی چه . گفتیم دو
سه روزه خوب می شود .
نورالدین خلطهایش خونی
شده بود . استفراغ هایش هم خونی بود . هر دو روز یکبار آمبولانس دم خانه می آمد .
برایش اکسیژن گذاشته بودند .
یکی از تیرآهن ها را از
کوچه برداشته بودند . نورالدین به چراغعلی گفت همه را بفروشد . فینیش خوب کار می
کرد . پارچه های اتو شده را در جهره خانه می گذاشتیم .
شهین می گفت از وقتی
عباس به جبهه رفته شهناز قند گرفته . دکتر به شهناز گفته بود نوار بگذارد و در
خانه برقصد .
تلویزیون عباسقلی را
نشان می داد و پشت سرش عکس نورالدین را در طاقچه گذاشته بودند . شهین و سلطنت
رویشان را گرفته بودند و سعید و مریم کنار تخت خالی نورالدین نشسته بودند .
و من بلند شده بودم
کپسول اکسیژن را که باز مانده بود ببندم که پایم به سه پایه دوربین خورد و از خواب
پریدم . . . دختری که ملافه ها را عوض می کرد و روی بینی اش یک چسب زده بود شیرینی
مشهدی تعارف می کرد . تشکر کردم و یکی برداشتم .
* * *
تلویزیون می گوید آتش بس
شده است . دیوانه ها دارند در سالن بخش می رقصند و من دارم با روزنامه باطله ای که
کاریکاتور صدام رویش است قایق درست می کنم . می خواهم به سفر دور دنیا بروم ببینم
چقدر از مرحله پرت هستیم .
از وقتی تلویزیون رنگی
آورده اند من هم خوابهایم را رنگی می بینم . خوابهایم گاهی واقعی تر از این چرت و
پرت هایی است که در این بخش خراب شده بعنوان واقعیت به خورد آدم می دهند . خودشان
بیشتر از همه توهم دارند و تا آدم یک حرفی می زند زرتی به آدم شوک می دهند .
اینجا کسی نمی داند که
دارد خواب می بیند . اگر بداند که خواب نمی شود و من از وقتی در میدان حسن آباد
سرم به آسفالت خورده همه چیز را فهمیده ام .
در این خوابی که الان می
بینم همیشه خدا سه شنبه است و خبری از دیوانه های محترم و دکتر ها و پرستارهای
متوهم نیست و من زیر این درخت زیتون یک پایم را روی آن یکی پایم انداخته ام و دارم
خاطراتم را می نویسم .
و شما که دارید این
نوشته ها را می خوانید یا داخل خواب من هستید یا داخل خواب یک نفر دیگر که دارد من
و شما را یکجا خواب می بیند .
در این خواب همه لخت و
عور هستند و هیچ جنگی بر سر تصاحب زنها اتفاق نمی افتد و من از شما چه پنهان چند
وقتی است که دور از چشم حوریان چشم درشت اینجا که سرمه از مژه هایشان می چکد و
آنقدر رنگ و لعاب به صورتشان مالیده اند که آدم دچار وحشت می شود عاشق دختری زمینی
شده ام که پیراهنی چارخانه و دامنی زیبا پوشیده و مثل حوریان اینجا لخت و عور نیست
.
چارقد این دختر زیبا را
که گونه هایش وقتی می خندد گود می شود باد با خود برده است و من کم مانده برای
آوردن چارقد این دختر اثیری ، خودم را در امواج دریا بیاندازم .
ملوانهای کشتی کم مانده
دور از چشم زنهایشان دختر را که با طنابی به دکل کشتی بسته اند با هیزی چشمهایشان
بخورند و شاید برای همین است که زنهای چهار ملوان خواب دیده اند که باید دختر را
برای خدای طوفان قربانی کنند تا خشم دریا فرو بخوابد .
کشتی که کاریکاتور صدام
رویش نقاشی شده و روی بادبانهایش جدول کلمات متقاطع است به صخره های کوه آرارات می
خورد و تا ملوانها به خودشان بیایند من و دختر که اسمش سارا است با پیچ و خمهای
رودخانه ای که اسمش آراز است راه می افتیم و به جنگل ها و کوهستانی بنام قره داغ
می رسیم و در قلعه ای که نامش بابک است پناه می گیریم .
اکنون که این را می
نویسم هزار و دویست سال بعد است . برف زیادی باریده و دشمن که سهل است خودمان هم
نمی توانیم از این قلعه پایین برویم . روزهای بی غمی است .
من خود بابک نیستم . یکی
از همین دور و بری هایش هستم . ابراهیم قلی صدایم می زنند . ابراهیم قلی های قبلی
هر که بوده اند خدا رحمتشان کند . خوب نیست پشت سر مرده ها حرف بزنیم . آنهم مرده
های ما قبل تاریخ و گرنه شب در کابوس با چماق به سراغت می آیند و مخت را تیلیت می
کنند .
آیلی دیشب تب داشت . به
میترا گفتم که هر چهار ساعت یک قاشق پر استامینوفن بدهد . یادم باشد اگر داروخانه
مان آمد بروم شربت کوتریموکسازول برای آیلی بگیرم .
اینکه پدرانم از
میمونهای بالای درخت ها بودند یا از بهشت آمده اند دیگر برایم مهم نیست . اینروزها
دیگر خیلی چیزها برایم مهم نیست . از وقتی
که یادم می آید در این قلعه نگهبانی داده ام و یک بار هم نماز صبحم قضا نشده است .
مردان قلعه همه عاشق سارا
می شوند و شمشیرهایشان را زمین می گذارند و تا صبح می نوشند و آذری می رقصند و
نزدیک های صبح اعراب بومبا بومبا از راه می رسند و قلعه را تسخیر می کنند و بابک
را با خودشان می برند و ما . . .
شبانه فرار می کنیم و به
کوهی بلند که نامش سبلان است می رسیم و با پیچ و خم های رودخانه ای که اسمش آجی
چای است راه می افتیم تا به کوهستانی سر تا پا سفید که نامش سهند است می رسیم و از
دره ای بنام لیقوان راه می افتیم و به کوهی سرخرنگ که نامش عینالی است و دشتی زیبا
که نامش باغمیشه است می رسیم و در باغی که نامش توتدوغ است در پایین تپه ای که
نامش قله است خانه ای می سازیم .
و من هنوز فرصت نکرده ام
که از سارا خواستگاری کنم و از بخت بد ، سارا که می رود با کوزه از اسبه ریز آب
بیاورد روادی های یمنی که در آنطرف اسبه ریز زندگی می کنند و به باغمیشه ، بغموشه
می گویند عاشق سارا می شوند و با لهجه عربی سودان گلن کوزه لی قیز می خوانند .
فردا صبح چند تا مرد
گردن کلفت با یک کله قند و چند تا گل زرد که از کنار اسبه ریز چیده اند پیدایشان
می شود و من بی مقدمه کله قند را بر می دارم و به سر مردی که جلویم نشسته است می
کوبم و دست سارا را می گیرم و از پل اسبه ریز فرار می کنیم .
سارا خودش را در اسبه
ریز می اندازد و اسبه ریز که طغیان کرده سارا را با خودش می برد و روادی ها مرا
دست بسته به طویله ای می برند که بوی پهن عجیبی می دهد و من " آرپا تایی درین اولماز ، سارا کیمی گلین اولماز
، آپاردی سئل لر سارانی " می خوانم تا اینکه . . .
یک شب زمین لرزه ای می
آید و همه بغموشه روی سر روادی ها خراب می شود و یک تیر چوبی از سقف طویله روی سر
من می افتد و من هر چه توهم و خواب است از سرم می پرد .
دیوانه ها دارند در حیاط
بیمارستان گل کوچک بازی می کنند و مردی که بالای بشکه رفته دارد گیلاس می چیند .
جنگ تمام شده اما تلویزیون هنوز مارش حمله پخش می کند .
چند سال در آن طویله از هوش رفتم یادم نیست . به هوش که
آمدم ترکهای سلجوقی رسیده بودند و هنوز از دهان اسب هایشان کف می آمد و بلد نبودند
پیاده روی زمین راه بروند و حتی شب ها روی اسب می خوابیدند و نمازشان را هم روی
اسب می خواندند .
و کم
کم فک و فامیلشان هم آمدند و در بغموشه ترافیک اسب ها شد و من که هیچ وقت حواسم به
چراغ قرمز نبود کم مانده بود زیر دست و پای اسب هایشان له شوم .
حسابی
شلم شوربا شده بود . از همه طایفه ها بودند از اعراب روادی گرفته تا تات هایی که
چند هزار سال بود آنجا بودند و نوه های چنگیز خان مغول که تازه از مراغه رسیده
بودند و داشتند طرفهای خیابان دامپزشکی تبریز برای خودشان شنب غازان می ساختند و
برای من که داشتم خواب می دیدم حسن صباح شش امامی فرقی با هولاکو خان چشم بادامی نداشت و
اهمیتی نداشت که چه جانوری می آید و چه جانوری می رود .
رشید الدین وزیر غازان خان همه زمین هایش را فروخته و آمده
بود در باغمیشه ما یک دانشگاه آزاد ساخته بود که چهار دانشکده در چهار طرفش و یک
بیمارستان و یک حمام و یک مدرسه و یک دار الایتام و یک کتابخانه داشت و من که
آنروزها کار و زندگی نداشتم می رفتم هر روز در کتابخانه این ربع رشیدی می نشستم و
خواب هایم را پیش نویس می کردم .
زلزله ای که با قدرت حالا من از کجا بدانم چند ریشتر آمد
همه تبریز و باغمیشه و ربع رشیدی و شنب غازان را روی سر ایلخانان خراب کرد و یک
تیرک چوبی از سقف کتابخانه روی سر من افتاد و من خیال کردم راکتی موکتی چیزی به
محله علی آباد سر کوی شهدا خورده و تا آمبولانس برسد از هوش رفتم .
آغ قویونلو ها داشتند از بارنج تا دوه چی قنات حسن پادشاه
را می کشیدند که با صدای بیل و کلنگشان به هوش آمدم و دیدم اوزون حسن که بالای سه
متر طول داشت دارد قلیان خوانسار می کشد و از میان دودی که از سوراخ های بینی اش
بیرون می زند چپکی نگاهم می کند .
ایکی ثانیه بلند شدم و گرد و خاک لباس هایم را تکاندم و
سلام کردم اول فکر می کرد که از کارگرها هستم اما وقتی دید قیافه ام و لباس هایم
عجق وجق است کمی جا خورد و ترسید اما به روی خودش نیاورد .
و من آنروزها تیپ قلندری زده و با فامیل های قزلباش اوزون
حسن دوست شده بودم و یکبار که رفته بودیم پای شاه اسماعیل را ببوسیم از بوی جوراب
های شاه جوان سرم گیج رفته و به خودم که آمده بودم از سران قزلباش ها شده بودم .
در جنگ چالدران مرا به جنگ سلطان سلیم فرستادند اما من که
فکر می کردم همیشه حق با همه است و با هیچ کس نیست از طرف دیگر مطمئن بودم که با
این تیر و کمان ها و نیزه و شمشیر ها که دستمان داده اند در برابر تفنگ ها و
توپخانه مجهز عثمانی ها ضایع خواهیم شد وسط کار جنگ را رها کردم و با سربازهایم از
آناتولی به روم گریختم .
چون داریوشی در سرزمین بی شمشیر
گستره لشکریانم را غرور می برم
از قسطنطنیه تا روم
دو هزار بار عاشق می شوم
اما میان من و تو
هزار دیوار چین فاصله است
چون نادری بر اسب
در هندوستان چشمانت گیج می شوم
تو سنگهای اهرام ثلاثه فرعون قدرتی
و من
بردگان سیاهی
كه بی صدا
در زیر سنگها می میرند
من آخرین فرمان كوروش را بر قلب ها نوشتم
بر كتیبه هایی سنگی
من از چشمهای چنگیز بالا رفتم
و به هزار تمدن آنسوتر
با تمام عقده های هزار ساله ام نگریستم
من شمشیر بابک را دستان ابوالهول نهادم
برای هزار عرب آنسوتر
من آخرین قزلباش شاه اسماعیل توام
که چنین قلندرانه
شمشیر شاه عباس را گذر کردم
من و تو
آذربایجان هزار سال قبلیم
بی آنکه ارسی از میانمان
گذشته باشد
در روم یک رنسانسی راه انداخته بودند که نگو و نپرس .
سربازانم از دیدن نقاشی ها و مجسمه های لخت و عور رومی ها گیج و منگ شده بودند و
من که یاد دختران لخت و عور باغ زیتون افتاده بودم اشک در چشمانم حلقه زده بود .
قرون وسطای این همه درد را
قیام می زنم
كسی برای یك بغل رنسانس
تحویلم نمی برد
در پشت پلكهای جهل
یك ارسطو اشك نیست
در فلورانس دوره گردی دیدم که نقاشی های قدیمی می فروخت و
پرتره ای از دختری بود که خودش را در اسبه ریز انداخته بود و هنوز موهایش خیس بود
. هزار سکه دادم و نقاشی را خریدم و با سربازانم از بالای کارا دنیز به طرف قفقاز حرکت کردم .
به قفقاز که رسیدیم عباس
میرزا داشت با روسها می جنگید . سارای نقاشی را که دید ضعف کرد و برایش آب قند
آوردند . به خودش که آمد روسها تا آراز رسیده بودند .
این قرارداد که مخلوطی
از ترکمنچای و گلستان می باشد بین امپراطوری قدر قدرت روس و پادشاهی خاک بر سر
ایران منعقد می گردد . . . به موجب این قرارداد ، قفقاز دیگر مال شما نیست . بروید
با سبیل های فتحعلی شاهتان حال کنید .
با ارنست ژوبر که از طرف
ناپلئون آمده بود به تبریز برگشتیم . ژوبر از عباس میرزا خوشش آمده بود :
" در مدت زمان
کوتاهی که در خدمت عباس میرزا بودم از امور پوچ و یاوهگویی خودداری و همواره نکتههای
دقیقی را مطرح میکرد . یکبار از سر درد به من چنین گفت :
نمیدانم این قدرتی که
شما را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه ؟ مگر جمعیت و حاصلخیزی
و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما میتابد
تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست ؟ گمان نمیکنم . اجنبی حرف بزن ! بگو من چه
باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم . "
در تبریز ژوبر به
کنسولگری رفت و من به خانه کلانترلی ها رفتم تا نامه عباس میرزا را بدهم .
کس دیگری در آن موقع روز که ساعت سه بعد از ظهر آذرماه بود
در آن دور و برها نبود و من یادم افتاد که هنوز ناهار نخورده ام و با خودم گفتم
این یکی دیگر خواب نیست و باید مراقب باشم داخل ساختمان معتادی چیزی نباشد .
از تیرکی که روی اسبه ریز انداخته بودند گذشتم و از قسمتی
از دیوار که تخریب شده بود وارد حیاط شدم .
اطراف استخرها ، ساقه ها و شاخ و برگهای خشکیده تاکها و
بوته گل های خشک شده مثل انگشتان لاغر و چروکیده پیرزن های قاجاری داشتند بافتنی می
بافتند و من یادم آمد که این صحنه را یکبار وقتی سر کلاس بافت شناسی مرحوم دکتر
رجحان خوابم برده بود دیده بودم .
و نمی دانم از کجا یاد آقای هاشمی مسئول کتابخانه دانشکده
پزشکی افتادم و یاد اولین روز انترنی ام در بیمارستان روزبه و خورشت های قیمه اشرف
خالاجان و سالاد کاهو و پیاله های ماست سر سفره شان و خنده های عبدالحسین عموغلی و
یاد درهای شکسته ساختمان چهارده و آن اتاق سوخته و یاد محسن رتبه یک کنکور که با
گلوله اشک آور درست به چشمش زده بودند و ما برای دیدنش به فارابی رفته بودیم .
سکوتی به سنگینی سالهایی که بر آن خانه قدیمی گذشته بود
داشت زیر خش خش برگهای پاییزی در زیر کفش های تابستانی ام که هنوز وقت نکرده بودم
عوضشان کنم می شکست . شماره پاهایم چهل و یک است و این را برای آن می نویسم که
یادم نرود . رمز موبایلم هم تاریخ تولد مامان است .
یکی از ستونهای عمارت جدا شده و بین زمین و آسمان معلق بود
. یاد زمین لرزه ای افتادم که همین چند ماه پیش همه تبریز و ورزقان را لرزانده بود
. گفتم چند تا با موبایلم عکس می گیرم و تا اتفاقی نیفتاده بر می گردم .
داخل عمارت همه چی از لاستیک ماشین گرفته تا کفش های بی
لنگه و گلدان های خالی و حلبی های خالی روغن نباتی قو و شیشه نوشابه پیدا می شد .
شرف الدوله پرسید ابراهیم قلی چرا تنها آمدی و من یادم رفته
بود که سارا را آب برده است و داشتم با دهان باز در و دیوارهای عمارت را نگاه می
کردم که زمین زیر پایم خالی شد و از قسمتی از کف اتاق که فرو ریخته بود به زیر
زمین افتادم و از هوش رفتم .
به هوش که آمدم حوریان باغ زیتون بالای سرم می رقصیدند و من
آنقدر از آن جوشانده های روحانی خورده بودم که دلم از این ور می پیچید به آن ور می
رفت اما باغ زیتون به آن بزرگی یک مستراح نداشت و من تا حوریان جوان برنزه شستشان
خبردار شود به خواب نورالدین که آن ور حیاطش مستراح دنجی داشت رفته بودم .
خلیل خان از مستراح بیرون نیامد . در را که باز کردم بنده
خدا همانجور چمباتمبه ، آفتابه مسی در دست ، بی خیال مرده بود . شاه صنم و ریحان
یک قشقرقی راه انداختند که همه دالی کوچه ای ها از نوبهار تا مسجد میر رسول مثل
مور و ملخ به خانه خلیل خان ریختند .
ابوالقاسم خان و زینال و اسکندر و ممدعلی از این ور تابوت
گرفتند و زلفعلی جان هم با گل احمد و عین اله و اسداله از آن ور تابوت .
هر ده قدم جنازه را زمین می گذاشتیم و فاتحه ای می خواندیم
و دیوانه ها سوت می زدند و دوت دورو دوروت تیراختور می گفتند و من با موبایلم
فیلمشان را برمی داشتم تا وقتی بیدار شدم در یوتیوب بگذارم .
جلوی مسجد حاجی ولی ، خلیل خان بالای تابوت به عادت روزهایی
که زنده بود شروع کرد به خاراندن گردنش و مردمی که پشت سر تابوت راه افتاده بودند
از ترس فرار کردند .
خلیل خان و پدرانش که دست بسته نماز می خواندند از ترس
شمشیر قزلباش ها به شیروان فرار کرده بودند . قفقاز که بدست روسها افتاده بود خلیل
خان بچه هایش را برداشته و به تبریز آمده و خانه ای در باغمیشه ما خریده بود .
بالای قله تابوت را زمین گذاشتیم و نماز میت خواندیم . شرف
الدوله و پدرش حاج کلانتر هم آمده بودند .
تازه قنوت گرفته بودیم که باد تندی وزید و هر چه گرد و خاک
بود داخل چشم و دهانمان شد به خودمان که آمدیم خلیل خان لخت مادرزاد از کفنش بیرون
آمده بود و دیوانه ها برای کفن خلیل خان که با کفترهای علی اشرف در آسمان دالی
کوچه به پرواز در آمده بود سوت می زدند .
به هر زوری بود خلیل خان را داخل یکی از قبرها چپاندیم و سنگی
بزرگ رویش گذاشتیم تا جم نخورد .
خلیل خان مباشر کلانترلی ها بود . از بالای قله که نگاه می
کردی خانه کلانترلی ها در کنار اسبه ریز دیده می شد .
مظفرالدین میرزا تابستانها به خانه کلانترلی ها می آمد و با
حاج کلانتر پدر شرف الدوله قلیان می کشید . شرف الدوله مسئول نان و غلات بود .
هنوز ستارخان داشت در بازار تبریز اسب می فروخت و باقر خان
کاری به سیاست نداشت و میرزا حسن مدرسه های رشدیه را در تبریز راه انداخته و هر
روز ممدعلی نوه خلیل خان می رفت از پست خانه برای شرف الدوله روزنامه ملانصرالدین
و ثریا می خرید .
محمدعلی میرزا و امامجمعه گندم ها را انبار کرده مردم جلوی
نانوایی ها صف کشیده گندم برای پختن و نان برای خوردن پیدا نمی شد . مردم شورش
کرده و خانه نظام العلما را که از انبار داران بود غارت کرده بود .
امین السلطان که صدر اعظم شده بود امین الدوله را برای
خواباندن غائله به تبریز فرستاده بود و امین الدوله که زورش به محمدعلی میرزا و
امامجمعه نرسیده بود شرف الدوله را به فلک بسته و بر خشم مردم افزوده بود .
خزانه خالی خالی بود و عین الدوله برای آنکه خرج سفر
مظفرالدین شاه به فرنگ را در بیاورد تعرفه گمرکی را بالا برده و چند تاجر را در
تهران به خاطر گران شدن قند به فلک بسته بود .
شاه که از فرنگ برگشته بود علما و مردم در شاه عبدالعظیم
تحصن کرده بودند و مشروطه می خواستند و این همان روزهایی بود که من تاریخ مشروطه
کسروی را از کتابخانه بیمارستان رازی گرفته بودم و هر شب می نشستم خوابهایم را از
روی این کتاب که انتشارات امیر کبیر در سال شصت و سه چاپش کرده بود برای دیوانه ها
می نوشتم .
این مشروطه چند ماه طول کشید تا به شهرها برسد . در تبریز
مردم هر روز به تلگرافخانه می رفتند که " حسن آقا ببخشید مشروطه رسید ؟
"
این حسن آقا که شبیه رزیدنت سال یک بیمارستان رازی بود و
اعصاب درست و حسابی نداشت یک روز سرشان داد کشید که " مشروطه مرد . "
مردم یا باب الحوایج گویان بازارها را بسته و در کنسولگری
انگلیس جمع شدند . محمد علیمیرزا دستور داد در نانوایی ها چراغ روشن کنند و قیمت
نان را کم کنند اما مردم فرستادند چراغ ها را خاموش گردانیدند که ما نان نمی
خواهیم مشروطه می خواهیم .
ده روز بازارها بسته بود و در کوچه های اطراف کنسولخانه و
مسجد صمصام جای سوزن انداختن نبود .
شیخ سلیم وجب خود را نشان می داد و با زبان روستایی می گفت
" کباب بو انده کاسیب " . میرزا
حسین با آواز اشعار ادیب الممالک را می خواند . در کوچه ها فرش انداخته و به همه
ناهار و شام می دادند .
حسن آقا کاغذی نوشت و به شیشه تلگرافخانه چسباند که خودتان
را نکشید مشروطه رسید :
" به اهالی مملکت آذربایجان ، تشکیل مجلس شورای ملی و
نظامنامه آنرا مرحمت فرمودیم وکلای شهر تبریز و سایر ولایات بطهران بیایند و نسبت
به عموم متحصنین کنسولگری انگلیس عفو عمومی شامل خواهد شد . "
شرف الدوله با سی و هفت رای از طرف اعیان نماینده شد و با
شش نماینده دیگر تبریز عازم بهارستان تهران شد .
و این اولدوروم بولدوروم
ها بود تا اینکه مظفرالدین شاه در دی ماه هشتاد و پنج چشم از جهان فرو بست و
محمدعلیمیرزا به تهران رفت و بر تخت سلطنت نشست و احدی از نمایندگان مجلس را برای
تاجگذاری دعوت نکرد .
یکسال و چند ماه بعد ،
روز سه شنبه دوم تیرماه هشتاد و هفت محمد علیمیرزا به لیاخوف روسی فرمان داد مجلس
بهارستان را به توپ ببندد و همان روز به انجمن اسلامیه تبریز تلگرام فرستاد که :
" جناب
مستطاب میرهاشم دوه چی ، با کمال قدرت مجلس را توپیدم مفسدین را تمام گرفتار ، سید
عبداله را به کربلا فرستادم سید محمد را به خراسان ، ملک المتکلمین و جهانگیر خان
را دادم در باغ شاه سیاست کردند ، شما هم با کمال قدرت ، مشغول رفع مفسدین باشید
"
میرهاشم با لوطی های دوه چی به انجمن ایالتی
حمله کرد و سه روز نیروهای دولتی با فرماندهی شجاع الدوله از بالای مناره های
سیدحمزه و صاحب الامر ، مشروطه چی ها را که آن طرف اسبه ریز سنگر گرفته بودند به
گلوله بستند اما کاری از پیش نبردند .
بیوک خان پسر رحیم خان
روز نهم تیرماه با هفتصد نفر از سواران قره داغ به یاری نیروهای دولتی شتافت اما
از نیروهای باقر خان که در خیابان سنگر گرفته بودند شکست خورد و به باغ صاحبدیوان
فرار کرد . فردا صبح بیوک خان به تلافی این شکست ، باغمیشه را که دست نیروهای
دولتی بود غارت کرد .
یک هفته گذشت و از بیوک
خان کاری جز غارت برنیامد . روز شانزدهم تیرماه ، رحیم خان با سپاه انبوهی به
تبریز حمله کرد و بسیاری از مردم از ترس بر سر در خانه هایشان بیرق سفید آویختند و
مجاهدان خیابان و نوبر با صلاحدید باقر خان و نویدهای کنسول روس برای در امان
ماندن مردم ، تفنگهایشان را زمین گذاشتند .
روز دوشنبه بیست و دوم
تیرماه ، رحیم خان با همه سواران قره داغ با دبدبه و کبکبه از خیابان های شهر
گذشته و در باغ شمال که در میان شهر و دارای عمارت های دولتی بود نشیمن گرفت .
مشروطه از همه شهرهای
ایران و از همه محله های تبریز رخت بربسته بود . تنها ستارخان مانده بود و آن چند
مجاهدی که آن شب در خانه ستارخان جمع شده بودند . ستارخان کلاهش را برداشت و دستی
روی سرش کشید و دوباره کلاهش را روی سرش گذاشت و با صدای خش دارش رو به دوربین گفت
:
سربازانم را پیشاپیش
باخته ام
در جنگی نابرابر
و تو ای آخرین شوالیه من
بیش از این درنگ مکن
و من خیال کردم صدای
احمد شاملو است دارد در بزرگداشت مشروطه دیکلمه می کند .
گلوله ای از تفنگ یکی از
مجاهدان ناخواسته شلیک شد که به سقف اتاق خورد و لامپ اتاق روشن خاموش شد و دیوانه
ها کف زدند . ستارخان آن گلوله را که به هیچ کس نخورده بود به فال نیک گرفت و بلند
شد و گفت فردا بایراق ها را می خوابانیم .
فردا صبح ستارخان با
گلوله زد و بیرق روس را که بر سر در یکی از مغازه ها بود پایین آورد . مردم که
چنین دیدند به وجد آمدند و دور ستارخان را گرفتند و یاشاسین ستارخان سر دادند و
همهمه همه شهر را گرفت .
باقر خان و مجاهدان
خیابان و نوبر هم که تفنگ هایشان را زمین گذاشته بودند به تکان آمدند و به باغشمال
حمله کردند . رحیم خان که از ماجرا بی خبر بود غافلگیر شد و با سوارانش از دیوار
پشتی باغشمال فرار کرد و شهر بدست مشروطه خواهان افتاد .
هیجده مهر ماه نبرد سختی
در ورودی تبریز در محل پل آجی چای در گرفت که هفت ساعت تمام ادامه داشت و با آنکه
مجاهدان دویست نفر در برابر هزاران نفر بودند توانستند نیروهای این طرف آجی چای را
از پای در آورند .
سربازهای آن طرف آجی چای
هم از ترس پا به فرار گذاشتند اما هنوز از لشکرگاه عین الدوله در آناخاتون گلوله
های توپ شلیک می شد .
تلویزیون مارش حمله پخش
می کرد : شنوندگان عزیز توجه فرمایید . شنوندگان عزیز توجه فرمایید . دلاور مردان
خطه آذربایجان . . . که تصویر یکدفعه قطع شد و من خیال کردم کلاغی قجله ای کبوتری یا
کریمی روی ال ان بی نشسته است و دیوانه گفتند نه بابا پارازیت انداخته اند .
با رسیدن سربازان فراری
به آناخاتون همه لشکر دچار ترس شده و فرار کردند و محاصره تبریز پس از چهار ماه
شکسته شد و کبریت و نفت و قند که کمیاب شده بود دوباره فراوان و ارزان شد و مردم
دسته دسته به پل آجی چای می آمدند و شادمانی می کردند .
و همان شب لوطیان دوه چی
و علمای اسلامیه به باسمنج گریختند و دوه چی بدست مشروطه چی ها افتاد و تعدادی از
مجاهدان ریخته و انجمن اسلامیه را آتش زدند و از باغمیشه که نگاه می کردی خیال می
کردی جشن نیمه شعبان است و در مقبره الشعرا آتش بازی راه انداخته اند .
جنگ در آذرماه شدت گرفت
و این روزهایی بود که هیچ کدام از رسانه های داخلی و خارجی اخبار نبرد تبریز را
پوشش نمی دادند و سایت انجمن ایالتی تبریز فیلتر شده بود .
صمد خان با سواران مراغه
از غرب حمله کرده و قراملک را تصرف کرد و از آنجا به هکماوار یورش برد و رحیم خان
با تفنگ چی های قره داغ ، الوار را تصرف کرده راه آذوقه را بست .
علیخان هم با سه تیر
هایی که مظفرالدین شاه از فرانسه خریده بود و توپ های جدید و مسلسل های شصت تیری
که دست قزاق ها بود از شرق حمله کرد و هکماوار در یک جنگ سخت و خونین بدست صمد خان
افتاد .
پس از جنگ هکماوار و
غارت صمد خان که جنگ تا کوچه پس کوچه ها
رسیده بود ، شورعجیبی میان جوانها افتاد و همه داوطلب شده بودند که مجاهد شوند .
از بهمن ماه باسکرویل که
یک جوان بیست و سه ساله آمریکایی بود و در مدرسه مموریال تبریز تدریس می کرد و کمی
فنون نظامی در هیجده ماه سربازی اش یاد گرفته بود جوانهای خام تبریز را در
حیاط ارک جمع می کرد و به آنان فنون نظامی
می آموخت .
باسکرویل در نبرد شام
غازان کشته شد و مجسمه اش را در موزه مشروطه تبریز گذاشتند و زنهای تبریز به پاس
فداکاری هایش فرش نفیسی بافتند و به مادر باسکرویل در آمریکا فرستادند .
در فروردین ماه هشتاد و
هشت ، شهر از هر طرف در محاصره بود و نان برای خوردن و گندم برای پختن پیدا نمی شد
و اینترنت به کلی قطع بود . در جنگی که در ساری داغ در باغمیشه در گرفت بسیاری از
مجاهدان کشته شدند .
با رسیدن بهار ، زنان و
کودکان از گرسنگی به یونجه زار ها می رفتند و یونجه می چیدند و گاهی در این مزارع
یونجه که در کنار سنگر ها بود مورد اصابت گلوله قرار می گرفتند و کشته می شدند .
این داستان یونجه خوردن
تبریزی ها سالها بر سر زبانها بود و گاهی از مردم شنیده می شد که یونجه خورده و
مشروطه گرفته ایم که کسی به کسی زور نگوید .
اردیبهشت ماه هشتاد و
هشت ، سپاهیان روس به بهانه رساندن آذوقه به اتباع خود در تبریز وارد خاک ایران
شدند و در بیرون تبریز در آنسوی پل آجی لشگر گاه ساختند .
روز بیست و سوم اردیبهشت
، ناگهان سپاهیان روس به کوچه و بازار ریخته تفنگ و فشنگ از مردم گرفته و از پول و
ساعت هم چشم نپوشیدند . مجاهدان شکیبایی نموده خشم فرو می خوردند و مردم از دور و
نزدیک دندان بهم فشرده جز خاموشی چاره نمی شناختند .
روس ها در محلات هم سنگر
ها را با دینامیت برانداخته و چه بسا در این میان خانه های پیرامون را هم ویرانه
می نمودند و در این میان سیم های تلگراف را هم پاره می کردند .
آخرهای خرداد ماه روس ها
گرمی هوا در بیرون شهر را بهانه کرده و لشکر گاه خود را به یکبار به درون شهر
آوردند و در باغ شمال نشیمن گرفته و روز به روز آزار و چیرگی فزونتر می نمودند .
روسها دنبال بهانه بودند
تا تبریزی ها را به خشم بیاورند و آنان را به جنگ برانگیزند و بیدرنگ دسته های
سپاه را از قفقاز ریخته شهر را کشتار کرده مجاهدان را از ریشه براندازند و پای خود
را در آذربایجان استوارتر گردانند .
آنچه تبریز را در آن
هنگام نگه داشت فراخ حوصلگی ستار خان و باقر خان و دور اندیشی نمایندگان انجمن
ایالتی و کاردانی نایب الایاله اجلال الملک بود .
در تیرماه هشتاد و هفت ،
مشروطه خواهان از همه جای ایران به طرف تهران حرکت کردند . بیست و پنج تیرماه
محمدعلیمیرزا به سفارت روس پناهنده و تهران توسط آزادیخواهان فتح شد و مشروطه بار دیگر
به ایران باز گشت .
روز نهم مرداد ، مشروطه
خواهان شیخ فضل اله نوری را به جرم همکاری با محمد علیمیرزا در سرکوب مشروطه به
دار آویختند .
شیخ فضل اله چون به پای
دار رسید خود را نباخت و رشته خویشتن داری را از دست نداد و به خونسردی با مردم
سخنانی گفت .
پس از همه نوبت به
میرهاشم دوه چی رسید که انجمن اسلامیه را در تبریز برپا کرده بود و جنگ را به داخل
شهر کشانده بود . میرهاشم را در میدان توپخانه به دار آویختند و گناهانش را بر
تخته ای نوشته از روی سینه اش آویزان کردند .
سال هشتاد و نه ، مجلس
لقب سردار و سالار ملی را به ستارخان و باقرخان اهدا کرد و از هر دو خواست برای
دریافت این حکم که بر لوحی نقره ای ثبت شده بود به تهران بیایند .
ستارخان و باقرخان همراه
جمعی از مجاهدان از ششکلان تبریز به سمت
تهران حرکت کردند و در طول راه با استقبال مردم بسیاری روبه رو شدند .
چون ستار خان و باقر خان
به تهران رسیدند انبوهی بر سر ایشان گرد آمدند ولی خود آنان حال روشنی نداشتند و
نمی دانستند چه بکنند و با چه دسته ای همراه باشند و از درون دلها آگاه نبودند .
مردانی که به کشتن و
کشته شدن خو کرده و جز مردانگی و جانبازی شیوه ای نشناخته در برابر این نیرنگها و
رویه کاریها همچون پلنگ بیابان بودند که به کوچه های پیچاپیچ و بن بست شهری افتد و
راه چاره را گم کند .
هنوز مراسم جشن ها به
پایان نرسیده بود که خبر خلع سلاح به این دو باغ رسید و از مجاهدان خواسته شد
سلاحشان را تحویل بدهند . یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند .
قوای دولتی که جمعاً سه
هزار نفر می شدند به فرماندهی یپرم خان ، باغ اتابک را محاصره کردند .
در این جنگ قوای دولتی
از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله چهار ساعت سیصد
نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند .
ستارخان راه پشت بام را
در پیش گرفت اما در مسیر پله ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد
و مجروح شد و قادر به حرکت نبود .
دیدن پیکرهای بی جان
مجاهدان که در پارک اتابک کشته شده بودند کمر ستارخان را شکست و در سه سالی که بعد
از آن زنده بود در منزل صمصام السلطنه با خاطره های آن زندگی کرد .
من مشروطه غارت رفته
دستهای توام
و چون یزدگردی فراری
شكست سرزمینم را
از خاك سربازان فدا شده
شرم می ریزم
از اشكانیان چشمهای
كوروش
پارک اتابک هم نتوانست
از این داغ سر بالا کند . چند سال بعد از این واقعه بود که سفارت فخیمه روسیه این
پارک را غصب کرد .
اشک از چشمان دیوانه ها
سرازیر شده بود و دود سیگار اتاق را پر کرده بود
.
در این روزها که مردان
سیاست داشتند مشروطه را در تهران میان خودشان شقه شقه می کردند انفجاری ناگهانی
تبریز را لرزاند . مجاهدان پس از دو سال و هشت ماه دوباره اسلحه بدست گرفتند و با
نیروهای روس جنگیدند . آنها با تعصب و بی باکی ناشی از خشم و نفرت می جنگیدند .
اشغالگران که تا آن روز
بر مردم بی دست و پا چیرگی مینمودند ناگاه خود را در میان آتش یافتند . روسها در
باغ شمال محاصره شدند .
جنگ چهار روز ادامه یافت
و نزدیک به هشتصد و پنجاه سالدات و قزاق
در کوچه پس کوچه های شهر به خاک و خون افتادند .
ورود پنج هزار نیروی
روسی و تاختن آنها به تبریز ماجرا را خاتمه داد . روسها شهر را زیر آتش سنگین
توپخانه گرفتند و تبریز را به اشغال نظامی در آوردند و صمد خان شجاع الدوله را که
دشمنی دیرینه ای با مشروطه داشت بر جان و مال مردم مسلط کردند .
احکام اعدام صادر و چوبه
های دار بر پا گردید . رهبران مذهبی و آزادی خواهانی چون ثقه الاسلام , شیخ
سلیم ,حاجی علی دوا فروش و . . . بر دار
شدند . حتی دو پسر نوجوان علی مسیو نیز بر دار زده شدند .
هراس در تبریز حکمرانی
می کرد و لبها دوخته شده بود . اعدامهای بدون محاکمه , سر بریدن ، شقه کردن انسانها
وقایع روزمره ی تبریز شده بود . سکوت شهر را دینامیتهای روسی که خانه ی آزادی
خواهان را منفجر می کرد می شکست . فرمانروایی صمد خان بر آذربایجان تا دو ماه پس
از آغاز جنگ جهانی اول ادامه یافت .
به جنگ جهانی اول که
رسیدیم اتاقمان حتی از شب های شنبه که شبکه یک اوشین را نشان می داد شلوغ تر شده
بود و من داخل پارانتز شروع کرده بودم داستان تامارا دختر قفقازی را برای دیوانه
ها تعریف می کردم .
پدر و مادر تامارا در
انقلاب اول روسیه توسط تزارها کشته شده بود و تامارا همراه مجاهدان قفقازی به هوای
مشروطه از مرز جلفا گذشته و به تبریز آمده بود .
ممدعلی نوه خلیل خان
عاشق تامارا شده و در یک دعوای ساختگی تامارا را از دست دو سالدات روس نجات داده
بود و این همان روزهایی بود که من در خواب سه شنبه در زیر زمین خانه کلانترلی ها
از هوش رفته بودم و داشتم کابوس حرامزاده بودنم را برای چند صدمین بار می دیدم :
به پدرم میرزا علی اکبر
دلاک می گفتند سلمانی بود دندان می کشید ختنه می کرد آبله می کوبید و به تنهایی یک
مرکز آرایشی بهداشتی درمانی بود . پدرم سه زن داشت و من تنها بچه از زن سوم بودم
که یک زن صیغه ای بود .
ملا احمد می گفت که چون
خطبه صیغه را ملا مهدی خوانده صیغه محل اشکال بوده و سالها حلال زاده یا حرام زاده
بودن من ، محل اختلاف دو ملای دالی کوچه و سیاوان و نقل محافل مردم باغمیشه در شب
نشینی های زمستان بود .
در هفده سالی که تبریز
بدست عثمانی ها افتاده بود اجداد قزلباش پدرم به قفقاز کوچیده و آنجا عاشق چشم و
ابروی مادر بزرگ خلیل خان شده بودند و قفقاز که بدست تزارها افتاده بود به تبریز
آمده بودند .
رستم بیگ عموی پدرم با
میرزا تقی خان امیر کبیر سلام و علیک داشت و نوه اش کلنل تقی خان شش سال از من
کوچکتر بود . . .
به هوش که آمدم ممدعلی و
تامارا صاحب پسری بنام عباسقلی شده بودند و من در ایوان خانه کلانترلی ها نشسته
بودم و داشتم در پس زمینه ای از قولوب قولوب قلیان شرف الدوله و شرشر اسبه ریز به
روزهایی که هنوز نیامده بود فکر می کردم .
ممدعلی را روسها روز
عاشورا در خیابان ثقه الاسلام تبریز به دار آویختند و مردمی که در خیابان ها کفن
پوشیده و قمه می زدند تنها فاتحه ای برای خالی نماندن عریضه خواندند . ممدعلی به
خوانخواهی گل احمد پسر زلفعلی جان قیام کرده بود . همان قیام چهار روزه .
تا دیوانه ها چایشان را
بخورند روسها علیه تزارها انقلاب کردند و سالدات ها جنگ جهانی اول را نیمه کاره
گذاشتند و به روسیه رفتند .
قحطی پس از جنگ و شلم
شوربای سیاسی احمد شاه و رضاخان و دولت مشروطه از یک طرف و قیام محمد تقی خان
پسیان در خراسان و قیام ملا محمد خیابانی در تبریز از طرف دیگر دست به دست هم داد
تا دیوانه ها اصلا نفهمند که چه گفتم .
همه مال و منال زلفعلی
جان از گل احمد به حمزه علی و همه مال و منال خلیل خان از ممدعلی به عباسقلی رسید
و . . .
و سالها گذشت و تامارا
زن عین اله شد و عین اله زن اولش فاطما باجی و دو پسرش جعفر و علی اشرف را برداشت
و آمد در خانه خلیل خان تلپ شد و . . .
و آنوقت جعفر زنی گرفت
به اسم علویه و صاحب پسری شد بنام چراغعلی و عباسقلی زنی بنام رخساره که شکل
مینیاتورها بود و یوخسره صدایش می زدند . قوققولی قو . . . یوخسره دو . . . و علی
اشرف که به هیچ صراطی مستقیم نبود .
هر چه کردند یوخسره بچه
ای نیاورد . عباسقلی تنها پسر ممدعلی بود و ممدعلی تنها پسر ابوالقاسم خان و
ابوالقاسم خان تنها پسر خلیل خان . نمی شد که بنشینند و تماشا کنند .
گفتند اینجوری نمی شود
نسلمان منقرض می شود و رفتند برای عباسقلی زن گرفتند . سلطنت دختر اسداله که از
شوهر اولش لوطی حسن دختری بنام فضه داشت .
و این همان سالهایی بود
که لیلا قهوه خانه را آتش زده بود و ما به خانه عباسقلی آمده بودیم و نورالدین بی
خبر از همه جا در مطبخ آن ور حیاط بدنیا آمده بود و عباسقلی از خوشحالی در وسط
حیاط داشت می رقصید و من یادم افتاده بود که هنوز داستان قهوه خانه را برای دیوانه
ها نگفته ام .
قهوه خانه نرسیده به
روستای ونیار بود . سر راه تبریز به اهر . پشت کوه عینالی . کنار رودخانه آجی چای
. پدرم کبک و خرگوش شکار می کرد و می آورد خانم باجی برای مسافران قره داغ می پخت
. جبرئیل شوهر خانم باجی در جنگ آناخاتون کشته شده بود .
خانم باجی عاشق بود .
عاشق سرگئی سرباز روس که در جنگ جهانی اول به قهوه خانه می آمد و ساری گلین می
خواند .
پدرم را در یک شب برفی
گرگها کنار آجی چای خوردند و مادرم گل خانم زن کدخدای ونیار شد . من ماندم و
نوروزعلی که همیشه خدا با خودش دعوا داشت
و خانم باجی که برایمان دستکش و جوراب می بافت و یتیمچه می پخت .
محرم پسرخاله خانم باجی
با دخترانش سارا و لیلا به سویوتلوق که می رفتند به قهوه خانه ما هم سر می زدند .
سویوتلوق آن ور آجی چای بود . قمر زن محرم که جذام گرفته بود در سویوتلوق بود .
محرم و دخترانش آمده
بودند در قهوه خانه پیش ما می ماندند . رضا شاه جذامی ها را از سویوتلوق به بابا
باغی برد . بابا باغی آن ور پل آجی چای بود . نزدیک آنا خاتون . جایی بین دند و
بهلول . بهلول پشت عینالی بود .
محرم رفته بود پشت
عینالی در دره داش کسن قلمه می کاشت و این همان دره ای بود که محرم در سالهای
مشروطه با اوستایش رضا داشچی می رفت و آنجا سنگ آسیاب می تراشید . همان سالهایی که
نان کمیاب شده بود و شرف الدوله را به فلک بسته بودند . من این رضا داشچی را ندیده
بودم اما همیشه خیال می کردم باید شبیه رضا خوشنویس سریال هزار دستان مرحوم حاتمی
باشد .
جنگ جهانی دوم که شروع
شد دوباره سر و کله روسها پیدا شد . خانم باجی به روس ها ، اوروس لار می گفت . می
آمدند و می خوردند و غارت می کردند و می رفتند .
اصلا فکر می کنی ساعت
چند بود و چه سالی بود . کجا بودی که ندیدی . می دیدی هم کاری نمی توانستی بکنی .
و دیگر دیر شده بود .
و تنها بوی باروت بود و
جیب های خالی من و تو و سکه های روی میز
قهوه خانه و استکانی که از دست سارا افتاد
.
ابوالقاسم داشت گنجشکانه
می نوشت . هادی هم بود . مثل همیشه و کسی نمی پرسید برای چه هادی . علی هم
همینجوری خیره شده بود در سبیل های شاه عباس که روی شیشه قلیان محرم بود .
و تو فکر می کردی که
تینا هم باید همانجا باشد . و ژاله و میترا و همه فک و فامیلت . و صمد و ابراهیم و
دکتر که دیگر چایش سرد شده بود . و اینهمه شد . باید هم می شد . شاید هم می توانست
نشود .
محرم را کنار قلمه هایی
که کاشته بود در دره داش کسن به خاک سپردند و سرباز روس را دست بسته به باغمیشه آوردند
.
میرزا عبداله با روسی
دست و پا شکسته ای داشت از سرباز روس سوال و جواب می کرد که حسنعلی از پشت دم اسب
را کشید و اسب رم کرد و سرباز روس به زمین افتاد و من دور از چشم خانم باجی دست
سارا را گرفته بودم و سارا زل زده بود در دستهای میرزا عبداله که داشت زخم سرباز
روس را می بست .
نوروز علی می گفت لیلا
جن زده شده است . لیلا یکبار چارقد نبسته به کوچه رفته بود . خبرش مثل بمب در
ونیار پیچیده بود . نوروز علی که فهمیده بود آنقدر کتکش زده بود که همه جایش کبود
شده بود .
نوروز علی چشمش دنبال
سارا بود و لیلا همه را می دانست . . . مردک پفیوز . دیوانه جد و آبادش بود .
لیلا تلافی کرد . در یک
شب بارانی و من و سارا و خانم باجی هراسان بیرون دویدیم . شعله های آتش از در و
دیوار قهوه خانه زبانه می کشید .
لیلا دستهای نوروز علی
را بسته و لباس عروسی اش را پوشیده بود و داشت در حیاط قهوه خانه می رقصید و
دیوانه ها کف می زدند و لامپ اتاق روشن و خاموش می شد .
نوروز علی نصف صورتش
سوخته بود و جاهای دیگرش . لیلا را به دارالعجزه بردند . قهوه خانه جای ماندن نبود
. نوروزعلی و دوستانش از یک طرف و سالدات های روس از طرف دیگر و حرفهای صد من یک
غاز دهاتی ها . . .
هر چه داشتیم را گذاشتیم
و هر چه نداشتیم را برداشتیم و فردا آفتاب نزده خانم باجی و سارا سوار الاغ و من
مثل همیشه پیاده به طرف خانه عباسقلی در باغمیشه راه افتادیم .
میرزا عبداله در حجره
کاروانسرای آرا کوچه نشسته بود و داشت با دهاتی ها سر و کله می زد . قدرت داشت
بساط چای و قلیان را آماده می کرد . داد و هوار دو تا دهاتی قره داغی بلند شده بود
و کم مانده بود به خاطر چند شاهی بزنند سر و کله هم را بشکنند .
یوخسره این ور حیاط داشت
با پارچه های کهنه و تکه پاره ، عروسک می دوخت و با سوزن و نخ سیاه برایشان چشم و
ابرو و دهن می گذاشت . فاطما باجی و عروسش علویه داشتند در جهره خانه جهره می
ریسیدند .
این جهره با فتح جیم یک
چرخ چوبی بود و دسته ای داشت برای چرخاندن ، پشم را از یونچی می گرفتند و با این
جهره می ریسیدند ، هر باتمان هیجده تومن . دخترها جهره می ریسیدند و برای خودشان
جهاز می خریدند ، زنها جهره می ریسیدند و خرج خانه را در می آوردند . خیلی ها این
جهره ریسیدنشان را از بقیه مخفی می کردند .
در جَهره خانه جعفر عمی
، فاطما زن عمی و سیاره و رویه دختر باللی فاطما و ثریا دختر آقولی فاطماسی و حاجیه
دختر آن یکی فاطما و زهرستان دختر حسن آقا بقال دور هم می نشستند و جَهره می
ریسیدند .
آنروزها صفیه ، دختر مش
جعفر عمی ، شوهر کرده و به تهران رفته بود و ثریا دختر آقولی فاطماسی به جای او
قاوال می زد و همه دخترهای جَهره خانه به نوبت می رقصیدند .
سوگل زن اسداله برای
دیدن نوه اش نورالدین به خانه عباسقلی آمده بود . نورالدین نافش افتاده بود و
تامارا جایش یک سکه گذاشته و با دستمال بسته بود . سارا رفته بود خانه اسداله را
برای آمدن سلطنت جارو کند . اسداله کاروانسرا را به میرزا عبداله سپرده و به خانه
رفته بود .
خانه اسداله و خانه
عباسقلی مثل دو عاشقی بودند که از همدیگر قهر کرده باشند . خانه عباسقلی رو به
دالی کوچه بود و خانه اسداله رو به آرا کوچه و این دو خانه از یک در پشتی به
همدیگر راه داشتند .
میرزا عبداله که رسیده
بود در تنبی از پشت بسته بود . . . صدای شلیک که از اتاق آمده بود میرزا عبداله
زده بود در را شکسته بود .
سارا با طپانچه زده بود
به . . . تو که نا محرم نیستی بگذار هر کجا خیالت می خواهد برود . اسداله وسط اتاق
افتاده بود و سارا از در پشتی به خانه عباسقلی فرار کرده بود .
میرزا عبداله در کلانتری
گفته بود از دزدهای چند شب پیش بود آمده بود تلافی کند و اسداله از ترس آبرویش
چیزی نگفته بود و شب که سرش را روی بالش گذاشته بود صدای خش دار ستارخان در گوشش
پیچیده بود که :
تو خجالت نمی کشی و تازه
سارا لقمه ای نیست که در گلویت گیر نکند . مشروطه چی بودن که به این چیزها نیست و
مرام ، هندوانه نیست که بخواهی در چشمه حسن پادشاه بگذاری تا خنک بماند و چند روزی
بگذرد و همه چیز فراموش شود و کسی پیدا نشود که گندهایت را بنویسد .
یا بخواهند آتشی روشن
کنند و پوستت را قلفتی بکنند و تو بخواهی قرآن به سرکنی و عربده بکشی و میرزا عبداله
برایت پادویی کند و تو باد در غبغبت بیاندازی و خدایت را شکر کنی و هنوز سند
کاروانسرا بنام میرزا عبداله نباشد .
یا خواسته باشی با آبروی
دختر محرم بازی کنی و آب هم از آب تکان نخورد و سنگهای آن کعبه که رفتی در سرت
نخورد و تازه خدا خواسته باشد از قولوب قولوب قلیانت خوشش بیاید و فرشته ها برایت
کف بزنند.
نه این حرفها نیست قاقیه
را بدجوری باخته ای . خودمانیم مشروطه برای تو یکی که بد نشد و همین دیروز داشتی
در باغ گل احمد زمین را بیل می زدی تازه آن وقت هم از گل احمد می دزدیدی . . .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر